دختر پسرهای لنگرودی

 برادرم دسته چوبی چاقوی آشپزخانه را توی مشتش گرفت و همان‌طوركه فریاد می‌كشید«می‌كشمت»، پرید روی تخت و چاقو را چند بار توی بالش فرو كرد. آنقدر این كار را كرد تا پرهای غازی كه چند روز پیش با دهان باز و گردن كشیده به سمت ما حمله می‌كرد، از توی بالش بیرون زد. دویدم طرفش. می‌خواستم چاقو را از دستش بگیرم و من هم چند ضربه بزنم. هلم داد عقب و نشست لب تخت. پرهای غاز روی تخت پراكنده شده بود. كنارش نشستم لب تخت و زل زدم به چاقو كه داشت توی دستش با آن بازی می‌كرد. عرق‌گیر ركابی تنش بود و وقتی بازویم به بازویش خورد، احساس كردم چسبناك است. همیشه بوی آهن داغ می‌داد.شلواركش چرك شده بود و روتختی را سیاه می‌كرد. سر زانوانش و روی غوزك پایش دو زخم جدید داشت، مثل خراشیدگی.
گفتم: «با چاقو می‌خوای این كار رو بكنی؟»
جوابم را نداد. خودش را از عقب انداخت روی تخت. پاهایش را می‌كوبید به لب تخت، هر دفعه محكم و محكم‌تر این كار را می‌كرد. دو طرف چاقو را با دو دستش گرفته بود بالای صورتش و به چاقو نگاه می‌كرد. روی سینه دراز كشیدم كنارش.
گفتم: «چاقوش تیز نیست.»
«چرا خُله. ندیدی چه طوری سرِغاز رو با این ُبریدن؟»
یك پر برداشتم و از بین دو تا انگشتم پر را توی هوا فوت كردم. پر توی هوا چرخی زد و روی پیشانی برادرم پایین آمد. غلت زدم روی تخت. گفتم :«كاش تفنگ داشتیم»
«تفنگ چیه خُله! من با همین دخلشو می‌ارم. »
بعد با یك جست از روی تخت پرید و دوباره شروع كرد به چاقو زدن به بدن قربانی خیالی‌اش. چاقو را توی هوا تكان می‌داد و مثل شمشیر‌بازها پاهایش را عقب و جلو می‌برد. لب تخت نشستم. پرها را از توی شكم روبالشی بیرون می‌كشیدم و مُشت مُشت می‌پاشیدم توی هوا. پرها می‌چرخیدند و روی سر برادرم پایین می‌آمدند. برادرم با چاقو به پرها حمله می‌كرد، من پرها را می‌پاشیدم و برادرم چاقو را توی هوا به پرها می‌كشید. پرها بالا و پایین می‌رفتند. من و برادرم هم می‌خندیدیم و هم جیغ می‌كشیدیم. رفتم روی تخت و از آن بالا پرها را پاشیدم به طرف سقف. پرها مثل برف می‌بارید روی سر برادرم.
خیال می‌كردیم دیگر همه چیز تمام شده. تصمیمی گرفته بودیم كه گاهی ما را به وحشت می‌انداخت و گاهی از ذوق عملی شدنش جیغ می‌كشیدیم و می‌خندیدیم. پرها روی سر و صورتمان چسبیده بودند و توی اتاق پُر از پَر شده بود. روی تخت بالا و پایین می‌پریدم و پرها را به طرف برادرم می‌پاشیدم. بعد خودم هم یك چاقوی خیالی توی مشتم گرفتم و روی تخت شروع كردم به قربانی خیالی ضربه زدن.گفتم: «فكر كنم شكمش خیلی سفت باشه، باید چاقو رو محكم توی شكمش فرو كنی.» دو زانو روی تخت نشستم و با مشتی كه هیچ چیز تویش نبود، كوبیدم روی بالش. «ببین، اینطوری...» برادرم نفس نفس می‌زد و چاقو را توی هوا می‌چرخاند. گفت: «فكر كنم شكم مثل پنیر، نرم باشه.» بعد با چاقو دوید طرف من، پرید روی تخت و با چاقو به من حمله كرد. جیغ زدم و از روی تخت پایین پریدم و از پله‌ها پایین رفتم. از پشت سرم گفت: «خاك بر سر ترسوت كنن!» صدایش را از پایین، ازتوی آشپزخانه، می‌شنیدم. مادرم پرهای روی سرم را كه دید، گفت: «باز بالش پاره كردین؟»
می‌خواستم همه چیز را به مادرم بگویم. وقتی برادرم با چاقو به طرفم حمله كرد، تمام عضله‌های شكمم تیر كشید. نزدیك بود همه چیز را به مادرم بگویم، اما قول داده بودم كه كسی از قضیه بویی نبرد. دستم را گذاشتم روی دهانم و محكم فشار دادم. مادرم قاشق چوبی توی دستش را به طرفم گرفته بود. «چته؟ چراگریه می‌كنی؟» دستم را از روی دهانم برداشتم. «سعید می‌خواست منو با چاقو دسته چوبی یه بكشه.»
مادرم با همان قاشق چوبی،كه پیاز سرخ‌شده به نوكش چسبیده بود، از پله‌ها رفت بالا و در اتاق را پشت سرش بست. از پایین، از توی آشپزخانه، صدای دست مادرم را، كه روی دست و پای لخت برادرم فرود می‌آمد، شنیدم. صدای داد و فریاد برادرم كه بلند شد، از پله‌ها رفتم بالا و پشت در اتاق‌خواب ایستادم. می‌خواستم بروم تو، اما جراتش را نداشتم‌. صدای قاشق‌چوبی را،كه به استخوان‌های برادرم كوبیده می‌شد، می‌شنیدم. مادرم با حرص از پشت دندان‌هایی كه به هم فشارشان می‌داد، می‌گفت:« الهی بمیرین! الهی همه‌تون بمیرین از دستتون راحت شَم!»
داشت برادرم را كتك می‌زد. وقتی برادرم با گریه و با صدای بلند چند بار پشت سر هم گفت: «غلط كردم»، از پله‌ها دویدم پایین و توی آشپزخانه كنار ظرفشویی ایستادم. درِ اتاق‌خواب باز شد و بعد صدای باز شدن در دستشویی كنار اتاق‌خواب را شنیدم و آبی كه با فشار توی سطل ریخته شد.
با صدای دسته كلید ناپدری‌ام و كلیدش، كه توی قفل در خانه چرخید، آمدم و جلوِ تلویزیون نشستم. وارد اتاق كه شد، بوی زهم ماهی همه جا را پر كرد. تلویزیون را روشن كردم و بدون اینكه كانال‌هایش را عوض كنم، زل زدم به صفحه تلویزیون كه داشت برنامه‌ای در باره مهاجرت غازهای وحشی نشان می‌داد. از گوشه چشم نا‌پدری‌ام را می‌دیدم. ****** ماهی‌گیری‌اش را كه بند بلندی داشت و تا نزدیك زانواش می‌رسید و همیشه بوی زهم ماهی می‌داد، پرت كرد روی میز آشپزخانه. صندلی فایبرگلاس را از پشت میز بیرون كشید و خودش را پرت كرد روی صندلی. وقتی ماشین ریش‌تراشی مدل روسی‌اش را می‌داد دست مادرم تا ریش‌هایش را برایش اصلاح كند هم همین كار را می‌كرد. صندلی دیگری را بیرون می‌كشید و پاهایش را می‌گذاشت روی صندلی. به همان شكل نشسته بود. انگشت‌های دستش را پشت گردنش گره كرد و سرش را به عقب تكیه داد. بعد بلند شد و ماهی‌های ریز كولی را، كه تنشان پر از شن و ماسه شده بود، خالی كرد توی ظرفشویی. توی اتاق پر از بوی ماهی شد. جلوِ تلویزیون نشسته بودم و آن لحظه دلم می‌خواست صدای آژیرقرمز را بشنوم تا دوباره توی حمام پناه بگیریم و به هم بچسبیم. اماجنگ تازه تمام شده بود و خیلی وقت بود كه دیگر به محض شنیدن آژیر قرمز، توی حمام پناه نگرفته بودیم. من و برادرم خوشمان می‌آمد توی حمام، كه سقف سیمانی داشت و امن‌تر از جاهای دیگر بود، پناه بگیریم. می‌دانستیم وقتی صدای آژیر زرد شنیده شود، بازی تمام است. داشت از بازی خوشمان می‌آمد كه جنگ تمام شد. و بعد شركت ساختمانی كه ناپدری‌ام آنجا كار می كرد، ورشكسته شد. بعد ازپایان جنگ اكثر كسانی كه در شهرك مسكونی، همسایه ما بودند از آن شهرك رفتند. آنهایی هم كه ماندند، هر روز صبح با قلاب‌های ماهی‌گیری ژاپنی و كره‌ای به ماهی‌گیری رفتند. مردها ردیف به ردیف روی سنگ‌های بزرگ موج‌شكن می‌ایستادند و ساكت و مصمم برای گرفتن ماهی انتظار می‌كشیدند. همان روزها بود كه من و برادرم آن تصمیم را گرفتیم؛ یك شب كه برق‌ها رفته بود و ما از گرما روی پله‌های تراس نشسته بودیم. بعدش قول دادیم كه كسی از قضیه بویی نبرد. پایان یافتن جنگ هم‌زمان شده بود با شروع جنگ‌هایی در خانه. جنگ‌هایی كه به دلیل ماهی‌گیری افراطی ناپدری‌ام بر پا می‌شد. جنگی كه بازنده اش همیشه مادرم بود، كه آخر سر با دلی پر خون و چشمانی خیس میدان جنگ را ترك می‌كرد.
قبلاً ماهی‌های شنی را از توی ظرفشویی بر می‌داشتم، شیرآب را باز می‌كردم و توی دهان ماهی‌ها آب می‌ریختم. اما خیلی وقت بود كه فهمیده بودم ماهی‌ها با چشمان باز می‌میرند. جلوِ ظرفشویی ایستادم و زُل زدم به چند ماهی ریز كه دهانشان خون‌آلود شده بود.
