دختر پسرهای لنگرودی

 پدرم تا هشتاد سالگی که دکترها می‌خواستند به خاطر مرض‌قند پای چپ‌اش را قطع کنند، هرگز خیانتی نکرده بود. فقط بیست و سه سال‌اش بود که با پس‌انداز ِحاصل از سال‌ها ریاضت مادرش، از دانشگاه لایپزیک لیسانس فلسفه‌ گرفت. پسر ایرانی لاغری با سبیل نازک که شناخت‌شناسی کانتی را بهتر از جملات ساده‌ا‌ی می‌دانست که می‌توانست به دختران آلمانی بگوید... دخترانی که چشمان‌شان به رنگ آسمان سحرگاه ساحل بوئنس‌آیرس است! این موضوع را درباره‌ی رنگ چشم دختران آلمانی خودش به مادرم گفته بود. پدرم فقط یک هفته در بوئنس‌آیرس زندگی کرده است. وقتی از طرف یک بانک سوئیسی که مدتی کارمند‌شان بود، برای رسیدگی امور شعبه‌ی آمریکای جنوبی می‌رود، درست پانزده سال پیش از آن که من به دنیا بیاییم.
گاهی فکر می‌کنم چه حسرتی باعث می‌شده پدرم در سپیده‌دم‌های بوئینس‌آیرس، وقتی از پنجره‌ی هتل‌اش به دگرگونی رنگ آسمان نگاه می‌کرده است، یاد رنگ چشم دختران آلمانی بیفتد؟ چه خاطرات یا ناکامی‌هایی از لایپزیک دارد که سال‌ها بعد در نیم کره جنوبی وامی‌داردش به رنگ سحرگاهی آسمان خیره شود؟ یا شاید خاطراتی از ژنو و پاریس که سال‌هایی را در آن‌جا ریاضی و مدیریت خوانده بود و کار می‌کرد. مادرم می‌گفت پدر فقط دو بار عاشق شده است، نخست در بعد از ظهری تابستانی، توی قنادی ارمنی سر پل تجریش که مادرم در حال خوردن بستنی پشملبا بوده است ،درست سه روز بعد از آن که پدر با لیسانس فلسفه به تهران برگشته بود و یک ماه بعد با مادرم ازدواج کرد. دومین باری که پدر عاشق می‌شود هفده سال بعد، زمانی بود که من دو سال داشتم. پدر برای مأموریتی از طرف وزارت دارایی به شیراز می‌رود. قرار بوده چهل و پنج روز آن‌جا بمانند، اما بعد از دو هفته با رنگی پریده به تهران برمی‌گردد و سه روز از خانه بیرون نمی‌رود. پیش از ظهر روز سوم خدمتکاران توی آشپزخانه مشغول صاف‌کردن برنج بودند که پدرم می‌آید، مادرم را به اتاق خودش می‌برد و با چشمانی که نور ساعت یازده در آن می‌لرزیده، می‌گوید:
ـ من هیچ وقت به تو خیانت نکردم!
پدرم اعتراف می‌کند در شیراز دختری را دیده که با اولین نگاهش احساس کرده از پرتگاهی سقوط کرده است. دخترک فقط بیست و یک سال‌ داشته و انگشت‌هایش با جوهر استامپ آبی شده بودند... منشی‌همان دفتری که پدرم باید چهل و پنج روز در آن کار می‌کرده است. او دو هفته تاب می‌آورد و بعد از ترس توفانی که در خود می‌دیده، همه چیز را رها می‌کند و به تهران برمی‌گردد.
آن بعد از ظهر غم‌انگیز و مرطوب، در بیمارستانی که از پنجره‌هایش بازتاب آسمان نقره‌ای بر سطح لرزان دریاچه‌ی ژنو دیده می‌شد، وقتی دکتر گفت احتمالا پای چپ پدرم را قطع خواهند کرد، می‌دانستم او هرگز به خانواده‌اش خیانت نکرده است. مادرم کنار تخت نشسته بود و به دست‌های بزرگ او خیره نگاه می‌کرد. مادرم از شش سال پیش که سکته کرد، حتا یک کلمه حرف نزده بود. با دکتر به اتاق‌اش رفتیم و با انگلیسی ناقصی که به سختی می‌توانستم کلمات آن را بیابم، پرسیدم بهترین کاری که می‌توانیم بکنیم چیست؟ مجموعه‌ای از بیماری‌ها بدن هشتاد ساله‌ی پدرم را در برگرفته بودند که مرض‌قند حادترین‌شان بود. بریدن پای چپ می‌توانست عمرش را طولانی‌تر کند و جلوی پوسیدگی و متلاشی شدن بافت‌های بدن را که احتمالا از نوک انگشتان پا شروع می‌شد و به تدریج تمام اندام‌ها را نابود می‌کرد، بگیرد. گوشت‌هایی که ورقه ورقه از هم می‌شکافند و فرو می‌ریزند. دکتر گفت شانس کمی داریم که فرایند اضمحلال به تأخیر بیافتد. اما این شانس بزرگ به سراغ مان آمد! حال پدرم موقتا رو به بهبود گذاشت و تصمیم گرفتم بعد از بیست هفت سال که پدر و مادر ساکن ژنو بودند، آن‌ها را مدتی به تهران بیاورم.
پدرم از لمیدن روی مبل‌های راحتی اتاق پذیرایی نفرت داشت. تمام بیست و یک روزی که در تهران ماند، از ساعت نه صبح تا دو بعد از ظهر روی صندلی‌ لهستانی، پشت میز غذا خوری هال می‌نشست، چای تلخ می‌خورد و کسانی را که به دیدنش می‌آمدند، می‌دید؛ شاگردان قدیمی، مدیرانی که زیر دست‌اش آموزش دیده بودند و کسانی که خاطرات مشترکی با او داشتند... غروب روزی که پدرم زیر پنجره‌ی سرتاسری هال در آخرین بازتاب‌های نور‌های نارنجی، به زحمت خم شده بود تا ناخن‌های ‌پایش را بگیرد، به فکرم رسید کاری برای‌‌اش بکنم، کاری که در عمرش هرگز نکرده اما رویای آن را در آسمان سحرگاهی بوئنس‌آیرس می‌دیده است، پیش از که مرض‌قند خوردن تن‌اش را از انگشت‌ها و شاید چشم‌ها آغاز کند و جهان‌اش در تاریکی فرو رود. پدرم می‌گفت هر آدم در دنیای خاصی زندگی می‌کند که برای دیگری به تمامی قابل درک نیست اما می‌توان آن را تصور کرد.
پدرم یک ماه بعد از فارق‌التحصیل شدن از دانشگاه لایپزیک با مادرم ازدواج کرده بود و جز روزی که برای آن دختر انگشت آبی شیرازی چشمانش پر اشک شد، تمام زندگیش را پرهیزگارانه وقف همسر، فرزندان و کارش کرد. هر چند شاید لحظه‌های زیادی مثل سحرگاه ساحل بئوینس‌آیرس در روشن شدن رنگ آسمان، خیال چشمانی را دیده باشد که هرگز آن چنان که دوست داشته در آن‌ها خیره نمانده است.
آن دختر شاعر زیبا را که نگاه تحمل ناپذیری داشت، فریبا به من معرفی کرد. آن موقع دو سالی می‌شد که از همسرم جدا شده‌ بودم و شش ماه می‌گذشت که با فریبا زندگی می‌کردم. فریبا گفت آن دختر بهترین کسی است که می‌تواند به پدرت نامه‌های عاشقانه بنویسد. اسمش سمیه بود و خودش آن را عوض کرده بود. دوست داشت سونیا صدایش کنند. فریبا می‌گفت زمانی که با هم دبیرستان می‌رفتند انگار برای هر ششصد و بیست و سه دختر تازه بالغ دبیرستان حجاب نامه‌ی عاشقانه می‌نوشته است. خیلی از دخترها با نامه‌های عاشقانه‌ی سونیا ازدواج کرده بودند، یکی خودکشی می‌کند و سه نفر هم با عشاق‌شان فرار کرده بود. دو روز قبل از برگشتن به ژنو مهمانی کوچکی ترتیب دادم و سونیا را به پدرم معرفی کردم. دختر را روز قبل در دفتر کارم ملاقات کرده بودم. چشمان عسلی مرطوبی داشت که آدم را سراسیمه می‌کرد و حتا وقتی سرت را توی کاغذهای روی میزت فرومی‌بردی، اجازه نمی‌داد چیزی ببینی. منشی یک آموزشگاه موسیقی بود. پیشنهاد دادم او را با سه برابر حقوق قبلی‌اش استخدام ‌کنم، در ضمن احتیاجی هم نیست کارش را در آموزشگاه رها کند. کار او این بود که نقش دختری را بازی کند که عاشق مردان مسن است؛ با نگاهی دلباخته به پدرم خیره شود و وقتی به ژنو برگشت، با لحنی ملایم و باورپذیر برایش نامه‌های عاشقانه‌ی بنویسد و با زیبا‌ترین کلمه‌هایی که می‌داند، شادش کند. شرط اصلی نیز آن بود که هرگز نباید چیزی درباره‌ی این راز بگوید و از او چیزی بخواهد. برای تضمین حسن انجام کار، قراردادی نوشتم و چکی از سونیا گرفتم که بعد از اتمام کار به دختر برگردانده می‌شد.
توی مهمانی وقتی پدرم حیرت‌زده سونیا را ورانداز می‌کرد و دختر با چشمانی که از شوق می‌لرزید به او خیره شده بود، باورم نمی‌شد روز قبل با آن لحن خشک و رسمی توی دفترم پای قراردادی را امضا کرده است. سونیا دست پدرم را گرفت و توی آشپزخانه برد. یک گلابی را با دقت پوست کند، خرد کرد و توی بشقاب چید و به پدرم داد. پدرم به کانتر آشپزخانه تکیه داده بود، جوک‌های نخ‌نما تعریف می‌کرد، گلابی‌ها را می‌خورد و می‌خندید. رفتم طبقه‌ی بالا تا آخرین ساعت‌ها را با مادرم باشم. مادر در سکوت و لبخند ابدی‌اش داشت چمدان‌ها را می‌بست. او را از پشت در آغوش گرفتم و موهای سفید‌اش را بوسیدم که هنوز همان بوی گیاهان دارویی روزگار بچگی‌ام را می‌دادند.
تا ماه‌ها بعد خبر‌های خوبی از ژنو می‌رسید. برادر بزرگم هر بار تلفن می‌زد، بهت‌زده می‌گفت معجزه‌ای رخ داده است. حال پدر روز به روز بهتر می‌شد، غذاهای بی‌مزه و حذف هر نوع شیرینی از زندگی، دیگر غمگین و بدخلق‌اش نمی‌کردد، دوست داشت روزهای آفتابی که ساحل شلوغ و پر هیاهو می‌شد، با مادرم کنار فواره‌ی بلند میان دریاچه و زیبا رویانی که در آفتاب برنزه می‌شدند، قدم بزند... تا سال بعد که پشت چراغ‌قرمز چهارراه جهان کودک سونیا را پشت فرمان یک bmw نقره‌ای دیدم و فکر کردم زیباترین رویاها هم می‌توانند مثل ماهی زنده‌ای از میان دستان آدم بلغزند.
می‌خواستم به سونیا زنگ بزنم و درباره‌ی پدرم بپرسم، اما هر روز آن را به عقب می‌انداختم. ماه‌ها بود که حقوق‌اش را مرتب به حساب‌اش واریز می‌کردم و خبری از اوضاع نداشتم. دو هفته بعد برادرم با حالی خراب زنگ زد و گفت، پدر رفته‌ است هاوایی! از نظر او تنها یک احتمال برای چنین رفتار جنون آمیزی وجود داشت؛ پدر مرگ‌ خود را پیش‌بینی کرده و مثل فیل‌هایی که قبل از مرگ خانواده‌ی خود را ترک می‌کنند، به دورترین نقطه‌ی جهان در میان اقیانوس آرام رفته است تا در چشم‌اندازی زیبا بمیرد. یا شاید در حالتی بدتر درون اتاقی که پنجره‌هایش به سوی آسمان استوایی باز می‌شوند، خود به زندگی‌اش خاتمه دهد. برادرم دو روز تلفنی تمام هتل‌های هاوایی را جستجو می‌کرد و هیچ نشانی از پدر نیافته بود، اما من سه روز بعد پدر را در گراند هتل تهران پیدا کردم. یکی از همکاران‌ام زنگ زد و گفت پدرت را با خانمی جوان در لابی هتل دیدم. حرف دوستم را تا فردا صبح که خودم واقعا در لابی هتل مقابل پدرم نشستم و با او از اندوه‌هایش حرف زدم، باور نکردم.
پدرم با چشمانی سرخ بغض‌اش را فرو‌ می‌خورد و سعی می‌کرد دستان لرزانش را طوری نگه دارد که قهوه‌ی رقیق و بدون شکر از لبه‌ی فنجان نریزد.
ـ اومدم ببینم سونیا منو واقعا دوست داره یا نه!
