دختر پسرهای لنگرودی

 

دو نفر، هر دو پسر، روی یک کاناپه‌ی چرمی به‌رنگ ارغوانیِ تیره، کنار هم نشسته‌اند.
یکی لباس قرمزی پوشیده که یقه‌گرد است و هیچ طرح و نقشی ندارد؛ در سمت راست نشسته و به جلو خم شده، دست را سمت دوربین دراز کرده و دارد با دهان باز و چشم بسته می‌خندد. دست دیگرش روی پای پسر کناری است، که پیراهن چسبانی پوشیده با چارخانه‌های سبز روی زمینه‌ی سفید، و توی مبل لم داده. این دومی صورتی کشیده و موهایی بور - حتا می‌شود گفت طلایی - دارد، اما نه زیادی روشن. سرش را به‌سوی دوربین گرفته ولی نگاه‌اش از انتهای گوشه‌ی چشم‌ها به پسر قرمزپوش است، انگار نخواهد او را متوجه نگاه خود کند. لب‌های‌اش کمی به‌هم فشرده‌اند، اما می‌شود انحنای لبخندی را از لای آن‌ها تشخیص داد.
پسری که دست به دوربین دراز کرده، به انتهای سمت راستِ عکس چسبیده؛ اما در سمت چپ، بعد از کاناپه‌ی دو نفره، یک میز کوچک مربع هست و بخشی از دسته‌ی مبل دیگری به همان رنگِ تیره و ارغوانی. روی میز مربعیِ بین دو مبل، یک شمع زرد مکعب و چیزی که به یک زیرسیگاری شیشه‌ایِ خالی می‌ماند به‌چشم می‌آید. مبل‌ها پشت به پشت دیواری داده‌اند که لخت ایستاده و یک‌سومِ بالاییِ عکس، سفیدیِ آن را نشان می‌دهد.
پایین عکس، جلو کاناپه، سه گیلاس به‌ردیف کنار هم‌اند، که پایه‌های آن‌ها و میزی که روی آن قرار دارند دیده نمی‌شود. یکی از گیلاس‌ها خالی است، دو تای دیگر مایع شفاف طلایی رنگی، هر کدام به‌اندازه‌ی یکی دو بند انگشت دارند. گیلاسی که خالی‌ست نزدیک به لبه‌ی سمتِ چپ میز است و آن طرفِ دو گیلاسِ دیگر، دو شمع به شکل اعداد انگلیسی چهار و دو روی خامه‌ی صورتیِ کیکی فرو رفته‌اند. روی شمعِ چهار می‌شود دود مختصری را که از فتیله تا نزدیکی یقه‌ی لباس قرمزِ پسر بالا رفته تشخیص داد. انگشت آدم سومی - که فقط دست‌اش تا مچ پیداست - از گوشه‌ی عکس فرو رفته توی کیک.
شلوار جین آبیِ هر دو پسر در پایین عکس پیداست. بین این دو نفر فاصله‌ای نیست تقریبا، چسبیده‌اند به‌هم، با این که یک طرف کاناپه هنوز دو وجبی جا هست. پسر سمت راستی موهای‌اش ژل‌زده و به‌هم ریخته است، و ته‌ریش دارد و صورت‌اش - که لاغر نیست - سبزه می‌زند. پسر دیگر، موهای لَخت و روشن‌اش را به عقب شانه زده و صورتِ سفیدی دارد که گل انداخته است؛ پاها را از هم باز کرده، یک دست‌اش را روی دسته‌ی کاناپه گذاشته و می‌شود حلقه‌ی نقره‌ایِ پهنی را توی شست‌اش دید. انگشت‌های دستِ دیگر، از لای دست پسر قرمزپوش رد شده و بازوی او را گرفته‌اند.
دو پسر، پهلو به پهلوی هم، روی مبل ارغوانی چرمی نشسته‌اند.

دوم: قاب عمودی
دو پسر، تمام‌قد، کنار هم ایستاده‌اند و دریا پشت آن‌هاست.
پسری که سمت چپ ایستاده، زیرپوش بی‌آستینی تن کرده که فیروزه‌ای و تنگ است و هر پاچه‌ی شلوارک خاکی رنگ‌اش، با یک تای بزرگ بالا رفته و سفیدی ران‌ها را آشکار کرده. یک دست را از پشت، دور پسر دومی حلقه زده است و کمر او را بالاتر از کمربند بغل گرفته. دست دیگر را روی شانه‌ی او قرار داده و سرش را اریب، روی دست خودش خوابانده است. لب‌های بسته‌اش به لبخند کش آمده و برجستگی گونه‌ها را به نزدیكی بناگوش‌ها برده، طوری که دو چال کوچک روی هر گونه پیداست. پیشانی و کمی از چشم‌ها، زیر موهای طلاییِ صاف هاشور خورده‌اند.
پسرها شانه به شانه هم‌قدند. آن دیگری، راست ایستاده است. عینک‌اش، دو سیاهی گرد و بزرگ است که هیچ چیز را از چشم‌ها نشان نمی‌دهد. ابروها اما پیداست، که در هم رفته و بین‌شان چین افتاده است. آستین‌های پیراهن آبی‌ـ‌‌‌نفتی پسر تا روی آرنج تا خورده، دکمه‌ی بالایی پیراهن باز مانده و مشکیِ کم‌پشتِ موهای سینه معلوم است. روی شلوار زغال‌سنگی‌اش کمربند سیاه پهنی است، با سگک بزرگ بیضی؛ و به‌موازات پایین و بالای کمربند، دو ردیف پولک درشت فلزی روی آن دوخته شده است. صورت سبزه‌ی پسر، رو به دوربین است و به‌نظر، کمی گردن‌اش را کشیده و سر را انگار با زاویه‌ی ملایمی کج کرده است - شاید برای این که با سر و موهای پسر دیگر تماسی نداشته باشد. موهای خودش کوتاه است و سیاه، و لب‌ها هیچ حالتی را نشان نمی‌دهند.
آن دست‌اش که طرف پسر اولی‌ست، توی جیب رفته؛ جوری که شست بیرون مانده و مچ دست کمی به بیرون خم شده است. با دست دیگر، لیوانی را پایین نگه داشته که سفید است و مات، و از پشت آن، مایع قهوه‌ای رنگی پیداست. لبه‌ی لیوان، لای پنج انگشت پسر فشرده شده و تغییر شکل داده، انگار الان است که بشکند.
آسمان ابری‌ست، تیرگی‌هایی در هم رفته که نمی‌شود ساعت را از روی آن‌ها حدس زد. آخر دریا، خط افقی‌ای است که کمی بالاتر از کمرِ پسرها را قطع می‌کند و بعد، پایین‌تر، آب‌های خاکستریِ بدون موج می‌آیند تا به ساحل یک‌دست برسند، به آن‌جا که پای برهنه‌ی پسرها روی ماسه‌های تیره است. ساق‌های لاغرِ پسری که می‌خندد سفید است و بدون مو و به‌پای چپ‌اش، بالای مچ پا، حلقه‌ی باریک سیاهی هست شبیه یک النگو، یا یک دستبند نازک. خیسی‌های روی شلوارک و زیرپوش‌اش، این‌جا و آن‌جا، به شکل لکه‌هایی تیره‌تر در آمده است. پاچه‌های شلوار زغال‌سنگی پسر دیگر تا کمی پایین‌تر از زانو بالا رفته و چروک خورده‌اند.
پسرها، با هم ایستاده‌اند و پشت‌شان دریاست.

سوم: قاب مربع
پشت یک میز، دو پسر نشسته‌اند؛ یکی سرش پایین است، سمت‌چپ‌اش یک صندلی خالی‌ست و بعد از صندلی، دومی به دوربین می‌خندد.
اولی به جایی توی لیوان مقابل‌اش نگاه می‌کند - با پلک‌هایی که از این زاویه، زیر مژه‌های سیاهِ بلند، نیمه‌بسته دیده می‌شوند - و هیچ حواس‌اش به دوربین نیست. موهای کوتاه و نامرتب‌اش برق طلایی دارند. آرنج و ساعدها را روی میز گذاشته و لیوان شیشه‌ای را با یک کف دست محصور کرده است؛ توی آن معلوم نیست، اما لبه‌ی خالیِ بالایی، بخار گرفته و مات شده. دست دیگر (سمتِ چپ، نزدیکِ صندلی خالی) دراز شده به جلو و نوكِ انگشت اشاره انگار که دارد با نقطه‌ای روی میز بازی می‌کند. چهار انگشت دیگرش یک دستمال کاغذی را توی مشت مچاله کرده‌اند و به انگشت شست‌اش حلقه‌ای‌ست. پسر، لباس بنفش یک‌دستی پوشیده که یقه‌ی گِردش یکی‌ـ‌دو سانت روی گردن بالا آمده و آستین‌ها تا نزدیکی شستِ دست‌ها پیش رفته. لباس، تنگ به تن‌اش چسبیده و برجستگی ملایم سینه و بازوها پیداست. سمتِ راست‌اش، بعد از این كه میز تمام می‌شود، بخشی از بدنه‌ی چوبی یك پیانو و چند کلاویه‌ی سفید و سیاهِ آن دیده می‌شود.
دیوار پشت سر چیزی نیست جز سطحی به‌رنگ چوب - نه زیاد تیره، نه زیاد روشن. روی آن، بالای سرِ پسری که می‌خندد، تابلوی مستطیلی کوچکی با قاب سیاه هست که خطوط روی آن مات و محو است و فقط کلمه‌ی حجاب را - که بسیار درشت‌تر از بقیه‌ی متن نوشته شده - می‌توان واضح‌تر دید.
روی صندلیِ خالی را لباسی سیاه پوشانده، کاپشنی یا پالتویی شاید، و بعد از آن، پسر دوم نشسته است که سر را بالا گرفته و از پشت خنده‌اش، سفیدیِ ردیف دندان‌ها پیداست. صورت‌اش گندمی و چشم‌هاش باز و درخشنده‌اند. بدن‌اش به‌سمت چپِ تصویر کمی متمایل شده و دست‌اش روی شانه‌ی کسی است که دیده نمی‌شود. این طرف عکس، لبه‌ای نامنظم و ناصاف دارد که با دقت از روی مرز بدن آدم سوم رد شده و او را ناشناس کرده است؛ طوری که در بعضی جاها، سفیدیِ ریشه‌ریشه‌ی کاغذِ عکس از کناره‌ی آن قابل تشخیص است.
به تنِ خود پسر، یک کاپشن روشن کرم‌رنگ است که لبه‌های یقه‌اش را بالا داده و زیپ‌اش را تا نزدیکی‌های گردن بسته است. موها درهم‌ریخته و بی‌نظم است: کمی ریخته روی پیشانی، کمی سیخ ایستاده، و بعضی جاها چسبیده به هم؛ شبیهِ موهای کسی که تازه دوش گرفته باشد. جلو او فنجان سفید کوچکی هست و قاشقی روی نعلبکیِ زیرِ فنجان قرار گرفته. سمت چپ فنجان، توی یک بشقاب، خرده‌های قهوه‌ای کیکی که نیست دیده می‌شود. کمی دور از این‌ها، جلو صندلی خالی دو مکعب مستطیل به‌چشم می‌خورد که هر کدام به‌اندازه‌ی یک جعبه‌ی کفش است - یکی کوچک‌تر، یکی بزرگ‌تر؛ کنارِ هم روی میز گذاشته شده‌اند و کاغذی که آن‌ها را پوشانده، صورتی و براق است. میزی که این‌ها همه روی آن است چوبی‌ست، اما تیره‌تر از دیوار.
دو پسر، نشسته‌اند و یک صندلی بین‌شان خالی‌ست.
mostafa robb
13/12/2009, 19:27
داستان «راجو»

 