ناپدری‌ام گفت: «چرا نمی‌شوریشون؟»
«از بوشون خوشم نمی‌آد.»
پاهایش را از روی صندلی برداشت. «تو كه همیشه خوشت می‌اومد با اینا وَر بری!»
«حالا دیگه خوشم نمی‌آد.»
انگار نشنیده بود که گفت. : «مامانت كجاست؟»
«از بوی ماهی متنفرم.»
این یكی را عمدا یواش گفته بودم كه نشنود.
«زبونتو موش خورده؟»
شوخی یا جدی لحنش را نمی‌فهمیدم. پشتم به او بود و داشتم با ماهی‌ها وَر می‌رفتم. دنبال یك ماهی زنده می‌گشتم. اما همه‌شان مرده بودند. از كنارش گذشتم. «از بوی ماهی متنفرم، بوش از دستم نمی‌ره.»
دویدم طرف پله‌ها و توی اتاق در را پشت سرم محكم بستم. مادرم داشت پرها را با دست خیس جمع می‌كرد و می ریخت توی یك سطل آب. برادرم با صورت سرخ شده نشسته بود پای تخت و از زیر چشم‌هایش به مادرم نگاه می‌كرد.
گفتم:«اومده، ماهی‌ها رو ریخته توی ظرفشویی. من خوشم نمی‌آد دیگه ماهی بشورم. بوش از دستم نمی‌ره.» مادرم سطل را گذاشت جلوِ من. «دستتو خیس می‌كنی. همه شو تا دونه آخر جمع می‌كنی!»
پرها را دانه دانه بر می‌داشتم و می‌ریختم توی سطل آب. حواسم به برادرم بود كه سرش را پایین انداخته بود و داشت با انگشت‌های دستش بازی می‌كرد.
«من نگفتم‌ها.»
دهنش را كج كرد و حرف من را با ادا و اطوار، تكرار كرد.
«بابا اومده. چاقو كجاست؟ مامان بردش؟»
جوابم را نداد. رفتم روی تخت. پرها را توی مشتم جمع كردم و ریختم توی سطل آب. برادرم رفت زیر تخت. این كار را زیاد می‌كرد. می‌رفت زیر تخت و بعد آنجا دوتا سنگ چخماخِ سفید و بزرگ را هِی به هم می‌كوبید و جرقه‌هایشان را تماشا می‌كرد. رو تختی را بلند كردم. «منم بیام؟»
«نخیر، فوضول ِترسو.»
رفتم زیر تخت و كنارش دراز كشیدم. سنگها را تند تند به هم می‌كوبید و روشنایی جرقه‌ها می‌افتاد روی دیوار تاریك زیر تخت و دیوار زرد و آبی و قرمز می‌شد. جرقه ها را بو می‌كردیم و درخشش‌شان را تماشا می‌كردیم. زیر نورِ ضعیف جرقه‌ها بود كه چاقو را دیدم. دستم را روی دهنم فشار دادم.
«چاقو رو به مامان ندادی؟»
«نه، مگه یادت رفته.»
«بابا اومده. پایینه.»
نفهمیدم به خاطر كلمه بابا كه از دهانم بیرون پریده بود یا به خاطر ترس از تصمیمی كه گرفته بود یكهو سنگها را پرت كرد و سرش را، انگار كه قهر كرده باشد، گذاشت روی دست‌هایش. گفتم: «می‌دونی بعدش چی می‌شه؟»
نمی‌دانم چرا فكر كردم چشم‌هایش را بسته. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش كه خیسِ عرق بود و تكانش دادم. «بعدش بگم چی می‌شه؟»
«چی رو چی می‌شه؟»
«بعد از اینكه آدم كشتی می‌دونی چی می‌شه؟»
«هیچ كس نمی‌فهمه ما كشتی‌امش، مگر اینكه تو دوباره فضولی كنی.»
«من فضولی نمی‌كنم.»
«دیدم هیچی نشده رفتی پایین و همه چی رو به مامان گفتی.»
«من به مامان هیچی نگفتم. می‌خواستم بگم، ولی حالا كه نگفتم. فقط گفتم تو با چاقو افتادی دنبال من.»
چاقو توی تاریكی زیر تخت دیگر دیده نمی‌شد.
«مامان چاقو رو ندید؟»
گفت: « نه، زود پرتش كردم زیر تخت.»
«من از معلم‌مون پرسیدم. بهم گفته اگه كسی آدم بكشه، بعدش چی می‌شه.»
انگار كه اصلا حرف‌هایم را نمی‌شنید. دانه دانه مفصل انگشت‌های دستش را فشار می‌داد. از صدای جا به جا شدن مفصل انگشت‌هایش خوشم نمی‌آمد.
«معلم‌مون گفته اگه آدم بكشی، می‌برنت زندان. اونجا سرت رو از ته می‌تراشن و مجبورت می‌كنن غذای داغ رو كه داره می‌جوشه، از توِ قابلمه سر بكشی. مجبورت می‌كنن لخت ِلخت رو سنگ‌های داغ بشینی.»
«می‌شینم. مگه چیه!»
«الان داری اینو می‌گی. اونجا از موهات آویزونت می‌كنن و زیر پات آتیش روشن می‌كنن.»
انگشتش را از سوراخ بینی‌اش بیرون آورد.
«هه هه، وقتی سرمو بتراشن كه دیگه نمی‌تونن از موهام آویزونم كنن.»
«خوب از یه جای دیگه آویزونت می‌كنن، مثلا از زبونت.»
توی تاریكی با دستم روی موكت را لمس كردم و سنگ‌های چخماخ را پیدا كردم. سنگ‌ها را به هم كوبیدم. جرقه‌ها دستها و صورت برادرم را روشن كردند. انگشت‌های هر دو دستش را توی هم گره كرده بود. بعد انگشت‌هایش را از هم باز كرد و طاق‌باز زیر تخت دراز كشید. زیر تخت هوا دم كرده بود و بوی عرق تن برادرم، بوی آهن داغ، زیر تخت را پر كرده بود. می‌دانستم كه دانه های ریز عرق روی كُلك‌های بور و كوتاه پشت لبش نشسته است
«مامان كتكت زد؟»
گفت: «همه‌اش به خاطر اونه، و گرنه مامان هیچ وقت ما رو نمی‌زد. از دست اون خسته شده تلافی‌شو سر ما در می‌اره»
«می‌خواستی بالشو پاره نكنی.»
«دیدم خودت اصلاً پرها رو نپاشیدی هوا.»
«تو اول سوراخش كردی.»
گفت:«تو هنوز بچه‌ای. اصلا می‌دونی چرا مامان می‌خواد فرار كنه؟»
سنگ‌ها توی دستم خیسِ عرق شده بود.
گفتم: «كی گفته مامان می‌خواد فرار كنه؟»
«مگه نشنیدی اون روز بهمون گفت.»
«هنوز كه فرار نكرده. خیلی وقت پیش این حرفو زده.»
توی تاریكی زیر تخت دوباره بازویم خورد به بازوی چسبناك و عرق كرده‌اش. دوباره شبیه به همان حرف مادرم را تكرار كرد.
«یه روز صبح كه از خواب بیدار شدی و هر چه قدر تو خونه گشتی و مامان رو پیدا نكردی، اونوقت بهت می‌گم.»
سنگ‌ها را كه به دستم چسبیده بودند، پرت كردم، خوردند به دیوار زیر تخت. می‌خواستم بزنم زیر گریه. گفتم: «مامان دروغ گفت. می‌خواست ما رو بترسونه، چون اون روز تو بازم یه بالش نو رو پاره كرده بودی، مسخره.»
«نمی‌فهمی دیگه، خَری.»
سرم را گرفتم توی دست‌هایم. دور پیشانی و شقیقه‌هایم خیس ِخیس بود و نمی‌فهمیدم شوری عرق‌هایم است كه روی صورتم راه افتاده یا شوری اشك‌هایم.
گفتم: «مامان بعضی وقت‌ها برای اینكه مارو بترسونه از این دروغ‌ها می‌گه.»
«اولاً،چند روز قبل از اینكه مامان اون حرفو بزنه ما بالشو سوراخ كرده بودیم. همون بالش لوله‌ای یه ِ یادته كه. دوماً، خودم شنیدم، دعوا سر ماهی‌گیری بابا بود.»
پیشانی‌ام را گذاشتم پشت دستم. دنده‌هایم روی موكت زیر تخت درد گرفته بود. یاد چاقو كه می‌افتادم، عضله‌های شكمم تیر می‌كشید و دیگر دوست نداشتم برادرم حرفی بزند. اما او باز هم حرف زد.
«واسه اینه دیگه، واسه خاطر اون می‌خواد ما رو تنها بذاره و فرار كنه. من دیگه شب‌ها خوابم نمی‌بره.»
«اون می‌خواد بره اهواز كار كنه. باباهای دوتا از دوست‌های من هم رفتن.»
گفت: «دروغ می‌گه. اون عاشق ماهی‌گیری‌یه.»
بعد از اینكه برای دومین بار گفت «حالم از بوی ماهی بهم می‌خوره» از زیر تخت بیرون رفت و با رفتنش هوای تازه‌ای زیر تخت جابه جا شد. به پهلو غلتیدم. می‌دانستم چاقو با فاصله‌ی كمی از من زیر تخت است. عضله ‌های شكمم تیر می‌كشیدند. شوری اشك‌هایم را از دور لبم می‌لیسیدم و دلم برای برادرم كه باید لخت ِلخت روی سنگ‌های داغ می‌نشست می سوخت.
mostafa robb
13/12/2009, 19:35
داستان «جولا یعنی عنکبوت»

 

«کوفت... درد... مرض...»
