دختر پسرهای لنگرودی

 

داستان را خلاصه تعریف میکنم. حوالی ساعت هفت صبح روز چهارشنبه هم‌اتاقیم مرد. وقتی سراغش رفتم فهمیدم باید اتفاق بدی افتاده باشد. پوست قهوهایش کم‌رنگ شده بود و دست‌هایش را مثل همیشه روی سینهاش نگذاشته بود. تا وقتی که دکتر آمد فقط دو بار به چشمهایش نگاه کردم. انگار مرگ هم از پس چشم‌های سیاه و خیرهاش بر نیامده بود. پلکهایش را کاملاً بالا نگه داشته بود و با اصرار به سقف شیری‌رنگ اتاق کوچک‌مان نگاه میکرد. پرستار چاقی که به همراه دکتر به خانه‌مان آمده بود از چشمهای دوستم میترسید. دستش را روی رگ‌های گردن او گذاشت و بعد سریع با دست دیگرش پلکهای او را پایین آورد. دکتر یک آمپول کوچک سفید را که سوزن بلندی داشت از کیفش برداشت و داروی بی‌رنگی توی آن ریخت و سوزن را در قفسه‌ی سینهی دوستم فرو کرد. به لب‌های کلفتش که نگاه کردم مطمئن شدم که او مرده است. قبل از آن روز صبح هر وقت دردش میگرفت با صدای تیزش به زبان آفریقایی به‌قول خودش بدترین فحشهایی را که از سرزمین مادری‌اش به یاد داشت به زبان میآورد. اما آن روز همآن‌جا ماند و یک‌ذره هم لب­هایش را تکان نداد. دکتر چون مرگ او را مشکوک میدانست بدون آن‌که به من اطلاع دهد از پرستار خواست تا به پلیس زنگ بزند. به هر حال به‌سادگی توانسته بود از چهرهام و البته از لهجهی مسخرهام متوجه شود که اهل کشور آن‌ها نیستم. سعی میکرد جملههایش را تا جایی که میشود پیچیده بگوید تا من متوجهشان نشوم و تا آمدن پلیس آرام همآن‌جا روی صندلی کنار تخت بمانم.
تلفن پرستار که تمام شد دست دوستم را برای آخرین بار فشردم و آرام بدون جلب توجه پالتوی خاکستری محبوبم را پوشیدم و جعبه‌ی خالی سیگارم را از روی میز برداشتم و دوباره روی صندلی نشستم. اگر کمی دیرتر این کار را کرده بودم (یعنی اگر کمی دیرتر روی صندلی نشسته بودم ) دکتر حتماً واکنش ناشیانهای برای نگه‌داشتن من در آن اتاق نشان میداد و بیش از پیش تردیدش را نسبت به من آشکار میکرد. پرستار روی صندلی روبه‌رو نشست و دامنش را روی زانوهایش مرتب کرد. هیچ فضایی میان رانهای فربه‌اش آشکار نشد. آن‌جا روی صندلی نزدیک پنجره مثل پرستارهای تازه‌کار با اضطراب نشسته بود و چشم از خمیازه بر نمیداشت. آنقدر از جسد سیاه و بادکردهی دوست مهربانم میترسید که نمی‌توانست به آن نگاه نکند. چند لحظه یک‌بار ناخنهای دست راستش را میجوید و دست دیگرش را پایین میبرد و لبههای سفید دامن تقریباً بلندش را چروک میکرد. از روی صندلی که بلند شدم فهمیدم دکتر به‌خوبی امکان فرار ناگهانی من را درک کرده است. برای همین چندان دست‌پاچه عمل نکردم. پردهها را کنار زدم و پنجرده را باز کردم و آرام پریدم بیرون. درست در لحظهای که برای همیشه از اتاقمان جدا می‌شدم نگاه کوتاهی به آن‌ها انداختم. دکتر تنها به‌خاطر آن‌که چندان‌بی تفاوت جلوه نکند (و مطمئناً نه از روی شجاعت) از روی صندلی بلند شد، صداهای اعتراض‌آمیز خفیفی از گلویش بیرون آورد و با خام‌دستی تمام قدمهای کوتاهش را با عجلهای بی‌ثمر و مزورانه آراست و به سمت پنجره حرکت کرد. از آن‌جایی که تصمیم گرفته‌ام داستان را تا حد امکان کوتاه تعریف کنم چگونگی پروازم روی آن ساختمانهای کوتاه و یک‌شکل ضرورتی ندارد. تقریباً ده قدمی را توی پیاده‌رو دویده بودم که دوباره به پنجره اتاق‌مان نگاه کردم. دکتر کنار پنجره ایستاده بود و پرستار شاید از روی ترس کمی از او فاصله گرفته بود و به من خیره شده بود. دکتر با صدایی که به‌سختی از آن فاصله میشنیدم گفت: «کجا میروید آقا؟! کسی با شما کاری ندارد. نیازی به فرار نیست.» حتی در آن لحظه، یعنی زمانی که تنها نیم‌ساعت از مرگ عزیزترین دوستم گذشته بود لحن ساختگی توأم با ترس او من را به لبخند واداشت. به‌راحتی میشد از امواج لرزان صدای دورگهی او کلمات واقعیاش را تشخیص داد. «کجا می­روی مردک؟!‌ به هر حال پلیس تو را دستگیر خواهد کرد. فرار هیچ فایدهای ندارد.» سیگاری از جیبم بیرون آوردم، آن را گوشهی لبم گذاشتم و آخرین دکمهی پیراهنم را بستم و قدمهایم را آرام‌تر برداشتم. با خودم گفتم آنقدر به راه‌رفتن ادامه میدهم تا دوباره باران بگیرد و مجبور شوم در اولین کافهای که میبینم بنشینم و چیزی بخورم. بارها با هم‌اتاقی عزیزم همان راه را رفته بودیم. همیشه مثل دیوانهها فقط روی سنگ‌فرشهای زرد راه میرفت و حواسش را جمع میکرد تا هیچ‌وقت پایش را روی سنگفرشهای قرمز نگذارد. میگفت اگر در کشور او کسی پایش را روی گلهای قرمز وحشی بگذارد دیگر هرگز تا پایان عمر آرزوهایش برآورده نمی‌شود. او مدام این کار را ادامه میداد و تا جایی که من می­دانم هیچ‌وقت به این که شاید گلهای قرمز سرزمینش ارتباطی با سنگفرش‌های زرشکی این خیابان نداشته باشد فکر نمیکرد.
