دختر پسرهای لنگرودی

 آروین! کجایی مامان؟
تندی می‌روم توی دستشویی. در را قفل می کنم. با صدای بلند می‌گویم: «دستشویی‌ام مامان.» می‌روم سمت روشویی. جلو آیینه روی پاهایم قد می‌کشم بالا می‌پرم بالا. وای! این‌طوری حتما می‌فهمد. به قول بابا، شده‌اند عینهو کاسه‌ی خون.
- بازم که کیفتو وسط اتاق ولو کردی. چند بار باید بهت تذکر بدم؟
شیر آب‌سرد را باز می‌کنم. چند مشت آب توی صورتم می‌زنم. دست‌هایم را محکم روی چشم‌هایم می‌کشم. باز هم می‌پرم بالا. اَه! هنوز یک عالمه پف دارد. ببینتم، می‌فهمد. بعد هم می‌خواهد هی بپرسد که چرا گریه کرده‌ای.
- چرا انقدر دیر کردی؟ باز مامان فراز دیر رسید؟
چیزی نمی‌گویم. انگشتم را روی لب‌هایم می‌کشم.
- یه بار دیگه انقدر دیر بیاد، برات سرویس می‌گیرم. منت اونم نمی‌کشم با اون رانندگیش.
لب‌هایم را بین دو انگشتم محکم فشار می‌دهم. می‌زنم زیر گریه. کثافت، کثافت، کثافت.
«نمی‌خوای با عمو خداحافظی کنی؟» صورتش را یک‌بری طرفم می‌گیرد. نگاهش می‌کنم. «نمی‌خوای عمو رو ببوسی؟» صورتم را نزدیکش می‌برم. «یالا دیگه.» لپش را می‌بوسم. نرم است. بوی خوبی هم می‌دهد. بر می‌گردم. دستم را توی جیب شلوارم می‌کنم. می‌گویم: «چه قدر می شه آقا؟»
- عمو که هنوز بوست نکرده.
خم می‌شود. لپم را جلو می‌برم. صورتم را به سمت خودش می‌چرخاند. لبش را نزدیک‌تر می‌آورد.
صدای زنگ تلفن بلند می‌شود.
- آروین گوشیو بردار. دست من بنده.
می‌روم روی کاسه‌ی توالت فرنگی می‌نشینم. همان‌طور با شلوار. خوب است مامان نمی‌بیند. وگرنه می‌گفت شلوارت َاهی شد.
- تو هنوز اون تُویی؟
صدای زنگ قطع می‌شود. صدای مامان هم دیگر نمی‌آید. شاید رفته اتاق‌خواب. آره، حتما باز هم گوشی را از دیشب زیر تختشان جا گذاشته.
به کاشی‌های روبرویم نگاه می‌کنم. روی یکیشان ترک خورده. روی گل سمت راستیش. یک ترک گنده. تا حالا ندیده بودمش. حتما مورچه‌ها تویش لانه ساخته‌اند.
- تو چه غلطی می‌کنی اون تو؟ باز داری با اون سیفون ور می‌ری؟
- دل‌پیچه دارم.
- باز رفتی از بوفه آت و آشغال خریدی؟
-نه به خدا.
- رو فرنگی نشینی‌ها. بلد نیستی، خودتو کثیف می‌کنی. سیفونم نمی‌خواد بکشی. می‌زنی نخشم پاره می‌کنی. فعلا یه آفتابه آب بریز، تا ببینیم بالاخره بابات امشب این دستگیره رو می‌زنه سر جاش یا نه.
بر می‌گردم و به نخ سفید رنگی که از سیفون آویزان است، نگاه می‌کنم.
- ببینم تو چرا به من نگفتی مامان فراز امروز نیومده بود؟
وای! نکند همه چیز را فهمیده؟ ولی آخر چه طوری؟
می‌پرسم: «شما از کجا فهمیدی؟»
- اولا که تو چیزی هم به من نگی، من خودم می‌فهمم. بعدشم خودش زنگ زد، گفت.
- کی زنگ زد؟
- همین الان زنگ زد. منم برگشتم گفتم دیشب باید خبر می‌دادی خانوم، نه الان. اونم ترش کرد، گوشیو گذاشت سر جاش. به‌جهنم. زنه یه چیزیش می‌شه. از فردا برات سرویس می‌گیرم. حالا با چی اومدی امروز؟
پژوی نقره‌ای رنگی یک عالمه آن ورتر می‌ایستد. شاید هم برای من نایستاده. چراغ‌های سفید‌رنگ عقب ماشین روشن می‌شود. عقب، عقب سمت من می‌آید و جلوی پایم می‌ایستد. شیشه‌ی جلوی ماشینش پایین می‌آید. راننده کت و شلوار طوسی رنگی پوشیده است. با لبخند می‌گوید: «بیا بالا کوچولو.» می‌گویم: «مستقیم می‌رین؟»
- وا! چرا جواب نمی‌دی؟
می‌گویم: «با ماشین اومدم.»
- تاکسی یا شخصی؟
- شخصی.
- مگه بهت نگفتم هیچ وقت سوار شخصی نشو؟
- آخه هر چی وایستادم، تاکسی نیومد.
- جلو که ننشستی؟
- نه.
دستم را روی پارچه‌های سیاه و سفید رنگ روی داشبرد می‌کشم. می‌گویم: «ببخشین آقا این پوست گاوه؟»
-فکر می‌کنی هست؟
-م م م...نه. شبیهشه.
دستش را لای موهایم می‌برد. «معلومه بچه‌ی باهوشی هستی ها.»
سرم را تکان می‌دهم. می‌گویم: «معدل پارسالم نوزده و هشتاد و یک صدم شد. فقط ورزش بیست نشدم.»
- آفرین! آفرین! حالا چرا ورزش بیست نشدی؟ تو که هیکلت ورزشکاریه.
با دستش بازویم را فشار می‌دهد.
- آخه یه کم چاقم. خوب بلد نیستم دراز، نشست برم.
- آروین چرا جواب نمی دی؟
- بعله مامان!
- حواست کجاس؟ می‌گم من دارم می‌رم خونه‌ی خانوم چگینی. اومدی بیرون، یه راست برو حموم. نشینی‌ها. الان حتما خودتو نجس کردی. شلوارتم بنداز تو رخت‌چرکا. به هوای ناهار، خودتو گربه شور نکنی‌ها. حالا فعلا ناهار آماده نیست.
- چشم، مامان.
با خنده می‌گوید: «چه عجب غر نزدی شیکمو پسر.»
دستش را زیر تی‌شرتم می‌برد. «حالا مگه چند کیلویی که می‌گی چاقی؟»
می‌گویم پنجاه و هشت کیلو. شکمم را توی دستش جمع می‌کند: «این که چیزی نیست. زود آب می‌شه. من خودم دکترم. روزی یه‌ربع بدویی، زود آب می شه.
