دختر پسرهای لنگرودی

 حالا اگر این‌همه سخت نمی‌شدی، نمی‌شد؟ نه این که فکر کنی از تو هم دلخورم و بهانه می‌گیرم؛ هیچ هم این‌طور نیست. این که یک‌بند تق و تق و تق آدامسم را می‌جوم و تق و تق و تق روی شاسی‌ها می‌کوبم هم از حرص آن عنق منکسر نیست. خیال می‌کند می‌تواند من را ناراحت کند. شکر خدا بس که دلم روشن است، از احد‌الناسی دلگیر نمی‌شوم. خودش است که همین‌طوری بی‌خود و بی‌جهت حرص و جوش می‌خورد. به من چه که یارو به بهانه جاتنگی من و او را در یک اتاق چپانده. تو که می‌دانی قصد و غرضش چیست. منتظر است من دهن باز کنم و از تنگی جا یا ماشین‌نویسی بنالم تا نیشش را باز کند و با نوک انگشت پت و پهنش عینکش را روی دماغ کوفته‌اش بسراند و با آن چشم‌های ورغلنبیده از بالای عینک زل بزند و صدای نکره‌اش را نرم و نازک کند و بگوید، «خانم من که به شما توصیه کرده‌ام تایپ را کنار بگذارید؛ منشی‌گری بیش‌تر برازنده شماست...» بیچاره اختیار خودش را ندارد، چه کار کند! انگار می‌کند با دختر هژده ساله طرف است. حالا اگر تو بی‌زبان نبودی، حتماً می‌گفتی، «بلکه هم برعکس می‌داند که با بیوه جاافتاده طرف است.» اما از ازل تا ابد قرار نبوده و نیست که هیچ‌وقت حرفی بزنی، هان؟ نه که تو سنگ صبور باشی و تقدیرت آن باشد که آن‌قدر بشنوی و بشنوی تا بترکی؛ نه، من اهل آه و ناله سردادن نیستم. خب، نه غم و غصه‌ای دارم، نه از آن‌هایی هستم که کاهی را کوهی می‌کنند. فقط می‌شود گفت که چانه‌ام بفهمی نفهمی لق شده است. بلکه هم مادرزادی لق بوده است. درمانش هم البته این است که گوش پیدا کنم، اما کو گوش؟ من که به قول خانم جانم با آب حمام هم می‌توانم دوست بگیرم، حالا از صبح تا غروب این کنج می‌تمرگم و صفحه سیاه می‌کنم. خب با مرد جماعت که نمی‌شود خوش و بشی کرد. تا می‌آیی حال و احوالی بپرسی، خیال برشان می‌دارد. با زن‌ها هم مکافاتش کم‌تر نیست؛ یا شوهر دارند و احتیاط‌کار، یا بی‌شوهر و خام‌خیال. اصلاً انگار زن و مرد و پیر و جوان ندارد. با هر کی روبرو می‌شوی، می‌بینی بس که به فکر خودش است، جز یک دهن لق و گشاد چیزی ندارد. حالا تو بگو، «درست مثل خودت». خب، باشد این حرف هم قبول؛ اما من هنوز آن‌قدر کور و کر و خنگ و خرفت نشده‌ام که دهن لق و گشادم را پیش روی هر بی‌هوش و بی‌گوشی باز کنم. حالا این که آدامس جویدنم حرص این عنق منکسر را در می‌آورد، حرف دیگری است. اگر اخلاق سگی نداشت که تا حالا حتماً سر و سامانی گرفته بود. اصلاً با عالم و آدم سرجنگ دارد، مخصوصاً چشم دیدن این یارو، مدیر، را ندارد؛ چون که گاهی اختیار زبانش را از دست می‌دهد و بد و بیراه می‌گوید. یک عیب و ایرادی دارد که هیچ چیزش به آدم‌ها نمی‌برد. بلکه هم از آن‌هاست که می‌گویند کله‌شان بوی قرمه‌سبزی می‌دهد. چه می‌دانم! هر چه هست، با همه فرق دارد. آن‌طور که ابرو درهم می‌کشد و پک به سیگار می‌زند و گوشه سبیل آویزانش را می‌جود... خب، شاید ضعف اعصاب دارد و راستی راستی از هر تق تقی سرسام می‌گیرد. این طور هم که باشد، مشکل خودش است. چه‌طور وقتی اتاق را پردود می‌کند، یا در را پشت سرش درق می‌بندد، یا بی‌خود و بی‌جهت اخم و تخم می‌کند، من به روی خودم نمی‌آورم؟ حالا هم همان بهتر که برود پیش مدیر و عرض‌حال بدهد، بلکه از شرش راحت بشوم. اما نمی‌رود. خودش خوب می‌داند که یارو، مدیر، چه‌قدر سر و گوشش می‌جنبد. این را هم حتماً می‌داند که من به او و به هیچ‌کس دیگر رو نمی‌دهم؛ اما البته سگ پاچه‌گیر هم نیستم. به من چه که هزارجور فکر ناجور توی کله پوک‌شان می‌پزند! دست از پا خطا نکنم که نکنم، خب؛ حالا آدامس هم حتا نجوم، مبادا ناموسم ناسور بشود؟ جای خانم‌جانم را گرفته که می‌گفت، «ننه‌جان دختر عفیفه و نجیبه و شریفه هیچ‌وقت سقز نمی‌جود.» حالا خانم‌جان بیچاره‌ام لام تا کام چیزی نمی ‌گوید. خب وقتی گوشش نمی‌شنود، چی بگوید؟ اصلاً از وقتی چمدان به‌دست و بچه‌به‌بغل برگشتم، دیگر همه بکن‌نکن‌هایش را کنار گذاشت. این همه سال گذشته، هنوز تا یادش می‌افتد، اشک می‌ریزد و توی سرش می‌کوبد. هرچه می‌گویم، «خب خانم‌جان، قربان‌تان بروم، کف دست‌تان را که بو نکرده بودید، قسمت این بود دیگر...» به خرجش نمی‌رود. می‌گویم، «واله به خدا من هیچ کم و کسری ندارم. خودم کار می‌کنم و خرج خودم و بچه‌ام را در می‌آورم و آقا بالا سر هم لازم ندارم...» اما این حرف‌ها غصه خانم‌جانم را کم نمی‌کند که. خیال می‌کند خودش با دست خودش من را سیاه‌بخت کرده است. بس که یکدندگی کرد. هرچی گفتم، «خانم‌جان تو را به خدا...» پایش را توی یک کفش کرد که «باید برایت مادری را تمام کنم. پدر گردن کلفتت که کفن آن ناکام خشک نشده، رفت زن گرفت و به خیال خودش همین که ماه به ماه خرجی‌ات را کف دستم می‌گذارد، کاری می‌کند کارستان.» گفتم، «آخر دارید من را به یک عکس شوهر می‌دهید.» گفت، «خب ننه عکسش را هم گرفتم که ببینی پیر و بد قیافه نیست. دوره ما که همین عکس هم نبود.» حالا همان عکس را هم قاب کرده و روی سربخاری گذاشته، نمی‌گذارد برش دارم که چه؟ که بچه دست‌کم بداند شکل و شمایل بابایش چه‌طور بوده. می‌خواهم صد سال نداند! اما من که اهل لج و لجبازی نیستم. حالا پیرزن دلش این‌طور خوش می‌شود، بشود. دخترکم هم هر وقت دلتنگ می‌شود، می‌رود کنار سربخاری می‌ایستد و به عکس زل می‌زند. طفل معصوم حتماً این‌طوری دلش باز می‌شود و آرام می‌گیرد. چه می‌دانم! یک‌وقت خیال نکنی که حرصم می‌گیرد، یا غصه‌دار می‌شوم، ابداً. نه به آن خدابیامرز که فقط من را پس انداخت، کینه‌ای دارم؛ نه به آن مفنگی رانده و مانده که هیچ به صرافت نیفتاد چرا باید این و آن را هم اسیر خودش کند؛ نه به این مدیر بدپیله که از رو نمی‌رود؛ چه رسد به این عنق منکسر سبیل‌کلفت که بی‌خود و بی‌جهت به تق‌تق ماشین و آدامس من بند کرده. خب برای همین هم هست که همیشه شاد و شنگولم. حالا این مردک بگوید سبکم و جلفی می‌کنم، یا فوقش خیال می‌کند دهنم بوی بد می‌دهد... بالاتر از این‌ها که نیست – من که برای حرف کسی تره هم خرد نمی‌کنم. یا این‌که این یارو هر روز از در تازه‌ای وارد شود – من که دیگر حال و حوصله کار عوض کردن و از این شرکت به آن شرکت رفتن را ندارم، آن‌هم وقتی که به هرکجا که بروی آسمان همین رنگ است. تازه این عنق منکسر هم معلوم نیست چه قدر چشم و دل پاک باشد. از کجا معلوم که این هم اگر آبی ببیند، شناگر قابلی نباشد؟ اما این خیالات من را از پا نمی‌اندازد. همین که چارستون تنم سالم است و بچه‌ام هم پیش خودم است، جای هزار شکر دارد. این پرحرفی‌ها هم که با تو می‌کنم، همه از دلخوشی‌ام است؛ وگرنه آدم دلتنگ که حال و حوصله وراجی ندارد. اصلاً من از قماش همان دختره هستم که قصه‌اش را خانم‌جان صدبار و هزاربار گفته است. خب دختره را به یک تاجر جوان و خوش بر و رو شوهر دادند و خیال کرد که راستی راستی سفیدبخت شده است. بعد که تاجره گفت باید مدام در سفر باشد و دختره هم باید همیشه خدا توی آن خانه درندشت تک و تنها سر کند و با احدی حشر و نشر نداشته باشد، خب حسابی دلگیر شد. حالا چه کار کند؟ در اتاق‌ها را یکی یکی باز می‌کند. یک اتاق پر پارچه، یک اتاق پر جواهر، یک اتاق پر موم... اما این اتاق‌های پر و پیمان به چه دردش می‌خورد وقتی همدل و هم صحبتی ندارد! همه درها، البته، چفت و بست دارند، اما راه پشت بام را که نبسته‌اند! من یکی هم از همان راه پشت بام دررفتم؛ وگرنه محال بود بتوانم خلاص بشوم. اما دختره سیاست و کیاست داشت و به قول خانم‌جان عفیفه و نجیبه و شریفه بود. همین بود که خاله‌مومی را ساخت، مبادا خدای نکرده تنهایی پرزور بشود و شیطان وسوسه‌اش کند. همین خاله‌مومی لالی هم بود که عاقبتِ دختره را به خیر کرد و قصه خانم‌جان هم هپی‌اند شد. وای نوک انگشت‌هایم سوزن سوزن می‌شود چرا؟ چی می‌شد اگر تو هم مثل خاله‌مومی نرم و نازک بودی؟ حالا اگر بپرسی «از کجا می‌دانی که خاله‌مومی نرم و نازک بود؟» می‌گویم چه می‌دانم. اما دختره که حتماً ترگل و ورگل بوده، خاله‌مومی را هم حتماً به شکل و شمایل و قد و قواره خودش ساخته دیگر. خب همه آدم‌ها خوش دارند یار و دوست‌شان کپیه خودشان باشد؛ این که برو برگرد ندارد. از تو چه پنهان من هم حالا که دخترکم دارد کم کم بزرگ می‌شود، گاهی به صرافت می‌افتم ببینم چه‌قدر شبیه من از آب درآمده. راستی باید یادم باشد سر ماه که شد، دیگر هرجور شده برایش عروسک بخرم. از همین باربی‌ها می‌خواهد که ترکه‌ای و بلندند. اگر برایش عروسک بخرم، دیگر نمی‌توانم برای خودم عطر بخرم. هرچه باشد خواسته او واجب‌تر است. از صبح تا غروب که من را نمی‌بیند، روز تعطیل هم کم اتفاق می‌افتد بتوانم سینمایی، پارکی، ببرمش. هم‌سن و سال و هم‌بازی هم که ندارد. دائم توی خانه با خانم‌جان تنها سر می‌کند. باید با عروسک و اسباب‌بازی سرگرم بشود دیگر. حالا خودم باز هم می‌توانم صبر کنم، مگر نه؟ اصلاً انگار مقدر شده که من توی این دنیا فقط و فقط دلم را به این دخترکم خوش کنم. هرچه باشد از گوشت و پوست خودم هست دیگر. خانم‌جانم که زبانم لال رفتنی است. نه این بچه جز من کس و کاری دارد، نه من جز او. جای گله و شکایت هم ندارد دیگر – هرچند که گاهی فکری می‌شوم. آخر تو این دنیای به این بزرگی، با این‌همه آدم‌های جور به جور، چه‌طور است که من بجوش و بساز که با همه یکدل و یکرنگم، باید بی‌یار و غار بمانم؟ حتا با آن رانده و مانده هم اگر یک سر سوزن جای دلخوشی باقی می‌گذاشت، حاضر بودم بسازم. یعنی حالا این‌طور فکر می‌کنم، نه آن‌وقت؛ چون آن شش ماهی هم که ترک کرده بود، نگذاشت آب خوشی از گلویم پایین برود. باید همان روزهای اول کار را یکسره می‌کردم. بس که خام بودم، دلم برای گریه و زاری‌های مادرش سوخت. گفتم شاید درست شود. درست که نشد هیچ، یک بچه هم آمد توی دامنم. همان‌وقت که به اصطلاح ترک کرده بود، ملتفت شدم که اصلاً از خودش، از خود خودش، می‌ترسم. نه این‌که بد هیبت باشد، برعکس، شکل و شمایلش هیچ عیب و ایرادی هم نداشت. اما وقتی با آن چشم‌ها که عین چشم‌های ماهی بود، آن‌طور به من زل می‌زد، سرتاپایم یخ می‌کرد. از خودش، از خودم، از دنیا بیزار می‌شدم. یک ذره مهر و محبت توی دلش نبود؛ نه با من، نه با مادرش حتا. هرچند مادره می‌گفت قبلاً این‌طور نبود، حرفش را باور نمی‌کردم. اصلاً انگار نه من را می‌دید، نه این و آن را. فکر و ذکرش خودش بود و خودش. مادرش، بلکه هم برای این‌که من را نگه دارد، می‌گفت که همه مردها همین‌ طورند. می‌گفت باید هر طور شده با آن‌ها کنار آمد و ضبط و ربط‌شان کرد. بلکه هم آن بیچاره خودش عمری این کار را کرده بود که از من هم همین انتظار را داشت. وقتی آن رانده و ‌مانده وان‌یکاد بچه شیرخواره را از گردنش کشید، دیگر معطل نکردم. یک‌وقت خیال نکنی دلم پر است و حالا هم چشم دیدنش را ندارم! نه، بس که گذشته شاید همین حالا که این حرف‌ها را می‌زنم، دلم برایش می‌سوزد. مثل این که مثلاً تو نقل یک بنده‌خدای مفلوک را برایم بگویی و من برایش دلسوزی کنم. اصلاً کینه کار شتر است. من اگر کینه‌ای بودم که هر پنجشنبه برای آن خدا بیامرزی که محض رضای خدا یک دفعه هم دستی به سر و گوشم نکشید، خیرات و مبرات نمی‌کردم؛ یا همین خانم‌جان را که نخواسته نفهمیده سیاه‌بختم کرد، این‌طور تر و خشک نمی‌کردم. حالا خانم‌جان بیچاره‌ام صبح تا غروب کنجی افتاده و چشمش به در است که کی باز می‌شود و کی به دادش می‌رسم. خب، دیگر وقت رفتن شده، باید بلند شوم. یخچال هم خالی است. تا خرید کنم و به خانه برسم، هوا تاریک شده. شکرخدا امروز حتماً مدیر سرش شلوغ بوده که کاری به کارم نداشته و احضارم نکرده. بلکه هم آن عنق منکسر زده به سرش و رفته بدگویی‌ام را کرده، وگرنه چه‌طور دیگر پیدایش نشده؟ کیفش که هنوز کنار صندلی‌اش است؛ یعنی این‌قدر از من بیزار است که می‌خواهد وقتی سراغ کیفش بیاید که من دیگر رفته باشم؟ حالا این درست که من دلم می‌خواهد وقتی در اتاق را باز می‌کند و تو می‌آید، هنوز سرگرم تق تق کردن باشم؛ خب این آدامس کهنه و وارفته را هم برای همین دور نینداخته‌ام. اما مبادا خیال کنی محض خاطر اوست که این پا و آن پا می‌کنم! خب اصلاً معلوم نیست برای چی از من خوشش نمی‌آید. من اگر بدگل و بدآب و رنگ بودم که این یارو، مدیر، این طور پاپی‌ام نمی‌شد. مرده‌شورش را ببرد، شیطان می‌گوید از لج این عنق منکس هم که شده، در باغ سبزی به یارو نشان بدهم و ... حیف که قیافه نحسش حالم را به هم می‌زند. حالا این خانم‌جان اگر بداند چه‌ها توی مخیله من می‌گذرد، عاق و داغمم نکند، خطاب و عتابم که می‌کند. هنوز که هنوز است جرئت نمی‌کنم جلو رویش آدامس بجوم. هرچند دیگر دهنش بسته شده، جوری نگاهم می‌کند که دست و پایم را گم می‌کنم. یعنی البته حرف ترس که نیست؛ مراعاتش را می‌کنم. آخر هرچه باشد، همه جور حقی به گردنم دارد. بلکه هم برای همین است که عمری به من امر و نهی کرده. خب نیتش خیر بوده و خیر و صلاحم را می‌خواسته. همان نیشگون چراغی‌هایش هم که از و‌ جزم را در می‌آورد، از مهر و محبتش بوده دیگر. خودش صدبار و هزار بار این‌طور گفته. آخر بعد از دختر جوانمرگ شده‌اش دیگر توی این دنیا جز من که کس و کاری نداشته. صدبار و هزار بار هم حرفی را که سرزبانم گردیده و چرخیده، قورت داده‌ام و چیزی را بروز نداده‌ام. اما نکند این لالمانی‌ام از دلرحمی و ملاحظه‌کاری‌ام نبوده باشد! بلکه هم بالاخره روزی سفره دلم را باز کنم و گله‌گزاری کنم که آخر خانم‌جان چه‌طور بود که شب آخر هر ماه که روزش چشمتان به آن خدانیامرزیده می‌افتاد، پرو پای من بیچاره را کبود می‌کردید؛ خب، نه که زورتان به آن قلتبان نمی‌رسید، دق دلتان را سر من خالی می‌کردید دیگر... معلوم است که بچه بی‌مادر هرجا باشد، سربار است. برای همین هم بود که دلم نیامد طفل معصومم را زیردست آن پیرزن بگذارم و بیایم. فوق فوقش دیگر بهتر از خانم‌جان من که نمی شد... شاید هم می‌شد. آخر این خانم‌جان اگر هم خوشدل بوده، که انگار بوده، خودرای هم بوده دیگر. حالا هم هنوز که هنوز است، با زبان بی‌زبانی حرف خودش را پیش می‌برد. خرج خانه را من می‌دهم و چرخ خانه را من می‌چرخانم، ریز و درشت خانه و اهل خانه به اشاره انگشت خانم‌جان می گردد. ننه جان قوطی زرد چوبه جایش اینجاست، نه آن‌جا که تو گذاشته‌ای! آخر ننه، آخر شب که وقت بی‌خوابی آدمیزاد نیست! زن جوان خوبیت ندارد بعد از غروب تو کوچه و خیابان ول باشد! دختر بچه بزرگ کردن راه و رسمی دارد ننه جان!... وای یک وقتی غرولندهایش تمامی نداشت، حالا پند و اندرزهایش! دیگر حوصله‌اش را ندارم. خب خسته شده‌ام دیگر، چه کار کنم؟ خوب است که چشمی نداری تا چشم غره‌ای بروی. من هم به روی خودم نمی‌آورم که زبان هم نداری. یعنی حالا آن خاله‌مومی آن دختره که به شکل و شمایل آدم بود، مگر چه توفیری با تو داشت؟ البته نرم و خوش بر و رو و گول‌زنک بود، اما مثل تو نه چیزی می‌دید، نه چیزی می‌گفت. یعنی راستش را بخواهی خوب می‌دانم که اینجا ول معطلم. نه دهن تو روزی به حرف خوشی باز می‌شود، نه آن عنق منکسر چشم کورش را باز می‌کند و مرا می‌بیند. به خانم‌جان هم که صد البته نمی‌شود امیدی بست. می‌ماند آن بچه که حتماً حالا کنج اتاق پیرزن کز کرده و به در زل زده تا من از راه برسم و...آن‌وقت...نه، آخر چه‌طور بگویم؟ می‌دانم دیر شده. دیگر دلم نمی‌خواهد صد سال سیاه چشمم به آن عنق منکسر بیفتد؛ چه رسد به این که دل‌نرم هم بشود. اصلاً نه او، که طاقت دیدن هیچ‌کس را ندارم. بس که دلم پر است، سنگین شده است. خب تا کی باید لالمانی بگیرم و از حرصم تق و تق و تق آدامس بجوم؟ پیش روی غریبه و آشنا، یا حتا روبروی آینه و پیش روی خودم هم دهن باز نکنم که نکنم، مبادا تق بهشت زیر پایم دربیاید! خب تو بیچاره حق داری بویی از نرمی نبرده باشی. این‌طور که من یکی یکی حرف‌هایم را به زور توی کله تو فرو می‌کنم، خنگ و خرفت شده‌ای؛ آن‌قدر که هیچ نمی‌توانی سرکوفتم بزنی که چرا نمی‌جنبم...خب دیر بشود، شب بشود، آن‌قدر تاریک بشود که راه آن خانه لعنتی را نتوانم پیدا کنم! دیگر چه؟ هان، حرف آخرم را نزده‌ام؟ خب آن را به خودم هم اگر نگویم، به تو که بی‌چشم و بی‌گوش و بی‌زبانی، می‌گویم. آن‌وقت دست از سرت برمی‌دارم، بساطم را جمع می‌کنم، آدامس کهنه وارفته را قورت می‌دهم و مثل همیشه بی‌سر و صدا راه می‌افتم. سر راه خرید می‌کنم و با دست پر به خانه می‌رسم. کلید را که توی قفل می‌چرخانم، زیر لب به شیطان لعنت می‌فرستم. با نیش باز در را باز می‌کنم. پایم به درگاه اتاق که می‌رسد، سرتاپایم یخ می‌کند. از خودم، از دنیا، از... از بچه، از همین دخترک خودم بیزار می‌شوم...آخر وقتی با آن چشم‌ها که عین چشم‌های ماهی است، به من زل می‌زند...خب، باشد، دیگر نه چیزی می‌گویم، نه چیزی می‌خواهم؛ اما، آخر من این‌همه سختی را فرو می‌دهم، تو چرا این همه سخت شده‌ای؟
mostafa robb
13/12/2009, 20:20
سونامی فرای عزیزم شاید تو بتوانی


وقتی سونامی احساس کرد وقت آن رسیده تا گمشده‌اش را پیدا کند، به کاوش اعماق اقیانوس پرداخت، در آشوبه‌های امواج کوه پیکرش همه چیز را زیر و رو کرد تا آن را یافت و با موج‌هایی که ارتفاع آن به بلندی کوه‌ها ی جزیره بود خود را به ساحل کوفت و با این یورش دهکده و اغلب اهالی ساحل دهکده را با خود به اعماق دریا کشاند. پس از بازگشت امواج، بقایای دهکده‌ای ویران و حجم عظیمی که سونامی از نهان اقیانوس کنده بود، در ساحلی دور افتاده برجا ماند.
روزهای بعد که وحشت اهالیِ تک و توک پنهان شده در بلندی‌ها، از توفان وخشم دریا فرو نشست،کم کم با دلهره به‌ساحل بازگشتند تا ببینند توفان چه برسرشان آورده است. آن‌چه در نگاه اول دیدند همه ویرانی بود و تکّه‌هایی از سنگ و آجر و چوب که درهم و برهم در همه جا پراکنده شده بود. سونامی با صدای مهیب و ترسناکش خشمگین شده و همه چیز را نابود کرده بود و هنوز هم اقیانوس با ادامه‌ی هزوارش‌وار آن صداهای مهیب غرولند می‌کرد و کف به ساحل می‌کوفت. مردم دهکده صبورانه و آهسته شروع به تمیز کردن باقی مانده آن‌چه زمانی دهکده نامیده می‌شد و اینک تّل اشیائی بی‌مصرف و خرد شده بود کردند. درخت‌ها و گیاهان همه شکسته و از بین رفته بودند. در ساحل اشیاء عجیب و غریبی که از جاهای دیگر اقیانوس به آن‌جا آمده بود، دیده می‌شد.
در طول ساحل دخترکی کوچک هنگام بازی به تپّه‌ای بزرگ برخورد و دوان افراد دهکده را که در دور‌دست ساحل در جستجوی یافتن چیزهای بدرد بخور بودند با آن آشنا کرد. تصوّر می‌شد تپّه‌ای است که از تجمّع اشیاء برجا مانده از توفان درست شده ولی وقتی دور و بر آن را از تکّه پارچه و چوب و سنگ پاک کردند به حجمی عجیب برخوردند که نفهمیدند چیست و به چه درد می خورد. عدّه‌ای آن را شبیه حیوانی سنگی دیدند، کسانی خمره‌ای عجیب دانستند که سوراخی گشاد در یک جهت داشت. بچّه‌ها آن را مادر‌ماهی‌دریا پنداشتند و سرانجام همه به اتفاق نام «سونامی فرا» را برای آن انتخاب کردند. بچّه‌ها هر روز دور و بر هدیه‌ی اقیانوس جمع می‌شدند، رنگ طلائی و آبی پیکرش که پوشیده از جلبک‌های سپید و سبز و صورتی و آبی بود، جنس آن را از نظر پنهان می‌کرد. کنجکاوان دست براندام او می سائیدند، دستشان رنگ می‌گرفت و گرم می‌شد، آن را بو می‌کردند. پرندگان در گودی‌های آن تخم می‌گذاشتند و به جلبک‌های آن نُک می‌زدند. زنده بود؟ هرگاه که اقیانوس توفانی می‌شد و مد بالاتر می‌آمد، آب از دهانه‌اش به‌داخل نفوذ می‌کرد. آن‌جا مأمن خرچنگ‌های تنبل و تخم ماهی‌ها شده بود. از برخورد صدای آب برصدف‌های داخل آن آوای لطیفی برمی‌خاست که بچّه‌ها دوست داشتند و آن را شبیه صدای گوش ماهی‌های بزرگی می‌یافتند که به‌گوش‌های کوچک‌شان می چسباندند تا صدای اعماق اقیانوس را بشنوند. دو لاک‌پشت بزرگ آن محل را برای جفت‌گیری و تخم‌ریزی اتنخاب کردند.
ماه‌ها گذشت. دهکد‌ه‌ی کوچک و فراموش شده آخرین محلّی بود که گروه تجسس پی برد که توفان آن‌جا را ویران کرده است. گروهی برای تکمیل پروند‌ی توفان سونامی خود را با هلیکوپتر به‌آن جا رساندند. از آن بالا جزیره‌ای کوچک و زیبا را یافتند که اثر چندانی از زندگی در آن مشهود نبود. وقتی هلیکوپتر به زمین نشست و گروه با اهالی آشنا شدند، با دیدن آن حجم زیبا و عظیم حیران ماندند. همه به‌گرد آن حلقه زده و از دور و نزدیک عکس و فیلم می‌گرفتند و از اهالی راجع به آن سؤالاتی می‌کردندکه با ایهام جواب داده می‌شد. با تماس‌های مکرّر گروه، باستان‌شناسان متخصّص سونامی را برای شناسائی فرا خواندند. آن‌ها به سرعت آمدند و با برپائی چادرخود نزدیک آن موجود، شبانه‌روز به آزمایش‌های متعدّد پرداختند تا تکلیف شئ یا هرچه که آن‌ها نیز اکنون آن را سونامی فرا می خواندند، زودتر روشن کنند. چند ماهی طول کشید تا نتیجه‌‌ی آزمایش‌هایشان از لابراتوارهای شهری باز گردد. درآن آزمایش‌ها،آن را نه شئ، نه فسیل‌جانور، نه موجودی زنده تشخیص داده بودند. هویت سونامی‌فرا هم‌چنان نامعلوم باقی مانده بود. اکنون نوار سرخی دور تا دور، به فاصله از تن سونامی‌فرا، کشیده بودند تا کسی بدان نزدیک نشود. پس از مذاکرات فراوان به این نتیجه رسیدند که آن را به موزه بزرگ پایتخت_ برای مطالعه دقیق تر _منتقل کنند. نوارها از دور سونامی‌فرا برداشته شد. تک و توکی بچّه‌ی نترس توانستند برای آخرین بار با دست زدن به آشنای قدیم‌شان از او خداحافظی کنند. اعضای گروه بار و بنه خود را برداشتند. چادر را جمع کردند، از اهالی خداحافظی کردند و سوار شدند. سونامی‌فرا را از اطراف غل و زنجیر کردند و هلیکوپتر اوج گرفت. پیکر عظیم و پیل‌وار در هوا معلّق و لحظه به لحظه کوچکترشد. اهالی آن‌قدر به آسمان نگریستند تا نقطه ناپدید شد. آن‌وقت بچّه‌ها غمگین سر به‌ زیر انداختند و به‌جای خالی آن در ساحل خیره ماندند. کم‌کم به‌طرف آن رفتند تا با دیدن جای خالی مانده آن خود را تشفّی دهند. حفره عمیق‌تر از آن بود که بتوانند ته آن را به دقّت ببینند. گودی عمیق بر‌جا‌مانده از هیأت باشکوه و زیبای سونامی‌فرا، به تدریج از چوب و شن و زائده‌های دریائی پر و ارتفاعش روز به روز کمتر شد.
بچّه‌ها هر روز، در طول ساحل بازی می‌کردند. یکی از پناهگاه‌های آن‌ها قایم شدن درون حفره بود. پسری هفت ساله که برای پنهان ماندن از نظرها، ته گودال، چمباتمه زده و ساکت مانده بود،. ناگهان در سکوت پیرامون، خش‌خش ملایمی به‌گوشش خورد. دوباره سکوت بود و این بار خش‌خشی دوباره، پسر به‌جائی که صدا از آن جا می‌آمد نگریست. چیزی ته گودال در حرکت بود. پسر عقب رفت. دوباره جنب و جوشی در ته گودال دید. با دست شن‌ها را عقب زد. مشاهده کرد چیزی کوچک سعی دارد از توی شن، بیرون بیاید. آن را بیرون آورد که سپید بود و رگه‌های آبی داشت. آن را به دست گرفت و فراموش کرد که درون گودال به چه منظوری آمده بود. دوان خود را به بچّه‌های دیگر رساند. آن را روی زمین گذاشت. شئ بی‌حرکت ماند. هر چه پسر تلاش کرد که جسم حرکتی کند فایده نداشت. دوستان، حرف‌های او را نیشخند‌زنان باور نکردند. پسر آن را به زیر سر‌پناه جمعی آورد و به همه نشان داد ولی کسی توجه چندانی به آن نکرد. شب آن را بالای سر خود گذاشت و خوابید. فردا صبح که از خواب بیدار شد حجم شئ بالای سر او دو برابر شده بود، با حفره‌ای کوچک مثل دهانی غنچه‌کرده در بالای آن. وقتی با جیغ‌اش همه را به دور آن جمع کرد، اهالی شگفت‌زده از شباهت عجیبش به یاد سونامی‌فرا افتادند. شئ را در بهترین جای سرپناه جای دادند و عازم گودال شدند. پسر به‌داخل محلّی که آن را یافته بود رفت و عدّه‌ای نیز به دنبالش. پیرترها و ترسو‌ها بر لبه‌ی گودال به انتظار ماندند. ساعتی گذشت تا آن‌ها از گودال بیرون آمدند. در دست هر کدام از آن‌ها، سونامی‌فرای کوچکی بود که تن سپید و فسفری‌اش می‌درخشید. آن‌گاه بقیّه هم به‌درون گودال شتافته تا سهم سونامی‌فرای خود را بردارند. آخرین سونامی‌فرا به پیرترین فرد رسید. حالا هر کسی یک سونامی‌فرا برای خود داشت که آن‌ها را در فواصل مناسبی روی ساحل قرار دادند. دهان همه‌ی آن‌ها به جانب دریا باز می‌شد. روزها ساکنان جزیره، کنار آن حجم شکیل می‌نشستند تا بزرگ شدن سریع آن را مشاهده کنند. بعضی‌ها زودتر و بعضی‌ها دیرتر رشد کردند تا جائی که آخرین سونامی‌فرا به اندازه اولین سونامی‌فرایی شد که شاید در موزه پایتخت پس از انجام آزمایش‌های فراوان، فراموش شده بود.
اولین پسر جوانی که جرأت کرد برای ملاقات با دختر دلخواهش پا به‌داخل سونامی‌فرای او بگذارد، آن محلّ را پناهگاهی مطمئن برای ملاقات‌هایش دانست. از آن پس همه‌ی اهالی حفره‌های زیبا و شگرف را جائی مناسب برای زندگی یافتند. سونامی‌فراها در طول ساحل با رنگ‌های آبی و طلائی خود در نور خورشید می‌درخشید و از دور چونان کلبه‌های طلائی زیبائی با نظم و ترتیب به‌سوی دریا، در گشوده بود.
سال دو هزار و پنج بود. از همان منطقه توفان سهمگین سونامی دیگری آغاز شد و سواحل را از شرق تا غرب در هم کوبید. هتل‌ها و ساختمان‌های تمامی جزایر و سواحل را خُرد و خاکشیر کرد. با این که جزیره کوچک ما در مسیر سونامی قرار داشت و قاعدتاً باید ویران شده باشد ولی آن‌موقع، اهالی در خواب‌شیرین صبحگاهی بودند. توفانِ اقیانوس‌پیما، جزیره را دور زده و دور شده بود.
mostafa robb
13/12/2009, 20:21
نانا