پیش از شروع باران در کافهای که لامپهای قرمزی به‌شکل چند فنجان بزرگ قهوه داشت نشستم و صبحانهی مفصلی سفارش دادم. وقتی در را باز کردم، زنی که تنها پیش‌خدمت آن‌جا بود از این‌که اولین مشتریاش مردی به بی‌قوارگی من باشد کمی دلخور شد. جلوتر که آمد موها، چشم‌ها و ابروهای سیاهم بیش‌تر او را ترساند. اگر همان موقع توی چشم­هایش نگاه نکرده بودم شاید میگفت که هنوز شروع به کار نکردهاند و من کمی زود به آن‌جا آمدهام. چند دقیقه بعد فنجان کوچک قهوه و ظرف پر از شیرینی را روی میز گذاشت و به‌سرعت، طوری که انگار بخواهد جلو هر درخواست یا سئوال احتمالی من را بگیرد از آن‌جا دور شد و دوباره خودش را با دستمالی که روی پیشخوان می‌کشید سرگرم کرد. تمام مدتی که صبحانهام را میخوردم به او نگاه میکردم. او هم هر چند لحظه یک بار (در آغاز کاملاً اتفاقی و کمی بعد از روی ترس) به من نگاه میکرد و لبخندهای مرطوب و به‌ظاهر دوستانهای از میان لبهای خوش رنگ و جوانش تحویلم میداد و دوباره سرش را پایین میانداخت. به هیچ وجه نمیتوانستم سن او را حدس بزنم. وقتی سرش پایین بود به نظر سی ساله میآمد اما حرکات سریع و بی ملاحظهی چشمهایش که بارها با نگاه من تلاقی میکرد او را دست کم پنج سالی جوانتر نشان میداد. چنگالم را در آخرین تکهی شیرینی که توی ظرف باقی مانده بود فرو بردم و آن را تا جلو چشمهایم بالا گرفتم. آخرین قطرههای فنجان قهوه را سر کشیدم و درست وقتی شروع به جویدن شیرینی کردم به سرم زد که سن او را از خودش بپرسم و امیدوارانه منتظر جوابش بمانم. صدایم را که شنید دستش برای یک لحظهی کوتاه روی دستمال بیحرکت ماند و بعد وقتی دوباره شروع به تکان‌دادن آن میکرد گفت: «بیست و هفت سال آقا.» بسیار سادهتر و زودتر از آن‌چه فکر میکردم جوابم را داده بود. سرم را بالا آوردم و کمی نگاهش کردم. او هم درست مثل آدمهایی که میدانند مورد توجه شخصی قرار گرفتهاند خود را عجولانه و بی‌دلیل روی صندلی بلندش که میان شیشههای نیمه خالی الکل بود تکان میداد و نگاه‌های کوتاهش را در فضای کوچک آن‌جا پراکنده میکرد. جیبهای پالتویم آنقدر پایین‌اند که حتی وقتی روی کوتاهترین صندلیها هم مینشینم میتوانم دست‌هایم را در آن‌ها جا دهم. حتی یک سکه کوچک هم در جیبهایم نبود. از روی صندلی بلند شدم، یقه پالتویم را بالا دادم، از آن زن تشکر کردم و به سمت در راه افتادم. زن باز هم درست مثل آدم‌هایی که وانمود میکنند حواس‌شان جمع نبوده است به من نگاه کرد و خیلی سریع از روی صندلی‌اش بلند شد. زنگی که بالای در آویزان کرده بودند صدای دلنشینی داشت. در را که میبستم نور قرمز فنجانهای خیالی صورتم را پوشانده بود. زن را از پشت شیشه دیدم که پیش‌بندش را باز میکرد و به‌سرعت به سمت من میدوید. سینه‌هایش در آن لباس آبی روشنی که پوشیده بود تکان میخوردند و ریتم یک‌نواختی به حرکات بدنش میدادند. باید اعتراف کنم که برای اولین بار در روز گذشته کمی قدمهایم را از روی ترس سریعتر برداشتم. بدون آن‌که به ماشینهای معدودی که در اطرافم بودند توجه کنم از خیابان گذشتم و خودم را در اولین کوچهی فرعیای که دیدم پنهان کردم. وقتی زن در شیشهای کافه را باز کرد چند قدمی از آن‌جا دور شده بودم. او کنار در ایستاد و شروع به دادزدن کرد. به‌سختی میتوانستم ناسزاهایی را که به من می‌گفت تشخیص دهم. وارد آن کوچهی فرعی که شدم دیگر صدایش را نشنیدم. دست‌هایم را توی جیبهایم بردم و سرم را پایین انداختم. دوباره باران گرفته بود. نمیدانم اگر دوستم با من بود در آن لحظه چه واکنشی نشان میداد. شاید اگر او همراه من بود هیچ‌وقت به آن‌جا نمیرفتیم. یادم هست که وقتی تازه به این‌جا آمده بودم با او ملاقات کوتاهی در یکی از پانسیونهای ارزان حومهی شهر داشتم. چندان به‌نظرم آدم جالبی نیامد. یک سیاه‌پوست تنومند و کم‌حرف که مدام دماغش را بالا میکشید و هیچ‌چیز جذابی نداشت. فقط چون یکی از دوست‌هایم با او آشنایی محدودی داشت چند کلمهای با هم حرف زده بودیم و بعد از آن‌جا رفتیم. چند روز بعد، کاملاً اتفاقی اتاقی را با او اجاره کردم. در آغاز اصلاً امیدوار نبودم که بیشتر از سه ماه آن‌جا کنار مردی که به‌ظاهر ده سالی از خودم بزرگ‌تر بود و به‌ندرت صدای از دهانش بیرون میآمد بمانم. او نیز به‌اندازه‌ی من پول در میآورد و مثل من جاهای کوچک را ترجیح میداد. پیش هم ماندیم و سعی کردیم همدیگر را دوست داشته باشیم. اوایل با او زیاد پیادهروی میکردم. یادم میآید چند باری زیر باران تند راه رفته بودیم. کم پیش میآمد که مشروب بخوریم اما هردفعه تا جایی که میشد مست میکردیم. او وقتی زیاد مشروب میخورد آدم خطرناکی میشد. همیشه داد و فریاد راه میانداخت و آخر سر با یک خنده یا گریه طولانی خوابش میبرد. چند باری هم توی خیابان راه افتاده بودیم و او سر من داد میزد و از این‌که به اندازهی او مست نکرده بودم شکایت میکرد. چند بار هم یقهام را گرفته بود و به زبان خودش توی صورتم فریاد زده بود. وقتی از او میخواستم حرف‌هایش را برایم ترجمه کند معمولاً خندهاش میگرفت، دست‌هایش را دور شانههایم میپیچاند و ساکت میشد. یک‌بار وقتی در یک کوچه تنگ تلوتلو میخوردیم برایم از کشورش حرف زده بود. از مادر و خواهرهایش گفته بود و برایم تعریف کرده بود که تا آخر عمرش این‌جا میماند، صبح تا شب کار میکند و پولهایش را یک‌جا نگه میدارد و آخر یک روز دست از کار میکشد و باقی عمرش را که فکر میکرد زیاد هم نباشد تلوزیون نگاه میکند‌. بعد وقتی از تنهایی خسته شد، زنی را استخدام میکند که برایش سیب‌زمینی سرخ‌شده درست کند و گاهی کنارش بنشیند و با هم برنامههای مورد علاقهی زن را نگاه کنند.
تقریباً به انتهای کوچه رسیده بودم که با خودم گفتم تا آخر شب بدون آن‌که حتی یک لحظه احساس خستگی کنم راه خواهم رفت. از تمام کوچهها و خیابانهای شهر خواهم گذشت و هیچ‌وقت به فکر ایستادن نمیافتم. این‌جا شهر کوچکی است، خیابانهای باریکش همیشه خیس و سرد بودهاند. سرم را پایین میاندازم و آن‌قدر راه میروم تا خوابم بگیرد. درست همان موقع با خودم گفتم که حالا حتماً هم‌اتاقی عزیزم را در آمبولانس سفید و تمیزی گذاشتهاند و به بیمارستانی که در نزدیکی خانهمان بود میبرند. فکر میکردم که شاید پارچهی سفید و یک‌دستی روی صورت سیاهش انداختهاند و دست‌هایش را روی سینهاش گذاشتهاند. آن پرستار تقریباً چاق کنار او در آمبولانس مینشیند و تا رسیدن به بیمارستان ناخن­هایش را میخورد. دوست من وقتی زنده بود زیاد میخوابید. من مجبور میشدم جایی برای خودم روی زمین پیدا کنم و یا خودم را به زور کنار او جا بدهم و از این‌که هر لحظه ممکن بود من را به پایین پرت کند عصبانی نشوم. او آخرهفتهها اغلب خسته بود. چون تمام هفته را مجبور بود راه برود. به خاطر شغلش مجبور بود صبح تا شب تمام شهر را پیاده بگذراند و خم به ابرویش نیاورد. بعضی وقت‌ها حتی نمیتوانستیم با هم حرف بزنیم. او خیلی زود خوابش میبرد و من چون کاری جز حرف زدن‌نداشتم روی تخت یا کنار آن دراز میکشیدم و به پنجره خیره میشدم.