به نظرم آمد دسته‌های مبل کم‌کم داغ می‌شوند. پدرم هر چند دقیقه یک بار به لوستر بزرگ بالای سرش خیره می‌شد و می‌گفت:
ـ به نظرت چرا دختری با این چشم‌ها باید عاشق من بشه... دروغ گاهی همون چیزهایی یه که چشم آدم به عنوان واقعیت می‌بینه...
برایم تعریف کرد که چه طور دو ماه پیش سونیا را به ژنو دعوت کرده است تا رو در رو درباره‌ی واقعیت‌های عشق با هم صحبت کنند و برایش ماجرای عشق نیچه و سالومه را تعریف کرده بود. اما چون بعد از یک هفته که صبح تا شب با سونیا بوده، به نتیجه‌ی روشنی در باره‌ی احساس واقعی دختر نمی‌رسد،‌ تصمیم می‌گیرد خود پنهانی به تهران بیایید و ته و توی قضیه را در آورد. پدرم هرگز دروغ نگفته بود، اما در آن یک هفته ناچار شده بود دروغ‌های کوچک زیادی بگوید که بیرون ماندن از خانه را برای تمام روز توجیه کند، و حالا با دروغ بزرگ هاوایی خود را خلاص کرده بود.
آن دو در همین مدت کوتاه روزهای خوشی را با هم گذرانده بودند. پنهانی تمام شهر را گشته بودند، سونیا حتا در ساعتی خلوت او را با تله‌کابین به بام تهران برده بود تا از بالای کوه‌های البرز چشم‌انداز گسترده‌ی شهر را ببیند. پدرم نخست فکر کرده بود شاید همه‌ی این‌ها برای پول باشد، اما آیا پول می‌توانست همه‌ی واقعیتی به این بزرگی باشد، دو هزار و چهار صد سال بعد از سقراط مسأله‌ی چیستی‌ها پدر را گیج‌ کرده بود... بارها از من پرسید؛ چه چیز می‌تواند آن‌قدر خیال‌انگیز باشد که شب‌هایی متوالی آدم را در بیداری به رویا فرو برد. به نظرم پدرم عشقِ یک طرفه وجود واقعی ندارد و فقط یک خیال خودآزارنه است. بیش‌تر شاعرانی که در طول تاریخ از بی‌وفایی یار گلایه کرده‌‌اند، خودخواهانه در پی ارضا حس همیشگی مظلومیت خویش بوده‌اند، برداشتن بار مسؤلیت از گردن خود و انداختن به گردن دیگری!
ـ می‌دونی بابا، من از آدم هایی که ناکامی خودشون رو با بی‌وفایی یکی دیگه توجیه می‌کنن حالم به هم می‌خوره، امکان نداره بتونی یه سال به یه چیزی فکر کنی ولی توی ماهیت‌اش تأثیر نذاشته باشی.
پدر را به رستورانی حوالی تجریش بردم که غذاهای بی‌نمک، بی‌شکر و بی‌روغن قابل تحملی سرو می‌کرد. وقتی پدرم داشت با چنگال تکه‌های کوچک ماهی کبابی را در دهان می‌گذشت ناگهان دریافتم غذا خوردن‌اش مثل چهل سال پیش شده است، زمانی که عظمت‌اش را تحسین می‌کردم. با چشمانی که هشتاد سال زندگی خاکستری‌شان کرده بود خیره نگاهم کرد و گفت:
ـ سونیا می‌گه نمی‌خواد زیاد به‌ام نزدیک بشه، می‌گه می‌ترسم به‌ات آسیب بزنم... این وسط یه چیزی اشتباه ئه، من ممکنه برای اون بد باشم، ولی اون فی‌نفسه نمی‌تونه برای من بد باشه! ... به نظرت اگه واقعا منو دوست نداشت ممکن بود نگران خوب یا بد بودن خودش برای من باشه؟
از این کلمه‌ی «فی‌نفسه‌« پدر که درباره‌ی چیزهای دوست‌داشتنی زندگیش به کار می‌برد، خوشم می‌آمد. سعی کردم قانع‌اش کنم که بی‌گدار به آب نزند و شاید همان فکری که اول درباره پول کرده درست‌تر باشد.
ـ چه اهمیتی داره بابا، کدوم آدمی یه که به پول فکر نکنه، من هر چی یه دختر می‌تونه توی رویاهاش ببینه به‌اش دادم... می‌تونست بره باهاش خوش باشه، ولی اون هر روز دوست داره با من حرف بزنه!
فکر کردم شاید بهتر باشد همه چیز را به او بگویم، اما وقتی دیدم با چه اشتهایی کاهوهای بدون سس را می‌خورد پشیمان شدم.
ـ پریروز یه چیز عجیبی دیدم...توی تله‌کابین داشتم کوه‌ها رو نگاه می‌کردم، یه‌هو روی گردنم یه چیزی حس کردم. برگشتم دیدم سونیا به‌ام خیره شده، انگار با چشم‌هاش می‌خندید. راستش یه‌هو دلم ریخت، فکر کردم داره به این وضعیتی که داریم می‌خنده، خب خنده‌دار هم هست. ولی بعد دیدم یه جور حس رضایت توشه! نمی‌دونم واقعا درباره‌ی من چی فکر می‌کنه، ولی هیچی توی دنیا نیست که نشه فهمید، حتا اگه فقط خودت یه نفر معنی داشته باشه!
پدرم قصد داشت دو هفته‌ی تمام تهران بماند و من نمی‌دانستم درحالی که قول داده‌ام کلمه‌ای در باره‌ی این ماجرا نگویم، چه طور باید مادر و برادرهایم را از نگرانی در آورم. مصیبت فراوانی کشیدم تا آشنایی در هاوایی بیابم و مجاب‌اش کنم به ژنو زنگ بزند و بگوید حال پدر خوب است و تصمیم دارد روزهایی را در خلوت خود، خوش باشد. سخت تر از آن مجاب کردن پدرم بود که گزین‌گویه‌های عاشقانه‌ی دختر را جدی نگیرد و با باران پول عشق‌ واقعی را امتحان نکند. همان استدلال‌های فلسفی شاید بی‌خطرتر بودند.
ـ آخه فقط برای امتحان کردن اون نیست بابا. تو می‌تونی لذت آدمی رو که یه‌هو همه‌ی آرزوهاش رو به دست آورده تصور کنی!؟ حالا تصور کن همه‌ی این لذت‌ها از توئه! تو به‌اش دادی!
به سراغ سونیا رفتم، چکی را که از او داشتم مقابل صورت‌‌اش تکان دادم و گفتم می‌توانم به خاطر نقض قرارداد پدرش را در آورم. قسم می‌خورد که هرگز از پدرم چیزی نخواسته است و او خود به زور برایش پول می‌فرستد. از این که مرا این قدر ابله فرض کرده بود عصبانی شدم. سعی کردم به او بفهمانم کاری آسان‌تر از این نیست که تصویری از رویاهایت برای کسی که دوستت دارد بسازی تا او با بر آوردن آرزوهای تو احساس کند رویاهای خود را محقق کرده است! نمی‌توانستم توجیه‌ای روشن برای حرفم پیدا کنم و دختر مدام تکرار می‌کرد، من هیچ پولی از پدر شما نخواستم! به او گفتم قرارداد از همین لحظه فسخ شده است و سونیا فقط تا زمانی که پدر در تهران است اجازه دارد با او حرف بزند.
پدرم بی‌آن که پاسخ روشنی برای معنای عشق پیدا کند، به ژنو بازگشت. اما بیست و سه روز بعد برادرم زنگ زد و با صدای بغض‌آلود گفت؛ پدر توی هاوایی دیوانه شده است! گفت کسی که از هاوایی برگشته پدر نیست،یک پیرمرد هشتاد ساله‌ی دیگر است؛ کسی را نمی‌شناسد، با خودش حرف می‌زند، شب‌ها نمی‌خوابد و گاهی به دریاچه‌ی ژنو خیره می‌شود و گریه می‌کند. برادرم به این نتیجه رسیده بود که پدر در هاوایی وقتی روزهای متوالی بی‌هوده تلاش کرده تا به زندگی‌اش خاتمه دهد، با ترس‌ها و واقعیت‌های درونی خویش رو به رو شده و حالا نمی‌تواند با خودش کنار بیاید! احتمالا دکتری که برای معالجه‌ی پدر آورده بودند این‌ها را به برادرم گفته بود. دلم برای نگاه معصومانه‌ی دکتر وقتی به چشمان خاکستری و خشمگین پدرم خیره می‌شد تا راز‌های آن را دریابد، می‌سوخت.

به ناچار باز هم سراغ سونیا رفتم و او را با دو برابر حقوق قبلی برای نوشتن نامه‌های عاشقانه استخدام کردم. اما دیگر اطمینانی نداشتم که تأکید‌ها و تضمین‌هایم برای عدم سوءاستفاده‌ی مالی از پدرم چه قدر می‌تواند مؤثر باشد. اتفاقاتی که مدتی بعد رخ داد نشان دادن نگرانی‌ام بی‌هوده نبوده است. اواخر پاییز برادرم زنگ زد و درحالی که به سختی به دنبال کلماتی می‌گشت که زهر کمتری داشته باشند گفت؛ پدر یک معشوقه دارد! بیماری پدر دوباره در حال شدت پیدا کردن بود و او تصمیم گرفته بود آخرین وصیت‌نامه‌‌ی خود را در اختیار وکیل‌اش قرار دهد تا پیش از مرگ‌اش مقدمات آن اجرا شود. وقتی این خبر به برادرانم رسید که غیر از وراث قانونی نام زنی دیگر نیز در وصیت‌نامه وجود دارد که به همان اندازه سهم می‌برد، کنترل اوضاع به کل از دستم در رفت. هیچ کدام از برادرهایم جرأت توضیح خواستن از پدر را نداشتند. تنها کسی که چنین قدرتی داشت مادر بود. گفتن ماجرا به مادر هم خود شجاعت زیادی می‌طلبید و کسی حاضر نبود عواقب آن را بپذیرد. برادر بزرگم ناچار مسؤلیت را برگردن گرفت، اما جواب مادر در برابر سرگیجه‌ و عرق شرمساری برادرم لبخندی کنجکاوانه‌ بود. سپس برادرانم همه با هم سعی کرده بودند ابعاد فاجعه را برایش تشریح کنند، آن قدر که حوصله‌‌ی مادر سر رفته بود و مجبور شده بود یک کاغذ بردارد و برای‌شان بنویسند: «من از یه سال پیش حدس زده بودم. چرا اصرار دارین زندگی پدرتون رو تلخ کنین. اگه می‌خوایین کاری برای من بکنین یه عکس ازش پیدا کنین ببینم‌ چشم‌هاش چه شکلی یه.» چنین شد که تصمیم گرفتند به جای پدر، زندگی مرا تلخ کنند. می‌خواستند همگی به تهران بیاییند، سونیا را بیابند و با شدیدترین تهدیدها او را وادارند که پایش را از زندگی پدر بیرون بکشد. لو رفتن ماجرا برای من ناگوارتر از پذیرفتن بار مسؤلیت متقاعد کردن معشوقِ پدر بود. به ناچار گفتم کار را به من بسپارند و به سونیا پیغام دادم به دفترم بیاید.
وقتی پشت میز دفترم به چشمان مرطوب دختر خیره شده بودم، تمام جملاتی که برای گفتن به او در ذهنم آماده داشتم، به نظرم احمقانه ‌آمدند. سونیا دستش را توی کیفش برد، کاغذی را روی میزم گذاشت و بار مسؤلیت رو در رو شدن با خودم و جنگیدن با سایه‌ای موهوم را از دوشم برداشت. سونیا در آن نامه به طور رسمی و با امضاء محضری از پذیرفتن سهم‌الارث یک میلیون و هفتصد هزار پوندی خود انصراف داده و آن را کاملا به مادرم منتقل کرده بود. با سونیا به عکاس‌خانه‌ای که بیش‌تر ستاره‌های سینما در آن‌جا عکس می‌گرفتند، رفتیم و گفتم در زیباترین حالت‌های ممکن از او عکس بگیرند. مطمئن بودم عکسی که برای مادرم می‌فرستم هر چه زیبا و باشکوه‌تر باشد، بیش‌تر غرور پنهان در لبخند عمیق‌اش را نوازش می‌کند.سی و هفت روز بعد پدر برای کنکاش در رازهای عشق به تهران آمد و بی آن که خودش را از کسی پنهان کند با سونیا در گوشه و کنار شهر خاطرات قدیمی‌اش را جستجو ‌کرد. اقامت او در تهران کوتاه‌تر از انتظار بود. پدرم هفده روز بعد در بعد از ظهری آفتابی، وقتی از دختر خواسته بود او را به بام تهران ببرد، در ایستگاه دوم توچال مْرد. سونیا تعریف می‌کرد با این که حال پدر مساعد نبوده، اصرار داشته تا ایستگاه آخر بالا بروند. اما در ایستگاه دوم تصمیم‌اش تغییر می‌کند و می‌خواهد پیاده شود. با وجود آفتابی تمیز و درخشان، باد خیلی سردی می‌وزیده است. پدر به طرف صخره‌ای مشرف به کوهستان برفی می‌رود که بازتاب نور تند آن چشم را می‌زده. بعد ناگهان روی زمین می‌افتد. چند نفر کمک می‌کنند که او را به داخل ایستگاه برگردانند، اما دیگر فایده‌ای نداشته است.