- ببخشین آقا مطبتون کجاس؟ مامانم دنبال یه دکتر لاغری برای من و بابام می‌گرده.
- این طرفا نیست.
دستش را سمت سینه‌هایم می‌برد. سینه‌های بر آمده ام را چند بار فشار می‌دهد: «اینا هم که همه‌ش می‌شه عضله.»
می‌گویم: «ممنون آقا! من سر همین خیابون پیاده می‌شم.»
- می‌خوای بری تو دریان نو؟
سرم را تکان می‌دهم.
- اتفاقا خونه‌ی منم تو همین خیابونه. چنُدم می‌شینین؟
می‌گویم: «یکم.» می‌پیچد داخل خیابان. کمی که پایین می‌رود، می‌پیچد توی یک خیابان فرعی. آنقدر تند از جلو‌اش رد می‌شود که نمی‌توانم اسمش را بخوانم.
- حالا محله تونو خوب بلدی یا نه؟
شانه‌ بالا می‌اندازم.
- مثلا اگه همین جا پیاده‌ت کنم، می‌تونی خونه تونو پیدا کنی؟
- م م م...نمی‌دونم. آخه تازه پنج ماهه اومدیم تو این محل.
باز می‌پیچد توی یک خیابان دیگر. انگار دارد به سمت همان پلی می‌رود که از آن جا می‌رویم خانه‌ی مامان بزرگم. می‌گویم: «آقا دارین اشتباه می‌رین. بابای من از این طرف نمی‌ره.»
- دارم میون بر می‌زنم، زود برسی خونه.
می‌رود توی خیابان باریکی که از بغل پل می‌گذرد. زیر پل که می‌رسیم، ماشین را نگه می‌دارد. می‌گوید: «این کوچه رو می‌بینی؟ همینو تا آخر بری، می‌رسی یکم.» یادم نمی‌آید تا حالا از این جا به خانه رفته باشیم. به دور و برم نگاه می‌کنم. نه تابلویی دارد و نه دکه ومغازه‌ای که برایم آشنا باشد. چیزی نمی‌گویم. می‌ترسم بفهمد بلد نیستم و بگوید چه قدر خنگم. بابا هم همیشه می‌گوید، به راه‌ها دقت نمی‌کنم و خنگ بازی در می‌آورم؛ درست همان‌طور که یاد نمی‌گیرم بند کفشم را ببندم. می‌آیم پیاده شوم که می‌گوید: «نمی‌خوای با عمو خداحافظی کنی؟»
کثافت، کثافت، کثافت.
می‌زنم زیر گریه. دستم را روی لب‌هایم می‌کشم. «آقا آروین قابل توجه شما! یکی از همکارامون شنیده به یه پسره تو تاکسی ساندیس تعارف می‌کنن...خانوم شما هم بیا گوش کن. به دردت می‌خوره.»
- دستم بنده. بلند بگو، از همین جا می شنوم.
- داشتم می‌گفتم به یه پسره تو ماشین ساندیس تعارف می‌کنن، پسره‌ی یابو هم بدون اینکه اونا رو بشناسه، قبول می‌کنه. به ته ساندیس نرسیده، بیهوش می‌شه. به‌هوش که میاد، می‌بینه تو جیب کتش یه تیکه کاغذ انداختن. روش نوشته بودن: «به جمع ایدزی‌ها خوش آمدی».
مامان بلند می‌گوید: «تو رو خدا ببین آدما چه بی‌شرف شدن. آخه خودت معلوم نیست چه غلطی کردی، ایدز گرفتی؛ چی کار به کار مردم بی‌گناه داری؟»
از بابا می‌پرسم: «آدم چطوری ایدز می‌گیره؟»
- هزار تا راه داره. اما اینو خون تو رگش تزریق کردن.
مامان از آشپزخانه بیرون می‌آید: «دیگه آدم امنیت نداره تو این خیابونا.
- خانوم هر جایی آدم عوضی پیدا می‌شه. ما باید حواسمونو جمع کنیم. به‌خصوص این آروین خان.
نکند همان موقع که دستش را زیر تی‌شرتم برد، توی جیب شلوارم کاغذ انداخت و نفهمیدم. دستم را به زور توی جیبم می‌کنم. بابا هم می‌گوید، این شلوار برای این بچه تنگ است. ولی مامان هیچ وقت گوش نمی‌کند. می‌گوید، کسی دیگر این روزها شلوار گشاد نمی‌پوشد. یک اسکناس دویست تومانی و دو تا پنجاه تومانی، که یکیشان از وسط نصف شده، از جیبم بیرون می‌آید. دوباره دستم را تویش می‌کنم. انگار یک تکه کاغذ است. تندی می‌آورمش بیرون. این طرفش که سفید است. برش می‌گردانم. بالای صفحه نوشته شده: «خوب‌ها و بد‌ها». اینکه دست‌خط خودم است. زیر خوب‌ها اسم فراز است با دو تا ستاره. زیر بدها هم مثل همیشه اسم محسن دواتچی است و حسن بهلولی با چهار تا ضربدر جلویش. دستم را می‌کنم توی جیب چپم. پنج تا آبنبات میوه‌ای تویش است. بقیه‌ی پانصد تومانی است که به آقاناصر دادم. خیلی بد مزه‌اند. مزه‌ی شربت سرماخوردگی می‌دهند. ولی باز هم از به‌زور ساندیس خوردن بهتر است. به من چه پول خرد ندارد. ساندویچ را که نمی‌شود با ساندیس خورد. ساندویچ فقط با نوشابه مزه می‌دهد. حالا هی می‌گوید ساندیس، ساندیس، ساندیس...نکند؟ ولی نه. آخر چه‌طوری می‌خواهد جلوی ناظم‌هایمان به من آمپول بزند؟ آقای اصغری می‌بیند و دو تا کشیده می‌زند توی گوشش. ولی شاید هم... چیزی توی ساندیس بریزد که فقط بی‌حال بشوم. بعد مرا به هوای آب‌قند دادن، ببرد توی بوفه و خونش را به من تزریق کند. شاید هم مثل آن کثافت...
از مامان که پرسیدم دیگر چه شکلی آدم ایدز می‌گیرد، گفت زن و شوهرها هم از هم ایدز می‌گیرند. حتما منظورش آن شکلی بوسیدن بود. مثل جک و رز. حتما من هم ایدز گرفته‌ام. بغضم می‌گیرد. شاید دیگر مامان را نبینم. نمی‌دانم. شاید هم این‌طوری آدم ایدز نگیرد. باید فردا از حسن بهلولی بپرسم. او حتما این چیز‌ها را می‌داند. خودم دیدم آن روز داشت برای بچه‌ها یک چیز خیلی زشت تعریف می‌کرد.