تا ظهر بدون آن‌که سرم را بالا بگیرم راه رفتم. باران شدیدی میبارید و کسی بی‌دلیل در خیابان پرسه نمیزد. پیرمردی آن حوالی کنار نردههای تنها پارک شهر ایستاده بود. چترش را روی شانهاش تکیه داد و جعبهی سیگارش را از جیب کتش بیرون آورد. به او که نزدیک شدم بدون آن‌که خودم دقیقاً بدانم چه قصدی دارم دستم را جلو بردم و یکی از سیگارهای توی جعبه را برداشتم. او تعجب زیادی نکرد. هیچ کاری برای پس‌گرفتن سیگار انجام نداد و حتی صدایی هم از دهانش بیرون نیامد. تنها گره ابروهایش را باز کرد و چشمهایش را بالا گرفت. چشمهایش به سیاهی من بودند. کمی دورتر درست روبه‌روی ایستگاه، اتوبوسی ایستاد. زن بلندقدی با سگ کوچک و خاکستریاش که ژاکت قرمزی تنش بود از اتوبوس بیرون آمد، دماغش را با دستمال کاغذی گرفت و خودش را برای مقابله با سرما آماده کرد. پیرمرد آرام راه افتاد و جای زن را در اتوبوس گرفت. وقتی روی یکی از صندلیها مینشست سرش را به سمت من برگرداند، کمی اطراف را نگاه کرد و وقتی من را دید سرش را پایین انداخت. اتوبوس که رفت من یادم آمد که هیچ‌وقت در این شهر سوار اتوبوس نشدهام. همیشه آن آیینهی بزرگ و دایره شکلی که بالای سر راننده نگهبانی می‌دهد ناراحتم می‌کند. با وجود آن‌که هیچ‌وقت سوار این اتوبوسها نشدهام اما نشستن در ایستگاه‌ها میان آدمهایی که در آیندهی بسیار نزدیک به جای دیگری میروند را دوست دارم.
پیرمرد در اتوبوس نشسته بود و به سرعت از آن‌جا دور میشد. سیگاری را که از او گرفته بودم گوشهی لبم جا دادم و فکر کردم که حالا او خودش را در آیینهی بزرگ بالای سر راننده میان آدمهای دیگر میبیند. آیینهای که من همیشه فقط از روی صندلیهای توی ایستگاه‌ها دیده بودم و از آن متنفر بودم.
کتاب را در نوجوانی خریده بودم، در زمانی که بزرگترین آرزویم به یک بندباز زبردست و مشهور شدن در سیرک بزرگی بود که تمام دنیا را دور بزند بود. اکثر فصل‌های آن کتاب دربارهی تربیت میمونها بود. توضیحات دقیق کتاب را هنوز به یاد میآورم. بارها پیش آمد که از آن کتاب برای دوستم تعریف کردم. «میمونهای ساکن جنگلهای مرکزی هند مناسب‌‌ترین میمونها برای کار در سیرک‌اند. یک میمون دوساله را در زمانی کوتاه تر از شش ماه میشود به‌راحتی رام کرد. عمر میمونهای جنوب آسیا معمولاً به دوازده سال میرسد.» در یکی از فصلهای پایانی کتاب نوشته بود که محبوبترین قسمت برنامهی آن سیرکهای کوچک بخشی است که تعلیم‌دهنده آبینهی بزرگی را روبه‌روی میمون بی‌نوایی که ساعتی را به اجرای برنامه پرداخته است میگیرد و میمون عاجزانه به آیینه میکوبد و کمی بعد خود را در سبد حصیری اربابش پنهان میکند. این بخش به‌تنهایی هیجان خاصی را برای تماشاگران فراهم میکند. به‌طوری که در تمام روستاها مردم دقایقی را به تشویق تعلیم‌دهنده میگذرانند و هیچ‌وقت صورت وحشت‌زده‌ی میمون را که جیغ میکشد از یاد نمیبرند. در طول اجرای نمایش میمون فکر میکند که ظاهری شبیه آدم‌هایی دارد که تشویقش میکنند. فکر میکند که دست‌ها و پاهایش به‌زیبایی آن‌هاست. دایره‌ی زنگی را در دست می‌گیرد و به پاهایش می‌کوبد و از آن صدا در می‌آورد. هر روز ده‌ها بار از حلقه‌ی آتشی که برایش فراهم کرده‌اند میپرد و روی توپهای بادی میایستد. پیالهی مسی کوچکی را توی دست‌هایش میگیرد و دور دایرهای که آدمها ساخته‌اند میچرخد. درست در لحظهای که تشویقها به اوج خود رسیدهاند و او بیش از هر زمان دیگری خود را به آدمهای اطرافش نزدیک میبیند ارباب آیینهی جادویی را روبه‌روی چشمهای برآمدهاش قرار میدهد و بعد همه چیز فرو میریزد.
این شهر پر از آیینه است. خیابانها، راهروها، دستشوییهای عمومی و حتی اتاقکهای تعویض لباس کارخانهها. تنها جایی که میتوانستم چهرهام را فراموش کنم اتاق کوچکی بود که تقریباً دوازده ساعت از روز را در آن میگذراندم. دیگر به‌سختی میشد اتوبوس را دید. سرم را پایین انداختم و دوباره شروع به راه‌رفتن کردم. فکر کردم که حتماً آن موقع هم‌اتاقی عزیزم را به بیمارستان رساندهاند و چند پزشک تازه‌کار و بی‌حوصله بالای سر او میچرخند و درس‌های تازهای میآموزند. کالبد او کلاس درس مناسبی میتواند برای آن‌ها باشد. او تمام عمرش را راه رفته بود. روزی چهارده ساعت بدون آن‌که در ساعات انجام وظیفهاش احساس خستگی کند.
حوالی بعد از ظهر، بارانی که دو ساعتی میشد بند آمده بود با سرعت بیش‌تری دوباره شروع به باریدن کرد. دانههای تیزش صورتم را میسوزاند. زیر هر سقف کوتاهی که میدیدم میایستادم و چون راه‌نرفتن باعث میشد چیزهایی را که از صبح برایم اتفاق افتاده بود به یاد بیاورم دوباره راه میافتادم و سنگفرشهای قرمز زیر پایم را لگد میکردم. تقریباً از ابتدای آن خیابان پیرزنی که کیف چرمی بزرگی هم‌‌راه داشت و شال بلندی روی سرش پیچانده بود نگاهم را به خود جلب کرده بود. با آن پاهای پیرش سریع تر از من راه میرفت. کفشهایش را روی زمین میکشید و برای برداشتن هر قدم تمام بدنش را تکان میداد. باران حوصلهام را سر برده بود. به او که نزدیک شدم دستم را میان شال بلندش بردم و آن را از دور صورت و گردنش باز کردم. نزدیک بود خفهاش کنم. انتهای شال دور دهانش پیچیده شده بود و من بدون آن‌که کوچک‌ترین ملایمتی نشان دهم آن را با تمام توانم میکشیدم. فکر می‌کنم او را به زمین انداختم چون برای چند لحظه صدای قدمهای تهوع آورش را پشت سرم نشنیدم. شال را دور سرم پیچاندم و دوباره شروع به راه‌رفتن کردم. آدم‌های معدود خیابان فقط نگاهم میکردند. به‌شان که نزدیک میشدم سرشان را پایین میانداختند یا آن‌هایی که بیش‌تر از من میترسیدند راه‌شان را کج میکردند و احتمال هر خطری را از خودشان دور نگه میداشتند. سرم را برگرداندم و دیدم پیرزن به‌سرعت به طرف من میآید. وقتی به من رسید روی شانههایم پرید و دست‌هایش را توی شال فرو کرد. همان لحظه بود که گوشم را گاز گرفت. درد شدیدی که احساس میکردم باعث شد او را روی زمین پرت کنم. دیگر به یاد نمیآورم که از روی زمین بلند شده باشد. همان‌جا دراز کشیده بود و به من ناسزا میگفت. به‌خوبی یادم هست که هیچ‌کس به کمکش نیامد. آرام از آن‌جا دور شدم و وقتی دیگر صدایش را نشنیدم تصمیم گرفتم فراموشش کنم. زخم روی گوشم چندان جدی نبود. نیم‌اعت بعد خونش بند آمد. شال را که روی آن پیچاندم. دردی حس نکردم. تنها چیزی که کمی ناراحتم میکرد بوی بد شال بود. وقتی آن را تا روی بینیام بالا میآوردم یاد لحظهای میافتادم که شال دور دهان پیرزن پیچیده شده بود و من آن را میکشیدم.
