دختر پسرهای لنگرودی

 


«آبتین غلامپور متولدِ تهران، 1372 است و "کافه پاریس" اولین کارِ بلند اوست که در تب و تابِ دورانِ کنکور نوشته شده است. سرش بیشتر دنبالِ گروه هایِ راک است و موسیقی تا نوشتن‌هایِِ ادبی و درس خواندن. در دانشگاهِ شهید بهشتی ریاضیاتِ محض می‌خواند و سخت به سارتر و هدایت علاقه‌مند است. تنبک و پیانو و باس می‌نوازد و در چند گروهِ موسیقی دستی دارد. تا کنون دو داستان نوشته است که به خاطر کسبِ مقامِ چهارمِ "کافه پاریس" در مرحله‌ی انتخابی خوارزمی در کشور، از او تقدیر شد. کارِ نوشتن هم از بلاگی به نام "یک اسکنرِ تاریک نگر" شروع کرد.»

(عکس متعلق به نویسنده است.)

داستان بلند "کافه پاریس" را در ادامه با هم می‌خوانیم:

 

...» سزاوار این نبودم که این گونه مجازات شوم. در کنجِ این تاریک‌خانه آن‌ها هرلحظه به من نزدیک‌تر می‌شوند. انگار ابزاری در دستانشان خودنمایی می‌کند. ابزاری که می‌خواهند با آن روحِ مرا بیرون بکشند و به آن دستور دهند: "شکنجه شو". مانندِ مردمی که آن بیرون نقاب بر صورتشان است و خنجر در دستانشان می‌درخشد...
شاید آن‌ها بودند که می‌خواستند مرا به اینروز بیندازند. شاید این طرحِ شوم تنها برای بیماری چون من ریخته شده بود. آنها در گوشم فریادِ درمان می‌زدند و روحِ مرا هرزه می‌خواندند... روحی که طفلِ  حاصل از تجاوزِ خودشان است...
و من در گوشه‌ی این اتاق، تنها تا سر رسیدنشان فرصت دارم تا خودم را تشخیص بدهم... «

1
خستگی شدیدی در بدنِ خود احساس می‌کنم. در یکی از کافه‌های نزدیکِ ایفل نشسته‌ام و فنجانی قهوه‌ی فرانسوی می‌نوشم. همه‌چیز آرام، گرم و راحت به نظر می‌رسد. شهر زنده است. نفس می‌کشد. نفسش بوی سیگار می‌دهد. بوی گند فاحشه خانه‌ها... بوی شهوت... بوی نفرت... بوی گنداب‌ها و فاضلاب‌ها.
اما خسته‌تر از آن بودم که بتوانم بنویسم. انگار سالهاست، گوشت زنهایی را که مثل خوک در آن‌ها فرورفته‌بودم به دوش می‌کشیدم. کافه را مه گرفته است، مه غلیظی از دود، از خستگی. روی صندلی‌های چوبیش جوانک‌ها عشق‌بازی می‌کنند، سیگاری می‌کشند، بوسه‌ای می‌زنند. با هر ظاهر و سر و وضعی می‌توان کسی را یافت، انگار که نمایندگانی از همه‌ی ملل و فرهنگ‌ها اینجا جمع شده‌اند و به پایکوبی و شراب‌نوشی سرگرمند.
من در گوشه‌ای دنج لم داده‌ام و به گذرِ عیش می‌نگرم. باید جالب به نظر بیاید. ارکسترِ موسیقیِ جاز آرام شروع به نواختن می‌کند و زنی با لباسی سرخ و چسبان، بر صحنه آوازی غمناک می‌خواند و به تناسب با آن اندامِ لطیفش را بر سِنِ بی پایانِ کافه می‌رقصاند.
آرام‌آرام فنجانِ قهوه‌ی فرانسویم جایِ خود را به گیلاسی از شراب توکایِ 1960 می‌دهد و من در گوشه‌ی دنج ِکافه به صحنه‌ی عشق‌بازی ویلون سل و پیانو و رقصِ صدای زن بر موجی از موسیقیِ دلپذیر گوش می‌دهم.
گیلاس‌ها می‌آیند و می‌روند. شب‌های آخر هفته و الواتیِ بی‌مرزِ من انگار تمامی ندارند. مستی و هشیاریم را بیش از این نمی‌توانم تشخیص بدهم. تنها تصاویری تیره و مبهم از تکان خوردنِ محیطِ اطراف، در جلوی چشمانم مانند جریانی نامفهوم در حرکت است.
تصویرِ ذهنیم بیشتر شبیهِ دستگاهِ موزیکالِ خواهرم بود. پدرمان را برای جشن تولد پنج سالگیش خرید. آنروز چقدر دلم میخواست که من هم میتوانستم دختر باشم. حتی برای یک روز تولد...
مردی خوش قیافه با کت و شلوار و پاپیون، دستِ دخترکی زیبا با لباسی آبی را گرفته است و در صحنه‌هایی تکراری با یکدیگر می‌رقصند و موسیقی‌ای از داستانِ عشق در میانشان جریان دارد. در نگاه‌هایشان،در نفس‌هایشان. و این قصه‌ی تکراری سالها و قرن‌هاست که نقل می‌شود. از مادری به فرزندی و ازفرزندی به فرزند دیگر... اما در این داستان‌ها اثری از لکه‌ی خون نمی‌توان یافت.
در این حین به خودم می‌آیم. به ساعتِ کهنه‌ایکه آخرین یادگارِ پدرم بود نگاهی می‌اندازم. ساعت مدت‌هاست که از نیمه‌ی شب گذشته است.
دخترکِ پیش‌خدمت فرانسوی جلو می‌آید و مرا صدا می‌کند: ”موسیو...موسیو"
لحظه‌ای به چشمانش خیره می‌شوم. امواجِ صدایش در مغزم پرسه می‌زنند. موسیقیِ خاصی داشتند.مرا به یادِ سمفونی‌ای معروف می‌انداختند. دوباره با آن صدایِ موسیقیاییِ عجیبش گفت:
« monsieur Bonne nuit ...Vous avez éclairé visage familier ...Avez-vous jamais venu dans ce café? Samedi soir, nous sommes ouverts tardée ce que vous voulez... »
خیره مانده بودم. درست شبیه انسانهایی که مدت‌هاست از شهر و زندگی مدرن به دور افتاده‌اند و زبان و صحبت کردن را از یاد برده‌اند. احساس غریبی داشتم.
خلوت و خلسه‌ام شکسته شده بود. انگار که بچه‌ای را از پستانِ مادر در اوج گرسنگی گرفته باشند یا بدن محتاجی را از جفتی. مثل این که ارتباط زنده‌ای با دنیایش برایِ چند لحظه قطع شود. برای مدتی که بسیار طولانی به نظرم آمد تصویرِ مبهمِ دخترک در جلوی چشمانم نقش بست. نمی‌دانم چقدر به طول انجامید. یک ساعت، یک روز، یک سال، درست به خاطر نمی‌آورم. تنها چیزی که در ذهنم غوطه می‌خورد؛ نگاهِ عمیق و پر رمز و رازِ دخترک بود که انگار می‌خواست چیزی بگوید...
در این افکار و توهمات غرق شده بودم که ناگهان غرش آسمان مرا به کافه برگرداند. پیرمردی مو حنایی را در مقابلِ خود دیدم که چشمانِ سبز رنگی داشت و برقِ صاعقه نیمی از صورتش را روشن می‌کرد. با صدایی که مثل کشیدن ناخن روی تخته سیاه روح را می‌سایید گفت:
"موسیو... آدم‌هایی که زیاد توکا می‌خورن نمیتونن بیشتر از نیمه شب تو این کافه بمونن... به نظر می‌رسه شما فرانسوی نیستین... بهتره سریع‌تر از اینجا برین! "
متوجه نمی‌شدم. اما من شب‌های زیادی را اینجا گذرانده‌ام. گاهی آن قدر توکا خورده‌ام که تمامش را بر پارکتِ کافه بالا آورده‌ام. چطور ممکن است کسی مرا از جای دنج و راحتم و به این طرز بی‌ادبانه بیرون کند. حتما دلیل خاصی داشته است. شاید هم این مردکِ موحنایی از روی چشم زخم و این خزعبلات می‌خواهد مرا بیرون کند. اصلن به او چه مربوط است. آن قدر می‌نشینم تا درد کمر جانم را بگیرد.
معلوم بود که پیرمردِ مو حنایی با هیئتِ نفرت انگیزش میخواست شرِ مرا زودتر از سرش خلاص کند. مگر او با دیگران چه تفاوتی داشت. از جنس همان غباری بود که هر روز روی موهایم می‌نشینند. برگه‌ای در دست داشت که در آن اعداد و ارقامی با هم مشغول جنگ بودند. مثل این که چوب خطِ ولنگاری‌ها پر شده بود.
کافه آرام آرام خالی میشد.خالی و کم سو. سازهایِ ارکسترِ جاز، بدون نوازنده‌هایشان شبیهِ مجسمه‌ی پیرمردانی بودند که انگار قرنهاست انتظارِ انهدامِ نسلِ بشر را می‌کشند. اما هنوز دختران و پسرانِ جوانی پیدا می‌شدند که در گوشه و کنارِ کافه سرگرم نوشیدنِ توکا بودند، در عشق یکدیگر غوطه ورمیشدند. میخواستند آن را در مغزِ من بکوبند.
لحظه‌ای چشمم به دخترکِ پیش خدمت افتاد. وارد آشپزخانه‌ی کافه شد. چشمانم به تماشایِ مسیرش قفل شده بود. اما بی‌فایده بود. دخترک در یک چشم به‌همزدن در آشپزخانه‌ی شلوغ فرو رفت.
می‌خواستم از جا بلند شوم و به دنبالِ دخترک بروم. پیرمردِ موحنایی هنوز منتظر بود تاپولِ صورت حسابم را بگیرد و مرا از کافه بیرون بیندازد. نه من این اخلاقِ تندِ فرانسوی را تا صبح در بغلم می‌گیرم. کسی نمی‌تواند مرا از جایم بلند کند. از این گذشته دخترک منتظرم بود باید دنبالش می‌رفتم... پیرمردِ موحنایی جلوی من سبز شد. تلاش کردم او را از مسیرم کنار بزنم. اما هنوز قوت در بازوهایش می‌جوشید. شاید هم من بیش از حد زارونزار شده بودم. مردک چشم سبز دستانم را گرفت؛ اسکناسی از جیبم بیرون کشید و مرا از کافه بیرون کرد. هه...یاد روز تولدم افتادم. هدیه تولدم را یک توپ بیسبال دادند. به یادبودِ پرتاب به زندگی‌ای که در خیابان‌هایش ولگردی کنم و چوبش را بخورم و به هر کجا و ناکجایی پرتاب شوم.
رگبارِ شدیدی گرفته بود. سریعن زیر سقفی لای ابرهایی که داشتند می‌گریستند پناه گرفتم. در خیابانی که ماه هم خود را از باران پوشانده بود،کلاهِ لبه‌دارِ خود را برسرگذاشتم،سیگاری آتش زدم و راه افتادم. هنوز تا صبح وقتِ زیادی مانده بود...