برای ک- ا
راجو چشم‌های سیاهش رابه سطح ِآب استخر دوخته است. رشته‌های نور لمبر می‌خورد؛ بالا و پایین می‌رود، باریک و پهن می‌شود. راجو سرش را بلند می‌کند و نگاهی به پنجره‌ی اتاق مادرش می‌اندازد. پنجره تاریک است، با پرده‌ی کشیده. صبح‌ها بعد از خوردن ِصبحانه از خانه بیرون می‌آید و تا ظهر در همان حوالی می‌چرخد تا پدر ِ عربش برگردد. پدرش نمی‌داند او هر روز به قبرستان هم سر می‌زند. بجز تانکش، که هدیه‌ای است از پدر ِعربش، بازی نورِ روی سطحِ آب تنها سرگرمی راجوست. درطولِ بیست ونه روزِ دلگیری که کنارِ استخر گذرانده دلمشغولی‌اش همین بوده. روزِ سوم، آب او را متوجه آسمان کرد. وقتی ابرها را نشانش داد، او سرش را بلند کرد و به ابرها، که مثلِ رود جاری بودند، نگاه کرد. رنگِ آبی آسمانِ لابلای ابرها او را به یاد رنگِ توپِ پاره‌اش انداخت. با ابروهای چین‌خورده به خانه‌اش نگاه کرد. نورِ غبار مانند آفتاب، هر چند لحظه یک‌بار، از لای ابرها روی پنجره‌ی اتاقِ مادرش می‌افتاد و روی شیشه‌اش موج می‌خورد. قطره‌ای باران روی پیشانی‌اش افتاد. بدنش مورمورشد. با دستِ راست قطره‌ی آب را از روی پیشانی‌اش پاک کرد. دلش برای حرف ‌های مادرش تنگ شد. «سرما می‌خوری عزیزم، بیاتو!» حالا هم دلش تنگ شده. نگاهش به زنی می‌افتد که دارد از روی طنابِ توی بالکنِ خانه‌اش لباس جمع می‌کند. زن هم راجو را می‌بیند؛ لحظاتی می‌ایستد به او نگاه می‌کند. بعد برمی‌گردد به دخترش، که دمِ درِ بالکن دومینه‌ی روی موهایش را مرتب می‌کند، می‌گوید: «این بچه‌ی آن زنِ ایرانی نیست؟» دختر بادکنکِ آدامسِ توی دهانش را می‌ترکاند، به آن طرفِ استخر نگاه می‌اندازد، می‌گوید: «چرا او راجوست. طفلکِ آواره.»
«زیرِ باران سرما نخورد؟»
«گویا پدرش گفته تا وقتی از سرکارش بر می‌گردد همین جاها بازی کند.»
«مگردیوانه است؟»
«کی؟»
«پدرش.»
«نه بابا، آدمِ بدی هم نیست. یعنی... نمی‌دانم.»
زن می‌گوید: «چرا باخودش نمی‌برد؟»
دخترشانه بالا می‌اندازد. زن، لباس‌ها را به دخترش می‌دهد، می‌رودتو، و در را می‌بندد.
راجو خیسی صورتش را با هر دو دستش پاک می‌کند. موهای خیسش به کاسه‌ی سرش چسبیده. به سطحِ آبِ استخر نگاه می‌کند که با قطره‌های باران سوراخ سوراخ می‌شود."سرما می‌خوری عزیزم، بیاتو!"همان طور که با هر دو دستش صورت و موهایش را از آبِ باران پاک می‌کند، می‌رود می‌ایستد زیرِ بالکنِ خانه‌ی یکی از همسایه‌ها، و چشم می‌دوزد به مسیری که پدرناتنی‌اش از آن راه به خانه بر می‌گردد. سردش شده. دندان‌هایش به هم می‌خورد. پشت به دیوار می‌دهد، می‌نشیند. از این‌جا اتاقِ مادرش دیده نمی‌شود.
احساسِ گرسنگی، بلاتکلیفی، خستگی، همین طور گرمایی که از دیوار به تنش نشت می‌کند دست به دست هم می‌دهند و او را به خواب می‌برند.
در خواب هم راحت نیست راجو. پنجره‌ی اتاق سرهنگ بازنشسته دائم‌الخمر غیژ غیژ می‌کند و باز می‌شود. باران بند آمده. سرهنگ بطری به دست درقابِ پنجره ظاهرمی‌شود، با زیرپیرهنی پر از ستاره و خطوط ِ سرخ وسفید.
«هی بچه، تو خانه زندگی نداری؟دائم این ورها پلاسی که.»
راجو از جایش بلند می‌شود، سرد و بی‌روح به سرهنگ نگاه می‌کند.
«چیه، زل زدی به من؟ نکند می‌خواهی من را بخوری؟»
راجو سرش را پایین می‌اندازد، راه می‌افتد طرف استخر.
سرهنگ به سکسکه می‌افتد: «آره ب ...برو، برو گورت را از این جا گم ک ...کن. عو...وضی»
راجو ترسیده اما پنجره‌ی حالا تاریکِ اتاق مادرش به او قوت قلب می‌دهد.
کنارِ استخر می‌ایستد. ابرهای سفید در سطح آب جاری‌اند. ناگهان عکسِ دختری توی آب ظاهر می‌شود. راجو سرش را بلند می‌کند. قطره اشک روی گونه‌اش را با پشت دست پاک می‌کند. نگاهی گذرا به دختر می‌اندازد. دختر با یک دست دومینه‌اش را روی موهایش مرتب می‌کند و با دست دیگر کیکِ کوچکی به طرف راجو دراز می‌کند.
«بیا بخور، حتماً گرسنه‌ات است.»
راجو به کیکِ توی دستِ دختر نگاه می‌کند، دو دستی آن را می‌گیرد. بعد انگار که کسی او را از این کار منع کرده باشد، کیک را به طرفِ دختر دراز می‌کند و سرش را به نشانه‌ی نه تکان می‌دهد. دختر مردد است که کیک را ازدستِ او بگیرد یا نگیرد.
«چرا نمی‌خوری‌اش، بخور، برای تو آوردمش.»
راجو دوباره سرش را به نشانه‌ی نه تکان می‌دهد.
دخترکیک را از او می‌گیرد.
«مطمئنی که نمی‌خوری؟»
راجو به آبِ استخر نگاه می‌کند، جواب نمی‌دهد. عکس دختر در آب دور می‌شود. راجو برای بار چندم احساس می‌کند، لطمه دیده، احساس می‌کند چیزی درونش فرو ریخته. نمی‌داند گناه را گردن چه کسی باید بیندازد؛ پدر هندی‌اش،که هیچ وقت ندیدش، پدر عربش،خود مادرش یا...؟
صدای اتومبیلِ پدرش او را به خودمی‌آورد. پدرش امروز زودتر از معمول برگشته است. راجو فوراً از جایش بلند می‌شود، اما قدم برنمی‌دارد. نگاهش به مردی که بغل دست پدرش نشسته می‌افتد. مرد عینک به چشم دارد. با خود می‌گوید، شاید او هم دکتر جدید است. آرام آرام به سمتِ اتومبیل راه می‌افتد. اتومبیل می‌رود، درست مقابل در ورودی خانه‌شان توقف می‌کند. صورت پدرش را در آینه‌ی بغل اتومبیل می‌بیند که دارد نگاهش می‌کند. مرد قبل از این که پدر پیاده شود درِ اتومبیل را بازمی‌کند و پیاده می‌شود. راجو با دیدنِ مرد لحظه‌ای می‌ایستد و با کنجکاوی نگاهش می‌کند. پدرش، مثل همیشه، کیفش را از روی صندلی عقب بر می‌دارد، درِ اتومبیل را باز می‌کند و پیاده می‌شود. مرد وقتی به طرف پله‌های ورودی خانه راه می‌افتد راجو متوجه کیفِ بزرگ توی دستِ او می‌شود. کیف، سه، چهار برابرِ کیفی است که مادرش برایش خریده بود و حالا توی کمدش خاک می‌خورد.
پدرش پله‌ها را بالا می‌رود و وارد خانه می‌شود. راجو از روی چمن‌های خیسِ آب به طرفِ خانه راه می‌افتد. زیرِ کفش‌هایش شلپ شلپ صدا می‌دهد. جوراب‌هایش خیس شده. اعتنایی نمی‌کند. از پله‌ها بالا می‌رود. صدای مادرش را می‌شنود؛ مادرش بلند بلند حرف می‌زند؛ عصبانی است. «دکتر برایم می‌آوری که مردم بگویند دیوانه‌ام؟ من از اولش هم می‌دانستم تو ثروت من را دوست داری. می‌خواهی ثروتی را که از پدرم برایم مانده بالا بکشی.» راجو آرام آرام وارد اتاق می‌شود. پدرش را در آینه‌ی قدی کنارِ تخت می‌بیند. پدرش اعتراضی به او نمی‌کند. راجو وقتی می‌بیند پدرش کاری به کارش ندارد، تعجب می‌کند. مادرش بیش‌تر عصبانی می‌شود. «بیایید این زنجیرها را از دست و پایم باز کنید احمق‌ها. ای مردم، کمکم کنید!» راجو به تانک توی بغلِ مادرش خیره شده. تانک را صبح گم کرده بود. جلو می‌رود، دست مادرش را می‌گیرد، تکان تکان می‌دهد. «مادر،مادر، تو تانکِ من را برداشته بودی؟» مادرش همچنان دارد فریاد می‌زند. «آی مردم، نجاتم بدهید!» راجو دستِ مادرش را همچنان تکان تکان می‌دهد.«مادر، تانکم را بده، مادر، مادر!»
لگدی به پاهای راجو می‌خورد. راجو چشم‌هایش را باز می‌کند. زیرِ بالکن خانه‌ی یکی ازهمسایه‌هاست. سرهنگِ بازنشسته‌ی دائم‌الخمر با همان زیرپیرهنی پر از ستاره و خطوطِ سرخ و سفید بالاسرش ایستاده و تانکی در دست دارد.
«این تانک مال توست، بچه،آره؟ بگیر، رو قبرِ مادرت بود. داشتم تو قبرستان می‌شاشیدم که این را دیدم.»
راجو بهت زده تانک را ازدستِ سرهنگ می‌گیرد. سرهنگ بر می‌گردد و سلانه سلانه و آروغ‌زنان دور می‌شود. راجو عطسه می‌کند؛ برخلاف بیست و نه روزِ گذشته خوشحال است، اما نه فقط به خاطرِ پیدا شدن تانکش، بلکه بیش‌تر از این بابت خوشحال است که توی خواب حرف زده.

QaQ.m
mostafa robb
13/12/2009, 19:28
داستان «مثل آن روزها»

 


در حال دیدن عکس‌ها چشمم به عکسی می‌افتد که کنار درخت زردآلو انداخته بودم. همان درختی که جلو پنجره و در کنار تنها بوته‌ی رزخانه بود. همان بوته‌ی رز نارنجی کم پر. در کنار درخت زردآلو ایستاده بودم و سرم را کج کرده بودم و مثل هنرپیشه‌ها ژست گرفته بودم. موهایم مرتب و شانه زده بود. با لباس حریر چین‌دار نارنجی و جوراب‌های ساق کوتاه و کفش مشکی. فکر کنم هشت یا نه ساله بودم.
بچه که بودم همیشه فکر می‌کردم خوشگلم. اما کم کم که بزرگتر شدم از ایستادن جلوی آینه می‌ترسیدم. خجالت می‌کشیدم به صورتم در آینه نگاه کنم.
دختره مدام عکس‌ها را زیر و رو می‌کند و بعد می‌گوید: می‌خوام بدونم خیلی کوچیکی‌آت چه شکلی بودی؟ یه سالگی- دوساله‌گیت.
در کودکی‌ام پرسه می‌زنم. قبل از چهار- پنج سالگی را به خاطر ندارم. تازه از چهار- پنج سالگی هم صحنه‌هایی کوتاه به خاطرم مانده. چه شکلی بودم...؟
دختره‌ی منتظر، قدری نگاهم می‌کند. وقتی چیزی نمی‌گویم از من ناامید می‌شود و به سراغ آلبوم دیگری می‌رود. من هم مشغول دیدن بقیه‌ی عکس‌ها می‌شوم. جوانیِ خواهرها و برادرم را نگاه می‌کنم. باغچه‌ها ی پر از بنفشه و همیشه‌بهار را و درخت‌های توت دوست‌داشتنی‌ام را. خنده‌ام می‌گیرد. ظهرهای تابستان مثل میمون به راحتی می‌رفتم بالای آنها و ساعت‌ها روی شاخه‌هایش می‌نشستم.
صدای جیغ دختره بلند می‌شود: پیداش کردم...
بعد می‌آید یک ماچ محکم از لپ‌ام می‌کَند.گونه ام کمی درد می‌گیرد.
- ببین چقدر ناز بودی توپولی.
عکس را می‌گیرم و نگاه می‌کنم. راست می‌گوید انگار از فرط چاقی داشتم می‌ترکیدم. موهای کوتاه و چتری‌های نامنظم و لپ‌های برجسته، صورتم را مضحک کرده بود. اخمی توی صورتم بود. گویا به زور نشانده بودنم تا ازم عکس بگیرند.
دختره عکس را از دستم قاپ می‌زند و دو بار ماچ می‌کند.
- قربونت برم. چقدر خوشگل بودی...
مادرم گوشه‌ای از اتاق مشغول خواندن چیزی است و بعد از شنیدن این حرف می‌گوید: بچه‌های من همه خوشگل بودند. خاله فریبات انقدر خوشگل بود که همه برای بغل کردنش سر و دست می‌شکستن.
دختره می‌گوید: مامانم چی؟ مامانمم خیلی خوشگل بود نه؟
و دوباره آویزان گردنم می‌شود وگونه‌ام را می‌بوسد.
مادرم دوباره مشغول خواندن می‌شود.
باز هم در عکس‌ها می‌گردیم. عکسی را پیدا می‌کنم که برای فارغ‌التحصیلی از دبستان گرفته بودم. اینجا کمی بزرگتر شده‌ام؛ در صورتم چیزی تغییر کرده و در نگاهم. دوازده یا سیزده ساله‌ام با لباس آبی یقه چین‌دار. این لباس را خواهرم زهره خودش برایم دوخته بود. زهره بزرگترین خواهرم. او این لباس را برای عروسی خودش برایم دوخت. به خوبی یادم می‌آید که چقدر دوستش داشتم.
-مامان‌بزرگ راسته وقتی مامانمو حامله بودی می‌خواستی بپری تو حوض تا مامانم بیفته؟
این را دختره می‌گوید.
از این حرف جا می‌خورم و سرم را بلند می‌کنم تا صورت مادرم را بعد از شنیدن این حرف ببینم. مادرم با غیظ نگاهم می‌کند و آرام می‌گوید: این چیزا چیه به بچه می‌گی؟
با تعجب به دختره نگاه می‌کنم و می گویم: من نگفتم.
- مامانم نگفته. خودم فهمیدم.
این را تندی دختره می‌گوید. مثل اینکه فهمیده نباید این حرف را می‌زد.
رو به دخترک می‌پرسم این را از کجا می‌گویی؟
دخترک جوابم را نمی‌دهد وخودش را سرگرم عکس‌ها می‌کند و باز سر و صدایش و ابراز احساساتش شروع می‌شود. من هم پی‌گیر نمی‌شوم. شاید این طور بهتر باشد. به مادرم نگاه می‌کنم. چهره‌اش حسابی در هم رفته است.
دخترک قهقهه می‌زند و من تماشایش می‌کنم. مثل آن روزهای خودم.
mostafa robb
13/12/2009, 19:28
داستان «نخل‌ها و دختر بچه»