کمی بعد هوا تاریک و سرد تر شد. زیر یکی از چراغهای کنار خیابان میدیدم که قطرههای باران آرام آرام به دانههای ریز برف تبدیل میشوند. تن بزرگ هم‌اتاقیام را روی تخت بلند و سفیدی فرض کردم که دانشجوها به دورش می‌پیچند. شاید از آن‌جایی که کسی سراغ جسد او نمیآید آن را به دانشگاه پزشکی هدیه دهند. دوباره در خیابانی که خلوت‌تر از گذشته شده بود راه میرفتم و به میمونی که در سبد تعلیم‌دهندهاش پنهان شده بود فکر میکردم. در آن کتاب نوشته بود که میمون تا فردا صبح یعنی درست تا وقتی که دوباره برای اجرای نمایش او را به کار بگیرند در سبد میماند، تا فردا صبح جیغ میکشد و وقتی دوباره قفل سبد را باز میکنند بدنهای زیبای آدم‌های اطرافش همه چیز را از یاد او می­برد. در سبد را با سرش هل میدهد و میپرد بیرون. آدم‌ها برایش دست میزنند و به قیافهی بامزهاش میخندند. او لحظهای به آن‌ها نگاه میکند و وقتی تعلیم‌دهنده دستور میدهد، دایره زنگی را بر میدارد و روی شانههای او میرقصد.
mostafa robb
13/12/2009, 20:41
اصول


نیم ساعت است نشسته‌ام روی این راحتی. ساعت روی دیوار روبه‌رویم دو و نیم را نشان می‌دهد. روی دیوار روبه‌رو چیز دیگری غیر از همان ساعت نیست و مجبورم نگاهش کنم. به همین دلیل است که می‌گویم مجبورم نگاهش کنم. چون چیز دیگری روی دیوار روبه‌رو نیست. اگر چیز دیگری روی دیوار روبه‌رو آویزان بود حتماً آن چیز دیگر را نگاه می‌کردم.‌ منتظر آزاد نشسته‌ام تا بیاید دنبالم. قرارمان همین بود. دلم می‌خواهد بلند شوم و خودم را به آن ساعت برسانم و دخلش را بیاورم. این ساعت عوضی کفرم را درآورده است. ثانیه‌شمار قناس مرتب خودش را می‌لرزاند، نُچ می‌کند و باز می‌لرزد. می‌دانم دارد مرا ریشخند می‌کند. کاش می‌توانستم بلند شوم و حداقل آن ثانیه‌شمار عوضی را از جایش بکنم و بیاندازمش توی سطل آشغال. اما چه کنم که هنوز نه چای بعدازظهر را خورده‌ام و نه چرتی زده‌ام. آزاد هم که هر لحظه ممکن است پیدایش شود. لحظه! باز هم این ثانیه‌شمار لعنتی خودش را به رخ کشید. اگر آزاد قرار نگذاشته بود بعد از ناهار می‌خوابیدم. آن‌وقت دیگر نه ریخت این جنبنده‌ی قناس را می‌دیدم نه صدای نُچ‌هایش را می‌شنیدم. اگر آزاد بیاید و ببیند نشسته‌ام و هنوز آماده نیستم حسابی لجش می‌گیرد و می‌گوید«چرا آماده نشدی!؟ همین حالا هم دیر شده!» آن‌وقت بهش خواهم گفت من مقصر نیستم که دیر شده. آن قناس نُچ‌نُچ‌کن گناهکار است. اگر توانستی خفه‌اش کنی لطف بزرگی هم به من کرده‌ای. بعدش هم بگذار دیر شود. این‌طوری خیلی بهتر است که دیر برسیم. اگر دیر برسیم حداقل تو این یک مورد زمان به من لطف داشته است. چون تأخیرمان سبب می‌شود دیگر خودم را نفی نکنم. فکرش را هم که می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد. اسم خودم را گذاشته‌ام معلم. می‌روم سر کلاس و چیزهایی می‌گویم که تصورش هم خنده‌دار است. آن بچه‌های طفلکی هم باید نود دقیقه بی‌صدا بنشینند و به حرف‌هایم گوش دهند. نه تنها گوش دهند که باید بنویسند. این «باید» هم خودش موضوع را خنده‌دارتر می‌کند. نه آن‌ها می‌دانند چرا باید گوش دهند و نه من و نه هیچ‌کس دیگر. ولی باید گوش دهند. انگار کلمه ریگ بیابان است که من آن‌طور خرجش می‌کنم. همین هفته‌ی پیش بود به آن طفلک‌های ساده از «میدان و حرکت» می‌گفتم. این که الکترون در خلاف جهت میدان حرکت می‌کند. تازه می‌گفتم این موضوع برو برگرد هم ندارد. همان لحظه، این لحظه دست از سرم برنمی‌دارد، نزدیک بود وجدانم کار خودش را بکند و اعتراف کنم من یک دروغگو هستم. خوب است دانشمندان محترم توی کتاب‌هاشان این را اعتراف کرده‌اند که دیده‌اند ذره‌ی یک الکترون ولتی از سد دو الکترون ولتی گذشته است. حالا چرا من باید بگویم الکترون‌ها در کدام سو حرکت می‌کنند؟ خوب است خودتان هم می‌دانید این تنها یک احتمال است. حالا گیرم احتمالی که غالباً دیده می‌شود. اما محتمل است. یک تجربه‌ی محتمل! بگذریم از این که همه‌اش یک تعریف و قرارداد و نسبی است. پس چه بایدی وجود دارد که من این تجربه‌ی یکی دیگر را بردارم و به خورد دیگری بدهم؟ چرا باید به تجربه اعتماد کنم؟ خوب است هر روز می‌بینیم همین تجربه توی بیمارستان جان چند نفر را می‌گیرد. خنده‌دارتر این است که خودم به حرف‌هایی که به بچه‌ها می‌زنم اعتقادی ندارم. آن وقت اسم خودم را گذاشته‌ام معلم. تازه چند وقت دیگر باید مجبورشان بکنم همین حرف‌ها را بی کم و کاست تحویل‌ام بدهند تا نشان افتخار بر سینه‌شان بچسبانم. افتخار به یک عدد! شاگردها را می‌گویم. چند وقت دیگر مجبورند آن‌چه را خودم به‌شان اعتقاد ندارم توی برگه‌های سفید بنویسند تا من بر پیشانی آن کاغذ بیچاره نشان افتخار بنشانم. خنده‌دار است، مجبورند.