2
زیر باران بودم. تنها و بدونِ هیچ سقف و پناهی. با چشمهایی شسته و قلبی رُفته. حتی ایفل هم قدم‌های خسته و بی‌رمقی را که از سنگفرشِ خیس و بی‌روحِ خیابان برداشته میشد؛ احساس میکرد. و نفس‌هایی که برای تحمل این انزوایِ عمیق به سیگار محتاج بود؛ روی سنگفرش‌ها به شماره می‌افتاد. به شمارِ سیگارهایی که پی‌درپی می‌آمدند و می‌رفتند. سینه‌های خشکیده ام را به خس خس می انداختند.سینه هایی که آنقدر سیگار کشیده بودند که دیگر سیگار بود که داشت ذره‌ذره‌اشان را خاکستر می‌کرد.
همانطور که در زیر باران و در کوچه‌های خلوت به دنبالِ سرنوشت محتوم به ناکجاآبادِ خود بودم و بر جریانِ سنگفرشیِ خیابان حمل می‌شدم؛ در تاریکی غلیظ چشمم به اشیایی افتاد که انگار جان در بدنشان جریان داشت. شاید در آن لحظات بر اثر تلالوِ قطراتِ بارانِ آن شب سیاه این تصور را داشتم و یا به دلیلِ غلظتِ شدیدِ تاریکی، ذهنم شروع به توهم‌زایی کرده بود. نمی‌دانم. هر چه بود به نظر می‌رسید که چیزهایی به جثه‌ی انسان‌های بالغ در یکدیگر می‌لولند. مانندِ دو زالوی غول پیکر که شیره‌ی وجودیِ یکدیگر را می‌مکند.
دنبال این بودم که از سایه‌ها چیزی دستگیرم شود. نگاهی به آسمان انداختم تا شاید پاسخی به انتظار بیهوده‌ام برای به سر آمدن این شبِ بی پایان بدهم؛ اماشب هنوز ادامه داشت و زیاد وقت مانده بود تا آفتابی بر تاریکیش بتابد. باران هم انگار آخرهای عمرش بود. به سمت سایه‌های مبهم رفتم. به آنها نزدیک شدم. صحنه‌ای که با آن مواجه شدم عجیب بود... عجیب و وهم برانگیز. تصویری که مانند رویایی در ذهنم تصورش می‌کردم. هر زمان که از خواب می‌پریدم و هر لحظه که به ادامه و پایانِ زندگیِ مایوسانه‌ام می‌اندیشیدم. معشوقگانی که در آغوشِ عشقِ یکدیگر به عشق‌بازی‌های اساطیری می‌پرداختند و عمقِ تکاملی را که دو موجود می‌توانستند برای یکدیگر رقم بزنند نقاشی می‌کردند. برای لحظه‌ای طولانی آهی کشیدم. آهی از اعماقِ وجودم. برای خیلی چیزها. برایِ تمام لحظاتِ از دست رفته‌ام و برای تمام روزهایِ خوشی که در برابرشان ایستادم و تمامِ خاطراتی که با اندیشیدن به آنها تنها چیزی که برایم باقی می‌ماند چشمانِ خیسی است که به ماهِ در آسمان خیره میشوند. آآه...اینها برای دیگران چه اهمیتی دارد؟
به قولِ سیگارفروشی که جلویِ کوچه ما بساط پهن میکرد: "این نیز بگذرد..." پدرم مرا میفرستاد که برایش سیگار بخرم. خانه‌ی مادر حومه بود. فروشگاهی در اطرافش به چشم نمی‌خورد. گاهی با خود فکر میکردم که اصلن دلیلِ سیگاری شدنِ پدرم این مردک است. آخرین باری که از او سیگار خریدم پول خرد نداشت. یک سیگار به من داد و گفت این را برای روزِ مبادا نگه دار. یادم می‌آید آن روز که اولین دوست دخترم مرا رها کرد آن را امتحان کردم. شنیده بودم آدم‌هایِ شکست‌خورده در نااُمیدی‌هایشان سیگار می‌کشند. اوایل سینه‌ام می‌سوخت. این اواخر هم همین‌طور است.
تصمیم گرفتم به راهِ خود ادامه دهم و از تخیلات و توهماتِ احمقانه‌ام فاصله بگیرم. اما این ریسمان پیوندی ناگسستنی با ذهنِ من بسته بود. وقتی داشتم از کنارشان عبور می‌کردم آنها متوجهِ رهگذرِ ناآشنایِ خیابان خلوت شدند و دخترک با حالتی بهت زده در چشمانِ من نگاهی انداخت و باعث شد تا سر جایم میخکوب شوم. میخکوبِ چشمانی روشن و زیبا که انگار نوعی التماس در آنها موج میزد. مثل این که از من کمکی بخواهد یا مرا بشناسد. در آن لحظه تصویر خود را در چشمانِ نورانی و درشتِ دخترک دیدم. مانند الماس، تاریکیِ مرا روشن میساخت. آشنا بود اما خوب نفهمیدم. مثل اینکه حافظه‌ام قابلیت هر نوع استفاده‌ای را از دست داده بود. شاید هم به خاطرِ نوشیدن بیش از حدِ توکا بود. شاید هم این اواخر زیادی پیر شده بودم. یادم می‌آید ساعت‌ها در آینه‌ی دستشویی به چهره‌ام خیره می‌ماندم. موهایِ سپید اندیشه‌ام را شانه می‌زدم. جوانه‌های پیری در چهره‌ام محسوس بود. هر چه بیشتر نگاه میکردم؛ زبانِ حقایقِ تلخ تری درچهره‌ام باز میشد. آآآه...به چشمانم که نگاه می کردم؛ انگار سال ها بود که مرده ام.
برای لحظاتی احساسِ شعف و سرمستیِ معنوی‌ای به من دست داد. می‌خواستم به سمتِ دخترک بروم و او را به آغوش بکشم و عجزی را که از او بر من سنگینی میکرد در مقابلش زار بزنم. اما... آنجا من و او وجود منحصربه‌فرد خیابانِ خلوت و شبِ تاریکِ پاییزی نبودیم...