دخترک را اولین بار بود که می‌دیدم. از آنجا شناختمش که وصفش را از سمیرا شنیده بودم. پنج ساله بود با موهای صاف و لختی که تا گردنش می‌رسید. چشمانی درشت و زیبا داشت. آن‌قدر تمیز و شیک بود که می‌شد گذاشتش توی قاب و یک گوشه نگه داشت. سه روز مهمان سمیرا و شوهرش بودم. دخترک همسایه‌ی سمیرا بود. خانه‌ی سمیرا چسبیده بود به خانه‌ی آنها. سمیرا اصرار کرده بود که یک هفته بروم پیشش، آبادان بمانم. اما بیشتر از سه روز نمی‌توانستم مهمان آنها باشم. سمیرا در مورد نخل‌های توی باغچه‌ی خودشان که علی‌رغم آبیاری و توجه زیاد میوه نمی‌دادند - چون همه نر بودند- برایم مفصل گفته بود و آنها را با نخل‌های همسایه مقایسه می‌کرد -که همه ماده بودند و میوه می‌دادند. اگر چه همسایه‌ها هیچ اهمیتی به آنها نمی‌دادند. اولش فکر می‌کردم شوخی می‌کند، بعد که رفتم روی پشت‌بام، تمام قصه‌هایش را باور کردم. خانه‌ی همسایه، زمانی شیک و اعیانی به حساب می‌آمد. اما، حالا حیاطی عجیب و غریب داشت. وسط باغچه یک تل خاک بود و اطرافش نی و چولان روییده بود. انگار که بیابان و نه حیاط یک خانه. به غیر از خاک سفید و چولان‌ها، پنج نخل سرحال و تنومند هم در باغچه بودند که سر نخل‌ها از خانه سمیرا هم معلوم بود. نخل‌ها انبوه از رطب بودند. شاخه‌های پر و انبوه که آدم از دیدنشان تعجب می‌کرد. باور کردنش سخت بود، اما، باد، فقط و فقط باد گرده‌های نخل‌های خانه‌ی سمیرا را به نخل‌های ماده‌ی همسایه می‌رساند و آنها را بارور می‌کرد. مثل پیامی که از فاصله‌ی نه چندان دوری رد و بدل شود. خرماها زیر نخل‌ها و حتی توی کوچه زیر پا له می‌شدند یا می‌گندیدند. می‌دیدم که رهگذرها به خرماها و رطب‌ها نگاه می‌کنند اما می‌دانند که کاری از دست هیچ‌کس بر نمی‌آید. انگار که تقدیر پنج نخل فقط تنهایی بود.

دخترک داشت شیرین زبانی می‌کرد و بین چند ماشین و آدم محاصره شده بود. مهمان داشتند. در حیاط باز بود و یک آن، نگاهی به داخل انداختم. و باز نخل ها را دیدم. وقتی دخترک را با آنها مقایسه می‌کردم به نظرم درست مثل آنها با طراوت بود. دختر، به جز من تماشاچیان دیگری هم داشت. معلوم بود به غیر از پدر و مادرش هواداران دیگری هم دارد که چهار چشمی مواظبش بودند که این طور بی‌مهابا بهش می‌رسیدند. مثلا مادر بزرگ و دائی‌ها و عمه‌ها و خاله‌ها... مثل ملکه‌ای بود که مورد توجه همه است. نمی‌دانستم چرا اما حس می‌کردم آنچه را که نخل‌ها نداشتند او داشت. انگار که نه تنها از نخل‌ها که از همه‌ی دنیا مهم‌تر بود.
به سمیرا گفتم که دخترک را دیدم.
گفت: «دیدی؟ بی‌عدالتی را دیدی؟»
خنده‌ام گرفت. بعد رفتم به اتاقم که ساکم را ببندم تا برای فردا آماده باشد. سمیرا و شوهرش توی هال مشغول تماشای تلویزیون بودند. داشتم از زیر تخت چیزی را بر می‌داشتم که صدای پایی را از روی پشت‌بام شنیدم. مثل اینکه کسی داشت می‌دوید. ساعت نه شب بود و همه جا شلوغ‌تر از آن بود که فکر عوضی به سر آدم بزند. اما باشنیدن صدای شدید جرینگ شکستن شیشه، از اتاق بیرون رفتم و به سمیرا و شوهرش گفتم انگار کسی روی پشت‌بام است. شوهر سمیرا بدون اینکه به من نگاه کند سری جنباند و گفت خبری نیست. تاکید کردم که حتما خبری هست چون صدا را با گوش خودم شنیده‌ام. سمیرا خیره نگاهم کرد. اما از جایش تکان نخورد. دوباره به اتاق برگشتم و به بستن ساک مشغول شدم. دو ساعت بعد، کسی آمد دم در و شوهر سمیرا را خواستند. مرد همسایه بود که می‌خواست بداند ما چیزی شنیده‌ایم یا نه و خبر را بدهد. دزد یا دزدها در غیاب دو ساعته‌ی آنها آمده و چیزهایی را برده بودند از جمله ریسیور آنتن، ویدیو سی دی، نوت‌بوک و... حتی کیک تولد دختر پنج ساله‌شان را که توی یخچال بود! مرد همسایه می‌خواست بداندکه از کجا آمده‌اند و از کجا فرار کرده‌اند. چون خانه سمیرا به یک زمین ول راه داشت و به نظر می‌رسید که از آنجا به خانه‌ی آنها راه پیدا کرده باشند. این سومین باری بود که دزد به خانه‌ی آنها می‌زد. یک بار حتی ماشینِ سواری آنها را از توی حیاط برده بودند. به خانه‌ی سمیرا هم آمده بودند اما نهایتا فقط از پشت‌بام سر در آورده بودند و فقط چیزهای روی پشت‌بام را برده بودند. آن شب تا ساعت دو نخوابیدیم و همه‌ش در مورد دزدها و نا امنی و بی‌مبالاتی همسایه‌ی سمیرا و شوهرش حرف زدیم. فردا صبح با چشمان قرمز و بی‌خواب به فرودگاه رفتم و سوار هواپیما شدم و به شهرم برگشتم. عصر به سمیرا زنگ زدم و ازش بابت مهمان‌نوازی تشکر کردم. کمی حرف زدیم اما پشت تلفن نه از حیاطش گفت نه از همسایه‌ها. انگار دوباره غریبه شده بودم و هیچ وقت به آنجا نرفته بودم. قرار شد برای تعطیلات بعدی او بیاید پیش من.
mostafa robb
13/12/2009, 19:29
داستان «دریای ژاپن»