خداوندا! ممنون. یک جنبنده‌ی دیگر. مورچه‌ای نمی‌دانم چه را به دهان گرفته دارد به پایم نزدیک می‌شود. وقتی به انگشت شستم نزدیک می‌شود سعی می‌کند مسیرش را عوض کند. نه صدایش را می‌شنوم و نه مرا می‌ترساند. ترس از این که وقت می‌گذرد و من هنوز نمی‌دانم چرا این‌جا هستم. منظورم آن ترسی است که ثانیه‌شمار به جانم می‌اندازد. آن جنبنده‌ی پرسروصدا بازویش را می‌کوبد توی سرم و می‌گوید زمان دارد می‌گذرد. همان‌طور که تا امروز گذشته. و من توی دهه‌ی سوم زندگی هنوز نمی‌دانم چرا این‌جا هستم. برخلاف این مورچه که خوب می‌داند این جا چه می‌خواهد. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم این مورچه هم مرا می‌ترساند. آخر دارد به من یادآوری می‌کند که وظیفه‌اش را می‌داند. در حالی که من این‌جا نشسته‌ام و نمی‌دانم وظیفه‌ام چیست. وظیفه‌ام این است که به شاگردهام دروغ تحویل بدهم؟ نکند این مورچه هم برای ریشخندکردن من آمده باشد؟ اگر این‌طور باشد همین الان می‌توانم پایم را بلند کنم و زیر پا لهش کنم. بدون این که نیاز باشد به خودم زحمت زیادی برای جابه‌جا شدن بدهم. من موجود قدرتمندی هستم! می‌توانم این جنبنده‌ی ریشخندکننده را از بین ببرم. ولی در آن صورت بعد باید یکی پیدا شود و مرا از بین ببرد. آخر در آن صورت من هم خودم را ریشخند کرده‌ام. چون اگر مورچه را بکشم به خودم یادآوری کرده‌ام چه موجود ضعیفی هستم. موجودی که تاب دیدن یک جنبنده‌ی وظیفه‌شناس را هم ندارد. و باز آن وقت یکی دیگر باید یقه‌ی قاتل مرا بگیرد. فکرش را بکنید چه شیر تو شیری می‌شود. پس بهتر است از کشتن این مورچه‌ی وظیفه‌شناس صرف نظر کنم.
زنگ می‌زنند. گمانم آزاد است. دیگر باید به خودم تکانی بدهم. فقط باید مراقب باشم. مورچه خودش را به بالای شست پایم رسانده. نفهمیدم کی بالا آمد. چه جنبنده‌ی کم‌وزنی! آزاد با عجله بالا آمد. وقتی مرا با پاجامه می‌بیند اخم‌هایش را تو هم می‌کند «من با تو دو و نیم قرار داشتم! چرا آماده نیستی؟» می‌خواهم بگویم پس چرا یک ربع کردی؟ آهسته قدم برمی‌دارم و می‌روم طرف اتاق خواب. آزاد رو پایش بند نیست. می‌گوید «بجنب! چرا اون‌طوری راه می‌ری؟» با انگشت به روی پایم اشاره می‌کنم. یعنی اگر بجنبم این جنبنده‌ی کوچک از روی پایم خواهد افتاد و چه‌بسا آن ذره‌ی توی دهانش را گم کند. آزاد به هم نزدیک می‌شود. مورچه را که می‌بیند می‌خواهد وزن مورچه را از پایم بکاهد. مانعش می‌شوم. آخر اصل «آهیما» یا «عدم آزار به موجودات زنده» از مبانی اخلاقی دو فرقه‌ی «شوتامبارا» و «دیگامبارا» است. و این دیگر یک اصل است نه یک حکم محتمل. مورچه را آرام از روی پایم بر‌می‌دارم و می‌گذارم زمین. سعی می‌کنم توی لباس پوشیدن عجله کنم. با این که میلی به شتاب ندارم.
توی ماشین نشسته‌ایم. آزاد تند می‌راند. نمی‌دانم این همه عجله برای چیست. پشت چراغ قرمزها با انگشت روی فرمان رنگ می‌گیرد. این نشانه‌ی این است که مضطرب و عصبی است. برای چه جوش می‌زند معلوم نیست. راه که می‌افتیم باز تند می‌راند. شاید فکر می‌کند می‌تواند از آن ثانیه‌شمار قناس پیش افتد. یا شاید فکر می‌کند چون ساعت مچی پشت دستش ثانیه‌شمار ندارد می‌تواند پشت سر بگذاردش. می‌خواهم بهش بگویم او کار خود را می‌کند. چه ببینیمش چه نبینیم. منظورم ثانیه‌شمار است. نمی‌داند من از این‌که باز توی کلاس زمان را بکشم ناراحتم. چون به‌هرحال وقتی آن‌چه را که بهش معتقد نیستم می‌گویم وقت بچه‌ها را کشته‌ام. حرف‌زدن هم که وقت می‌برد. هرچند موقع حرف‌زدن سر جایم ایستاده باشم ولی من به‌طور نسبی متحرکم. خُب حرکت هم که زمان می‌زاید. و این گناه بزرگی است که یکی دیگر زمان بزاید و من همان لحظه بکشمش. همین چند روز پیش بود که از حرکت می‌گفتم. این که اگر یک ناظر کنار قطار بایستد نسبت به زمین ثابت است و نسبت به قطار متحرک. اگر هم مکان‌اش را عوض کند بالعکس. یکی از شاگردها پرسید: «منظورتان از مکان چیست؟» من تخته پاک‌کن ابری را برداشتم و بین دو دستم فشردم. وقتی تخته پاک‌کن را رها کردم تا به حالت اولش برگردد گفتم «الان مکان خلق شد. دیدی؟ مکان یعنی این.» شاگرد بهم نگاه کرد. نگاه کردن عاقل اندر سفیه. من تازه فهمیدم جواب ابلهانه‌ای داده‌ام. نزدیک بود خنده‌ام بگیرد. حالا ببینید که این آزاد بی‌خبر از همه جا از من می‌خواهد بروم سر کلاس‌هایش. آدمی که از حرف خودش هم خنده‌اش می‌گیرد. چند وقتی است آزاد یک آموزشگاه باز کرده. ازم خواسته بروم آنجا درس بدهم. امروز روز اولی است که قرار شده آزاد مرا ببرد آموزشگاهش.
می‌روم سر کلاس. بچه‌ها برایم بلند می‌شوند. احترام به هم‌نوع. این بچه‌ها اصول را خوب می‌دانند. پای تخته می‌نویسم: «سرعت یعنی حرکت در زمان.»
mostafa robb
13/12/2009, 20:42
داستان: ‌‌قهوه‌ یا چای؟


دو تا فنجان‌ را که‌ گذاشتم‌ توی‌ سینی‌ تا پرشان‌ کنم‌ از چای، تازه‌ فهمیده‌ بودم‌ تو این‌جایی. یاد تمام‌ آن‌ روزهایی‌ افتادم‌ که‌ توی‌ همین‌ آپارتمان‌ نقلی، یا همان‌‌طور که‌ تو می‌گفتی‌ قوطی‌ کبریت، با هم‌ چای‌ می‌خوردیم. توی‌ خاطره‌ها هم‌ حتماً چای‌ بهانه‌ است‌ تا یاد گذشته‌‌ترها بیفتیم. تا یادم‌ بیاید چه‌ طور می‌شد که‌ با هم‌ چای‌ می‌خوردیم. حالا اگر از تو بپرسم‌ هیچ‌ کدام‌ از آن‌ چای‌ها را به‌ یاد داری؟ می‌دانم‌ باز هم‌ می‌گویی: «این‌ چاییه‌ یا ...» هیچ‌‌وقت‌ نمی‌دانستم‌ نگاهت‌ بعد از گفتن‌ این‌ جمله‌ از سر چشم‌‌غره‌ است‌ یا عشوه.