هیچ وقت نفهمیدم پدر واقعا به رازهایی که آزارش می‌داد دست یافت یا نه. سه روز قبل از مرگ‌ پدر، با هم در رستورانی که خانه‌ای قدیمی در وسط حیاط بزرگی با درختان بلند و آفت‌زده‌ی چنار بود، نهار می‌خوردیم. پدرم گفت: هیچی مزخرف‌تر از عشق نیست. مثه آلیس در سرزمین عجایب هر لحظه غافلگیرت می‌کنه. برگ بزرگ کاهویی را از وسط نصف کرد و گفت: به نظرم این دختره خیلی وقت‌ها به‌ام دروغ می‌گه. نمی‌دونم، شاید هم ماهیت‌اش دروغ نباشه. یه چیزی‌هایی رو نمی‌گه... لحظه‌ای به من خیره ماند، خندید و گفت: احتمالا خودش هم نمی‌دونه!
پدرم همچنان تلاش می‌کرده که بفهمد وقتی سونیا با چشم‌های مرطوبش به او خیره می‌شود واقعا دوستش دارد یا فقط به او احتیاج دارد. آیا این احساسی یگانه‌ است یا می تواند نسبت به هر کس دیگری در این موقعتیت ایجاد شود. پدرم از دختر قول گرفته بود هر زمان کسی را یافت که فکر ‌کرد می‌تواند آدم زندگی‌اش باشد، او را رها کند و دنبال سرنوشت واقعی‌ خود برود. هر چند به نظرم هیچ وقت به کلمه‌های مثل «سرنوشت» و «واقعیت محض» زیاد اعتقاد نداشت. سونیا یک هفته قبل از مرگ پدر به او گفته بود شاید بخواهد با برادر رییس شرکت‌شان ازدواج کند و پدرم همان شب چنان عصبانی و پشیمان شده بود که تا صبح راه می‌رفت و با سایه‌ی خود می‌جنگید. می‌گفت این ماجرا یک باره پیش نیامده، سونیا از قبل همه چیز را می‌دانسته، اما دروغ گفته، چیزی به او نگفته است.
ـ نمی‌دونم شاید هم دارم با محکوم کردن اون خودم رو توجیه می‌کنم... می‌دونی،خیلی وقت‌ها برای کاری که براش انجام دادم و فکر می‌کنم واقعا خوش‌حال‌اش می‌کنه، فقط نگام می‌کنه و می‌گه ممنون، اما بعد برای یه چیز کوچیک اون قدر ذوق می‌کنه که گریه‌اش می‌گیره... ولی می‌دونی بابا، اگه واقعا دوستم نداشت این قدر زور نمی‌زد به‌ام دروغ بگه... نمی‌تونست هربار می‌بینم‌اش غافل‌گیرم کنه!
بعد از مراسم کفن و دفن پدر، فقط یک بار تلفنی با سونیا صحبت کردم. آخرین عکس پدرم را که با موبایلش گرفته بود برایم فرستاده بود. زنگ‌زده بود که تشکر کند و خبر دهد که یک ماه دیگر ازدواج می‌کند. به او گفتم اگر بخواهد می‌توانم مقداری پول برایش بفرستم. احتیاجی نداشت. گفت پدرم وقتی فهمیده سرانجام ازدواج خواهد کرد، خانه‌ای برایش خریده است. گفت یک سال است که می‌خواهد ازدواج کند. تا وقتی پدرم زنده بود نمی‌توانست تصمیم بگیرد. صدایش کمی می‌لرزید. گفت از این که موضوع ازدواج‌اش را به پدرم گفته پشیمان شده است، چون دیگر مطمئن نیست برای خانه‌ای که می‌دانسته پدرم به او خواهد داد، این را گفته یا وفاداری به قولی که پدرم از او گرفته بوده است؛ شاید اگر این را نمی‌گفت پدر روزهای بیش‌تری کنارش می‌ماند، اما حالا مدتی است که سعی می‌کند به آن فکر نکند.
خرین عکس را رهگذری با موبایل ِسونیا توی پارک از آن دو گرفته بود. سونیا تعریف کرد پدرم قبل از این که آخرین عکس را بگیرند از طلوع بوئنس‌آیرس حرف می‌زده است. گفت بزرگ‌ترین آرزویش این بوده که با هم به آمریکای جنوبی سفر کنند و از پنجره‌ی هتل آسمانی را تماشا کنند که کم کم به رنگ چشمان سونیا تغییر می‌کند. توی این عکس برف باغچه‌های اطراف را پوشانده است. آسمان رنگ پریده‌ی گسترده‌ای پشت سرشان دیده می‌شود. انگار آسمان صبح زود یا دم غروب است. آن دو روی نیمکت، نزدیک هم نشسته‌اند و از دهان‌شان بخار رقیقی بیرون زده است. انگشتان و نوک بینی هر دو از سرما سرخ شده و می‌خندند. پدرم دارد بستنی شکلاتی بزرگ و شیرینی می‌خورد که قند آن برای قتل‌عام یک لشکر ِدیابتی کافی است. خنده‌ای که در نگاه هر دوی‌شان است چیزی را پنهان کرده که نمی‌دانم چیست. انگار از خوابی عجیب پریده و ناگهان به خنده افتاده باشی، در حالی که هنوز همه‌ی آن چیزی که در رویا دیده‌ای به یادت نیامده است. دختر انگشتان سرخ پدرم را در دست‌اش گرفته و پدرم کمی سرش را به سمت او خم کرده است.
mostafa robb
13/12/2009, 19:19
تاتو

 

تاتو نام پستانداری است سخت‌پوست و پرکار، حداکثر به اندازه‌ی یک گربه، با توانایی خارق‌العاده در خانه‌سازی.*
بتن‌اش را خودم ریختم. مثل دیوانه‌ها رفته بودم روی میکسر، تا نگذارم آب ببندند بهش... میکسر می‌چرخید، سریع‌تر از همیشه... سرم را بردم نزدیک‌اش؛ سنگ‌ها را روی صورتم حس کردم که به شدت می‌خوردند به بدنه‌ی فلزی میکسر و هم‌آوایی پرطنینی می‌ساختند با صدای پمپ... همه‌ سرحال بودند. سقف طبقه‌ی آخر را می‌ریختیم؛ خانه‌ی خودم... دیشب با وجود اینکه شب‌کوری دارم، رانندگی کردم و آمدم کارگاه. نگران بودم. دوباره تمام میل‌گردهای‌ سقف را کنترل کردم؛ ابعادشا‌ن‌ را، فاصله‌شان را؛ برای اطمینان از اینکه همه چیز طبق نقشه است... مهم فرستنده‌ها بود. فریدون، نگهبان کارگاه را بیدار کردم تا بیاید کمک. تنها کسی است که اطمینان دارم بهش.‌.. هومان می‌گفت برای یک سقف 10 در 12 متری، مثل سقف خانه‌ی من، تنها چهار فرستنده کافی است... گفتم لازم نیست فکر پول‌اش باشد و اگر باید، فرستنده‌های بیشتری نصب کند. گفت اگر قرار باشد همه جا فرستنده بگذارد که نمی‌شود اسمش را گذاشت کار مهندسی؛ باید دو لیسانس‌اش را بیاندازد دور؛ هم شیمی‌ و هم الکترونیک‌اش را... همیشه به شوخی می‌گفت با تخصصی که دارد، بهترین گزینه است برای گروه‌های تروریستی... به خاطر چند کشف و ابداع مهم، چند دوره در جشنواره‌ی اختراعات مقام آورده است... هم‌‌رشته بودیم که انصراف داد و رفت تا شیمی بخواند؛ می‌شد کار به این مهمی را به او سپرد... این فرستنده‌ها جز آخرین ابداعات‌اش هستند. وقتی قصدم را گفتم، به خاطر رفاقت‌مان، حاضر شد برای اولین بار در خانه‌ی من نصب‌شان کند... فرستنده‌ها را در جایی که هومان مشخص کرده بود، به میل‌گردها بسته بودیم، ولی دو دور دیگر سیم پیچیدیم به پایه‌ی فرستنده‌ها و میل‌گردها. سیم‌های فرستنده‌ها را مرتب کردیم و بیرون ثابت کردیم... فریدون بدون اینکه چیزی بپرسد، وفادارانه تنها همراهی‌ام می‌کرد.
گودال‌هایی که تاتو با دستان کوچک‌اش به عنوان خانه حفر می‌کند، تنها ظرفیت خودش را دارد .
دیروز آمده بودند کارگاه برای بازدید. بتن سقف طبقه‌ی پایین را می‌ریختند ولی من پیش هومان بودم. نه اینکه سالم بودن سقف خانه‌ی مردم برایم مهم نباشد؛ عقل حکم می‌کرد که باشد... فریدون زنگ زد و گفت بازرس نظام مهندسی می‌خواهد با ناظر ساختمان، یعنی من صحبت کند... گفتم خودش یک جور دست به سرش کند.
این اولین پروژه‌ام است؛ همه بی‌تابند برای دیدن اولین ساخته‌ام... برایم اهمیتی ندارد... با خبر بودم از آن توده‌ی سنگی بزرگ که در دو متری پی ساختمان وجود دارد و از هم‌‌جواری منطقه با آن گسل معروف شکم‌پاره؛ اما همه چیز برایم تنها در ساختن خانه خلاصه شده است، از سخت‌ترین بتن ممکن و البته با فرستنده‌های هومان؛ برای چند سال زندگی با یک آدم، که باید خودش آزادانه مرا و خانه‌ام را انتخاب کند... هیچ دیگری اهمیت ندارد.

تاتو به علت وضعیت فیزیکی خود (دمای پایین بدن) به شدت در برابر میکروب جذام آسیب‌پذیر است.

دوست داران‌اش باید توجه داشته باشند که در صورت لمس تن او، ممکن است در معرض جذام قرار گیرند.
سال آخر بودم. وحشتناک می‌خواندم برای ارشد. شده بودم اسیستانت استاد بتن‌مان. بچه‌ها اسم‌اش را گذاشته بودند آقای بتن... دوست‌اش داشتم؛ شبیه خودم بود؛ عاشق بتن... تنها کسی بود که به من توجه می‌کرد؛ می‌بردم سر پروژه‌هایش... بچه‌ها می‌گفتند به من نظر دارد! من که چیزی ندیدم!... هیکل بزرگ و توپری داشت. با آن روپوش ضخیم خاکستری رنگ که همیشه بر تن می‌کرد، نابودناپذیر به نظر می‌رسید... لیسانس را گرفتم. آقای بتن پیشنهاد داد که در شرکت‌اش کار کنم... پاهای چپ‌ام شروع کرد به درد گرفتن... کنکور دادم. رتبه‌ام شد 4... جفت پاهایم اذیت می‌کردند. درد داشتم... دکتر گفت باید آزمایش بدهم... در شرکت "بتن‌ساز" آقای بتن استخدام شدم... دکتر با دیدن برگه‌ی آزمایش جا خورد... آقای بتن می‌گفت که ایمان دارد مهندس نمونه‌ای خواهم شد، کسی که ساختن در خون‌اش است... دکتر گفت که تا 30 سالگی‌ام می‌تواند دست نگه دارد، اگر بتوانم دردش را تحمل کنم... گفتم می‌توانم... 5 سال فرصت داشتم تا خودم را برای بعد از آن آماده کنم... امروز، فقط دو سال مانده تا بدون دوپا زندگی کردن؛ پاهایی که قرار است از من جدای‌شان کنند... می‌گویند نوع خاصی از خوره است که اگر عضو آلوده به آن را از بدن جدا نکنی، به همه جای بدن سرایت می‌کند. ابتدا که وارد بدن می‌شود، میکروب ضعیفی است که طول رشد چند ساله دارد و معمولاً پنج سال بعد از تولد به بلوغ می‌رسد... هیچ‌ متوقف‌کننده‌ای هم ندارد. تنها باید عضو آلوده به آن را قطع کرد.
وقتی تاتو در آب باشد، به علت جرم مخصوص سپر استخوانی‌اش در آب غرق می‌شود. به همین دلیل
خود را از هوا پر می‌کند تا در آب غوطه ور بماند. او می‌تواند نزدیک به ده دقیقه به این شکل در آب باقی بماند.