یک‌دفعه سرفه‌ام می گیرد. دستم را محکم به دهانم می‌چسبانم. می‌ترسم مامان صدایم را از بالا بشنود. درست مثل خانم چگینی این‌ها که هر وقت توی حمام و دستشویی حرف می‌زنند، صدایشان توی خانه‌ی ما می‌آید. باز هم سرفه می‌کنم. نمی‌دانم چرا بند نمی‌آید. حتما یک چیزیم هست. آره، مامان می‌گفت ایدزی‌ها مدام سرفه می‌کنند. آنقدر سرفه می‌کنند که بمیرند. من هم حتما ایدزی شده‌ام. سرم را رو به بالا می‌گیرم. خدایا آخر من چه کار بدی کرده‌ام؟ انگشت نشانه‌ام را می‌برم لب دهانم. گوشه‌ی ناخنم را می‌جوم. ناخن‌جویدن تنها چیزی است که به‌حرف پدر، مادرم گوش نمی‌کنم. یعنی آن‌هم دلم می‌خواهد گوش کنم، اما نمی‌شود. به خدا دست خودم نیست. به کارهای بدی که تا حالا کرده‌ام، فکر می‌کنم. دوباره سرم را بالا می‌کنم. خدایا می‌دانم کار بد هم کرده‌ام. مثلا همین پریشب که ریاضی شدم هفده و به مامان دروغکی گفتم، بیست شدم. اما عوضش چند سال پیش که کوچک بودم و شیوا بهم گفت برویم دکتر بازی، حرفش را گوش نکردم. آن کارهای بدی هم که کرده‌ام، خیلی بد نبوده. فقط همان یک بار بود که مامان رفت خانه‌ی خانم چگینی و من آن جاهای تایتانیک را که مامان نشانم نداده بود، دیدم. فقط همین. تازه خودت که دیدی، جاهایی که خیلی بد بود، چشم‌هایم را بستم. فقط آن جاها را دیدم که هم را می‌بوسیدند. بغضم می‌گیرد. کاش هیچ‌ وقت ندیده بودم. خدایا غلط کردم. قول می‌دهم دیگر کار بد نکنم. سرم را از پشت به دیوار می‌کوبم.
-آروین! آروین! کجایی مامان؟
دستگیره‌ی در بالا و پایین می‌شود. گریه ام می‌گیرد.
- آروین! تو هنوز اون تویی؟ سالمی مامان؟ چرا داری گریه می‌کنی؟
بلندتر گریه می‌کنم. حالا حتما خانم چگینی این‌ها و شیوا این‌ها هم صدایم را می‌شنوند. مامان روی در می‌کوبد. «چی شده پسرم؟ خوردی زمین؟ استفراغ کردی؟ ده حرف بزن.»
می‌آیم حرف بزنم، اما پشیمان می‌شوم. با بغض می‌گوید: «تو رو جون مامان حرف بزن. حداقل بگو سالمی یا نه.»
آرام می‌گویم: «آره، سالمم.»
- پس چی شده پسرم؟ به مامان بگو.
- نمی تونم بگم.
- نکنه برای نمره‌ی ریاضیت گریه می‌کنی؟ من می‌دونم هیفده شدی پسرم. امروز زنگ زدم، با آقای مختاری حرف زدم. گفت اگه نمره‌ی امتحان اصلیت بیست شه، تاثیر نمی‌ده این نمره تو. گفت به تو الکی گفته، می‌ده که یادت بمونه وسط سالم درساتو خوب بخونی.
دوباره دستگیره بالا و پایین می‌شود. «چرا داری هنوز گریه می‌کنی؟ آروین! راست می‌گی سالمی؟ پس چرا درو باز نکردی؟ آروین! تو رو جون مامان درو باز کن.» می زند زیر گریه. دلم برایش می‌سوزد. کاش می شد توی بغلش بودم. دستم را سمت قفل در می‌برم. رویش نگه می‌دارم. نگاهم به دستم می‌افتد. به قول بابا، رنگش شده عین رنگ میت. حتما دارم می‌میرم. دستم را عقب می‌کشم. نمی‌خواهم مامان مردنم را ببیند. دوست دارم همین‌جا توی دستشویی بمیرم. فقط کاش می‌شد به بچه‌ها بگویم دیگر از ناصرآقا ساندیس نخرند. راستی سعید می‌گفت آخرین نفری است که از سرویس پیاده می‌شود. کاش می‌شد بهش بگویم حواسش به آقااردشیر باشد. خودم دیدم آن روز داشت موهای سعید را ناز می‌کرد. حیف که نمی‌شود. من باید همین‌جا بمیرم. همین‌جا، توی دستشویی. گریه می‌کنم و به صدای کوبیده شدن دست‌های مادرم به در گوش می‌کنم.
mostafa robb
13/12/2009, 20:17
داستان: زن زنده

 

امروز سی‌وسه روز است سرکار نرفته‌ام. سی‌وسه روز است مانده‌ام خانه و هیچ کجا نرفته‌ام. می‌نشینم روی این راحتی و هیچ‌کاری انجام نمی‌دهم. نه که هیچ کاری! روزنامه‌ی صبح را ورق می‌زنم و تنها صفحه‌های خودم را می‌خوانم. با بی‌حوصلگی لیوان چای را می‌نوشم. آن‌قدر بی‌حوصله که خوردن یک لیوان چای شاید نیم ساعت طول بکشد. چای تلخ است. با چای قند نمی‌خورم. صبح زود بیدار می‌شوم. فکر کنم صبح زود! پرده‌ی اتاق‌خواب را از سی‌وسه روز پیش کنار نزده‌ام. پرده آن‌قدر ضخیم است که نمی‌شود سپیده را تشخیص داد. ولی فکر کنم صبح‌ها زود بیدار می‌شوم. توی تختخواب می‌مانم، پهلو به پهلو می‌شوم، پتو را می‌کشم روی سرم، دوباره کنار می‌زنم. بعد از مدتی طولانی از تخت می‌آیم بیرون. روزنامه را هر صبح ساعت هفت شوهر سیمین می‌گذارد پشت در. روزنامه‌ی خودش را که می‌آورد بالا لطف می‌کند مال ما را هم می‌گذارد پشت در. هم سیمین هم شوهرش هر دو به راستی لطف دارند.