چشم‌هاش را هنوز باز نکرده لعنت‌کنان، کورمال با دست دنبال ساعت می‌گشت. زنگ ساعت را که قطع کرد چند دقیقه‌ای هما‌ن‌جور بی‌حرکت ماند. بعد از ترس این‌که خواب‌اش ببرد به زور بلند شد و قوزکرده روی تخت نشست. اما این‌طوری هم ممکن بود که به خواب‌ رود. برای همین لحاف را از روی پایین‌تنه‌اش کنار زد و خودش را روی پا بند کرد و چشم‌بسته راه افتاد. اول پرده را کنار زد و لای پنجره را باز کرد و بعد زیر دوش رفت. چشم‌هاش حالا کمابیش باز شده بودند. سرگیجه و تپش قلب محسوسی داشت که مختص سحرخیزی‌ی اجباری بود. دمای آب را تنظیم کرد و گذاشت که آب روی سرش بریزد. شره‌ی آب گرم بدن‌اش را نوازش می‌کرد و کم‌کم حس مطبوعی به‌ش می‌داد که با مالش دست‌هاش ونرمی‌ی لیز کف صابون تکمیل می‌شد.
آب را که بست حوله را روی سرش انداخت و موهاش را مالش می‌داد. همین‌طور که حوله را که روی بدن‌اش می‌کشید شروع کرد به زمزمه کردن:
«جولا می‌شد...
دریا می‌شد...
و شب‌ها بی‌صدای پا می‌شد...»
«جولا می‌شد... دریا می‌شد...» توی خواب و بیداری خودش آمده بود. مدام زمزمه‌اش می‌کرد تا مبادا یادش برود. «جولا می‌شد... دریا می‌شد... و شب‌ها...» به اتاق‌ آمد تا قلم و کاغذی، از میان دستمال‌‌کاغذی‌های مستعمل روی میز و ظرف‌های نشسته‌ی شام دیشب پیدا کند. کلمات را روی کاغذ نوشت. اما جولا دیگر چه بود؟ خودش هم نمی‌دانست. بعد گفت: «به جاش بنویسم غوغا.» اما نه، همان جولا را دوست داشت. غوغا را خط زد و دوباره نوشت جولا. خوشحال بود که بعد چند هفته چیزی نوشته. و باز مرتب زمزمه‌اش می‌کرد.
تنکه‌اش را پوشید و خودش را در آینه‌ی حمام سرتا پا برانداز کرد. دستی روی شکمش کشید و از این‌که هنوز نگذاشته بود مثل حاج‌آقاها شکم‌گنده شود احساس غرور کرد. بعد دوباره خواند: «جولا می‌شد...» مشغله‌ی روزانه کمتر به‌ش فرصت خواندن شعر می‌داد. الان هم باید لباس می‌پوشید تا سر کار برود. اما هشت‌کتاب را از کتاب‌خانه درآورد، حجم سبز را باز کرد، روی تخت لم داد و شروع کرد به خواندن شعرها.
«بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق‌های باز...»
این‌بار چه مزه‌ای داشت این شعر.
«همیشه کودکی باد را صدا می‌کرد.
همیشه رشته‌ی صحبت را
به چفت...»
یک دور دیگر همین شعر را خواند. بعد طاق‌باز دراز کشید و به سقف خیره شد. باد خنکی که از لای پنجره به اتاق می‌آمد بدن مرطوب‌اش را لمس می‌کرد. گفت: «دو ساعتی دیرتر می‌روم. یک بهانه‌ای براشان می‌تراشم.»
mostafa robb
13/12/2009, 19:36
آمده بود ایران که زن بگیرد؛ نه از سر تعجیل که هردختری در مسیرش قرار گرفت، بردارد و با خود به امریکا ببرد؛ از سر صبر. یک سال مرخصی بدون حقوق گرفته بود. در روزهای اول ورودش به ایران، یکی از بیمارستان‌های خصوصی هم به او پیشنهاد کار داد و قبول کرد. می‌توانست تا هرزمان بخواهد، بماند و در انتخاب همسر عجله نکند. متخصص بیهوشی بود. در امریکا هم کار برایش کم نبود. حرفه پزشکی را هم نه به خاطر درآمد خوب و اعتبار و وجهه کارش و نه به خاطر تشویق پدر و مادر انتخاب کرده بود. وقتی کودکی ده ساله بود، دختر خواهرش که در آن زمان سه سال بیشتر نداشت، از ایوان طبقه دوم خانه‌شان افتاد. کودک را به بیمارستان رساندند و پزشکان پس از معاینه هیچ مشکلی در او ندیدند. ترانه هم به ظاهر سالم به نظر می‌رسید و از درد و ناراحتی شکایت نمی‌کرد. کودک را به خانه آوردند و ترانه همان شب در اثر خونریزی داخلی مرد. اردوان شاهد مرگ دخترک بود. از آنجا که دخترک در بازی با او از ایوان پرت شده بود، مرگ ترانه او را تکان داد. نه فقط خود را مقصر می‌دانست که پزشکان بیمارستان را هم بی‌تقصیر نمی‌دانست. از همان جا بود که تصمیم گرفت پزشک شود. اما وقتی به دوره انترنی رسید و در بخش‌های مختلف بیمارستان کار کرد، پی برد، توانایی مقابله با آدم مریض را ندارد. وسواس و سوء ظن سال‌های کودکی گریبانش را گرفت و فکر این که مریضی در اثر اشتباه او بمیرد، نزدیک بود او را از ادامه تحصیل و گرفتن گواهی نامه پزشکی، حتی پزشکی عمومی باز دارد. با استاد مشاور خود صحبت کرد و او تشویقش کرد، زود تصمیم نگیرد و دوره انترنی را به پایان برساند. زمانی که دوره آموزش خود را در بخش بیهوشی می‌گذراند، پی برد که در این رشته می‌تواند مفید باشد. از همان دوران دانشجویی تا وقتی که تخصص خود را گرفت، هر زمان لازم شد، دراتاق عمل حاضر شود، چنان وسواس و دقتی در کار خود نشان داد که گاه پزشکان و کارکنان را به ستوه می‌آورد و گاه تحسین و شگفتی آنان را برمی‌انگیخت. آآورد آورد
آآ
پدر و مادر همان روزهای اول، حتی پیش از آمدنش به ایران حدس زده بودند می‌آید تا همسری برای خود انتخاب کند. خانواده‌های زیادی را می‌شناختند که حاضر بودند، دخترشان را دو دستی تقدیم کنند اما پدر و مادر گذاشته بودند در اختیار پسر که خود ببیند و بشناسد و انتخاب کند.
پسر یعنی اردوان فراهانی گیج بود و مردد. نه آن که تا آن زمان که چهل ساله‌گی را پشت سرگذاشته بود با هیچ زنی ارتباط نداشت، در امریکا رابطه زن و مرد خیلی ساده بود و خالی از پیچیدگی. می‌شد با اولین سلام و علیک و با اولین قهوه و ساندویح به رختخواب رفت و از بودن با هم لذت برد. اما ازدواج آنقدرها ساده نبود. تعهدی بود که گرچه ساده بریده می‌شد، اما جای بریدگی به این آسانی‌ها التیام نمی‌یافت. می‌شد گفت که زندگی را از هم می‌پاشاند و اگر کودکی در این میان پیدا می‌شد که واویلا بود. اردوان با هر زن و دختری آشنا شد و رابطه از مسائل رختخواب گذشت و جدی شد و به مراحل ازدواج نزدیک شد، پای خود را کنار کشید. ترس از آن که رابطه پس از ازدواج بریده شود، او را مردد کرد و بهتر دید تصمیم قطعی نگیرد. مشکل از امریکا نبود. کارش را دوست داشت. شهری را هم که در آن زندگی می‌کرد، دوست داشت. خیلی‌ها معتقد بودند، یکی از زیباترین شهرهای دنیاست؛ گوشه‌ی دنجی از بهشت. در بیمارستان این شهر خیال‌انگیز در سواحل اقیانوس آرام کار می‌کرد. بیمارستان مشرف به اقیانوس بود و از بیشتر اتاق‌هایش اقیانوس آرام پیدا بود که در روزهای آفتابی و هوای خوش، آدم‌های خوشبخت و بی‌خیال بر امواج بلند آن موج سواری می‌کردند.
جش تولد چهل ساله‌گی‌اش او را دچار اضطراب کرد. آرام آرام دغدغه تنهایی به جانش ‌افتاد. آخرین رابطه‌اش را با ادوینا، پزشک اطفال، دوستانه قطع کرد. ادوینا مکزیکی بود. از شوهر اولش جدا شده بود و دو سال بود که با اردوان رابطه عاشقانه داشت.
مثل بسیاری از روزها که پس از پایان کار به رستورانی می‌‌رفتند تا گلویی تر کنند و غذایی بخورند. ادوینا صحبت از زندگی مشترک کرد و گفت، "وقتش رسیده که رابطه خود را به ثبت برسانند."
ادوینا می‌خواست بچه‌دار شود. گفت، "دوست ندارم در سنین بالاتر از چهل سالگی حامله شوم."
لازم نبود از خطرات احتمالی حاملگی در سن بالاتر از چهل را برای اردوان شرح دهد.
اردوان به یاد دختر خاله سه ساله خود افتاد. اما از آن هیچ نگفت. گفت، "باید به او فرصت دهد که کمی بیشتر فکر کند. "
دو هفته بعد، در همان رستوران به ادوینا گفت، نمی‌تواند در باره ازدواج تصمیم بگیرد و از مرخصی یک ساله‌اش و سفرش به وطن گفت. ادوینا به صرافت دریافت که اردوان یا خیال ازدواج ندارد و یا او را مناسب همسری خود نمی‌داند. به خود گفت، مثل خیلی از مردهای شرقی به دنبال یک دختر باکره است.
رابطه‌اش را دوستانه با ادوینا برید. از بیمارستان مرخصی یک ساله گرفت و به سوی وطن پرواز کرد که با یاری هم وطن به امریکا برگردد.