امروز زنگ تفریح دوباره دیدمش. با همان مقنعه بلند چانه دار. گیره موهایش را خیلی بالا می‌زند. از پشت شبیه یک کله قند سیاه است. فکل‌های مشکی‌اش هم همیشه از جلوی مقنعه بیرون است. از این شکل مقنعه‌اش خیلی خوشم‌ می‌آید. با دوست‌هایش کنار دیوار آب‌خوری ایستاده بودند. وقتی از کنارشان رد شدم صدایش را برای اولین بار شنیدم. داشت به دوست‌هایش کلوچه تعارف می‌‌کرد. صدایش نازک‌تر از آن چیزی بود که حدس می‌زدم. امروز یک اتفاق مهم افتاد. مریم را فرستادم برود اسمش را بپرسد. می‌گفت اول تعجب کرده و گفته برای چه اسمش را می‌پرسد. اما بعد ابروهایش را بالا انداخته و با دو دلی جواب داده. حالا اسمش را می‌دانم: نادیا نادرپور، کلاس دوم الف. زنگ آخر سر کلاس فیزیک اصلا حواسم به درس نبود. گوشه سمت راست نیمکت یک n بزرگ کندم.

کارت پستال قشنگی برایش خریده‌‌ام و دارم دنبال شعری می‌گردم که توی آن بنویسم. به گوشش رسانده‌اند که دوستش دارم. توی راه پله طبقه سوم از کنار هم رد شدیم. از پله‌ها بالا می‌آمد. روی دماغش عرق نشسته بود و نفس نفس می‌زد. امتحان ورزش داشتند. از پشت پنجره دیده بودم و به بهانه آب خوردن از کلاس زده بودم بیرون. فکر نمی‌کردم توی خلوتی راه پله با او رو‌به‌رو شوم. نفس‌زنان خندید و سلام کرد. غافلگیر شده بودم. در طول این دو هفته همیشه در شلوغی راهرو و حیاط همدیگر را دیده بودیم. در آن لحظه فقط توانستم به خاطر نارنگی و کیکی که دیروز دم در کلاس به من داده بود، تشکر کنم. گفت کیک دست پخت خودش بوده. از مزه کیکش تعریف کردم و با عجله از پله‌ها آمدم پایین. خیلی سعی کردم رفتارم طبیعی باشد، اما انگار نمی‌شود. دست خودم نیست. وقتی می‌بینمش هول می‌شوم و قلبم تندتند می‌زند. دوست دارم رابطه مان از حد نگاه و لبخند و خوراکی‌های زنگ تفریح بیشتر شود. اما خجالتی بودنم مانع بزرگی است. مریم می‌گوید رفتارم با او شبیه رفتار پسر سر به زیری است که عاشق دختر همسایه‌ شده باشد. الان هم که یاد این حرف مریم می‌افتم نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم. مامان دارد صدایم می‌کند برای شام. دوست ندارم این کارت پستال و این دفتر خاطرات را ببنید. بی‌خودی شک می‌کند. در نقاشی مینیاتوری کارت پستال پیرمردی با ریش بلند دست انداخته در گردن زنی بسیار زیبا. انگشتان پیرمرد تا یقه باز زن رسیده است. شعر را می‌گذارم برای آخر شب توی رختخواب. باید بیشتر به آن فکر کنم.

امروز برای اولین بار رفتیم پناهگاه. درهای آهنی کف حیاط را باز کردند. از پله‌ها که پایین می‌رفتیم بچه‌ها به جای آن که بترسند بیشتر ذوق‌‌زده بودند. بالاخره دنیای تاریک پشت درهای زنگ‌زده را دیدیم. چهار تا کلاس اول که آمدند، تونل‌های باریک پناهگاه پر شد. آن قدرها که فکر می‌کردم تاریک نبود. فقط وقتی خیلی شلوغ شد مواظب بودم به دیوار نچسبم تا روپوشم خاکی نشود. ده دقیقه بیشتر آنجا نبودیم. اما آخرهاش کم‌کم داشتیم احساس خفگی می‌کردیم. مریم روز اول عادتش بود. دستش را گذاشته بود روی کمرش و مثل مار به خودش می‌پیچید. استامینوفن کدئین می‌خواست که هیچ‌کس نداشت. امروز یک اتفاق جالب هم افتاد. درست همزمان با آژیر سفید یک مارمولک کوچولو از سقف افتاد رو مقنعه خانم علوی. روی اولین پله پناهگاه ایستاده بود و به بچه‌ها می‌گفت که به صف برگردند سر کلاس. سه‌چهار تا از بچه‌ها جیغ کشیدند. خانم علوی با خونسردی مقنعه‌اش را در آورد. مارمولک را فراموش کردیم. هیچ کداممان فکر نمی‌کردیم خانم علوی موهای کوتاه مش‌کرده و گوشواره‌هایی به بزرگی النگو داشته باشد.

بهناز و سمیه و مریم هم برای خودشان نانا پیدا کرده‌اند. اسم نانا اختراع من نبود. مریم انداخته تو دهان بچه‌ها. می‌گوید اسم بامزه‌ای است، کسی نمی فهمد مخفف نادیا نادرپور است. اما سر دو هفته بیشتر بچه‌ها فهمیدند و حالا همه هوس کرده اند نانا داشته باشند. نسبت به این قضیه احساس خوبی ندارم. از تقلید مسخره بچه‌ها خوشم نمی‌آید. کار به جایی کشیده که سر خوشگلی ناناهایشان با هم جر و بحث می‌کنند. سردردم هنوز خوب نشده. امروز اتفاق خیلی بدی افتاد. خانم علوی به جوراب ساق کوتاه سفیدم گیر داد. وقتی گفتم با کتانی که ایراد ندارد، عصبانی شد. کیفم را گرفت و همه جای آن را گشت. از بدشانسی دفتر جلد آبی توی کیفم بود. دنبالش رفتم تا توی دفتر. توضیحاتی که می‌دادم بی‌فایده بود. دفتر را ورق می‌زد و می‌گفت این شعرهای مستهجن را از کجا پیدا کرده‌ام. در دفتر آبی از حافظ و دیوان شمس هم شعر بود اما متاسفانه انگار خانم علوی فقط شعر‌های فریدون مشیری و فروغ را می‌دید. دفتر آبی توی کشوی خانم علوی بایگانی شد. وقتی از دفتر می‌آمدم بیرون، نانا را دیدم. با عجله از کنارم رد شد و رفت توی دفتر. انگار من را ندید. نمی‌دانم. شاید هم خودش را به ندیدن زد. صورتش را شسته بود و ابروها و مژه‌هایش خیس خیس بود. پشت در نیمه‌باز دفتر ایستادم و شنیدم که به خانم علوی می‌گفت: دیدید فرمژه نزده بودیم خانوم. صدای بغض‌کرده‌اش هنوز توی گوشم‌است. امشب برق ما رفته است و من دلم برای مژه‌های سیاه و برگشته نانای عزیزم تنگ شده.

خیلی وقت است که توی این دفتر چیزی ننوشته‌ام. فکر کنم یک ماه می‌شود. از روزی که دفتر آبی را گرفتند، یک جور ترس افتاده توی دلم. به هر حال ممکن است این دفترم را هم کسی توی خانه ببیند. حوصله دردسر ندارم.


یوسف عکس دکتر شریعتی را از دیوار اتاقم کند. گفت چرا عکس این کراواتی را زده‌ام به دیوار. نگفتم این عکس را لای کتاب‌های خودش پیدا کرده‌ام. دم غروب هم با بابا حرفش شد. این روزها یوسف زیاد کتاب می‌خرد. اسم کتاب‌هایش را به سختی می‌خوانم. بیشترشان عربی‌اند و قطور. بابا از این می‌ترسد که یوسف با خواندن این کتاب‌ها هوایی بشود و هوس جبهه به سرش بزند. بابا می‌گوید چیزی نمانده. این‌ها قطعنامه را امضاء می‌کنند. از کار یوسف خیلی عصبانی شدم چون کویر زیبا‌ترین کتابی ‌است که تا حالا خوانده‌ام. به خصوص بخش‌های عاشقانه‌اش. دوست دارم بقیه کتاب‌های دکتر شریعتی را هم بخوانم اما نمی‌دانم بقیه کتاب‌هایش هم همین طوری‌است یا نه. دو تا کارتن کتابی را که توی زیرزمین است حسابی گشته‌ام. آنجا که خبری نبود.

امروز از صبح برف می‌آمد. در ایستگاه اتوبوس نیم ساعت منتظر ایستادیم. مریم غر می‌زد که چرا با تاکسی نمی‌رویم. انگشت‌های پایم از سرما بی‌حس شده بود. کلاسورم را از زیر چادر توی بغلم فشار می‌دادم. دوست نداشتم از آنجا تکان بخورم. همه حواسم آن طرف خیابان بود. صورتش را از پشت شیشه‌های بخار گرفته می‌دیدم. اولین بار بود که در بسته بود و توی مغازه نشسته بودند. حتما به خاطر سرما. صورتش را از پشت حروف سفید و بزرگ روی شیشه می‌دیدم. "ع" تعمیرگاه پاک شده بود: تمیرگاه ادگار. سوار اتوبوس که شدیم از تعمیرگاه بیرون آمد و برایمان دست تکان داد. لباس کار تنش بود. مریم گفت با این ریش خرمایی‌ شبیه هنرپیشه فیلم عیسی بن مریم است. بعد هم غر زد که اگر این‌قدر از او خوشم آمده چرا دیروز تو کوچه پشت مدرسه ناز کردم و شماره تلفنش را نگرفتم. نانا را جلوی در مدرسه دیدم. برایم یک هدیه خریده، یک آلبوم کوچک. لای آن هم یک برگ دستمال کاغذی عطری است. روی دستمال کاغذی شعری نوشته که فکر می‌کنم یکی از ترانه‌های همین شوی جدید باشد.

نمی‌دانم چه دعایی بخوانم تا مامان راضی شود که چادر نپوشم. معلوم نیست چه طور به این نتیجه رسیده که چادر تاثیر مستقیم در نمره انضباط دارد. امروز خیلی خجالت کشیدم. خیلی بد‌شانسم. چرا باید درست همین امروز چادرم گیر می‌کرد لای در اتوبوس و پاره می‌شد. می‌خواستم از کوچه پشتی بروم تا مجبور نباشم از جلوی تعمیرگاه رد شوم. فکرش را نمی‌کردم جلوی در ایستاده باشد. توی کوچه صدای قدم‌هایش را از پشت سرم می‌شنیدم. چادرم را طوری جمع کرده بودم که پارگی آن دیده نشود. اما فکر کنم فایده‌ای نداشت. تقریبا داشتم می‌دویدم. با همان لحن قبلی سلام کرد. لباس کار نداشت. کاپشن و شلوارش مشکی بود. عطر تندی زده بود که بوی عود می‌داد. بالاخره شماره‌اش را گرفتم. وقتی داشت می‌رفت گفت چادر به‌ من می‌آید. خنده‌ام گرفت. تکه کاغذی که داد الان رو‌به‌رویم است. اسمش را خیلی ریزتر و کمرنگ‌تر از شماره تلفن نوشته: روبرت پطروسیان.

خانم علوی امروز دفتر جلد آبی را به من بر‌گرداند. خیلی خوشحال شدم. اما وقتی سر کلاس انشاء دفتر را ورق می‌زدم، حالم گرفته شد. بعضی از صفحه‌ها نبود. خانم علوی شعرهایی را که مبتذل می‌دانسته، حذف کرده. واقعا مسخره است. الان همه رفته‌اند زیرزمین. من نرفتم. وضعیت قرمز است و من در تاریکی زیر نور شمع می‌نویسم. پرده‌های اتاق را کیپ کرده‌ام. اگر بابا از توی حیاط متوجه نور شمع بشود، سر و صدایش بلند می‌شود. یوسف آمد رادیوی کوچک را از روی کتابخانه برداشت و رفت پایین. رمانی را که مریم چند روز پیش برایم آورده، هنوز نخوانده‌ام. اسمش بازی سرنوشت است. روی جلدش دو تا چشم سیاه از پشت میله‌های زندان به بیرون نگاه می‌کنند. فعلا حوصله خواندنش را ندارم. قرار است مریم از همان عمویش که نویسنده است، کتاب‌های دکتر شریعتی را برایم بگیرد. کریسمس نزدیک است. اگر اولین تماسم با روبرت روز کریسمس باشد، جالب‌تر است. البته هنوز مطمئن نیستم که زنگ می‌زنم یا نه.

کارت پستال مریم مقدس را که امروز نانا داد، زده‌ام روی در کمدم. تعجب کردم. اولین بار است که چیزی پشت کارت پستال ننوشته. امروز زنگ آخر رفتیم طبقه اول، کلاس نانای بهناز. بهناز می‌خواست عکس‌‌های تولد نانایش را ببینیم. تولد شلوغی بود، پر از پسر و دختر. پدر و مادرش توی بیشتر عکس‌ها بودند. نانای بهناز پیراهن صورتی بدون آستین پوشیده بود که به تنش چسبیده بود و در همه عکس‌ها می‌خندید. به نظر من قیافه جالبی ندارد. موهای بور و پوست سفید کک‌‌مکی، درست برعکس نانای من که پوستش از شدت تیرگی به قهوه‌ای می‌زند. نانای من از آن خوشگلی‌هایی که همه دوست دارند ندارد. اصلا شاید کمی هم زشت باشد. چشم‌های سیاهش درشت نیست. اما مژه‌های برگشته و پر‌پشتش کوچکی چشم‌ها را جبران کرده اند. امروز که توی شلوغی راهرو کنار هم راه می‌رفتیم تا برسیم به در ورودی، از نزدیک نگاهش می‌کردم. متوجه شدم سوراخ‌های دماغش کمی گشادتر از حد معمول است. به هر حال چیزی در قیافه و رفتار نانای من هست که دوست‌داشتنی‌اش می‌کند. امروز عصر بالاخره رفتم و آن عطری را که روبرت می‌زند خریدم. اسمش سخت است: اسکادانو یا اسکادنو. گفتم عطر مردانه‌ای می‌خواهم که بوی عود می‌دهد. حالا تمام تنم بوی عود می‌دهد.

صبح‌ها توی خانه بودن احساس عجیبی به آدم می‌دهد. دوست ندارم از رختخوابم بیرون بیایم. حوصله هیچ کاری را ندارم. حالت تهوع دیروز هنوز کاملا بر‌طرف نشده. سرم سنگینی می‌کند و تب دارم. مامان می‌گوید آنفولانزاست. می‌گویم مسموم شده‌ام. اما هرچه فکر می‌کنم می‌بینم از دیروز چیز خاصی نخورده‌ام. نمی‌دانم چرا دارم این چیزهای مزخرف را اینجا می‌نویسم. باید جایی خودم را خالی کنم. الان ساعت نه است. زنگ تفریح اول. حتما الان نانا رفته دم در کلاس ما سرک کشیده و مریم گفته غایبم. دیروز بدترین روز زندگی‌ام بود. آن قدر بد که اصلا دوست ندارم درباره آن بنویسم. چرا باید درست همان لحظه توی آن کوچه لعنتی می‌پیچیدم. از دیروز تا حالا مدام آن صحنه جلوی چشمم است. نانا کاپشن سفیده را پوشیده بود. کنار تیر چراغ‌برق ایستاده‌ بودند. روبرت با لباس کار تمیزش انگار به تیر چراق‌برق تکیه داده بود. چه خوب که دیده نشدم. برگشتم توی ایستگاه. هیچ‌کس نبود. گوش‌هایم داغ شده بود و قلبم تند می‌زد. کشی که مامان برای چادرم دوخته به گیره موهایم گیر کرده بود. گردنم تیر می‌کشید. دلم می‌خواست چادرم را در می ‌‌آوردم و می‌نشستم روی صندلی ایستگاه و گریه می‌کردم. ای کاش می‌شد دبیرستانم را عوض کنم. باید با بابا صحبت کنم. چه کار خوبی کردم عطر را خالی کردم توی ظرفشویی. تا مامان از خرید برگردد بوی عود در بوی شلغمی که روی اجاق گاز گذاشته گم می‌شود. دیشب آن قدر عصبی بودم که کارت‌پستال مریم مقدس و عکس آن کراواتی را ریز ریز کردم ریختم توی سطل آشغال. فکر می‌کنم همه این‌ها یک جوری به هم ربط دارند. این دفتر را هم همین روزها باید سر به نیست کنم. می‌خواهم امشب یک شعر از خودم توی دفتر جلد‌ آبی بنویسم. صدای زمزمه آواز بابا را می‌شنوم. دارد چسب‌های ضربدری را از روی پنجره‌های اتاق پذیرایی می‌کند. انگار مطمئن است دیگر از حمله هوایی خبری نیست.
mostafa robb
13/12/2009, 20:22
زنجیری


ما چهار تا بودیم. چهار پله در اندازه‌های خودمان بودیم. سال‌ها نیم‌خیز روی هم، روی زمین روزها را می‌شمردیم. به وقت تنهایی، یکی آغوشش را برای دیگری باز می‌کرد، به وقت دلتنگی، یکی حرف‌هایش را روی دیگری می‌ریخت، به وقت پرسه اما... هیچ کدام از جایمان تکان نمی‌خوردیم؛ نکند زیر پا، هوای یکدیگر را له کنیم.
پله‌ی اول من بودم. شانه‌هایم زیر بار درد از هم می‌پاچید. من اولین پله بودم بهانه‌ی هر شروع بودم گرچه پایان تمام شروع‌ها، به خودم می‌رسید.
پله‌ی دوم هیچ‌کس بود وتنها، تنهایی‌اش را با خودش درمیان می‌گذاشت. روزها گلایه‌هایش را به دیوارِ چند قدم آن‌طرف‌تر سنجاق می‌کرد و شب‌ها با لالایی هیچ سکوتی نمی‌خوابید. حالا و همین‌که می‌دید راهی به جز چند سال بی برگشت پیش‌رو ندارد کنج دیوار کز می‌کرد. نه خوابی که چشم‌هایش را بگیردو ببرد، نه بهانه‌ای که تا روز با او بماند! نه... چیزی نداشت جز یک اسم مبهم؛ هیچ‌کس!
پله‌ی سوم سکوت بود. از آدم‌ها متنفر بود. اصلا آدم را جزو آدم به حساب نمی‌آورد. همیشه می‌گفت:"آدم‌ها سکوت را خورد می‌کنند، می‌شکنند و همه‌چیزش را زیر سوال می‌برند." همیشه می‌گفت اما صدایش به گوش هیچ‌کس نمی‌رسید. حتا زنی که هر روز راس ساعت صفر از کنارش می‌گذشت. گوش همه‌ی آدم‌ها از صدای خودشان سنگین شده بود. اصلا سنگین وکرخت‌تر از آن‌چه توان تصورش باشد.
پله‌ی چهارم عاشق تاریکی بود. تو بود، تو بودی! همیشه هر روز تا انتهای شب می‌گریست و تا صبح روز بعد، هزار بار عاشقِ سایه‌اش می‌شد. از سکوت پله‌ی سوم پناه می‌برد به آغوش خودش، به خودت که پناه می‌بردی دنیا روی سرم آوار می‌شد:
همیشه هرروز راس ساعت صفر از تخت‌خوابت بلند می‌شدی، پتو را از روی پاهایت پس می‌زدی، جوراب را تا گلوی پاها بالا می‌آوردی و در زندان سیاهِ تنت ، تا بوق‌سگ زبان ‌به‌دهان می‌ماندی.
راهی نداشتی! تو خودت بودی چهارمین پله از چهارتای خودمان! باید خودت را دوره می‌کردی، از تخت‌خواب تا تخت‌خواب یک‌روز فاصله است روزی شبیه به روزهای دیگر. نباید تردید را به ذهن خواب آلوده‌ات راه می‌دادی نه... دارد دیر می‌شود. برای طی کردن یک‌روز دیگر، باید سگی‌تر از دیروز و روزهای پیش‌تر از دیروز از تخت بلند می‌شدی، لباست را که بوی عرق از سر و رویش تراوش می‌کرد می‌پوشیدی، در خانه را به هم می‌کوبیدی وقدم‌زنان به چهار تای خودمان می‌رسیدی، اولین پله از آخر که خودت هستی هیچ، دومین وسومین وچهارمین پله از اول را زیر قدم‌های گستاخت ویران می‌کردی و تا پایان روز به سگی‌ترین شکل
ممکن زندگی‌ات را سپری می‌کردی و پایان روز از آخرین پله از اول که من بودم تا اولین پله از آخر که خودت بودی و کلیدِ درِ خانه‌ات و کفش‌هایت و جورابت و تخت‌خوابت و پتو...
این کار همیشه‌ات بوده است. حالا چرا تردید را به کرختی ِ ذهنت راه می‌دادی؟ هنوز ساعت صفر بود. مانند همیشه ساعت، یک ساعت از خواب ماندنش را کم آورده بود. دیگر باید روی خودت قدم می‌گذاشتی تا به پله‌ی سوم می‌رسیدی. باید سکوتش را می‌شکستی.
پله‌ی سوم خالی شد. روی سکوتش ریخت و زیر آوار تنت له شد. حالا باید بی همه‌چیز می‌شدی و روی هیچ‌کس‌ات پا می‌گذاشتی. روی دومین پله که ایستادی دیگر چیزی برای از دست ندادن نداشتی.
«من پله‌ی اول بود. بهانه‌ی هر شروع بود گرچه پایان تمام شروع‌ها...» تا انتهای روزی پُر از خستگی راه زیادی نمانده بود. تنها باید به سادگی و با تمام وجود از من می‌گذشتی وکلید را در قفل در می‌چرخاندی، لباست را به گوشه‌ای پرت می‌کردی وتنت را روی تخت می‌ریختی. پتو را بالا می‌آوردی تا روی چشمهایت بالاتر، آن‌قدر که سیاهی نگاهت را کور کند ومیان خواب‌و بیداری حیران بمانی.
«پلک نزن، هر روز و هر روز ساعت مچی‌ات خواب مانده است. سال‌هاست روز وشب روی چهار پله‌ات پا می‌گذاری. سال‌هاست ساعت صفر عاشقی در هم‌خوابگی توست. راحت بخواب....»
این آخرین پله بود هرچند بعد از من، دیگر بهانه‌ای نداشتی که به آن دل‌خوش کنی. من آخرین فرصت تو بود و تو بالای این دوراهی به راه سوم فکر می‌کردی! به زمین؛ به زمینی که جای خالی تمام پله‌ها را پُر کند. برای آرامشت سکوت بیاورد، برای تنهایی‌ات آغوش بگیرد و به وقت دلتنگی به پای حرف‌هایت بمیرد.
نه نمی‌شد این فکرهای عبث را از سر برانی، دیوار را کج کنی تا روی زمین به سقف چنگ بیندازی و دوباره، نام مرا بر زبان نیاوری... نه!
خوب می‌دانستم. از تو پَست‌تر نبود که از خودش، روی چهار رویای کودکی‌اش قدم گذارد وخاطره‌هایش را فراموش کند. باید می‌دانستی؛ به خودت که پشت می‌کنی آواره‌ای، از من که می‌گذری دنیا روی سرت آوار می‌شود. آواره می‌شوی‌و چهار پله در اندازه‌های‌مان از تنت کم می‌شود.
یکی از پاهایت که ساعت‌ها سایه‌اش بالای سَرمان سنگینی می‌کرد تا روی زمین خم می‌شود و تنت را بر زمین می‌کوبد. حالا باید چهار اشتباه زندگی‌ات را می‌شمردی، چهار بار برای خودت لباس سیاه می‌پوشیدی و چهار هزار هزار سال ِ دیگر، به جرم زندگی، زنده می‌ماندی و نفس می‌کشیدی....
من چهار پله بودم به اندازه‌ی خودم، سکوتم، تو و تنهایی بزرگم.
تو، یک آدم زنجیری که دیروز راس ساعت صفر پتو را از پاهایش کنار زد و تا امروز، همه‌چیزش را از دست داد.
mostafa robb
13/12/2009, 20:23
مردی با سایه‌هایش