اثر مسکن‌ها که کم می‌شود، فکر می‌کنم مثل آدم‌هایی جامانده‌ای شدم که ته‌دل‌شان خدا خدا می‌کنند، شدیدترین زلزله‌ی ممکن بیاید تا همه در هر وضعی که هستند یکی شوند و با هم بیافتند داخل یک میکسر. مثل این بتن که تمام سنگ‌هایش، از بزرگ و کوچک، در یک شرایط افتاده‌‌اند توی دردسر... به خودم می‌آیم. پسرک کَََُرد از بی‌حواسی من سوءاستفاده کرده و آب بسته به بتن... صدایش می‌کنم. آواز دستگاه‌ها نمی‌گذارد صدایم را بشنود... فریدون می‌خواهد متوجه‌اش کند اما او هم نمی‌تواند. آجری را بر می‌دارد و پرت می‌کند به طرف‌اش. آجر از کنار سرش رد می‌شود... پسر، بهت‌زده به فریدون نگاه می‌کند. فریدون به آن چهره‌ی خشن‌، چنان خشمی اضافه کرده که وقتی اشاره می‌کند که آب را ببندد، پسر انگار که خشکیده است... آب همین طور بی‌وقفه می‌ریزد داخل بتن... نعره می‌کشم و می‌دوم به سمت‌اش... هر دو پایم درد می‌گیرند... هر جور که هست می‌رسم نزدیک‌اش... با لگد می‌زنم در کونش. از بالای میکسر می‌افتد پایین... سرخ می‌شوم از درد... شیر آب را می‌بندم و بر روی زانو می‌افتم... آقای بتن می‌گفت: به کارگر جمعیت اگر فحش خواهرمادر ندهی فکر می‌کند پپه‌ای، چنان دورت می‌زند که اَن کف بمانی... بلند می‌شوم و فحش می‌دهم... کسی چیزی نمی‌گوید... به آن پسر می‌گویم آشغال‌هایش را جمع کند و گورش را از خانه‌ی من گم کند؛ پرت‌اش می‌کنم بیرون... سر فریدون فریاد می‌کشم که پمپ را خاموش ‌کند... ناگهان میکسر هم خاموش می‌‌شود... مو بر تن‌ام سیخ می‌شود... دوباره فریاد می‌زنم... همه‌ نگاهم می‌کنند... "کثافتا! کی گفت این یکی رو خاموش‌ کنی؟ یالا اون تن لش رو تکون بده... حیوان! می‌گم روشن‌اش کن، بتن ضایع شد!" آقای بتن اینجا بود، بغلم می‌کرد و با آن دلِ نازک‌اش، بغض‌کرده و غرق احساسات، می‌گفت که نشان دادم معلم خوبی است.
میکسر آرام شروع می‌کند به چرخیدن. نگاهش می‌کنم. عاشق این وسیله‌ام! بوی بتن، سیمان و ساختمان نوسازی که هنوز ‌نازک‌کاری‌اش انجام نشده باشد، دیوانه‌ام می‌کند... بالا می‌روم و کارگرها را مجبور می‌کنم، همه‌ی بتن تباه شده‌ی آبکی را از سقف خانه‌ام بریزند پایین... زبان‌بسته‌ها از ترس‌شان به سرعت بیل می‌زنند... آرام ‌می‌شوم... فرصتی است فرستنده‌ها را بازبینی کنم... همه چیز مرتب است... کار که تمام می‌شود پایین ایستاده‌ام روی میکسر. مثل فرمانده بزرگی که می‌خواهد دستور حمله بدهد، دستم را برده‌ام بالا... دستور می‌دهم پمپ را روشن کنند... همه چیز دوباره زنده می‌شود... داخل میکسر بتن غلیظ است و خوش‌رنگ... خرطومی پمپ، با شهوت بتن را می‌بلعد و با خود می‌برد... احساس خوبی دارم... می‌خندم. یاد آقای بتن خدابیامرز می‌افتم؛ چقدر با دیدن این پمپ جوک‌های مردانه تعریف می‌کرد!
استادمان آقای بتن، مرد بزرگی بود. بالاخره جان‌اش را هم در راه آموزه‌هایش فدا کرد...‌ خدا رحمتش کند... دوباره یادش افتادم؛ باز باید برایش خیرات کنم. فریدون را صدا می‌کنم تا بعد از تمام شدن بتن‌ریزی برود برای کارگرها بستنی بخرد... مرگ آقای بتن برای همه عجیب بود. ماجرا به یک سال پیش بر می‌گردد... در یکی از کارگاه‌ها، در عملیات بتن‌ریزی پی یک برج، سرکارگر از خدا بی‌خبر آب بسته بوده به بتن. وقت ناهار آقای بتن سر زده می‌آید به محل بتن‌ریزی برای مچ‌گیری... در گودال خاک‌برداری‌ شده راه می‌رفته که همزمان در بالای گودال، کارگر نوجوانی که ناهارش را خورده و قدم می‌زده، هوس می‌کند کفش‌های نو کارگاهی که روز کارگر از مسئولین کارگاه هدیه گرفته، امتحان کند. آجری را نشان می‌کند؛ می‌دود و به شدت شوت‌اش می‌کند. آجر از شدت ضربه از جا می‌جهد و قل می‌خورد و می‌افتد داخل گودال؛ دقیقاً روی سر آقای بتن! سر مرد بیچاره می‌شکافد و در حالی که بی‌هوش شده با صورت می‌افتد داخل بتن... بتن هم که مثل باتلاق آبکی بوده، آقای بتن را در خود فرو می‌برد. کارگر صحنه را می‌بیند اما آن‌قدر ترسیده که صدایش در نمی‌آید و در می‌رود! بقیه‌ هم که به کل از ماجرا بی‌خبرند، بعد از ناهار بتن‌ریزی را ادامه می‌دهند... بعد از چند ماه، کارگر که عذاب وجدان گرفته، به مسئولین کارگاه می‌گوید که چه اتفاقی افتاده است. آقایان می‌مانند که چه کنند. از آنجایی که تقریباً عملیات اجرایی سازه‌ی برج به پایان رسیده و پروژه‌ هم ملی است، نمی‌توانند به گزینه‌ی تخریب آن، برای بیرون کشیدن جسد آقای بتن فکر کنند، اسم آقای بتن را می‌گذراند روی برج و بر خیابان شش متری مجاور آن، تا یاد "استاد شهید بتن" کشور تا ابد زنده نگه داشته شود... تا نشانه‌ای باشد بر اراده‌ی تمام‌نشدنی ایرانیان برای ساختن و عمران.
تاتو بینایی ضعیفی دارد ولی به طور کامل نابینا نیست اما این وضع مشکلی برای این پستاندار افتخاری ایالت تگزاس ایجاد نمی‌‌کند.
وقتی خانه‌ام را ساختم و اسباب‌کشی کردم، هومان آمد برای راه‌اندازی سیستم... از فرستنده‌ها تا کامپیوتر سیم‌‌ کشید... رضایت داشت... گفت تنها یک جای پای زنانه می‌خواهد، که زحمت‌ تهیه‌اش با من است تا او بتواند بعد از مواد منفجره‌اش را نصب کند و سیستم را به کار بیاندازد؛ می‌گفت از موادی استفاده خواهد کرد که اخیراً ابداع کرده و ده برابر قوی‌تر از مواد منفجره‌ی عادی است. گفتم هر آتشی می‌خواهد بر پا کند اما این اطمینان را به من بدهد که سیستم درست کار خواهد کرد... گفت خیال‌ام راحت باشد.
برایم نوشت که چرا چشم‌هایم را باز نمی‌کنم و نمی‌بینمش... که چرا این‌قدر کور و احمقم و نمی‌فهمم که دوستم دارد... یکی از دانشجویان کاردانی عمران دانشگاه آزاد واحد زابل بود. هر سه‌شنبه می‌رفتم و بهشان بتن درس می‌دادم. ای‌میل‌ام را داده بودم که برایم پروژه‌های پایان‌ترم‌شان را بفرستند. اسمش سوده است؛ سوده صالحی... ابتدا برایم فرقی با بقیه نداشت؛ مثل آن‌هایی که منتظرند رو به تخته کنی تا شروع کنند به وز وز کردن و احتمالاً از تو گفتن و خندیدن. تا تو اخم کنی و تصمیم بگیری رس‌شان را بکشی؛ اکثرشان را بیاندازی و بشوی بَدمن اساتید!... خودت هم می‌دانی با این چهره‌ای که از خودت ساخته‌ای، بعید است کسی حاضر شود به میل خودش خانه‌‌‌ات را پر کند از زندگی. این هم از یادگارهای آقای بتن مرحوم است در وجودت؛ انگار که سپری بر تن کرده‌ای تا دیگران نتوانند نزدیک‌ات شوند... اما با این وجود سوده می‌آید... خودش نوشته که می‌خواهدت و بدون تو نمی‌تواند... شوکه‌‌ بودم. حتی بیشتر از وقتی که از وضع پاهایم باخبرم کردند... اعتراف کن؛ تو هم مثل من با اولین پرواز می‌رفتی به زابل یا به هر جهنم دیگری، تا ببینی حرف حساب‌اش چیست.
مهم‌ترین دلیل مورد توجه بودن تاتو سپر حفاظتی اوست. او تنها پستانداری است که به جای پوست و یا پر، با سپری از جنس استخوان، بسیار سخت و سه تکه سطح خارجی تنش را پوشانده است.
فهمیدی از چه قماشی است؟ می‌خواهد بیاید تهران... عاشق بتن است و عمران. خوشحالی. تقریباً ناامید بودی دختری را ببینی که مثل تو شیفته بتن باشد... خوشحال بودی که نسل‌ عاشقان بتن ادامه پیدا خواهد کرد... قول ‌داد که تحت هر شرایطی، مواظبت باشد و کنارت باقی بماند... دختر زیبایی است. دقیقاً شبیه به "ادری تاتو" فرانسوی، کمی چاق‌تر و هوس‌انگیزتر... چنین آدمی می‌خواستی، نه؟
یک هفته بعد، با مادربزرگم رفتیم خواستگاری... به پدر و مادرش گفتم می‌خواهم دخترشان را ببرم فرانسه تا آن‌جا زندگی کنیم؛ که پذیرش گرفته‌ام برای دوره‌ی دکترای تخصصی دانشگاه پاریس و احتمالاً همان‌جا هم ماندگار شویم... می‌پرسم مشکلی ندارند که دخترشان را چند سال نبینند؟ ناراحت‌اند اما چهره‌ی ذوق‌کرده‌ی سوده قانع‌شان می‌کند.
به همین راحتی با پای خودش آمد و خانه‌ام را پر کرد... حالا زمان امتحان سیستم هومان است... هومان می‌آید. با کلی تلاش بالاخره سوده را راضی می‌کنیم که در حضور او جوراب‌اش را در بیاورد. مدام می‌پرسد که برای چه باید چنین کاری کند و من می‌گویم که چیز مهمی نیست؛ تنها یک آزمایش علمی... پای کوچک‌اش می‌لرزد از سرما و ترس. هنوز سیستم گرمایش خانه‌ کار نیافتاده... هومان با احتیاط انگار که نارنجکی در دست گرفته باشد، پای سوده را در دست می‌گیرد... سوده نشسته روی صندلی و هومان با تمام دم و دستگاه‌اش پخش زمین است... هومان دست‌اش را به روغن غلیظی که از کیف‌اش بیرون آورده، آغشته می‌کند و آن را آرام به پای‌ سوده می‌مالد... سوده نگاهم می‌کند.‌ حیرت‌زده است از سکوتم... چشم‌هایش را می‌بندد و نفس عمیقی می‌کشد... من گوشه‌ای نشسته‌ و نگاه‌شان می‌کنم. پایم درد می‌کند اما صدایم در نمی‌آید... روغن‌مالی که تمام شد، از سوده می‌خواهد بلند شود. هومان جعبه‌ای فلزی از کیف‌اش بیرون می‌آورد و جلوی پای سوده می‌گذارد. هومان پای‌ سوده را آرام و با ظرافت به داخل جعبه هدایت می‌کند. بعد رو به من می‌کند و می‌گوید: "خودم ساختمش، اسکنر سه‌بعدی!" چراغ‌ اتاق را خاموش می‌کند. سوده با احتیاط پایش را داخل جعبه جابجا می‌کند. هومان از او خواهش می‌کند که پای‌اش را برای چند لحظه ثابت نگه دارد... نور آبی رنگی از میان درزهای محفظه بیرون می‌آید... کمی طول می‌کشد که روی مانیتور لب‌تاب هومان، تصویر بزرگ پای سوده نقش ببندد... تمام که می‌شود، هومان از من می‌خواهد چراغ‌ها را روشن کنم. از سوده تشکر می‌کند و می‌خواهد که پایش را بیرون آورد. دستمالی به دست زنم می‌دهد تا پایش را تمیز کند. رو به من می‌کند و آرام می‌گوید که سیستم آماده است... سوده باز می‌پرسد: نمی‌خوای بگی این کارا برا چیه؟
از من پرسیده اما ساکتم. هومان می‌گوید:
- یه تحقیقه علمیه و یا بهتره بگم یه سرگرمی... 10 ساله تصویر کف پای تمام زنایی که می‌تونستم اسکن کردم. می‌خوام به شکل یک پروژه ارائه‌اش بدم، درباره‌ی ارتباط احتمالی...