صحبت از ازدواج را همان روزها و هفته‌های اول هم خود مطرح کرد، هم پدر و مادر گوشزد کردند. در میان دوستان و اقوام آنها مرد چهل ساله‌ای نبود که یکی دو بچه نداشته باشد، چه رسد به این که ازدواج هم نکرده باشد. پدر و مادر او را امیدوار کردند که دختران دم‌بختِ خوش‌قیافه و خوش‌نام و اسم و رسم دار زیادی می‌شناسند که از هر لحاظ شایستگی همسری او را دارند. هر کدام را بخواهد می‌تواند با اشاره‌ای انتخاب کند و با خود به امریکا ببرد. بچه‌دار شود و زندگی خوش و شیرینی داشته باشد. به زبانی آشکار به او حالی کردند که مرد ایده‌آلِ خیلی از دختران دم‌بخت طبقات مرفه است. نه فقط حرفه دهن پرکنی داشت، از قد و قواره و قیافه هم چیزی کم نداشت. بلندقد و درشت اندام بود. موهای سرش در قسمت جلو کمی ریخته بود اما طاسی که برای مرد عیب نبود. بینی‌اش کمی قوز داشت که آن نیز نقص چندانی به حساب نمی‌آمد. دهانی خوش ترکیب و ابروانی پرپشت و چانه‌ای محکم داشت. نه فقط از نظر پدر و مادر بی‌نقص بود، خیلی از اقوام و آشنایان نیز همین عقیده را داشتند. اگر تا چهل سالگی نتوانسته بود، زن مورد توجه خود را پیدا کند، لابد مشکل دیگری در میان بود. اما پدر و مادر به ویژه مادر چنان از همسر و بچه‌های آینده او حرف می‌زد که گویی آن‌ها را با همه خصوصیات اخلاقی و جزییات چهره و اندام می‌شناسد.
این حرف‌ها و این تمجیدهای گزافه گرچه خوش آیند بود و آینده را برای اردوان دلنشین و دلفریب می‌کرد اما همیشه ترس و نگرانی مبهمی در دلش بود. همان نگرانی و ترسی که او را تا چهل ساله‌گی مجرد نگه داشته بود. باید به این ترس و نگرانی غلبه می‌کرد و تصمیمم می‌گرفت. و گرفت.
سه ماه پس از ورودش به ایران پس از آن که ده‌ها دختر را زیر ذره بین مداقه و سنجش قرارداد، با آنها به رستوران رفت، به سینما رفت و در پارک‌های تهران قدم زد و از این در و آن در گفت، دختر مورد علاقه خود را انتخاب کرد.
همه دخترهایی که تا آن روز دیده بود و آشنا شده بود، یا مهندس بودند یا دکتر یا تحصیلات فوق‌لیسانس و دکترا داشتند و اکثراٌ از طبقات مرفه که به قول پدر و مادر شایستگی همسری او را داشتند. اما زینت تحصیلات دانشگاهی آن‌چنانی نداشت. در دانشگاه آزاد شهرستان اراک دوسال در رشته هنر و نقاشی درس خوانده بود و مجبور شده بود رها کند. پدرش از عهده تامین هزینه دانشگاه برنمی‌آمد. در خانه‌ای کوچک در خیابان فحرآباد همراه پدر و مادر و خواهر و دو برادرش زندگی می‌کرد. در آتلیه نقاش پیری که فقط پرتره می‌کشید، کار می‌کرد و به بچه‌ها و نوجوان‌ها پرتره کشیدن یاد می‌داد.
اردوان همراه پدر و مادر برای دیدار عمه بزرگ خود که در همان حوالی در آپارتمانی کوچک زندگی می‌کرد، رفته بود که زینت را دید و خیال کرد، یک دل نه صد دل عاشقش شده است. زینت دوست مهرناز، نوه عمه بود و بر حسب اتفاق آن روز خانه عمه بود. پدر و مادر انتظار داشتند که اردوان مهرناز را که مهندس آرشتیکت بود و در تهران کار می کرد انتخاب کند. مهرناز هم زیبا و خوش اندام بود و هم نجیب و خانواده‌دار و هم آشنا. اردوان همان روزهای اولی که از تصمیمش برای ازدواج با پدر و مادر گفتگو کرد، به آنها گفت که خیال ندارد با یک دختر زیر سی سال ازدواج کند. خطر و آسیب‌های این نوع ازدواج را پیشاپیش برای پدر و مادر شرح داد. مادر ابتدا اعتراض کرد. «چه حرف‌ها! من و پدرت دوازده سال با هم اختلاف سن داریم. چه اشکالی دارد؟»
اردوان با اوقات تلخی و با تحکم گفت، «شاید برای شما اشکالی نداشته و ندارد. اما من نمی‌خواهم با زنی که بیش از سه چهار سالی از خودم کوچکتر باشد، ازدواج کنم. حتی ترجیح می‌دهم همسرم هم سن و یا بزرگ‌تر از خودم باشد.»
چشمان پدر و مادر گرد شد. اما در مقابل پسری که بیش از بیست سال در امریکا زندگی کرده بود و نتوانسته بود زنی برای خود انتخاب کند، هیچ نگفتند. لابد منطقی در کار بود که آن‌ها نمی‌فهمیدند.
دوستی با زینت خیلی زود و خیلی ساده شروع شد. مهرناز وسیله آشنایی آنها شد. گرچه خود هیچ علاقه‌ای به این کار نداشت و دلش نمی‌خواست که قوم و خویش خوش‌قیافه و خوش‌هیکل را که پزشک مقیم امریکا بود، به دختری معرفی کند که نه زیبایی چندانی داشت و نه تحصیلاتی آن چنانی و نه پدری اسم و رسم‌دار و مال و منال‌دار. اما کاری از دست او برنمی‌آمد. شاید قسمت نبود که او و اردوان زن و شوهر شوند. آرزویی که مادربزرگ به آشکارا به زبان می‌آورد و مهرناز را به آن امیدوار می‌کرد.
اردوان هر روز عصر به محل کار زینت می‌رفت و او را سوار اتومبیل خود می‌کرد و با هم به رستوران و یا اطراف شهر می‌رفتند. ساعت‌های درازی با هم حرف می‌زدند. زینت از کودکی خود می‌گفت که به نقاشی علاقه دارد و همین علاقه مانع شده نتواند درسی بخواند که آینده بهتری داشته باشد.
- فقط علاقه به نقاشی نبود که نتوانستم دانشگاه بروم. در چند رشته در دانشگاه آزاد قبول شدم اما پدرم استطاعت مالی نداشت که شهریه دانشگاه را بدهد. مجبور شدم کار کنم.
از نظر پدر و مادر دختر هیچ امیتاز چشم‌گیری نداشت. نه فقط زیبا نبود که چهره‌اش توی ذوق می‌زد. صورتی کوچک و رنگ‌پریده. چشمانی قهوه‌ای و ابروانی که زیادی نازک کرده بود. بینی‌اش زیادی توی صورتش پهن شده بود و احیتاج به جراحی داشت. دست‌های کوچک و قد نه چندان بلندش سن او را که از سی گذشته بود، کمتر نشان می‌داد. تنها جذابیتش لبخند و دهان کوچک و دندان‌های ریز و مرتبش بود.
اردوان ‌گفت، «معصومیت خاصی دارد. آدم را به دلسوزی وامی‌دارد.»
مادر گفت، «پسرجان گول معصومیت زن‌ها را نخور. زن‌ها همیشه مار در آستین خود دارند.»
اردوان به مادر پرخاش کرد. «مادر! از شما بعید می‌دانم.»
مادر به اعتراض لب فرو می‌بست. «خود دانی.»
و پدر به حمایت از مادر و به طعنه گفت، «چندین چراغ دارد و بیراهه می‌رود. بگذار...»
مادر به میان حرف پدر می‌دوید. «خود خواسته را تدبیر نیست.»
دوستی اردوان و زینت سه ماه را پشت سر گذاشت و اردوان هنوز تصمیم قطعی خود را نگرفته بود. مردد بود. به دل خود اطمینان نداشت. دختر خود را شیفته و مفتون او نمایش می‌داد و این شیفتگی و خضوع او را دچار شک می‌کرد. هیچ وقت یک عشق واقعی که وجودش را به آتش بکشد، تجربه نکرده بود و حال نیز چنان احساسی به زینت نداشت. خانواده زینت او را می‌ستودند و احترام می‌گذاشتند و او از این همه ستایش به ستوه می‌آمد. خود را شایسته تقدیر و تعظیم نمی‌دید.
دوران مرخصی یک ساله از نیمه گذشته بود. پدر و مادر گاه دل‌خوش می‌کردند که اردوان زینت را هم برای همسری انتخاب نمی‌کند و گاه از این که بی‌همسر به امریکا برگردد، نگران بودند. کم‌کم‌اک، مادر به نذر و نیاز افتاد که کار را با زینت یکسره کند. امتیازهای دختر آنقدرها هم منفی نبود. آشکارا نشان می‌داد اردوان را دوست دارد و می‌شد حدس زد زن خوبی برایش بشود. وقتی اردوان از تعیین دقیق تاریخ عقد و عروسی سرباز می‌زد، برای پدر و مادر این یقین پیش آمد که اشکال در اردوان است. زیادی مته به خشخاش می‌گذارد. کاسه صبرشان داشت لبریز می‌شد که اردوان از پدر و مادر خواست رسماٌ به خواستگاری زینت بروند. همان طور که انتظار می‌رفت، همه چیز به خوبی پیش رفت. پدر و مادر زینت و خود زینت هیچ خواسته‌ای نداشتند و همه تصمیم‌ها را به عهده اردوان و پدر ومادرش گذاشتند. در واقع داشتن چنین خواستگار و دامادی برای زینت پیش از انتظارشان بود و به قصه‌های هزار و یک شب شباهت داشت.