خستگی از سر و رویم می‌بارد. عصر است. از سر کار به‌خانه بازمی‌گردم. باز همان راه بیست دقیقه‌ای هرروزه. این راه باریک جنگلی عصر که باشد تا بی‌نهایت قد می‌کشد. هی می روم و نمی‌رسم. امروز هنوز به پیچ هِسل‌انگن نرسیده‌ام که سرجایم خشکم می‌زند. در چند قدمی‌ام پیرمرد ِکت و شلوارپوشی جلو می‌آید. دوسه قدم کون‌خیز می‌ایستد. کیف سامسونت سیاه‌رنگش را به جلوهل می‌دهد و بعد زانوانش را. به‌ نوبت راست، چپ. قدم‌های نشسته‌اش کمی تند می‌شود. اندکی کون‌خیز. اندکی روی زانوان.
لحظه‌ای چشم‌هایم را با پشت دست می‌مالم. نه اشتباه نمی‌کنم. دُرست می‌بینم. پیرمرد خوش‌لباس مسنی است. پیراهن سفیدی به تن دارد. کراوات زده. حتا رنگ کراواتش را هم می‌توانم ببینم. سرمه‌ای است. درست همرنگ کت و شلوارش. کیف سامسونت سیاه رنگش را با دست راست به جلو هل می‌دهد. بعد زانوانش را به نوبت. راست، چپ. و آن‌گاه چند قدم کون‌خیز. انگار کودکی باشد در هیبتی مردانه.
قدم‌هایم سست و سست‌تر می‌شود. هنوز مرا ندیده است. نمی‌دانم وقتی مرا ببیند چه خواهد کرد. آیا بلند خواهد شد و به راهش ادامه خواهد داد، یا از من تقاضای کمک خواهد کرد؟ من چه خواهم کرد؟ دستش را خواهم گرفت، بلندش خواهم کرد و او را تا اولین ایستگاه‌پلیس راه خواهم برد؟ آیا به‌پلیس زنگ نخواهم زد که بگویم پیر‌مردی از خانه سالمندان فرار کرده است؟ نمی‌دانم. خودم و خستگی را فراموش می‌کنم. آن پیکر نشسته‌ی جنبان کیست آن‌گونه شیک و ُمرتب روی خاک؟ از کجا می‌آید؟ به کجا می‌کشاند آن تن‌خمیده را؟ تمرین مردن می‌کند؟ با خاک یکی‌شدن را تمرین می‌کند؟
نزدیک می‌شوم. باید قدش خیلی بلند باشد. قامتِ ِدولایش به شانه‌های من می‌رسد. موهای جوگندمیش مرتب و شانه زده است. صورت گرد و پف‌آلودش تراشیده. شروع می‌کنم با خودم کلنجار رفتن «به تو چه زن. راهتو بگیر و برو. بیکاری مگه؟ دلش خواسته با زانواش راه بره. سوئده وُ آزادی... کون‌خیز میره که میره. به تو چه؟ نه...نه! باید کمکش کنی. موبایل که داری، دربیار و ُ به پلیس زنگ بزن. حتمأ دچار آلزایمر شده و راه خونشو گم کرده...»
صدای درونی‌ام به یک شکل و آنچه چشم‌هایم می بیند به‌شکل دیگر کلافه‌ام می کنند. نمی‌دانم بروم و مرد را به‌حال خودش بگذارم یا به پلیس زنگ بزنم. چند قدم دیگر جلو می‌روم. او حالا مرا می‌بیند. بلافاصله و با دیدن من خودش را جمع و جور می‌کند. اول کیف سامسونتش را به‌جلو هل می‌دهد و کنار راه شنی، روی علف‌های پائیزی می‌گذارد. هنوز سبزند و خیس از بارانِ دم‌صبح. با آرامش و خونسردی تمام پاهایِ تاشده‌اش را با کمک دست‌هایش به‌سمت کیفش کشانده روبه‌روی آن چهار دست و پا قرار می‌گیرد. تمام مدت چشمش به من است. حالا که پشتش را به من کرده. باسن زرد و چروکیده‌اش شکل نصفه کدویِ خشک شده‌ای است با چند لکه‌ی قهوه‌ای پراکنده که از شلوارش بیرون زده.
طولی نمی‌کشد که هیکل بزرگ نشسته‌اش را با یک چرخش آنی و سریع به سمت من برمی‌گرداند و پشت به‌کیف سامسونت سیاه رنگش روی علف‌های خیس همان‌طور نشسته باقی می ماند.
«زنگ بزن! واسه چی؟ واسه که فرارکرده. از کجا؟ تو چی می‌دونی؟ تازه فرار کرده که کرده. دلش خواسته. لازم دیده که کرده. زنگ... شاید کمک می‌خواد. پیری و هزار درد بی‌درمون. یادت رفته چطوری مادرت هنوز پاش به پنجاه نرسیده راه می‌رفت و فایز می‌خوند و بین هر نیم‌مصرع می‌نالید که «پیری و هزار دردِ بی‌علاج.» کمک می‌خواد پیرمرد. نگاش کن!»
نگاهم را ازاو نمی‌دزدم. حتا حالا که توی چشم‌هایم زُل زده و انگار به من می‌گوید «خانم راهتان را بگیرید و بروید.» نگاهش را می‌بینم اما نمی‌روم. آهسته به او نزدیک می‌شوم. تصمیم خودم را گرفته‌ام. می‌خواهم بپرسم آیا به کمک احتیاج دارد، یا نه. هنوز دهانم را باز نکرده‌ام که با صدای محکمی می‌گوید: «خانم گرامی! مگر به شما نگفتم راهتان را بگیرید و ُ بروید؟»
یکه می‌خورم. چطور نگاهش آنقدر گویا حرف زده بود؟ کمی خجالت‌زده عذر می‌خواهم. اما پاهایم مال من نیست. عذر می‌خواهم و سر جایم باقی می‌مانم. پیرمرد همانطور خیره با چشم‌هایش حرفش را تکرار می‌کند. بدون صدا. بی‌کلام. «چرا گوش نمی‌کنی زن؟ مگه نمی‌گه برو، منو راحت بذار. راحتش بذار دیگه، برو! هزارتا کار داری توی خونه‌ات...»
نه،آن‌گونه نشستن نرم و راحت نمی‌گذارد بروم. طوری روی علف‌های خیس نشسته که انگار روی مبل راحتی توی اتاق گرمی لم داده و مزاحم نمی‌خواهد. زانوانش را توی دست‌هایش محکم گرفته است. ناگهان توجهم به‌دستهایش جلب می‌شود. باریک و کشیده‌اند. مثل انگشتان نوازندگان پیانو. بی‌اختیار دهانم را باز می‌کنم و پیرمرد را با پرسشم آشفته‌: «ببخشید آقا شما پیانیست هستید؟»
پلک‌هایش، چشم‌های گویایش را برای لحظه‌ای از نگاهم پنهان می‌کند. نمی‌دانم چرا ناگهان تردید درمن گم می‌شود. «ببخشید آقا اجازه میدید کنارتون بشینم؟» صدایش نرم و آهسته از پشت پلک‌هایش می‌آید: «بروید خانم. راهتان را بگیرید و بروید. اینجا جای نشستن نیست.»
می‌گویم: «پس چرا شما نشسته‌اید؟»
می‌گوید: «بروید! بروید خانم، بروید.»
همانقدر که تردید ندارم پیرمرد از جائی یا چیزی فرار کرده است، تردیدی ندارم که او پیانیست است. بدون توجه به‌التماس‌هایش، نرم وُ آهسته روی علف کنارش می‌نشینم. چشم‌هایش را باز می‌کند و به درخت‌های انبوه روبه‌روخیره می‌ماند.
- کنجکاوی نکنید خانم! می‌دانید که شما مزاحم من هستید. خانم گرامی!
- کنجکاوی نمی‌کنم. باور کنید.
- پس بلند شوید و راهتان را بگیرید و بروید. این هم برای من خوب است هم برای شما.
- شما مرد محترمی هستید و من...
پیرمرد سرش را کمی به سوی من برمی‌گرداند، ولی نگاهم نمی‌کند. نگاهش روی درخت‌های پائیزی خیره مانده است. ازآن فاصله نزدیک شکننده‌گی مرد را بهتر می‌بینم. پوست سفید دست‌هایش زیرچین وُچروک و خال‌های قهوه‌ای درهم، گم شده است. به موهای جوگندمی‌اش نگاه می‌کنم. انگار سال‌ها تاری را هم با خود نبرده باشند، موج می‌زنند از زرد و خاکستری. چشمم به کیف سامسونتش می‌افتد. مرد می‌بیند دارم به کیفش نگاه می‌کنم. یک دست را از روی زانوانش برمی‌دارد و به پشت سرش می‌برد و روی کیف می‌گذارد: «اگر خیال می‌کنید پولی در کاراست، اشتباه می‌کنید.»
می‌خواهم به او بگویم که من ابد به پول فکر نکرده‌ام، بلکه خود اوست که تمام ذهنم را پر کرده. اما پیرمرد به من فرصت نمی‌دهد و به گفتن ادامه می‌دهد: «خانم عزیز! شما کورخوانده‌اید!»
لفظ قلم حرف می‌زند. تمام مدت مرا شما و خانم خطاب می‌کند. حالات صورتش، بینی قلمی سربالایش، هیکل درشتش، پوست پیازیِ آفتاب نخورده‌اش به من می گوید که او اهل سوئد است.
حس عجیبی دارم. سرم می‌گوید: «ولش کن برو.» دلم می‌گوید: «بمون. پیرمرد به تو احتیاج داره.» آهسته و ناخواسته از جایم بلند می‌شوم. چند قدم برمی‌دارم. پاهایم مرا نمی‌کشند. سنگینند. دلم می‌خواهد برگردم و کنار مرد بنشینم. اما برنمی‌گردم. پشتم را به مرد می‌کنم و سعی می‌کنم نشان دهم که واقعأ قصد رفتن دارم. افق پشت درخت‌های کاج و بلوط مثل خطی سقفِ کوتاه آسمان را از سبزی انبوه جدا کرده است. نسیمی می‌وزد و گرمای لطیفی از لای درختان پرپشت روی گونه‌هایم جای می‌گیرد. همان‌طور که دردی می‌آید و دردی را می‌برد، فکری می‌آید و فکر دیگر را می‌برد. خستگی یک روز کار یکنواخت را فراموش کرده‌ام. دغدغه‌های عصرهای خانه را هم فراموش کرده‌ام ودارم به مردی فکر می‌کنم که در چند قدمی‌ام همان‌طور نشسته، زانوانش را در بغل گرفته و رفتنِِ مرا نگاه می‌کند. سرم را سوی آسمان بالا می‌برم.«ساعت چهار و‌ نیم عصر پنجم اکتبره، آسمون! ابرهاتو کجا بردی؟ ببار! بباری پیرمرد رام می‌شه.»
می‌ایستم و به عقب، به سمتی که پیرمرد نشسته است نگاه می‌کنم. دارد نگاهم می‌کند. نه آن‌طور که پانزده دقیقه قبل نگاهم کرده بود. حرف نمی‌زند. با سر اشاره می‌کند، «بروید!» با دست اجازه بازگشت می‌گیرم. با سر پاسخم می‌دهد، «بروید، خانم! به دنبال کار و زندگی‌تان بروید خانم!»
ادب را می‌شود در حرکات دست و سر و نگاهش دید. حتا وقتی با دست و سر و نگاه حرف می‌زند، لفظ قلم دارد. چرخش دست و سر و نگاهش خصمانه و بی‌ادبانه نیست. دست راستم را روی سینه‌ام می‌گذارم و با دست چپم التماس می‌کنم. می‌دانم صدایم را نمی‌شنود. با دست التماس می‌کنم، « به خاطر خدا آقا بذارید برگردم. تنهائی دونفره قشنگ‌تره".
انگار زبان دست‌هایم را فهمیده باشد، محکم و قاطع می‌گوید: «خانم گرامی! من تنها نیستم و شما حالا راهتان را خواهید گرفت و رفت!»
با صدا می‌گوید. دهانش را می‌بینم. نمی‌لرزد. دست‌هایش را می‌بینم روی زانوانش محکم در هم گره خورده‌اند. قدمی بطرفش بر می‌دارم: «اما شما در این جنگل، این ساعت روز...» حرفم را قطع می‌کند: «خانم گرامی! گفتم که من تنها نیستم. و ضمنأ مرا شما خطاب نکنید.»
جمله‌ی «ضمنأ مرا شما خطاب نکنید» را به فال نیک می‌گیرم و به پاهایم جرأت بازگشت می‌دهم. به مرد می‌رسم. کنارش می‌نشینم. مرد به هق‌هق افتاده است. دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم. سرش را روی دست‌های حلقه شده‌ی گِردِ زانوانش می‌گذارد. زیر دستم شانه‌هایش در خود مچاله شده‌اند. لحظه‌ای در سکوت می‌گذرد. آنگاه او دستی را از زیر سرش بیرون کشیده، به من اشاره می‌کند راهم را بگیرم و بروم.
بلند می‌شوم و می‌ایستم. «خانم! از جان من چه می‌خواهید؟ می‌خواهید به پلیس زنگ بزنید، بزنید، اما مرا به‌حال خودم رها کنید و بروید! شما مگر زبان مرا نمی‌فهمید؟ سوئدی نمی‌دانید؟»
زبانم بند آمده است. پاسخی ندارم. پاهایم خشک شده‌اند. بالای سر پیرمرد خشکم زده است. چوب خشک. انگار او حال مرا فهمیده باشد با صدای نرم و آهسته می‌گوید: «خانم گرامی! باور کنید من تنها نیستم و حالا راهتان را بگیرید و ُبروید.»
گنگ و آهسته پاسخش می دهم :
- من راهی ندارم آقا! من همه‌ی راه‌ها را گم کرده‌ام. من باید اینجا بمانم. پیش شما.»
- شما خیلی لجباز هستید خانم!
دوباره کنارش می‌نشینم. می‌دانم نرم شده است. دیگر گریه نمی‌کند. دستی را بالا می‌برد تا آب بینیش را پاک کند.
- معذرت می‌خوام که ناراحتتان کردم.
آب‌بینیش را بالا می کشد: «می‌دانید خانم! خوب می‌دانم شما خیال می‌کنید من پیر خرفتی هستم که یا راه خانه‌ام را گم کرده‌ام یا از خانه‌ام با یک کیف پرپول فرار کرده‌ام. شما کورخوانده‌اید، خانم گرامی. من نه از جائی فرار کرده‌ام و نه پولی به‌همراه دارم.»
لالم. چه باید بگویم؟ چه دارم که بگویم؟ من حتا نمی‌دانم چرا دست از سر آن پیرمرد فلج برنمی‌دارم. به خودم فشار می‌آورم تا خودم را توجیه کنم.
- به‌ دنبال پول نیستم. باورم کنید!
- پس به‌خاطر چه مانده‌اید و نمی‌روید؟
- به‌خاطر شما.
- به‌خاطر من؟ مگر شما مرا می‌شناسید؟
- نه! اما شما در این جنگل، تنها؟...
- من مرد جنگلم، خانم گرامی! مثل همه‌ی آدم‌ها موهای سرم را در جنگل سفید کرده‌ام.
گپج شده‌ام. گفته‌ی پیرمرد را نمی‌فههم. چگونه همه‌ی آدم‌ها در جنگل پیر می‌شوند. او که انگار به گیجی‌ام پی برده باشد، سری تکان می‌دهد وُ می‌گوید: «دنیا سراسر یک جنگل است. با درخت یا بی‌درخت توفیری ندارد. همه‌ی ما در جنگل به دنیا می‌آیم و در جنگل پیر م‌ شویم و در جنگل می‌میریم.
- و بعد؟
- بعد؟ نمی‌دانم.
«نمی دانم» را با آه کشیده‌ای همراه می‌کند و آنگاه بی‌صدا و آرام سرش را به سویم خم می‌کند و با چشم‌های خیره‌اش لبخند م‌ زند. از آن پائین روی علف‌ها آسمان بلندتر ازچند لحظه پیش، وقتی قصد رفتن کرده بودم به نظرم می‌آید. مرد ساکت است و به درخت‌های روبرو خیره. ناگهان سرش را تا کنار گوشم جلو می‌آورد و آهسته می‌گوید: «من فقط مردی هستم با سایه‌هایم. توی کیفم هستند. عکس سایه‌ها.»
توی سرم دنبال لبخندی می‌گردم. پیدا نمی‌کنم. با انگشت‌اشاره‌ی دست چپم، لبخندِ روی لب‌هایم را جستجو می‌کنم. باریکند. لب‌هایم جای لبخند ندارند. رنگشان را با نوک انگشتم حس می‌کنم. رنگ ترس می‌دهند. کبود. رنگ ناخن‌های انگشتان پیرمرد. تکانشان نمی‌دهد. روی زانوانش حلقه شده‌اند. «چند سالته دخترم؟»
صدایش نرم است. مثل ابریشم. «اگه منظورتون سال تقویمیه چهل و چند سال، اما اگه سال حسی منظور نظرتون باشه، تصور می‌کنم همسن و سال شما باشم.»
زانوان لغزنده‌اش را زیر دست‌هایش کمی جا به جا می‌کند. «نمی‌شه دخترم. نمی‌شه. عکس سایه‌ها رو فقط کسی می‌تونه ببینه که سال‌های تقویمی رو یکی بعد از دیگری پشت سر گذاشته و به صفحه‌ی آخر تقویم رسیده باشه. تو نرسیدی دخترم. تو نرسیدی. اما می‌رسی. چشم به‌هم بزنی می‌رسی. به صفحه آخر. وقتی رسیدی به خودت می‌گی «خطابه‌ی یاد‌بود این دفتر» و بعد کیفتو پر از عکس سایه‌هات می‌کنی و به راه می‌افتی. درست مثل من. کسی نمی‌تونه عکس‌هاتو ببینه. نه عکس‌ها رو، نه عکس سایه‌ها رو.»
دیگر لفظ قلم حرف نمی‌زند. نگاهش می‌کنم. چشم‌هایش در قلمرو شیطنتی غریب دور می‌خورد. به انگشتان باریکش نگاه می‌کنم. چه باریک و خوش تراشند.
- ببخشید فضولی می‌کنم! شما نوازنده‌اید؟
- بودم.
- نوازنده پیانو؟
- از کجا می‌دونی دخترم؟
می‌بینم که با انگشتان یک دست روی دست دیگرش ضرب می‌گیرد. به‌رقص می‌آیند انگشتان.
- ویوالدی است. چهار فصل. چهار فصل در یک فصل. فصل پیری.
- خیلی زیباست!
- چهار فصل؟
- نه! پیری!
- هوم...هوم..
دوباره ضرب می‌گیرد. آبراه باریک از انگشت شست دست چپش شروع می‌شود و در انحنای انگشت کوچک دست راستش، پایان می‌یابد. « از جنگل، به دریا رسیده است.» باد می‌آید. موج اوج می‌گیرد. انگشت‌ها بال می‌گیرند. بالا می‌روند. بالاتر. ناگهان مثل پرنده‌ی زخمی سقوط می‌کنند: «نه. دیگه نمی‌تونم. همه بهِم پشت کردن. حتا انگشتام.»
دست‌هایش زیر لرزش شانه‌های خم شده‌اش شل می‌شوند. زانوانش مثل دو کرم لاغرِ دراز چرخی می‌خوردند و روی زمین شلال می‌شوند. به سرعت روبرویش قرار گرفته و زانوانش را به حالت اول زیر دست‌هایم جمع می‌کنم و روی سنگفرش جاده روبه‌رویش می‌نشینم. دست‌هایش دو طرف بدنش آویزانند. پنبه‌ای و لرزان. هق‌هقش پیوسته و رقت‌بار است و صورت ژله‌ایش را سرخ‌تر و سرختر می‌کند.
- آرام باشید آقا! من شما را خوب می‌فهمم. درد شما را خوب می‌فهمم!
- درد؟ کدام درد؟ من دردی ندارم خانم گرامی!
- منظورم...
- منظورتان سوزش است. بله می‌سوزد. از سر تا پا می‌سوزد. دل می‌سوزد. دلم می‌سوزد... خرمن آتش است دلم. خانم! دست از روی دلم بردارید، می‌فهمید؟ بردارید!
پیرمرد زیر بار هق‌هق گریه‌هایش می‌لرزد. «سوز، خانم سوز. می‌فهمید؟» می‌گذارد دست‌هایم اهرم زانوانش باقی بماند و دست‌های پنبه‌ایش همان‌طور آویزان. می‌خواهم دست‌هایش را در میان دست‌هایم بگیرم و بگویم: «آقا امشب مهمان من باشید.»
نمی‌گویم. رقت گریه‌های مرد زبان گفتن را از من گرفته است. سرش مثل رأس مثلثی زیر چانه‌اش جای دارد. گوشت‌های صورت پف‌آلودش تا ضلع زیرین مثلث پائین کشیده.
- می شود لطف کنید و عکس‌ها را به من نشان دهید؟
با یک حرکت ناگهانی دست‌هایم را از روی زانوانش عقب می‌زند و خودش را به حالت قبل از گریه، در می‌آورد. متین و محکم. «کافیه خانم. گفتنی‌ها گفته شد. شما بروید و ورق‌های تقویمتان را بشمارید. عکسی در کار نیست.»
دیگر نگاهم نمی‌کند. با نوک انگشتانش خاک روی زانوانش را پاک می‌کند و با یک دست کیف سامسونت سیاه‌رنگش را به‌جلو هل می‌دهد. با دست دیگر زانوانش را به نوبت. راست، چپ. قدم‌های نشسته‌اش تند و تندتر می‌شود. چند قدم کون‌خیز، چند قدم با دست روی زانوان.
mostafa robb
13/12/2009, 20:24
ترکی بر دیواراتاق جنگ

 


حس رشک همه را برانگیخته بودم. همه‌اش تقصیر خودم بود. اما نه، واقعا چه می‌توانستم بکنم، شخص وزیر مرا به حضور طلبیده بود، از میان آن همه کارمند مرا و فقط مرا دعوت کرده بود که به دفتر کارش بروم. من یک کارمند جزء امور اداری که فقط کارم بایگانی نامه‌ها بود. وقتی اولین نامه محرمانه عمرم را دریافت کردم به حد کافی شوکه شدم. در اتاق محل کارم را از تو قفل کردم و یکبار دیگر به زوایایی اتاق نگاه انداختم.‌ نامه را به دست گرفتم و گشودم. پای نامه امضای خود وزیر بود و این تعجبم را دو برابر می‌کرد. وزیر مرا دعوت کرده بود که در روز و ساعت تعیین شده به حضورش بروم. البته معلوم بود که مرا همین طوری به محل کار وزیر راه نمی‌دادند پس هماهنگ شده بود که در روز مقرر، اتومبیلی به دنبالم بیاید. کافی بود در آن روز فقط آماده باشم. بی‌‌شک همه همکارانم به من رشک می‌بردند. موضوع نامه محرمانه به امضای وزیر لو رفته بود و یکباره مثل مین نفربر در اداره ترکیده بود. البته هیچ کدامشان موضوع را به رویم نمی‌آوردند. از حسدشان بود. اما از نگاهشان، از حرکاتشان و از نوع برخوردشان درمی‌یافتم که موضوع را جز به جز می‌دانند. حتا احتمالا وقتی مرا می‌دیدند توی ذهنشان نامه را کلمه به کلمه مرور می‌کردند و وقیحانه به چشم‌هایم زل می‌زدند. این می‌تواند مهمترین اتفاق زندگی یک کارمند اداری جزء باشد؛ دیدار با شخص وزیر. شاید شغل جدیدی در انتظارم بود. شاید به این ترتیب مدارک دانشگاهی بیهوده‌ام نیز به کار می‌آمد؛ کارشناسی در رشته ترمیم بناهای یادبود دوران جنگ که عملا جز برای افزایش حقوق به کار دیگری نیامده بود.
وزیر مرا با حضور خوانده بود و حالا به طرز غیر قابل وصفی جو اداره کوچکمان را علیه خودم احساس می‌کردم. حتا روزی که خبر ایستادن اتومبیل پلاک مشکی درست مقابل در اداره گوش به گوش چرخید این اتمسفر سنگین را بیش از هر زمانی حس می‌کردم. من آن روز با کت و شلوار اتو زده و موهای تمیز شانه خورده همه را غافلگیر کرده بودم. نگاه‌ها تغییر کرده بود و حس می‌کردم قدم نیز چند سانتیمتری نسبت به روزهای قبل بلندتر شده است. هر کس از جلوی در اتاقم می‌گذشت نگاهش را تندی از من می‌دزید و سریع ناپیدا می‌شد به جز آن منشی جوانی که تازه استخدام شده بود و با آن چشم‌های میشی رنگش لحظاتی در آن سوی در ایستاد و مرا در پشت میز فلزی کارم تماشا کرد. به من زل زده بود و لبخندی ملایم به لب داشت. هم‌چنان آن جا ایستاده بود تا آن که تیز در چشم‌هایش نگاه کردم و آن گاه رفت. وقتی که رفت، نفسی به راحتی کشیدم و چشمانم را برای تمدد اعصاب بستم. وزیر را تصور می‌کردم که پشت میز بزرگش نشسته است. در واقع فقط سر تاسش را می‌دیدم که در ارتفاعی بالای میز قرار گرفته و با حرکت سر مرا به نشستن در نزدیک‌ترین صندلی به آن میز دعوت می‌کند. میزی بزرگ و صندلی‌های راحتی که به موازات میز چیده شده‌اند. سر جنبان وزیر را تصور می‌کردم و اشاره‌ای که به من می‌کرد تا در نزدیک‌ترین صندلی به میزش جای بگیرم. صدای آرام کوبیده شدن در، مرا از تخیلم بیرون آورد. راننده وزارتخانه به دنبالم آمده بود. وزیر در انتظارم بود و باید سریع آماده رفتن می‌شدم. وزیر را پشت میز بزرگش تصور کردم و با سرعت کتم را از روی پشتی صندلی قاپیدم و از اتاق بیرون آمدم. به همراه راننده وزیر از راهرو گذشتیم و پله‌ها را پایین رفتیم. پله‌ها تمامی نداشت. بالاخره به طبقه همکف رسیدیم و از ساختمان اداره کوچکمان خارج شدیم. هوای سرد پاییز تنم را در برگرفت. ماشین پلاک مشکی درست جلوی ساختمان اداره پارک کرده بود. راننده پشت رل نشست و من جلوی چشمان حیران همکارانم ـ می‌دانستم همه سرهایشان را از پنجره‌ها بیرون آورده‌اند و مرا می‌پایند ـ سوار اتومبیل پلاک مشکی شدم. راننده بی‌توجه به من ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. من در اضطراب دیدن وزیر بودم و راننده مشغول رانندگیش بود که یادم آمد در اتاق را نبسته‌ام، مرخصی ساعتی درخواست نکرده‌ام و بدتر از همه کیفم را که درونش مدارک و سوابقم را چپانده بودم روی میز جا گذاشته‌ام. این‌ها برای راننده می‌توانست چه مفهومی داشته باشد؟ سعی کردم به روی خودم نیاورم اما بدون آن مدارک رفتنم بی‌فایده بود. به خاطر همین با راننده از امکان برگشتن و جا گذاشتن کیف صحبت کردم. راننده انگار که حرف‌هایم را نمی‌شنید، مشغول کار خودش بود. صدایش کردم. به سویم نگاهی انداخت. تازه متوجه شدم که او پیر است. چین‌ها، پیشانی و دور چشم‌هایش را احاطه کرده بود. موضوع را این بار به طور کامل برایش توضیح دادم. نگاه مهربانانه‌ای به من انداخت و گفت:«نگران نباشید. مشکلی پیش نمی‌آید. اما نمی‌توانیم برگردیم. دستور این است که شما را از اداره‌تان مستقیم به دفتر ملاقت‌های منشی سوم وزیر ببرم و از آن جا نیز به اداره بازگردانمتان.» همین را گفت و نگاه پیرش را از من گرفت. خواستم در دلم به او فحش بدهم اما هیچ فایده‌ای نداشت. مشغول رانندگی بود، من هم با خودم فکر کردم که اگر وزیر به مدرکی نیاز داشته باشد حتما قرار مجددی برای ارایه مدرک خواهد گذاشت. پیرمرد گفته بود نگران نباشم و گفته بود منشی سوم وزیر منتظرم است. منشی سوم وزیر، دفتر ملاقات‌ها، چیزی از این کلمات نفهمیده بودم. ساعتی بود که در راه بودیم و می‌دانستم همین حالا در اداره همه پشت سر من حرف می‌زنند. غیبت می‌کنند و پشت سرم صفحه می‌گذارند، هرچند اهمیتی هم نداشت. شخص وزیر مرا دعوت کرده بود و نام وزیر می‌توانست مهر سکوت به دهان هرکسی بزند حتا به دهان رییس اداره‌مان.
بالاخره به مقصد رسیدیم. راننده ماشین را به سمت ساختمان بلندی هدایت کرد. ماشین روبه‌روی دری توقف کرد و در کنار رفت و ما وارد پارکینگ شدیم. من به اشاره راننده از ماشین پیاده شدم. او حرکت کرد و در چشم بر هم زدنی غیبش زد. داخل جیب‌های کتم به دنبال نامه وزیر گشتم اما نامه همراهم نبود و حس کردم این اوج فاجعه است. تنها راهم این بود که خود وزیر را پیدا کنم. به دنبال راهی گشتم که از پارکینگ به سمت بخش اداری ساختمان برود. راه را پیدا نمی‌کردم، پارکینگ تودرتویی بود. نگهبانی را پیدا کردم و او از من کارت شناسایی خواست. به او همه چیز را توضیح دادم و از او نشانی دفتر وزیر را پرسیدم. او راهروی تیره‌ای را نشانم داد و از آن جا دور شد. راهرو به طبقات فوقانی ختم می‌شد و البته در نهایت در بالاترین طبقه به دفتر منشی سوم وزیر.
منشی وزیر خانم زیبایی بود که مودبانه از من خواست چند لحظه‌ای به انتظار بنشینم. با چند تلفن صحبت کرد و بعد اسمم را پرسید. در دفترش به دنبال اسمم گشت. اسم را که پیدا کرد رو به من کرد وگفت :«بله، درست است. اما این قرار ملاقات لغو شده. برای وزیر کاری پیش‌آمده و ایشان از وزارتخانه رفته‌اند. در ضمن کاری هم که با شما داشته‌اند برطرف شده. سیفون دستشویی اتاق جنگ ترک برداشته بود. قرار بود از تخصص شما برای ترمیم آن ترک استفاده کنیم. اما حالا تصمیم گرفته شده آن ساختمان تخریب شود. چه نیازی به اتاق جنگ است؟ تازه اگر جنگی هم دربگیرد می‌شود دوباره یک اتاق جنگ ساخت. ماشین را هماهنگ می‌کنم تا شما را به اداره‌تان بازگرداند. البته لطفا این موضوع بین خودمان بماند. آخر این موضوع محرمانه است.» توی مبلمان نرم اتاق منشی وزیر فرو رفته بودم و به تن برنزه منشی خیره بودم که از زیر لباس به چشم می‌آمد. لبانش را غنچه کرد. احساس کردم می‌خواهد از دور برایم بوسه بفرستد. بغضم گرفته بود، می‌خواستم گریه کنم. فکر کردم شاید در بغلش آرام بگیرم. او هم مرا نگاه می‌کرد. گوشی را برداشت و شماره‌ای را گرفت و بعد وقتی گوشی را گذاشت دوباره لبخند زد. از پشت میز کارش خارج شد و به طرفم آمد. در همین لحظه به مردی اشاره کرد که دم در ایستاده بود. مرد مرا همراهی کرد. با هم از اتاق منشی وزیر خارج شدیم. خودم را در راهرو یافتم. راهرو طویلی بود و مرد در کنارم راه می‌آمد. شبیه دوک نخریسی بود، پاهایش که خیلی کوتاه بود به نظر نمی‌آمد و راه رفتنش شبیه غلتیدن بود. تا دیواری از گرانیت سیاه همراهیم کرد. روبه‌روی دیوار ایستادیم. دکمه‌ای را فشار داد و دیوار کنار رفت. آسانسور بود. چند دقیقه بعد توی ماشین بودم. دلم نمی‌خواست به اداره بروم. به راننده گفتم که مرا به خانه‌ام برساند. آدرس آن جا را به او دادم اما باز با آن چشمان پیرش نگاهم کرد. فقط چروک‌های زیر چشمش را می‌دیدم. عذرخواهی کرد:«دستور است که به اداره ببرمتان.» از او تشکر کردم و گفتم که همین جا پیاده می‌‌شوم. تحمل اداره را ندارم. گفتم که همان جا نگه دارد. اما بازهم عذر خواهی کرد:«فقط می‌توانم جلوی اداره پیاده‌تان کنم. دستور است.» و ساعتی بعد که دیگر وقت اداری تمام شده بود جلوی اداره بودیم. مرا پیاده کرد و در خیابان‌ میان ماشین‌ها ناپدید شد. هیچ چشمی نبود که برگشتنم را نگاه کند. همه کارمندها رفته بودند. نگهبان اداره نیز راهم نمی‌داد. گفتم در اتاقم بازمانده، انگار اصلا متوجه ملاقاتم با وزیر نشده بود. با اصرار زیاد توانستم راضیش کنم که بگذارد به اتاقم بروم. پله‌ها را بالا رفتم و در کوران بادی که به خاطر بازماندن پنجره اتاق ایجاد شده بود پشت میزم نشستم. توی صندلی فرو رفتم به طوری که فقط سرم از میز بالاتر بود و چشمانم را بستم. به چشم‌های میشی خانم منشی جدید فکر کردم و به اسمش که هر چه سعی کردم به یادم نیامد. اما اسمش هر چه بود مرا یاد ترک سیفون دستشویی توالتی می‌انداخت که احتمالا وزیر وقتی که با پاهای از هم گشوده و شلوار پایین کشیده رویش می‌نشیند لب‌های سرخ منشی سومش را به یاد می‌آورد و شاید نامه محرمانه‌ای که به متخصص ترمیم بناهای یادبود دوران جنگ نوشته است.
mostafa robb
13/12/2009, 20:25
مُردن روی دور کُند