سیمین هر روز به‌ام سر می‌زند. می‌نشیند باهام حرف می‌زند. این که بروم بیرون. بروم سر کار. می‌گوید برایم خوب است. من فقط گوش می‌دهم. با دقت گوش می‌دهم. حرف نمی‌زنم. سیمین، زن مهربان، دوست صمیمی من، امیدوار و زنده، می‌خواهد توی آن یک ساعت که هر صبح کنارم می‌نشیند، هر کاری از دستش برمی‌آید برایم انجام دهد. هر روز همین جمله را تکرار می‌کند «من که نتونستم این مدت کاری برات بکنم!» نمی‌دانم قرار بوده چه کاری بکند که نتوانسته. ولی او هر روز بزرگ‌ترین کار را برایم انجام می‌دهد. یک ساعت از زندگی خود را به من می‌بخشد و با من حرف می‌زند. کلمه تسکین‌ام می‌دهد. شاید حق با سیمین باشد. باید بروم بیرون، بروم سر کار. شاید راهروهای بیمارستان حالم را بهتر کند. شاید روپوش‌های سفید، لباس‌های آبی روشن، مهتابی‌های سرد سفید، بوی تب و چرک و عرق حالم را بهتر کند. من به آن‌ها عادت کرده‌ام. به بوی الکل و دارو توی هوای اتاق‌های بیمارستان عادت کرده‌ام. پس حتمن به تنهایی، دلتنگی، جای خالی نوشه پشت میزش، روی صندلی روبرو، توی آشپزخانه و جای خالی‌اش توی تخت هم عادت خواهم کرد. باید بروم بیمارستان. باید باز هم کشیک شب بایستم. شاید عوض شدن بیمارها روی تخت‌ها، تغییر دکتر‌شیفت، تغییر بخش‌نامه‌های بیمارستانی یا حتا تنش مرگ یک بیمار در شب کشیک من بتواند به‌ام کمک کند تا زودتر به جای خالی نوشه عادت کنم. به خلأ روزهایم، به ساعت‌ها و دقیقه‌هایم عادت کنم. تغییر کمکم می‌کند عادت کنم.
روزنامه را که کنار می‌گذارم می‌روم سر وقت کتاب‌های نوشه. در اتاق باز است. همیشه باز بود. می‌گفت «در اتاق بسته باشد بقیه‌ی خانه و حضور تو را حس نمی‌کنم، کمبود و خلأ حس می‌کنم، ترس برم می‌دارد. فکر حضور تو، فکر این که دو تا هستیم، کمک می‌کند بنویسم. تنهایی هیچ وقت نخواهم توانست بنویسم.» حالا من می‌ترسم این در را ببندم! فکر می‌کنم هست، حضور دارد، توی این اتاق. اگر در را ببندم از این خانه، از من خواهد گسست. می‌روم تو. دست راستِ در، میزش زیر پنجره، پر نور است. نور از روی میز می‌ریزد پایین و کف اتاق پخش می‌شود. به میزش دست نزده‌ام. روبرو و دست چپ کتابخانه‌اش است. چند قفسه‌اش کتاب‌های من. خیلی از عنوان‌ها را حفظ‌ام و می‌دانم کدام نویسنده توی کدام قفسه و کجا نشسته است. برمی‌گردم توی راحتی می‌نشینم و کتاب را باز می‌کنم. کلمات کتاب را از پیش چشم‌ام می‌گذرانم، واژه به واژه، صفحه به صفحه. اما هیچ یک را نمی‌خوانم. نمی‌دانم تا امروز چند کتاب نخوانده‌ام. با این کار، زمان حضور ندارد. کتاب را که کنار می‌گذارم تازه زمان حاضر می‌شود. این‌طوری بی‌حوصله نمی‌شوم. این هفت سال عادت کردم کتاب را گوش کنم. نوشه توی صندلی روبه‌رو کتاب می‌خواند، بلند می‌خواند، من می‌خواستم بلند بخواند. آن‌قدر بلند که با گوش تیز کردن صدایش را می‌شنیدم. این‌طوری صفحه به صفحه‌ی کتاب را می‌خواندم. گاهی یادداشت برمی‌داشت، منتظر می‌ماندم تا دوباره شروع کند به خواندن. یک روز باید یادداشت‌هایش را بخوانم. یک روز که به صندلی خالی روبه‌رو عادت کردم. بلند می‌شوم. کتاب را برمی‌گردانم سرجایش. توی دستشویی دست‌هایم را زیر آب گرم می‌شویم و معطل می‌کنم تا گرمای مطبوع آب بدود توی بازوها و گردنم. این‌طوری تمام تنم گرم می‌شود. چقدر همه جا تمیز است!
پریروز سیمین کسی را فرستاد تا همه جا را تمیز کند. ازش خواستم میز نوشه را تمیز نکند. چطوری مهربانی‌هایش را جبران کنم؟ هفته‌ی پیش سیمین و شوهرش آمدند دم در، جد کردند که باید شام با ما بیایی بیرون. برای این‌که سیمین را نرنجانم پذیرفتم. تمام آن چند ساعت انگشت‌های پاهام از سرما تیر کشیدند. از قدم برداشتن روی برف‌ها متنفر بودم ولی تمام آن چند ساعت لبخند زدم، برای این‌که سیمین را نرنجانم. چقدر احمقانه است زورکی لبخند زدن برای این‌که کسی را نرنجانی! ولی سیمین لطف دارد و من باید لبخند می‌زدم. خانه چقدر گرم است! روی راحتی انگشت‌هام یخ نمی‌کند و این مرا خوشحال می‌کند.
می‌روم توی اتاق‌خواب. می‌خواهم دراز بکشم و باز هم به خودم استراحت بدهم. ولی اتاق تاریک است. پرده‌ی ضخیم جلوی نور را گرفته. پتو را از روی تخت می‌کشم روی کول‌ام و برمی‌گردم توی هال. توی راحتی و زیر پتو گلوله می‌شوم و سعی می‌کنم بخوابم. نور از پنجره‌ی بالای سرم می‌تابد و تا ته آشپزخانه را روشن می‌کند. اگر صفحه‌ی تلویزیون روی میز کوچک پای پیش‌خوان آشپزخانه نور پنجره را بازنتاباند تلویزیون کوچک اصلن به چشم نمی‌آید. کم به یاد دارم روشن بوده باشد یا تصویر روشنی تویش دیده شود. کسی در می‌زند. چقدر سخت است بیرون آمدن از زیر پتو! فکر کنم سیمین باشد. باز هم برایم ناهار آورده. ظرف را می‌دهد دستم. «کاش امروز با ما ناهار می‌خوردی! هر سه خوشحال می‌شدیم.» می‌دانم او و شوهر و پسر سه ساله‌اش خوشحال می‌شوند. آخر آن‌ها لطف دارند. ولی من نمی‌توانم سر ناهار لبخند بزنم و نمی‌خواهم قیافه‌ی مات و مرده‌ی من غذا را به‌شان زهر مار کند. ظرف غذا را می‌گذارم روی پیش‌خوان. فعلن کرخی دست‌ها و فک‌ام زورشان به پیچش شکمم می‌چربد. بو را که شنیده شروع کرده به غر زدن. تحویلش نمی‌گیرم و باز می‌خزم زیر پتو. توی این سی‌وسه روز هیچ غذایی نپخته‌ام. یا سیمین چیزی آورده یا مادرم چند روزی آمده پیش‌ام مانده. مادر تا دو روز پیش اینجا بود. کلی خرت و پرت خریده و برای‌ام آورده بود.