3
پسرکِ جوان در کناری حالتِ عجیبی به خود گرفته بود. خوب متوجهِ چهره‌اش نمی‌شدم اما از نفس هایِ تند و خشنش، خشمش قابلِ تشخیص بود. من که در سیر در دنیایی که به تازگی در وجودم زندگی یافته بود غرق بودم و تسلطی بر محیطِ اطرافم نداشتم؛ لحظه‌ای احساس کردم که چشمانی از درونِ تاریکی به طورِ تحقیرآمیزی به من زل زده‌اند. چشمانی که در من حالتی وهمناک پدید می‌آوردند. خلسه‌ای که همه‌ی علائمِ حیاتیِ بدنم را متوقف می‌کرد. سعی کردم تا نگاهم را بر آن چشمانِ بی‌روح و گداخته که منشا نامعلومی داشتند متمرکز کنم. اما این سعیِ واهی باعث شد تا به شدتِ این توهم اضافه شود و آنرا به چیزی بدل کند که کنترلِ آن خارج از توانِ هر موجود و ماورای موجودی بود.
من مثل پلنگی که دیوانه‌وار به اسارت عشقِ ماه در آمده باشد؛ می‌دویدم. اما در آخر صخره تنها پرتگاهی سنگدل بود که انتظار بلعیدنِ مرا می‌کشید. این را از شهوتِ مواج در چشمانِ نارنجی رنگِ موجودِ شیطانی فهمیدم. شهوتی وحشیانه برای به جهنم فرستادنِ من. با هر بار نگاه که به چشمانش می‌انداختم حالتِ عمیقِ تهوع در من تقویت میشد. داشتم هر آنچه که در وجودِ من کاشته شده بود بالا می‌آوردم.
درست مانند سگانی که گلوله‌ی اسلحه‌ی سردِ شکاری بر پهلویشان خورده باشد؛ به زمین افتادم و له‌له‌زنان خود را روی زمین می‌کشیدم و به فاجعه‌ی دور شدنِ عشقی افلاطونی که انگار در ناخودآگاهِ من شکل گرفته بود می‌نگریستم. دنیا داشت در چشمانم رنگ می‌باخت. سپیدی عجیبی در من رخنه کرده بود. حس می‌کردم شمشیری از نوری خیره کننده در تاریکیِ وجودم فرو میرود.
برای لحظاتی دخترک را نزدیک احساس کردم. در میان آن نورها انگار می‌خواست به سمتِ من بازگردد و دستانش را به سوی من دراز کند. اما به نظر می‌رسید که نیرویی قدرتمندتر داشت جدایی ما را رقم میزد.
من غوطه می‌خوردم. در خود و نوری که مرا فراگرفته بود غوطه می‌خوردم و زمین را چنگ میزدم و در اقیانوسی که هزاران سالِ نوری با او فاصله داشت غوطه می‌خوردم. می‌خواستم تکاپوی خود را برای رسیدن به او به کمال برسانم. اما تکاپوی من تنها به هیچ ختم میشد. هیچی که دیگر نیرویی در درونِ من باقی نمی‌گذاشت و مرا تا آخرالزمان در آن خیابانِ خلوت دفن میکرد. لاشه ای مدفون در غبارِ خیابان‌هایی که تنها میتوان رد پایِ نسیمِ پاییزی را روی آن یافت.
چشمانم آرام‌آرام خاموش شدند... و من...خسته تر از آن بودم که حتی بخواهم چشمانم را باز نگاه دارم.


"در دنیای جدیدی که بیدار شده بودم همه چیز تا حدّ زیادی برایم نزدیک و ملموس بود. نزدیک‌تر از آنچه که در توهماتم موج میخورد. از رختخوابِ به‌هم‌ریخته و سردِم برخاستم و این طور نوشتم:"
4
هنگامی که از آن خلسه بیرون آمدم دیگر در آن خیابانِ خلوت و روی سنگفرشِ خیس دست و پا نمیزدم. آسمان هنوز بیدار نشده بود. روی صندلی زهواردررفته و خاک‌آلودی، در شهربازی‌ای متروک ولو شده بودم. یادم نمی‌آمد چگونه، اما هنوز تصورِ صحنه‌هایِ ترسناکی که شاهدش بودم مو بر بدنم راست می‌کرد. چشمانی خشمگین و گداخته، له‌له‌زدن‌هایم در برابر آن دخترکِ عجیب... همه‌ی این وقایع همچون جهنمی هولناک در برابرِ چشمانم عبور می‌کرد و مرا به فکر وامی‌داشت. انگار قرار بود که نشانِ شومشان تا ابدیت بر پیشانیِ من داغ زده شود.
چهره شهربازی آشنا بود. یادم می‌آید بچه‌تر که بودم با پدرم زیاد شهرِ بازی می‌رفتم. آن موقع‌ها برایم اوج شادی این بود که به غرفه‌ی تیراندازی برویم. پدرم نظامی نبود ولی خوب هدف می‌گرفت. هفته‌ای یکبار خالی در وسط نشانه می‌گذاشت و برایم اسباب بازی‌ای دست‌وپا میکرد؛ اسبابِ دلخوشی‌هایم بودند بیشتر. شبی پدرم با چهره‌ای نگران به خانه آمد و با سری افکنده گفت که شهربازی را برای ساختمانی اداری تخریب کرده اند. آن شب برای شهر بازی اشک ریختم و دعا کردم که هنگامِ خراب کردنش درد نکشد. پدرم شغلِ درستی نداشت. مدتی نامه‌رسانِ سفارت بود؛ اخراجش کردند. می گفتند نامه هایت خوش خبر نیستند. یتیم بزرگ شده بودم. مادرم سرِ به دنیا آوردنِ من لذتِ به آغوش کشیدنم را با خود به گور برده بود. خانه‌ی ما از تمبرهای فرانسوی و عکسهای مختلف از پاریس و مجسمه‌ها و نقاشی‌هایی ساخته‌ی دستِ هنرمندانِ فرانسوی پر بود. اندکی از پدر بزرگ ارث داشتیم تا با آن زندگیِ بخور نمیری بگذرانیم اما پدرم با فروختنِ اموالمان تصمیم گرفت مهاجرت کند. من کودکی بیش نبودم که به شهری در حوالی مارسِی مهاجرت کردیم. پدرم مشغول به کار شد. نمیدانم درست چه کاری بود. وقتی در موردش سوال می‌کردم جواب می داد: "جزءِ کارهای بزرگترهاست!". هر روز مقداری پول خرد می‌آورد و در شیشه‌ی مرباخوری‌ای جمعشان می‌کرد. بعد از آن که کاروبارِ پدرم رونقی گرفت، مسکنی پیدا کرد و نامِ مرا در مدرسه‌ای نوشت؛ یک بار مرا به پاریس برد. در پاریس نور و رنگ و زندگی جریان داشت. نفسش را آن وقت‌ها هم حس می‌کردم. انگار تمام آرزوهای کودکیم را برآورده می‌کرد. بعد از گذری از ایفل و چرخی در شهر، مرا به این شهربازی آورد. با پول خردهایش برایم پشمک خرید. آن زمانها با آن یک بغل پشمک دنیایی در قلبم خرید و فروش میشد. پدرم مرا به غرفه‌ی تیراندازی برد؛ تا جشن را به اوج برساند. اما انگار جیبش داشت مثلِ دلِ کودکانه‌ی من پاک میشد. قلکی داشتم شبیه شیشه‌های مرباخوری که روز تولدم هدیه گرفته بودم. پدرم هرازچندگاهی پول خردی را که اضافه می‌آورد؛ به من برای پس انداز میداد. آن روز، یک نوع حسِّ کودکانه روزِ مهمی را در پیش دیده بود. قلکم را یواشکی شکستم و پول خردهایش را در جیبِ شلوارم چپاندم! ذراتِ شیشه روی دستم برق می‌زدند. وقتی که پدرم پول‌هایش را روی پیشخوان میگذاشت و مشغولِ گشتنِ جیب‌هایش بود رویِ نوکِ انگشت‌های پایم ایستادم و مشتِ پولهایم را بر روی پیشخوان ریختم. پدرم انگار خجالت کشید. حسش با شرم و تعجب آمیخته بود. سلاح را به دست گرفت. دسشتانش می‌لرزید. نشانه گرفت اما تیرش خطا رفت و باعث شد تا بار نخست همان بارِ آخری باشد که من با طراوتِ بی پایانِ کودکانه‌ام رنگ آن شهر بازی را به خود می‌دیدم. تا امروز که اینطور بی‌رمق، بر نیمکتِ زهواردررفته‌اش پهن شده‌ام. بعد از آن همه سال هر دویمان پیر شده بودیم. پیر و متروک در انزوایمان. دیگر نه خبری از خنده‌های کودکانه‌ی من بود و نه آن شهرِ رویاهای کودکی، روحم را به پرواز در می‌آورد.
به چهره‌ی عبوس و خاک گرفته‌ی شهر بازی که نگاهی انداختم، بوی ِ تند مرگ حالم را به هم میزد. غرفه‌ها شکسته و به‌هم‌ریخته، چادرها پاره‌پاره و از بین رفته. از تابها و چرخ‌وفلکها  هم مخروبه‌ای بیش باقی نمانده بود. و این هیچ‌چیز جز حقیقت مرگ نبود که در آن شهرِ کوچک موج میزد.
یادم می‌آید اطراف شهر بازی را نوعی طبیعت احاطه کرده بود. دریاچه‌ای کوچک که از بالای چرخ‌وفلک میشد درخشش نور خورشید را در آن دید. امروز تنها گندابی از آن باقی مانده است و فاضلاب‌های شهری در آن فرومی‌ریزند و در این شبِ غم انگیز نورِ لغزانِ ماه را بازتاب می‌کند. جنگلی نیز در قسمتِ دیگر شهربازی به چشم می‌خورد. جنگلی که هنوز زندگی در رگ و پی درختانِ پاییزیش یافتنی بود. گرچه که آن روزها رویش را سرسبزی و سرزندگیِ عمیق‌تری فرا گرفته بود.
از نیمکتِ شکسته‌ای که روی آن پهن شده بودم بلند شدم و به سمت درِ خروجی راه افتادم. نگاه پر افسوسی بر هیئتِ نیمه‌جانِ شهرِ رویاهای کودکیم انداختم و راهِ جنگلِ پرپیچ و خم را در پیش گرفتم. احساسی قوی و غریب در گوشم می‌خواند که جنگلِ پیشِ رو، حقایق و اسراری را در خود گنجانده است که باید را کشفشان کنم. در کودکیم هم تصویری اسرارآمیز از آن به یاد داشتم. شاید آن جا مرا به خود بازمی‌گرداند... خودی لابه‌لای لاشه‌ی خون آلودِ شهر بازی جان باخته بود.
در راه خروج به ماشینی برخوردم که انگار سالها بود آنجا رها شده است. از اتومبیل‌های لوکسِ قدیمی به نظر می‌آمد. سمت‌وسویِ ماشین به جنگل بود. اما به نظر می‌رسید که در این مسیر  به قصدش نرسیده است. شاید هم از پا افتاده و بی جان و بی رمق در گوشه‌ای دنج آرام گرفته است. انگار میخواست مرا هم منصرف کند. من به شیشه‌ی خاک گرفته اش نگاهی انداختم. در آن لحظه متوجه  شدم که خطوط و تصاویرِ مبهمی که بر شیشه نقش میبندند؛ شمایلِ یک پاپتیِ پیر را نمایش میدهند. در آن تصویرِ نامفهوم تأملّی کردم. ناگهان اضطرابِ خاصی که منشااش را نمی‌یافتم؛بر تمامِ وجودم رعشه انداخت. سعی کردم فراموشش کنم و به پرسه‌های ناامیدانه و بی‌هدفانه‌ام در جنگل ادامه بدهم.