حتماً وقتی که من تازه دارم روی دور کند می‌چرخم، پدرم وارد می‌شود. اول پدرم وارد می‌شود و بعد مادر و خواهرم. و بعد همه‌ی فامیل که تا فرودگاه هم رفته‌اند دنبالشان. ولی من دارم روی دور کند تاب می‌خورم. آنقدر تاب می‌خورم که نگو. انگار که هر چه پول خورد داشته‌ام، ریخته‌ام داخل یک دستگاه بازی. و مادرم. مادرم که هم‌چنان بی خبر است مدام توی راه پله به همراهان می‌گوید: بفرمائید، تو رو خدا بفرمائید.
و ممکن است پایش بگیرد به یکی از کفش‌ها و بخواهد که بیفتد. بعد چند نفر که دوام نمی‌آورند، همان دم در، روی کفش‌های نامنظم پس می‌افتند. پدرم با مشاهده‌ی جنازه‌ام می‌گوید: این مسخره‌بازی‌ها چیه که در آوُردی؟ اگر می‌خواستی خودت را بکشی، می‌رفتی توی اتاقت. نه، راستش این‌ها را نمی‌گوید، این‌ها چیزهایی است كه من دلم می‌خواهد بگوید. چیز دیگری كه دلم می‌خواهد این است كه یک نفر بیاید و خبر مرگ پدرم را یک‌دفعه به من بدهد و من هم با قیافه‌ای که شبیه رشته کوهی محکم است به کسانی که دور و برم هستند، بگویم، پدرم مُرد. جوری که همه فکر کنند من عجب مخروط استواری هستم. پدرم این‌ها را نمی‌گوید. دو دستی می‌زند توی سر ِ خودش. دقیقا دو دستش را می‌برد بالا و می‌زند توی سر ِ خودش. جوری‌که زاویه‌ی زیر کتفش نزدیک به صد و هشتاد درجه می‌شود. و چند لحظه‌ی بعد، دوباره این‌کار را انجام می‌دهد. البته این بار برای این که مطمئن شود، کلاه گیس‌ش هنوز سر جایش قرار دارد. خواهرم هم هست. دو تا گلوله‌ی دستمال را، با هر دو دست گرفته زیر یکی از چشم‌هایش. جوری گریه می‌کند که آرایش‌ش پاک نشود. دیگر چیزی از کودکیش یادش نمی‌آید. آنقدر عاقل و فهمیده شده است که نگو. حالا به یک برنامه‌ی زمان‌بندی شده‌ی موفق شبیه است. فقط بچه‌ها هستند که از لای دست بزرگتر‌ها، بی‌خیال، می‌دوند داخل و صف می‌کشند. انگار که منتظرند، نوبتشان شود. ایستاده‌اند تا دور خوردن من تمام شود و بیایم پایین.
بعد زن همسایه که بیشتر شبیه به یک مارک آرایشی معروف است وارد می‌شود و لابه‌لای صداها، گم می‌شود. آخرین بار زیر حجم رنگ‌ها، داشت می‌پوسید.
و حالا چند دقیقه‌ای است که من دارم روی دور کند می‌چرخم. هنوز کسی جرات نزدیک شدن به لبخند مدورم را پیدا نکرده است. هر چند، اگر کسی جرات کند و بیاید و پاهایم را هم بگیرد، با احتساب این‌که پنکه‌ی سقفی قرار است به حرکتش ادامه دهد، من بین دست‌هایش و پنکه چلانده خواهم شد. و از آن‌جایی که مرده احتیاج به آرامش دارد، همه شروع می‌کنند به طرزی رقت‌بار به این صحنه نگاه کردن و شروع می‌کنند به آه کشیدن. و بالاخره آن یک‌نفر مجبور می‌شود که پاهایم را ول کند.
اول فکر می‌کردم می‌توانم طنابی پیدا کنم که بعد از این که خودم را با آن از یک‌جایی از سقف آویزان کردم – البته بعد از این‌که همه‌ی فامیل را برای یک‌شام خانوادگی دعوت کردم– با جنازه‌ام تاب بخورد. ولی این فکر از اولش هم غلط بود. هر طنابی هم که باشد و هر چه قدر هم که دور خودش پیچ و تابش بدهم، باز هم وقتی از آن آویزان شوم، چند تا چرخ بیشتر نخواهم زد و بعدش دیگر مشاهده‌ی جنازه‌ام، آن‌قدر دردناک نخواهد بود. البته یک‌بار هم به سرم زد میله‌ی بارفیکس را ببندم به چهارچوب در اتاقی که رو به هال باز می‌شد و طناب را هم ببندم به آن. و عملا هم این‌کار را کردم. طناب را گره زدم و از آن آویزان شدم. مشکلی وجود نداشت. حتا ، راحت‌تر از آن‌چیزی که فکر می‌کردم، داشتم می‌مردم. البته کمی هم در محاسباتم اشتباه کرده بودم و هنوز پاهایم روی زمین قرار داشت. میله‌ی بارفیکس را شل کردم و تا جایی که می‌توانستم بالاتر بردم. از بالا فقط به اندازه‌ی رد شدن طناب از روی میله و از پایین درست به اندازه‌ی من جا داشت. ولی اوضاع خیلی بهتر از دفعه‌ی قبل شده بود و این بار فقط نوک پاهایم به زمین می‌رسید و سردی را لمس می‌کرد. گردنم کاملا به میله چسبیده بود. انگار که به طرز معجزه آسایی از خود میله آویزان شده بودم. با اجرای بی‌نقص این تردستی و یکی دوتا ریزه‌کاری دیگر، می‌توانستم خودم را به اولین سیرک ِ این نزدیکی‌ها، معرفی کنم. برای مردن هم، فقط کافی بود که یک جهش کوتاه به بالا داشته باشم و پاهایم را زیر شکمم جمع کنم و چند لحظه‌ای را به این فکر کنم که مردم چرا این همه کاهو را می‌گذارند لای ساندویچ؟
البته من این‌کار را هم کردم. یعنی بعد از یک جهش کوتاه به بالا، پاهایم را زیر شکمم جمع کردم و آن‌ها را با دست‌هایم گرفتم و به این فکر کردم که مردم چرا این همه کاهو را می‌گذارند لای ساندویج؟ ولی این فکر از اولش هم غلط بود. با اولین سرفه، نوک پاهایم را به زمین نزدیک کردم و بعد محکم چسباندم‌شان به چهارچوب شیری رنگ و روغنی در اتاق. زبری طناب، روی گردنم بالا و پایین می‌رفت. با دست آزادم، طناب را از دور گردنم باز کردم و خودم را روی زمین انداختم. ولی خواهرم هیچ وقت نتوانست درست مثل من آن کار را انجام دهد.
آن وقت‌ها که بدون دردسر بچه بودم، پاهایم را می‌گذاشتم دو طرف چار‌چوب در اتاق خانه‌ی قبلی و از آن می‌رفتم بالا. مادرم همیشه قضیه الگوبرداری را پیش می‌کشید. بله، دقیقا کلمه‌ی الگوبرداری را به کار می‌برد و من خنده‌ام می‌گرفت. تنها تصوری که من راجع به خواهرم داشتم، این بود که بنشیند پشت یک بولدوزر و همین‌طور که دارد یک مشت ساختمان نیمه کاره را می‌فروشد، لبخند بزند و بعد هم بدهد یک پس‌زمینه‌ای که چند تا مرغ ماهی‌خوار، دارند توی غروب حرکت می‌کنند، بندازند پشتش. البته نمی‌دانم این تنها تصوری بود که داشتم یا نه؟ ولی خب، من هم بهترین نقطه‌ای را که به نظرم می‌رسید، انتخاب کردم. کسی که پنکه را آورده بود، با لباس مکانیکی یک‌دست آبی، با فاصله‌ی چند متر از من ایستاده بود و خطوط موزائیک‌های مربع شکل از زیر پاهایش تا انتهای سالن می‌رفت. بیشتر به یک کارت پستال صنعتی شبیه بود، تا یک آدم وسط سالن خانه‌ی ما. یک‌آن به نظرم رسید که خودم را نکشم و شروع کنم به پول در آوردن. آنقدر زیاد پول در بیاورم که نگو.
کارت پستال صنعتی اصلا نپرسید که پنکه‌ی سقفی را وسط زمستان برای چه می‌خواهید؟ گفتم: می‌دونی، بالاخره باید یه‌جایی این لباس‌ها رو خشک کنیم، وسط زمستون نمی‌شه چیزی رو بند انداخت، می‌دونی که؟
کارت پستال صنعتی گفت: اوهوم...
این مسخره‌ترین دلیلی بود که می‌توانست در این خانه عنوان شود. سر و‌ وضع خانه، بیشتر شبیه به یک حساب بانکی محرمانه، توی سوئیس بود. و تصور این که شرت و شلوار ِ ساکنان خانه روی پنکه‌ی سقفی تاب بخورند و گه گاه هم چندتایی‌شان که هنوز خیس هستند، در بروند و بچسبند به پنجره‌ی پذیرایی و یا در دور ِ بعدی به در یخچال، خیلی سخت بود.
_ می‌دونی می‌خوام خیلی محکم باشه، چون روش پتو هم می‌ندازیم.
پرده‌ی پذیرایی را کشیدم. دوباره به نظرم رسید که هیچ مشکلی نیست. و به این فکر کردم که می‌توانم با نصب چند چراغ و پرژکتور رنگی روی پره‌های پنکه، یک رقص‌نور، مربوط به یک پارتی شبانه را، کارگردانی کنم.
حالا پنکه در فاصله‌یی شصت و پنج سانتی متری از سقف قرار داشت و با احتساب آویزان شدن جنازه‌ی یک متر و هشتاد و دو سانتی متری من، در عمودی‌ترین حالت ممکن از آن، یک متر و پنجاه سانتی متر از سطح زمین بالاتر بود. سعی نکنید که این اعداد را جمع ببندید و از آن نتیجه‌گیری کنید، چون این سقف، به اندازه‌ی کافی بلند است. جایی شد، بین پنجره‌ی پذیرایی و گچ‌بری‌های سقف به اضافه‌ی یک جعبه‌ی کلید، کنار کلید چراغ‌های سالن. جایی که می‌توانست در لحظه برخورد، بیشترین ضربه‌ی روحی را به مدعوین وارد کند. هر چند من همیشه دلم می‌خواست که خودم را از یک‌جایی بیندازم پایین. یعنی دلم می‌خواست اگر روزی خودم را از یک‌جایی انداختم پایین، سطح برخورد، وسط یک اتوبان شلوغ باشد. این‌جوری می‌توانستم با خیال راحت، زندگی چند نفر را به خطر بیندازم و کلی مشکل ایجاد کنم.
حالا دارد صدای پاهای‌شان نزدیک می‌شود. یک لحظه لیز می‌خورم. کلید پنکه را می‌زنم. می‌روم بالا و چند دور جای پاهایم را روی چهار‌پایه عوض می‌کنم تا بالاخره، گره‌ی طناب که به وسط پنکه وصل است، دور گردنم چفت می‌شود. بعد چهار پایه زیرم را خالی می‌کند. یک کم نور و یک نفر، از در می‌آید تو. چراغ‌ها را خاموش کرده‌ام. تمام تنم پشت هم تکان می‌خورد. خُرده‌های گچ از کنارم می‌سُرد پایین. کسی توی شب تکان می‌خورد و می‌گوید: الان چراغ رو روشن می‌کنم. تو رو خدا بفرمائید.
ناگهان دور می‌گیرم و این باعث می‌شود که تکان پاهایم را کمتر احساس کنم. انگار که یک‌نفر هر چه پول خورد داشته ریخته است داخل یک دستگاه‌
بازی و من را نشانده رویش. پنکه سریع‌تر می‌چرخد و شروع می‌کند به ‌لت‌و‌پار کردن هوا. هنوز دور و برم تاریک است. بعد من و طناب از پنجره رد می‌شویم. و من برای اولین بار بدون به راه انداختن سر و صدا توی راه پله، از طبقه‌ی چهارم به حیاط می‌رسم و بچه‌ی همسایه را می‌بینم که دارد با کامیونش بازی می‌کند.
mostafa robb
13/12/2009, 20:26
سه داستانک

 


خط شکسته
خط شکسته لنگ لنگان رسید به چندتا خط خمیده که آرام و خرامان راه می‌رفتند، گه‌گاه هم قری به کمر می‌دادند و خنده‌ای از بالا. خط‌های خمیده با دیدن خط شکسته شروع کردند به عیب و ایراد گرفتن.
- وای! من‌رو ترسوندی...
[Only registered and activated users can see links]
- تیزیه تیزی... کولاش چه تیز و زشته.
[Only registered and activated users can see links]
- شریخ شریخ راه رفتنش... چه سروصدایی داره!
«هه هه، ها ها، ما همه به تو می‌خندیم!»
- هووش کنید بچه‌ها...
هوو... هوو..... هوو..........
از این همه هوو کردن، بادی درست شد و خط شکسته را با خود برد، خط شکسته چون بادبادکی رها بر پهنه آسمان بال بال می‌زد.

نقطه
نقطه خسته شده بود، پس رفت و رفت تا شد خط...
- آقای قصه‌گو!
- کی بود صدا زد؟!
- منم خط؟! م‌ خواهم خودم داستان را بازگو کنم.
- بفرما!
آره من شدم خط و یک آدم دوست داشتنی مثل خودت چند تا شاخه بهم اضافه کرد و شدم یک درخت. معلم ریاضی هم جای عدد یک. پادشاه مغرور هم خط را به مرز تبدیل کرد...
- چه بد!
دیگر کلافه شدم و سه بار به این طرف و آن طرف افتادم و شدم مثلث! سرعتم زیاد شده بود! دویدم و دویدم... از دوچرخه و ماشین هم جلو زدم حتی هواپیما!
- این یکی خالی‌بندی بود، نه؟!
ای بگی نه گی... قصه‌ست مثل قصه‌های جن و پری! ولی بازم خسته شدم و به یک طرف دیگر هم افتادم تا شدم مربع! خیلی سنگین شدم، سنگینِ سنگین. سرعتم خیلی کم شد. تنبلِ تنبلا شده بودم و لنگ ظهر از خواب بیدار می‌پریدم.
- آدم تنبل حداقل ضرری به کسی نمی‌زند!
اَه اَه... اَه... بد بود خیلی بد! عصبانی شدم و چهارتا گوشه خودم را برش زدم. شدم هشت ضلعی. تق و تق و تق راه می رفتم، اینقدر تق و تق کردم و رفتم تا گوشه‌هایم صاف شد.
حالا دارم قل می‌خورم، ناجور دارم قل می‌خورم... شدم یک گلوله بزرگ برف و دارم می‌رم خونه خاله... راستی خونه خاله کدوم وره؟!
من کجا هستم؟
من تو کوچه و بازار گم شدم، نمی‌دانم چه باید کرد؟
آهان یافتم! می‌توانم خودم را روی کاغذ پیدا کنم، آقا معلم می‌گفت: «هر شکلی را بخواهید می‌توانید با نقطه روی محور خط پیدا کنید!»
این یک نقطه، ولی من درازترم!
این دوتا نقطه به هم وصل می‌کنم، شد یک خط. ولی من پهن‌ترم!
حالا با دو نقطه دیگر می‌شوند چهار نقطه و دو خط. سر هم شدند یک مستطیل. ولی بازم شبیه من نیست! آخه من دست و پا دارم، از همه مهمتر کله‌ام!
خب این چندتا نقطه برای یک کله کچل، با دماغ و دهن، دو ابرو... چشمام مثل گردو، لب مثل غنچه! چندتا نقطه هم برای دستام. با این چندتای دیگر پاهام هم درست شد.
وای... خدای من! خودِ خودمم، لذت می‌برم. شما هم که دارید می‌خوانید، می‌بینید این منم؟!
ولی چه بد... آخ چه سخت شد باز... الان من توی کدام کوچه‌ام؟! توی کدام خیابان؟!
mostafa robb
13/12/2009, 20:27
موضوع ِ همچنان مبهم نان