نه فقط خود اردوان از امتیازات یک شهروند خوب، چه از نظر دولت امریکا و چه از نظر دولت ایران برخودار بود، پدر اردوان نیز از شهرت و ثروت قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود. قاسم فراهانی، که زمانی کارمند عالی‌رتبه‌ی وزارت امورخارجه بود، دوران بازنشستگی را می‌گذراند. در همان دوران بازنشستگی، خانه هزار متری را خود را در یکی از خیابان‌های فرعی پاسداران به بیست و چهار دستگاه آپارتمان دویست متری تبدیل کرده بود و همه را یا به رهن داده بود و یا به اجاره. علاوه بر آن باغ بزرگی در اطراف کرج و ویلایی در کلاردشت و اموال منقول و غیرمنقول دیگری هم داشت که خانواده زینت نتوانسته بودند ردیابی کنند. همین ارقام ریز و درشت هم کافی بود که زبان آن‌ها را در مقابل مهریه و خواست‌های دیگر ببندد. به قول پدر، ستاره اقبال زینت بزرگ بود و درخشنده و ناگهان از پشت ابر بیرون زده بود. مادر اما نگران بود. نگرانی‌اش هم دلیل خاصی نداشت. هر زمان با چشمان نگرانش به شوهر نگاه کرد، شوهر سرش داد کشید، «که باز چه مرگت شده است. نمی‌توانی خوشبختی بچه‌ات را ببینی؟»
مادر به خود نهیب می‌زد که انشاء الله خیر است. اما خیر نبود.
قرار بود مراسم و عقد و عروسی در یکی از آپارتمان‌های خالی مجموعه فراهانی برگزار شود. زینت خواسته بود که مراسم ساده باشد. اردوان می‌توانست حدس بزند که خانواده زینت توان مالی نداشتند تا با خانواده داماد رقابت کنند. لابد خانواده اردوان لباس‌های گران‌قیمت می‌پوشیدند و جواهرات آن ‌چنانی به خود آویزان می‌کردند که همه این مراسم از نظر اردوان پیش پا افتاده و زرق برقی مهمل بود.
یک هفته پیش از مراسم عقد، اردوان دختر خاله زینت، مریم را دید که زنی سی وشش ساله بود و شوهرش او را با دو دختر دوازده ساله و هشت ساله رها کرده بود و به خارج از کشور رفته بود. طلاق‌نامه‌اش را از کانادا فرستاده بود و نه فقط احوالی از بچه‌هایش نمی‌پرسید، دیناری هم برای خرج بچه‌ها نمی‌فرستاد. مریم بالاجبار به صیغه یک تاجر بازاری درآمده بود که برایش اتاقی اجاره کرده بود تا بتواند با دو دختر خود زندگی مستقلی داشته باشد. زینت داستان دخترخاله را با چنان سوز و دردی تعریف کرد که اردوان اشک به چشم آورد و به زینت گفت، «اگر این اتفاق در امریکا یا یک کشور اروپایی می‌افتاد، شوهر را به هر جهنم دره‌ای رفته بود، مجبور می‌کردند که هزینه زندگی بچه‌هایش بپردازد.»
نه فقط داستان زندگی مریم دل اردوان را به درد آورد که حس کرد آن عشق واقعی که این همه سال به دنبالش می‌گشته، پیدا کرده است. در همان دیدار کوتاهش با مریم در خانه زینت، حس کرد زندگی‌اش باید با این زن گره بخورد. نه آن که دلش برای مریم سوخته باشد. از این داستان‌ها زیاد شنیده بود. خود مریم او را شیفته کرد. آتش عشقی که خیال می‌کرد به زینت دارد، خاموش شده بود و از آن مشتی خاکستر سرد باقی مانده بود. خود می‌دانست که مشکل از زینت نیست، از خود اوست. از وقتی داستان زندگی مریم را شنید، شب و روز از فکر او و دو دخترش بیرون نمی‌رفت. سرنوشت تلخ زن نبود که او را به خود مشغول می‌کرد، مریم زیبا بود. چهره‌‌اش زیبایی افسون کننده زن اثیری بوف‌کور را در او تداعی می‌کرد. بی‌هیچ آرایشی زیبایی‌اش نقص نداشت. اندوه بر چشمان سیاهش هاله‌ای از درد نشانده بود. موهای بلندش را از پشت سربسته بود. فرق سرش را از وسط باز کرده بود. پیشانی‌اش بلند بود و چین بین دو ابرو به آن حالتی روحانی می‌داد. گویی هم‌اکنون از خلسه دعایی طولانی سر برداشته بود. در رفتار و حرکاتش خضوع و غرور توام بود. رفتارش با دو دختر که مثل عشقه به مادر آویزان بودند، نرم و پر از لطف و مهربانی بود. زن، همان زن اثیری بوف‌کور بود. حس حرمت را در اردوان برمی‌انگیحت. مثل گلی بود که در کویری بی‌آب و علف روییده باشد. در تمام مدتی که در حضور اردوان و زینت و خانواده‌اش بود، کمتر کلامی به زبان آورد. گویی فکر دور و درازی در سر داشت و اندوهی ناگفته او را از گفتن باز می‌داشت.
کمتر از یک هفته به مراسم عقد و عروسی مانده بود و اردوان گیج و تب‌دار نمی‌توانست تصمیم بگیرد. می‌دانست زندگی‌اش با زینت به جایی نمی‌رسد و اگر هم ازدواج سر بگیرد، خیلی زود از هم پاشیده خواهد شد. سه روز قبل از مراسم به پدر و مادرش گفت، نامه‌ای از بیمارستانی که در امریکا کار می‌کرده، دریافت کرده و باید سه روزه خود را به محل کارش برساند. گفت، اگر نرود پای آبرو و حیثیت‌ش در میان خواهد بود. بلیط هواپیمایی امارات را گرفت و در دبی از هواپیما پیاده شد. در هتلی اقامت کرد که بتواند از سر فرصت تصمیم بگیرد. چند روز بعد تلفن کرد و گفت، ممکن است اقامتش در امریکا طول بکشد و بهتر است مراسم را منتفی شده تلقی کنند. خود به زینت تلفن کرد و برای همه چیز از او معذرت خواست و گفت که حاضر است هر مبلغ که بخواهد خسارت پرداخت کند. مادر زینت که از همان شروع آشنایی اردوان و زینت نسبت به اردوان و خواستگاری‌اش و خانواده‌اش سوءظن داشت. بارها به مردش گفت، «نکند پسره درد و مرض علاج‌ناپذیری داشته باشد. نکند به ایدز مبتلی باشد!»
خشم و خروش پدر زینت وقتی خبر به‌هم‌خوردن ازدواج را شنید انتها نداشت. فقط وقتی صحبت از خسارت شد، آرام گرفت. رقم درشتی از پدر اردوان خواست که او نیز به سفارش اردوان همه را یک جا تقدیم کرد و سر و صدای قضیه خوابید. رویای خوشی که برای بیش از سه ماه زینت را به آسمان‌ها برده بود، به بیداری انجامید. ضربه سنگین بود، اما پدر قول داد که با سهمی از خسارت دریافتی آپارتمانی در همان حوالی برای زینت بخرد که با همسری که در آینده پیدا خواهد کرد، مشکل مسکن نداشته باشد.
نه زینت و نه پدر ومادرش نفهمیدند مریم و دو دخترش کی به دبی سفر کردند و کی با اردوان به امریکا رفتند. سه ماه بعد، وقتی خاله به دیدنشان آمد و برای میهمانی‌ای که به مناسبت ازدواج اردوان و مریم که یک ماه پیش در دبی برگزار شده بود، دعوتشان کرد، وقتی عکس اردوان و مریم و آناهیتا و آزیتا را در خانه‌ای مشرف به اقیانوس آرام نشان خواهر داد، داغ دل زینت تازه شد. پدر و مادر به میهمانی که در یکی از رستوران‌های شمال شهر برگزار شده بود، رفتند اما زینت نرفت.
و حال اردوان حس می‌کرد، خوشبخت‌‌ترین مرد عالم است. زنی زیبا با دو دختر زیباتر داشت. چند ماه پس از ازدواجشان مریم گفت، «دوست دارد فرزندی هم از اردوان داشته باشد.»
اردوان به زبان خوش جوابش داد، «اگر هوس است، همین دوتا بس است.»
mostafa robb
13/12/2009, 19:37
داستان: میعاد در بُعد سوم


[میم]
میم این آخر هفت را هم مثل سایر روزهای تعطیل، به گشتن در خیابان‌های مرکزی‌ی شهر می‌گذراند. میم دوستان کمی داشت و با همان‌ها هم صمیمی نبود. برای همین اوقات فراغت‌اش یا به مطالعه می‌گذشت یا با گردش‌های فردی یا گاهی غذا خوردن در رستورانِ موردِ علاقه‌اش. و گاهی – اگر هوا بارانی نبود – روی نیمکتی می‌نشست و آدم‌ها را نگاه می‌کرد. بعدِ مدتی بلند می‌شد و لابه‌لای جمعیت راه می‌افتاد. آشنایان‌اش او را آدمی آرام و بی‌آزار می‌دانستند که سرش به کار ِ خودش است. میم همیشه شبیهِ کسی بود که تازه با شریکِ زندگی‌اش قطع ِ رابطه کرده است و حالا دارد زیر ِ بار ِ مشکلاتِ شخصی با خودش کلنجار می‌رود تا قد راست کند. شاید برای همین هیچ‌کس سعی نمی‌کرد، سر ِ صحبت را با او باز کند.
میم خودش را از مسیر ِ حرکتِ جمعیت بیرون انداخت و واردِ کتاب‌فروشی‌ی بزرگِ شهر شد. مثلِ همیشه یک‌راست به طبقه‌ی دوم رفت؛ جایی که رمان‌ها، اعم از قدیمی و جدید قرار داشتند. کتابی را که نویسنده‌ی موردِ علاقه‌اش تازه بیرون داده بود برداشت. بعدِِ برانداز ِ جلد از اولین جمله‌ شروع به خواندن کرد و طبق ِ عادت – که همیشه چند صفحه‌‌ای را همان‌جا سرپایی جلوی قفسه‌ها می‌خواند – لابه‌لای واژه‌ها غرق شده بود و ملتفتِ نگاهِ سنگینی، که از سمتِ مبل ِ قهوه‌ای‌ی گوشه‌ی سالن به او خیره بود، نمی‌شد.