مادر می‌گوید خانه نمان. چند روزی هم شده بیا پیش ما. نمی‌توانم جایی بمانم. فقط خانه‌ی خودمان است که خوابم می‌برد، هیچ جای دیگری خواب به چشم‌ام نمی‌آید. حتا خانه‌ی پدری. پدر هم حال خوشی ندارد. نیاز به پرستار دارد. پرستاری‌های مادر تا امروز سرپایش نگه داشته. او هم این هفت سال به کم دیدن من عادت کرده است. آن‌قدر سودا به سر داشتم که کم به‌شان سر بزنم، مگر با یادآوری‌های نوشه. و من خیلی وقت‌ها با یک تلفن رفع تکلیف می‌کردم. پدر پیر و رنجور من توی آن هفتاد و یک سال کارش را کرده و وظیفه‌اش را انجام داده است. حالا فقط به یک پرستار دلسوز نیاز دارد. مادر دوست خوبی برای اوست. خوب از عهده‌ی وظیفه‌اش برمی‌آید. انگشت‌های پاهایم را به هم می‌سایم، پلک‌هایم را باز نمی‌کنم شاید باز هم خواب ببینم‌اش. این سی‌وسه روز تنها یک بار خواب‌اش را دیدم. قبل از ظهر همین جا روی این راحتی فقط چند دقیقه‌ای خوابم برد. برای مادر تعریف کردم. می‌گوید آب روشنی است. حتمن جایش خوب است. با خودم می‌گویم کدام جا؟ مگر او جا هم دارد؟ ما که جسمش را خاک کردیم پس چطور می‌تواند جا داشته باشد؟ تا تنش با او نباشد اصلن جایی نیست که او بخواهد تویش باشد، چه برسد به این که جا خوب باشد یا بد. بهتر است بگویی جایگاه‌اش مادر! آخر آن طفلکی به کی بد کرد که حالا بخواهد حالش بد باشد؟ حتا آن دفعه که به اصرار من دعوت سیمین و شوهرش را پذیرفتیم سعی کرد تمام مدت لبخند بزند و گرم رفتار کند، مبادا سیمین و شوهرش فکر کنند در پذیرایی‌شان سنگ تمام نگذاشته‌اند. این را وقتی برگشتیم خانه به‌ام گفت. گفتم «امشب نوشه‌ی کم‌حرف و خجالتی من بیشتر صحبت کرد!» گفت «نخواستم فکر کنن تو پذیرایی‌شون سنگ تمام نگذاشتن.» سیمین بارها من و نوشه را دعوت کرد تا مهمان‌شان شویم. نوشه کارهای ناتمام زیاد داشت. می‌گفت وقت تنگ است. انگار می‌دانست وقت چندانی ندارد. با خواهش من پذیرفت. سیمین توی زایشگاه بیمارستانی فارغ شد که من پرستار بودم. آن سه روز توی زایشگاه پیش‌ش ماندم. روزی که برای پسرشان سور دادند ما نرفتیم. مادر نوشه را به خاک می‌سپردیم. آن روز چه آرامشی داشت نوشه! برعکس من که تاب نداشتم. نوشه پیشانی مادرش را بوسید، اشک نریخت. آن‌شب توی خانه چه اشکی ریخت و تا سپیده نخوابید. دو هفته بعد رفتیم دیدن سیمین و برای پسرش هدیه بردیم. شوهر سیمین می‌گفت «شرمنده‌مان کردید. ما باید خدمت می‌رسیدیم برای عرض تسلیت.» چند شب بعد آمدند خانه، شام درست کردم ، به اصرار من ماندند.
شکم آزمندم خاموش نمی‌شود. از گرسنگی نخواهم مرد. شاید یک لیوان شیر بخورم. حوصله‌ی غذا خوردن ندارم. ولی یادم باشد امشب یا فردا که سیمین را دیدم ازش تشکر کنم. به‌اش بگویم که قرمه‌سبزی‌اش مثل همیشه عالی بود، که مرا یاد قرمه‌سبزی شب مهمانی‌اش انداخت و یاد نوشه. باید به‌اش بگویم که دستور قرمه‌سبزی را برای دهمین بار به‌ام بدهد. که بازار پایینِ خیابان سبزی‌های تازه دارد. و میوه‌هایش تازه‌تر از سبزی‌ها است. باز هم باید این حرف‌های هر روزه را تکرار کنم تا سیمین سر ذوق بیاید و بداند که من هم دارم زندگی می‌کنم. شاید زندگی همین چیزهاست، همین حرف‌هاست. شاید نوشه چون از این حرف‌ها نزد مرد. شاید اگر از قرمه‌سبزی من تعریف می‌کرد نمی‌مرد. نوشه حرف‌هایش را نمی‌گفت، حرفه‌ایش را می‌نوشت. باید یادداشت‌هایش را بخوانم. شاید آن‌جا از قرمه‌سبزی هم نوشته باشد، از روزمرگی، از زندگی. اما برای من زندگی روزمرگی است، مرگ روزمرگی است. هر روز توی بیمارستان می‌بینم که یک نفر می‌میرد و پنج نفر می‌زایند. مرگ و زندگی برایم عادت شده. پس چرا به مرگ نوشه عادت نکرده‌ام؟
پتو را کنار می‌زنم، بلند می‌شوم و می‌آیم پشت پنجره. ساعت سه بعد از ظهر است. سایه‌ی ساختمان دارد بلند‌تر می‌شود. از دیروز هیچ ابری توی آسمان نیست. کاش آسمان با حال و هوای من همراه می‌بود! سایه از پای دیوار که من نمی‌بینم‌اش خزیده وسط خیابان و آن‌طرف خیابان روی ماشین شوهر سیمین شکسته است. فکرکنم بیرون سوز سردی می‌آید، شاخه‌های خشک چنار دارند می‌لرزند. شاید به خاطر کود برفی است که پایش جمع کرده‌اند. سیمین و شوهرش دست پسر سه ساله‌شان را گرفته‌اند و می‌روند طرف ماشین. تا پای باغچه‌ی پیاده‌رو نرسیدند ندیدم‌شان. هر سه شال‌های پشمی پیچیده‌اند دور صورتشان. چنار حق دارد بلرزد. ماشین رفت، حالا سایه بند می‌خورد، قد می‌کشد و راست می‌ایستد. دیدن آفتاب که پایین می‌رود توی سوز بهمن اصلن دیدنی نیست. از پشت پنجره می‌آیم کنار و می‌روم طرف پیش‌خوان. پشت میز می‌نشینم و آرنج‌هایم را می‌گذارم روی میز. عالی بود! قرمه‌سبزی سیمین همیشه عالی است حتا اگر یخ کرده باشد. ظرف‌ها را می‌گذارم توی ظرفشویی. از پریروز ظرف چندانی توش جمع نشده. در یخچال را باز می‌کنم. پر است. میوه، آب، کتلت‌های آماده که مادر پخت، نان و چیزهایی که مادر برایم گذاشت توی یخچال. دو تا پاکت هم شیر. نمی‌دانم برای چی در یخچال را باز کرده‌ام. شاید از روی عادت! مثل خیلی وقت‌ها که بی‌دلیل موقع بیرون رفتن از آشپزخانه درش را باز می‌کردم. می‌آیم توی دستشویی، دست‌هایم را زیر شیر آب گرم معطل می‌کنم و آخر یک مشت آب می‌زنم به صورتم. توی آیینه به صورتم نگاه می‌کنم، دست می‌کشم به گودی زیر چشم‌هام و به ابروهام که رشد کرده‌اند و بی‌ریخت شده‌اند. می‌روم به اتاق کتابخانه. کنار میز نوشه می‌ایستم. فکر می‌کنم یک روز باید میزش را مرتب کنم و یادداشت‌هایش را جمع و جور کنم. فکر کنم سی‌وسه روز برای این که به نبود نوشه عادت کنم کافی باشد.