دكتر دست‏هاى لرزانش را روى میز گذاشت و گفت: «بله! او از همه آروم‏تره. كارى به كار دیگران نداره. نمى‏بایست مى‏آوردنش اینجا. البته گاهى به سرش مى‏زنه و لباساشو پاره مى‏كنه یا چیزهاى دم دستشو مى‏شكنه، ولى به‏نظرم او بیشتر افسرده‏س تا بیمار روانى. این آدم‏ها این‌جا كه میان، بدتر مى‏شن.»
به جوانى فكر مى‏كردم كه از دو ساعت پیش، در گوشه حیاط به یك نقطه خیره شده بود. در مدتى كه از بخش‏هاى تیمارستان بازدید مى‏كردم و یادداشت برمى‏داشتم، از جایش تكان نخورده بود. به او فكر مى‏كردم كه دكتر گفت: «اسمش اسماعیله.»
- توى این هوا سردش نمى‏شه؟
- نه!
ساكت و بى‏حركت به كنج اتاق زُل زد. به‏حدى دور افتاد كه گفتم:«چایى‏تونو میل كنین آقاى دكتر!»
لرزیدن فنجان چاى را در دستش مى‏دیدم. پلك‏هایش مدام مى‏پرید. پیر نبود، ولى صورتش پر از چین و چروك بود. گاهى ابرو یا لب و گونه‏اش بر اثر تیك عصبى مى‏پرید. از پشت شیشه به اسماعیل نگاه كردم. دكتر گفت: «هفت سال پیش كه خدمت نظام وظیفه‏اش تموم شد، به ده برگشت. مدتى بیكار بود یا خودشو با كارهاى بى‏نتیجه و وقت‏پركن سرگرم كرد. بالاخره تصمیم گرفت دِه رو ترك كنه. توى نصیرآبادِ اهر زندگى مى‏كرد. او هم مثل اكثر جووناى دِه به این نتیجه رسیده بود كه نمى‏تونه كار خوب و پُردرآمدى توى تبریز و شهرهاى اطراف پیدا كنه و بهتره بیاد تهران.»
ساكت شد و لبخندى زد: «اصلاً دوست دارین چیزى درباره‏اش بدونین؟»
- خیلى زیاد! من براى تهیه یه گزارش كلى آمدم اینجا، ولى شخصاً دوست دارم درباره بیمارها بشنوم تا در مورد امكانات تیمارستان. بیمارها برام جالب‏تر از لیست تجهیزات و نحوه اداره اینجا هستن.
- بله! توى تهران یكى دو ماه عملگى كرد. این كار چنگى به دلش نزد؛ بعد شاگرد نونوایى شد؛ توى یك نونوایى بربرى. طبق تحقیقات سه نفر از كارآموزان ما، شاطر كه در عین حال صاحب نونوایى هم بود، بهشون بد و بیراه مى‏گفت، سرشون داد مى‏كشید، جلوى دیگران تحقیرشون مى‏كرد. خود صاحب‏نونوایى به یكى از دانشجوهاى كارآموز گفته بود: «خیلى خجالتى و كم‏حرف بود؛ كم‌روتر از دختراى چهارده‌ساله. زودرنج هم بود. تا چیزى بهش مى‏گفتم، چند دقیقه بعد اشك تو چشماش جمع مى‏شد. فقط دو ماه پیشم كار كرد.»
دكتر،نگاه غمگینى داشت. چشم‏هایش درشت بود و رنگش تركیبى از خاكسترى و سبز و عسلى بود، ولى در نگاهش تنهایى و غربت خوانده مى‏شد. گفت: «اگر علاقه دارین بقیه‏شو هم مى‏گم!»
- بفرمایین!
- توى نونوایى بعدى، رفتار شاطر و برخورد صاحب‏مغازه بد نبود، اما شرایط كار و زندگى واقعاً سخت بود. اسماعیل و دو كارگر دیگه، شب‏ها توى نونوایى تنگ و كوچیك مى‏خوابیدن. از گرما له‏له مى‏زدن ولى صاحب‏كار حاضر نمى‏شد یه كولر آبى براشون بخره. نونوایى توى خیابون روزولت بود. مى‏دونین كه! این خیابون روز و شب نمى‏شناسه. روزها سیل بى‏سر و ته همه‏جور ماشینه، شب‏ها هم مى‏شه مسیر كامیون‏هاى حمل بار و زباله، گشتى‏هاى پلیس و تریلرهاى تیرآهن و سیمان و آجر. سر و صدا به‏حدى بود كه باز گذاشتن در و پنجره، یعنى صرف‏نظر كردن از خواب. به‏جاش هواكش رو روشن مى‏كردن. سر و صداش، دیوانه‏كننده بود، اما یه حُسن داشت: صداش یكنواخت بود و بعد از چند دقیقه، به‏صورت آهنگ ثابت و پیوسته‏اى درمى‏اومد. صاحب‏نونوایى از یك نظر دیگه هم غیرقابل تحمل بود: توقع داشت كارگرها بیشتر از حد معمول كار كنن. كسى بر این موضوع نظارت نمى‏كرد؛ جایى هم براى شكایت كارگرها وجود نداشت - اگر هم داشت، اسماعیل و بقیه خبر نداشتن. وقتى از زیادى كار به صاحب‏نونوایى شكایت مى‏كردن، خیلى ساده مى‏گفت: «كسى مجبورت نكرده اینجا بمونى. اگه كارت سخته، خُب برو یه جاى دیگه!» مى‏دونست كه كارگرهاى غریب و بى‏كسش هیچ‏جا نمى‏تونن برَن. این‌ها توى پرونده هم ثبت شده. دو دانشجوى رشته روانشناسى به‏عنوان پروژه روى اون كار كردن. نوشته‏هاشون دقیق‏تر از تحقیقات كارآموزها بود.»
موقع حرف زدن، به من نگاه نمى‏كرد؛ گویى با خودش حرف مى‏زد و مخاطبى نداشت. اسماعیل همچنان نشسته بود و بى‏حركت و ساكت به همان نقطه اول نگاه مى‏كرد: «بعد از شش ماه، تصمیم گرفت كارشو عوض كنه. به‏واسطه یكى از قوم و خویش‏ها با یك بقال صحبت كرد تا توى مغازه‏اش كار كنه. بقال از اهالى آذرشهر بود. ظاهراً مرد خوش‏خلق و باملاحظه‏اى هم بود. توى پستوى بقالیش، غیر از تختخواب و وسایل ابتدایى زندگى، بخارى، آبگرمكن دیوارى و كولر هم داشت؛ حتى یك دوش حمام هم توى توالت روبه‏راه كرده بود. از نظر جوون غریبى مثل اسماعیل كه براى زندگى احتیاج زیادى به یك محل خوب داشت، كار توى اون بقالى ایده‏آل بود و یك بخت كاملاً استثنایى به‏حساب مى‏آمد. بقال همون‏موقع شاگرد دیگرى داشت كه یك ماه و نیم بعد به خدمت سربازى مى‏رفت؛ بنابراین اسماعیل مى‏بایست این مدت رو صبر مى‏كرد. در چنین اوضاع و احوالى، اتفاقى افتاد: تا جایى‏كه تونستیم از حرف‏هاى پرت و نامفهوم خودِ اسماعیل بفهمیم، یك روز صبح، دختر كوچك‏اندام و لاغرى آمد و توى صف اون‏هایى ایستاد كه منتظر یك نون بودند. اسماعیل از ظاهر دختر فهمید كه باید كارمند اداره یا شركتى باشه. ما این‌جا عكس‏هاى زیادى براى كارهاى تحقیقاتى داریم، از جاهاى مختلف؛ روزنامه‏ها و مجله‏ها، مخصوصاً عكس هنرپیشه‏ها، عكس بیمارهاى زن، و افراد دیگه. از روى عكس‏هایى كه نشونش دادیم، نتیجه گرفتیم كه اون دختر تقریباً بیست ساله بوده؛ با چشم‏هاى درشت و گرد و لب و دهان كوچك، و معصومیت كودكانه‏اى در چهره و نگاه. بیشتر به یك دخترك قدكشیده شبیه بوده تا یك دختر جوان. شاید طبق معیار بعضى‏ها، خیلى زیبا نبود، اما در مجموع به دل اسماعیل نشست. محو تماشاى دختر شد. صداى شاطر در گوشش طنین انداخت: «حواست كجاست! كارتو بكن!» اسماعیل دچار مشكل شده بود: از یك‏طرف دلش مى‏خواست خدمتى به دختر بكنه و خیلى زود یك نون بهش بده؛ از طرف دیگه دوست داشت دختر ساعت‏ها اون‌جا بمونه تا نگاهش كنه. بالاخره دختر نون رو گرفت و رفت و اسماعیل با حسرت دور شدنش رو نگاه كرد. اون‏روز چند دفعه یاد دختر افتاد و قیافه‏اش را به‏یاد آورد. فردا و پس‏فردا كه باز هم دختر رو در همون ساعت توى صف دید، احساس لطیف‏ترى نسبت بهش پیدا كرد. شب‏هاى بعد، میلى به حرف زدن با همكاراش نداشت؛ درعوض، دلش رو با یاد دختر و آمدن و رفتنش خوش مى‏كرد. چنان تحت تأثیر این احساس و اون دختر ناشناس قرار گرفته بود كه مدام از خودش مى‏پرسید: «یعنى باز هم می‌آد؟» جوون بیچاره امید زیادى داشت كه جواب این سؤالش مثبت باشه، چون چیزى توى دلش در حال جوونه زدن بود؛ انگار شعله‏اى فضاى یكنواخت و تاریك زندگیش رو روشن كرده بود. انتظارش براى دیدن دختر بى‏سابقه بود و هر شب قوى‏تر مى‏شد. روز چهارم از ساعت پنج صبح منتظر بود. هر دقیقه به امید دقیقه بعد مى‏گذشت، تا بالاخره دختر مثل رؤیایى از یك حقیقت شاید هم حقیقتى از یك رؤیا، در مقابل چشم‏هاش توى صف ایستاد. تبسمى غیرارادى روى لب‏هاى اسماعیل نشست و موج شادى از سراپاى وجودش گذشت.»
ساكت شد. سكوتش طولانى شد. ظاهراً مرا از یاد برد. چند دقیقه كه گذشت، حوصله‏ام سر رفت: «بعد چى شد آقاى دكتر؟»
- اسماعیل طبعاً آدم نگرانى بود. بیشتر وقت‏ها امیدها و شادى‏هاى زندگیش با دغدغه و احساس عدم‏امنیت همراه بود. همیشه سایه‏اى از چیزهاى شوم، زشت و پُرابهام وجود داشت كه اجازه نمى‏داد دلخوشى‏هاش به نتیجه برسه. مى‏ترسید مبادا لحظه‏هاى خوشش رو با یك اتفاق هولناك و غیرمنتظره از دست بده - این چیزها را اون سه تا كارآموز خیلى خوب از زبونش بیرون كشیدن. به هر حال این دفعه هم، خوشحالى آرام‏آرام جاش رو به اضطراب داد: اضطراب به‏دست نیاوردن، باختن و از دست دادن. با خودش مى‏گفت: «من كجا و اون كجا؟ مگه توى خواب دستم بهش برسه.» فردا پنجشنبه بود و دختر اون‏روز و روز بعد نیامد. اسماعیل به‏شدت احساس دلتنگى كرد. ساعات بیكارى، بیرون مى‏رفت و بى‏هدف در خیابون‏ها قدم مى‏زد؛ زمانى هم كه توى نونوایى بود، خودش رو با چیزهاى دور و برش یا حرف زدن با همكاراش سرگرم مى‏كرد. با تمام این احوال، مى‏خواست خودشو مجاب كنه كه دختر باز هم می‌آد. امیدش بی‌جا نبود: صبح شنبه دختر رو دید. اسماعیل حالا انگار دنیا رو در دست‏هاش گرفته بود؛ حتى تصاحب تمام دنیا هم با این شوق برابرى نمى‏كرد. هیچ تعریفى براى این احساس زیبا نداشت. خوشحالیش رو بروز نداد. روزهاى بعد هم شادیش رو پنهان كرد. اگر هم مى‏خواست حرفى از این بابت بزند، نمى‏دونست چه‏طور توضیحش بده. مطمئن بود كه اگر حرف بزنه، بهش مى‏خندن، دستش مى‏ندازن و براش لطیفه مى‏سازن. درمقابل، به خودارضایى پناه برد. ببینید! من خودم ذاتاً مذهبى‏ام. زندگى بدون ایمان و اعتقاد و راز و نیاز با خداوند برام معنى نداره، ولى در این مساًله خاص و حرفه‏اى سعى مى‏كنم جنبه‏هاى اخلاقى و مذهبى رو یك‏طرف بگذارم و جنبه‏هاى واقعى زندگى آدم‏هاى محرومیت‏كشیده رو یك‏طرف دیگه.
بعد از چند لحظه سكوت، گفت: «باز هم چاى میل دارین؟»
- بله، اگه زحمت نیست.
زنگ زد. اسماعیل همان‏جور بى‏حركت و خیره مانده بود. چاى كه آوردند، دكتر سرفه‏اى كرد و ادامه داد: «تمام دلخوشى اسماعیل، دیدن دختر و خودارضایى با تصور او بود. امان از این تصویرسازى‏ها! هر چه بشر مى‏كشه، از این تصویرها مى‏كشه! چنان به دیدن دختر دل خوش كرده بود كه از پنجشنبه و جمعه متنفر شد؛ چون اون دختر رو نمى‏دید. اما هیچ‏كارى هم نمى‏كرد. یك كلمه به دختر نمى‏گفت. براى محروم نموندن از همون دیدارهاى گذرا، از امتیازات بقالى چشم پوشید و بعد از اتمام‏حجت بقال و ساعت‏ها فكر كردن، بهش جواب منفى داد. بیشتر از این‌ها احساس حقارت مى‏كرد كه به دخترى شهرى و امروزى ابراز عشق كنه. اطلاعى از وضع و شرایط زندگى دختر نداشت؛ فقط از ظاهر و ساعت دقیق پیدا شدنش توى صف حدس زده بود كه باید كارمند اداره باشه. در همین حد هم، خودش رو در برابر دختر ناچیز مى‏دید و از برترى‏هایش واهمه داشت. مطمئن بود كه در صورت حرف زدن با دختر، وضع رو خراب مى‏كنه و براى همیشه از دستش مى‏ده.»
ساكت شد و چایش را سر كشید: «مدت‏ها گذشت و اون دخترِ ناشناس، براى اسماعیل عزیزترین موجود دنیا شد. هنوز هم اسماعیل تمام حرف‏هاش رو توى نگاه‏هاش خلاصه مى‏كرد. خاموشى و سكوت او چهارده ماه طول كشید. طى این مدت هشت شاگرد اومدند و رفتند، اما اسماعیل نونوایى رو به‏خاطر دختر ول نكرد؛ تا این‏كه چند روز گذشت و دختر پیداش نشد. اسماعیل به مرخصى دختر دل بست و وقتى غیبت دختر طولانى‏تر شد، با تمام علاقه‏اى كه به او داشت، با خودش گفت: «كاش مریض شده باشه!» اما این‏طور نشد. دو ماه دیگر گذشت و اسماعیل كه حالا در تب التهاب و امید مى‏سوخت، دختر رو ندید. با جنون بیشترى دست به خودارضایى مى‏زد و دلتنگیش آشكارتر مى‏شد. بیش‏تر ساعت‏هاى بیدارى غمگین بود. همكاراش مى‏خواستن به‏علت رنج و غمش پى ببرن و كمكش كنن، ولى او طبق معمول ساكت مى‏موند و چیزى نمى‏گفت. كم و بیش مطمئن بود كه محبوبش رو براى همیشه گم كرده - گم كردن كسى و چیزى كه عزیزترین پاره وجودش بود. آن‏قدر كه از این بابت رنج مى‏برد، از دورى خانواده‏اش ناراحت نبود. هر روز از خودش مى‏پرسید كه كجا و چه‏طور مى‏تونه گمشده‏اش رو پیدا كنه. در تهران چند صد نونوایى بود؛ اون دختر ساعت هفت و ربع تا هفت و بیست دقیقه توى صف كدام‏شون مى‏ایستاد؟ تا هفت یا هشت ماه بعد، اسماعیل جوابى پیدا نكرد؛ تا این‏كه كم‏كم ماجراى تازه‏اى شكل گرفت: اسماعیل بعضى از غروب‏ها، دختر جوانى رو توى صف مى‏دید كه چشم‏هایى عسلى و كشیده، مژگانى پُرپشت و بلند و صورتى بیضى‏شكل داشت و انحناى لب‏هاى گوشتالودش خیلى قشنگ بود - این موضوع را هم كارآموزهامون از روى عكس‏ها فهمیدند. این یكى برخلاف دختر قبلى، پُرهیاهو و سرزنده بود. با صدایى شاد و رسا حرف مى‏زد و حتى گاهى براى اسماعیل و بقیه كارگرها سر تكون مى‏داد و باهاشون احوالپرسى مى‏كرد. دنیاى تازه رؤیاهاى اسماعیل و تصویرسازى‏هایى كه خیلى‏ها رو روانه تیمارستان كرده، یواش‏یواش جاش رو به این دختر داد. فصلى بود كه باز هم شادى و امید و آرامش، با اندوه و نومیدى و التهاب درهم مى‏آمیخت. جوان بیچاره باز هم اضطراب داشت؛ نمى‏دونست چى پیش می‌آد؛ نمى‏دونست این دختر رو هم گم مى‏كنه یا مى‏تونه با اون حرف بزنه. چیزهاى خیلى زیادى بود كه نمى‏دونست و نمى‏تونست بدونه. این ابهام‏ها كم‏كم اهمیتش رو براش از دست داد. دیگر به اهمیت یا بى‏ارزشى مسأله فكر نمى‏كرد؛ فقط شخص براش مهم بود و بس!»
بعد از سكوتى طولانى آهى كشید و گفت: «اون دختر هم مدتى بعد گم شد و باز هم چهره‏هاى دیگه و تصویرسازى‏هاى دیگه و بالاخره هم آمدن به این‌جا. دنیاى خیلى بدیه! بعضى‏ها اون‏قدر زن و دختر توى دست و بال‏شون ریخته كه نمى‏دونن چه كار كنن و بعضى‏ها...»
ادامه نداد. گفتم: «متشكرم آقاى دكتر! باور كنین دوست دارم گذشته تك‏تك این بیمارها رو بدونم و یك‏جورى براى مردم بنویس‏مشون. زندگى به‏حدى عادى شده كه مردم دوست دارن درباره دیوونه‏ها و چیزاى غیرعادى مطلب بخونن و فیلم ببینن. ولى هیاًت تحریریه روزنامه بیشتر به مسائلى مثل وضعیت و امكانات این‏جور جاها علاقه داره.»
- به‏اندازه كافى مطلب جمع كردین یا نه؟
- بله، خانم اعتمادى لطف كردن و قبل از كارهاى روزمره اطلاعات خوبى در اختیارم گذاشتن. ایشون جداً كارمند وظیفه‏شناسى هستن!
- بله، بله! ایشون یكى از بهترین سوپروایزرهایى هستن كه تا به حال دیده‏ام؛ مدیر و مدّبر و در عین حال خوش‏خلق. فقط گاهى زود از ولنگارى و بى‏توجهى كارمندها و كارگرها كلافه مى‏شه. اون‏وقت جیغ مى‏زنه، موهاشو مى‏كشه و به شوهرش فحش مى‏ده؛ فقط به شوهرش! خوب دقت كنین! مرد بیچاره درست اون‏سر شهر توى اتاق كارش نشسته، ولى باید تلافى شلختگى همكارهاى زنشو پس بده.
بلند شدم و گفتم: «خُب، اگر اجازه مى‏دین، زحمتو كم كنم. چند دقیقه دیگه، باید دوباره وقت خانم اعتمادى رو بگیرم.»
بلند شد و با من دست داد: «بعضى وقت‏ها بیاین اینجا؛ به همكاراتون هم بگین. براى ما هم یك‏جور تنوعه.»
به اتاق خانم اعتمادى رفتم. زنى بود سى و پنج - شش ساله، خوشگل، با پوستى سفید و شاداب و چشم‏هاى قهوه‏اى روشن كه از دور برق مى‏زدند. تبسمى كرد و گفت: «این لیست جزء ناچیزى از كمبودهاى بیمارستان ماست. هر قدرش رو بتونین توى روزنامه‏تون بنویسین، ممنون مى‏شم.»
با دست تعارف كرد بنشینم. اتاقش درست بغل اتاق دكتر بود و اسماعیل از آن‌جا بهتر دیده مى‏شد. چاى آوردند. خانم اعتمادى با چند كاغذ ور رفت. گفتم: «كسى نمى‏خواد اون جوون رو از سرما بكشه بیرون؟»
- عادت داره. سه ساله كه تابستون و زمستون كارش همینه.
- كه این‏طور!
گفت: «بى‏آزاره. توى بقالى هم كه بود، خیلى ساكت بود.»
-توى بقالى چه‏كار مى‏كرد؟
- شاگردى! بقالى درست روبه‏روى یك ساختمان ادارى بود. از جایى كه بود، مى‏تونست روزها یه دختر كارمند رو ببینه. بیشتر حواسش به دختر بود تا كارش. بعضى وقت‏ها دختر مى‏اومد و ازش خرید مى‏كرد. این موضوع از یه‏طرف اسماعیل رو خوشحال مى‏كرد و از طرف دیگر شكنجه‏اش مى‏داد. دو سال و نیم زجر كشید و چیزى نگفت. بالاخره یه روز رفت به شركتى كه دختر كار مى‏كرد و گفت كه اگر دختر رو بهش ندَن، خودشو مى‏كشه.
درحالى‏كه به حرف‏هاى ضد و نقیض او و دكتر فكر مى‏كردم، چایم را نوشیدم. نمى‏دانستم كدام‏شان دروغ مى‏گوید و چرا؟ گفتم: «چند سؤال معمولى هست كه اگر به اون‏ها هم جواب بدین، از خدمت‏تون مرخص مى‏شم.»
- بفرمایین!
- تیمارستان... مى‏بخشین بیمارستان شما از منابع دیگه هم كمك مى‏گیره؟ مثلاً از افراد یا شركت‏هاى خصوصى؟
- خیلى كم! در حدى كه فقط مى‏تونیم توى حساب تنخواه‏گردان روزانه بیاریم‏شون.
- درباره امكانات معمولى زیاد حرف زدیم؛ حالا مى‏خوام از وضع پرسنل بپرسم. چند درصد از كارشون راضى‏اند؟
- توى بخش درمانى، صفر درصد.
- به‏خاطر پایین بودن حقوق و مزایا؟
- به‏خاطر همه چیز!
- كاركنان بخش درمانى این چیزها رو از چشم رئیس مى‏بینن؟
- نه، اصلاً ! آقاى رئیس به لحاظ مشكلات روحى زیاد پرت و پلا مى‏گن ولى خودشون آدم دردكشیده‏اى هستن. اگر مقامات بالا همه چیز رو به اختیار ایشون مى‏گذاشتن، كارمندهاى بخش درمان هیچ كمبودى نداشتن. كاش یه دفعه یه گزارش كامل هم درباره ایشون توى روزنامه‏تون مى‏نوشتین!
- این كارو مى‏كنم، ولى اگه زحمت نیست كمى درباره خودتون و آقاى رئیس حرف بزنین؛ براى تكمیل كردن گزارش، بد نیست.
- با كمال میل! همون‏طور كه گفتم، آقاى رئیس فرزند درد و رنج هستن. از سیزده سالگى كه پدرشون مُردند و همراه چند نفر دیگه از حسین‏آباد كرمان به تهران اومدند، كار كردند و درس خوندند. بیشتر از هشت سال، هم درس مى‏خوندند هم توى یك نانوایى بربرى كار مى‏كردند. شاید دیده باشیدش؛ توى خیابون روزولت، روبه‏روى سفارت سابق آمریكا. تا سال دوم دانشگاه همون‏جا كار مى‏كردند. مى‏بینم تعجب مى‏كنین! باورتون نمى‏شه؟ ولى بهتون اطمینان مى‏دم كه كلمه‏اى از این حرف‏ها اغراق نیست.
با صداى خشكى گفتم: «باور مى‏كنم خانم! باور مى‏كنم!»
درباره زندگى دكتر، كمك‏هایش به خانواده‏هاى دیوانه‏ها و مجرد ماندش حرف زد؛ بعد صحبت به زندگى خودش كشیده شد. ظاهراً از یك خانواده نیمه‏مرفه بود: «از هفده‏سالگى به دیوونه‏ها و دنیاشون علاقه‏مند شدم، ولى این موضوع رو چند سال بعد از ازدواج كشف كردم.»
از تحصیلات و سفرهاى خود و شوهرش حرف مى‏زد كه پرسیدم: «شوهرتون چه‏طور؟ ایشون هم به دیوونه‏ها علاقه دارن؟»
چهره درهم كشید و گفت: «نه، متنفره! مى‏گه اونا زیادى‏اند و باید یك‏جورى از سر راه برشون داشت تا جا رو براى آدم‏هاى سالم تنگ نكنن. فكرش با شغلش بى‏ارتباط نیست؛ توى كار تجارته. از دوبى قهوه و كاكائو، شیر عسلى و چیزهاى دیگه وارد مى‏كنه.»
- كه این‏طور!
- بله! من هم از لج او این كار را انتخاب كردم. البته اون‏قدرها هم پاى لج در میون نبود. راستش، موضوع گذشته‏ها و شور جوونى هم بود.
-مى‏تونم بپرسم چى شد كه به دیوونه‏ها علاقه‏مند شدین؟
خندید: «داستانش طولانیه. دوست دارم پیش خودتون بمونه.»
- قول مى‏دم!
ـ توى جوونى كفش‏هامو براى تعمیر به پینه‏دوز محل مى‏دادم. اون زمان تعمیرِ كفش عیب نبود؛ حتى پولدارها هم این كارو مى‏كردن. پینه‏دوز یك كارگر شهرستانى داشت كه كمى خل‏وضع بود. از دهات اطراف شاهرود بود. مى‏گفتن خرج مادر و خواهرشو مى‏ده. بیشتر از این نمى‏دونستم. وقتى از جلو مغازه كفاشى رد مى‏شدم، یك‏جورى نگاهم مى‏كرد. دفعه سوم كه به مغازه رفتم تا كفش پدرمو بگیرم، تنها بود. تا منو دید، مثل فنر از جا پرید. سرشو پایین انداخت و كفش‏ها رو طرفم گرفت و گفت: «بفرمایین!» پرسیدم: «چقدر مى‏شه؟» گفت: «هیچى.» گفتم: «مگه مى‏شه؟» گفت: «خودم پولشو مى‏دم.» گفتم: «به چه حسابى؟» گفت: «در عوض بذار یه دفعه ببوسمت. خیلى وقته دلم مى‏خواد ببوسمت.» اولش كمى ناراحت شدم ولى زود به خودم آمدم و گفتم: «تا به حال چند تا دخترو بوسیدى؟» گفت: «به‏خدا هیچى! خدا تو كمرم بزنه اگه دروغ بگم! فقط دوست دارم تو رو ببوسم! فقط تو!» نگاهش رو یك لحظه دیدم كه پر از غم و اندوه بود. نتونستم طاقت بیاورم؛ سست شدم و گفتم: «تا كسى نیست بیا ببوس!» او هم بوسید؛ جورى‏كه تا حالا جاش مى‏سوزه!»
چشم‏هاى خانم اعتمادى اشك‏آلود شده بود؛ من هم متاًثر شدم. صورتش را پاك كرد و گفت: «شش ماه بعد مُرد، ولى تا اون روز فقط نگاهم مى‏كرد و سرشو پایین مى‏انداخت. چه مى‏مُرد و چه زنده مى‏موند، فرق نمى‏كرد، چون من به‏حدى به دیوونه‏ها و دنیاشون علاقه‏مند شدم كه مى‏بینین...با مدرك فوق‏لیسانس مدیریت برگشتم میون‏شون. راست مى‏گن كه گاهى یك حادثه خیلى كوچیك، مسیر زندگى آدمو عوض مى‏كنه.»
باقیمانده قطره‏هاى اشك را از روى صورتش پاك كرد، كمى آب خورد و گلویى صاف كرد تا بتواند باز هم درباره كمبودهاى تیمارستان حرف بزند.
mostafa robb
13/12/2009, 20:28
بارانی می بارید...

 


بارانی می‌بارید، آن‌سرش ناپیدا. انگار که شبِ پیش دریا رفته بوده آسمان و حالا- دلتنگ - قطره قطره و رشته رشته و پر شتاب برمی‌گشت سر جایش.
روی شیشه‌های درها و پنجره‌ها قطره‌های ریز و درشت دنبال هم روان.
مرد کتاب را بست و گذاشت روی میز، کنارِ لیوان چای، و بلند شد و رفت به سمت در تراس. بازش کرد و قدم گذاشت بیرون و زیر سقف کوتاه ایستاد. قطره‌های باران به لبه سقف سفالی می‌خوردند و به کف تراس و به لبه نرده‌ها، و براده‌های آب می‌پاشید به سر و روی مرد.
آسمان خاکستری، هوا خیس و ویلاهای دور و بر همه خیس و درخت‌های پرتقال حیاط و درخت‌های ردیف شده‌ی کناره جاده، خیس و جنگل خوابیده رویِ کوهِ آن دور‌دست، خیس.
پنجره‌های ویلاهای دور وبر همه بسته و پشت تک و توکشان، سایه‌ای.
دریا دیده نمی‌شد.
مرد تکیه داد به چارچوب در، نگاهی انداخت به افق و نگاهی به آسمان.
اگر ابرها کنار می‌رفتند، اگر آبی آسمان تکه تکه دیده می‌شد، آن‌وقت براده‌های آفتاب پاشیده می‌شدند روی زمین خیس و سقف‌های خیس و درخت‌های خیس و جاده‌های خیس و جنگل خیس و همه‌شان عین بلور برق می‌زدند و خرده‌های نور را می‌پاشیدند این سمت و آن سمت، آن‌وقت دریا تکه‌ای زمرد می‌شد پهن شده آن‌سوتر، از زمین بخار سبکی بلند می‌شد و بالا می‌رفت و مه می‌شد و مه می‌رفت روی جنگل خوابیده رویِ کوهِ آن‌ دور‌دست لمبر می‌زد، و آن پرنده‌ها که همیشه بودند و معلوم نبود حالا کجا رفته‌اند، برمی‌گشتند و حتمأ درهم و برهم می‌خواندند، و خودشان لای برگ‌ها می‌نشستند و صدایشان پر می‌کشد، و بچه‌های آن دو، سه ویلای روبرو می‌آمدند بیرون و دوچرخه‌هایشان را سوار می‌شدند و چرخ‌ها را می‌راندند در چاله‌های پر از باران، و آب که شتک می‌زد، بچه‌ها جیغ می‌زدند، و سه، چهار باغبان می‌آمدند تا آبِ باران جمع شده این‌ور‌آن‌ور را جارو کنند و برگ‌ها و شاخه‌های نازکِ از باران شکسته را جمع؛ سایه‌های پشت پنجره‌ها کنار می‌رفتند و پنجره‌ها باز می‌شدند و درهای ویلاها باز، از پنجره‌ها و درهای باز صدای گفت‌‌و‌گو‌های بلند مخلوط با موسیقی بیرون می‌زد، و آن چند پسر و دختر جوان از آن یکی خیابان می‌آمدند و قدمی می‌زدند و از فرط خوشی ریسه می‌رفتند و با اتومبیلی می‌زدند بیرون و می‌رفتند کنار دریا و آن‌جا به موج‌ها نگاه می‌کردند که همه‌شان از آسمان برگشته بودند و تمیز و شسته در باران روی هم می‌غلطیدند و نرم سر به ساحل می‌مالیدند؛ و مرد نگاهی به آسمان می‌کرد، به آبی شفاف و به لکه‌های سفید ابر، به براده‌های نور و به جنگل و دریا و درخت‌ها، آواز پرنده‌ها را گوش می‌کرد و بعد بر می‌گشت به اتاق، پاهایش را می‌کشید روی پا‌دری و خشک می‌کرد، دستمالی از جعبه بر‌می‌داشت و می‌کشید به موها و دستی می‌کشید به صورت و رطوبت را روی پوست پخش می‌کرد، اعتنائی به نمِ لباس نمی‌کرد، نگاهی به دور و بر می‌انداخت و به اتاق‌ها و مطمئن می‌شد همه جا و همه چی مرتب است، می‌رفت سراغ یخچال و وارسی می‌کرد که خوراکی به اندازه کافی باشد.
اگر باران نمی‌بارید، اگر ابرها کنار می‌رفتند، اگر تکه‌های آبی آسمان دیده
می‌شدند، جاده‌ها باز می‌شدند و اگر جاده‌ها باز می‌شدند،...
mostafa robb
13/12/2009, 20:29
مسافر