[جرا]

جرا این هفته هم پیشِ گفتار‌درمانگرش بود. مثلِ همه‌ی هفته‌های اولِ ماه. با اینکه می‌دید لکنت‌اش همیشه همین بوده که هست. البته همیشه نه. با پدر و مادرش و دوستانِ صمیمی‌اش راحت صحبت می‌کرد. ولی با بقیه؛ یک‌باره شروع می‌شد، آخرهای جمله، لب‌ها و پلکه‌هاش با هم شروع به لرزیدن می‌کرد و کلام کش می‌آمد. بعد خودش از کش‌دار شدنِ حرف‌اش خسته می‌شد. بعد که به خانه می‌آمد، جرا بود و خودش، جرا بود و خانه و شب. جلوی آینه می‌نشست و جمله‌هایی را که آن روز نتوانسته بود بگوید تمرین می‌کرد، بعدش هم جمله‌هایی را که فکر می‌کرد فردا می‌گوید. جرا می‌دانست کجای کار می‌لنگد. آینه شبیهِ غریبه‌ها نیست. برای همین هم سال‌ها تمرین چیزی را بهتر نکرده بود. روبه ‌روی تلوزیون لم می‌داد. متکا را بقل‌ می‌کرد و دوست داشت که به گذشتِ زمان فکر نکند. به سال‌های جوانی‌اش که به سعی کردن می‌گذشت. سعی‌ی چیزهایی که به نظر ِ جرا برای بقیه‌ی آدم‌ها آسان می‌نمود.

[میعاد]

این آخرِ هفته را هم باید کار می‌کردم. چون هوا بارانی بود مغازه چندان شلوغ نبود و من پشتِ پیشخوان باز فرصت پیدا کرده بودم که مشتری‌ها را زیرِ نظر بگیرم. همین‌طور که مشغولِ دید زدن بودم فهمیدم که غیر از من زنِ جوانی هم مشغولِ همین کار است. روی مبل چرمی‌ی انتهای سالن – که برای مطالعه‌ی مشتری‌ها بود – نشسته بود و مجله‌ای را روی ران‌هایش باز گذاشته بود. با موهای لختِ قهوه‌ای و بینی‌ي استخوانی‌ی جلو آمده‌ای که عینکِ پنسی‌اش روی آن چندان استوار به نظر نمی‌رسید، نگاه‌اش سمتِ مقابل را برانداز می‌کرد. یادم نمی‌آمد که قبلن دیده باشم‌اش. اما آنی که از همه‌جا بی‌خبر در نگاهش بود را می‌شناختم. از آن کرم ِ کتاب‌هایی بود که ماهی چندبار به آن‌جا می‌آمد.
چندتا مشتری را راه انداختم. ولی همچنان حواسم به آن‌ها بود. کمی که گذشت زن از جایش بلند شد و با تردیدی محسوس به سمتِ مرد رفت. همان‌جا ایستاد و کتاب‌ها را برانداز کرد. بیشتر به این می‌مانست که می‌خواهد خودش را مشغول نشان دهد. کمی زمان لازم بود تا آن‌چه را که انتظار داشتم انجام دهد. دل‌ام می‌خواست بدانم چطور سر ِ صحبت را باز کرده است. شاید راجع به هوا چیزی گفته بود یا چیز ِ دیگری. مشتری‌‌های دیگری جلوی پیش‌خوان آمده بودند تا خریدشان را پرداخت کنند. بعد که نگاه کردم هیچ‌کدام‌شان آن‌جا نبود. دوست داشتم که هر دوشان با هم رفته باشند. جایی خوانده بودم بودم؛ تنهاترین آدم‌ها زیباترین قصه‌ها را برای شنیدن دارند.
مشتری‌های دیگری توی سالن قدم می‌زدند، ولی جز من کسی به کسی نگاه نمی‌کرد.
mostafa robb
13/12/2009, 19:40
«داستانی برای تو»/ پاره‌ای از یک رمان

 

اشاره:
از زمانی که فصلی از رمان «سفرکرده‌ها» ([Only registered and activated users can see links]) را در مجله‌ی ادبیِ دوست نازنیم خانم میترا الیاتی منتشر کردم، دو سال و خرده‌ای می‌گذرد. در این مدت هنوز این رمان که نشر نی آن را به وزارتخانه‌ی ارشاد فرستاده مجوز انتشار دریافت نکرده است. در این فاصله رمان دیگری نوشتم که اکنون صفحات نخستین‌اش از نظر شما می‌گذرد. موضوع این داستان عدالت است و از منظر یک وکیل عدالت‌جو اما ظالم روایت می‌شود که به دلیل ابتلای به سندروم برن اوت حافظه‌اش را از دست داده است، به این شکل که فقط وقایعی را که دوست می‌دارد به یاد می‌آورد، راست و دروغ را به هم می‌آمیزد و با تحریف وقایع، واقعیت را طوری جلوه می‌دهد که می‌پسندد چنان که معلوم نیست چه چیزی واقعی و چه چیزی جعلی‌ست و چه اتفاق‌های به راستی در زندگی او افتاده است.
ح.ن


برای آزاده ام
از خواب که بیدار شدم، فکر کردم مرده‌ام. نمی‌توانستم تشخیص بدهم آیا مرده‌ام یا مرده بودم ولی حالا زنده شده‌ام، یا این که خیال کردم مرده‌ام. خوب می‌دانستم که مرگ با نیستی تفاوت ندارد و می‌دانستم وقتی آدم می‌میرد دیگر نمی‌تواند به چیزی یا به کسی فکر کند. من اما «هنوز» می‌توانستم فکر کنم و این واقعیت به این معنا بود که اگر مرده بودم، حالا به هر حال زنده بودم و هر چند که امکان داشت دیر یا زود بمیرم یا باز هم بمیرم، اما در آن لحظه که از خواب بیدار شدم زنده بودم و از این رو می‌توانستم فکر کنم، طوری که حتی خیال می‌کردم صدای افکارم را می‌شنوم. برای همین وقتی جمله‌ی: «من اما هنوز می‌توانستم فکر کنم» از ذهنم گذشت، قیدِ «هنوز» امیدبخش بود. چون که اگر آدم زنده بودن و حتی زندگی کردن را دوست داشته باشد، این واقعیت که می‌تواند «هنوز» فکر کند به این معنی‌ست که «هنوز» نمرده است. من هم «هنوز» زنده بودم. وقتی چشمانم را باز کردم، نگاهم پیش از هر چیز به سقف افتاد که مثل سقف همه‌ی اتاق‌هایی که در زندگیم دیده بودم برهنه بود. بعد نگاهم به پاتختی افتاد. روی پاتختی کیف چرمی پولم و کنار کیف، ساعتم قرار داشت. هر چند که از مدتی پیش به دلیلی نامعلوم زمان در نظر من مُرده بود، اما ساعت، بله، ساعت به هر حال دقیقاً هفت و هفده دقیقه‌ی بامداد بود. روی تخت نشسته بودم، به دو بالش تکیه داده بودم و پرده هم کشیده بود و با این همه مختصر نوری به درون می‌تابید. همه‌ی این چیزها را می‌دیدم و حتی می‌توانستم بوی اتاق را بشنوم. بوی اتاق احتمالاً به این دلیل که بوی تنم را به خودش گرفته بود به نظرم آشنا می‌آمد. ولی آشنایی با این بو آن قدر نبود که احساس کنم در اتاق خودم هستم. این احتمال هم وجود نداشت که در محل سکونتم، یعنی در تهران باشم. از این مسأله کاملاً اطمینان داشتم. چون که از همان شعاع نوری که به درون می‌تابید کاملاً مشخص بود که شهری که در آن از خواب بیدار شده بودم، تهران نیست. نورِ اینجا به درخشانی نورِ تهران نبود. ملایم بود و ملایمت نور با روحیه‌ام بیشتر سازگار بود. در آن لحظه که از خواب بیدار شدم ملایمت نور مثل غذایی بود که به مزاج آدم بسازد. احساس بیماری نمی‌کردم، ولی کاملاً سالم نبودم. از این گذشته معلوم بود شیشه‌ی پنجره دو جداره است. چون هیچ صدایی از بیرون به گوش نمی‌رسید. اتاق ساعت نداشت و صدای تیک تاک ساعت هم نمی‌آمد و هر چه نگاه کردم ندیدم در جایی از اتاق یخچالی قرار داشته باشد. برای همین هیچ صدایی نمی‌آمد و من می‌توانستم صدای فکرم را بشنوم که در گوشم می‌پیچید. این صدا دقیقاً صدای پای یک بچه‌ی معلول بود که روی زمین کشیده می‌شد. صدایی بود شبیه صدای خرت خرت پا روی کفِ آجری حیاطِ یک خانه ی قدیمی. عجیب بود که با این صدا آشنا بودم و نه تنها آزارم نمی داد، بلکه تنها صدایی بود که از سال‌های رفته به گوش می‌رسید. آن بچه‌ی معلول را نمی‌دیدم و او را نمی‌شناختم و حتی در آن لحظه هیچ‌گونه تصوری از چهره‌اش یا اندازه‌ی قد و قامتش نداشتم. همین‌قدر می‌دانستم که یک پایش می‌لنگد و از بدو تولد به انقباض عضلانی مبتلاست. به این بچه محبت داشتم، اما نمی‌توانستم دلیلی برای محبت به یک بچه‌ی معلول که پایش را خرت خرت‌کنان روی کفِ آجریِ حیاطِ یک خانه‌ی قدیمی می‌کشد پیدا کنم. اگر چشمانم را می‌بستم برای مدتی کوتاه صدای پا قطع می‌شد و من احساس آرامش می‌کردم. تا وقتی به آرامش فکر نکرده بودم، ناآرامی هم معنی نداشت. اصلاً چیزی به نام ناآرامی وجود نداشت که بخواهم آن را برای خودم معنی کنم. اما چشمانم را که بستم و همین‌که صدای افکارم بند آمد، صدای خرت خرت کشیده شدن پای بچه‌ی معلول روی کفِ آجری حیاط قطع شد و احساس آرامش کردم، سعی کردم به یاد بیاورم که چرا در این اتاق و روی این تخت روی سقف