5
قدم در جنگل گذاشتم. جنگلِ پاییزی. غرق در سوز و زوزه‌هایی که انگار برای ورود غریبه‌ای بی‌وزن به آسمان برخاسته بود. غریبه‌ای که حتی خود به خویشتن ناآشنا بود. آنطور که جنگلِ پاییزی هم از قدم‌هایش به خش‌خش می‌افتاد.
جنگل و تنهایی کمی وقت فکر کردن به من می‌داد. به محض اینکه شروع به تفکر کردم؛ آن تصویرِ هولناک در ذهنم نقش بست. باز چشمانی گداخته و پریشان که به تلخی مرا می‌نگریستند و باعثِ به وجودِ آمدن آن حالتِ عجیب- که هنوز از درکِ آن عاجزم می‌شدند. اما به راستی که منشا و مبداشان چه می‌توانست باشد. آیا تنها توهماتم بودند؟ و یا این‌ها همه تجلیِ درونِ ناهنجار من هستند که به موجودی فرازمینی مبدل گشته‌اند و در برزخی این چنین بر من ظهور می‌کنند.
در میان این تفکرات پیچ‌وتاب می‌خوردم که ناگهان نفس‌هایِ داغِ جانداری خارجی را بر گونه‌هایم احساس کردم. به دنبالِ دلیلِ این احساس گشتم اما هیچ نشانی از هیچ موجودی نبود. زوزه‌های مبارزه‌طلبانه‌ی جنگل ناگهان قطع شد. حتی شکسته شدنِ برگ‌های نارنجی رنگِ پاییزی نیز خاصیتِ تولیدِ صدایش را از دست داده بود. بعد از چند لحظه صدایِ آرامِ فلوتی فضای جنگل را از خود مملو کرد. انگار فردی از دور دست داشت آوایی می‌نواخت. احساس خفگی خفیفی در گردنم به وجود آمد. آبِ دهانم را قورت دادم. مانند موشانِ صحرایی‌ای که به دنبالِ آواز فلوت می‌دوند به جستجوی چشمه دویدم. انگار مسخِ آن صدا شده بودم. لحظه‌ای بعد که به خود آمدم در قعرِ جنگل بودم. انگار جنگل می‌خواست با تولید این آواز مرا ببلعد و به عمقِ مارپیچش بکشاند و شاید هم برای ابد در خود مدفون کند.
جنگل نشانه‌هایِ خود را نمایان می‌کرد. نفس می‌کشید. نفسش بوی خاصی داشت. بویی که با نفس شهر فرق می‌کرد. بوی نوعی طراوت و تازگی‌ای مرده. دوباره آن نفس‌های عجیب را بر گونه‌هایم حس کردم. شاید جنگل با همه‌ی مهمان‌هایِ ناخوانده‌اش اینگونه رفتار می‌کرد.
شور و اضطرابِ عجیبی در من رخنه کرد. به قسمتی از جنگل رسیدم که درختان کمتر بر زمین سایه انداخته بودند. مجالی بود برای نیم نگاهی به آسمان انداختن. اما این محلِ آرام، آرامشی بود قبل از طوفانی که جنگل می‌خواست در خود ایجاد کند. نگاهی به ماه انداختم. کامل‌تر از هر زمانِ دیگری همچون الماسی که از نگینی جدا شده است می‌درخشید. حرفی برای گفتن داشت که به نظر می‌رسید نمی‌تواند از لابه‌لایِ آن شاخ و برگ‌های جاه طلبی که سعی می‌کردند آسمان را به تصرّفِ خود درآورند؛ بر زبان آورد.
صدایِ فلوت هنوز به گوش می‌رسید و من راه خود را به آن منشا دور ادامه می‌دادم. منشایی که شاید به ناکجا آباد ختم میشد. انگار تمامِ مقاصدِ من قرار بود به این بی‌نهایت‌هایِ بی انتها ختم شود. به نقاطی مبهم،به اقیانوس‌های بی‌کران و آسمان‌هایِ بی‌مرز. شاید هم تاریکی‌هایِ بی‌پایان. اما در این میان این جایِ منشا بود که به شدت خالی می‌ماند.
خسته بودم. بدنم به شدت کوفته شده بود از این راه رفتن‌ها و بالا پایین شدنها. به دنبالِ جایی بودم تا برایِ مدتِ کمی استراحت کنم. اما احساس می‌کردم که با هر قدم به منشا نزدیک‌تر می‌شوم و شورِ رسیدن، مانعِ توقفِ پاهایم از حرکت می‌شد. دقیق‌تر که چشم انداختم؛ فهمیدم که ماه قسمتی دیگر از جنگل را روشن کرده است و چیزی را در آن محل می‌درخشاند. انگار آنجا گوهری پنهان شده است. قسمتی به طول یک تنه‌ی درختِ کهن که از ریشه درآمده و روی زمین افتاده باشد. نزدیک‌تر شدم. به نظر می‌رسید که دخترکی با موهایی طلائی رنگش، روی کنده‌ی درخت آرام گرفته است و فلوت مینوازد. موسیقیش حالتی عرفانی داشت. مو را بر تن هر رهگذری راست می‌کرد. موهای دخترک مانندِ آبشاری که از سرش بیرونمی خروشیدتمامِ بدنش را پوشانده بود و دنباله اش را تا زمین می کشید. انگار به هیچ لباسی برایِ پوشاندنِ بدنِ بلورینش نیازی نداشت. در ماه می درخشید.شاید گوهری را که مرا به خود کشانده بود در خود نهفته بود.تلالو نور ماه در آن آبشارِ درخشنده،انگار آن کور سویِ نوری بود که می خواست موسیقیِ احساساتم را به آهنگ در آورد و مرا به وجد رساند.آرام و بی صدا بدون اینکه متوجه شود نزدیک شدم.آنقدر نزدیک که دیگر میتوانستم صدایِ نفس ها و دمیدن هایش را در فلوت بشنوم.آوازِ فلوت آرام آرام خاموش میشد و جای خود را بهصدایی ناله مانند    می داد.به نظر می رسید دخترک آرام آرامحضورم را حس می کند.ناله هایشمرا به ترحم وا می داشت.می خواستم دستم را به سمتش ببرم و بدنش را نوازش کنم.اما احساسی درونی مرا از این کار باز می داشت.چیزی میگفت که قداستِ گوهر نشانش نباید با وجودِ ناپاکِ من خدشه دار شود.اما من با تمامِ وجود میخواستم آن هیئتِ بلورین را در دستانم بگیرم.انگشتانم را با دقت و احتیاط روی بدنش گذاشتم. می لرزیدند.بدنش گرمای مخصوصی داشت.می خواستم تا ابد نوازشش کنم...
ناگهان دمایِ بدنش به شدت پایین آمد و سرد شد.به سرمای لاشه هایِ بی جانِ مردگان؛ به سرمایِ تا مغزِ استخوان فرو رونده و خشکِ حاصل از یخبندانِ دریاچه هایِ پر تلاتم. خون در رگ هایم منجمد شد.به همان حالتِ زانو زده مانده بودم.زمان را احساس نمی کردم.اصلا هیچ چیز را احساس نمی کردم.تمامِ اجزایِ کائنات در مقابلِ این وجود مقدس سکوت اختیار کرده بودند.سکوتی کر کننده که داشت مرا در خود می بلعید.
پس از این لحظه بند بندِ وجودم را نوعی آرامش و سکون فراگرفت. سرش را به سمتِ من بازگرداند و در چشمانم خیره شد.