«تو که گفته بودی نامزدت فرانسویه.»
نگار در اتاق را به آرامی بست. پوشک خیس را به آشپزخانه برد و پرسید، «چه کارش کنم؟»
نسرین ایستاده بود دم در اتاق خواب. قدم به قدم با نگار تا آشپرخانه رفت که فقط با دیوارکی از اتاق نشیمن حدا می‌شد. یک کیسه پلاستیکی سیاه رنگ از زیر ظرفشویی بیرون آورد و گفت، «بگذارش توی این و بندازش سطل آشغال. «
«اینجا ریسکایکل نمی‌کنید؟»
نسرین داشت آب توی کتری می‌ریخت. برگشت نگار را نگاه کرد.
«چی گفتی؟»
نگار پوشک را در کیسه گذاشت و دنبال سطل آشغال گشت. نسرین کیسه را از او گرفت. کمد زیر ظرفشویی را باز کرد و کیسه را در سطل آشغال انداخت. دست‌هایش را شست و گفت، «آب گذاشتم، جوش بیاید، چای دم کنم. صبحانه بخوریم. تو برو آبی به صورتت بزن. دارد صبح می‌شود.» و با دست اشاره به دستشویی کرد که دم در آپارتمان بود. نگار که به دستشویی رفت. نسرین چای در قوری ریخت و پشت پنجره ماند. روشنایی صبح مثل مهی کمرنگ کوچه و ساختمان‌های آن سوی کوچه را رنگ می‌کرد.
نگار که از دستشویی درآمد، نسرین چای را دم کرده بود. نان و پنیر روی میز گذاشت. در دو لیوان بزرک ذسته دار بلور چای ریخت و گفت، "بنشین. لابد خیلی خسته‌ای."
نگار نشست و به در و دیوار نگاه کرد. «آقای مهندس خوابه؟»
نسرین گفت، «نه. رفته سفر. زاهدان و کرمان و آن طرف‌ها. این روزها خانه بند نمی‌شود. هوس ایران گردی زده به سرش. خدا را شکر که...»
کلام را نیمه تمام گذاشت و چرعه‌ای چای نوشید. اشتها نداشت، تشنه بود و خسته. تمام شب نخوابیده بود. دلشوره دیدار نگار و بچه خواب از سرش پرانده بود. از ساعت دو صبح در فرودگاه منتظر بود. ویدا که خواسته بود، بیاید، گفته بود، نه. فردا بعد از ظهر بیایید. وقتی بچه‌ها از مدرسه برگشتند.
نگار لقمه‌ای نان و پینر گرفت و به دهان برد. اشتها نداشت. در هواپیما دوبار غذا خورده بود. گفت، «صبحانه‌های ایران. وقتی مامان زنده بود. یادت هست؟ همیشه صبح زود...»
نسرین گوش نمی‌کرد.
گفت، «نگار...» و ماند.
نگار نگاهش کرد و گفت، «چیه؟ می‌دانم. آلن؟»
نسرین گفت، «آره. چرا...؟»
نگار نگذاشت حرفش تمام شود. «سیاه است؟»
نسرین گفت، «خوب، آره. گفته بودی نامزدت فرانسوی است. گفته بودی اسمش آلن است و ...»
نگار لقمه دوم را که گرفته بود، زمین گذاشت. همان یک لقمه را هم به زور قورت داده بود. دست‌هایش را روی میز تکیه داد. مثل کسی که بخواهد آخرین حرف خود را بزند و اتمام حجت کند، گفت، «آره گفته بودم آلن فرانسوی است. خوب بود. پدرومادرش فرانسوی بودند و خودش توی کبک به دنیا آمده بود. به سیاهی بچه‌ش نبود. اگر می‌دانستم...»
و ادامه نداد. نسرین گفت، «اگر می‌دانستی، چی؟»
نگار روی برگرداند و به پنجره نگاه کرد که روشنایی صبح مثل حقیقتی آشکارپشت آن نشسته بود. روز آمده بود.
نسرین گفت، «هیچ فکر کردی؟»
«فکر چی؟»
«به فامیل، به دوست، آشنا، به ویدا و نیلوفر، به مهدی و فرهاد. به قوم و خویش دامادام. من به آن‌ها چی بگویم. چطوری توجیه کنم. از همه بدتر مصطفی. اگر بفهمد این بچه ...» ادامه نداد. اما در دل گفت، حرامزاده‌ است. وای به حال من. روزگارم را سیاه می‌کند.
نگار بلند شد و ایستاد. خشم نبود که او را از جای بلند کرد، ندانم کاری بود. به چیزهایی که نسرین می‌گفت، فکر نکرده بود. مگر باید فکر می‌کرد. توی تلفن گفت و توی نامه نوشت.
«خیلی تنهام. با یک بچه چندماهه و داغ آلن، نمی‌دانم چه کارکنم. زندگی‌م درب و داغان شده. دکتر روانشناسم می‌گوید بیایم وطن. پیش کس وکارم. شاید بتوانم فراموش کنم و یا ...»
نسرین گفته بود: «خُب، بیا. من که هستم. من که نمردم. من که تنهام. مصطفی نیست. سالی دوازد ماه سَفَره. نمی‌دانم نم کرده‌ای داره. داشته باشد هم برام مهم نیست. مگر چند سال دیگه زنده‌م. خب بیا. معطل چی هستی؟»
و آمده بود.
«حالا می‌خواهی چه کار کنی؟»
نگار دوباره نشست. آقتاب مثل میهمانی ناخوانده قسمتی از مبل نشیمن را روشن کرد.
دستش به ظرف نان رفت و دوباره عقب کشید. نسرین بلند شد. برای نگار چای ریخت.
نگار گفت: «به نظر تو باید چه کارکنم. پسرم است. پسر آلن. قرار بود با هم ازدواج کنیم. وقتی آن اتفاق افتاد، برات که نوشتم، آلن تصادف کرد. من توی ماشینش نبودم. کاش بودم.»
صدا در گلویش شکست.
نسرین دست دراز کرد و بازوی نگار را فشرد و هیچ نگفت.
«وقتی فهمیدم حامله‌م. دلم نیامد...»
«اما...»
«اما چی؟»
«فکر بعدش را نکردی. فکر امروز.»
«نه. فکر هیچ چیز را نکردم. اگر دیده بودیش. آلن را می‌گویم.»
«اما او که سیاه نبود.»
«نبود؟ پس چی بود. مادر بزرگش سیاه بود. پدرش هم سیاه بود. اما مادر و پدر بزرگش سفید بودند. دورگه بود.»
«پس چرا این...»
«این...»
«منظورم اینه که این اینقدر سیاهه؟»
«چه می‌دانم. خُب، نسل‌های قبلش سیاه بودند. من که سفارش سفید نداده بودم.»
نسرین لبخند زد که زود پاک شد و دوباره اضطراب چهر‌ه‌اش را رنگ کرد.
«حالا بگو چه کار کنیم؟»
نگار بلندتر گفت: «نمی‌فهمم منظورت چیه؟ اونجا من مشکل نداشتم. حتی با ایرانی‌ها. اینجا مگر چه خبر شده؟ آلن پسر منه،.پسر آلن، دوست پسرم، که قرار بود شوهرم باشه. اگر تصادف نکرده بود و حالا با من به ایران آمده بود، اصلاٌ مهم نبود که بچه‌م سیاه باشه و یا سفید. پدر داشت. نه؟ و حالا...» و ماند
نسرین بلند شد چراغ بالای میز آشپزخانه را خاموش کرد و گفت: «تو بهتره کمی استراحت کنی. خوابت نمی‌آد؟ توی هواپیما خوابیدی؟»
نگار هیچ نگفت. نشسته بود پشت میز آشپزخانه. برای اولین بار بود که آپارتمان نسرین را می‌دید. وقتی از ایران می‌رفت، نسرین با ویدا و نیلوفر و
آقای مهندس در یک خانه سه طبقه در حوالی میدان ونک زندگی می‌کرد. نگار چقدر آن خانه را دوست داشت و چقدر با ویدا و نیلوفر توی حیاط آن خانه بازی کرده بودند و توی حوض بزرگش شنا. چقدر با نسرین و آقای مهندس و ویدا و نیلوفر که آن روزها کوچک بودند، سینما و رستوران رفته بودند. پانزده سالی می‌شد که رفته بود. پدر و مادر فوت کرده بودند و او نیامده بود. نتوانسته بود بیاید. محمود پاسپورتش را با خود برده بود. بعد با آلن آشنا شد. آلن تشویقش کرد، برگردد دانشگاه و درسش را ادامه دهد.
نسرین گفت: «نمی‌خواهی استراحت کنی. لااقل تا بچه خوابیده.»
نگار گفت: «از محمود خبر داری؟ شنیدم وقتی بابا مرد، آمد دیدن شما.»
«یعنی نباید می‌آمد؟ بابا مثلاٌ عموش بود.»
نگار نشسته بود، مانده بود. انگار که به میز میخش کرده بودند. خیال بلند شدن نداشت.
خواب از سر نسرین پریده بود. از همان لحظه‌ای که کودک را در بغل نگار دید، فکرش پریشان شده بود. به کسی می‌ماند که کاری خلاف قانون کرده بود. جرمش آشکار شده بود و حال نمی‌دانست چطور رفع رجوع کند. شرم داشت از آن حرف بزند. می‌خواست از گذشته بگوید. و آنچه را اتفاق افتاده بود، فراموش کند.
«راستی چطور شد که از محمود جدا شدی؟ شما که عاشق و معشوق بودید.»
نگار صدا را بلند کرد و تکه‌ای نان را که دم دستش بود به صورت گلوله خمیر درآورد.
«کجا عاشق معشوق بودیم. خواست عمو بود. بابا هم راضی نبود.»
«تو هم هوس کانادا رفتن رفته بود تو کله‌ت.»
«آره، منم خر. از یک دختر هفده هیجده ساله چه انتظار داری؟ مامان بابا هم آخر عمری برای خودشان زنگوله پای تابوت درست کرده بودند. حالا من یکی را دنیا نمی‌آوردند، نمی‌شد.»
«این حرف‌ها که فایده ندارد. خودت چی؟ فکر می‌کنی با یک بچه بی پدر...»
«نسرین تو باید اونجاها زندگی کرده باشی تا وضعیت مرا بفهمی. من هیچ کس را نداشتم. هیچ کس. می‌فهمی. اگر کارم به بیمارستان روانی نکشید، شانس آوردم. شایدم اینحا بکشد. من ...»
ادامه نداد. نسرین نزدیکش رفت. پشت سرش ایستاد و شانه‌هایش بغل کرد. ماند.
روز کاملاٌ بالا آمده بود. نسرین در فکر بود. اگر همین حالا تلفن زنگ بزند، ویدا باشد یا نیلوفر و بخواهند به دیدن خاله نگارشان بیایند.
«می‌فهمم. سخت بوده. برایم می‌نوشتی...»
نگار به خشکی گفت: «من هیچ چیز نمی‌نوشتم. نه. نمی‌خواستم آه و ناله راه بیاندازم. یادت نیست. یک بار نوشتم، محمود اذیتم می‌کند، و تو نوشتی، خود کرده را تدبیر نیست. من هم دیگر ننوشتم.»
نسرین به تسلی و مهربان گفت: «اما باید این یکی را می‌نوشتی.»
«کدام یکی را؟»
«حامله شدنت را پیش از ازدواج. وقتی که پسره تصادف کرد و مرد.»
«پسره منظورت آلن است. خُب، نوشتم. توی تلفن هم گفتم. یادت رفته؟»
«اما از حامله بودنت هیچ ننوشتی. هیچ نگفتی.»
«می‌دانستم اگر بنویسم و یا بگویم، تشویقم می‌کنی که از بین ببرمش و من نمی‌خواستم.»
«حالا می‌خواهی چه کار کنی؟»
«تو بگو چه کار کنم؟ آلن پسر منه. خودم دنیاش آوردم. هنوز داره شیر مرا می‌خورد. براش شناسنامه گرفتم، پاسپورت گرفتم. پاسپورت ایرانی و کانادایی که بیارمش ایران قوم و خویشش ببیندش. حالا تو می‌گویی...»
نگار از پشت میز بلند شد. رفت توی هال. روی نزدیکترین مبل به پنجره نشست. چشم به بیرون دوخت. چند ساختمان بلند دیدرس نگاهش را پر می‌کردند.
نسرین روی لبه یک مبل نشست. مثل کسی بود که فقط برای چند لحظه نشسته بود که بلند شود. بی‌قرار و مضطرب بود. دمبدم چشمش به ساعت بود و آفتاب که داشت خودش را جمع می‌کرد که برود. از آنجا که نشسته بود، آسمان پیدا نبود اما تیرگی روز و آلودگی هوا آفتاب را کم رنگ و دلمرده می‌کرد. گفت: «نگار جان از من دلخور نباش...»
در صدایش اندوه و ناامیدی بود.
نگار گفت: «بگو چه کارکنم. قایمش که نمی‌توانم بکنم. بکشمش؟»
و ناگهان دست روی صورت خود گذاشت و هق هق گریست. تنش از هق هق خفه‌اش به تکان افتاده بود. صدای گریه کودک، گریه را در او کشت. بلند شد و سراسیمه خود را به اتاق کودک رساند. نسرین هم به دنبال او رفت. نگار کودک را بغل کرد. دکمه‌های بلوز خود را باز کرد و کودک را زیر سینه گرفت. نسرین دم در ایستاد. چند بار قدم جلو گذاشت که نگار و کودک را بغل کند و ببوسد. پایش پیش نرفت. کودک مثل زخمی بود، در بغل خواهر. در فکر و ذهنش حرفی ناگفته بود، «کاش وجود نداشت.»
نگار اشک را که در صورتش شیار زده بود و شره کرده بود، پاک کرد. نگاهش را از کودک که به آرامی پستان مادر را می‌مکید، برنمی‌داشت.
شرم وخشم و سرخوردگی دل نسرین را زخمی کرده بود. باید به هر نحو می‌شد، از این برزخ بیرون می‌آمد. دلشوره مثل هرم آتش او را می‌گداخت. نگار سر برداشت و نسرین را نگاه کرد و گفت: «ببخش نسرین جون. نمی‌دانستم...»
خشم نسرین را رها نمی‌کرد. گفت: "باید فکری کرد. من باید به کارها برسم. امروز حتماٌ ویدا و نیلوفر و بچه‌ها می‌آیند و بعد هم مهدی و فرهاد و بعد هم پدر و مادرهاشان. و من باید جواب...»
«چه جوابی؟ من جواب می‌دهم. تو نگران نباش.»
«تو جواب می‌دهی؟ چی می‌خواهی بگویی. مثلاٌ به مصطفی. اگر بدانی چه جانماز آب‌کشی شده است. اگر بفهمد، می‌کُندم سکه یک پول سیاه.»
کودک دهان از پستان مادر کند و به اطراف نگاه کرد. به مادر لبخند زد. نگار او را در آغوش خود فشرد و بوسید و به روی سینه گذاشت و به آرامی به پشتش زد.
سیاهی رنگ پوست کودک رنگ پریدگی چهره نگار را بیشتر می‌کرد. نگار انگار حرف‌های نسرین را نشنید. یا شنید و به روی خود نیاورد.
«یادته چقدر ویدا و نیلوفر را برات نگه می‌داشتم که تو آقای مهندس بروید شکوفه نو و کاباره میامی و کنار دریا.»
نسرین خواست بگوید، کنار دریا که ترا هم می‌بردیم، نگفت. حال خوشی نداشت. حال نزدیک شدن به بچه و بغل کردنش را نداشت. کودک غریبه بود. نگارنمی‌توانست مادرش باشد. پدرش هم معلوم نبود کی بود. آلن نبود. آلنی که نسرین در عکس دیده بود، هیچ شباهتی به این بچه سیاه شش ماهه نداشت. به نگار هم شبیه نبود. معلوم نبود از کجا پیدا شده بود. فکری مثل صاعقه از ذهنش گذشت. اما جرئت نکرد، به زبان آورد. این بار شادی کمرنگی دلش را پر کرد. نزدیک نگار رفت و کودک را از او گرفت. کودک ناباور و کنجکاو به او نگاه کرد. ابتدا لبخند کجی زد و بعد گریه سرداد. چنان بلند و دیوانه‌وار گریست که نگار اگر آنجا نبود، فکر می‌کرد نسرین او را نیشگون گرفته است. نسرین کودک را به مادر برگرداند و گفت: «با من غریبگی می‌کند.»
نگار در دل گفت: «فهمیده که از دیدنش خوشحال نیستی.»
کودک را ناز ونوازش کرد تا آرام شد. نسرین گفت: «من می‌روم نهاری تهیه کنم. نیلوفر و ویدا همین حالاها پیداشون می‌شود. تو بگیر بخواب. استراحت کن.»
نگار به آشکارا حس کرد که جهره درهم نسرین باز شد. فکر کرد شاید محبت آلن به دلش افتاده است. هیچ نپرسید. اما دلش از نسرین چرکین شده بود. نسرین برایش نوعی مادر بود. از آمدن پشیمان بود. از همان لحظه ورودش، از وقتی نسرین کودک را در آغوش او دید و بعد هم پی برد که کودک حاصل هم خوابگی پیش از ازدواج است، نگاه و رفتارش با نگار عوض شد. سردی و تلخی آشکاری بر آن نشست. کودک را روی تخت گذاشت و کنارش دراز کشید. بعضش ترکید و اشکش جاری شد. اما اشک زود خشک شد. خشم بود که او را درمانده می‌کرد. نفهمید کی خوابش برد.
یک ساعت، دوساعت، چقدر خوابیده بود. بیدار که شد، کودک هم بیدار بود. نسرین در اتاق را آهسته باز کرد و وارد شد.
«خواب خوبی کردی. خستگی‌ات رفع شد؟»
دلتنگی و خشم و دلخوری هنوز با نگار بود. به سردی گفت: «آره خوابیدم.» بلند شد و نشست. نگاهی به کودک کرد که بیدار بود و با چشمان سیاه درشتش به او خیره شده بود. دل نگار را انگار فشردند. همیشه از نگاه خیره کودک گریه‌اش می‌گرفت و یاد آلن مثل آهی سینه‌اش را می‌شکافت و بیرون می‌زد.
نسرین آمده بود و کنار تخت ایستاده بود و کودک را نگاه می‌کرد. کنار نگار نشست و گفت: «یک فکر بکر به ذهنم رسیده.»
دست گذاشت روی شانه نگار. در رفتار و نگاهش محبتی دیرینه بود.
«فکر کردم به قوم وخویش و دوست و آشنا و ویدا و نیلوفر بگوییم که بچه تو و مادر آلن در یک روز توی بیمارستان می‌میرند و تو بچه آن زن را که سیاه پوست بوده، به فرزندی قبول می‌کنی و آلن در واقع پسر خوانده توست نه پسر واقعی تو...»
و ماند. نگار انگار گفته نسرین نفهمیده بود. منتظر بود که حرفش را تمام کند.
نسرین گفت: «فکر بدی نیست. توضیح هم لازم ندارد. آخر می‌دانی حامله شدن پیش از ازدواج...»
نگار گفت: «من اصلاٌ نمی‌فهمم. من برایت همه چیز را نوشتم. من برات گفتم، دکتر گفته برو وطنت و تو گفتی بیا. حالا...»
نسرین گفت: «من که حرفی ندارم. مشکل من ویدا و نیلوفر و مهدی و فرهاد و فک و فامیاشان هستند. نمی‌خواهم دخترها پیش فک و فامیل شوهرهایشان...»
و باز حرف را تمام نکرد. نگار در ذهن خود تمام کرد، سرشکسته شوند.
گفت: «می‌دانم.»
در گفته‌اش تلخی و درماندگی آشکاری بود. نسرین دست انداخت گردن نگار و او را بوسید.
«وضع مرا درک کن. حالا تو اینجایی، ایران. یادت هست مامان خدا بیامرز چقدر کنترلت می‌کرد. باید بفهمی.»
نگار با همان تلخی گفت: «می‌فهمم.»
نسرین به مهربانی و با تحکم گفت: «پس اشکالی ندارد؟ من به بچه‌ها بگویم که آلن پسر خوانده توست.»
نگار با همان تلخی گفت: «هرطور میل توست.»
نسرین گفت: «خیالت راحت باشد. به‌شان می‌گویم که پیش تو اصلاً حرفش نزنند و وانمود کنند که بچه پسر واقعی تو است.»
نگار در دل گفت، وانمود کنند که...
گیج و ناباور گفت: «هر طور صلاح می‌دانی.»
و داستان همان‌طور پیش رفت که نسرین نقشه‌اش را ریخت. ویدا و نیلوفر و بچه‌ها بر حسب تصادف با هم از راه رسیدند. نگار به سفارش نسرین توی اتاق‌خواب بود. نسرین دخترها را به اتاق‌خواب شوهر برد و به آن‌ها گفت، نگار دارد استراحت می‌کند. حکایت خود ساخته کودک سیاه نگار را با پچ پجی خفه برای آن‌ها تعریف کرد و قسمشان داد که در حضور نگار هیچ اشاره‌ای به زمان تولد کودک و این که بچه پسر خوانده اوست، نکنند.
و بدین ترتیب حکایت در گوش مهدی و فرهاد و اقوام دور و نزدیک تکرار شد. اما نسرین نتوانست داستان واقعی تولد آلن را هم برای ویدا و نیلوفر تعریف نکند. قصه آنقدر تلخ و سنگین بود که نسرین نمی‌توانست آن را برای خود نگه دارد. وقتی بار آن را بر دوش دو دختر خود می‌گذاشت، آن‌ها را قسم داد که در این باره به شوهرانشان هیچ نگویند و آبروی خود و نگار را حفظ کنند. ویدا و نیلوفر قول دادند اما قصه برای آن‌ها نیز تلخ و سنگین و غیرقابل تحمل بود. باید آن را با شریک زندگیشان سهیم می‌شدند.
سفر نگار به خیر و خوشی به پایان خود نزدیک شد. چه شب‌ها که وقتی نگار با آلن در اتاق خواب تنها می‌ماند، کودک را در آغوش می‌فشرد و از او معذرت می‌خواست که خود را نامادری او به دیگران می‌شناساند. وقتی سوار هواپیمایی ک. ال. ام. شد که ایران را به قصد آمستردام ترک می‌کرد تا از آن‌جا به کانادا برود. یاد حرف شب پیش نیلوفر افتاد. نگار داشت به آلن شیر می‌داد. نیلوفر کنارش نشسته بود. گفت: «خاله، آلن خیلی شبیه شماست. پوستش سیاهه اما چشم‌هاش حالت نگاه شما را دارد. انگار که بچه خود شما باشد. راست می‌گویند بچه با هرکس زیاد دمخور باشد، شکل او می‌شود.»
نگار در جواب نیلوفر لبخند تلخی زد و هیچ نگفت. اما حال کودک را سخت‌ به سینه فشرد و گفت،:«برای این که تو پسر خودم هستی. پسر واقعی خودم.»
mostafa robb
13/12/2009, 20:30
زنگ ِ اول: مبصر کلاس ِ آدم بزرگا شُدَم. اسم ِ آدم بزرگایی رو ک قبل از آمدن ِ خانم معلم عذیت میکردند، مینوشتم روْ تخت ِ سیا. بابام هم جزِ آدم بزرگْ بَدا بود.
زنگ تفریح: پسر بَ‌چ ِیی* رو تَنِ ِ بُریدِ شُد ِ درختی نشستِ و توْ دستش سَبدی، پر از کاغذ مچالَ‌ست. پسر سوت میزَن‌ ِ و کاغذ‌آ رو پَرت میکن ِ روْ زمین.
زنگ ِ دوّم: هیچ وقت دوس نداشتم معلم بِشَم. ولی ی روز زنگ دوم، با رفتن من ب ِ سر کلاس، درس شروع شد. هَمِ ِ کساهی ک پشت ِ نیمکتای ِ چوبی نشست‌ ِ بودن آدم بزرگا بودند. یکی برپا داد. من معلم آنها بودم و آنها بدجوری بِ من نگا میکردند.
رو تختِ سیا پر از اسم آدم بَدا بود. بابام هم جزِشون بود. گِریم گرفت و برای این ک جلوی شاگردام کم نیارم ب ِشون گفتم تا زنگ ِ پنجم، در دفتر مشق ِ‌شون اسم آدم خوبای زندگی شون روْ بنویسند.
زنگ ِ تفریح: پسر بَِ‌چ ِیی رو تَنِ‌ ِ بُریدِ شُد‌ ِ درختی نِشست ِ و توْ دستش سَبدی، پر از کاغذ مچالَ‌ست. پسر سوت میزَن‌ ِ و کاغذ‌آ رو پرت میکن ِ روْ زمین.
زنگ ِ سوم: توْ حیاط ِ مدرسِِِ بِ جارو بابا-ِ مدرِس‌‌ ِ دست میزَنم. دوروبَرم را نگا میکنم و وقتی مطمئن میشَم بِ غیر از خودم هیچ کس توْ حیاط ِ نیست جارو روُ، روْ زمین میکشم. نال ِ جارو ک در مییات بابا-ِ مدرِس ِ ک تیز‌ترین گوشای ِ جهان روُ دارِ از خونَ‌ش مییات بیرون. اخم ب ِهِم میکن ِ. جارو روْ پرت میکنم روْ زمین و همین ک ِ میخام فرار کنم مُچ ِ بولیزم را می‌گیرِ. بِ‌‌اِم میگِ:
« کجا میخواستی فرار کنی. من مَگِ چیزی گفتم؟»
من هیچّی نمیگم. یعنی روم نمیش ِ چیزی بگم. بِ‌‌اِم میگِ:
«‌ من خیلی وقت است مُردَم. حیاط مدرِس ِ هم خیلی کثیف شُد ِ. دوس داری حیاط روْ با هم آب و جارو کنیم؟»
میخندم و بابا بِ‌اِم یک جارو کوچَک، لنگِ ِ جارو خودش، میدِ.
حیاط ِ مدرِس ِ یکهوُ پُر میش‌ ِ از کاغذ مچال ِ‌هایی ک باد آنها روُ روْ زمین میکش ِ. من جارو میکنم. بابا زمین را آب میزَن ِ_ آخ ِ وقتی کاغذا روُ با جارو روْ زمین میکشم ازشون رنگ قرمز مییات بیرون_ بابا همون طور ک سرش روُ می ندازِ پایین تا اشک‌هاشو من نبینم، میگِ: زود باش الان زنگِ تفریح میخورِ.
زنگ ِ تفریح: پسر بَ‌چ ِ‌یی رو تَنِ ِ بُریدِ شُد ِ درختی نشسته و توْ دستش سَبدی، پر از کاغذ مچالَ‌ست. پسر سوت میزَن‌ ِ و کاغذ‌آ رو پرت میکن ِ روْ زمین.
زنگ ِ چهارم: بابام از سر کلاس جیممیش ِ؛ تا بیاد مدرِس ِ اوضاع درسی منو سُ‌آل کن ِ. در دفتر مدیر کسی نیست. مجبور میش ِ خودش بیاد سر ِ کلاس درس. در بزن ِ. کسی دَرْ را باز نَکن ِ. کمی صبر ‌کن ِ و دوبارِ در بِزن‌ ِ. کسی چیزی نگ ِ. دَرِ کلاس را آرام باز ‌کن ِ. [آدم بُزرگا سَرشون بِ درس و مقششون گرم است. کسی سر بلند نمیکن ِ.] تا اسم خودش را رو تخت ِ سیا ‌ببین ِ وحشت زدِ بپرس ِ:
« اسم منو کی نوشته این جا؟ »
هیچ کس جوابی نَ‌‌دِ. بابام بِ2 از کلاس بیرون بیات. تو حیاط مدرِسِِ ِ پاش رو کاغذ مچال ِ‌‌ها بِرِ و زمین بخورِ. با کاغذِ‌آ رو زمین کشید ِ ب ِش ِ و سر و صورتش قرمز ‌ش ِ. دوبارِ بلند ‌ش ِ و بِ‌2 از کنار ما بِگذرِ. [ من و بابا سخت مشغول کاریم.] بِ بابا میگَ‌م:
«‌ این کی بود؟ چه قدرعجله داشت؟ »
بابا میگ ِ:
« یکی از شاگردا. دفترِ مشقَش را جا گذاشت ِ. رفت دفترِ مشقش روُ بیارِ. »
زنگ ِ تفریح: پسر بَ‌چ ِ‌یی رو تَنِ‌ ِ بُریدِ شُد ِ درختی نشست ِ و توْ دستَش سَبدی، پر از کاغذ مچالَ‌ست. پسر سوت میزَن‌ ِ و کاغذ‌آ رو پرت میکن ِ بِ سَمت ِ آسِمان؛ کاغذآ دیگِ پاین نمییان.
زنگ ِ پنجم: یکی از آرزو‌هایم این بود که برای یک بار هم که شده زنگ پنجم به سر کلاس بروم. سلام کنم. خودم را آماده کنم جواب سئوال معلم را بدهم که می‌پرسد: « تا حالا کجا بودم؟ ‌»
و من بگویم: « به بابا کمک می‌کردم. داشتم کاغذ مچاله جارو می‌کردم. »
معلم بخندد و بگوید: « چون که راستش رو گفتی اجازه می‌دهم بنشینی سر جایت. ولی یادت باشه آخرین بار است که دیر می‌آیی سر کلاس. »
من می‌خندم و می‌دانم این اولین و آخرین بار است. خوبی آرزو همین است که یا اصلا برآورده نمی‌شود یا اگر برآورده شود همان یک بار مزه می‌دهد. نیمکت‌ها را یکی یکی رد می‌کنم تا به نیمکت آخر می‌رسم. کنار دستم بابام نشسته است. بابام از این که مشقهایش را ننوشته است سرش را روی نیمکت چوبی گذاشتهِ و گریه می‌کند. می‌خواهم بلند شوم و به معلم بگویم:
«که بابا مُردهِ. کسی نیست زنگ بزند.» که زنگ را می‌زنند.

دست ب ِ دست ِ بابا که وارد حیاط میشیم حیاط تمیز ِ تمیزَ‌ست. پسر بَ‌چ ِ هنوز دستِش رو زنگ‌ِ.

شیراز/ پاییز 86

* این پسر بچه با آن سبد در دستش خیلی قبل تر در وضعیتی به قلم آقای سعید شریفی ظاهر شده بود.
mostafa robb
13/12/2009, 20:31
فخرالدین امامی


شنبه سوم مرداد 1358
روزهای اول ضربه‌های کوتاه و کم‌صدایی بود که به شیشه می‌خورد و زود تمام می‌شد. بعدها صدای مردانه‌ی ضعیفی را از پشت‌شان می‌شنیدم که اعصابم را خراب می‌کرد. درست مثل صدای خودم هوا را آرام و کش‌دار می‌خراشید و فرو می‌رفت توی گوش‌هایم‌. هیچ‌وقت پرده را کنار نزدم، تا آخر امروز که یک تکه زغال داغ از توی منقل درآوردم و اسمم را با نقطه‌های بزرگ روی شیشه نوشتم و یک تشدید درشت هم بالای سرش کشیدم. آن‌قدر بزرگ نوشته بودمش که حتی وقتی دستم را زیر شیر ‌آب گرفتم تا خنک شود، باز می‌توانستم ببینمش. در آشپزخانه ایستاده بودم و اسمم روی پنجره بود. خیلی دلم می‌خواست وقتی سوزش انگشت‌هایم کم‌تر شد پنجره را باز کنم و سر همه آدم‌های محل داد بکشم که هیچ‌کس نمی‌تواند من را از خانه‌ام بیرون کند. یک‌ساعت طول کشید درد دستم خوابید. داغی زغال هنوز انگشت‌هایم را می‌سوزاند اما تا چشمم به شیشه می‌افتاد، ناراحتی‌هایم فراموشم می‌شد.
تکه‌پارچه از لباسی که همیشه دوستش داشته‌ام کنده‌ام. همان لباس زیبایی که آذر همیشه توی کمد نگهش می‌داشت و هیچ‌وقت به‌فکر پوشیدنش نبود.
امروز صبح او را روبه‌روی در خانه‌ی مادرش دیدم. چادرش را روی صورتش انداخت و دست مصطفی را کشید و از آن‌جا رفت. مصطفی سرش را پایین انداخته بود، حتی یک‌لحظه هم فکر نکرد چشم‌هایش را بالا بگیرد و پدرش را ببیند. امروز صبح دو ساعت تمام کنار تیر‌چراغ ایستاده بودم. مطمئن بودم اگر آذر را ببینم با او حرف می‌زنم. با خودم عهد کرده بودم عصبانی نشوم. می‌دانستم اگر دوباره او را ببینم به پایش می‌افتم و التماسش می‌کنم تا برگردد. فکر نمی‌کردم مصطفی را هم با خودش بیاورد. نمی‌خواستم وقتی او بزرگ می‌شود یادش بماند که من به پای مادرش افتاده بودم. هر چند دلم گرفته بود اما نمی‌خواستم جلو او گریه کنم. پسر من سه روز است هفت سالش تمام شده. نمی‌خواستم او اشک‌های من را ببیند. نامش را مصطفی گذاشته‌ام که وقتی بزرگ شد اسمش آدم را یاد مردها بیندازد.
چشم‌هایم به در بود که آذر آن را باز کرد. باد چادرش را تکان می‌داد. پاهایش را روی آسفالت داغ کوچه گذاشت و شروع کرد به راه رفتن. حتی وقتی در را می‌بست هم به اطراف نگاه نکرد. چشم‌هایش را پایین انداخته بود و دست مصطفی را می‌کشید. فکر کنم درست همان موقع بود که صدایش کردم. اول مصطفی سرش را پایین انداخت و بعد او از ترس خشکش زد، چشم‌هایش را بالا گرفت و نگاهی به من انداخت. دست مصطفی را کشید و با هم شروع کردند به دویدن. آن‌ها توی کوچه می‌دویدند و من پشت سرشان نفس‌نفس می‌زدم. وقتی به‌شان رسیدم دنیا دور سرم می‌چرخید، خورشید دایره سیاهی شده بود که نور تیره‌ای داشت‌. خدا کند دستم را دوباره روی او بلند نکرده باشم. ای‌کاش می‌توانستم چیزهای بیش‌تری به یاد بیاورم. فقط یادم است او گریه می‌کرد و مصطفی دست‌های کوچکش را روی شانه‌های من فرود می‌آورد و جیغ می‌کشید.
امروز ظهر پاسبان آوردند درِ خانه. من از هیچ‌کدام آن‌ها نمی‌ترسیدم. اما صدای‌شان توی سرم می‌رفت و بدنم را سرد می‌کرد. مثل گربه‌ها کنار پنجره کز کرده بودم و همسایه‌ها سنگ‌ریزه به شیشه می‌زدند. نشنیدم هیچ کدام‌شان صدایم کرده باشد. مطمئنم هیچ‌کس اسم من را به زبان نیاورد والا جلوشان در می‌آمدم. اولین بارشان نبود. قبلاً هم می‌آمدند و من در را باز نمی‌کردم. بارها شده در خانه‌مان را بزنند و من کنار پنجره دراز بکشم. چه‌قدر خوب شد این بار انگشت‌هایم را سوزاندم. مطمئنم دردش بیش‌تر از ضربه‌هایی‌ست که شاید به آذر زده باشم.