برهنه‌ی اتاقی در یک هتل چشم باز کرده‌ام. از خودم پرسیدم چرا اینجا هستم. وقتی پاسخ این سئوالِ به ظاهر ساده را پیدا نکردم، ناآرام شدم. بی‌قرار نبودم. دلشوره یا اضطراب هم نداشتم. چون که به خوبی می دانستم اگر مضطرب باشم، اضطراب توی دلم می‌نشیند. در حالی که اگر بشود در کالبد آدمی جای ناآرامی را مشخص کرد، در تن من که زنده بود و تنفس داشت و حس می‌کرد و می‌توانست بیندیشد، ناآرامی، مثل فرشته‌ی وسواس یا وسوسه که به روایتی در دهلیز راست قلبِ آدمی نشسته است، در کاسه‌ی سرم قرار داشت. از خودم یک بار دیگر پرسیدم چرا اینجا هستم. این سئوال ساده بود، اما پاسخِ آن به هیچ‌وجه ساده نبود. چون که در آن لحظه از هیچ چیز خاطره‌ای نداشتم. می‌دانستم کی هستم. می‌دانستم اسمم یوسف است و نام خانوادگی‌ام بنی‌عالمی‌ست و می‌دانستم که در سال هزار و سیصد و چهل به دنیا آمدم. حتی ماه و روز تولدم هم (دهم دی ماه) به یادم بود. اما نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده که گذرم افتاده است به شهری که نامش را نمی‌دانستم و به اتاقی که نمی‌دانستم در کدام خیابان و در کدام عمارت از عمارت‌های این شهر قرار دارد. نمی‌دانستم آیا متأهلم یا مجرد. حتی نمی‌دانستم شغلم چیست. همین قدر می‌دانستم که در تهران کار و زندگی می‌کردم و زندگیم هم بد نبود. در هر حال مشکل معیشتی نداشتم. می‌دانستم حداقل یک زن در زندگیم بوده است. حدس می‌زدم فرزند یا فرزندانی هم داشته باشم. اما مطمئن نبودم. فکر می‌کردم مردی به سن و سال من قاعدتاً می‌بایست خانواده داشته باشد. اما پدر و مادر، برادران یا خواهرانم را به یاد نمی‌آوردم. نمی‌دانستم آیا بستگانی دارم یا نه و اگر بستگانی دارم، آنها کجا هستند و به چه کاری مشغول‌اند. از وقتی چشم باز کرده بودم، فکرم مدام کار می‌کرد. اما ظاهراً حافظه‌ام از کار افتاده بود. من از اشخاصی هستم که وقتی ناآرام می‌شوند باید تحرک داشته باشند. برای همین از جا بلند شدم. پیش از هر کار ساعتم را به دستم بستم. این کار هر چند کاملاً آرامم نمی‌کرد، اما اطمینان خاطر به وجود می‌آورد. وقتی به صفحه‌ی ساعتم نگاه کردم، به این دلیل که از مدتی پیش زمان در نظرم مُرده بود، طبعاً نمی‌توانستم و نمی‌خواستم به زمان و به نظامی که به آن زمان تقویمی می‌گوییم فکر کنم. به این حقیقت فکر می‌کردم که با وجود آن که زنده بودم تنها دو حالت می‌توانست وجود داشته باشد: اگر با خوشبینی موقعیتم را ارزیابی می‌کردم، من، خودم بودم و فقط حافظه‌ام را به دلیلی نامعلوم از دست داده بودم. در حالت بدبینانه‌اش امکان داشت من خودم نباشم. یعنی آن چیز مبهم، غیرقابل تعریف و چه بسا شکننده‌ای که اصطلاحاً به آن «من» می‌گویند، به دلیلی از دست رفته، یا در اثر وقایعی متلاشی شده بود. به صفحه‌ی ساعتم نگاه می‌کردم و در همان حال سعی می‌کردم این موقعیتِ تازه را درک کنم: اگر من، من نیستم، یعنی آنچه که کیستی و چیستی مرا رقم می‌زند، به دلیلی یا در اثر وقایعی مضمحل شده است، پس آن‌چه که در آن لحظه بودم چه چیزی می‌توانست باشد و چگونه می‌توانستم به آن شکل بدهم، طوری‌که در نهایت بتوانم خودم را تحمل کنم؟ از خودم می‌پرسیدم من اگر خودم نیستم، پس کی هستم و اگر کس دیگری هستم، چگونه می‌توانم از این پس دست‌کم افکارم را با اول شخص مفرد بیان کنم؟ آیا بهتر نبود به جای این‌که برای مثال به این فکر کنم که «من» ساعتی پیش بیدار شدم، یا این‌که «من» دقیقه‌ای قبل ساعتم را به دستم بستم، با خودم بگویم: «او» ساعتی پیش بیدار شد و «او» بود که دقیقه‌ای قبل ساعتش را به دستش بست و «او»ست که الآن تصمیم گرفته پرده را بکشد و پنجره‌ی اتاقش را باز کند؟ پرده را کشیدم و پنجره را باز کردم. اتاقی که در آن سکونت داشتم در طبقه‌ی چهارم هتلی دو ستاره، یا به عبارت درست‌تر در یک مسافرخانه قرار داشت. پنجره‌ی اتاق به خیابانی فرعی از مجموعه‌ی درهم تنیده‌ی خیابان‌های پاریس باز می‌شد. در همان نظر اول با دیدن برج ایفل متوجه شدم که در پاریس هستم. از شکل خیابان‌ها و بافتِ اجتماعی مردم، در همان نگاه اول حدس زدم که قاعدتاً باید در یکی از محله‌های شمالی پاریس سکونت داشته باشم. در یکی از خیابان‌های اطراف «بلوار مژنتا»، یا در یکی از خیابان‌های اطراف «کانال سن مارتان» یا شاید هم در یکی از مسافرخانه‌های «پیگال» زندگی می‌کردم. در هر حال اطمینان داشتم که در پاریس و در یکی از محله‌های شلوغ این شهر زندگی می‌کنم. اما به یاد نمی‌آوردم که کی و چرا به پاریس آمده‌ام. برایم به هیچ‌وجه مهم نبود که در کدام کشور و در کدام شهر هستم. پاریس با نیویورک و نیویورک با لندن و لندن با جاکارتا یا مونترآل تفاوتی نداشت. می‌توانستم هرجا باشم و هرجا که بودم، به هر حال در جای صحیحی که می‌بایست باشم نبودم. از این نظر هر جا که بودم، می‌دانستم که به آن‌جا تعلق ندارم. شاید به همین دلیل بود که از مدتی پیش خواب‌های آشفته می‌دیدم. به خواب مردی را می‌دیدم که از هر نظر شبیه من است. این مرد پای دیواری افتاده بود. بالای سرش ایستاده بودم و به اطراف که نگاه می‌کردم، چشمم به یک دسته‌بیل می‌افتاد. دسته‌بیل را که به دست می‌گرفتم، ناگهان خیسِ عرق و با تپش قلب و دهانِ خشک از خواب می‌پریدم. همیشه و در همه حال همین خواب را می‌دیدم. این حقیقت دارد که یوسف بنی‌عالمی، یعنی من مردی باهوش اما محتاط هستم. با این‌ حال وقتی جیب لباس‌هایم را کاویدم، نشانی از دفترچه‌ی یادداشت یا دفتر تلفن پیدا نکردم. یک دستگاه تلفن موبایل توی جیب کُتَم بود که آن هم باطری نداشت. به جست و جوی سیم برقِ تلفن موبایل در کیفِ سامسونتی را که ظاهراً به من، یعنی به یوسف بنی‌عالمی تعلق داشت و گوشه‌ای افتاده بود باز کردم. توی کیف یک مسواک بود و یک خمیردندان با مارک سیگنال که تا نیمه مصرف شده بود، یک جفت جوراب نو مشکی رنگ مردانه مارکِ بارلینگتون، یک دست رختِ زیر از پارچه‌ی کتان با مارکِ نامشخص به رنگ سفید و یک پیرهن چهارخانه‌ی مردانه که به دقت اتو و تا شده بود. یک دفترچه‌ی دویست برگ با جلد اعلاء، یک خودنویس و یک بسته دارو با نام سوتالکس، هشتاد میلی گرمی، ساخت آلمان. از عکس قلبی که روی بسته چاپ شده بود حدس زدم که این دارو قاعدتاً می‌بایست داروی قلب باشد. همان دم به نظرم آمد که این دارو را از سال‌ها پیش در دو نوبت، یکی صبح و یکی شب، پیش از خواب مصرف می‌کردم. اما هر چه فکر کردم به یاد نیاوردم که به خاطر چه عارضه‌ای و کی به پزشک مراجعه کرده‌ام و دقیقاً چند وقت است که این دارو را مصرف می‌کنم. باقی وسایل مختصری که در کیف سامسونت قرار داشت، به ظاهر وسایلی بودند شخصی، اما در واقع هیچ چیز را مشخص نمی‌کردند. خمیردندان و مسواک را برداشتم، درِ کیف را بستم و کیف را گذاشتم روی تخت. از پنجره صدای آمد و شد اتوموبیل‌ها و صدای هیاهوی مردم در خیابان می‌آمد. از دور صدای آژیر آمبولانس یا شاید هم اتوموبیل پلیس به گوش می‌رسید. این صدا هر دم نزدیک‌تر می‌شد. برای همین صدای خرت خرت پای بچه‌ی معلول روی کف آجری حیاطِ یک خانه‌ی قدیمی که توی گوشم بود، با نزدیک شدن صدای آژیر تخفیف پیدا می‌کرد. در دستشویی دندان‌هایم را به دقت مسواک زدم، دوش گرفتم، رخت‌های زیری را که به تن داشتم از نو پوشیدم، پیژامه ‌ای را که پایم بود به دقت تا کردم و گذاشتم روی تخت، درست کنار کیف سامسونت. همه چیز همان طور اتفاق می‌افتاد که می‌بایست. فقط جای من این‌جا نبود. برای همین هر اتفاقی که