دور از آن چه تحمل مٌسافرین یاری می‌کرد و پٌشت تپه‌های پَست و نمکزاران موهوم حوالیِ جاده، در اٌفٌق، خانه‌ای ساخته بودند که چون یک سرآب و مثل نمکزاران و تپه‌ها و درختان قطور و باقی چیزهایی که مٌسافرین تا آن هنگام دیده بودند نرسیدنی و کم‌رنگ می‌نمود. راهنما که در بوی تٌند و تٌرش عرق پا و زیر بغل و اعتراض مٌسافرین که از خرابی کولر اتوموبیل و مسیر ناهموار و کٌند ناشی می‌شد احساس بدی داشت به طریقی خسته‌گی‌ناپذیر از موقعیت جغرافیایی محلی که در آن بودند می‌گفت، گر چه میکروفون کار نمی‌کرد و بیشتر آن‌ها جٌز موسیقی‌های سوزناک محلی‌ئی که در میان راه خریده بودند چیزی نمی‌شنیدند. بعضی از مٌسافرین از پنجره به بیرون خم می‌شدند و همین‌طور که به خانه‌ی کوچکِ در اٌفٌق نگاه می‌نمودند استفراغ می‌کردند و باد آن را به روی ایشان بر می‌گرداند. باد البته گرم بود اما جریان داشت و حتا در راهنما که هر چند وقت یکبار به آنجا می‌آمد حالت تهوع ایجاد می‌کرد.
خانه‌ای که روی تپه‌ی کوچک ساخته بودند نه یک خانه با ارزش تاریخی و نه خانه‌ای با زیبایی‌های معمول معماری، که یک خانه‌ی ساده و نسبت به وسعت آنجا محقر و خنده‌دار بود در یک موقعیت بیشتر مضحک تا اسطوره‌ای یا عجیب‌نما یا معنوی! خانه‌ای که بیشتر به آن می‌آمد مجنونی بی کس و کار در آن ساکن باشد تا این که بخواهند کسی را آنجا شفا بدهند یا محل تولد یک پیامبر یا آدمیزاده‌ای عجیب‌الخلقه یا مشهور باشد. اما هر ساله یا هر چند سال یکبار گروهی از جهانگردان حیرت‌زده به آنجا می‌رفتند. اطراف آنجا گردش می‌کردند. لٌخت در سواحل‌اش دنبال هم می‌دویدند، و ماهی‌ها را روی آتش کباب می‌کردند. این‌ها مٌسافرانی بودند که هیچ اطلاعی از سفرشان نداشتند. فقط می‌دانستند که باید به این سفر بروند، یا شاید به آن‌ها زور شده بود که چنین کاری کنند. زیرا هیچ کدام‌شان از سفر خویش راضی و خشنود به نظر نمی‌رسید. در حال عادی چهره‌های عبوس و کوچک داشتند که وقتی رو تٌرش می‌کردند به بنای مجسم رنج تبدیل می‌شد! اغلب اعتراض می‌کردند و تمام فکرشان این بود که از دستورات تخطی کنند. میل شدیدی در بر چیدن جلال آژانس مٌسافرتی‌شان داشتند و به کوچک‌ترین غفلتی در راهروهای شیک و روی کاناپه‌های عریض سالن آنجا می‌شاشیدند. لازم به ذکر است این سفرها آیین‌نامه‌هایی هم داشتند که به دلایل زیادی بایست توسط مٌسافر رعایت می‌شد. دستوراتی طولانی تمام نشدنی که در کتابچه‌ای قطور و سٌرخ رنگ به شخص می‌دادند و ابتدا از ایشان به محبت و لبخند خواسته می‌شد که در ایستگاه انتظار آن را تمام و کمال بخوانند. این کتاب پر از قوانین پیچیده‌یی بود که به هیچ شکلی نمی‌شد از آن سر درآورد. پر از جمله‌های نغض و لطیفه‌های بی‌مزه. بالای سر هر مٌسافر هم مردی کوه‌پیکر بدن‌کار کشیک می‌داد تا مٌسافر از خواندن دستورات سرپیچی نکند. یا ناگهان صفحه‌ای را جا نگذارد. سپس این آدم‌های جدید، این زندانیان خوشحال خاموش، این ابلهان خیره را سوار قطاری می‌کردند که از مدت‌ها قبل در ایستگاه با سر و صدای کر کننده‌یی آماده بود، و ایشان را تا مرز «ژاپن» می بٌرد. در طول راه هر مٌسافر در یک سلول انفرادی زندانی می‌شد. این هم یکی از قوانین بود. یک سلول ساده با چهار دیوار آهنی و شش موزاییک که تعجب محبوس را بیش از هر چیز به خود جلب می‌کرد. منظره‌یی که از روزن این سلول پیدا بود دشتی سٌرخ بود که لاشخورها در آن پرواز می‌کردند و خورشید تنها لامپی بود که روز به روز رنگ‌اش تیره‌تر می‌شد. در این سلول مٌسافر یاد می‌گرفت که برای درک بهتر‌اش از سفر و موقعیت‌اش چه‌طور از مدفوع خویش تغذیه نماید و چه‌گونه در بیداری به خوابی دائمی فرو برود. و در خواب با رعایت قوانین کتاب سٌرخ یاد بگیرد چه‌طور از خودش مقابل بالادستی‌ها فروتنی و اطاعت نشان بدهد و به دستورات ایشان –که در کتاب هیچ اشاره‌یی به محدودیت آن‌ها نشده بود- سر تکریم فرود بیاورد. مٌسافران را بعد در صحرایی سٌرخ رنگ رها می‌کردند تا با راهنمایی یک بلد به ایستگاه اتوبوسی که در آن نزدیکی‌ها تعبیه شده بود –و مثل تمام اجزای تشکیل دهنده‌ی این دنیا به آژانس مٌسافرتی تعلق داشت- بروند. از آنجا ایشان یکسره می‌رفتند تا نزدیکی‌های خانه‌ی در اٌفٌق. در نزدیکی دورنمای خانه و اٌفٌق ایشان را پیاده می‌نمودند تا راه خود را به خانه بجورند. این، چیزی است که حالا هم خود ایشان، باطن ایشان، می‌خواهد و هم به شکل یک دستور ابلاغ شده است. این دستورات را بلد راه برای‌شان می فرستد.
وقتی اتوبوس متوقف شد هنوز آفتاب عمود و عریان می‌تابید. نیمی از مسافران همان دم از ماشین بیرون جهیدند و روی ماسه‌ها به سرفه افتادند. عده ی دیگر حتا نتوانستند از جا برخیزند. بعد از استراحت کوتاهی کاروان پیاده به راه افتاد. از چند تپه‌ی کم شیب گذشتند و پس از ساعتی زیرِ سایه‌ی درخت خنده‌داری که به طرزی ناهمگون در نمای کارت‌پستالی آنجا خودش را جا داده بود توقف کردند. بلد راه که تا آنجا و در طول مسیر توضیحات کافی را به مٌسافران داده بود به آن‌ها تفهیم کرد که باید ظرف یک هفته راِه خود را به خانه‌ی در اٌفٌق بجویند و صد البته که این کار ساده‌یی خواهد بود، اما حق ندارند مسیر خویش را به دیگری توصیه کنند. در هر صورت کسی که راه‌اش را به خانه بیابد هیچ نمی‌تواند به عقب برگردد چه این که بخواهد دیگر مٌسافران را راهنمایی بکند. بلد تمام موانع و مقاصد را برای مسافران شرح داد، اما ایشان گوش نمی‌دادند و برایشان اهمیت نداشت. یافتن راهی به خانه را کار بیهوده‌یی می‌دیدند که برای پایان دادن به آن سفر کسل کننده و آزاردهنده لازم بود. بعضی از ایشان حتا نمی‌توانستند خانه‌ی در اٌفٌق را ببینند! بعضی دیگر که به خانه نگاه می‌کردند به خود دشنام می‌دادند و آژانس مٌسافرتی را، رئیس آنجا را، و کتابچه‌ی سٌرخ و نویسنده‌ی آن را نفرین می‌کردند. تعدادی از مسافران حتا قبل از آن که بلد کلام‌اَش را به آخر بَرَد حرکت کرده بودند و سایه‌وار در مسیر ناهمواری که به سوی ساحل می‌رفت تفریح‌کنان پیش می‌رفتند. تعدادی از مٌسافران به هیچ‌وجه حرکت نکردند، پای درخت در سایه خفتند. آن‌ها که هنوز قوت داشتند پارچه‌های خیس را به سرشان بستند و به آرامی در مسیر قرار گرفتند. اغلبِ ایشان طبق یک فرضیه‌ی موهوم می‌خواستند از مسیرِ مستقیم به سوی خانه بروند. یعنی همان چیزی که می‌دیدند. آن‌ها هم که نمی‌توانستند خانه را رؤیت کنند یا از جهاتِ فرعی می‌رفتند یا از آن‌ها که می‌دیدند کمک می‌خواستند –که ایشان هیچ کمکی نمی‌کردند- و یا بی‌علت به دنبالِ بقیه در صف می ایستادند.
در راه جٌز زوزه‌ی باد صدایی نبود. باد بود که در گوش‌ها و چشم‌ها می‌پیچید و ماسه‌ها را به هوا بلند می‌کرد. کسی با کسی حرفی نداشت. حتا کسی به دیگری نگاه هم نمی‌کرد. هر مٌسافر تنها به خودش و راه اش می‌اندیشید. بعضی از مٌسافران هم در میان گَون‌ها با یکدیگر عشق‌بازی می‌کردند، اما کوچک‌ترین صدایی از ایشان خارج نمی‌شد. انگار که به آن‌ها دستور داده بودند حرفی نزنند. بعضی از زن‌ها همان ابتدا از شدت گرما و کمبود غذا روی ماسه‌های داغ دراز شدند و جان دادند. حالت چهره‌ی این‌ها چنان بود که گویی سال‌هاست مٌرده‌اند. مردهایی که تاب گرسنگی و عطش را داشتند یا آن‌ها که مایل بودند از مدفوع خویش تغذیه کنند هم‌چنان نه استوار که سر پا و راست قامت به جلو پا بر می‌داشتند. لاشخورها نعش‌ها را به نیش می‌کشیدند و موسیقی مهیب‌صور ایشان مٌسافران را به وحشت می‌افکند. مسافران هم هر چه می‌کوشیدند تند‌تر حرکت کنند در ماسه‌ها فرو می‌شدند و کنترل خویش از کف می‌گذاشتند. ماسه‌ها خاصیت خشن موهومی داشتند. ماسه‌ها هر آدمی را که در هدف خود پادرجا بود با رغبت بیشتری به زیر می‌کشیدند. اما در لحظه‌ی مرگ هم هیچ صدایی از مٌسافران خارج نمی‌شد. تعدادی از مٌسافران در راه این مرگ بی‌صدای ناگهانی که از اراده‌ی محکم‌شان می‌آمد و تعدادی دیگر از گشنه‌گی در ابتدای مسیر بازماندند. مسافران دیگر که تعدادشان بر هیچ کسی معلوم نبود کم کم پراکنده شدند و به راه‌های کثیفی رو آوردند، بعضی‌هاشان برای رفع جوع همسفران خود را خوردند و توسط تعدادی دیگر خورده شدند! صحرا خالی مانده بود و باد رد پاها را می‌پوشاند. مسافران شیک آژانس مٌسافرتی به حیواناتی خطرناک بدل شده بودند که هر کاری ازشان بر می‌آمد.
پس از ساعت‌ها، صدای نکره‌ی مردی سکوت صحرا را شکست. مرد فریاد زد «بله، همینه!». پنج تن آدمیزاد لٌخت ترسناک از دورها، از تنها تپه‌ای که در صحرا دیده می‌شد به سوی خانه‌ی در اٌفٌق می‌رفتند. مرد دیوانه که از بازتاب صدای خودش شرمگین بود از خانه فاصله گرفت و چند قدم به سوی صحرا برداشت. او می‌توانست مردان لٌخت را ببیند. مسافران که در عالم دیگری سیر می‌کردند با دیدن منظره‌ی خانه دچار رعشه شدند و به طریقی دیوانه‌وار در جهت‌های مختلف شروع به دویدن کردند. یکی از ایشان به سوی دریا –که انگار به تازه‌گی در سمت چپ مسیر ایشان سبز شده بود- گریخت، مرد دیوانه تمام حواس‌اش به او بود. مٌسافر در حالی‌که چند صد متری با آب فاصله داشت با عبور از روی یک مین در آسمان به چند تکه گوشت تبدیل شد.
وقتی مٌسافران به خانه رسیدند هنوز غروب کامل نشده بود. از در باز داخل شدند و آنجا به مسافرین دیگری برخوردند که از سال‌ها پیش در آن مکان سرگردان بودند. مرد دیوانه به تازه واردها نگاه کرد و با خود اندیشید که این‌ها نیز مانند قبلی‌ها یک چشم دارند. و فکر کرد که چه جالب است وقتی سایه‌ی درختی به گوری بدل شود و کسانی را که در سایه‌ی آن بی آزار و خفه استراحت می‌کنند در خود مدفون کند... او فکر کرد که باید به زودی دستورش را صادر کند تا این هم به مجموعه‌ی بازی‌اش اضافه بشود. مٌسافران در آن مکان تاریک دور خود می‌چرخیدند و به هر چیزی که به ایشان نزدیک بود دست می‌زدند. گاهی یک نفر جیغی می‌کشید... گاهی یک نفر خودش را از پنجره به بیرون پرت می‌کرد و نمی‌دانست مرد دیوانه دستور تازه‌یی داده است. گاهی یک نفر سعی می‌کرد مرد دیوانه را با سنگ بزند یا به او ناسزا بگوید، اما نمی‌دانست که مرد دیوانه دستور تازه‌یی داده تا او را به سنگ تبدیل کنند. وقتی مٌسافران به خانه رسیدند هنوز غروب کامل نشده بود. از در باز داخل شدند و آنجا به مسافرین دیگری برخوردند که سال‌ها در آرزوی ترک کردن خانه به سر می‌بردند. کسانی که مرگ را آرزو می‌نمودند اما مرد دیوانه دستور داده بود که هیچ کس نمیرد، بلکه دوباره و دوباره و دوباره زاده شود، و در این بازی بزرگ خشن شرکت کند. وقتی مسافران به خانه رسیدند فهمیدند که سه تن بیشتر نیستند و جٌز مسافری که روی مین منهدم شد یکی دیگر از گروه پنج نفری ایشان ایشان نیست.
.
.
.
آخرین مٌسافر ناامید و تاریک از نفس ایستاد. وقتی چشمانش را چرخاند مقابل خود آبیِ موهوم متلاطمی دید. سعی کرد بفهمد و سعی کرد سرش را از روی ماسه‌های داغ بردارد و در میان بوی مدفوع و بوی مٌردار رنگ‌ها را تشخیص بدهد. صدایی به او گفت: «این، شما رٌ به ژاپن می‌رسونه.» مٌسافر ناآرام اما با خودش و زیر لب تکرار کرد: «به ژاپن. به ژاپن.»
mostafa robb
13/12/2009, 19:30
داستان «وب‌کم»