 

 

6
چشمهایی سرد.خالی از هر حس و امیدی به زیستن.بیشتر شبیه چشمانِ مردگانِ بی صاحبی بود که در سرد خانه ها و یا خانه های سردِ تنهاییشان به انتظارِ ملاقاتی نشسته اند.حسی غریب به من می گفت که آشنا به نظر می رسند.
عجیب بود. نوعی آمیختگی که شاید از نوعی شادی، اندوه، تاسف و رضایت تشکیل می شد. جز خیره شدن در آن چشمانِ وحشی، هیچ حرکتی نمی توانستم بکنم. مسخی که کنترلِ هر کاری را از من گرفته بود.لحظه ها میگذشتند و با گذشتشان شیره ی وجودیِ دخترکنیز به پایان میرسید و زمان معنیِ خود را به آن ارتباطِ سنگینِ میانِ دو مخلوق ارزانی می داشت.دستانش را بالا آورد تا دستانم رابگیرد.نوبت به آن رسیده بود که قطعه ی پایانیش را بنوازد.این را آوای خاموشی نفس هایش در گوشم زمزمه می کردند.داشت بر زمین رها می شد که بدنش را در هوا قاپیدم.عریان بودو سپید.درست مانند گل هایِ گلایلی که بر روی تابوتِ پدرم می انداختند.آن زمان ها من به این فکر میافتادم که گلایل ها شاید در تاریکی مسیرِ پر فراز و نشیب مرگ روشن میشوند و چراغی برای همراهشان خواهند باشند.فکر میکردم که مردگان روزی از خاک جوانه خواهند زد و به سرو هایِ بلند و سبز تبدیل می گردند.حال اما تلخندی به تمامِ تخیلاتِ کودکانه ام و رویاییم حواله می کنم.
آن بدنِ بلورین را که حال تقدسی معنوی به خود گرفته بود به آغوش کشیدم.خستگی بر تمامِ موسیقیدانانِ وجودش که داشتند سمفونیِ پایانیش را مینواختند؛غلبه می کرد.
چشمانِ نیمه بازش به نقطه ای در دور دست خیره مانده بود.شاید داشت به مسیری اشاره می کرد.لحظه ای سرفه ی خشکیکرد و چشمانش را به سویم بازگرداند. شروع به زمزمه کرد:پیام ها و نشانه ها حقیقت را خشت خواهند نهاد.بعد جملاتی به زبانی غریب به زبان آورد و گفت:همه ی داستان ها و عشاق به ابدیت خواهند پیوست...
همانطور گنگ به لبانش که در حال رنگ باختن بود نگاه می کردم.انتظارِ جمله ای دیگر را می کشیدم.اما افسوس که جهان هم پیش چشمانِ او رنگ هایش را به حراج گذاشته بود.قطره ی اشکی از چشمانش جاری شد و تپشِ قلبش که در آن لحظات به شدت برایم ملموس بود؛از رقص افتاد و باعث شد بارِ دیگر غرشِ  کرکننده ی سکوت بر تمامِ جنگلی که نشانی از گرگ و میشی خاکستری را میشد برپیشانیِ آسمانش یافت حکم فرما شود.
انگار که در کنسرتی بزرگ از بهترین موسیقیدانانِ سراسر دنیا،بعد از سر خم کردن نوازندگانجمعیت به جای تحسین سکوتِ محض اختیار کنند...

 


"نمی دانم چگونه این سیر بی پایان را که حال دیگر حتی از فرمانِ من نیز خارج شده است؛ به انجام برسانم. مجموعه ای که در هر لحظه ی پیشرویش بیشتر و بیشتر مرا به عمقِ خویش میکشاند...مانند سیاهچاله ای که در تاریکیِ بی انتهایش، زمانی برایِ آغاز و پایانش وجود ندارد... "
7
در آن تاریکی خاکستری و هوای سوت و کور، تنها جنبنده ی زمین من بودم.من و بدن بی جانِ دخترکی از وحش که انگار قرار بود بار امانت تمامیِ حقایق و اندیشه های فلسفیِ بی جوابِ بشریت را به دوش بکشد.برای ساعت های طولانی ، گوشه ای کز کردم و به بدنِ بی جانِ دخترک خیره ماندم.آن جسمِ بی جان چه داشت که آنطور یاغیانه مرا به خودمصلوب می ساخت؟چه نیرویی بود که مرا در قدرتِ بی رحمانه ی خود خفه می کرد.
مه غلیظی تاریک روشنِ جنگل را پوشانده بود.جنگل با وجودِ برگهایِ خشک پاییزی،نشانی از زندگی ای که شاید از روحِ عظیمِ دخترک سرچشمه گرفته بود؛ داشت.زندگی ای که از مرگ به بیرون پاشیده شده باشد.
بدنِ دخترک را در دستانم گرفتم و با نیرویی که برای بلند کردن هزاران فیل از زمین لازم بود،بر روی پاهایم ایستادم.می لرزیدند. ضعف داشت مغلوبممی کرد.احساسِ مسوولیتی عظیم نسبت به دخترک در من جوانه زده بود.حس میکردم دخترک برای ماندنِ من خود را این قدر آرام و باوقار به چنگالِ نابودی سپرده بود.با این حال جریانِ روحش را می توانستم در هوایِ جنگل بو بکشمو این حسِ محافظت از جسدش را در من شدت می داد.می خواستم او را به جایی دنج بسپرم.جایی که ارواحِ پاک حضور دارندو لحظه ای جشن و پایکوبی را متوقف نمی کنند.ذاتِ مقدسش را به آغوش می کشند و او را به لبخند وا می دارند.شاید آنروز از قبرش درختی جوانه بزند و سروی بلند به وجود آید.
بدنِ دخترک را در دست گرفتم.موهایش زمین را جارو می کرد.باید از جنگل خارج می شدم.شاید این اطراف روستایی باشد تا ساعتی در آن استراحت کنم.جایی برای فرار از زندگی آلوده ام.زندگی ای که مرا مجبور می کرد کلاهِ لبه دار به سر کنم و برای آرامش سلول هایِ افسار گسیخته ی مغزم پشت سر هم سیگار دود بکشمو در زیر باران هایِ بی بند و بارش به نا کجا آباد هایِ غم انگیز بگریزم.حالا هم جسدی را سر بارِ خود انداخته ام و با خود می کشم.اما اگر مرا همراه جسد ببینند چه چیز انتظارم را خواهد کشید؟ احتمالا مرا به قتلش متهم می کنند،بعد مرا دستگیر میکنند و تا ابد به گوشه ای دنج می فرستند.هه...در هر صورت من برنده ی داستان می شوم و گوشه ی دنجم را تصاحب خواهم کرد!آن ابله ها هم به خیالشان مرا تنبیه می کنند. همه شانبروند به جهنم.
دنبال جایی برای بیرون رفتن از جنگلِ خشکیده می گشتم.اما انگار باید تا ابد در هزار تویِ منگش دفن بشوم.در حین کندوکاوها متوجهِ وجودِ قسمتی شدم که به نظر می رسید زیاد از آن گذر شده باشد. راهِ آن را در پیش گرفتم؛ شاید از این زندان خلاص بشوم.شاید هم جنگل بازیَش گرفته بود و میخواست مرا به ندامتگاهش بفرستد!هر چه بود راهِ مه گرفته را ادامه دادم تا به محلیمانند یک جاده رسیدم.عجیب بود.انگار در این جاده ی گردنه مانند جنگل بیشتر خود را نشان می داد.سبز تر به نظر می رسید.مه کمی رقیق تر شده بود.به محضِ اینکه از جنگل بیرون آمدم چشمانم به جمعیتِ سیاه پوشی افتاد که از دور مسیرِ مه آلودِ جاده را می شکافند...

 