در این اتاق و چه بسا در این شهر افتاده بود و بنا بود که به همین ترتیب ادامه پیدا کند، در جایی روی می‌داد که از اساس غلط بود و اصولاً یک سوءتفاهم بود. جایی خوانده بودم و شاید از کسی شنیده بودم عدالت به این معنی‌ست که هر چیز در جای درستش قرار داشته باشد. پیش خودم فکر کردم که اگر این تعریف از عدالت درست باشد همه‌ی اتفاقاتی که تا آن لحظه برای من افتاده بود کاملاً ناعادلانه و حتی ظالمانه بود. با موهای خیس و نیم‌تنه‌ی برهنه رفتم پای پنجره و به آمد و شد مردم در خیابان نگاه کردم. صدای آژیر قطع شده بود و خوشبختانه در آن لحظه صدای خرت خرت پای بچه‌ی معلول روی کفِ آجری حیاطِ یک خانه‌ی قدیمی هم به گوش نمی‌رسید. در آن لحظاتی که از پنجره خیابان را می‌دیدم، اتفاق‌های زیادی روی می‌داد. اما از آن میان فقط یک پیرمرد سیاه‌پوست را می‌دیدم که تلوتلوخوران از عرض خیابان عبور می‌کرد. یک پای پیرمرد می‌لنگید و هر چند که صدای پایش میان صدای اتوموبیل‌ها به گوش نمی‌رسید، ولی طرز راه رفتنش، آن طور که لنگ لنگان یک پایش را روی زمین می‌کشید و تلاش می‌کرد از میان اتوموبیل‌ها راهی باز کند و از عرض خیابان بگذرد، در نظر من، یا شاید هم در نظر بنی‌عالمی آشنا می‌آمد. از خودم می‌پرسیدم آیا درست می‌بینم و اگر درست می‌بینم و این صحنه واقعاً اتفاق می‌افتد، آیا این صحنه را به چشم خودم می‌بینم یا با چشم مردی غریبه که ممکن است بنی‌عالمی یا مثلاً اسدی، رضایی، احقری یا احمدی نام داشته باشد؟ اعتراف می‌کنم که با آناتومی چشم هیچ گونه آشنایی ندارم. از ساختمان چشم فقط پلک و قرنیه و شبکیه را می‌شناسم و از این نظر ممکن است اطلاعاتم حتی از اطلاعات یک دانش‌آموز دوره‌ی راهنمایی کمتر باشد. تا آن لحظه چشم به نظر من چیزی بود در حد «نگاه» یا همان «نظر» که در ادبیات عرفانی ما مکرر شده بود. چیزی در حد این بیت از شیخ اجل که می‌فرماید: دو چشم از ناز در پیشت فراغ از حال درویشت/مگر کز خوبی خویشت نگه در ما نمی‌باشد؛ که البته این دو چشم ناز در ادب کهن فارسی تفاوت دارد با صحنه‌ای در نمایش‌نامه‌ی شاه لیرِ شکسپیر که اشراف‌زاده‌ای چشم اشراف‌زاده‌ی دیگر را از کاسه در می‌آورد. تردید دارم که در آن لحظه با «دو چشم ناز» از طبقه ی چهارم یک هتل دو ستاره، در پاریس به پیرمرد لنگ «نگاه» می‌کردم. احتمالاً نگاهم به این مرد بیشتر از نوع نگاه اشراف‌زاده‌ی نمایش شکسپیر بود به اشراف‌زاده‌ی دیگر پیش از آن که چشم او را از حدقه درآورد. جایی خوانده بودم که دانشمندان موفق شده‌اند تصویری را که پشت شبکیه می‌افتد، در هزارتوی مغز بشر تشخیص دهند و آن را حتی ثبت کنند. اگر این مسأله حقیقت داشته باشد و دانشمندان می‌توانستند تصویری را که از پیرمرد لنگ پشت شبکیه چشم من یا چشم بنی‌عالمی افتاده بود ثبت کنند، این تصویر احتمالاً شبیه تصویر کودک لنگی بود که صدای پایش را روی کفِ آجریی حیاطِ یک خانه‌ی قدیمی می‌شنیدم و با این حال هیچ‌گونه تصوری از چهره و قد و قامتش نداشتم. در نظر من این کودک بی‌چهره بود و اگر حتی چهره داشت، چهره‌ی او شبیه یک مشت گره‌کرده یا یک سیب‌زمینی از ریخت افتاده بود. یک بچه‌ی ناقص‌الخلقه، مثلاً برادر، یا شاید حتی تنها برادر بنی‌عالمی که به او محبت داشتم و با این حال هرگز دلِ دیدنِ چشم‌هایش را نداشتم. این بچه که گناهی نداشت. آن خدا بیامرز نطفه‌ی او را کاشته بود و این بچه با ذهنی هوشیار اما جسم فلج متولد شده بود، می‌توانست شاد یا غمگین باشد و احساس درماندگی و نزدیکی و بی‌پناهی کند و در یک کلام حقش را از زندگی طلب می‌کرد. درست مثل همین پیرمرد لنگ که حالا دیگر از عرض خیابان عبور کرده بود و در پیاده‌روی آن دستِ خیابان میان انبوهی از مردم که آنها هم پی حق‌شان از زندگی بودند از نظر ناپدید شده بود. من او را دیگر نمی‌دیدم، ولی حالا چهره‌ی آن بچه‌ی لنگ جایی در مُخَم ثبت شده بود و حتی می‌شد با روش‌های مدرن عکسی از آن را از دستگاه‌های پیشرفته بیرون کشید. این بچه که خلقتش ناقص بود، برادر من بود یا برادر بنی‌عالمی؟ اگر من، خودم هستم و بنی‌عالمی هستم، این بچه خواه ناخواه برادر من است. ولی اگر همه‌ی رویدادها یک سوءتفاهم بود، و من خودم نبودم، پس بنی‌عالمی هم نبودم و این بچه که صدای پایش توی گوشم بود می‌توانست برادرِ من نباشد، حتی اگر محبتش در دلم بود که بود. بله، به او محبت داشتم و این محبت واقعیت داشت و با این حال چون که در جای خودش قرار نداشت، عادلانه نبود. با دست‌هایم گوشم را گرفتم. صدای خیابان کاهش پیدا کرد، ولی هنوز به وضوح شنیده می‌شد. با این همه صدای پای آن کودک لنگ را بلندتر از پیش توی گوشم می‌شنیدم که خرت‌خرت‌کنان پایش را روی کف آجری حیاطِ یک خانه‌ی قدیمی می‌کشید و به طرفم می‌آمد و در همان حال هر چند گاه یک بار می ایستاد، سر بلند می‌کرد و لبخند می‌زد. گوش‌هایم را گرفته بودم و چشم‌هایم را بسته بودم و در این حال تصور می‌کردم که روی بهارخواب خانه‌ای ایستاده‌ام. این خانه قدیمی بود و حیاطی داشت با کف آجری و پله‌هایی که به ایوان می‌رسید و کف بهارخواب هم آجری بود. ایستاده بودم روی بهارخواب و به این بچه‌ی معلول نگاه می‌کردم که تلاش می‌کرد با مخافت خودش را به من برساند. حال کسی را داشتم که از ساعت‌ها پیش و حتی از چندین روز قبل به همین شکل و در همین وضع روی بهارخواب به انتظار رسیدن این بچه‌ی فلج ایستاده و همه‌ی مدت به صدای خرت خرت پای او روی کف آجری حیاط گوش داده است. خورشید وسط آسمان بود. در آن حال و روز عرق می‌ریختم که کسی از پشت سر به شانه ام زد. وقتی برگشتم، بنی‌عالمی را دیدم. گفتم: کجا بودی، تو آخه؟
گفت: باور کن، من همیشه با تو هستم. اصلاً خود تو هستم
و من که این را شنیدم، زدم زیر گریه. هق هق گریه می‌کردم و در همان حال آن افلیج، آن مخلوق ناقص، آن بچه‌ی بیچاره همچنان تلاش می‌کرد لنگان لنگان خودش را به من، یا به بنی‌عالمی برساند که برادرش بود.
بنی‌عالمی گفت: این بچه، برادر دوقلوی توئه.
گفتم: برو گمشو!
خندید، یا خندیدم. یادم نیست. همین قدر می‌دانم که وقتی دستم را از روی گوشم برداشتم، صدای خیابان از نو با وضوح تمام به گوشم رسید. نگاهی به پیاده رو انداختم. طبقه‌ی چهارم با پیاده‌رو دست کم دوازده متر فاصله داشت. از فکر این فاصله زانوهایم سست شد. این مصرع از سعدی علی‌رحمه را به یاد آوردم: بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی. یکی از خاصیت‌هایم از قدیم‌الایام متأسفانه این است که می‌توانم بر خودم مسلط باشم. برای همین به جای آن که برای مثال فریاد کنم یا خدای نکرده خودم را از پنجره پرت کنم پایین، پنجره را بستم تا خطر هر چه زودتر از سرم بگذرد. خوشبختانه به خیر گذشت. واقعاً نمی‌دانستم و هنوز هم به درستی نمی‌دانم بنی‌عالمی کیست. اما در هر حال، آن شخص دوم، یعنی همین بنی‌عالمی هم خاصیتِ تسلط بر خود را دارد. او هم در آن لحظه سعی می‌کرد آرام باشد و در این کار چنان موفق بود که صدایش درنمی‌آمد. این شخص دوم، بنی‌عالمی، بله، تأکید می‌کنم همین بنی‌عالمی تصمیم گرفته بود چیزهایی را که از یاد برده بود به یاد بیاورد. شلوارم را پوشیده بودم. دست بردم به طرف پیرهنم که به قاعده روی دسته‌ی یکی از دو صندلی لهستانی آویخته بود. بیش و کم در همان لحظه که دست راستم را توی آستین راست پیرهن کرده بودم، بله، در همان لحظه، بنی‌عالمی روزی در تهران را به یاد آورد ...

Make a Free Website with Yola.