اگر نکـُشـَد، موجب امنیت خواهد شد: ترس... وحشتی که محرک من گردیده بود، همان هول و تکان یکباره تا مرا مجبور به گریزپایی کند، به آرامش‌ام رساند. دیگر خبری از دلشوره نیست. هرچه هست نوعی پذیرش دائمی است. و من با تمام متعلقات درونی و بیرونی‌ام منقاد این حادثه شده‌ام. تکرار می‌کنم نه از روی جبر، بلکه با حضور و رضای کامل عقل و دل. اکنون انتظارِ پس از تسلیم را مزمزه می‌کنم و آماده‌ام تا طلوع مجدد خورشید را از پسِ دهشت شب‌های موذی بنگرم. پیش از آن گنگیِ دریافت یک شهود را به تفسیر روزمرگی‌های انسانی می‌سپارم تا در داستانی نه چندان یکتا، ماهیت واشکافی این دریافت سهل گردد.
به اعتبار ساعات زمینی، سه ماه و هفده شب پیش از نگارش این داستان یعنی نیمه‌شبی در اردبیهشت ماه، به مهتابی خانه‌ام پا گذاشتم. شب جمعه‌ای دلچسب. خنکای باد بهاری و آسمانی که بین باریدن و باراندن مردد بود. به فردا می‌اندیشیدم که تا لنگ‌ظهر خواهم خوابید و هیچ مزاحم خارجی‌ای مخل آسایش‌ام نخواهد شد. برای تنوع یا شاید تغییری در روال عادی زندگی‌ام، سیگار جالبی که تا به حال ندیده بودم از دکه‌‌‌ی نزدیک محل کارم خریدم و حالا می‌خواستم اولین نخ‌اش را سفته‌ی شب جمعه‌ام کنم. اگر گفتن مارک سیگار ممنوعیتی ایجاد نمی‌کند بایستی بگویم: اسپرینگز واتر. پاکت سیگار با سیگارهای معمولی فرق داشت و آنرا شبیه جعبه سیگارها ساخته بودند. بر روی جلد رنگ‌های شاد سبزی کشیده بودند که مرا به یاد جنگل‌های آمازون می‌انداخت. البته آن جنگل‌ها را هم به صورت عکس دیده بودم و گه‌گاه در خواب. در خواب‌هایی از این دست، همیشه در جنگل‌هایی با درختان انبوه اسیر می‌شدم. نمی‌دانم که، و چرا مرا به آنجا تبعید کرده بود؟ ولی من می‌دویدم، بی‌آنکه بدانم به کجا خواهم رسید. گاه پشت سر صدای گام‌هایی می‌شنیدم که بی‌شک به حیوانات مناطق حاره‌ای ربطی نداشت. زیرا زمانی که روی بر می‌گرداندم، مردان و زنان عظیم‌الجثه ای می‌دیدم که نقاب بر صورت زده‌اند و لخت و عورند. نقاب‌هایی به شکل خوک، آهو و کانگورو. البته به کریه‌ترین صورت ممکن آن‌ها. و همه‌شان با خود سلاح حمل می‌کردند.گرز، شمشیر و تیر و کمان. تعقیب و گریز تا بدانجا امتداد می‌یافت که به دره‌ای ژرف می‌رسیدم. دره ای چنان عمیق که انتهای‌اش خط باریک و سیاهی گشته بود. و من هر بار به درون‌اش می‌جهیدم و این نقطه‌ی پایانی کابوس‌ام می‌گشت. عرق کرده و گریسته از خواب می‌پریدم و ناگهان خنده‌ای مرموز بر لبان‌ام نقش می‌بست: من هنوز زنده‌ام. من هنوز.من...
این جزییات را از آن روی بیان می‌کنم که آن‌شب زمان انعقاد نطقه‌ای غریبه در زندگی من گشت و برای بیان‌اش ناگزیرم همه‌ی جزییات را به رشته‌ی تحریر در آورم. پک‌های عمیقی به سیگار می‌زدم و دودش را رو به سوی آسمان فوت می‌کردم. مسلما طعم‌اش با سیگار همیشگی‌ام توفیر داشت و سرگیجه‌ای خاص هم برای‌ام ایجاد کرد. آیا مراجع در مورد محتویات این سیگار تحقیق کرده‌اند؟ سیگار پشت سیگار می‌گیراندم و هر بار سعی داشتم در آن سکوت شبانه برای خود تشریح کنم که این ولع از کجا به سراغ‌ام آمده؟!! من سیگارکش حرفه‌ی نیستم. روزی سه-چهار نخ. آن هم بعد از هر وعده‌ غذا. دقیقا به خاطر دارم هفتمین نخ را دود می‌کردم که صدای‌شان سکوت شبانه‌ام را به هم ریخت. صدای دخترانه‌ای پرسید: «مامان آویشن کجاست؟» صدای دیگری که هم مردانه بود و هم باریتون جواب داد: «پسرم،کابینت بالای گاز» برای اینکه از گیج‌صدایی خلاص شوم، خود را تا قرنیز لب مهتابی رساندم. گردن کشیدم تا ببینم دقیقا از کدام خانه این مکالمات ساطع می‌شود. برای‌ام عجیب بود که پسری صدای دخترانه داشته باشد و مادری صدای خوش مردانه. خوشبختانه تنها یک چراغ روشن بود در خانه‌های اطراف. با این حال نتوانستم شخصیت‌ها را پیدا کنم. پرده ای ضخیم جلوی دیدم را می‌گرفت،با این حال مکالمات آن‌ها ادامه داشت. دختر یا پسر آویشن را پیدا نکرد و مادر یا پدر اصرار داشت که همان جاست. یعنی کابینت بالای اجاق گاز و این که پسرش چشم‌اش را باز نمی‌کند و به دقت نگاه نمی‌کند.
کلافه شده بودم.حالا هم نمی‌دانم این کلافه‌گی را آن سیگارها ایجاد کرده بودند یا اصواتی که خلوت شبانه‌ام را به هم ریخته بود. دفترچه‌ی تلفن‌ام را باز کردم تا به دوستان‌ام زنگ بزنم و در مورد این مطلب با ایشان صحبت کنم. ولی منصرف گشتم. ساعت تقریبا دو بامداد بود. و من فردی ملاحظه کار؛ برای همین وارد اینترنت شدم. رفتم به یکی از صفحات گپ و گفت. قبلا هم این کار را کرده بودم.با شناسه‌ام می‌رفتم در اتاقک‌های مجازی‌ای که پر از آدم‌های مجازی است. به گپ و گفت‌شان گوش می‌دادم و در سکوت تماشا می‌کردم که چگونه بر سر کوچکترین چیزی به جان هم می‌افتند و یکدیگر را به باد فحش می‌گیرند. یا اینکه کسی «دی جی» می‌شد و دیگران با صورتک‌ها به رقص در می‌آمدند. این بار من هم موضوعی برای مطرح کردن داشتم. می‌خواستم با کسانی که نمی‌دانم که هستند مطرح‌اش کنم و ببینم پاسخ آن‌ها چیست. اسم من علی است و شناسه‌ام: علیِ بلانشو. البته با حروف لاتین. بلانشو یعنی حکم مرگ. به محض ورودم به صفحه کسی که شناسه‌ی دخترانه داشت به من «پی.ام» داد. با هم آشنا شدیم. او ساکن آمستردام بود. و من تهران. او 24 سال داشت و من 27. او دانشجوی داروسازی بود و من در شرکتی مهندسی کار می‌کردم. اسم‌اش نسرین بود.حتما خیال می‌کنید من هرزه‌ام یا اینکه روانی. شاید با جمله‌ای که خواهم گفت مطمئن شوید که روانی‌ام ولی به همه‌ی زیبایی‌ها قسم که غیرارادی برای‌اش نوشتم: آن که رخسار ترا رنگ گل و نسرین داد/ صبر و آرام تواند به من مسکین داد. این جمله پس از چند دقیقه تایپ شد و خودم متعجب ماندم که چرا چنین چیزی نوشته‌ام و اصلا شکل کلافگی من چرا ماهیتی دیگر پیدا کرده. خواستم عذرخواهی کنم ولی نسرین -که هنوز نمی‌دانستم واقعا همان کسی است که می‌گوید یا نه - پاسخ داد: «علی... من شوهر دارم.» و بعد زنجیر‌وار عکس خود و شوهرش را که نام‌اش حسام بود برای‌ام فرستاد. نسرین در هلند متولد شده بود. فارسی خوب نمی‌دانست. رسم‌الخط‌مان را که اصلا. برای همین می‌آمد به این محیط مجازی، تا کمی با فرهنگ و زبان سرزمین مادری‌اش آشنا شود. بینی بزرگی داشت. با این حال به جز این نقصیه همه‌ی اعضای صورت‌اش بی‌نظیر بود. این زیبایی مرا چنان منگ کرد که بینی‌اش هم برای‌ام جذاب شد. به تدریج فهمیدم که نسرین هم مدل عکس است و هم مدل لباس. حسام مهندس مکانیک است و در عرض چند ساعت چت کردن همه‌ی آن چیزهایی که نام‌اش شناخت اولیه است از هم داشتیم. آن شب در واقع کمی پس از صبح کاذب به خواب رفتم. دوباره در جنگل‌های آمازون بودم و خوک‌هایی پشت سرم می‌دویدند. مرتب صدای ام می‌کردند:«دخترم دخترم» .و دوباره لبه‌ی پرتگاهی ژرف و سقوط: من هنوز زنده ام.من هنوز.من...
فردا و فرداها می‌آمدند و می‌رفتند. نسرین هم مرا دید، البته از طریق "وب کم". و هر دو فراموش کردیم که او متاهل است.شماره تلفن همراه‌اش را به من داد. من هر روز با او صحبت می‌کردم. صدای‌اش به نوای بالابان می‌مانست که مرا مجذوب می‌کند و به خلسه می‌برد. من پیش از اینکه نسرین را بشناسم عاشق‌اش شده بودم با همان بیت شعر؟ با رخوت حاصل از آن سیگارها یا آن صداها؟ این منگی از کجا می‌آمد؟ از گیجی آن شب؟ نیروی عشق؟دست‌هایی مرموز؟... زندگی من به سرعت عوض می‌شد. هر روز آدم متفاوتی از خانه خارج می‌شد و به شوق دیدار نسرین در "وب کم" برمی‌گشت. عاشقی بی‌چیز،خسته دل و تشنه، پشت میز کامپیوتر می‌نشست.نسرین هم چنین وضعی داشت. اوایل به من می‌گفت: "داداشی". می‌گفت مثل برادرش مرا دوست دارد و می‌گفت امسال که با حسام به ایران آمدند،حتما مرا خواهد دید. می‌گفت حسام از مکالمات ما با خبر است و احساس رضایت می‌کند که نسرین زبان فارسی‌اش دارد بهتر و بهتر می‌شود. حتی یک بار هم وقتی به گوشی همراه نسرین زنگ زدم، این حسام بود که پاسخ داد و با خوشرویی گفت: «نسرین حمام است.» و اضافه کرد «آیا من خیلی ثروتمندم که هر روز این همه هزینه‌ی تماس را متحمل می‌شوم؟» و در آخر شماره‌ی منزل‌شان را به من داد که هزینه‌اش یک دهم تماس با موبایل بود.
به تدریج شب زنده‌داری های من و نسرین تا صبح به طول می‌انجامید. نسرین حسام را خواب می‌کرد و پشت کامپیوتر می‌نشست و من با خواب می‌جنگیدم و صبح با کوفتگی تمام سرکار می‌رفتم. البته نوعی شوق دوباره مرا به بیدار بودن وامیداشت.نم نمک همه چیز وارونه شد. گنبدهای مسجد مثل کاسه می‌شدند. پرنده‌ها به جای صعود به قعر زمین فرو می‌رفتند. ساختمان‌ها زیر رفته بودند. گاهی احساس می‌کردم سقف آسمان به محاذات سرم است و اگر روی پاشنه بایستم ازش عبور خواهم کرد. ظاهر من تغییر نکرده بودم، جز اینکه زردروی شده بودم ولی به گمان خودم قد می‌کشیدم. درخت‌ها و تیرهای برق تا زیر زانوان‌ام بودند. نسرین اما حال دیگری داشت. بی‌خوابی متوهم‌اش کرده بود .عجیب اینکه چیزهایی می‌دید که شبیه خواب‌های من بود. می‌گفت در خیابان آهوانی به دنبال‌اش می‌افتند که دندان‌هایی مثل گراز دارند. و این ها یعنی همین کابوس‌ها تا جایی پیش می‌رفت که ما دوباره همدیگر را پشت وب‌کم ببینیم. می‌گفت روابط اش را با حسام قطع کرده به بهانه‌ی یک نوع بیماری انگلی که پیدا کرده و می‌گفت به زودی به ایران خواهد آمد. از حسام جدا خواهد شد و اینکه من آن نیمه‌ی دیگرش هستم. اوضاع من قابل شرح نیست. من هنوز خوک‌هایی به دنبال خود می‌دیدم که مرا «دخترم، دخترم» صدا می‌کردند و یک کانگوری بزرگ که در اتاق‌ام سبز شده بود. دست‌های‌اش را دراز می‌کرد تا مرا در آغوش بکشد و من از او می‌گریختم و کانگورو می‌گریست. با صدایی کر کننده و یکباره ذوب می‌شد و درون تار و پودهای فرش می‌رفت.
چند شب پیش -هفده شب - وقتی هر دو کنار وب‌کم‌هامان ایستاده بودیم و به یکدیگر می‌نگریستیم، تصویرهایی روی دیوار اتاق نسرین شروع کرد به تشکیل یافتن. ابتدا سایه‌هایی مبهم بود. سایه‌ها کم کم از هم جدا گشتند. یکی شد خوک، دیگری آهو و آخری کانگورو. دوباره در هم ادغام شدند. و آن وقت نسرین برای من تایپ کرد که سر برگردانم و به دیوار اتاق خود بنگرم. برای‌ام نوشت که سایه‌ی همان سه حیوان را می‌بیند. و من هم برای اینکه او را نترسانم نگفتم که من هم در اتاق او همین‌ها را می‌بینم. سایه‌ها دوباره جدا شدند و سه حیوان به صورت سه شبح پشت نسرین ایستادند. آن گاه دوباره در هم فرو رفتند و آنچه پدید آمد خود من بود. نسرین قالب‌تهی کرده بود و از صورت‌اش ترس می‌بارید. می‌گفت خودش را می‌بیند که پشت من ایستاده و من باز نگفتم که خود را می‌بینم که پشت او ایستاده‌ام و موهای‌اش را می‌بویم و ترس چون تشعشعات راکتور اتمی که آلوده می‌کند پیش می‌رفت و همه‌ی وجودمان را مسحور خود می‌گرداند. با غش نسرین، من دچار وضعیتی شدم که اسم‌اش را می‌گذارم نیمه هوشیاری. زیرا عملا خود را می‌دیدم که در اتاق نسرین ایستاده‌ام و به جایی تلفن می‌کنم. صدای خودم را می‌شنیدم که با زبان هلندی به اورژانس زنگ زده‌ام و این ور دست‌هایی مرا از پشت میز می‌کــَند و فریاد می‌زد: «دخترم دخترم» و من هنوز زنده بودم
حالا هفده روز است که اینجا بستری‌ام. می‌گویند دختری هم در این ساختمان است که وضعیتی مشابه من دارد. نام‌اش هم نسرین است. ولی هنوز ممنوع‌الملاقات و ممنوع‌الخروج است. روزها می‌نشینم توی حیاط تا این زمان غلبه بر ترس نسرین به سر آید. گرچه نمی دانم این همان نسرین من است یا نسرین دیگری و آیا این خود من‌ام یا من دیگری.
mostafa robb
13/12/2009, 19:31
داستان «پرسه‌فونه»