گمانم سپیده زده است. پهلو به پهلو می‌شوم. توی تخت می‌نشینم. بلند می‌شوم و پرده را کنار می‌زنم. از اتاق خواب بیرون می‌آیم، می‌روم به آشپزخانه و زیر کتری را کبریت می‌زنم.
mostafa robb
13/12/2009, 20:18
داستان: آفتاب بر مزرعه‌ی سیب‌زمینی نمی‌تابد

 


- ببخشید! می‌تونم ازتون یه خواهشی بکنم؟
نمی‌دانم چطور بود که من صدای پچ‌پچه‌ها و نجواهای مستهجن بچه‌ها را از انتهای کلاس می‌شنیدم ولی آن‌ها فریاد من را نه. الان قصد فریاد کشیدن ندارم. خیلی خوب است که دراز و دمر روی خاک سرخی که دلش پر از جوانه‌ی سیب زمینی است دیگر دارد خوابم می‌برد. کاش کمی درد داشتم و یا لحظه‌ای یاد آن دخترگیس بافته که حتی اسمش را هم نفهمیدم ذهنم را راحت نمی‌گذاشت ولی من حتی به او فکر هم نمی‌کردم و شاید همین راحتی بیش از حد پس از یک سال نخوابیدن! و بادی که در گوشم نغمه‌ی پرنده‌ای را می‌رساند که انگار با صدای دخترانه‌ای فریاد می‌زد «نرو! نرو!»، من را یاد فراموش شده‌ترین زوایای ذهنم می‌انداخت. چند بار روی میز می‌کوبیدم. گچ را به سمتشان پرتاب می‌کردم و تازه آن‌ها متوجه حضور من در کلاس می شدند. «تاریخ معاصر را باز کنید!» هنگام درس دادن هم برنامه همان بود. یعنی طنین صدای من آن‌قدر پایین است که این پیرمرد هم آن را از این فاصله‌ی ناچیز و با تمام تلاش حنجره‌ام که نزدیک به جر خوردن است نمی‌شنود؟ دوباره سعی کردم.
-ببخشید! می‌تونم یه خواهشی ازتون بکنم؟
خدا را شکر! نگاهم کرد. دست در جیبِ روی سینه‌اش کرد و سمعک‌هایش را بیرون آورد و با دقت و طمانینه‌ای خاص ابتدا یک فوت رویشان کرد و بعد در گوش‌هایش چپاند. هر روز می‌دیدمش و انگار هر روزِ چندین و چند سال پیش هم دیده بودمش. وقتی ساعت پنج صبح، خروس‌نخوانده از خانه بیرون می‌زدم در کوچه احدی دیده نمی‌شد به جز پیرمرد که در طبقه‌ی دوم آپارتمانِ روبرویی خانه‌ام مثل یک سرباز نگهبان – نگفتم سگ- ، با وجدان کاری عجیبی، تمام کوچه را می‌پایید و شب‌ها هم وقتی از پس هزار سر و کله‌ی نالایق به تعلیم عمومی و خصوصی بر آمده و نیامده به خانه بر می‌گشتم دوباره می‌دیدمش. انگار از جایش هیچ تکانی نخورده باشد. ورقه‌ها را تصحیح کرده بودم و نمره‌ها را ردیف،و توی لیست روی میز معاون گذاشته بودم. شاید نگاهی می‌کرد از این که هیچ‌کس را تجدید نکرده‌ام ابرویی بالا می‌انداخت می‌گفت: دو تاشونو می‌انداختی به نفع خودت بود. این ده دوازده ها رو صد در صد خودت نمره دادی. درسته؟
می‌گفتم: نخیر! نمره‌های خودشونه. ورقه‌ها هم هست می‌تونید چک کنید! با این که تا پنج نمره‌شون پیش منه ولی حداکثر نمره‌ای که دادم یک و نیم بوده.
می‌گفت: مسئله‌ای نیست. به خاطر خودتون می‌گم. اگه کلاس‌های مرداد به حدنصاب نرسه باید تعطیلش کنیم.
آن‌وقت بود که می‌گفتم: من امسال قصد تدریس تابستونی ندارم.
تعجب می‌کرد. یا می‌پرسید یا نمی‌پرسید: ارثی چیزی رسیده؟
یا می‌گفتم یا نمی‌گفتم: نه! می‌خوام برم شهرستان توی مزرعه‌ی پدرم که بی حاصل مونده کار کنم.
-تابستون؟!
-آره! فصلشه.
انگار چند بار و چند جا این‌ها را در مدارس مختلف گفتم ولی اصلا نگفتم.
-با منید آقا؟!