8
جمعیتِ سیال هر لحظه به من نزدیک تر می شد.نمی دانستم باید با چه مواجه بشوم.بعد از برخورد با وقایع عجیبی که بر من گذشه بود انتظار هر چیز از این محیط قابلِ برآورده شدن بود.اهمیتش را هم داشت برایم از دست می داد.در پشتِ تنه ی کلفتِ درختی پنهان شدمتا حداقل درشرایط و وضعی که مسولیتی سنگین را به دوش می کشیدم؛غافلگیر نشوم.نزدیک شدن جمعیت با ضربه ی بمِ یک طبلِ بزرگهمراه بود. انگارنوعی دستور بود برای هر قدمی کهسایه ها بر می دارند. واقعا چه بودند؟ دسته ای انسانِ عجیب که چهره هایشان زیرِ نقاب هایِ سیاه رنگِ براقی پوشیده شده بود.شالوده ی نقاب ها مانند نقاب هایِ جشن های بالماسکه ی ونیزی بود.اما تفاوت عجیب اینجای کار بود که در آن ها هیچ جایی برای دهان وجود نداشت.برای بینی هم همینطور.انگار این نقاب بر چهره ها، بردگانی بودند که نفس کشیدن هم از آن ها صلب شده بود.نزدیک تر شدند.دیدم ماسک ها تمامِ سر و صورتشان را در بر گرفته است.مانند خوره ای که انگار آرام آرام و در طی سالیان دراز روحشان را سر کشیده باشد.چیز های عجیبی زمزمه میکردند.نوحه ای که مانندش را در مراسم عزاداریِ و عبادتِ بوداییان شنیده بودم.آن را با صدایِ بمی میخوانند که همراهیش با ضربات طبل سمفونی ای را خلق می کرد که تنها مرگ را برایم یادآور می شد.این جریان بدون توقف یک تابوت عظیم را هم حمل می کرد.تابوتی که شبیه به تخت های دونفره ی نو عروس دامادان بود. با این تفاوت که به دلیل تابوت بودنش سر بسته بود.شاید هم تابوت بودن را بهانه ای برای بسته بودنش قرار داده بودند.
نوازشی بر مو های دخترکِ در دستم کشیدم.شاید جایگاه حقیقیش در میانِ سیاه پوشان بود.شاید هم از دستشان گریخته بود و حالا به دنبالش داشتند زمین و زمان را زیر و رو می کردند.اما او با هرچه دیده بودمفرق می کرد.از چهره و اندامِ لطیف و با طراوتش میشد فهمید که حتی در قرینه ی نیست شدنش هم وجود و زیباییِ خاصی در او گنجیده است.
هنوز مطمئن نبودم این صداها از گوشِ من اند که سرچشمه گرفته اند یا جمعیت. زیرا در آن خماری و سنگینی و خستگی حتی به حقیقتِاطرافِ خود نیز شک داشتم.واقعیت...حقیقت.آیا در بطنشان فاصله ای وجود داشت و یا تنها به مرزی ظاهری به باریکیِ یک تارِ مو به یکدیگر ختم می شدند؟ بچه تر که بودم.پدرم مجبورم می کرد که بعد از ظهر ها بخوابم.می گفت: بچه باید خوب بخوابد تا سر حال و سر دماغ باشد و کسالت و غرولند در دلِ دیگران راه ندهد. بعد میرفت تا برایِ خود قهوه ی فرانسوی درست کند.آهآنزمانها چقدر از این عطر مست می شدم.آنقدر که خواب از چشمانم گریزان می شد.در توهم این عطر چشمانم را میبستم و به دخترِ همسایه فکر میکردم که بعد از ظهر ها ساعتِ 5 می آمد کنارِ خانه ی ما و روی نیمکت بغلِ آبخوری می نشست.بچه ها مرا به بازیشان راه نمیدادند اما من برای خودم با توپی که پدرم برای خوب درس خواندنم جایزه داده بود؛بازی میکردم و خود را خسته و تشنه میکردم تا فرصتی برای چند لحظه از نزدیک دیدن آن فرشته پیدا کنم.او با چشمانِ درشت و سیاهش طوری به من خیره می شد که انگار موجودی به تشنگیِ من ندیده است.
پدرم وارد اتاق میشد و من را میدید که از صدای باز شدن در از جا پریده ام و به او نگاه می کنم.میخندد و لیوانِ شکلاتِ داغ را به من می دهد.
- باز هم که نخوابیدی پسر...امروز هم باید اخلاق گندت را تحمل کنیم!
من لبِ پنجره می روم و بچه ها را میبینم که دارند با هم بازی میکنند. دخترک همسایه روی پله هایِ خانه اشان نشسته است. چشمانِ  عروسک کهنه اش برق می زند. تمام بعد از ظهر را به این فکر می کردم که کاش من هم می توانستم با بچه ها بازی کنم.
در پیچ و تابِ این خاطرات،دیدم که جمعیت دارد آرام آرام دور می شود.از پشتِ درخت بیرون آمدم و به دنبالشان راه افتادم...


9
همانطور که به دنبالشان تا ناکجاآباد های دور و راهِ پر پیچ و خمیکه محورش را مه غلیظی در دست گرفته بود؛ پیش میرفتم به این فکر افتادم که آن ها کیستند که به دنبالشان راه افتاده ام؟آیا اصلا وجودی در جهانِ خارج دارند؟به راستی برایم چه اهمیتی دارند؟اصلا خودِ من که بودم؟یک پاپتیِ بی مصرف که تنها تکاپوی زندگیش پیدا کردنِ یک گوشه ی دنج در کافه ای نزدیکِ ایفل بود و مست کردن های تا صبح در وهم و خیال فرو رفتن هایِ خواه نا خواه.اصلا آیا با این همه سوالات و تفکرات و اشکالاتی که به دیگران وارد می کنم؛در آینه به ریخت و قیافه ی احمقانه ی خود و ریش های بلندم که شاید از برکندنِ ریشه هایِ انسانیَم نشانی دارندنیم نگاهی انداخته ام؟ ولنگاری که تنها به هوای نسیم تکانی می خورد و زندگیش با آشغال ها غلتانِ کوچه های خلوت و تاریکِ پاریس هیچفرقی نمی کند. حالا به چه هدفی اینجا بودمو شیفته ی یک جسدِ بی جان شده بودم و او را در جستجویِ نا کجاآبادی که معلوم نبود در انتهایش کدام تمدنِ خاک گرفته ای مدفون شده است؛ همراهِ خود میبردم؟می خواستم بالا بیاورم.می خواستم تمامِ افکار و اندیشه ها و آت و آشغال هایِ ارضا نشده ی ذهنم را که طی روز ها و ماه ها وسال ها رویشان الکل ریخته ام آتش زدم بر آن زمینِ نم گرفته و مه آلود، یکجاارضا کنم.
خونِ لخته شده ی دماغم را که به خاطرِ زمین خوردن چند شبِ گذشته  بود؛ در دهانم احساس کردم.سعی کردم به بیرون تخلیه اش کنم اما در دهانم لیز خورد و فرو رفت.چند شبِ پیش؟ نمی دانم.نمی توانستم درک کنم.مثل این که زمان هم مانند دیگر چیز ها معنیش را از دست داده است.آه که زندگی در نگاهم چقدر احمقانه و بیهوده به نظر می رسد.
داشتم نزدیک می شدم.سرزمینِ احمقانه ی موعودِ من!همان برزخی که قرار بود تمامی مشکلات و بی عاطفگی ها و کثافت کاری هایِ من بر من ظهور کنند.دهکده ای که مانند راهش،مردمانش و مسافرانش در آغوش مه غلیظی غلت می خورد.اما هنوز خانه هایش از لایِ پنجه های مه معلوم بودند.لانه سیاه هایی شبیهِدهکده های اطرافِ پاریسِ قرنِ هجدهم.سوت و کور.در سکوت غمزده ای ساکن.سکوتی که در آن نه نفس های داغی بر گونه ای احساس می شد و نه بویی به مشام می رسید.بویِ پا،بوی گند فاحشه خانه ها...بوی شهوت...بوی نفرت...بوی گنداب ها و فاضلاب ها.و هیچ زوجی نبودند که با یکدیگر عشق بازی کنند.تمام دهکده به هیئتیعجیب و با شکل های هندسیِ خشنی طراحی شده بود.خانه ها با شمایلی نا همگون در هم میلولیدند. وقتی غریبه ای بی وزن وارد میشد احساس می کرد که خانه ها میخواهند هجومی بی رحمانه بر سرش وارد کنند و او را مانندِ نگاهِ آن چشمانِ گداخته به اوجِ حقارت برسانند.
اما جمعیت از راه باز نایستاد.تا انتها فرو رفتو به ساختمانی بلند رسید.ساختمانی عجیب کهاز دور آن قدر ها پیدا نبود.شاید به خاطرِ مهی بود که هر لحظه غلیظتر آن را پوشش میداد تا قداست سیاهش را مانند عروسی که به عزایِ شوهرش نشسته حفظ کند.ساختمان از همه ی کلبه های شهر عجیب تر،بلند تر و ترسناک تر بود.مثل عبادتگاه های بدویان به نظر می رسید.با نماد های ناآشنا و پنجره هایی از شیشه های رنگی که تصاویری عجیب روی همه ی آن ها نقش بسته بود: دستی که از نوری بنفش رنگ بیرون زده است.انگشتانش به گونه ای باز بود که انگار چیزی نامرئی را در اختیار دارد.به نظر می رسید قرار بود جادوییکند و تمام دهکده نشینان را گوش به فرمانِ خود سازد.
جمعیتِ سیاه پوش به همراهِ تابوت عظیم به عمارت وهمناک داخل شدند و در پشتِ سرشان کوبیده شد.دوباره من ماندم و سنگینی سکوت در چشمانِ بسته ی دخترک.
خیره ماندم و از حرکت بازایستادم.در میانِ کلبه های بی روحِ دهکده محاصره شده بودم.در حالی که خستگی داشت استخوان هایم را در هم فرو میشکست مبهوت ماندم و در حیرتِ دهکده ای که مرا در خود فرو برده بود؛حتی نمی توانستم دست و پایم را از هم تشخیص بدهم.با معشوقه ای که حال از آن، جسدی بیش باقی نمانده است.عشقی نافرجام که در دستان زبرِ من برایِ خود داستان هامی سراید و با لبانِ بسته اش آواز ها می خواند. هر تنهایی و سکوتی مرا به سمت این تفکرات می راند.هدفم از رسیدن به این نقطه چه بود؟ آیا دریایی از بهتِبی پایان اشتها داشت تا مرادر گردابش ببلعد؟شاید مرا از زندگیِ آرامِشهری بیرون کرده بودند تا احساسی را جز هرزگی و ولنگاری در کوچه خیابان ها تجربه کنم.به کدام وسیله و به دستِ چه کسانی؟پرسیدن...نیافتن...آآآه کاش قبل از آمدن به این مخروبه در راه می ایستادم گل های خشکیده را میبوییدم که بوی گندِ چرک و چروک هایم در این انزوای ترسناک، همسفرم را آزار ندهد.شاید دلیل به خوابِ ابدی رفتنش این بوی گندبود.بوی گند اندیشه هایی که بی وقفه از من تراوش می کرد و مثلِ صمغِ درخت همه جای بدنم را در خود خفه کرده بود.
 مات و مبهوت به سمت عمارتِ عظیم گام برداشتم.در میان تنهایی هایی که در آن کافه ی نزدیکِ ایفل میگذراندم یکی از حرف های غریبی که زیاد در گوشم      میچرخید ستایش و ثمر بخشیِ نخستین گام بود.برای اولین بار آن را با قدرت به سویِ ساختمان برداشتم و به محضِ اینکه این قدم را برداشتم دردِ مهیبی در سرم احساس شدو به زمین سقوط کردم.شاید نباید به این گردباد های چرخان در گوشم توجهی نشان می دادم...