پرسه‌فونه با موهایی آشفته، با چشمانی سرخ، پیکری نیمه‌برهنه و دنباله‌ی پیراهنی که بر روی خاک کشیده می‌شود؛ همچون مجسمه‌ای سپیدپوش، نقاب رنگ‌پریده‌ی جهان زیرین را دور می‌اندازد و از میان دالان‌های تیره ‌و‌ تار مرده‌ها به سطح زمین می‌آید.
پرسه‌فونه پلک‌های سنگین و ملتهب خود را کمی بر روی هم می‌گذارد و دو مویرگ ارغوانی مایل به کبودی را بر سطح براق‌شان نمایان می‌کند. چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی پرسه‌فونه با چین و شکنی بسیار کوچک بر گونه‌های فرورفته ادامه می‌یابد و با خطی چین‌خورده در مرکز پیشانی که گویی غوطه‌ور شدن در چیز عمیقی را نشان می‌دهد؛ به پایان می‌رسد. موهای ژولیده و تیره‌ی پرسه‌فونه تاب برداشته و انحنای یک رشته‌مو بر شقیقه‌اش سایه انداخته است. شیار عمیقی در آنجا در میان دو ابروی باریک و تیره و شیار دیگری از بینی تا کنار لب‌های ارغوانی و کشیده‌ شده‌اش به چشم می‌خورد. پرسه‌فونه با خود فکر می‌کند در جهان زنده‌ها اکنون کره‌های رنگین در فضا از نخ آویزان‌اند. صندلی‌ها در باد پرواز می‌کنند و لکه‌های زرد بر دیوارها منفجر می‌شوند.
یک‌بار دیگر پیکره‌ی خمیده‌اش را راست نگه می‌دارد. ستون‌ فقراتش تیر می‌کشید و استخوان‌هایش مثل سرب سنگین شده است. پرسه‌فونه دست‌هایش را بالا می‌آورد و به خطوط دست‌هایش خیره می‌شود. احساس می‌کند همه‌چیز می‌تواند از میان بدنش عبور کند چرا که او مدت‌ها پیش پیکر خود را از دست داده است. او به نسبت برای همه یک مرده است. یک خاطره، یک رویداد ذهنی که قرن‌ها پیش به وقوع پیوسته و به پایان رسیده. می‌توانست ساعت‌ها میان آدم‌ها پیاده‌روی کند، بی‌آنکه کسی او را ببیند یا حضورش را احساس کند. یک شبح معلق میان دو جهان، مرده‌ای در میان زنده‌ها. مرده‌ای که با آخرین بوسه‌ی زندگیش در دم مُرد و این آخرین فکر او نیز مرده‌ای بیش نیست. گذشتِ قرنها او را نه بطور کامل ساییده کرده و از میان برده و نه بطور کامل مصون مانده. بلکه بدتر از آن همچون مجسمه‌ای قدیمی تنها خطوط اصلی او را به طرزی هولناک مخدوش کرده و تا ابد بحال خود رها کرده است. دیگر نه ترمیم می‌شود و نه به یکباره متلاشی می‌گردد.
پرسه‌فونه با خود می‌اندیشد: «من زنده‌ای بودم که در خلائی شفاف و تهی پیش می‌رفت. افق قرمز بود و ابرهای سیاه بر فراز آسمان سنگینی می‌کردند و من در خلسه‌ای میان مرگ و زندگی می‌غلتیدم. ناگهان دستی مرا ربود و ابعاد دنیا چهارگانه شد. دیدم زمین واپسین نفس‌های خود را می‌کشد و جهان تاریک، خاموش و نابود می‌گردد. وقتی یک دستم را بالا بردم و چشم‌هایم را دوباره باز کردم؛ جهان نیز دوباره متولد شد. ولی ناگهان دیدم من به جهان مردگان هبوط کرده‌ام.»
پرسه‌فونه در میان انبوه آدم‌ها راه می‌رفت ولی احساس می‌کرد گم شده است، که جایی برای رفتن ندارد. میل مبهم و مرموزی پرسه‌فونه را برای کشف مجدد احساسات خفته‌اش از این سو به آن سو می‌کشاند. یک‌بار دیگر میان آدم‌ها قدم برمی‌دارد، از میان آنها می‌گذرد، با آنها برخورد می‌کند... ناگهان وحشت‌زده چهره‌اش را با دست‌هایش می‌پوشاند و فریاد می‌زند: «چرا من این‌چنین گرسنه و تشنه به صلیب کشیده می‌شوم؟ چرا این‌چنین به دخمه‌های تاریکی فرو می‌غلتم؟ انگار هر روز جنینی در مغزم رشد می‌کند و دوباره می‌میرد، انگار موجودی شریر در من هر روز قطعه‌قطعه می‌شود و از قطعات گوشت پیکرش منی دیگر زاده می‌شود، انگار اسبی سیاه با سم‌ضربه‌هایش هر روز به جداره‌ی قلبم می‌کوبد. من از مکانی بیگانه و غریب که نمی‌دانم کجاست به مکانی بیگانه‌تر و غریب‌تر هبوط کرده‌ام و اکنون آنقدر مرده‌ام که از فناناپذیری و جاودانگی خود وحشت می‌کنم و چشمانم از بس این دالان‌های تار و کدر مرده‌ها را سابیده و از بس بر روی سطح اشیاء لغزیده دیگر هیچ‌چیز را باور نمی‌کنم. گویی من در میان کورها و کرها و نابیناها به دنیا آمده‌ام و دیگر هیچ‌چیز خلاء وسیع میان این دو جهان را پر نمی‌کند.»
پرسه‌فونه در فضایی آکنده از گوشت و استخوان، فضایی آکنده از نفس‌های زهرآلود و سر و صدایی زجرآور حرکت می‌کرد، پیکرش تلوتلو می‌خورد طوری که انگار بر روی یک قطعه یخ ایستاده بود و فضای تهی اطرافش او را به سمت خود می‌کشید.
پرسه‌فونه احساس می‌کرد حشراتی سمج و بادکرده به چهره‌اش هجوم می‌برند، مارهایی نامرئی از بدنش بالا می‌روند و ساقه‌هایی زمخت و خشن به دور گلویش پیچیده می‌شوند. مأیوس و نومید بر روی زمین زانو می‌زند، دست‌هایش را تا زیر چانه‌اش بالا می‌آورد و مانند کسی که بنا بر عادتی دیرینه با خود حرف می‌زند زیر لب می‌گوید: «پس از آن مدتی بود دیگر چیزی را احساس نمی‌کردم. نقش هر رویدادی وارونه و معکوس درونم ثبت می‌شد و من هیچ‌چیز را نمی‌فهمیدم. هیچ‌چیز را بطور کامل درک نمی‌کردم ولی علیرغم همه‌چیز هنوز زنده بودم. زنده‌ای گیج و مرده‌ای مبهوت. روزها در خواب می‌غلتیدم و شب‌ها به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماندم. گاهی اوقات طوری می‌شد که احساس می‌کردم از ناامیدی، اندوه و یأس مفرط امید می‌گیرم و پس از آن همه‌ی کنجکاوی من تنها در جهت پیدا کردن پاسخ یک سوال منعطف شد، می‌خواستم بدانم من چرا زنده هستم؟ چرا زنده هستم؟»
پرسه‌فونه با پیکری از هم گسیخته برمی‌خیزد، نقاب جهان زیرین را به چهره می‌زند و از میان انبوه آدم‌ها به جهان مردگان باز می‌گردد.
mostafa robb
13/12/2009, 19:31
داستان «پرورش پروانه برای احمق‌ها»