حالا گوش‌های پیرمرد هم تیز شده بود مثل چشم‌های پشت عدسی‌اش که چند برابر اجزای دیگر صورتش بود و معلوم بود که من را خوب و کامل می‌بینند. نگاه از بالا به پایینش و آن چشم‌ها، بی‌آن‌که بخواهد مثل چشمان جغد ترسناک شده بودند من را فورا به یاد آن خواب‌هایی انداخت که در آغاز تابستان هر سال نسخه‌ای از آن را می‌دیدم و امسال از آن‌جا که دیگر خوابم نمی‌برد داستان آن‌ها نیز منتفی است. می‌دیدم که در یک شب بارانی در خانه‌ی قدیمی پدرم، همه هستند جز پدرم و چشم‌های سیاه دختری که سال‌ها پیش شاید اصلا وجود نداشت و زمانی در خوابی فراموش شده دیده بودمش که گیس‌هایش را با دست‌های خودم باز می‌کنم. که نیست. بچه‌های مدرسه، از آن سالی‌ها تا آن‌ها که سال‌های پیش بودند، همه‌ی فامیل و حتی همه‌ی آن‌ها که فقط یک‌بار در طول عمرم دیدمشان. که هستند- جز آن‌ها که گفتم- من لختِ لخت، تنها یک ُلنگ دور خود پیچیده‌ام. دوست دارم زودتر به طبقه‌ی سوم برسم و لباس بپوشم ولی همه‌ی آن جمعیت حمله می‌کنند تا ُلنگ را از تنم بکَنند. انگار مسابقه‌ایست. مثل آن روز که ریختند و در قصر را باز کردند و لحظه‌ی بیرون آمدن، آن زندانبان بیچاره که قول داده بودیم جزو زندانی‌ها جایش زده زیر عبایمان از او محافظت کنیم فقط جنازه‌اش پیدا بود، خونین و مالین، قدم‌ها از سر و رویش رد می‌شدند. ولی من با بدبختی از بینشان به سلامت می‌گذرم و هر طبقه که بالاتر می‌روم مسابقه دهندگان بیشتر می‌شوند. بالاخره به طبقه‌ی بالا که می‌رسم لباس‌هایم دیگر تنم است. کت و شلوار. آن‌وقت دیگر انگار عروسی است. عروسی من و سارا. انگار همان شب است. داماد که منم می‌آید. به همه دست می‌دهد به جز من. مادرم، خدابیامرز خیلی جوان است و سارا هم خیلی خوشگل. شبیه خودِ هیچ وقتش نیست. انگار سارا نیست با آن گیس‌های بافته که می‌خواهم بازشان کنم. با دست‌های خودم بازشان کنم. مادر از ته دلش کِل می‌کشد. عمومحمد کنارم می‌نشیند. خواهرم، ثریا چه می‌دود. طفلی چه‌قدر جوان است. می‌نشینم. عمو‌محمد که قبلا کنار داماد نشسته بود، سیگاری به من تعارف می‌کند ولی داماد برمی‌گیرد و با انگشت روی دست عمو می‌زند. شخصی وارد می‌شود که نمی‌شناسمش ولی انگار خیلی آشناست. شاید یکی از معاونان قدیمی یکی از مدارس است. شاید یکی از «نجسی‌پاکی»‌های قصر است. دسته چکی می‌آورد برای من‌که: «امضا کن! » امتناع می‌کنم که: مسئولیت دارد و همه‌ی آدم های جمع شاکی می‌شوند: «خب امضاش کن!» خیلی زیادند. اینجاست که شخصی که تازه فهمیده‌ام همین پیرمرد است، با آن چشم‌های درشت پشت قاب شیشه‌اش جلو می‌آید و یقه‌ام را می‌گیرد: امضا کن!
-نمی‌کنم.
-نمی‌کنی؟
-نه!
با تعجب اطرافش را نگاه کرد و پرسید :پس با کی هستید؟
-ببخشید! چرا! با شما هستم! می‌خواستم یه خواهشی ازتون بکنم.
-بفرمایید!
-بله! اگه مزاحم اوقات شریفتون نمیشم. آخه من شما رو خیلی پشت این پنجره می‌بیینم می‌شه ازتون خواهش کنم نگاهتون مواظب خونه‌ی من هم باشه؟نه بیشتر از همیشه ولی هر وقت اومدین پشت پنجره حواستون به این خونه هم باشه. آخه من... یعنی من و خانواده‌ام می‌خوایم بریم ... سفر. خیلی ممنون می‌شم.
پیرمرد چند ثانیه نگاهی به من کرد و بعد:
-اولاً سلام دوماً...
اگر چه روزهای پیش هم سلامی بین ما رد و بدل نمی‌شد ولی گمانم نگاهمان چندین بار با هم تصادف کرده بود. یعنی من او را می‌دیدم ولی این که او هم مرا دیده باشد، نمی‌دانم. چه نگاهی. آشناتر از مردی که چند روز و حتی چند ماه است که دیدمش حتی در خواب‌های همیشگی‌ام.
-...دوماً از کجا معلوم که من... از کجا به من اعتماد می‌کنی؟
-خواهش می‌کنم. چه حرفیه می‌زنید پدر جان؟ شما به هرحال همسایه‌ی محترم ما هستید و...
مانده بودم چه بگویم. حق با او بود چه‌طور به مردی که او را تنها چند بار به صورت خیلی مشکوک و حتی یک‌بار هم در خواب و به شکل یک شرخر وحشتناک دیده‌ام اعتماد کنم. چه فرقی می‌کند؟ اصلا برای چه از کسی می‌خواهم مراقب خانه‌ام باشد. شاید فقط می‌خواستم با او حرفی زده باشم. ولی چرا این طور؟ نگهبان خانه‌ام شود؟ بی‌جیره و مواجب؟ آن هم خانه‌ای که دیگر کسی به آن باز نخواهد گشت. یعنی سارا و بچه‌ها به این خانه بر می‌گردند؟ آن‌ها که چند هفته‌ای است رفته‌اند. اگر برگشتند؟ من نباید به همین راحتی به او می‌گفتم که این خانه برای مدت زیادی شاید تا ابد خالی است. ابدِ متصور برای من.
- اِ، پس به سلامتی تا ابد نیستین؟ کجا ایشالله؟
یعنی همه‌ی آن جملات را با صدای بلند گفتم؟
-همه رو که نه. من فقط همین آخرشو شنیدم. خب نگفتین کجا؟ اون هم تا ابد؟
-این رو دیگه نگفتم. ولی یکی از شهرهای زنجان.
-خیلی عالیه! احتمالاً من هم زنجانی‌ام.
-احتمالاً یا اتفاقاً؟!
-چه فرقی می‌کنه؟ احتمالاً دیگه. شاید هم اتفاقاً. چون ما یه همسایه‌ی زنجانی داشتیم که یه روز اتفاقاً... آره همون اتفاقاً، حق با شماست. تازه حالا که می‌گین می‌بینم یه اتفاقا دیگه هم هست. این که شما دارین خونه‌تون رو به یه دزد می‌سپارین.
-ببخشید؟!