در حالی که این اباطیل را می‌گوید، سیم‌های فرستنده‌ها را که از کف بیرون آمده به برق می‌زند و برنامه را به کار می‌اندازد... نقشه‌ی خانه روی مونیتور لب‌تاب دیده می‌شود... سوده رفته به پای‌اش آب بزند. هومان توضیح می‌دهد: "فرستنده‌ها به شکل لحظه‌ای، مدام در حال ارسال تصاویر سه بعدی به کامپیوترند. برنامه تو مرحله‌ی اول، با کمک سنسورها اجسام زنده و با حرارت رو گزینش می‌کنه تا در مرحله‌ی بعد تصویر اونا رو آنالیز ‌کنه... اگه نتونه بین این تصاویر، عین تصویر و یا تصویری هم بُعد پای سوده خانم شما پیدا کنه، بعد از 10 ثانیه بمب رو فعال می‌کنه و بعد بوووووم!..." به آرامی، با دست شکل یک قارچ بزرگ در هوا می‌کشد. چه لذتی می‌برد از تجسم آن... می‌گوید: "اطمینان به کارکرد این سیستم نزدیک به صد در صد است و فقط باید هر پنج سال تصویر جدیدی از پای سوده رو به دستگاه بدیم." از من می‌خواهد به سوده بگویم یک لحظه از خانه خارج شود. از سوده می‌خواهم برود ببیند در پشت بام باز است یا نه... به محض خروج او از خانه، دستگاه شروع می‌کند به بوق زدن... شمارش معکوس به کار می‌افتد... 10، 9، 8، 7 و... هومان از خوشحالی پرواز می‌کند. "به خدا نابغه‌م!" سوده قبل از پایان شمارش باز می‌گردد و همزمان صدای بوق قطع می‌شود. هومان کیف‌اش را بر می‌دارد و پایین می‌رود تا مواد منفجره‌اش را در زیرزمین و داخل موتورخانه کار بگذارد... می‌گویم کلید در موتورخانه را از اتاق سرایداری و فریدون بگیرد. سوده می‌آید داخل اتاق و نگاهم می‌کند...
تنظیمات سیستم با من است... هنوز به کارش نمی‌اندازم. احتملاً سه ماه دیگر، بعد از عمل... در تمام پنج سال گذشته، تمام برنامه‌هایی که برای بعد از قطع شدن پاهایم ریخته بودم با موفقیت اجرا شده... دکتر با دیدن وضعم اصرار دارد زمان عمل جلو بیافتد اما من زیر بار نمی‌روم.
تاتو صاحب پاهایی به نسبت بدن ‌اش کوچک است اما برای ادامه‌ی حیات‌ به شدت به همین پاها محتاج است .
با سوده خوشم... بعد از برگشتن‌مان از دوبی، مدام از تاریخ سفرمان به فرانسه می‌پرسد و کلافه‌‌ام کرده اما راضی‌ام... با خانه رابطه‌ی خوبی ندارد. می‌گوید شبیه قلعه است و چرا نه بالکن دارد و نه یک پنجره‌ی درست و حسابی و چرا آن چند دریچه هم همیشه قفل‌اند؟... از من می‌خواهد طبقات پایین را اجاره ‌دهم. همسایه می‌خواهد... می‌گویم هر چه بخواهد در اختیارش می‌گذارم و این خانه هم موقتی است... در خانه برایش کلی کار می‌‌سازم. می‌خواهم که نقشه‌هایم را ترسیم کند... فریدون را مامور کرده‌ام کارهای بیرون خانه‌ را انجام دهد تا عادت کند در خانه بماند.
بالاخره باخبرش می‌کنم از اینکه باید چند هفته بعد پاهایم را قطع کنند تا خوره به جاهای دیگر بدنم سرایت نکند... "چرا قبلاً به من نگفتی؟"... "تازه فهمیدم"... "باید زودتر عمل کنی"... "یعنی چی؟"... "شاید از عمل سالم اومدی بیرون"... به دروغ می‌گویم: دکتر هم ‌گفته، تمام تلاش‌اش را می‌کند تا تومورها را بدون قطع‌کردن پاهایم خارج کند... "اگه نشد چی؟"... ساکت است... "ترکم می‌کنی، درسته؟"
تاتو موجودی اجتماع‌گریز و به شدت منزوی است به جز در موسم کوتاه تولید‌مثل!
یک سال از عمل می‌گذرد... بدون پاهایم، در کنار سوده و دخترمان، فریدون از ما عکس یادگاری می‌‌گیرد... سیستم کار می‌کند. هومان از ایران رفته، انگار افغانستان... فریدون می‌گوید یکی از کارگران افغانی‌‌اش تصویر او را در تلویزیون افغانستان شناخته است که آمریکایی‌ها برای برای زنده یا مرده‌اش جایزه تعیین کرده‌اند... به خواست من هومان به سوده گفت که با او چه کرده‌ام... بعد از رفتن هومان کمی کارکرد سیستم را تغییر دادم... سیستم را طوری تنظیم کرده‌ام که به سوده اجازه ‌دهد، هر روز 10 دقیقه از خانه بیرون برود. برنامه در این مدت به جای پای او، پای بچه را می‌جوید. البته فریدون به همراهش می‌رود تا با کسی تماس نگیرد... هر بار که می‌رود فکر می‌کنم این آخرین باری است که می‌بینمش؛ اگر بخواهد برای او کاری ندارد فرار... می‌رود و بعد از چند دقیقه من و بچه با هم می‌رویم آسمان تا با قارچ هومان بیاییم پایین! هر بار هم که بر می‌گردد، این فکر که تنها به خاطر بچه برگشته، اذیت‌ام می‌کند... حالا هم بیرون است ولی نمی‌دانم چرا این بار مطمئن‌ام باز خواهد گشت... امروز پنج‌شنبه است و طبق معمول فریدون ما را خواهد برد گردش...
کامیپیوتر دومین بوق ممتد خطر را هم به صدا در آورده است... 8 دقیقه از رفتن‌اش گذشته ولی هنوز برنگشته... بچه گریه می‌کند. انگار که می‌خواهد از من انتقام بگیرد...
ماشین‌ها مهم‌ترین تهدید برای زندگی تاتو در آمریکا به شمار می‌روند. متاسفانه هر سال تعداد زیادی تاتو به خاطر بی‌توجهی راننده‌ها در اتوبان‌های آمریکا کشته می‌شوند. به طور مثال فیلم ویدیویی که توسط یکی از دوست‌داران حیوانات در شهر تگزاس گرفته شده و به دست‌مان رسیده، شاهدی است بر یک فاجعه. فیلم وانت‌ماشین‌ متعلق به یک شبکه‌ی تلویزیونی را نشان می‌دهد که با حداکثر سرعت در اتوبان منتهی به شهر حال حرکت است... معلوم نیست این همه عجله برای چیست. در حالی که راننده با پدال گاز درگیر است، ناگهان ماشین را نگه می‌دارد... فکر می‌کند پنچر کرده‌. اما آن صدایی که او به عنوان ترکیدن لاستیک شنیده در واقع صدای له‌شدن یک تاتوی معصوم بوده زیر لاستیک‌های ماشین‌‌؛ تاتویی که قبل از برخورد، از ترس تیدیل به یک توپ استخوانی شده بود...
وقتی راننده چرخ‌ها را بازبینی می‌کند، متوجه می‌شود که هر چهار چرخ ماشین سالم‌اند اما رد خونی می‌بیند که از چند متر دورتر تا محل ایستادن ماشین کشیده شده است... کمی مانده تا غروب. به افق نگاه می‌کند. اجزای صورت‌اش را به شکلی حرکت می‌دهد که انگار می‌تواند خود را قانع کند که گناهی مرتکب نشده است. سوار ماشین‌اش می‌شود و به سمت شهر به راه می‌افتد.
روی صخره‌ای در وسط دشت مشرف به شهر تگزاس و اتوبان منتهی به آن، هومان همزمان با سوار شدن راننده به ماشین، دوربین فیلم‌برداری دست‌سازش را بر زمین می‌گذارد. کمی به دشت نگاه می‌کند؛ به قارچ بزرگی آتشینی که هنوز کلیات شکل‌اش را بر فراز شهر حفظ کرده... دوربین را به سمت خودش می‌گیرد و حرف می‌زند: "تنها تصاویر یک فاجعه... همه‌ی شما باید فیلم له‌شدن و مردن اون موجود کوچیک و بی‌پناه رو ببینید..." و دوربین را که خاموش کرده به سمت شهر بر می‌گرداند؛ شهری که در آتش می‌سوزد.
mostafa robb
13/12/2009, 19:20
سقوط
یک دانشگاه از او حساب می‌برد. گل سرسبد دانشگاه به حساب می‌آمد و همه می‌گفتند بچه‌ی ‏باهوشی است. بسیار به سختی می‌شد روی دست او بلند شد. هر چند زیاد در دروس برجسته نبود اما باز هم استادان بالایش ‏حساب ویژه‌یی می‌کردند. عادت نداشت مثل آدم آهنی‌ها حفظ کند و همین موضوع همیشه او را از امتیاز ممتاز بودن در ‏دروس دور می کرد.‏
وقتی او از کنار تن سهراب بلند شد من ایستاده بودم. هیچکس جلودارش نبود. گوش‌هایش سرخ شده و مسله برایش حیثیتی گشته بود. درست مثل وقت‌‏هایی که در تورنمننت‌های ورزشی کلاس‌مان شرکت می‌کرد. از هر کس که کم‌کاری و سستی می‌دید قال مغالیی می‌کرد، دیدنی. خون خونش را می‌خورد.‏ بی‌انصاف آمد طرفم و با یک کَلَه زد به صورتم. چشمانم سیاهی رفت و نتوانستم سر پاهایم بند شوم. مثل برگ درختی سبک در حالت موزونی ‏روی زمین دورتر از جنازه‌ی سهراب دراز به دراز افتادم. ‏خون بود که چشمانش را فرا گفته بود و داد می‌زد: «تو چرا زنده هستی نامرد!». ‏نمی دانم، تقصیر من چه بود که آن دیوانه خودش را از بام دانشگاه به زمین زده است. به من گفت تا ساعت درسی ‏شروع شود می‌روم دستشویی. وقتی نرم‌نرمک خودش را کشید از رازینه‌ها بالا؛ فکر کردم می‌خواهد برود طبقه‌ی دوم شاید بتواند توالت‌های تمیز تری گیر بیاورد . همیشه ما از این کارها می‌کنیم و می‌رویم به سوی توالت‌های تمیزتر!‏ قبل از رفتنش فقط چهار تا کلمه نصیحتش کردم و بس. دیگه نگفتم که برو خودت را بکش!
گفتم: سهراب همگی فهمیدند.‏
گفت: «چی رو؟»
گفتم: «پسر خر شدی یا خودت را زدی به خریت!»
گفت: «از چی حرف می زنی؟»
‏«از خریت تو!؟»
«درست حرف بزن ببینم!؟.»
گفتم: «همه فهمیده‌اند که پی مریم را گرفتی...»
گفت: «خوب. چه حرفیه!. به شما چه ربطی دارد.»
«پسر، مریم نامزد داره! چرا اذیتش می کنی؟»
«راستــی! خوب نگفتید شما وکیل پسره‌ی یا مریم؟»
گفتم: «پسر خودت رو خوب زدی به خریت.»
گفت: «هر چی عشقم بکشد همان کار رو می‌کنم.»