نه‌ حق‌ با تو بود من‌ بی‌انصافم‌ و گرنه‌ چه‌‌طور می‌توانم‌ فکر کنم‌ که‌ تو «کل‌‌کل»های‌ آن‌ شب‌ را از یاد برده‌ باشی. شب‌ بعد از همان‌ شبی‌ که‌ صدای‌ خنده‌هایتان‌ - خنده‌های‌ تو و آن‌ مردک‌ که‌ تو را رسانده‌ بود خانه‌ - زودتر از تو از پله‌ها بالا آمده‌ بود. درک‌ نمی‌کردی. تقصیر من‌ نبود. هر غلطی‌ که‌ می‌کردی‌ اشکالی‌ نداشت، اما نمی‌فهمیدی‌.
هیچ‌ وقت‌ تا شب‌ بعد طاقت‌ نمی‌آوردم. از یادم‌ نمی‌رفت. اما مجبور بودم‌ نادیده‌ بگیرم. می‌دیدم‌ ساکت‌ همان‌جا نشسته‌ای‌ ناخنت‌ را سوهان‌ می‌کشی. با آن‌ سوهان‌ کوچک‌ روی‌ اعصابم‌ راه‌ می‌رفتی. چنان‌ با حوصله‌ این‌ کار را می‌کردی‌ تا تسلیم‌ شوم‌ و بگویم: «چی؟ آره‌ چایی‌ می‌خورم.» و بشنوم: «فکر بدی‌ نیست، بریز بیار بخوریم.» با عشوه‌ای‌ که‌ از سر بی‌حوصلگی‌ بود آرام‌ نگاهت‌ را از سوهان‌ و ناخن‌ می‌گرفتی‌ و می‌سپردی‌ - به‌ من‌ نه‌ - می‌سپردی‌ به‌ گل‌های‌‌ قالی.
مرا بخشیده‌ بودی‌ و بزرگوارانه‌ قبول‌ کرده‌ بودی‌ که‌ با هم‌ چای‌ بخوریم. حق‌ با تو بود. نباید زودتر از زمانی‌ که‌ از پله‌ها بالا بیایی‌ در را باز می‌کردم‌ تا صدای‌ خنده‌های‌ تو را بشنوم. جوری‌ می‌گفتی‌ خنده‌های‌ «مرا» که‌ انگار با خنده‌های‌ تو مشکل‌ داشتم. حتا خنده‌های‌ آن‌ مردک‌ هم‌ اگر به‌ تنهایی‌ به‌ گوشم‌ می‌رسید آن‌ قدر اذیتم‌ نمی‌کردم. وقتی‌ آتش‌ گرفتم‌ که‌ خنده‌های‌تان‌ روی‌ هم‌ افتاده‌ بود و تو این‌ را نمی‌فهمیدی. سعی‌ می‌کردم‌ این‌ طور تصور کنم. چون‌ اگر غیر از این‌ فکر می‌کردم، اگر قبول‌ می‌کردم‌ که‌ می‌فهمی‌ باید در را می‌بستم. می‌رفتم‌ بیرون‌ بعد در را می‌بستم‌ تا تو را با قوطی‌ کبریت‌ تنها بگذارم.
آن‌ شب‌ پس‌ از آن‌که‌ چای‌ ریختم‌ و گفتم‌ و گفتم‌ و گفتم، و هیچ‌ چیز نشنیدم. قهوه‌ نخوردیم‌ و به‌ رختخواب‌ رفتیم. یادت‌ می‌آید؟ ماجرای‌ قهوه‌ را می‌گویم. اولین‌ بار که‌ می‌خواستم‌ دعوتت‌ کنم. به‌ خانه‌مان، گفتم‌ فردا عصر بیا این‌جا، کسی‌ نیست. گفتی‌ که‌ چی؟ گفتم‌ با هم‌ یک‌ قهوه‌ بخوریم. گفتی‌ هنوز نمی‌دانی‌ یک‌ خانم‌ محترم‌ را با این‌ وقاحت‌ به‌ قهوه‌ دعوت‌ نمی‌کنند؟ گفتی‌ که‌ دعوت‌ به‌ قهوه‌ یعنی‌ دعوت‌ به‌ رختخواب. به‌ تو نگفتم‌ به‌ خودم‌ گفتم‌ یعنی‌ همه‌ی‌ این‌ آدم‌ها که‌ با هم‌ قهوه‌ می‌خورد به‌ رختخواب‌ می‌روند؟ پس‌ بگو چرا همه‌ تلخی‌ قهوه‌ را دوست‌ دارند. فردایش‌ آمدی‌ و ما با هم‌ قهوه‌ نخوردیم. تمام‌ شب‌هایی‌ که‌ در سال‌های‌ زندگی‌ مشترک‌مان‌ با هم‌ به‌ رختخواب‌ رفتیم‌ هم‌ قهوه‌ای‌ در کار نبود.
کجایی؟ نمی‌دانی‌ کجا بودم. صدایم‌ کردی‌ فهمیدم‌ کجا هستم. سینی‌ چای‌ را می‌گذارم‌ جلویت. چای‌ ریخته‌ است‌ توی‌ سینی. تا تو ته‌ خیس‌ فنجان‌ را با دستمال‌ خشک‌ کنی‌ من‌ هم‌ خاطراتم‌ را با تو و فنجان‌ مرور می‌کنم. حتا دستمال‌ توی‌ دستت‌ هم‌ مانع‌ نشده‌ که‌ انگشت‌ کوچکت‌ از انگشتان‌ دیگر فاصله‌ گیرد وقتی‌ با انگشتان‌ اشاره‌ و شصت‌ با عشوه‌ فنجان‌ دست‌ می‌گیری.
می‌گویی‌ نمی‌دانم‌ تو چرا هنوز هم‌ توی‌ این‌ قوطی‌ کبریت‌ زندگی‌ می‌کنی؟ بعد با کنجکاوی‌ به‌ در و دیوار نگاه‌ می‌کنی. انگار که‌ هیچ‌ وقت‌ این‌جا را ندیده‌ای. تمام‌ مدتی‌ که‌ این‌جا هستی‌ درباره‌ی‌ چیزهای‌ بی‌اهمیت‌ می‌پرسی‌ و من‌ مجبورم‌ جواب‌های‌ بی‌اهمیت‌ بدهم. منتظرم‌ بپرسی. نمی‌دانم‌ منتظرم‌ چی‌ بپرسی‌ و نمی‌دانم‌ چه‌ جوابی‌ می‌دهم. اما منتظرم. نمی‌پرسی. چای‌ را نمی‌نوشی، ته‌ فنجان‌ را نگاه‌ می‌کنی، و بعد می‌گویی‌ وقت‌ رفتن‌ است. می‌روی. به‌ همین‌ سادگی.
برمی‌گردم‌ میز را تمیز کنم‌ فنجان‌ها را می‌گذارم‌ توی‌ سینی. تنها چیزی‌ که‌ از تو توی‌ این‌ قوطی‌ کبریت‌ مانده‌ رنگ‌ لبت‌ روی‌ لبه‌ی‌ فنجان‌ است. می‌روم‌ آشپزخانه‌ تا یک‌ فنجان‌ قهوه‌ برای‌ خودم‌ آماده‌ کنم.
mostafa robb
13/12/2009, 20:43
داستان: استخوان جنگی

 

ابولَهَب‌ها چاق شده‌اند. دارم می‌میرم!