یکشنبه چهارم مرداد 1358
امروز گرم‌تر است. خورشید آسفالت کوچه را می‌ترکاند. پنجره‌ی آشپزخانه را باز کرده‌ام و هوا آن‌قدر گرم است که فکر می‌کنم ذره‌های یک‌جور آتش نامرئی را می‌بلعم. دیروز سردرد عجیبی داشتم اما حالا آرام‌تر شده‌ام. دیگر کسی به‌شیشه‌ی خانه‌مان نمی‌زند. انگشتان من هم آن‌قدرها درد نمی‌کنند. دوست ندارم از آشپزخانه بیرون بروم. حتی چشم‌هایم را هم از زمین بلند نمی‌کنم. دیدن اسمم روی پنجره‌ی اتاق، برایم چندان خوشایند نیست. نوشتن این اسم به قیمت سوختن انگشتانم تمام شده است. ای کاش آذر برای همیشه دیروز را فراموش کند.
آرام کف آشپزخانه می‌نشینم و به‌کابینت‌ها تکیه می‌دهم. امروز حتی یک‌ذره هم باد نمی‌وزد. شاید الان مصطفی دارد خودش را در حیاط خانه‌ی مادربزرگش سرگرم می‌کند. تقریباً مطمئنم در حیاط آن‌خانه به تنهایی بازی می‌کند. آذر هیچ‌وقت نمی‌گذاشت دوست‌هایی را که در کوچه پیدا می‌کرد به‌خانه بیاورد. شاید حالا توپ کوچکش را روی کاشی‌ها هُل می‌دهد و آذر کنار حوض برایش لبخند می‌زند‌. ‌پیرزن هم حتماً همان دور و بر است. همیشه سر وکله‌اش پیدا می‌شد‌. کنار من و آذر می‌نشست و گوش‌هایش را تیز می‌کرد. الان حتماً کنارشان ایستاده و دست‌هایش را به‌کمرش زده. دوست ندارم آن‌جا باشد. چهره‌ی پیرزن تصویر زیبای‌شان را از بین می‌برد. فکر می‌کنم ایده‌ی خوبی است نوشتن را دوباره شروع کنم. عادت همیشگی‌ام بوده. نیمی از عمرم را در آن دفترخانه‌ی بزرگ و معروف گذرانده‌ام. نوشتن برایم کار ساده‌ای‌ست. سال‌هاست که برای مردم عریضه‌های کوتاه و بلند نوشته‌ام. این من بودم که خلاصه همه‌ی جلسات را توی دفترهای قطور بایگانی می‌کردم و مهم‌ترین نامه‌های رئیس را برایش می‌نوشتم. اسمم در پایین همه‌ی کاغذها هست. امضایم هنوز در میان برگه‌های آن دفترهای قطور باقی است.
آخرین جرعه‌های بطری را سر می‌کشم. فقط یک‌شیشه‌ی کوچک برایم مانده. شاید فردا مجبور شوم باز خانه بیرون بزنم.
به‌کابینت‌ها تکیه می‌دهم. دست‌هایم دیگر آن‌قدر قدرت ندارد که روی کاغذ بماند. تابستان پارسال را به‌یاد می‌آورم. آن‌موقع هوا به‌اندازه‌ی این روزها گرم نبود. بعد از ظهرها که از سر کار برمی‌گشتم، آذر کنار پنجره آشپزخانه ایستاده بود. همیشه زودتر از پایین آمدن خورشید به خانه می‌رسیدم. آذر روبه‌روی پنجره می‌ایستاد تا من پیشانیش را ببوسم. بعد می‌رفتم سراغ گونه‌ها و چشم‌هایش. وقتی به‌لب‌هایش می‌رسیدم مصطفی از اتاق کوچک کنار آشپزخانه سر می‌رسید و دست‌هایش را دور پاهایم می‌پیچاند. هیچ‌وقت نشد لب‌هایش را ببوسم مگر شب‌هایی که مصطفی گوشه‌ی اتاق می‌خوابید و ما پرده‌های خانه را تا جایی که می‌شد می‌کشیدیم. یادم می‌آید گونه‌های آذر سرخ و چشم‌هایش پر اشک می‌شد. همیشه خجالت می‌کشید. از دیوار‌ها و پنجره‌ها خجالت می‌کشید. از مصطفی کوچولوی خوابیده‌ی ‌مان خجالت می‌کشید. حتی از نور چراغی که از کوچه به پرده‌ها می‌تابید خجالت می‌کشید.
چشم‌هایم را بالا می‌گیرم. فقط یک‌شیشه‌ی کوچک برایم مانده. شاید مجبور شوم فردا باز از ازخانه بیرون بزنم. تابستان پارسال هوا به این گرمی نبود. بعد از ظهرها پیراهنم را در می‌آوردم و با عرق‌گیر به پشت بام می‌رفتم، عرق‌گیر سفید. بیش‌تر روزها یک ‌شیشه عرق کشمش و یک‌ظرف پر از خیار و گوجه هم با خودم می‌بردم. کنار نرده‌های پشت‌بام می‌ایستادم و کبوترهایم بالای سرم پرواز می‌کردند. بالای سرم می‌چرخیدند و اصلاً از صدای شلیک‌هایی که در خیابان می‌پیچید نمی‌ترسیدم.
بعضی وقت‌ها او هم به پشت بام می‌آمد. ما با هم کناره نرده‌ها می‌ایستادیم و خورشید آرام پشت مغازه‌های آن‌طرف خیابان فرو می‌رفت.

دوشنبه پنجم مرداد 1358
نزدیک نیمه‌شب، شیشه‌ی کوچکی را که برایم مانده بود سرکشیدم. دیشب مجبور شدم سه ‌بار پشت هم، خودم را در آیینه‌دستشویی تماشا کنم. به چشم‌هایم که نگاه می‌کردم حالم بدتر می‌شد. محکم با دست به صورتم می‌زدم. اما دردی حس نمی‌کردم. دیشب صورتم را اصلاً دوست نداشتم. چقدر دلم می‌خواست درد سوختگی قدرت دست‌هایم را کم نکرده بود و می‌توانستم بکوبم‌شان به شیشه. سرم که پایین افتاد، گریه‌ام گرفت. همان‌جا نشستم کف دستشویی و صورتم را چسباندم به‌سنگ‌های سرد روی دیوار. صدایم توی دستشویی می‌پیچید و باعث می‌شد از خودم بدم بیاید. اما کمی که گذشت آرام‌تر شدم. چشم‌هایم را بستم و یادم آمد که آذر هم آن موقع‌ها زیاد گریه می‌کرد. هر چیز کوچکی ممکن بود او را به گریه بیاندازد. من همیشه سعی می‌کردم چیزهای خنده‌داری بگویم تا او ناراحتی‌هایش را فراموش کند. دیشب یادم آمد گاهی اوقات می‌شد که او می‌توانست در یک‌لحظه هم گریه کند و هم بخندد. اوایل فکر می‌کردم او فقط جلو من می‌تواند به راحتی گریه کند. اما بعدها فهمیدم که اشک‌هایش جلو هر کسی سرازیر می‌شوند. یک‌بار پاشنه‌ی یکی از کفش‌هایش را توی کوچه شکاند و جلو همه آدم‌ها زیر گریه زد. او آن‌قدر در کوچه گریه کرده بود که همه فکر کرده بودند لابد من دوباره چیزی به او گفته‌ام.
سرم را روی زمین گذاشتم. فکر می‌کنم چند ساعتی خوابم برد. نزدیک صبح که از خانه بیرون زدم، نفس‌هایم سبک‌تر شده بود. اما دست راستم درد می‌کرد. فکر کنم روی آن خوابیده بودم. صدای کشیده‌شدن دمپایی‌هایم روی زمین برایم خوشایند بود. می‌توانستم با آن صداها زنده بودنم را به همه نشان دهم. تقریباً در انتهای کوچه، کفش‌های زنانه‌ای را کنار در یکی از خانه‌ها دیدم. یک‌جفت کفش سیاه و خاک گرفته که روی زمین افتاده بود و کسی سراغش نمی‌آمد. جلوتر که رفتم، پارگی‌های بیشتری را روی آن‌ها دیدم. هر دو‌تای آن‌ها تقریباً در یک‌جا شکاف برداشته بودند. اگر آن پیرمردها از دور وارد کوچه نمی‌شدند حتماً آن کفش‌ها را با خودم به خانه می‌آوردم. درست وقتی خم شدم و دستم را روی آن‌ها گذاشتم صدای آن مزاحم را شنیدم. به‌سرعت از آن‌جا دور شدم، حتی نتوانستم با سکه‌هایی که در جیبم بود چیزی برای امروز بخرم. تقریباً شش ماه می‌شود که دیگر کاری برایم انجام دادن ندارم. اوایل زمستان بود که صاحب آن دفترخانه، آن‌جا را گذاشت و رفت. کسی حاضر نشد به من کار تازه‌ای بدهد. آن‌ها می‌گویند من زود عصبانی می‌شوم. بارها شنیدم که گفته‌اند سر آدم‌ها داد می‌زنم و بهشان فحش می‌دهم. هیچ‌کدام آن‌ها برایم اهمیتی ندارد. وقتی امروز‌صبح در خانه را باز کردم، نامم را روی پنجره دیدم که یک تشدید بزرگ و مردانه بالای سرش کشیده شده بود. یادم می‌آید آفتاب توی پنجره می‌زد و باد پرده را روی نام من تکان می‌داد.

سه شنبه ششم مرداد 1358
شاید این‌بار چیز زیادی برای نوشتن نداشته باشم. الان یک‌ساعت است که به دیوار تکیه داده‌ام و کاغذها را روی زانوهایم گذاشته‌ام. سرم دوباره درد گرفته است. وقتی به عکس‌های روی طاقچه نگاه می‌کنم چشم‌هایم می‌سوزند. در یکی از عکس‌ها، من و آذر کنار هم ایستاده‌ایم و می‌خندیم. من کت و شلوار سیاهم را پوشیده‌ام و او لباس سفید تنش کرده. قد من آن‌قدر ها کوتاه نیست اما توی عکس، آذر از من بلند‌تر است. هنوز یادم نرفته که چند‌بار به او گفتم کفش‌هایی با پاشنه‌های کوتاه‌تر بپوشد. آن‌روز او قدش از من بلندتر بود. وقتی کنارم می‌ایستاد نمی‌توانستم از ته دل بخندم.
سرم را پایین می‌اندازم. به‌خاطر‌آوردن این چیزها هیچ فایده‌ای ندارد. لااقل خودم می‌دانم که اکثر شب‌ها، در کمد‌ او، لای لباس‌هایش به‌خواب می‌روم. لباس قرمزش را روی صورتم گره می‌زنم و دلم را به بو کردن آستین‌هایش خوش می‌کنم. چند‌روز پیش نیمی از تورهای روی یقه لباس را پاره کردم. آن‌را روی انگشت‌هایم بستم. روی انگشت‌هایی که با ذغال داغ سوزانده‌ام. یادم نمی‌آید کی آن نوار‌قرمز را از روی دستم باز کردم. ای‌کاش زودتر پیدایش کنم، باید این لباس را دوباره مثل روز اولش تمیز و یک‌دست در کمد جا دهم. نفس‌های من بوی تن او را از این خانه برده است. فقط وقتی سرم را توی لباس‌هایش فرو می‌برم، چشم‌های او در ذهنم نقش می‌بندد. او تنها آدمی‌ست که من دوستش دارم. صدای هیچ‌کس دیگری را نمی‌توانم تحمل کنم. دلم می‌خواهد باز هم او را در میان درِ نیمه‌باز اتاق، وقتی مصطفی را روی پاهایش می‌خواباند ببینم. هیچ‌وقت جلو من دکمه‌های پیراهنش را باز نمی‌کرد تا به مصطفی شیر بدهد، همیشه یا می‌رفت گوشه‌ی آشپزخانه روی صندلی می‌نشست و تنش را رو به کابینت‌ها می گرفت و یا به اتاق‌مان می‌رفت و در را تا نیمه‌هایش می‌بست. هیچ‌وقت به او نگفتم که زیباترین تصویر تمام زندگیم را فقط از لای درِ نیمه‌باز اتاق دیده‌ام.
در کمد را باز می‌کنم و دوباره خودم را به زور در آن جا می‌دهم. زیر تمام لباس‌های او، دامن بلند و سیاهی هست که رویش جای چند سوختگی کوچک به چشم می‌آید. یادم نمی‌آید چه بر سر این دامن آمده است. فقط دیگر بوی او را نمی‌دهد. انگار مدت زیادی‌ست آن را کنار گذاشته.
چه‌قدر دوست داشتم آن کفش‌های زنانه را به خانه می‌آوردم. حتی دستم را هم روی آن‌ها گذاشته بودم. اگر کسی آن‌جا نبود حتماً آن‌ها را بر می‌داشتم. حتماً آن کفش‌ها را به‌خانه می‌آوردم و کنارشان می‌خوابیدم.

چهارشنبه هفتم مرداد 1358
هنوز روزی را که به دفترخانه ما آمدند و همه پنجره‌ها را شکستند، فراموش نکرده‌ام. یکی از روزهای زمستان بود. چند روزی می‌شد که رئیس از آن‌جا رفته بود. رئیس تنها آدمی بود که به من اعتماد داشت. او من را با نام کوچکم صدا می‌زد. تمام کارهای مهم را دست من می‌سپرد و خودش روی صندلی می‌نشست و با بند‌عینکش بازی می‌کرد. او می‌گفت من از همه کارمندها دلسوزترم و بدون من کار این دفترخانه لنگ می‌ماند. قدیم‌ها فکر می‌کردم اگر من نباشم زندگی او آن‌قدرها باب میلش پیش نمی‌رود. اما حالا خودم، بدون رئیس نمی‌توانم زندگی کنم.
دیروز امیر، پسرعموی بزرگم به دیدنم آمده بود. او را به‌خانه راه ندادم. همیشه با دیدن من فقط یک جمله را به زبان می‌آورد:« حالا که موهایت سفید شده‌اند هم نمی‌خواهی دست از این یک‌دندگی‌ها برداری؟» صدایش تنم را سرد می‌کرد. سرم را درد می‌آورد. تحمل او را ندارم. لای در را کمی باز کردم و شیشه‌ی عرق را از او گرفتم. پول تمام شیشه‌هایی را که برایم آورده، یک‌روز پس می‌دهم. حساب همه‌شان را دارم. او پشت در ایستاد و هر‌چه دلش می‌خواست به‌من گفت. اگر این شیشه‌ی کوچک و ظرف غذا را برایم نیاورده بود نمی‌گذاشتم همان‌جا بایستد و صدایش را بلند کند. یادم نمی‌آید نامم را به‌زبان آورده باشد والا خودم صدایش را خفه می‌کردم.

امروز پیش از آن‌که آفتاب بالا بیاید از خانه بیرون زدم. به انتهای کوچه که رسیدم قلبم دوباره تند می‌زد... آن‌کفش‌ها هنوز آن‌جا بودند. کنار در، لای کیسه‌های آشغال، رها شده بودند و لابد کسی آن‌ها را نمی‌دید. دکمه‌های پیراهنم را باز کردم و آن‌ها را زیر لباسم فرو کردم. من آن‌ها را از میان خروارها کثافت و آشغال نجات دادم و وقتی به خانه آمدم حسابی شستم‌شان. درست است که جای چند پارگی، کهنگی‌شان را لو می‌دهد، اما وقتی زیر آفتاب نگه‌شان می‌دارم باز هم برق می‌زنند. انگار پارگی‌ها زیر نور قایم می‌شوند. پاشنه‌های این کفش‌ها چندان دراز نیستند. قد آدم را زیاد بلند نشان نمی‌دهند. چه‌قدر خوشحالم که کسی آن‌ها را در کوچه ندیده بود. یک روز کامل دوام آوردند تا من دوباره آن‌ها را ببینم و از لای آشغال ها برشان دارم. این پارگی های کوچک زیاد دل را نمی زنند. روی دامن سیاه فریبا پر است از جای سوختگی های ریز اما هنوز هم زیباست.او آن را تا کرده است و زیر همه لباس ها، توی کمد نگهش می دارد. این کفش ها آن قدر نرم اند که به راحتی می شود آن‌ها را توی بالش جا داد. حتی یک ذره هم سرم را درد نمی آورند. رویشان که دست می کشم، جای سوختگی انگشت هایم درد نمی گیرد. چه قدر خوب شد که کسی این کفش ها را کنار کوچه ندید.


پنج شنبه هشتم مرداد 1358
امروز چیزی نمی نویسم.

جمعه نهم مرداد 1358
آفتاب خیلی آرام پائین می‌آید. تا ده دقیقه دیگر، مغازه‌های آن‌طرف خیابان صورتش را می‌پوشانند و تا فردا باید منتظرش بمانم. تمام روز هر‌کاری دلش می‌خواهد می‌کند و مخصوصاً ظهرها کسی جرأت در افتادن با او را ندارد. شب که بشود حتماً دیوارهای کوچه‌مان نفس راحتی می‌کشند.
دیروز روز عجیبی بود. من هیچ‌کاری نمی‌توانستم انجام بدهم. حتی لب به‌شیشه عرقی که امیر برایم آورده بود نزدم. گوشه‌ی اتاق کز کرده بودم و کاغذهای سفیدم را روی زانوهایم گذاشته بودم. مثل همیشه با وسواس زیاد تاریخ را بالای کاغد نوشتم و آماده بودم تا دوباره زیرش را پر از کلمات توی هم رفته‌ای بکنم که از سرم بیرون می‌ریختند. من به‌کاغذها خیره شده بودم و سفیدی‌شان چشم‌هایم را درد می‌آورد. یک جمله‌ی کوتاه روی آن‌ها نوشتم و یک‌گوشه ولشان کردم تا امروز که دوباره آن‌ها را روی پاهایم گذاشتم. جای سوختگی انگشت‌هایم انگار خیال خوب‌شدن ندارد. معمولاً ظهرها وقتی هوا گرم‌تر می‌شود، درد می‌گیرند. باید چند دقیقه زیر آب سرد نگه‌شان دارم. فقط وقتی آن‌ها را روی پارگی‌های آن کفش‌ها می‌کشم ساکت می‌شوند. جوری‌که انگار دستم را توی ابرها فرو می‌برم. چنان خنکی دلچسبی را احساس می‌کنم که دلم می‌خواهد آن کفش‌ها را برای همیشه پیش خودم نگه دارم.
قلبم دوباره تند می‌زند. چند دقیقه‌ای می‌شود که صدایی از میان درزهای پنجره وارد خانه می‌شوند. دلم نمی‌خواهد آن‌ها را بشنوم. این‌خانه هنوز هم برای من است حتی اگر ماه‌ها اجاره‌اش را نداده باشم. می‌خواهم برای همیشه در این‌خانه با آن کفش‌ها زندگی کنم. من دیشب با آن‌ها به‌خواب رفتم. سوراخ‌های از شکل افتاده‌شان انگشت‌هایم را خنک می‌کنند. آن‌ها تمام شب حرف‌های من راگوش دادند و یک‌کلمه هم چیزی نگفتند. از این به‌بعد دوست دارم تمام زندگیم را با آن‌ها بگذرانم. دوست دارم با آن‌ها بخوابم، حرف بزنم، بخندم، سرشان داد بکشم، دوست دارم به‌دیوار بکوبمشان. دلم می‌خواهد با آن‌ها گریه کنم و حتی با آن‌ها عشق‌بازی کنم. روزی هزار بار پاشنه‌های کوتاه و قشنگش را با ولع می‌بوسم. این کفش بیچاره حتی یک بار هم به من نمی‌گوید که وقتی مشروب می‌خورم نزدیکش نروم. حتی از شیشه‌ی عرق هم رویشان می‌ریزم و آن‌ها چیزی نمی‌گویند.

صداها در گوشم می‌پیچند. آدم‌های آن‌پایین من را آقا صدا می‌زنند. نشنیده‌ام نامم را به‌زبان آورده باشند. والا نمی‌گذاشتم صدای‌شان را برای من بالا ببرند. می‌رفتم پایین و به‌شان نشان می‌دادم که هنوز سالم و سرحالم.
دست‌هایم را بالا می‌آورم و صورتم را روی آن‌ها می‌گذارم. چشم‌هاو بینی‌ام را فشار می دهم. بالاخره باید این سردرد پایانی داشته باشد. یک‌ماه است که تمام روحم را می‌خورد. صداها سردردم را بیشتر می‌کنند. وقتی دست‌هایم را عقب‌تر می‌گیرم جای سوختگی قدیمی‌ای را روی یکی از آن‌ها تشخیص می‌دهم. جای سوختگی عمیق و کهنه‌ای که تنم را سرد می‌کند. روزی را که دستم را سوزاندم به‌یاد می‌آورم. همین‌جا نشسته بودم. کنار پنجره، روی فرشی که چند‌ماه پیش فروختمش. تمام آن روز دوباره مثل یک مشت کاغذ توی سرم مچاله می شود. صورت آذر، آرام آرام جلوی چشم هایم شکل می گیرد. او مصطفی را بغل کرده بود و مدام توی اتاق راه می رفت. مصطفی دل درد عجیبی داشت. گریه اش بند نمی آمد. او سعی می کرد آرامش کند. یادم می‌آید دستم را توی منقل کرده بودم و یک مشت ذغال به سمت آن‌ها پرتاب کردم. آذر دامن سیاه و بلندش را پوشیده بود. من یک مشت ذغال روی زنم پرت کردم. او حتی یک لحظه هم فکر نکرد مصطفی را از روی دست هایش پایین بیاورد. خودش را به پنجره چسبانده بود و گریه می کرد ـ همین پنجره ای که حالا صدای همسایه ها را توی سرم می ریزد ـ من آن موقع چیزی نمی فهمیدم. درد سوختگی را احساس نمی کردم. با مشت توی منقل می کوبیدم و داد می زدم. او گوش های مصطفی را گرفته بود و از ترس گریه می کرد. همین پنجره ای که حالا صدای همسایه ها را توی سرم می ریزد. فکر می کنم باید دوباره به خانه آن پیرزن بروم. مهم نیست که چه جوابی به من می دهد. فقط می دانم اگر باز هم داد و فریاد راه بیاندازد با دست هایم خفه اش می کنم. آن قدر گلویش را فشار می دهم تا بمیرد. باید زنم را به خانه بیاورم. می خواهم جای سوختگی پاهایش را ببوسم. مصطفی هم دوباره دست هایش را دور پاهای من می پیچاند و لبخند می زند. دیگر هیچ وقت کاری نمی کنم که او گریه کند.از هیچ کس نمی ترسم. حتی اگر تمام شهر هم جلوی در منتظر من باشند، همه شان را کنار می زنم. آن‌ها هنوز من را نشناخته اند. فکر می کنند من دیگر مثل گذشته پرزور نیستم. هیچ کدامشان جرأت نکرد یک بار نامم را به زبان بیاورد. و الا به همه آن‌ها حالی می کردم که من هنوز زنده ام. به همه آن‌ها می فهماندم که هنوز نفس می کشم.
mostafa robb
13/12/2009, 20:33
پایین، رو به آسمان

 


کلمه‌ها، زیر پایم، روی فرش دست‌باف اتاق کوچک‌مان پراکنده‌اند! تو گویی، کوچه‌ها را لگد کرده باشم و گنجشک روی شاخه‌ی کنار خانه‌ی قدیمی‌مان را. آن‌طرف‌تر، بهار زیر برف‌های زمستان دفن است. لانه‌ی کبوترهای چاهی، زیر سقف گنبدی ایوان، پرستوها را پناه داده، صدایی در کوچه آهسته با خدا حرف می‌زند و التماس می‌کند. من اما متعجب از هر چه گذشته است، به صورت خُشک و چروکیده‌ی پدرم خم شده‌ام. زندگی در گوشه‌ی راست مثلث قالی گیر کرده. افسانه، اتاق را پر از بوی عطر و ادکلن‌های چیده شده بر روی کتاب‌خانه می‌کند. مریم، به تندی گفت: «چه بوی بدی راه اندخته‌ای، دختر!»
افسانه موهای سیاهش را از پیشانیش می‌گیرد و می‌گوید: «خودتون گفتید، از اینا واسه مهمونی می‌زنن!»
مریم گفت: «آخه عزیزم همه را که با هم نمی‌زنن، یه کم به لباسشون می‌زنن نه اینقدر زیاد!»
افسانه گفت: «مامان، بوی خوب، زیادش بده؟»
«همه‌ی بوهای خوب اگه با هم بیان تو اتاق نمی‌ذارن نفس بکشی.»
خنده‌ام می‌گیرد. به عاشق شدنم فکر می‌کنم. سعی دارم بر واژه‌ها دراز بکشم. مریم را صدا می‌زنم ولی افسانه می‌آید و روی شکمم می‌نشیند، می‌خواهد با من بازی کند. انگار، به او گفتم: «عزیزم، به مامان بگو بیاد.»
صدای مریم می‌آمد: «می‌ذاری اینجا را خلوت کنم؟»
پوتین‌هایم از «اروند رود» می‌گذرد. سرفه می‌کنم. تورم آب را در ریه‌هایم احساس می‌کنم. قرآن، در کتاب‌خانه بر مثنوی مولانا تکیه زده و شاهنامه‌ی فردوسی نیمی از طبقه‌ی اول را پر کرده است. کلمه‌ها، روی فرش، در تارهای هزار گره چسبیده‌اند. «بوف کور» سرم را به درد می‌آورد. دلم به حال لکاته می‌سوزد. پدرم به مادرم می‌گوید: «بسه دیگه بیا ما بریم، دیرمون شد. واسه امروز، دیشب تا صبح نخوابیدم.»
مادرم، عصای پدر را می‌گیرد و به من می‌گوید: «کتاب‌هات رو بسوزون پسر، آشتی کن با خودت.»
پدرم به او نهیب می‌زند: «ولش کن، می‌فهمه یه روزی. وقتی که شکم‌ به پشتش چسبید، می‌فهمه. آدم عاقل که با خودش قهر نمی‌کنه. ما باید به فکر خودمون باشیم که امروز، از اون روزاس!»
در گوش‌هایم صدایی زوزه می‌کشد. به کوچه که می‌رفتند، پدرم سرش را برگرداند و به من گفت: «به این زنگ‌ها گوش نده، موقع‌اش که برسه، بخوای نخوای می‌برنت.»
گفتم: «نگفتی دیشب چرا گداها تا صبح نخوابیدن؟»
«به خاطر امروز. تو هم می‌تونی بیای و با چشمات ببینی.»
مریم، افسانه را صدا زد: « بیا مادر، پدرت را اذیت نکن. بذار استراحت کنه.»
از روی شکمم که بلند شد، نفسم بند آمد. گفتم: «افسانه، بمان. با من حرف بزن.»
پاهایش را محکم بر سنگ‌فرش واژه‌ها که تا آن طرف اتاق کوچک‌مان کشیده شده بود زد، گفت:
«بابایی، دیگه بوی عطر اذیتت نمی‌کنه؟»
هنوز جوابش را نداده بودم که از اتاق بیرون رفت.
شهر، مملو از آدم‌های شسته رفته‌ای‌ست که بر عصاهای خود تکیه زده‌اند. افسانه گفت: «مامانی، واسه چی اینا دارن گدایی می‌کنن؟»
مریم گفت: «دارن خودشونو گدایی می‌کنن. صدقه می‌خوان.»
افسانه گفت: «ما هم باید این کار را بکنیم؟!»
مریم گفت:«اگه می‌خوای خوشبخت بشی باید یاد بگیری که چطور اینکار را بکنی.»
«یعنی چطوری؟»
موقع‌اش که برسه یاد می‌گیری.
افسانه گریه کرد: «اصلاً من نمی‌خوام. نمی‌خوام اینجا وایسم.»
مادرم به او گفت: «دختر، تا دستتو دراز نکنی کسی پیدا نمی‌شه به تو چیزی بده. اینا را که می‌بینی، یه عمره که دارن این کار را می‌کنن، تازه هنوز، اوستا نشدن.»
مریم گفت: «از وقتی که باباش خونه‌نشین شد دخترم دست‌هاشو صدقه دادبه این دیار!»
بعدش آمد و در گوشم گفت: «‌اینو که گفتم توی دلت بمیرون، اگه می‌خوای که خوب بشی و بری زیر گذر لوطی صالح، تو اون قهوه خانه‌ی رضا شکارچی دیزی بخوری، باید اول به اون دیزی فکر کنی، بایستی آبگوشت را خوب بشناسی و بپرستی.»
آآآخ، حسین، حسین، حسین... وقتی شکار می‌کردی اون عزراییل‌های آهنی را، ‌وقتی که چهچه می‌زد خمسه‌خمسه‌ی آتقی، راستی یادت می‌اد منصور بی کله را؟ بالاخره رو جنازه‌ی بی‌کله‌اش عاشورا گرفتیم و دلی از عزا در آوردیم؟ یه روز شنیدن آن صدای نَکره را که توی یکی از کوچه‌های ناصر خسرو نعره می‌کشید: «جگر دارم، جگر دارم، جگر کباب مَشَدی- عزیز دارم، عزیز دارم، عزیزِ مصرِ یوسفی...»
دوست دارم دیوونه بشم و هیچی حالیم نشه. به قول رضاکله، اگه خدا، خودکشی را حرام نکرده بود، یه طناب نازک محکم می‌بستم دور گردنم و سرشو به نرده‌ی پل جوادیه گره می‌زدم و می‌پریدم پایین تا قطارها از زیر پاهام رَد بشن.
همین دیروز بود انگاری که رضاکله یهو شد گداکله.
بطری پلاستیکی را توی گونی دوتکه‌اش فشار داد. کلاه پشمی‌اش را از سرش برداشت. یکی از بچه‌تَُخس‌های محله پای خود را بالا برده بود تا به توپ پلاستیکی بزند. وقتی رضا را دید به دوستانش اشاره کرد. کله، کلاهش را تکانی داد و دوباره بر سرش گذاشت. سکوت یکدفعه‌ی بچه‌ها او را کنجکاو کرد. آهسته، گونی را روی شانه‌ی چپش گذاشت، خودش را به کناری کشید تا بی سر و صدا از کوچه بگذرد.
ناگهان پوزخندی بر لبان بچه‌ها سُرید. رضا، خود را میان آن‌ها در محاصره دید که دست می‌زدند و می‌خواندند:
آآآی کله، کله، کله، خُمره می خوای یا دَله؟
کله بودم، دوتا گوش خمره بودم، پر از موش
خمره که موش نداره کله به فکر کاره...
رضا هیکل درشتش را می‌چرخاند. لب‌های نازکش روی هم لغزیدند. به بچه گفت: «دوست دارین براتون برقصم، هان؟»
و دست‌هایش را به دو طرف باز کرد و سرش را روی گردنش به چپ و راست حرکت داد و چرخید.
شب، آن‌قدر آهسته آمده بود که نتوانست آمدنش را ببیند. وقتی که می‌رقصید، ذهنش آماج بمبارانی شد که معلوم نبود از کجا می‌آیند؟ دیوارهای خانه‌اش لرزید! وقتی صدای بال‌زدن مریم و افسانه را شنید به خواب اندیشید. همه‌ی فکر و ذهنش، خوابی عمیق بود. سوز سردی آخرین اِژگِلِ زغال‌های حلبی را خاکستر می‌کرد. چشمانش را از زیر پتوی ارتشی بیرون آورد و سرک کشید. مهِِ غلیظی خودش را لابه‌لای درخت‌ها می‌کشید. با نک پنجه‌ی پایش به حلبی آتش فرو نشسته زد. گرمی ولرمی را احساس کرد. حلبی را به خودش نزدیک‌تر کرد. افسانه، سرش را روی شکمش گذاشته بود: چه گرمی ملسی! خوشش آمد. پتو را روی دخترش کشید و او را در آغوش گرفت. سرفه کرد و صدای خِس‌خسی از شُش‌هایش بیرون خزید. همه‌ی شهر زیر پتوی او جمع شدند. مریم، هم بود که به او گفت: «رضا بلند شو. تو دیگه می‌تونی پا بشی. تو مریض نیستی!»
باور نکرد. گرمی صورت افسانه را دیگر احساس نکرد. انگار او سرش را از روی شکمش برداشته بود. مادرش گفت: «دِ پاشو دیگه پسر، می‌بینی که زنت داره می‌گه، دردهات خوب شده. نکنه هنوز باورت نمی‌شه؟»
پدرش گفت: «شاید هنوز نفهمیده! اما، چرا، شکمش به پشتش چسبیده! باید فهمیده باشه.»
مردم، فریاد زده بودند. ماشین آمبولانسی از شب گذشته بود، صدای هوار کشیدنش در گوشش مانده بود. او بلند شده بود. هیچ دردی احساس نکرده بود، سبک شده بود. وقتی به خودش آمد، با مه، رفته بود.
mostafa robb
13/12/2009, 20:33
حکایت نیم روزی ازل و انگبین