«سهراب با خودت چیکار کردی... یابو کجا می‌ری؟»
نشان نمی‌داد که اینقدر بی‌ظرفیت باشد. اصلا شک نکردم که چه تصمیمی گرفته بود. گفت می‌روم و گه می‌کنم و بر می ‌گردم و رفت و گه کرد به زندگی من و دیگر برنگشت.‏ گل سرسبد دانشگاه وقتی گفت مواظبش باشم نگفته بود لامصب که همراهش حرف نزنم. نگفته بود که باید همراهش بروم دستشویی! رفیقم بود می‌خواستم بداند که ‏دور و برش چه می‌گذرد. گفتم مواظب باشد که بچه‌ها ریشخندش نکنند. چه می‌دانستم که قرار است این اتفاق بیفتد.‏
وقتی خون گرم تمام صورتم را فرا گرفت. احساس کردم کمی سبک شدم. ترس و وحشت از من دور شد. چند تا مشت هم خودم زدم به سر ‏و صورتم. دلم درد می‌کرد. آخر چرا گفتم! به من چه که بقیه چه فکری می‌کردند درباره ی او.‏
دانشگاه به حالت نیمه تعطیل در آمده بود. همه جمع بودند و به جنازه‌ی مقابل‌شان چشم دوخته بودند. همکلاسی‌هایم همه ‏گریه می‌کردند. من افتاده بودم کناره جنازه و گل سرسبد دانشگاه نشسته بود بالای سر سهراب و خود را غرق خون ساخته بود. دور ما را گرداگرد گرفته بودند. دلم می‌خواست جای ‏یکی از آنها می‌بودم. جای هر کدام فرقی نمی‌کرد. از خودم بدم می‌آمد و با حسرت همان‌طور درازکش می‌دیدم که سعی در ‏جمع کردن جنازه را دارند و می‌خواهند ببرندش. خون زیادی از من رفته بود و چشم‌هایم تار می‌شد. بعد از رفتن آمبولانس دور و برم‌مان داشت خلوت می‌شد. کاشکی من هم مثل ‏او دل می‌داشتم و الانه می رفتم پشت بام و...‏
شکمم درد می‌کرد. می خواستم بروم دستشویی. خودم را بلند کردم و به سوی توالت‌های تمیــز! طبقه‌ی دوم به راه افتادم. نمی‌توانستم خود ‏را سر پا نگه دارم. دوباره سنگین شده بودم. فکر می‌کردم همه با نگاه‌های تحقیرآمیزی مرا نگاه می‌کنند. آقای حسام وقتی من را ‏دید به بغل دستی‌اش گفت: « این چه مرگش است؟» و بغل دستی‌اش هم چیزهایی را پیش گوش ریاست دانشگاه زمزمه کرد.‏
صدای آقای حسام با فراز و فرودی که داشت می‌آمد: «بروید سر کلاس‌ها، صحن دانشگاه را خلوت کنید.» ‏حیاط دانشگاه پر از ماموران پلیس شده بود. یکی دو تا تصویربردار هم از تلویزیون آمده بودند. اینطور که معلوم ‏بود روز پرکاری را پیش روی داشتند.‏
فکر کنم سهراب را به دیگران سپرده و دنبال من آمده بود. شاید آدرس من را از بچه‌های راهرو گرفته بود. وقتی روی ‏پشت‌بام رفتم هوای تازه سینه‌ام را فراخ ساخت و چشم‌هایم روشن شد. احساس سبکی دوباره به تنم برگشت. مزه‌ی دهانم شور شده ‏بود و بعد کمی سردم شد. می‌لرزیدم. چند قدم مانده بود تا وجدانم آرام شود. حالا که خوب فکر می‌کنم می بینم بهترین ‏تصمیم را گرفته بودم. چطور می‌توانستم راحت زندگی کنم. هم برای خودم خوب شده بود و هم می‌توانستم تلافی کلّه‌یی را که خورده بودم، در بیاورم. وقتی صدایم کرد برگشتم. چشمانش سرخ سرخ بودند و معلوم بود که حرف‌های زیادی برای گفتن دارد ولی من کار مهم‌تری پیش رو داشتم. فقط یک لبخند کوچک توانستم برایش بزنم و بدون اینکه ‏زمین را نگاه کنم خیزی برداشتم تا به توانم ورق را برگرداندم.
سهراب خر! حالا صحیح و سالم رو به رویم ایستاده و معلوم است که حسابی از حرف‌ها و این حرکت آخری من عصبانی ‏است. ‏شاید حق داشته باشد. اما خوب کاریست که شده است دیگر...
حالا که فرصت فکر کردن را پیدا کرده‌ام می بینم دلم به حال گل سرسبد دانشگاه می سوزد. دارد بال بال می‌زند و به سر و صورت خود می‌کوبد. از پشت‌بام فرود آمده است بالای ‏سرم و دارد دوباره مثل دفعه‌ی قبل که برای سهراب گریه می‌کرد، مویه می‌کند. می‌دانم مزه ی دهانش تغییر کرده و حالا درست مثل مزه‌ی دهان من است. ‏
به سهراب می‌گویم رفیقمان تقصیری ندارد. ما خودمان تصمیم گرفتیم و نباید او خودش را مقصر بداند و سهراب هم سرش را به نشانه‌ی تائید تکان می‌دهد. سهراب حتی راضی نبود ‏که من هم خودم را مقصر بدانم ولی...
دانشگاه این‌بار تعطیل شد. دوباره همه جمع شدند بالای جنازه‌ی من و یکی دو نفر از دختر‌ها هم غش کردند. همه‌ی ‏صحن دانشگاه را خون گرفته بود. آقای حسام بیچاره از ترس رنگش مثل گچ سفید شده بود و هر آن امکانش می‌رفت که ‏او هم غش کند. لب‌هایش ترک خورده بود و بی حس به ستون یکی از دیوار ها تکیه داده بود. ‏
دوباره آمبولانسی به صحن دانشگاه آمده بود. او را به سختی از بالای جنازه‌ی من دور کردند. معلوم بود که رفیق‌مان ‏خودش را در مرگ ما مقصر می‌داند. گریه‌یمان گرفته بود. گل سرسبد دانشگاه دست خود را به شکم گرفته و به راه افتاده بود. سهراب سعی می‌کرد که از رفتن او جلوگیری کند و من ‏فقط توان گریه کردن را داشتم. مسیر رفتن‌اش را می‌شناختیم. گل سرسبد دانشگاه قشنگ معلوم بود دستشویی دارد و می‌خواهد برود به سوی توالت‌های تمیز‏تر طبقه ی دوم!‏...


گریز کبوتران مزار

رحمان بلاخره تصمیم خود را گرفت. او بعد از اینکه همگی را سوار موتر ساخت و راهی کوه کرد برای گرفتن ماندگی همان پشت دروازه روبروی چشم زن و بچه‌ی خود نشست. همه‌ی اعضای فامیلش سوار بر موتر او را برای آخرین بار نشسته دیدند و برخواستن‌اش را دیگر از اعضای فامیلش کسی ندید. به غیر از فامیل او سه چهار خانه‌وار دیگر هم سوار موتر کُماز* شده بودند. بعد از حرکت این موتر به سوی کوه می‌شد گفت که دیگر در کوچه و گذر ما بنی‌بشر پر نمی‌زد. بسیار پیش‌تر از این‌ها به خلیفه رحمان گفته بودم که باید اولادها را روانه‌ی کوه ساخت. تازه امروز که رحمان پشت موتر رفته بود فهمید که موترهای بسیاری از شهر خارج شده و به سوی کوه حرکت کرده‌اند. از پشت کلکین می‌دیدم که تعداد زیادی از مردم با بقچه‌های زیر بغل‌شان از ترس و وحشت سقوط با پای پیاده به سوی کوه می‌روند. در این یکی دو روزه تیاره‌ها و چرخکی‌های بسیاری در آسمان پرواز می‌کردند. از یکی دو نفر شنیده بودم که تک و توک افراد مسلحی که با لباس نظامی در شهر مانده بودند در مقابل چشم مردم به جان مرده‌های ملکی* هم قد و قواره‌هایشان افتاده و کالای* آنها را از بدن‌هایشان بیرون می‌کشیدند. عساکر مسلح که لباس ملکی به تن کرده بودند هم خود را در بین مردم می‌زدند. با این اوضاع و شرایط معلوم بود دیگر مردم به کمربند دفاعی که خارج از شهر بسته شده بود باور نداشتند. بیشتر از یک هفته بود که رادیوها از محاصره‌ی مزار می‌گفتند. دامنه‌ی کوه از چوک* شادیان معلوم بود که چه حالی دارد. دامنه‌ی کوه از سر زن و مرد سیاه می‌زد. گویی خشکسالی و گرمی را مردم فراموش کرده بودند و همگی دنبال راهی برای گریز از شهر می‌جستند.
من و رحمان در یک گذر پیر شدیم. او در گذر ما دوکان خیاطی داشت و یک عمر می‌شد که کالای خرد و کلان گذر ما را می‌دوخت. بعضی اوقات که از بازار وقت‌تر می‌آمدم می‌رفتم دوکانش و یک گیلاس چایش را می‌خوردم. گپ می‌زدیم و سر اتفاقات روزهای گذشته خوش یا جگرخون می‌شدیم طوری که حساب کوچه و گذر را گرفته بودم حالا فقط من و او تنها مانده بودیم در گذر... همان طور که او نتوانسته بود دست از خانه و جایدادش بشوید من هم نتوانستم بشویم. هنوز تاول کف دست‌هایم خوب نشد است چطور می‌توانم خانه‌ی را که با هوس حرمان ساخته ام، رها کنم. البته من پیش‌تر از رحمان زن و فرزند خود را بهمراه کوچ و بار روانه‌ی کوه کرده بودم اما ای خانه... به قول خلیفه رحمان ما بدون این خانه و جایدادمان زنده نباشیم بهتر است. یک عمر زحمت کشیدم و جمع کردیم که حالی دیگران بیایند و ببرند. از بالاخانه او را زیر نظر داشتم. کلکین‌ها را خشت چینده بودیم. در این شب و روز همه از گلوله‌های غیبی می‌ترسند. از درزی که برای دیدن کوچه از آن استفاده می‌کردم خلیفه رحمان را می‌دیدم. خلیفه رحمان امروز از دیروز کرده پیرتر نشان می‌داد. تک و توکی صدای مرمی می‌آمد. بم باردمان کور، یکی دو روز گذشته آسمان کوچه و گذر ما را در چنگ و غبار گم ساخته و چندین خانه را خراب کرده بود. در این حال و روز بودند تعدادی که خانه‌های خراب مردم را چور* می‌کردند.
دهانم را روی درز خشت‌های چینده شده گذاشتم و بلند صدا زدم «خلیفه رحمان چرا خودت نرفتی؟»
رحمان سر افتاده روی سینه‌ی خود را بلند کرد و به کلکین خشت چینده شده چشم دوخت و مایوس از دیدن من دوباره سرش را انداخت روی سینه‌ی خود.
دهانم را دوباره جای چشمانم قرار دادم و بلندتر گفتم «ماما رحمان درآی خانه، خطر داره...» و آن دم بود که جواب داد «همگی را روان کردم کوه. »
من هم تنها بودم و رحمان هم تنها مانده بود. خانه‌های ما دو سه خانه آنطرف‌تر رو به روی هم قرار داشت.
خشتی از کنار درز دیوار جدا کردم و صورتم را به رحمان نشان دادم و گفتم «بیا خانه‌ی ما، هر دوی ما تنها هستیم.» و رحمان سر برداشت و با همدیگر چشم به چشم شدیم.
سلام داد و گفت: «تو چرا خانه ماندی؟» و پسخندی زد.
خشت جدا کرده از دیوار را دوباره سر جایش قرار دادم و از کلکین خشت چینده شده روی بر‌گرداندم. درون اطاق بغیر از تُشَکی که زیر پایم اندخته بودم چیزی دیگر نمانده بود. دیوارهای تازه سفید شده چشم سفیدی کردند و چشمانم را آزار دادند. این در و دیوار به یادم آوردند که قبلا همه چیز این خانه و دیوار را جمع کرده‌ام. به در و دیوار چیزی آویزان نمانده بود. حتی ساعتی را هم که از حج آورده بودم، از سر جایش برداشته بودم. رفتم دستمال خودم را از زیر تشک برداشتم و از رازینه‌ها پایین آمدم. روی حولی* که رسیدم باز هم برگشتم و دوباره نگاهی به غرور خرج کرده پای دیواره‌های خانه‌ام کردم. دستی به سر و رویم کشیدم و واسکت* خاکپور خودم را تکاندم. قبل از اینکه از دروازه بروم بیرون آهسته یک نیم سری به چپ و راست کوچه کشیدم و وقتی که مطمئن شدم کسی نیست و آرامی است تند و تیز خوده پهلوی رحمان رساندم. رحمان همانطور به دروازه‌ی حولی خود تکیه داده بود. به رحمان گفتم تو که پیش من نآمدی، خوب من آمدم و رحمان فقط سر بلند کرد. گویی حوصله‌ی همان خوش‌آمد گویی خشک را هم نداشت.
صلاح نبود که دیگر من هم درون کوچه باشم. رفتم درون خانه‌ی رحمان و دستمال خودم را پشت دروازه پهن کردم. به دروازه‌ی کوچه تکیه دادم. محوطه‌ی حولی خانه‌ی رحمان رو به رویم بود. رحمان همان بیرون حولی دم دروازه نشسته بود. روی حولی نشان می‌داد که بسیار بیر و بار است.
گفتم «خلیفه رحمان همه چیز را جوقول* کردی» و پسخندی زدم و رحمان در جواب گفت: «بلاخره مزار سقوط کرد؟» پسخندم جان نگرفته بود که پس مرد. جوابی نداشتم. چی می‌دانستم. از وقت می‌دانستیم که شهر سقوط خواهد کرد ولی حالی بی‌خبر بودم که شهر سقوط کرده یا تا ساعاتی دیگر سقوط می‌کند. گفت: «همگی را روان کردم کوه.»
گفتم: «دیدم.»
صدای تک تک مرمی‌ها شدت گرفته بود و یکی دو تا چرخکی* هم با ارتفاع بسیار پست در آسمان می‌گشت. خلیفه رحمان پاهای خود را دراز کرده و طوری نشسته بود که همه‌ی کالاهایش خاکپور می شد.
دست‌های خود را ستون ساخت و آهسته گفت: «باز جنگ شد.»
گفتم: «بیا خانه خطر داره... هم دست و رویت را تازه کن و هم یک گیلاس چای دم می‌کنیم. یک جای می‌شینیم و منتظر می‌مانیم ببینیم که خدا چی می‌کند.»
گفت: «یک عمر در هوس خانه بودیم و خانه‌دار شدیم. پدر شدیم، حالی بیبی از خاطر چهار نفر می‌شه که دخترک‌هایم یتیم شوند و زنم بیوه...»