 

 

 

10
لحظاتِ بسیاری در زندگیَم خود را جدا از روزمرگی های مردمِ عادی می دیدم.فارغ از تکاپو های شهری و دست و پا زدن در سیستمِ خشک و گند گرفته ی اداری.پدرم که رفت من مشغول شدم.چون تنهایی های دورانِ کودکیم به فضولی در نامه های باز شده و برگشت خورده ای که پدرم به خانه می آورد میگذشت؛تصمیم گرفتم با چیز هایی که دستگیرم شده بود و میانجی گری هایِ همکارِ پدرم کاری در پُست دست و پا کنم.چند خیابان آن طرف تر از کافه ی نزدیکِ ایفل،ساختمانی بلند و خاکستری که توده آدم های بسته بندی شده با نامه هایشان را در خود به رفت و آمد مجبور می کرد. طبقه ی پنجم در بخشِ...درست نمیدانم کدام بخش اما در بخشی کار میکردم که همکار پدرم آنرا "بخش مهم" اتلاق می کرد.بیشتر شبیهِ کارخانه هایِ چاپ بود.سرسرایی بزرگ که اتاقک هایی در آن به چشم می خورد. درست مثل قبر بودند و مردگانِ آن ها انسان ها...نه، ربات هایِ 0 و 1 ای که از هنگامی که خروس خواندن را آغاز میکرد تا وقتی که فاحشه ها در خیابان سبز می شدند سگ دو می زدند. آنجا فقط کار و کار و کار بود که معنیِ حقیقت به خود میگرفت و نه حتی هیچ پنجره ای.آن اول ها به این فکر افتاده بودم که چقدر خوب که پول چرخ زدن ها و تفریحِ خود را در می آورم.اما بعد...آنجا مرا به خود تسلیم کرد. مثلبرده ای که داغِ مُهرِ پستِ فرانسه بر بدنش خودنمایی می کند و هر روز در ساختمانِ بلند و بی روح و جوِ خالی از احساسشفرو می رود و مانندآدم آهنی های برنامه ریزی شده،مهر زدن های پی در پی و منظم را شروع می کند.هر شب به الکلِ بیشتری برای رام کردنِ ذهنِ افسار گسیخته ام نیاز داشتم و به تناسب با آن روزهای غیبت از سر کارم هم زیاد می شد.تا روزی همکارِ پدرم با چهره ای محزون و دوده گرفته آمد.میخواست چیزی بگوید که فورا خلا را پر کردم و گفتم: "بهتر بود سر در این جهنمِ لعنتیمینوشتید ارکستر سمفونیِ مُهرزنانِ بی استعداد " تفی انداختم و به بیرون از آن محل احمقانه گریختم.شاید آن لحظه کافه ی نزدیکِ ایفل تنها محلی بود که میتوانستم با ته مانده ی جیبم قهوه یا نوشیدنی ای بخرم.خلوت بود و انگار تازه کرکره هایش را بالا داده بودند.جای مناسبی بودبرای لحظاتی لم دادن و خستگی در کردن.گوشه ی دنجی را انتخاب کردم و سیگاری آتش زدم.پیش خدمت دخترکی جوان بود در لباسی سرخ.به نظر دانشجو می آمد.از همان هایی که برای کمک خرجشان اینور آنور کار می کنند.از من پرسید:                                             puis-je vous aider?
من خیره مانده بودم.درست شبیه انسانهایی که مدت هاست از شهر و زندگی مدرن به دور افتاده اند.آرزو می کردم این لحظات تا آخر عمر مرا به خوابشان آویزان کنند.
با صدای مهیبی به هوش آمدم و خود را در تاریکیِ غلیظی یافتم.انگار آنجا زندانی شده بودم.تنها شعاعِ نور،از پنجره ای کوچک بود که از آن نور هایِ سرخ و نارنجی رنگ به داخل وارد می شد.سرم از درد تیر می کشید.مثل تخمِ مرغی کهمی خواهد جوجه بزاید؛داشت از هم متلاشی می شد.سعی کردم به یاد آورم که به دنبالِ چه چیزمیگشتم و از ماهیتِ محیطِ اطرافم آگاه بشوم.کوفتگی وحشت-انگیزی بدنم را در بر گرفته بود.به سختی از جایم بلند شدم و به سمت کورسوی نور حرکت کردم.مجبور بودم رویِ نوک انگشتانم بایستم تا از آن پنجره ی کوچک چیزی ببینم. در همه جای دهکده  مشعل ها می سوختندوصدا های خاصی به گوش می رسید.
مانند صداهایی که از آن جمعیتِ سیاه پوشِ ماسک بر چهره شنیده بودم.انگار نوعی مناسکِ مذهبی بود.شاید هم معبودِ جهنمیشان بیدار شده بود.صدایِ پی در پی ساز های کوبه ای و ناله ی نوحه مانندی که با ریتمِ تند نواخته میشد؛هر لحظه شدت می گرفت.انگار من در اتاقی از طبقاتِ بالا بودم زیرا جز قسمتِ بالایی خانه ها چیزی برایم قابل مشاهده نبود.دنباله ی نوری را که از پنجره بیرون میزد گرفتم.قفل.دری کوچک با قفلی بزرگ.هه...چیزِ دور از انتظاری نبود.زیرا از زمانی که خود را درست در آینه به جای آوردم دنباله ی تمامِ نور هایم به قفل مختوم شده بود.شاید این نور ها بودند که مرا به قفل میرساندند و انگشتِ اشاره اشان را به نشانه ی سکوت روی دهانشان میگذاشتند و زمزمه می کردند: خفه شو و در تاریکیت بمان!
 باید دنبالِ راهی برای فرارمی گشتم اما یادم افتاد که در این میان جای یک چیز خالی بود. بانویم...او را برده بودند.آنها بانوی بلورینِ مرا برده بودند و برای بدست آوردنش به پایکوبی و شراب نوشی سرگرم بودند.در تاریکی مثلِ نابینایان به تقلا روی زمین افتادم.نشانه ای را در تاریکی جستجو می کردم.آن ها آخرین بهانه ی ادامه ام هم از من ربوده بودند.می خواستم زار بزنم.با تمام اجزایِ تشکیلدهنده ام میخواستمش.خود را به در می کوبیدم و فریادمی زدم.آنقدر این کار را تکرار کردم که نایِ نفس کشیدن در من باقی نماند. به زمین افتادم و به گوشه ای در تاریکی خزیدم.دستم را از همه چیز حتی خود کوتاه می دیدم.نوعی احساس عجز در برابر زمین و زمان...

11
در با صدای قیژ قیژ ِعذاب آوری گشوده شد.نوری سرخ به اتاق تابید و سه نفر وارد اتاق شدند.یک پیرمردِ نحیف و دو نفر شبیهِ محافظانش.پیرمرد انگار لباسِ راهبه ها را بر تن کرده بود.به سمتِ من درگوشه ی اتاق آمدند.نمی توانستم در آن تاریکی چهره هایشان را تشخیص بدهم.احساس کردم که دستش به من اشاره رفت و با لهجه ی غریبش چیزی زمزمه می کند.ناگهان آن دو انسانِ قوی هیکل مثل مسخ شدگانی فرمانبردار، بازوانم را گرفتند و مرا روی زمین کشاندند. من هیچ مقاومتی نشان نمی دادم.البته اگر می خواستم هم کاری از من ساخته نبود.حتی دوست نداشتم چشمانم را از کفِ مرمرینی که بر آن کشیده میشدم بردارم.نخل های اندیشه در من ریشه کن شده بودند.بهتر.ترجیح می دادم مثلِ سنگ زندگی کنم تا دائما در تفکراتِ گوناگون و ابلهانه ام غوطه بخورم.دیگر داشتم با جزء جزءِ حرکاتم فریادمیزدم: سرنوشت تو پیروزی.
دالانِ طولانی را پیمودند.شاید می خواستند خلاصم کنند.در این میان وز وز پیرمرد لاغر مردنی که انگار داشت دعای مرگم را میخواند باعثِ آزارِ گوشم میشد.دوست داشتم مرگی سریع و وحشیانه را تجربه کنم.هه...آنقدر در کثافتغرق بودم که تمام روحم سلاخی شده بود.آنقدر که سال ها بود صدایِ فریاد وجودم خفه شده بود.معلوم نبود این نورِ سرخ لعنتی از کجا در من فرو می رفت.دوست داشتم لحظاتِ آخر را در تاریکی و آرامش به معشوقگان و زندگیِ مردابیشکلم فکر کنم و بعد زیر گیوتین سر بر باد دهم.
متوقف شدند.آخر خط بود. انتهایِ تمامی ِخیال بافی های فیلسوفانه و توهمات سیالِ ذهنِ بی در و پیکرم.همان ناکجاآبادی که اینهمه وقت انتظارش را می کشیدم.در پایانِ همه ی اینها درِ زهوار در رفته با همان قیژ قیژ عذاب آور گشوده شد.