چشم‌هایی معلق بین آسفالت و نرده‌های ایستگاه مترو نگاهم می‌کنند. مغز ناصر و دل لی‌لی هم هست! افتاده‌اند زیر کوتی از خاک. خون، سرخ نیست، به رنگ خاک است. با خاک است. خاک است. انگار خاک هم دیگر خاک نیست، رقیق شده، با هوا تنفس‌اش می‌کنم.
فکر نمی‌کردم روزی بیاید که به خرافه‌ها اعتقاد پیدا کنم. مادرم می‌گفت، باید از چشم‌زخم حسود حیوانی را قربانی کنم. همیشه به نصیحت‌هایش خنده‌ام می‌گرفت. او هم مثل همیشه از خنده‌های من سکوت می‌کرد و سرش را تکان می‌داد.
شب، وهم آور است!
شبی که لیلی را عروس می‌کردم، برادرم عماد، گوسفندی را جلو پای‌مان سر برید. عمه خدیجه او را هل داد توی خون تا برای رفع بلا از آن بگذرد. لیلی ترسید. شبِ زفاف‌ تا صبح نماز خواندیم. من امام بودم و او به من اقتدا. از پایین لباسش که خونی شد واهمه کرده بود. گفت: چشمانم را که می‌بندم گوسفند زبان‌بسته نگاهم می‌کند.
جنگ که شد ترسش ریخت.
تا پیش از این‌که مرا از خواب بیدار بکند از سکوت شب‌ها لذت می‌بردم؛ و البته نیمه‌های شب که از منبرنشین‌ها شنیده بودم، برای مؤمن ثواب زیاد دارد نیمه‌شب‌ها از خواب برخیزد حتا اگر برای کشیدن چند پک قلیان، یا خوردن دو-سه هورت چای داغ باشد چون نفس قدسی خداوند بیشتر در نیمه‌‌شب‌هاست که به حرکت درآمده و توبه‌ی گناه‌کاران را می‌پذیرد.
مگر می‌شود استخوان زانوی یک گوسفند ماده در سرنوشت آدمی نقش داشته باشد؟ اگر نمی‌شود، چرا همگی ما در آن روز زیبا جان دادیم؟ فقط ما نبودیم، همه‌ی شهر مردند. بعضی‌ها گفتند دلیلش گوسفندی بوده که سر بریده‌ام. می‌بایست قبل از کشتن، لبش را تَر می‌کردم. بعضی دیگر ‌گفتند: این آه شهداست که گریبان مردم را گرفته، وِل‌کن نیست!
مردی با گدای آهنی وَر می‌رود. سعی دارد اسکناس وامانده را از لای سوراخ آن بیرون بکشد. زانوهایش خم شده، به هم ریخته است. مثل همیشه آسمان از بهار دل پری دارد. شاید دنیایی که ما ساخته‌ایم چپ و راستش‌ یکی‌ست. هر نفر باید یک ماشین داشته باشد؛ این عدالت است. مهم این است که مالک یک ماشین شیک و خوش‌ساخت باشی. چه فرقی می‌کند قسط آن را چگونه و از کجا تهیه کنی. باید به پرداخت آن فکر کنی و به این‌که پسر بچه‌ی تخسی روی آن خطی نکشد! باید فکرهای بیهوده را از ذهن‌ات پاک کنی تا آرامش داشته باشی به معیارهای بشردوستانه‌ی زندگی‌ات بیندیشی. حوصله کنی و پشت ترافیک آرامش خود را حفظ کنی تا خدای نکرده به همگِن خود توهین نکنی. هنوز نوبت من نشده باید فکر دیگری بکنم.
مترو که حرکت می‌کند چادرش را کنار می‌زند و قاب عکسی را نشان می‌دهد. یک نمایش واقعی. بعضی‌ها لبخند می‌زنند و بعضی دیگر فقط نگاه می‌کنند:
نذر کنید، مردم! روز عروسی‌اش عکس انداخته. پنج سالی گذشته ولی تازه عروس مانده. هنوز کرایه‌ی لباسش را نداده‌ام، همین لباسی که پوشیده! هر کدام از شما فقط ده تومان، ده تومان نذرش کنید. همیشه این‌جا هستم. اگر نذرتان را نگرفتید دو برابرش را به شما پس می‌دهم. این عکس اوست، دخترم. جن به او زد و خوشبختی‌اش را دزدید. برای رفع مشکل شما انتخاب شده. از کنج اتاق بیرون نمی‌آید. از نور می‌ترسد. فقط ده تومان، ندارید؟ پنج تومان. حتمان پنج تومان را که دارید، نه؟ نوزاد هم می‌فروشم. او به دنیا می‌آورد و من به آن‌هایی که اجاق‌شان نفت ندارد می‌فروشم. نوزاد دست اول با زایمان طبیعی. چرا می‌خندید؟ نگفتم که حرام‌زاده باشد! خرج آن یک خطبه است، یک عقد شکم‌سیرکن.
به ایستگاه نزدیک می‌شویم. یک نفر زیر لب گفت: گدای مترو، عجب حقه‌بازی‌ست!
باید زندگی کند خب، از کجا بیاورم؟ ای مردمِ سامسونت‌به‌دستِ متروسوار، کمکم کنید.
فکر کردم: توی ایستگاه کسی حوصله ندارد. باید گوش‌مان به بلندگو باشد کدام ایستگاه باید پیاده شویم.
نفهمید چه می‌گویم. نمی‌شود بلندتر گفت.

فصل‌های یک سکه.
من آدم نا امیدی نیستم. یا مثل آن حرفی که درس‌خوانده‌های شورت‌مامان‌دوزپوش می‌گویند، اصلاً نمی‌دانم نهیلیست چیست و چه می‌گوید. اتفاقاً من از کوچکترین لحظه‌های زندگی‌ام همیشه لذت‌ می‌برم و به خداوند اعتقاد دارم حتا حالا که با ارواح بدجنس و نکبتی دست به گریبانم. ‌گفتی، این‌ فکرهای درهم و برهم را من از تخم و ترکه‌ام به ارث برده‌ام؟ شاید راست گفته باشی، شایدم... مهم نیست. لااقل حالا دیگر نیست چون دارم طور دیگری دور و برم را می‌بینم. اکنون با سه بٌعد جسم و یک بٌعدِ بی‌نهایت روح به دنیا نگاه می‌کنم.
کودکی در خیابان سگ‌چرانی می‌کند، پشمالو با هفت رنگ اصلی که فقط چشمان انسان از پس دیدن آن‌ها بر می‌آید. خیابان شلوغ، کتاب‌های شلوغ، ماشین‌های شلوغ. گرم است! من از گرما سردم شده، دارم می‌لرزم.
سواد آموزی هم مد شده است. در این قرنی که من هستم، برده‌ها به جای زمین فقط کتاب‌ها را خوب شخم می‌زنند. از ما بهتران کتاب‌خانه‌های خوبی ساخته‌اند و به گلادیاتورهای خود می‌خندند. چه کیفی می‌کنند! حتا کتاب هم می‌تواند شیطان باشد. یک نیروی غریب مثل طلسم‌شده‌ها مرا با خود به نمایشگاه می‌برد. می‌خواهم چه کنم؟ کتاب جدید یعنی چه؟ مقام جدید فقط یک یادآوری‌ست. همانی که افلاطون و میرفندرسکی گفته بودند. من به یک قرآن ناب و جان‌دار نیاز دارم تا آرامم کند. مگرنه این‌که من در ازل خواب هستم؟ نه‌این‌که جهنم و بهشت‌، خوشبختی و بدبختی برای من تعریف شده‌اند، پس به دنبال چه هستم؟
گدای شهری با گدای آهنی گلاویز شده است!