ورخطا خود را از دروازه جدا کردم و رویم را به طرف خلیفه رحمان گشتاندم و دیدم که رحمان زناقش را به سینه‌اش چسپانده و گریه گرفتش. همانطور که می‌دیدم داشت از نم اشک‌هایش یک لکه‌ی بزرگ روی یخن پیراهنش پیدا می‌شد. از دیدن خواری خلیفه رحمان توتوله شدم و ترس در پوست من هم رخنه کرد. بخدا خلیفه رحمان راست می‌گفت. در شهر کسی نمانده و همین ساعت‌ها مزار سقوط خواهد کرد. چی خواهد شد؟ یک دم از ماندنم پشیمان شدم.
گفتم :«جوانمرد تو تا به حال زنده هستی. تو از حالی به خاطر یتیمی و بیوه شدن زن و بچه‌ات گریه می کنی. گریه نکو خدا کریم است.»
گفت: «زنم شله شد که بیا یکجای بگریزیم. کل طفلک‌هایم گریه می‌کردند و پدر جان می‌گفتند و من می‌گفتم نه گپی نمی‌شود. همیشه از این میده زد و خوردها اتفاق افتیده. گفتم شما بروید نرسیده به کوه حوال خواهد کردم که بخیر پس بیایید.»
گفتم: «خوب. خوب گپ‌ها زدی برادر...»
گفت: «بخدا ای پیره مزارشریف سقوط می‌کند. سیل کو چی حال است. صبح که بندر پشت موتر رفته بودم یک دم روضه هم در آمدم. بخدا یک دانه کفتر در سخی جان نبود.»
گفتم: « همگی گریختند»
ترس از مرگ خلیفه رحمان مرا هم به فکر انداخت. به فکر این بودم که بعد از سقوط شهر حتما برای تلاشی، خانه‌ها را می‌گردند. آن وقت چی کنم؟ خود را نشان بدهم یا نه پت کنم. تازه یاد بدبختی که گرفتارش شده بودیم افتیدم. اگر خود را نشان بدهیم شاید از خاطر مال و دارایی همراه مرمی سوراخ سوراخ شویم و اگر خود را نشان ندهیم خوب چی بد کردیم که باز خانه ماندیم و از زن و بچه‌ها خود را دور کردیم. حتم داشتم که خلیفه رحمان هم مثل من تا به حال به این فکر نیفتاده بود. از او پرسیدم:
«رحمان زن و بچه‌ات تنگی رسیده باشند؟»
سرش را با سنگینی بسیار تکان داد و گفت: «باید مقداری از وسایل خانه را که در مقابل آب مقاومت دارند در چاه پایین کنم.» خلیفه رحمان همراه این جوابش جگرخون کرد. خلیفه رحمان اصلا فکرش جمع نبود. چند دقیقه بود که صدای مرمی‌ها دیگر نمی‌آمد و گویی منطقه آرام آرامی بود. بعد از یک عمر تحولات دیگر فهمیده‌ایم که این آرامش و سکوت‌ها بسیار خوشایند نیستند. حتمی مزار سقوط کرده است.
گفتم: «خلیفه رحمان چه رقم وسایل در چاه پایین می‌کنی؟»
گفت: «تیپ و تلویزیون را همراه فرش‌ها در پسخانه مانده و دروازه‌ش خشت می‌گیرم. بکس‌های کالا را در زیرخانه بردیم و راه زیرخانه را هم بسته می‌کنم. ظروف ناشکن و بشقاب‌های استیل و دیگ و کاسه‌ها را هم باید در چاه پایین کنم. من که تا به حال هیچ کاری نکردم.»
این صحبت‌ها را در جواب سوال من نگفت. خوب مطمئن بودم. دلش بود که برخیزد.
پرسیدم: «دلت برای زن و بچه‌ات تنگ نشده؟» مجبور شدم او را به خود بیاورم.
گفت: «به گمانم که دیگر به تنگی رسیده باشند. موترهای کماز بسیار زور است و راه جقل و سرک قیر برایشان بی تفاوت است.»
گفتم من هم پشت زن و بچه هایم دق شده‌ام!.
گفت: «همان رقم که از سر نوک سوزن جمع کردم باید همی رقم مال‌ها را هم نگهداری کنم.»
پرسیدم: «نمی‌ترسی؟»
گفت: «تا به حال هیچ کاری نکرده‌ام. باید آستین‌های خوده بر بزنم.»
گفتم: «خلیفه شهر دیگر امن نیست. بیا برویم پشت زن و بچه خود!. حتمی تنگی‌گیرشان می‌کنیم.»
گفت: «تا به حال هیچ کاری نکرده‌ام. باید زود شروع کنم.»
گفتم: «من دلم برای زن و بچه‌ام تنگ شده است. من می روم کوه.»
صورتش را گشتاند طرف من و تنش را به لنگر دستش سپرد و به چشم‌های من خیره شد. گفت: «می روی کوه حوال سلامتی من را به زن و بچه‌هایم برسان.»
گفتم: «بیا برویم. مزار شریف سقوط کرده باشد خطرناک است. خانه تلاشی می‌آیند و می‌زنند و می برند.»
«آه، راست می‌گویی. باید تیزتر کارهای خود را خلاص کنم.»
گفتم: «بخیر آرامی که شد پس می‌آییم. بیا حالی یکجای بگریزیم.»
گفت: «خوب. تا به حال شاید زن و بچه‌هایم تنگی را هم تیر کرده باشند.»
«شاید. اگر تنگی بیر و بارش کم باشد. امکان دارد.»
گفت: «خوب. اگر زن و بچه‌های من را دیدی صورت معصومه را ماچ کن و به مادر معصومه بگو که وقتی آرامی شد خلیفه رحمان خودش پشت شما می‌آید. نگران نباشید.»
نزدیک‌های ظهر بود. هوا داشت کم کم زیاد گرم می‌شد. خلیفه رحمان از جایش برخواست و کالایش را تکاند. من هم بلند شدم. خلیفه دست خود را بر روی شانه‌ی من گذاشت و تاکید کرد که فراموش نکنم گفته هایش را... و خود را در آغوش من کشید.
گفتم: «مال و زندگی را باز پیدا خواهیم کرد. بیا برویم.» محکم‌تر مرا در آغوش کشید.
گفت: «تو برو من هم دنبالت خواهد آمدم.»
گفتم: «خوب. اگر اینطور است. من منتظرت خواهد ماندم.»
گفت: «نه. تو برو و احوال سلامتی من را به زن و بچه‌ام برسان.»
برای لحظه‌یی من را از آغوش خود دور کرد و پیشانی‌ام را بوسید. دوباره محکم‌تر از قبل من را در آغوش خود جای داد. وقتی داشت از من جدا می‌شد و به سوی حولی می‌رفت دلم داشت برایش تنگ می‌شد. دیگر چاره‌یی نبود. زمان داشت از دست می‌رفت. باید می‌رفتم و یک بوتل آب و یک قرص نان از خانه بر می‌داشتم. تا تنگی پیاده نصف روز راه بود. دستمال خودم را به سرم بستم و مثل مرمی خودم را به خانه رساندم. وقتی نان و آب را برداشتم از خانه بیرون آمدم و خانه‌یی را که با خون‌دل خوردن آباد کرده بودم، برای باری دیگر از زیر نظر گذراندم. آمدم طرف خانه‌ی خلیفه رحمان. دروازه باز بود. سر خودم را درون دروازه کردم و با چشم‌هایم دنبال خلیفه رحمان گشتم. دور و بر حلقه‌ی چاه پر از وسایلی بود که مقابل آب مقاومت داشتند. خلیفه رحمان را بلند صدا کردم و گفتم:
«خلیفه رحمان من رفتم.»
جوابی از اعماق چاه برخواست و نشانم داد که خلیفه رحمان صدایم را شنیده است. بلندتر گفتم: «خلیفه رحمان من را حلال کنی.» و این بار هرچه انتظار کشیدم صدایی در جوابم نیامد. گویی صدای خلیفه رحمان را در گلو خفه کرده باشند 
mostafa robb
13/12/2009, 19:21
داستان: زودیاک


در که باز شده بود، یک راه باریک سبز با دو رد لاستیک دیده بودند که سیصد متر در شالیزار خط می انداخت تا به ویلای سفید می‌رسید. ویلا جزیره‌ای بود میان آبها و غورباقه‌ها. پشت شالیزارها از یک طرف جنگل بود و از یک طرف دهکده. دهکده، چند خانه بود با یک جوی پر از لجن و چند جوان بیکار که چپ چپ نگاه می‌کردند. رامسین خاکستر سیگارش را تکانده بود و گفته بود: سگ‌های پوشالی! مریمی که مویش را رنگ کرده بود پرسیده بود: سگ دارین تو ویلا؟ مریمی که مویش پرکلاغی بود نگاهش را از نوید دزدیده بود و جواب داده بود: پیره. به کسی کاری نداره. نوید گفته بود: ما که پیاده بشو نیستیم. رامسین گفته بود: به کسی کار نداره، پس به چه درد می‌خوره؟ جمال که پیاده شده بود و لنگه کفشی را که دم در افتاده بود سریع برداشته بود و حالا داشت آن را تکان می‌داد و سر سگ داد می‌زد، گفته بود: علیمراد می‌خواد بکشدش. مریمی که موهایش را رنگ کرده بود گفته بود: آخی! حیوونکی! جمال ادامه داده بود: اون بار گفت می‌خوام ببندمش به یک درخت تا از گرسنگی بمیره. بعد سرش را از شیشه‌ی ماشین آورده بود تو: می‌دونین وقتی حیوون گرسنه بشه چیکار می‌کنه؟... اول دست و پای خودشو می‌خوره. نوید گفته بود: بابا حرف خوب بزنین اول کاری. و چمدان به دست بدون اینکه پشت‌اش را به سگ کند عقب عقب پریده بود توی ویلا. رامسین هم پله‌ها را دو تا یکی کرده بود و با کفش رفته بود تو. مریمی که موهایش را رنگ کرده بود بند کفش‌هایش را توی ماشین باز کرده بود. جمال گفته بود: چیکار می‌کنین؟ مریم گفته بود: نمی‌خوام معطل شم. و بچه به بغل دویده بود داخل. مریم به جمال که لنگه‌کفش به‌دست به سمت اتاقک انباری می‌رفت نزدیک شده بود و چیزی گفته بود. جمال عصبی جوابش را داده بود. اول مریم آمده بود تو. جمال بعد آمده بود. خورشید پشت درخت‌ها فرو رفته بود و کم کم داشت صدای غورباقه‌ها درمی‌آمد که جیغ می‌زدند.
توی ویلا بوی نا می‌داد، دیوارها بوی نم و سرمای کهنه و جا افتاده‌ای زیر پوست می‌خزید. بار و بندیل را گوشه‌ی اتاق چیده بودند. نوید گفته بود: وقت‌های تنهایی اینجا نمی‌ترسین؟ مریمی که موهای پرکلاغی‌اش توی صورتش ریخته بود خواسته بود چیزی بگوید که جمال گفته بود نچ. رامسین کتش‌اش را روی دوش‌اش انداخته بود: جک و جانور که نداره اینجا؟ جمال که داشت تویی‌ست را روشن می‌کرد گفته بود: نه! فقط موش. مریم بچه را از روی مبل برداشته بود: موش؟ چرا تهران نگفتین؟ رامسین گفته بود: تهران هم موش داره. جمال کمر راست کرده بود و خونسرد گفته بود: زیر سقف‌ان. اینجا نمی‌آن. فقط شب‌ها دنبال هم می‌کنن. مریم که سماور را به برق زده بود و این پا آن پا می‌کرد، رو به نوید کرده بود: حالا که دریا نمی‌ریم برامون فال می‌گیری؟ نوید همان‌طور که به بچه نگاه می‌کرد: پا شدی بابا؟... چرا نگیرم. رامسین که مشغول وارسی ویلا بود به دری اشاره کرده بود: این باز میشه؟ جمال گفته بود: نه. یک بار ازش دزد اومد حالا قفله دیگه. و ماجرا را کامل کرده بود: برو جلو... خون یارو رو می بینی رو دیوار. اومده بوده شیشه رو بشکونه، دستشو بریده. مریم به جمال اشاره‌ای کرده بود، جمال خودش را به ندیدن زده بود. رامسین با صورت درهم رو برگردانده بود از شتک‌های خون که به سیاهی می‌زد. نوید گفته بود: مریم! اون... مریمی که مویش پر کلاغی بود ناخودآگاه برگشته بود سمت نوید، مریمی که مویش را رنگ کرده بود بالش را داده بود دست نوید، جمال لب‌اش را گاز گرفته بود و با ساطور زده بود روی یک راسته‌ی گوسفند. مریم زمزمه کرده بود: راستی از بابای جمال خبری نشده؟ مریم که خم شده بود گفته بود نچ. پشت پنجره شب فرود می‌آمد، روی سقف خانه‌های دهکده فرود می‌آمد و روی جاده‌ای که مثل نخِ بادکنک، آنها را به دهکده وصل می‌کرد.