12
به اتاقِ تاریکِ دیگری پرتابم کردند و در پشتِ سرم کوبیده شد. در اتاق هیچ چیز وجود نداشت. انگار وقتی که تهی را آفریدند این محل را قرینه‌ی معنویش قرار دادند. سکوتی کر کننده و تاریکیِ محض... هیچ‌چیز. واقعن هیچ‌چیز وجود نداشت. تلاشی کردم تا هوا را چنگ بزنم، اما تکان خوردم و بعد یک تعلیق عمیق در خلا اطرافم احساس کردم. حتی زمین هم قابل لمس نبود. نمی‌دانستم از کدام هوا زنده مانده‌ام ودر کجا غوطه می‌خورم. شاید اینجا همان اقیانوسِ بی‌کران بود. همانی که قرار بود تا هزاران سالِ نوریِ دیگر مرا به او برساند. اما کدام او؟ آیا او چیزی جز واقعیتی بود که ذهنِ من برایِ خود ساخته و این خلا، آیا همان برزخی نبود که مغزِ افسار گسیخته‌ی من برای خود تولید کرده بود. لااقل می‌دانستم واقعیت و حقیقت اینجا مرز برایِ یکدیگر نمی‌سازند. اینجا هیچ نبود. شاید هم بود. چیزهای نامفهومی شاید در این ناکجاآبادِ ابدی در رگه‌های امید زندگی می‌گذراند و برای خود کسب و کارِ آبرومندانه‌ای راه انداخته بودند. حتمن درآمدهایشان هم صرفِ امورِ خیریه‌ای مثلِ از راهِ کج منحرف کردنِ ولنگارهایی مثلِ من میشد.
اما در این فضایِ بی‌پایان غوطه خوردن هم لذتی برای خود دارد. آن هم برایِ  غریبه‌ی بی‌وزنی مانند من. انگار که از بطری‌های رنگیِ توکا گیلاسی بنوشی و در کوچه خلوت‌هایِ پاریس پرسه‌ای بزنی.
شاید اینجا همان آرمان من بود. زیر بنایِ دنیایی که می‌خواستم برایِ خود بسازم. همان زندگی رویایی‌ای که در آن اجتماع همرنگِ من بود. همانجایی که فاحشه‌ها شاه بودند و مستان آواز سرمی‌دادند و انسان‌ها در هم‌آغوشیِ یکدیگر خانه می‌ساختند و جان می‌سپردند. کافه‌ها بنفش و خانه‌ها آبی بود و هیچ لکه‌ای از خون یافت نمی‌شد. دنیایی عظیم و رنگارنگ. که زیر بنایش اینجا و ذهنِ من باشد. زیر بنایی از جنسِ هیچ...
و من. راستی جایِ من کجای این داستان بود؟ شاید در گوشه‌ای دنج از کافه‌ای در نزدیکِ ایفل در حال خستگی در کردن و قهوه‌ی فرانسوی‌ای نوشیدن و به گذرِ عیش نگریستن. و به این اندیشیدن که چرا نسل بشر اصلاح نمی‌پذیرد و اینکه چرا گدایِ سر کوچه‌امان تفکراتِ ماتریالیسمِ دیالکتیک ندارد و چرا رقصنده‌ی سرخپوشِ کافه هنگامی که به من می‌نگرد و چشمک می‌زند؛ به این نمی‌اندیشد که آرمان عشق دست نیافتنی‌تر از معاشقه با صحنه‌ای بی‌احساس است و چرا و چرا دنیایِ من اینقدر تلخ و دلگیر است و چرا هیچکس نمی‌آید که مرا از قبری که برایِ خود کنده ام بیرون بکشد!؟
آیا این همانی بود که می‌خواستم برایِ خود بسازم؟ آیا این همانی بود که من تصور می‌کردم؟ دنیایِ سراسر تفکرِ من انگار راحتتر از این زِرزِر چرندهای بی نظیر، در کثافتی که خودش با دستان خون آلودِ خود ساخته است فرو میرود. دنیایی که وقتی با تمامِ استعداد و وجود در آن چنگ می‌زدم حتی هوا هم دم به چنگال‌هایِ سوخته‌ی من نمیداد...
من خسته بودم. از این تکاپویِ بی‌پایان و از این چنگ‌زدن‌هایِ بی‌حاصل خسته بودم. معده‌ام داشت از گرسنگی قنج می‌زد. انگار که زالویی ذره‌ذره‌ی وجودم را از درون می‌کشد. آه کاش میشد به کافه‌ی نزدیکِ ایفل بروم و برایِ چند لحظه هم که شده خود را آنجا بساط کنم و قهوه‌ی فرانسوی‌ای بنوشم و منتظرِ این باشم تا دخترکِ پیش‌خدمت با لباسِ قرمزِ روشنش به سمت من بیاید و با زبانِ بی‌زبانی به من چیزی بفهماند و مرا از زوالِ توقف‌ناپذیرِ نسلِ اندیشه‌هایم نجات دهد. حتی اگر فریاد می‌زدم هم کسی به سراغم نمی‌آمد. حتی خودم هم برای نجات خودم نمی‌آمدم و دنبالِ راهی برای فرار از این جهنم می‌گشتم. در تاریکی‌ای که صدای فریادم حتی به خود هم نمی‌رسید.
همه‌چیز را از من گرفته بودند و منتظر بودند تا روحم را هم در کاسه‌ای چینی تقدیمشان کنم. کاش نجات در میانِ انگشتان قابل لمس بود. مثلِ آبِ چشمه... مثل شبنمِ پاییزی. بعد از این اتاق شاید دیگر هیچ چیز از من باقی نمی‌ماند.
کافه را دوست داشتم. آنجا من هویت داشتم. هویتم بی هویتیِ بارانی و کلاهم بود. بی‌هویتیِ قهوه‌ها و گیلاس‌هایِ توکا. بی‌هویتیِ عشقی که ملالش برایم لذتی ابلهانه داشت. هویتِ من افسار گسیختگی و فرار بود. فرار از واقعیتِ تلخی که هر روز باید دندان‌هایش را مسواک می‌زدم و موهایش را شانه می‌کردم. گالن‌هایِ عطر را روی سرش خالی می‌کردم و شسته‌رُفته به دستِ شهرِ آلوده و بی‌احساس می‌سپردم. و تنها هم‌صحبتم واقعیتی بود که خود برایِ خود رقم زده‌ام واقعیتی که مثل قهوه‌ی روی میز داغ است. بدون شیر و شکر... و آنقدر تلخ که شهوتِ فریاد زدنِ آن در هر موجود و ماورایِ موجودی هویدا می‌شود... با خود فکر می‌کردم... با فکری از هم پاشیده بود می‌اندیشیدم... کاش هرگز پا به این زندگیِ آلوده و احمقانه نمی‌گذاشتم... آه که چقدر دلتنگِ کافه پاریسم بودم... حس می‌کردم که آجرآجرش از بندبندِ وجودِ من وام می‌گیرند...

13
«...آنروز که داشتیم بارِ سفر را می‌بستیم. هوس کردم برایِ آخرین بار از آبخوری گلویی تازه کنم. اما... او رفته بود. یک شاخه گل گلایل به جای مانده و یک دستمال که با ماتیک روی آن نوشته بود: خداحافظ پسرکِ دوست داشتنیِ آبخوری ها...
به سمت کافه برگشتم و نگران به سویِ دربِ اصلی دویدم. کافه از دور سوت و کور به نظر می‌رسید. هیچ کس آنجا نبود. وارد شدم...
طناب دور گردنش جا خوش کرده بود. لباسِ سرخش همانطور صاف مانندِ همه‌ی روزهایِ دیگر بدنش را در خود پیچیده بود. همچون گلی که انگار دستی می‌خواهد غنچه‌اش را از او جدا کند. لبانش... لبانش انگار می‌خواستند با حسی که در آن اشک پای می‌زد بگویند 
puis…je…vous..aid…e?
گوشه‌ی دنجِ کافه را انگار هنوز برایِ من خالی نگاه داشته بود. کافه پاریس مثلِ شبهای دیگر آرام بود. حتی هیچکس نبود که مرا از آن جای گرم، نرم و دنج بیرون بیاندازد. یقه‌ی بارانیم را صاف کردم. کلاهِ لبه دارم را بر سر گذاشتم. قهوه‌ام را سر کشیدم و سیگاری دود کردم... و بعد با بی‌حوصلگی به گذرِ بدون استراحت عیش نگریستم. دیگر برایم جالب به نظر نمی‌آمد...»

Make a Free Website with Yola.