روزهای گرم تابستان که می‌شد، دوچرخه‌ام را بر‌می‌داشتم و همین‌طور رکاب می‌زدم. توی آن کوچه‌های داغ که آفتاب کفشان را سرخ می‌کرد از شدت داغی، من و دوچرخه‌ام هر جا که دلمان هوس می‌کرد می‌رفتیم. آن روزهای گرم تابستان، من و دوچرخه‌ام با تمام خیابان‌ها دوست بودیم، تمامشان. دغدغه‌ای نداشتیم که امروز یک روز از زندگی عقب افتاده‌ایم. من و دوچرخه‌ام فکر می‌کردیم، اگر تند تند برویم، می‌توانیم از زندگی جلو بیافتیم؛ من و دوچرخه‌ام تند تند رکاب می‌ِزدیم و همیشه از زندگی فرسنگ‌ها جلو می‌افتادیم و آخرش زیر سایه‌ی درخت چناری پارک می‌کردیم و منتظر زندگی می‌شدیم که به ما برسد. بعد برای اینکه حوصله‌مان سر نرود، یک بستنی یخی می‌خریدیم و پوستش را می‌کندیم و شروع می‌کردیم به لیس زدن. بستنی یخی، با طعم شاه‌توت، با آن رنگ سرخش. شروع می‌کردیم تمام بدن سرد و سرخ‌رنگش را لیس زدن. تمام سرخوشی بستنی یخی می‌رفت توی پوست‌ ما. من و دوچرخه‌ام خیلی با هم دوست بودیم. با همدیگر و با خیابان‌ها و با آفتاب و با بستنی یخی و با...
یادم می‌آید، پدرم اصرار داشت که نباید وقتم را با دوچرخه‌سواری و پرسه زدن توی خیابان‌های داغ تلف کنم. مادرم می‌گفت در این هوای گرم گرمازده می‌شوم، خون‌دماغ می‌شوم،‌ وبا می‌گیرم و می‌میرم. بعد مادرم شروع می‌کرد به گریه کردن و پدرم شروع می‌کرد به داد و بیداد کردن و من همین‌طور داشتم فکر می‌کردم، چقدر بستی یخی سرد و خوشمزه است. قرار گذاشتند مرا بفرستند پی کاری، تا بتوانم از وقتم استفاده کنم؛ اما گمان می‌کنم تمام آن سال‌ها این وقتم بود که از من استفاده کرد. من از کارکردن خوشم نمی‌آمد؛ برای همین سرتقی می‌کردم جوری که صاحب کار از دستم کلافه می‌شد و سرآخر، باز هم من بودم و دوچرخه‌ام و مسابقه‌ی آسان و دوست‌داشتنی با خیابان‌های داغ ظهرهای خلوت تابستان.
اما اصل ماجرا، زمانی شروع شد که خاله‌ام آمد و مادرم سفارشم را به او کرد. خاله، زن پیری بود اما همیشه آن‌قدر دوست‌داشتنی بود و به چشمان کودکانه‌ام زیباترین چهره می‌آمد. حتا همین حالا هم زیباترین زنی است که شناخته‌ام. زیبایی لغتی است که آن احساس به خصوص را توصیف می‌کند. خاله، قرار شد مرا با خودش ببرد به خانه‌شان. خاله معمولا می‌گفت شیطانی می‌کنم و پروانه‌ها را می‌ترسانم. اما آن سال، اگر پسر خوبی باشم، می‌گذارد که در کارها به‌اش کمک کنم. عاشق پروانه‌های خاله بودم؛ اما او هیچ وقت نمی‌گذاشت زیاد بهشان نزدیک شوم. می‌گفت پروانه‌ها کم دل هستند و من شیطان. می‌گفت پروانه‌ها را می‌رنجانم. خاله وسواس عجیبی به پروانه‌های‌اش داشت. اما همیشه هر وقت می‌آمد خانه‌ی ما برای‌ام یک دانه پروانه می‌آورد. یک دانه پروانه توی یک شیشه‌ی مربا می‌آورد و می‌گفت شب بگذارم بالای سرم. همیشه، پروانه را توی شیشه‌ی مربا می‌آورد و من همیشه پروانه را شب می‌گذاشتم بالای سرم و تا صبح به‌اش نگاه می‌کردم؛ آن قدر به‌اش نگاه می‌کردم تا خوابم ببرد. پروانه شب‌ها نور آبی رنگی از خودش می‌داد. بعدها در کتاب علوم به ما گفتند که آن حشراتی که نور می‌دهند پروانه نیستند، کرم‌های شب تابند. اما من به معلم علوم‌مان اصرار کردم که پروانه‌ها هم نور می‌دهند. معلم علوم‌مان عصبانی شد و مرا از کلاس بیرون انداخت. از آن زمان به بعد من هیچ وقت سر هیچ موضوعی به هیچ‌کس اصرار نکردم. اما من مطمئن بودم که پروانه‌های خاله،‌ وقتی توی شیشه‌های مربا برای‌ام می‌آورد، وقتی شب می‌شد و مادرم در اتاق خواب را می‌بست، شروع می‌کردند به نور دادن. آن قدر نور آبی رنگ و براقشان را پخش می‌کردند توی اتاق تا من خوابم می‌برد. همیشه وقتی از خواب بلند می‌شدم، فقط یک شیشه‌ی خالی مربا باقی مانده بود و اثری از پروانه نبود. من غمگین و عصبانی می‌شدم. من خیلی پروانه‌ها را دوست داشتم.
آن سال تابستان، خاله قبول کرد که مرا به پروانه‌دانی‌اش ببرد تا در کارها کمکش باشم. آن تنها جایی بود که من حاضر بودم کل تابستان را در آن بگذرانم. خاله آمد و مرا برد. مادر و پدرم خیلی خوشحال بودند که به جای دوچرخه سواری یک کار بهتری می‌کنم؛ البته پدرم هیچ وقت خاله‌ام را زیاد جدی نمی‌گرفت؛ همین‌طور شغلش را. ولی به هر حال، به نظرش می‌رسید که کار خاله هر چه که باشد، بی‌فایده‌تر از دوچرخه سواری نیست.
خاله‌ام پروانه پرورش می‌داد. پدرم همیشه می‌گفت که آخر کدام احمقی حاضر است پروانه‌ بخرد. اما من همیشه با خودم فکر می‌کردم که اگر من به اندازه‌ی پدرم پول داشتم،‌ همه‌ی پول‌های‌ام را پروانه می‌خریدم. تخیلات بچگی بود، چون بعدها هیچ وقت این کار را نکردم. بعدها،‌ همه چیز بعد شد...
خانه‌ی خاله، حالت غریبی داشت که من عاشقش بودم. به نظرم خیلی بزرگ بود. اسباب و اثاثیه قدری شلخته بود. آن قدر که آدم وقتی می‌خواهد قنددان را بردارد،‌ احساس راحتی کند؛ آن قدر که آدم احساس نکند نظم سخت‌گیری همیشه دارد او را نگاه می‌کند. آن قدر که آدم راحت بتواند روی مبل بالا و پایین بپرد و احساس نکند همه چیز را به هم ریخته است. آن‌قدر که آدم بتواند با نمک‌دان روی میز نمک بریزد و فکر نکند این کار شیطانی است. همیشه آن‌قدر شلخته بود که دوست‌داشتنی باشد. هیچ وقت آن را آن‌قدر تمیز نمی‌کرد که وقتی با لباس‌های خاکی می‌خواستی رو مبل بنشینی به دلشوره بیفتی که کار بدی کرده‌ای. همیشه قدری تاریک بود. آن‌طوری نورانی نبود که فکر کنی یک مهمانی اشرافی است. خاله هیچ وقت مهمانی نمی‌داد. هیچ وقت چند تا مهمان با هم نداشت. خاله تنها زندگی می‌کرد، یعنی مثل مادرم، شوهر نداشت. بچه هم نداشت. اما خاله همیشه خیلی مهربان بود. عصبانی هم می‌شد؛ دعوا هم می‌کرد؛ اما هیچ وقت ترسناک نمی‌شد. هیچ وقت آن‌قدر ترسناک نمی‌شد که بخواهی پیش‌ش نباشی. خانه‌ی خاله، یک خانه‌ی سه طبقه بود. دو طبقه روی زمین و یک طبقه زیرزمین. یک حیاط پشتی بزرگ داشت که پروانه‌دانی‌اش آنجا بود. خاله طبقه‌ی دوم زندگی می‌کرد. طبقه‌ی اول،‌ مغازه‌اش بود. ویترن و پیشخوان و پروانه‌های‌اش. پشت ویترینش شیشه‌های مربایی بود که توی‌شان یک چیز آبکی آبی رنگ ریخته بود. رنگ آبی‌اش یک جوری براق بود. نور می‌داد. من عاشقش بودم. همان طبقه‌ی اول، پشت پیشخوان، حیاط بود که خاله توی‌اش پروانه پرورش می‌داد.
خاله سحرخیز نبود ولی همیشه قبل از من از خواب بلند شده بود و کتری‌اش رو اجاق قل قل می‌کرد. من هیچ‌وقت یادم نمی‌آید که صبح‌ها مشتری آمده باشد. حتا بعد از ظهرها هم مشتری نداشت. یادم نمی‌آید. من فقط یکی از مشتری‌ها را یادم می‌آید.
خاله صبح‌ها صبحانه می‌داد. کره و مربا. هیچ وقت به من نمی‌گفت که چرا زیاد کره برداشته‌ام. هیچ وقت به من نمی‌گفت که انگشتم را در شیشه‌ی مربا نکنم. همیشه می‌خندید. یادم نمی‌آید هیچ صبحی خاله را اخمو دیده بوده باشم. بعد از اینکه چایی‌ام را می‌خوردم،‌ خاله می‌رفت توی حیاط. من هم می‌رفتم دنبالش. خانه‌ی خاله عجیب بود. عجیب و دوست‌داشتنی. از حیاط که به بنای خانه نگاه می‌کردی، تمام در و دیوار پر شده بود از گل‌ها و گیاهان عجیب و پیچ خورده. سبز، زرد، نارنجی، بنفش، زرد فسفری! دور تمام پنجره‌های چوبی، پیچک‌ها پیچیده بودند. از حیاط که نگاه می‌کردی،‌ قیافه‌ی خانه خیلی مهربان بود. خانه قدیمی بود، اما هیچ کجای‌اش خراب و خرابه نشده بود. همه جای‌اش سرپا بود و سرزنده. خانه قدیمی بود ولی نمرده بود؛ پر بود از زندگی. همیشه فکر می‌کردم خانه‌ی خاله‌ام جادو دارد و من همیشه این را دوست داشتم. یک بار از او پرسیدم که آیا خانه‌اش جادویی است؛ او فقط با دلی باز خندید و مرا بوسید. خاله اندکی پشتش خم شده بود. اما هیچ صبحی ندیدم که موهای‌اش آشفته باشد. خاله می‌رفت توی باغچه‌ها و شروع می‌کرد آواز خواندن. من نمی‌فهمیدم چه شعری می‌خواند، به نظرم به زبان خودمان نبود، ولی هر چه بود خیلی دوست‌داشتنی بود. خاله آواز می‌خواند و به من می‌گفت وقتی آواز می‌خواند با آن آب‌پاش گنده، روی گل‌ها، روی سبزه‌ها آب بریزم. مدتی که می‌گذشت، ناگهان یک عالمه بوی عطر می‌پاشید توی هوا. آدم دلش می‌خواست، بوها را بغل کند. بعد خاله آوازش را عوض می‌کرد؛ آن وقت بود که پروانه‌ها می‌آمدند. پروانه‌ها هر کدامشان یک رنگی بودند. زرد، سفید، آبی، صورتی...؛ اما یادم نمی‌آید که هیچ پروانه‌ای رنگ و وارنگ بوده باشد. پروانه‌های خاله هر کدامشان فقط یک رنگ داشتند. خاله می‌گفت گل‌ها از پروانه‌ها رنگ می‌خرند و به جای‌اش بهشان بو می‌فروشند. من به پروانه‌ها نگاه می‌کردم و پروانه‌ها، عین دانه‌های برف که با ناز می‌رقصند و آرام پایین می‌آیند، آرام آرام و بی‌وسواس به هر کجا که دلشان می‌کشید، پر می‌کشیدند.
می‌دانید،‌ وقتی می‌خواهید به یک جایی بروید، خب کوتاه‌ترین مسیر، راه مستقیمی است که شما را به مقصد می‌رساند. این‌طوری همیشه در کمترین وقت ممکن به مقصد می‌رسید. اما پروانه‌ها هیچ وقت برای اینکه به جایی برسند،‌ روی یک مسیر مستقیم پرواز نمی‌کنند. پروانه‌ها عین احمق‌ها همین‌طور توی هوا تلو تلو می‌خورند. الان که فکر می‌کنم پروانه‌ها خیلی خنگ‌اند. همیشه وقتی پروانه‌ها را می‌بینم، خنده‌ام می‌گیرد از این همه خنگی. ابله وقتی می‌خواهد به جایی برود همه‌اش تلو تلو می‌خورد. حتا وقتی دارد از دستت فرار می‌کند هم مثل آدم تغییر مسیر و مانور نمی‌دهد.