-یعنی گوشت رو دادین دست گربه! من خودم دزدم. یعنی خیلی ساله که دزدم. حبسامو هم کشیدم. سابقه هم تا دلت بخواد... شما چی کاره‌اید؟
زبانم بند آمده بود. به چهره‌اش نگاه می‌کردم. به پدربزرگی شبیه بود که برای نوه‌اش احتمالاً از دل خاطرات قدیمش داستانی اعجاب‌انگیز تعریف می‌کند و تعجب من هم با هیجانی بی‌مثال، به نوه‌ای نمی‌ماند که داستان پدربزرگ برایش جالب است یا حتی نیست بلکه به هیجان مردی شبیه بود که با موجودی فضایی دیدار می‌کند. یا با یک گراز. با همان ترس مفرط و دستپاچگی دیدار و همان باور نکردن حضورش در میان یک مزرعه‌ی سیب زمینی. به همان مضحکی که یک گل آفتابگردان میان سیب‌زمینی‌ها قد علم کند و من زیرش پس از یک سال می‌خواهم بخوابم. پیرمرد شوخی می‌کرد. حتماً.
-شوخی می‌کنید؟!
-نه واله! اتفاقاً دزدی از خونه‌ها هم جزو کارام بود. خونه‌های خالی رو شناسایی می‌کردیم و بعد... می‌دونی؟!
خب این‌ها یعنی چه؟ چه معنی داشت این خزعبلات؟ مگر این شکلی هم می‌شود؟ مردم آن‌قدر گستاخ و بی‌پرده شده‌اند که رو در رویت بایستند و چشم در چشمت- آن هم با چه چشم‌هایی- از چنین نیتی صحبت کنند. نیت؟ او که از نیتی حرف نزد. یعنی به خانه‌ی من هم نظر داشت؟ داشت که داشت. یعنی... یعنی باید حرف‌های این پیرمرد را باور می‌کردم. نکند همه‌اش سیاه بازی است؟ من شم قوی‌ای در تشخیص این سوء نیت‌ها داشتم. نیات بچه‌هایی که فقط با قصد سیاهکاری سوال پیچم می‌کردند و در اصل می‌خواستند وقت کلاس را بکشند یا بین همکلاسی‌هایشان سری بیرون بیاورند که مثلا ما آقای مدبر را سرکار گذاشتیم. گاهی هم چشمشان را مانند چشم راست مجروحم درست می‌کردند. سخت نبود. کمی که که پره‌ی چشم را بالا می‌دادند نه به زشتی و ورم کردگی چشمان من که معمولاً پشت عینک تیره مخفی‌شان می‌کردم ولی نصف راه آن را می‌رفتند. همیشه فوراً مچشان را می‌گرفتم. پس حالا آن شم قوی کجا رفته؟ مخم هم مثل آن سیب‌زمینی‌ای شده که جوانه‌اش را در مزرعه کاشتم و وقت خیش زدن‌شان، زیر آفتابگردانی ابن‌الوقت که نمی‌دانم از کجا به وسط مزرعه‌ی من پرتاب شده است دراز کشیده‌ام و فکر می‌کنم که آیا خوابم خواهد برد؟ درست است! مخم بیشتر مثل آن گندیده‌های مدت‌ها مانده زیر گونی، غیر قابل خوردن و فروختن‌ها شده است. کاملا خاصیت سیب‌زمینی همین است که من شده‌ام. بی‌رگ. بی‌برگ. بی‌ریشه. غُدّه.
-ما سه چار تا رفیق بودیم که با هم یه تیم شده بودیم و دزدی می‌کردیم. یادش بخیر عباس نراقی رو. هم قفل‌بازکن خوبی بود هم تر و فرز بود و هم، هم که رفیق قابلی بود. حیف شد بی‌احتیاطی کرد و ابد خورد، حالا کو تا بهش عفوی بخوره.
اسم، آشناست. چرا نباشد؟ هنوز باید لنگه‌ی دمپایی‌اش را بعد از این همه سال در انبار خانه‌ی قدیمی داشته باشم. اسمش را با چاقو روی پلاستیک قرمز رنگش، کنده بود. حتی چهره‌اش را هم نمی‌شناختم. تنها هشت روز بود که از جمشیدیه به قصر منتقل شده بودم. چهار روز اول در بند بلاتکلیف‌ها بودم تا که محاکمه به سرانجام رسید و بند چهار. ابد. ولی همان روز به سبب شورش سیاسیون، با زندانیان عادی مخلوط شده بودیم و هنوز هیچ کدام را نشناخته بودم که درها باز شد و بی‌محابا بیرون زدیم. ابد هشت روزه. بدون این که وسایلمان را بگیریم یا این که کسی باشد به ما بدهد، بی‌برگ. بی‌برگ یا که با دمپایی‌های لنگه به لنگه روی استخوان‌های یک زندانبان صرعی می‌دویم. درست مثل گرازی که بی‌دلیل میان باغچه‌ی سیب‌زمینی‌ام پیدایش شد و بدون این که قدرت برگرداندن سر بزرگش را به عقب داشته باشد فقط جلو و زیر پایش را دید و با دندان تیز و سم‌های قدرتمندش بدنی را چاک چاک کرد تا بعد از یک سال احساس خوب خواب به سراغ بدن نیمه مرده بیاید و لحظه‌ای به یاد زندانبانی بیفتد که با چشم‌های جغدی فقط عکس دختر گیس‌بافته‌اش را که ُمردنش حکایت غریبی داشت در دست‌های زخمی گرفته بود و قدم‌ها و شیشه‌ی خرد شده‌ی عینک را روی جمجمه‌اش حس نمی‌کرد. بالای سرم آمد. کاش دختر من هم می‌توانست گیس‌هایش را ببافد. یعنی کاش آن ور آب‌ها گیس‌هایش را ببافد و عکسی برایم... اگر چه به هر حال با آن چانه‌ی مثلثی و بینی پره گشاد و آن همه چربی روی بدن موی بافته به دادش نمی‌رسد... شاید دست در جیبش کرد که سمعک‌هایش را... نه... عکس گیس‌بافته را بیرون آورد. می‌توانم بخوابم اگر سایه‌ی آفتابگردان بگذارد که آفتاب روی زخم‌هایم بزند. سایه‌ی اوست که هنوز از طبقه‌ی دوم آپارتمان نگاهم می‌کند. هنوز آفتاب نزده ولی سایه‌ی بزرگی روی من انداخته. بی منبع نوری در پشت. خون و خاک روی پیراهن پاره و بدن پاره پاره‌ام می‌لولند. کاری که شاید چند روز بعد کرم‌ها... نه! فریاد زدم. ولی چرا طنین صدایم این قدر ضعیف است. چرا هیچ‌کس نمی‌شنود که می‌گویم ... پرنده‌ای از آن دور صدایم را ترجمه می‌کند. فریاد می‌کند. ولی کسی نمی شنود. شاید هم بهتر. تازه قرار است خوابم ببرد. خوابی هم ببینم.

Make a Free Website with Yola.