رامسین ولو شده بود و با فندکش بازی می‌کرد. نوید فنجان را از چشم‌اش دور کرده بود و رو به لامپ تکی سقف گفته بود: یه چیزی تو راه داری، شاید بچه. مریم که کلوچ‌ ای را خرد می‌کرد و به دهان بچه می‌گذاشت جیغ کشیده بود. جمال که زیر شیر آب، خون را از تکه‌های گوشت پاک می‌کرد، گفته بود: چرته. خرافاته. نوید از زیر ابرو نگاهش کرده بود و دلخور: ایشون چی گفتن؟ مریم که سینی آجیل و چیپس و ماست را روی میز می‌گذاشت گفته بود: نگین تو رو خدا، تو این اوضاع خرتوخر... نوید فنجان را با دقت روی نعلبکی که لِرد قهوه تا کناره‌هایش ماسیده بود گذاشته بود و گفته بود: من هرچی ببینم می‌گم، با خواهش تمنا چیزی درست نمیشه، بهتره به جای این کارها جلوی خودتونو بگیرین. و به آشپزخانه نگاه کرده بود. جمال پشت به جمع به تکه‌های گوشت نیشخند زده بود. مریم سرش را پایین انداخته بود و بدون اینکه بفهمد پایش را گذاشته بود روی عنکبوت کوچک سفیدی که زیر میز برای خودش قدم می‌زد. رامسین که حوصله‌اش سر رفته بود در آمده بود که: خیله خب، فالتون رو هم گرفتین... خب این کارها رو که تو خونه هم می‌تونستین بکنین، بیاین یک کاری بکنیم، هیجانی، کوفتی، چیزی. جمال گفته بود: هیجان می‌خوای؟ قربون دست‌ات، بیا به این غذا بده. مریم پایش را از روی عنکبوت برداشته بود ولی هنوز سرش پایین بود. رامسین نیم‌خیز شده بود و گلویی صاف کرده بود که: به چی؟ جمال کیسه‌ی پای مرغ را گرفته بود سمت رامسین: به من! به سگ دیگه. رامسین با اکراه کیسه را گرفته بود: این وقت شب؟ اون هم با اینا! واه واه چه ناخن‌هایی هم دارن! جمال تا دم در با او آمده بود و با پشت دست کلیدی را زده بود: بیرون چراغ داره. یک لحظه برق لرزیده بود. همه به چراغ نگاه کرده بودند و بعد به هم. رامسین که زیر لب چیزی می‌گفت بیرون رفته بود. مریم پرسیده بود: درو بست؟... نکن بچه. نوید پسته را انداخته بود توی دهان: حالا رامسین پاچه‌ی سگه رو نگیره یه وخ؟ همه خندیده بودند جز مریم. وسط خنده جمال یک تکه گوشت را انداخته بود توی سبد و گفته بود: راستی تا یادم نرفته بگم، اگه نصفه شب صدای شغال شنیدین نترسین. از تو جنگله. بچه از مادرش پرسیده بود: شغال ترس داره؟ مریم به نوید چشم غره‌ای رفته بود. نوید صورتش را هم کشیده بود و شانه بالا انداخته بود که یعنی به من چه؟ من برای شغالای تو جنگل هم باید جواب پس بدم. بعد رو به جمال گفته بود: آقا جمال! اینجا دیگه چه چیزایی داره؟ جمال چاقو را زیر آب گرفته بود: پشه، عنکبوت، از این چیزا. نوید رو به مریم و بچه گفته بود: خدارو شکر که عنکبوت نیش نمی‌زنه. بچه گفته بود: کبوتر ترس داره؟ جمال دست‌هایش را به شلوار مالیده بود: می‌زنه ولی سمی نیست فقط باد می‌کنه. نوید چشم‌هایش را بسته بود که نگاه مریم را نبیند: پس شب باید چراغو روشن بذاریم.
رامسین آمده بود تو. بچه دوباره پرسیده بود: کبوتر ترس داره؟ مریم گفته بود: کبوتر نه، عنکبوت. بچه گفته بود: عنکبوت چیه؟ مریم گفته بود: حشره‌اس، شیش تا دست و پا داره مثل عمو رامسین. رامسین که کت به دوشش بود کیسه را گذاشته بود روی سینک. دست‌اش را گرفته بود زیر آب. نشسته بود روی مبل. نوید که روی مبل دراز کشیده بود، گفته بود: چی شد، خورد؟ رامسین چهارزانو نشسته بود روی مبل: نه. بهانه‌ی تو رو می‌گرفت. و ادامه داده بود: باز که عینهو مار آبی دراز شدی تو، نکنه جدی جدی نخاعت عیب کرده! نوید گفته بود: بعید هم نیست، یه جورایی‌ام. رامسین غرغر کرده بود: ما رو بگو با یه مشت نعش اومدیم سفر. مریم زیرسیگاری را از دست بچه گرفته بود: به ما گفت نعش. نوید داد زده بود: بابا اینقدر نعش نعش نکنین. پا میشم. فقط رامسین بگو چه گوری می‌خوای بکنی، من پا میشم. رامسین نخ دور پاکت سیگار را کشیده بود: چه می‌دونم، حرف بزنیم، چهار تا چیز ترسناک تعریف کنیم دلمون وا شه. و چشمکی به مریم زده بود. بچه با دست کلوچه را پس زده بود: چیز، ترس داره؟ مادر گفته بود: چیه رامسین؟ با سگ گشتی شجاع شدی. رامسین سیگاری بیرون کشیده بود و به جلو خم شده بود: سگ عجیبیه. داره ازش خوشم میاد... چشماش یه غمی داره. نوید به پهلو چرخیده بود: توی ترسو اینقدر بهش نزدیک شدی که غم دیدی تو چشماش؟ رامسین به ظرف ماست خیره مانده بود: نزدیک و دور نداره. غم داره دیگه. جمال که از گوشه‌ی پرده به بیرون نگاه می‌کرد گفته بود: علیمراد پیداش نیست... معلوم نیست کِی یه دفعه پشت شیشه پیداش بشه. مریم که مدتی بود توی آشپزخانه بی‌هدف پرسه می‌زد آرنج جمال را فشار داده بود. مریم به پنجره‌ی نزدیک‌اش نگاه کرده بود و بچه را کشیده بود سمت خودش. جمال یک قدم نزدیک شده بود: می‌دونین اینجا سگا رو چیکار می‌کنن که جوجه ها رو نخورن. نوید پشت‌اش را به جمع کرده بود: جان پدرت حرف خوب بزن. مریم چشم غره رفته بود. جمال بی‌توجه ادامه داده بود: جوجه رو به سگ نشون می‌دن. سگ که می‌خواد بره طرفش دهنشو داغ می‌کنن. می‌سوزونن. نوید سیخ نشسته بود: همون چیز ترسناک تعریف کنین بهتره.
بعد رامسین جریان احضار روح عمه‌اش را تعریف کرده بود. نوید ماجرای آن شبی را که کوچه بوی مرگ می‌داد، مریم از آن پیرمردی گفت که توی پارکینگ دور بچه چرخیده بود و یک لحظه بعد پیدایش نبود. مریم چیزی نگفته بود. جمال گفته بود: من بعد تعریف می‌کنم. نوید وحشت زده گفته بود: یعنی چی بعد تعریف می‌کنی؟ نکنه راجع به همین جاست. جمال لبخند زده بود. رامسین گفته بود: بسه نوید. ترسیدن هم حدی داره. نوید درآمده بود که: آقارو! این رامسین اینقد می‌ترسه که شبها زیر نور چلچراغ می‌خوابه. رامسین فندکش را انداخته بود روی میز و جدی گفته بود: اصلا شما می‌دونین تاریکی مطلق چه ضررهایی داره؟ که ویلا در تاریکی فرو رفته بود. برای یک لحظه نفس از کسی در نیامده بود. نوید گفته بود: بچه! بچه کجاست؟ مادر گفته بود: بغلمه. مریم گفته بود: هول نشین، شمع داریم. رامسین گفته بود: کو این فندکم؟ جمال گفته بود: باز سیم‌ها اتصالی کرده. دهکده برق داره. مریم گفته بود: چرا تهران نگفتین اتصالی داره؟ نوید گفته بود: بمیری رامسین با این تاریکی مطلقت. رامسین به سمت تاریکی گفته بود: جمال خان! شما که ویلات اتصالی داره چرا نمی‌گی ما چیز ترسناک تعریف نکنیم. بچه گفته بود: اتصالی ترس داره؟ مریم غر زده بود: وای! نوید! این بچه‌ات عین دارکوب رفته رو مخ من ها. نوید گفته بود: شما دو تا تو تاریکی هم مثل سگ و گربه بیفتین به جون هم. رامسین هم ادا درآورده بود: خانواده‌ی وحوش! جمال شمع را روی میز گذاشته بود و گفته بود: حالا کی حال داره تا کنتر بره؟ رامسین گفته بود: مگه کجاست؟ مریم که کم مانده بود بزند زیر گریه پریده بود به جمال: یک دفعه دوستام اومدن اینجاها. جمال شانه بالا انداخته بود. همه گوش‌شان را تیز کرده بودند تا صدای سگ را بشنوند.
جمال و رامسین رفته بودند سر وقت کنتر. کنتر آن طرف راهی بود که از روی شالیزار می‌گذشت. از سگ خبری نبود. ماه، کامل بود. سفیدی روی آب‌های دور تا دور تکه تکه شده بود. غورباقه‌ها با تمام زورشان می‌خواندند. درخت‌های جنگلِ پشت خانه سوزن‌های سیاهی بودند که به آسمان فرو می‌رفتند. رامسین گفته بود: عجب مهتابیه! آدم هوس می‌کنه بره شکار موش. و پک زده بود. جمال گفته بود: بعیده امشب درست شه. به هر حال ببخشید اینطوری شد. رامسین به آسمان نگاه کرده بود: مهم نیست. فوقش ما می‌ریم، از اولش هم... جمال ایستاده بود: یعنی اینقد می‌ترسین؟ مریم می‌گفت فقط نوید می‌ترسه. رامسین گفته بود: نه بابا! برای بچه می‌گم... راستی اینجا زنبور هم پیدا می‌شه؟ جمال زیر لب گفته بود: نه. یه کندو پشت بوم داشتیم زمستون سرما زد، همه‌شون مردن. رامسین یک انگشتر عقیق را سمت جمال گرفته بود: کنار یه زنبورِ خشک شده بود... توی دستشوییِ بیرون. جمال انگشتر را گرفته بود و چوبی را از روی زمین برداشته بود.
به در که رسیده بودند و آن را که لق می‌زد باز کرده بودند، یک سیاهی از گوش‌‌ای کنده شده بود. رامسین پریده بود عقب. جمال گفته بود: تویی علیمراد؟ سیاهی که چوبی دست‌اش گرفته بود که سرش داسی شکل می‌شد و برق می‌زد گفته بود: منم. جمال گفته بود: برق چرا رفته علیمراد؟ علیمراد گفته بود: اتصالی داره. من که... جمال نگاه تندی بهش انداخته بود. علیمراد خندیده بود انگار اتصالی خنده دارد. جمال خواسته بود فیوز را فشار بدهد که منصرف شده بود: شما بمونین، من برم همه چی رو از برق بکشم. بعد فیوزو بزنین.
رامسین خواسته چیزی بگوید که جمال راه افتاده سمت ویلا.
رامسین نخواسته سکوت باشد: اینجا لاک پشت هم داره؟ علیمراد نشسته بوده روی سنگی و داس را گرفته بوده جلوش: داره. الان نه. ولی داره. به حاجی گفتم دوره اونجا، برق‌اش مکافات می‌شه، گوش نداد. و کرکر خندیده بوده. رامسین گفته بوده: مار چی؟ علیمراد خنده‌اش را خورده بوده: همه‌ی زمین‌ها مار دارن. و باز کرکر خنده. رامسین خم شده بوده و گفته بوده: پس جمعشون جمعه. علیمراد گفته بوده: اینجا همه جور حیوونی هست. یک سگی هست، رو پاهاش وایسته میشه همقد و قواره‌ی شما. وقتی شغال میاد بازش می‌کنن ولش می‌کنن تو ده. شغالو پاره می‌کنه. باز زده بوده زیر خنده‌ای که با آواز غورباقه‌ها یکی می‌شده. بعد یکدفعه، علیمراد گفته بوده: حاجی شیشه‌های ویلا رو از این‌ها انداخت که مثه آینه می‌مونه. یه پرنده بود میومد صبح به صبح می‌نشست لب پنجره، خودشو می‌دید فکر می‌کرد جفتشه، نوک می‌زد به شیشه. خیلی وقت بود میومد. باز خندیده بوده ، بعد سرفه کرده بوده. رامسین سیگاری آتش زده و برای اینکه چیزی گفته باشد: اگه چهل سال پیش بود داستان خوبی می‌شد... تا شهر چقدر راهه، آقای علیمراد؟ علیمراد سرفه‌اش را قورت داده بوده، چوبدست‌اش را به زمین فشار داده بوده و ایستاده بوده جلوی رامسین: سیگار چیه می‌کشین... یه روز خودم دیدم پرنده هه افتاده لب پنجره، بسکه سرشو محکم کوبیده بود به شیشه.
رامسین پشت‌اش را به علیمراد کرده بوده. از سمت ویلا صدایی نمی‌آمده.

Make a Free Website with Yola.