من دنبال پروانه‌ها می‌کردم. قبل‌ها خاله می‌گفت آن‌ها از من می‌ترسند؛ اما من هیچ وقت احساس نکردم که پروانه‌ها از من ترسیده باشند. آن‌ها با من بازی می‌کردند، همان‌طور که من با آن‌ها بازی می‌کردم. هیچ وقت مستقیم از دستم فرار نمی‌کردند؛‌ هیچ وقت نمی‌شد که وقتی دنبال پروانه‌ای هستی و او تو را قال می‌گذارد،‌ برود و دیگر پیدا‌ی‌اش نشود؛ همیشه وقتی مدتی می‌گذشت، دوباره همان‌طور تلو تلو خوران و سرمست، برمی‌گشت؛ شاید حتا برای شوخی می‌آمد می‌نشست روی شانه‌ات؛ بعد تو دوباره شاد و خندان می‌پریدی و دنبالش می‌کردی. گاهی پروانه‌ها را می‌گرفتم؛ بعد نگاه‌شان می‌کردم؛ بعد ول‌شان می‌کردم. بعد دوباره دنبالشان می‌دویدم تا بگیرمشان. خاله بعدا به من گفت شخصی به او گفته است، بازی کردن برای پروانه‌ها خوب است. خاله گفت، به خاطر همین بوده که مرا آورده است؛ تا با پروانه‌ها بازی کنم. خاله می‌گفت، این‌طوری برای کسب و کارش بهتر است.
آن شخص، همیشه بعد از ظهرها می‌آمد. دم غروب. وقتی که آرام آرم، عابران خسته داشتند می‌رفتند خانه‌های‌شان. دوچرخه‌اش صدای مخصوصی داشت. همیشه وقتی می‌آمد زنگ دوچرخه‌اش را می‌زد. بعد خاله‌ام هیجان زده می‌شد؛ لپ‌های‌اش گل می‌انداخت می‌دوید سمت در مغازه. بعد آن شخص می‌آمد داخل:
«سلام خانم!»
«سلام آقا! حالتون خوبه!»
«به مرحمت علیامخدره!»
طرف همیشه یک جور لباس می‌پوشید. یک پالتوی بارانی سیاه‌رنگ بلند. یک دست سیاه. همه‌ی دکمه‌های بارانی را می‌بست و یقه‌ی بارانی را هم بالا می‌داد. تابستان یا زمستان، همین‌طوری می‌آمد. فقط دماغش از بارانی بیرون می‌ماند. دماغ بزرگ و هویجی شکلش که روی‌اش هم یک خال بامزه داشت. یک کلاه لبه‌دار مشکی روی سرش می‌گذاشت که نمی‌توانستی چشم‌های‌اش را ببینی. این‌طور بگویم، طرف که می‌آمد تو، تو فقط یک پالتوی سیاه می‌دیدی که یک دماغ دارد و یک کلاه لبه‌دار گذاشته روی سرش. خاله‌ام می‌گفت او همیشه همین‌طور بوده است. خاله‌ام می‌گفت این عادتش است. من هیچ وقت سر به سر آن‌شخص نمی‌گذاشتم. به نظر من همیشه خیلی جدی می‌آمد، اما نمی‌شد گفت که بداخلاق است. می‌گفت: «حضرت آقا احوالشون خوبه؟»
بعد خاله با ناراحتی از لپم نیشگونی می‌گرفت و می‌گفت: «بازم یادت رفت سلام کنی؟»
بعد من در حالی که پشت خاله قایم می‌شدم می‌گفتم: «سلام!»
صدای طرف صدای مردانه و خفه‌ای بود. شاید غمگین، شاید بی‌حال. در جوابم می‌گفت: «سلام؛ امروز حالتون چطوره عالیجناب؟»
و من که اندکی خنده‌ام گرفته بود،‌ می‌دویدم پشت پیشخوان. طرف شکلاتی به خاله‌ام می‌داد تا به من بدهد. شکلات‌های او، بهترین شکلات‌هایی بودند که در زندگی‌ام خورده‌ام. موضوع فقط مزه‌شان نبود، آدم وقتی آن‌ها را می‌خورد احساس شادی می‌کرد، جوری که هیچ‌‌ چیز دیگری نمی‌توانست آن احساس را به آدم بدهد. چیزی بود مثل لیس زدن بستنی یخی، با طعم شاه‌توت، توی بعد از ظهرهای گرم تابستان. شکلات‌ها همیشه مزه‌های عجیب و غریب می‌دادند. طعم‌شان نه میوه‌ای بود و نه کاکائویی. شکلات‌های او چیز معرکه‌ای بودند. موضوع فقط مزه‌شان نبود، احساس خوشبختی‌ای بود که می‌داند. بعد خاله که داشت هول هولکی می‌رفت سمت اجاق می‌پرسید: «چایی میل دارید آقا؟»
و شخص می‌گفت: «نه ممنون!»
اما خاله جواب طرف را نشنیده می‌گرفت. از آشپزخانه با سینی چای برمی‌گشت. توی سینی چای خاله، دو تا استکان کمر باریک بود و یک قوری گل منگلی. همیشه توی سکوت چای می‌خوردند. فقط به همدیگر نگاه می‌کردند. بعد که چای‌شان را می‌نوشیدند، سکوت طولانی می‌شد. من همیشه از پشت پیشخوان آن‌ها را می‌پاییدم. بعد شخص، زمزمه می‌کرد: «خوب، فکر کنم باید به کار برسیم.» خاله سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌داد و بلند می‌شد به طرف حیاط می‌رفت. پشت سر خاله،‌ شخص هم به راه می‌افتاد. دم پالتوی سیاه و یک‌دستش تا روی زمین کشیده می‌شد. خاله می‌رفت توی حیاط. شخص هم دنبالش. من هم دنبال هر دو. خاله پروانه‌ها را صدا می‌کرد. بعد پروانه‌ها،‌ خدا می‌داند از کجا، سر و کله‌شان پیدا می‌شد. همه‌شان می‌آمدند دور و بر خاله می‌نشستند روی گل‌ها. شخص به آرامی روی گل‌ها خم می‌شد و پروانه‌ها را نگاه می‌کرد. شاید هم با آن دماغ گنده‌ی هویجی‌اش، بوی‌شان می‌کرد. خاله می‌گفت: «این دفعه، پروانه‌ها خیلی سر و حال‌ترن. باید بیشتر بدید!»
«البته به نظر سر و حال‌تر می‌آن!»
نگاه طرف، به سمت من می‌چرخید. می‌دیدم که خاله‌ هم دارد به من نگاه می‌کند. خاله خنده کنان می‌گفت:
«کار آقا پسرمه! هر روز کلی باهاشون بازی می‌کنه!»
شخص با همان صدای آرامش جواب می‌داد:
«البته!»
شخص انگشتش را دراز می‌کرد و آرام پر پروانه‌ای را لمس می‌کرد. بعد می‌گفت:
«این یکی، هوم، رنگ بالش خیلی جالبه! کی این رنگی شده؟»
خاله می‌گفت:
«هدوسا رو می‌گی؟ آ ره، اون یکی از بهتریناست. فکر کنم دیروز بالاخره رنگ جدیدشو پیدا کرد!»
«به نظر ترکیبی از قرمز و خورشید می‌آد؟»
بعد خاله می‌زد زیر خنده و می‌گفت:
«نه آقا، اشتباه کردید. این دقیقا خورشید غروبه. هیچ ترکیبی بهش اضافه نشده!»
شخص بلند می‌شد؛ اندکی مکث می‌کرد و بعد می‌گفت:
«من شک دارم؛ این رنگ خیلی گویاست. مطمئنید که قرمز توی ترکیباتش نیست؟»
«نه ابدا قرمز نداره. نور غروب خالصه. سه ساله که هدوسا داره جمعش می‌کنه!»
شخص سرش رو با تحسین تکان می‌داد می‌گفت:
«آفرین. خیلی قابل توجهه! فکر کنم این یکی ارزش خرید رو داره!‍»
«بله آقا! حتما هم که ارزش خرید رو داره!»
بعد شخص می‌گفت:
«من اینو بر می‌دارم.»
آن وقت خاله به من اشاره می‌کرد و من می‌‌دویدم از زیر پیشخوان، یک شیشه‌ی مربای خالی می‌آوردم برای‌اش. بعد خاله آواز می‌خواند،‌ یا به هر حال کاری می‌کرد که به نظر من آواز خواندن می‌آمد. بعد پروانه‌اش بلند می‌شد و می‌رفت توی شیشه.
خاله می‌گفت:
«اینو نگاه کنید»
بعد شخص به طرف پروانه‌ای که کف دست خاله بود خم می‌شد.
«اسمش چیه؟»
«مارا!»
«سفید برفی؛ هوم؟»
«درسته؟ چهار تا زمستون می‌شه که رنگ جمع می‌کنه!»
«البته. اما دقت کنید خانوم، هنوز به قدر کفایت سفید نشده!»
«واقعا؟ ولی... نمی‌خواید یه بار دیگه بهش نگاه کنید آقا؟»
«چرا که نه!»
بعد شخص دوباره تاملی می‌کرد و آخرش می‌گفت:
«فکرنکنم این یکی رو بردارم. شاید زمستون بعدی!»
خاله‌ام شانه‌اش را بالا می‌انداخت. بعد پروانه را فوت می‌کرد و پروانه از کف دست خاله‌ام می‌پرید و می‌رفت بالا. همین‌وقت‌ بود که شخص دوباره دولا شده بود روی یکی دیگر از پروانه‌ها.
شخص همیشه چند ساعت وقت می‌گذاشت و آخرش سه یا چهار تا پروانه را بر می‌داشت. همه‌شان را می‌گذاشتیم توی شیشه‌ی مربا و شخص آن را توی خورجین دوچرخه‌اش می‌گذاشت. شخص می‌رفت و از توی خورجینش چند تا گلدان می‌آورد. شخص می‌گفت:
«خوب؛ هدوسا، خیلی خوب بود؛ اگه همون‌طور که می‌گید اصل نور غروب باشه، واقعا ارزش زیادی داره!»
«بله، البته. من فکر می‌کنم چهار تا گلدون بهای مناسبی باشه!»
شخص اندکی فکر می‌کرد و می‌گفت:
«خانوم، می‌دونم که نور غروب چیزیه که خیلی‌ها دنبالشن؛ ولی فکر نمی‌کنید چهار تا گلدون یه کمی...»
بعد حرفش را می‌خورد. خاله که ابروهای‌اش را بالا داده بود می‌پرسید:
«یه کمی چی؟»
بعد شخص سرش را تکان می‌داد و چهار تا گلدان را می‌گذاشت روی پیشخوان. توی هر گلدان فقط و فقط یک شاخه گل بود. گل‌هایی که هیچ جای دیگر نظیرشان را ندیدم. گل‌ها رنگ‌های مختلفی داشتند. زرد، قرمز، بنفش، زرد فسفری! اما موضوع رنگ گل‌ها نبود؛ موضوع شاید بوی گل‌ها بود که آدم دلش می خواست بغلش کند. بعد شخص، بازای هر کدام از پروانه‌ها، تعدادی گلدان به خاله می‌داد. وقتی کسب و کارشان تمام می‌شد، شخص کرنشی کوتاهی می‌کرد و می‌گفت:
«از ملاقات‌تون بی‌نهایت خوش‌وقت شدم خانوم»
بعد رو می‌کرد به طرف من و می‌گفت:
«و همین‌طور شما، عالیجناب کوچولو!»
خاله می‌گفت:
«خیلی کاری خوبی کردین آقا! باز هم به ما سر بزنید.»
بعد شخص سوار دوچرخه‌اش می‌شد و شروع می‌کرد به رکاب زدن. پیش از آنکه برود یک بار دیگر زنگ دوچرخه‌اش را صدا می‌داد و بعد، شخص از مغازه دور می‌شد.
یک شب، خاله روی صندلی راحتی‌اش لمیده بود و تاب می‌خورد و بافتنی می‌بافت و گیسوهای بلند سپیدش را عین برف که رو دامنه‌ی کوه می‌نشیند، افشانده بود روی شانه‌های‌اش، روی سینه‌های‌اش. داشت آوازی را زیر لب زمزمه می‌کرد. من داشتم به گل‌ها نگاه می‌کردم که توی گلدان بودند و آرام آرام تکان می‌خوردند؛ انگار با صدای خاله می‌رقصیدند. من پرسیدم:
«خاله چرا داری بافتنی می‌بافی؟»
«برای وقتی که هوا سرد می‌شه!»
«بافتنی‌ها رو چی کار می‌کنی؟»
«می‌فروشم به اونایی که یادشون رفته!»
من دوباره مشغول نگاه کردن گل‌ها شدم، حوصله‌ام سر رفت، دوباره پرسیدم:
«خاله چرا پروانه جمع می‌کنی؟»
«برای وقتی که ناامیدی می‌شه!»
«پروانه‌ها رو چی کار می‌کنی؟»
«می‌فروشم به شخص.»
«شخص با پروانه‌ها چی کار می‌کنه؟»
«از پروانه‌ها نور در می‌آره می‌ریزه تو شیشه مربا، بعد شیشه‌ها رو می‌فروشه.»
«به کی می‌فروشه؟»
«به اونایی که یادشون رفته!»
من مشغول نقاشی کشیدن شدم. می‌خواستم نقاشی گل‌ها را بکشم، اما گل‌ها هی تکان می‌خوردند و نقاشی‌ام هی خراب می‌شد. بعد پرسیدم:
«خاله این گلا چرا ایقد تکون تکون می‌خورن؟»
«اینا گلای معمولی نیستن، گلای دشتای شرقی‌ان!»
«دشتای شرقی؟»
«اوهوم.»
«اونجا کجاس؟»
«کسی نمی‌دونه.»
«پس شخص چطور می‌ره اونجا و این گلا رو برات می‌آره؟»
«کسی نمی‌دونه.»
«شخص کیه؟»
بعد خاله، قطره‌ای روی گونه‌اش غلتید و افتاد روی دامنش. همان‌طور که بافتنی می‌بافت، بدون اینکه به من نگاه کند گفت:
«کسی نمی‌دونه...»

Make a Free Website with Yola.