شده خودت را در آینه تماشا نشسته باشی و نشناخته باشی؟ حال فرض کن دیده باشی کسی را بیرون از آینه، بیرون از آن حجم خودبین، هر جای دیگری، و ناگاه پی برده باشی که خودت هستی. حال اگر پلک بر هم گذاری و گوش بسپاری به من لختی، حالی را که بر من پیشامد کرده با تو بازگو می‌کنم؛ حالِ آن حکایت سنگین‌بار را.
بازار اَرگ بود انگار. ارگ کرمان. بلند و سربلند. ازآن حجم هجوم و حمله. با آن بوی باستانی سرشارش. آن ازدحام الستش. آن آمدها و شدها. که مردمانی با پاهای جَلد، فاصله کوتاه دیروز تا الان را درمی‌نوردند. مردمانی با حوصله‌ی تنگ، چینه‌فراخ، روی گشاده، خون‌گرم، با لهجه‌ای خمار در خلسه‌ای به غایت ابدی.
اما او، نه از آنان بود؛ نه از آن مردم. روستایی بود، کولی بود، کوچنده بود، هرچه بود، اصالتی آریایی از چشم چشم تنش فریاد می‌کشید. کجایی؟ کدامِ ما اطمینان دارد که اهل کجاست؟
او اما، زن بود. زیبا بود. جوان و جامه‌اش نو. با بساطی مختصر. زیر تاقی ضربی. در هوایی مثل جمعه. تُنگ‌گردن افراخته و قامت افراشته. هرچند نشسته. و خالش گریبان‌گیر همچون باده‌شب‌گیر.
اما آن‌چه بود و در میان نبود این همه اهورای ظاهر بود. او را جایی دیده بودم. زمانی اگرچه دورِ دور. نمی‌دانستم کِی یا کجا. نمی‌دانستم. نمی‌دانستم. او را نمی‌شناختم. اما می‌شناختم. او من بود. نگریستن در آینه بود پس از سی‌سال.
چشم‌ها شعله‌ور، لب‌ها شعله‌ور، دامنش شعله‌ور، اما سرد. سراپا وجودش سرد. مرا می‌گداخت و گرم می‌کرد. دامن کشیده اش سپید، کشیده بر پاها، رنگ آن آتش را، آتش نیم‌روزی را، عریان‌تر، و عریانی، آتش را سوزنده‌تر می‌کرد، سوزنده‌تر. هیچ شگفتِ شگفتی نداشت. نه زن بود نه قدیسه. نه عشق بود نه شهوت هم. آدمی بود مثل آدم‌ها. از او گذشته بودم قدمی، و بازگشته بودم. نقطه‌ی کوری را روشن کرده بود در من به ناگهان و آتشم زده بود. دل‌سست نبودم؛ این حرف و حدیث‌ها نبود. بگذار تا ادعای بزرگی باشد، بگذار تا بگویند، اما آدم را به یاد روزی مثل روز خلقت می‌انداخت. هیچ‌کس ما را به یاد روز خلقت نمی‌اندازد. هیچ‌کس هم ما را به یاد «و از روح خود در وی دمید». او اما این کار را چه آسان کرد. رفتم و برگشتم. باز آن‌جا بود. رفتم و برگشتم. بی‌گمان روح من بود که بی‌تمنا نشسته بود آن‌جا. وقت‌آن بود که اَزواج مخلوقه را ببینم. حتا اگر زیر تاقی ضربی باشد در بازار ارگ. حتا اگر فروشنده‌ای باشد با بساطی مختصر، در بوی متلاتم عطر و عنبر و ادویه و عرق. حتا زیر تنوره سپیدی که از نورگیر سقف تراویده. و آن ذرات سبک چه رؤیاگون در آن به پروازند؛ به شنا کردن. از سقف سرازیرند؟ یا سوی سقف روانند؟ و در تلاشی مدام به رؤیای گذر از چینه‌‌ی تنگ نورگیرند.
چه‌قدر پا به پا کردم؟ چند کاسب با نگاه شکاک تف و لعنتم کردند؟ چند عابر تنه‌ام زدند؟ چند گاری پشم و پسته گذشت؟ چند گونی زیره؟ چه قدر قاووت؟ چند فرش شکسته بر دوش دلال؟ حجره‌ها یکی یکی بر بسته شدند و بساط‌ها یکی یکی بر چیده، در فورانی از بانگ اذان. باید او نیز بر می‌بست. و بر بست، تا به من ثابت شود خیال نیست. نگاهی کرد شاید به من. و لب‌خندی زد. دیگر جای هيچ شکی نبود. باری نه دامنش رها کنم. شاید حکمتی بوده. پی‌اش بروم، هرجا که برود. با او بگویم حرفی، هر جا که گستاخ‌تر باشم. هر جا که گذر تنگ‌تر باشد. هر جا که خلوت‌تر. با او بگویم: نگاهت را اجابت کرده‌ام. می‌بینی؟ مبادا گم کنیم، حالا که دیگری را یافته‌ایم.
بازار خلوت شده است. لبخند می‌زند هنوز. زلف را دوتا می‌کند. بساط را به دست می‌گیرد، یا شاید به دوش. دست چپ را ستون بدن می‌کند یا شاید راست را. اول کدام پا را استوار می‌کند؟ کدام پا اول راه می‌افتد؟ کدامش اول خم می‌شود، کدام؟ پای راست بود که اول لنگید یا پای چپ؟ کدام پا بود که به دنبال خود کشید اول؟ این لنگیدن از ساق بود یا زانو؟ اول پیشانی بود که چین خورد یا دامن؟... من بودم، من بودم که لرزیدم، سست شدم و نومید یا او؟ او بود که می‌رفت، می‌رفت و دور می شد دور یا ...
mostafa robb
13/12/2009, 20:34
تُرک. تلخ. بی‌مصب


از سطر اول تا آخر پاراگراف را بغض من پر کرده است. خیسِ خیس است این خطوط. چشمم ابری است بر صفحه‌ی کاغذ. کلمه بارورش می‌کند. تحریکش می‌کند تا ببارد. احساسم می‌شود کلمه، می‌سرد از دست سردم تا خودکار. صاعقه‌ی قلم می‌نشیند بر فرق کاغذ. قسمتی از جنگل امید مرا آتش غمی می‌سوزاند که به روغن جان پرورانده‌امش. تن عریان کلمه‌ها از خجالت خیس عرق می‌شود. یکی یکی از شرم آب می‌شوند و در شوره‌زار دشتی فرو می‌روند که روزی جنگل عظیمی بوده است. در سرمای ذهنم هر فکر منجمد می‌شود. توده‌ی عظیم این سرما پیشروی می‌کند تا مرزهای شمال غربی اندیشه‌ام. نیمی از اندیشه‌ام را سرما می‌زند. تمام شکوفه‌ها و نهال‌ها و نطفه‌ی تمام گل‌های زیبایی که به فردای من آبستن بود، بر شاخه‌های واقعیت دنیای امروز من، به خاطر این سرما، از دست این غم، سیاه می‌شود. امسال دیگر امید محصولم نیست. ذهنم، جنگلم، دشتم، باغم، همه و همه شلاق سوز زمستان را بر پیکر نحیف باورم می‌زنند که بهاری در کار نیست. از من تا کاغذ، ابر سردی جا خوش می‌کند. چشمم همه چیز را از پشت شیشه‌ی مه گرفته‌ی کلماتم می‌بیند. صفحه‌ی مرا که صاعقه زده سوزانده، سرما زده خشکانده، کشاورز بخت‌برگشته‌ای را می‌مانم که کنار زمین‌اش بر بیل کهنه‌ای تکیه زده و بغضش از سطر اول تا آخر پاراگراف مرا پر کرده است.
این داستان نیست. داستان نباید این باشد. صد بار برای شما گقتم. یک بار دیگر می‌گویم. داستان باید داستان باشد. همه چیز داستان مشخص است. هر چیز باید جای خودش باشد. هر چیزی که می‌نویسید داستان نیست. داستان نباید این باشد.
پائین هتل نادری کنار قنادی نادری در کافه نادری میز و صندلی‌های چوبی کهنه همیشه منتظر چشم‌های حریصی است که می‌خواهند ببیند این ادبیات از کجا آب می‌خورد و نویسندگان آن در کجا می‌نشستند و قهوه می‌خوردند. پشت یکی از همین میزها کنار پنجره نزدیک دیوار رستوران، پسر جوان رودرروی استاد پیر می‌نشیند و داستان می‌خواند. استاد می‌گوید: این داستان نیست. پسر می‌گوید: داستان این است که ما در آنیم. استاد می‌گوید: تو باید خجالت بکشی که بی‌پروا در برابر منی که پشت همین میزها با صادق، منظورش صادق هدایت است، نشسته‌ام و قهوه خورده‌ام این طور از داستان حرف بزنی. پسر می‌گوید: من از داستان حرف می‌زنم. استاد می‌گوید: من هم. پسر می‌گوید: شما از داستان‌نویس حرف می‌زنید.
کافه‌چی می‌آید. فرصت خوردن یک قهوه که تمام می‌شود و کافه رو به شلوغی می‌رود کافه‌چی سر و کله‌اش پیدا می‌شود همیشه. استاد می‌گوید: هی پسر!
پیرمرد کافه‌چی آهسته برمی‌گردد و آهسته‌تر می‌گوید: استاد بفرمائید.
استاد می‌گوید: ببین پسر! تو یادت است که من می‌آمدم اینجا و پشت همین میز با صادق قهوه می‌خوردم؟
پیرمرد می‌گوید: آدم‌های زیادی می‌آمدند که با آقای هدایت قهوه بخورند. اما همان‌طور که می‌بینید این میزها نهایتا بتوانند چهار نفر دورش بنشینند.
استاد می‌گوید: من همیشه یکی از آن چهار نفر بودم. تو پیر شدی خرفت شدی پسر.
پیرمرد می‌گوید: همه یک روز خرفت می‌شویم استاد.
گوشش بدهکار نیست استاد، می‌گوید: من و صادق و فرزانه پشت این میزها می‌نشستیم و بعد رو می‌کند به پسر جوان که روبه‌رویش نشسته و ادامه می‌دهد: همین پسرک که حالا دور برداشته برای ما قهوه می‌آورد.
پیرمرد می‌گوید: باز هم قهوه بیاورم؟
پسر می‌گوید: اگر استاد میل داشته باشند دو تا بیاورید.


وقتی پاییز بشود دلم از غصه لبریز می‌شود. ای آسمان با او بگو: پشیمان خواهی شد و به سوز عاشقی قسم می‌خورم که دلت خون خواهد شد.
این که داستان نبود. یک ترانه بود. ترانه‌ای که همه آن را شنیده‌ایم.
اما من هنوز داستانم را نخوانده‌ام استاد.
اما این که خواندی داستان نبود. ترانه بود. ترانه‌ای که زمان روایتش را عوض کردی. ترانه‌ای که لابلایش نقطه و ویرگول گذاشته‌ای. کلماتش را بالا و پائین کرده‌ای. ترانه‌ی سنگینی هم نیست. هرچند که ما به زبان فارسی اصولا ترانه‌ی به درد بخور و سنگین نداریم. به هر حال این داستان نبود. ترانه بود. من فریب نمی‌خورم.
اجازه بفرمایید استاد. اجازه بفرمایید که داستان را بخوانم.
بخوان.
وقتی پاییز بشود دلم از غصه لبریز می‌شود. ای آسمان با او بگو: پشیمان خواهی شد و به سوز عاشقی قسم می‌خورم که دلت خون خواهد شد. این‌ها را که نوشت نوار را برگرداند. پشت نوار کیفیتش بدتر بود. کمی زد جلو. نوار جمع کرد. می‌دانست نوار باید جمع کند الان. منتظر بود انگار. رویش نوشته بود بتهون. تویش یساری بود. قادری بود. مرضیه هم بود. نوار را در آورد. خودکار بیک را برداشت و شروع کرد به گرداندن چرخ دنده‌های نوار کاست. دل و روده‌ی نوار کاست مثل دل و روده‌ی گوسفند نذری بیرون ریخته بود. کمی بعد نوار آماده بود. یادش آمد که سال‌ها پیش یک گوسفند نذر امامزاده داوود کرده است. دکمه شروع را زد. باز هم کمی هوا. بعد خش‌ خش سرفه. بعد هوا. بعد صدایی که از رادیو ضبط شده بود. صدایی که هیچ مفهومی نداشت. بعد صدای ساز. بعد الهه‌ی ناز. و آن وقت نوشت. باز ای الهه‌ی ناز! استدعا دارم با دل من بسازی. چرا که این غم جانگدازی که به‌جانم انداخته‌ای تنها با لطف تو از از دلم می‌رود. نوار باز جمع کرد. نوشت همیشه جمع می‌کند نوار. مثل نوار زندگی‌ام که هر بار گفتم با دل من بساز کین غم جانگداز برود از دلم جمع کرد.
استاد گفت: تمام شد؟
پسر گفت: نه. بخوانم؟
استاد گفت: پسر!
پیرمرد قهوه‌چی خودش را به نشنیدن زد و رفت به‌میز دیگری سرکشی کند. استاد سرفه‌ای کرد و رویش را برگرداند. گفت: پسر! بخوان! با تو بودم پسر. چرا به قهوه‎چی نگاه می‌کنی؟!
نامه نوشتن مرد که تمام شد با خودش فکر کرد وقتی این طور ادیبانه می‌خواهم ترانه‌ای را بنویسم و فعل‌ها و کلمات را مرتب می‌کنم ترانه حرام می‌شود. کاغذ را برداشت و نگاهی انداخت به نوشته‌ها. دستش رفت که نامه را مچاله کند که نکرد. گفت نامه نوشتن برای معشوقی که دکترای ادبیات دارد کار چندان ساده‌ای نیست. نه دستم می‌رود برایش ساده بنویسم که خیال کند مردی‌‌ام چون دیگر عوام در حالی که من روشنفکری‌ام با شناسنامه‌ای روشن که به این سادگی‌ها کسی نمی‌تواند نادیده‌اش بگیرد. نه دلم راضی می‌شود که این طور تصنعی برایش بنویسم که شاید به ریشخندی هم نگیرد نامه را. و چطور ترانه را حرام کنم؟ آخر این من نیستم. این آن‌که می‌‎نویسد من نیستم. نه اینم. نه آن. آخر اگر گمان کند من این کسی که نیستم باشم باید چطور آن روز که قرار بشود ببینمش بروم پیشش بی‌آن‌که با خودم، خودم را بردارم ببرم؟ کاش شاعر ترانه‌سرایی بودم. کاش. که می‌گفتم این رویه‌ی من است در معاشرت. و در معاشقت! که با آن‌که روشنفکری هستم شناسنامه‌دار، عامیانه حرف می‌زنم و می‌نویسم. اما چه رویه‌ای می‌تواند داشته باشد مردی که رویه‌اش رویه‌ی هزار هزار مردم دیگر است که مثل او با این ترانه‌ها عاشق شده‌اند و گریه کرده‌اند بی‌آن‌که در روایت ترانه‌ها دست برده باشند. مردی که متبحرانه و برخلاف هزار هزار مردم دیگر تمام عمر با ادبیاتی از جنس غیر خودش صحبت کرده و نوشته است. نه این من نیستم. این منی که سال‌هاست هستم نیستم.
مرد نشست روی تخت کهنه در مسافرخانه‌ی پیر. بوی قهوه فضای اتاق را با حوصله آذین بسته بود. کفش‌ها را کند. دراز کشید و دست‌ها را زیر سر حلقه کرد. نه می‌دانست چه کند و نه به کسی می‌مانست که نمی‌داند چه کند. سیگار بهمن را از روی عسلی کنار میز برمی‌داشت که دستش خورد به گوشی تلفن. گوشی افتاد روی زمین. سه بوق ممتد و کسی گفت بفرمائید. صدا تا گوش مرد خودش را بالا کشید. مرد دستش را دراز کرد. گوشی را گرفت و آورد بالا تا گوشش. گفت یک قهوه لطفا. انگار که یک واکنش طبیعی نشان داده باشد و گوشی را شخصا برداشته تا قهوه‌ای سفارش دهد. متصدی هتل از آن طرف گفت ترک؟ مرد گفت ترک. تلخ. بی‌مصب. گوشی را گذاشت. عمری برش گذشت تا صدای دو تقه را به در شنید. بعد دو تقه‌ی دیگر. گفت در باز است. در باز شد. قهوه روی میز قرار گرفت. در بسته شد و دیگر صدایی نیامد. چشم‌ها را باز کرد و به زحمت خودش را کشید بالا. نشست. خاکستر سیگار را تکاند در کف دستش. یک پک زد و بعد سیگار را ایستاند روی عسلی. دست دراز کرد فنجان قهوه را برداشت و بو کشید. بو کشید. و یک‌باره بغضش ترکید. قهوه از دستش افتاد روی لباس‌ها و روتختی. قهوه پارچه شلوار را خیس کرد. گرمی شرم‌آگینی از تن مرد سرید تا بالا. تا ذهنش. این گرما خاطره‌ای را در ذهنش زنده کرد. با جان گرفتن این خاطره، باد به آتش جانش افتاد گریه‌اش گر گرفت. گندم‌زار غرورش را دستی دستی سوزاند. حاصل عمرش را سوخته دید. لابلای هق هق گریه‌اش دوباره گفت: تُرک. تلخ. بی‌مصب. ترک مثل چشم‌هایت به قول حافظ. تلخ مثل شراب، به قول حافظ. بی‌مصب مثل زندگی، به قول خودم. مثل زندگیِ بی‌مصب خودم. های های گریه‌اش آن طوری بود که پدرها موقع مرگ مادربزرگ‌ها زار می‌زنند، کنار تل خاک، مثل بچه‌ها خاکی. یکی دو پک بر سیگار زد. ته سیگار را انداخت در سطل. خاکستر کف دستش را تکاند بر زمین و کفش‌ها را به پا کرد. وقتی پا می‌شد ته کفش را بر خاکسترها مالید و رفت کنار پنجره. پاییز بود. پنجره را باز کرد. دانه‌های باران بر جای گرم قطره‌های اشکش که بر صورتش ماسیده بود، می‌نشست و او باز گریه‌اش گرفت. گریه کرد. گریه کرد. گریه کرد آن‌قدر که مردمی که در خیابان جمهوری راه می‌رفتند سرشان را بالا می‌گرفتند و به مردی چشم می‌دوختند که عکسش را پشت شیشه‌ی تمام کتاب‌فروشی‌های شهر دیده بودند. مردی که زار می‌گریست. مردی که به روایتی روزی با صادق هدایت پشت میز کافه نادری قهوه خورده بوده است اما هیچ‌گاه داستانی نتوانسته بود بسازد که به پایانش برد. با این حال در جلسات متعدد داستان‌نویسی‌اش برای نویسندگان جوان بارها و بارها متذکر شده بود که داستان باید داستان باشد. او همان استادی بود که می‌گفت داستان نباید این باشد. داستان نباید آن باشد. استادی که از پس نوشتن یک نامه‌ی عاشقانه به یک منتقد ادبی، سال‌ها بود که برنیامده بود.
مردمی که در خیابان جمهوری از سی تیر تا چهارراه استانبول راه می‌رفتند چشم‌هاشان خیس اشک بود و لباس‌هاشان خیس باران، مردمی که آن روز بیست و چهارم ماه اول پاییز یک حس مبهم در عمق ذهن و جانشان ریشه دواند. آن حس، تصویر استادی نبود که های های بر قاب پنجره زیر باران گریه می‌کرد و روزگاری با صادق هدایت قهوه خورده بود. آن حس، صدای ساز خسته‌ی مردی کور بود که آهنگ الهه‌ی ناز را می‌نواخت. آهنگی که همه با آن گریه کرده بودند و آن روز بارانی نیز با آن آرام گریستند.
پسر گفت چطور بود استاد؟
استاد عصایش را برداشت. پول میز را گذاشت زیر نعلبکی فنجان قهوه‌اش و بی‌آن‌که به پسر جوان نگاه کند از کافه بیرون رفت.

چند ماه بعد پسرها و دخترهای جوانی که برای دیدن استاد می‌آمدند کمی جلوی در می‌ایستادند و به میز و صندلی انتهای سالن کنار پنجره‌ها و دیوار رستوران نگاه می‌کردند و بعد می‌رفتند پشت میزی دیگر با دنیایی دیگر. صندلی‌ای آن گوشه بود که ماه‌ها بود کسان دیگری رویش می‌نشستند.


چند وقت بعد دو خبر کوچک در روزنامه‌های صبح، چاپ شد. خبر اول که با فونت معمولی و در ستون اخبار کوتاه بود حکایت از مهاجرت یکی از هم‌دوره‌ای‌های صادق هدایت، نویسنده مشهور و تاثیرگذار ادبیات ایران داشت. مهاجرتی که به مقصدی نامعلوم به کشوری اروپایی صورت گرفته بود. در پاراگراف آخر از تلاش وی در تمام دوران اقامتش در ایران، برای پروراندن داستان‌نویسان جوان و آتیه‌دار قدردانی شده بود. تلاشی که تنظیم‌کننده خبر نوشته بود هر چه سعی کرده‌است نتوانسته است نویسنده‌ای را بیابد که خود را شاگرد وی دانسته باشد تا از او بخواهد از چگونگی آن تلاش برای غنا بخشیدن به ادب فارسی، یادداشتی برای روزنامه بنویسد و بفرستد. تنظیم‌کننده خبر از این بی‌خبری خود عذر خواسته بود و خواسته بود هر کس از آن بزرگ‌مرد که سایه‌ی تلاشش بر سر ادبیات گسترانده شده است، خبری دارد با بخش ادبی روزنامه تماس بگیرد و جامعه‌ی ادب‌دوستی را از بی‌خبری برهاند. البته به علت ناواردی تنظیم‌کننده خبر ما درست متوجه نمی‌شویم که او این حرف‌ها را جدی نوشته است یا درصدد بوده است در ورطه طنز طبع‌آزمایی کند و بخت خود را بیازماید.
از این موضوع کسل‌کننده که بگذریم باید راجع به آن خبر دیگر داد سخن دهیم. خبری که عنوانش با فونت تیتر بیست و دو و بعد از خبر اول صفحه چاپ شده بود پنج‌شنبه‌ای را مژده می‌داد که در سالن بزرگ فرهنگسرای ادب، پیرامون کتاب تازه منتشرشده‌ای با حضور نویسنده‌ی جوانش و البته با حضور خانم منتقد کهنه‌کار، که همه ایشان را می‌شناسند، جلسه‌ی نقدی برگزار خواهد شد. کتابی که در صفحه‌ی سومش نوشته شده است: «تقدیم به استاد. همین و بس.»


این داستان این‌جا تمام می‌شود اما برای آن‌ها که مثل من اهل خبرهای پشت پرده‌ی ادبیات و دست‌اندرکاران آن هستند چند خطی اضافه می‌کنم. یقین دارم اگر آن استاد که کتاب به او تقدیم شده است را نشناسید، حتما می‌دانید «همین و بس» در تقدیم کتاب مورد اشاره‌ی ما، اشاره‌ی هوشمندانه‌ای است به آخرین جمله‌ای که یکی از منتقدین خانم، یعنی همان منتقد کهنه‌کار مورد نظر ما، در انتهای نقدهایش می‌نویسد. برای این که حس کنجکاوی‌تان را ارضا کنم باید بگویم که یکی از خبرنگاران صفحه‌ی ادبی یکی از روزنامه‌های پرتیراژ به من می‌گفت این رندی نویسنده جوان و اشاره‌ی زیرکانه‌اش به استادی که ما درست نمی‌شناسیمش، و این البته از بی‌عرضگی خودمان است، در نقد مثبت آن منتقد کهنه‌کار در آن جلسه‌ی نقد، پر بی‌اثر نبوده است.

وقتی داستان تمام شد تا بدهمش به یکی از دوستان تا آن را بخواند و بدهد به فلان نشریه که چاپ شود چند روزی طول کشید و در همین زمان چیزی شنیدم که ترجیح می‌دهم به انتهای این داستان اضافه کنم: آن نویسنده‌ی جوان کتاب دیگری منتشر کرد با نام «ترک. تلخ. بی‌مصب» و سپس با آن منتقد پیر ازدواج کرد. از استاد خبر دیگری تا به حال منتشر نشده است.

Make a Free Website with Yola.