سگ‌چران عجله دارد، هول می‌زند. باید آن‌ها را تا پیش از غروب تحویل بدهد و برای اهل خانه نان بخرد و برگردد به تهِ شهر. فروشنده‌ای در پیاده‌رو سفره انداخته: مهره‌ی مار هم هست آقا، اصلِ اصل. از هندوستان آورده‌ام. مادر رستم هم داشت. می‌گوید:
صلیب و الله هم دارم. زنگ نمی‌زنند. دروغ می گوید.
الله باید اصل باشد که نیست. می گوید، هست. اما هر اسم اعظمی باید طلا باشد. حتا مس هم زنگ می‌زند. باید دید از او چه انتظاری داری و چه چیزی می‌خواهی؟ اصلا عیاری که پایین باشد به درد لای جرز می‌خورد. لیلی گفت: انداختمش تو کوچه.
استخوان زانوی گوسفندی را ‌گفت که برای اهل عاشورا سر بریده بودیم. برای شفای پسرم نذر داشتیم. سردردهای عجیب‌وغریبی داشت. حالا دیگر ندارد. مغزش درد می‌کرد. هرچه داریم از امام غریبان است. به او اعتقاد زیادی دارم. هیچ وقت رویم را زمین نینداخته است. خیلی‌ها لوچ نگاه می‌کنند، گیج شده‌ام.
برای ادای قربانی به مشهد رفته‌ام. جیبم نمی‌رسد تا یک گوسفند کامل قربانی کنم. مجبورم فقط نصف پول آن را به دفتر حرم تحویل بدهم و یک برگ فیش برای یک وعده نهار رایگان بگیرم. به مسافرخانه که می‌رسم، مثل کسی که گلوله در قلبش نشسته باشد می‌افتم. دو روز است بدنم درد می‌کند. پدرم گفت: از بابت نذری بوده که نصف و نیمه ادا کرده‌ای. کفاره‌ی نیم دیگرش را با مریضی‌ات می‌پردازی. زود باش بگو خدایا راضی‌ام به رضای تو!
می‌گویم...
شاید مثل خان‌هایی که با رعیت خود دیدار می‌کنند چون دو دستم را از پشت به هم گره کرده بودم و بی‌حواس به آینه‌های سقف حرم نگاه می‌کردم، حالا دارم مثل مار به خودم می‌پیچم! یکی از خادمین حرم با چوب پَردار و نرم خودش آرام روی دستم زد و اشاره کرد تا صاف به ایستم. گفت، باید دو دستم را از جلو روی هم بگذارم نه از پشت. نمی دانم چرا این‌کار را کردم! رعیت امام بودن کار هر کسی نیست.
کمرش بیشتر خم شده، دهانش باز است. با هر حرکت چوبی که لای دندان صندوق می‌برد یک بار زبانش به دور دهانش می‌چرخد. گدای آهنی زورش بیشتر است، اما رقیب هنوز جان دارد.
به‌اندازه‌ای ریز و نحیف بود که فکر نمی‌کردم توی گلویم بنشیند، اما نشست. یک تکه از استخوان جنگی بود که همسرم ‌گفت آن را بیرون انداخته. وقتی اعتقاد داشته باشی به سراغت می‌آید. تو را از پا در می‌آورد. باعث می‌شود اول احساس خفگی کنی و بعد آهسته‌آهسته به زمین‌ات می‌زند. بیدار می‌شوم. آن مرد خسته است. هنوز چوب را در دست دارد. کاری نمی‌کند فقط زل زده به صندوق آهنی. شاید هم شکست را پذیرفته.
از خواب سنگینی برخاسته‌ام. هرچقدر بمب‌ها نزدیک تو بیفتند صدای انفجارشان را کمتر می‌شنوی. ای کاش به دلِ ناصرم گوش می‌دادم و اصرار لیلی را می‌پذیرفتم و آن شب در خانه می‌خوابیدم. خون نور که از سینه‌ی آن‌شب بیرون زد، کر شدم. وقتی رسیدم، خانه‌ام نبود. استخوانی توی گلویم جا خوش کرده ولی دیگر اذیتم نمی‌کند. با او احساس هم‌دردی می‌کنم. همسرم می‌گوید: تو داری به یک استخوان جنگی بزرگ تبدیل می‌شوی.
یا کافرِ آخرالزمان، کی می‌آیی؟
mostafa robb
13/12/2009, 20:44
داستان: آسمان خیس


دَقی به در اتاق خورد. سارا روی صندلی چرخید. زنی آبی‌پوش، میان قاب در سلام کرد و چهارچرخه را به جلو هل داد. هم چاق بود و هم می‌لنگید.
– همراه مریضید؟
– بله.
– مرخص می‌شه یا ملافه‌شو عوض کنم؟
– نمی‌دونم.
دستکش یکبار مصرف به‌ دستش کرد و سطل زباله را از گوشه‌ی اتاق برداشت و داخل کیسه نایلون بزرگی خالی کرد. پرده‌کرکره را بالا کشید. بیرون، سپیده زده بود و باران می‌آمد.
– دخترته؟
گنجشک‌های چنار پشت شیشه، از این شاخه به آن شاخه می‌شدند.
چشم از پنجره برداشت و به مینا نگاه کرد. قطره‌های سِرُم به‌آرامی از لوله‌ی تاب‌خورده‌ی باریکی که سر دیگر آن به بازویش وصل بود، پایین می‌چیکد.
– آره.
– چیزی خورده؟
دلش تاریکی می‌خواست، تاریکی اتاق‌خوابش را آن وقت‌هایی که میگرن به جانش می‌افتاد.
– چه می‌دونم...یک مشت قرص اعصاب.
– عُق زد؟
پرستار گفته بود: اگه دهنشو خوب باز کنه، راحت‌تر می‌ره پایین. نفس عمیق بکش!
اما مینا دهانش را باز نمی‌کرد. همان‌طورکه دمر افتاده بود، سر تکان می‌داد و دست پرستار و سر شلنگی را که به رویش گرفته شده بود پس می‌زد. عاقبت دست‌هایش را از پشت با تسمه محکم بستند.
قطره‌ی آخر سرم هم چکید.
– اینو نباید عوض کنن؟
زن چاق، چهارچرخه را طرف در هل داد: باشه، می‌گم بیان عوض کنن.
کاش خواهرش بود، به چشم خودش می‌دید و هی نمی‌گفت یا این‌ها را برایم ننویس غصه‌ام را زیاد کنی، یا یک‌خرده حرف بشنو: مرگ یک‌بار، شیون یک‌بار.
پرده‌کرکره را پایین کشید و نور مهتابی را کم کرد:
– قدم اونم روی چشم. بخواد دعوتنامه می‌فرستم همین‌جا بره دانشگاه. یک‌ لقمه نون که آدم رو نکشته. ولی اول باهاش حرف بزن. روشنش کن... دیگه انتخاب با خودشه... مینا به‌گمانم آن‌قدر بزرگ و عاقل شده که بتونه خودشو بذاره جای تو.
سرش را تکیه داد به‌صندلی و چشم‌هایش را بست. شقیه‌اش می‌کوبید.
همین‌طور مشت کوبیده بود تا بالاخره در باز شود. مهرداد میان قاب در ظاهر شد. با دهان باز نگاهش می‌کرد. پرده‌ی ضخیم پنجره را از پس دود سیگار و نور کمرنگ آباژورها دید که هنوز تکان می‌خورد: گرفتاری‌ عصر جمعه‌هات توی شرکت همینه؟ و از پله‌ها سرازیر شد.
از صندلی کنده شد. دوید طرف حمام، روی لگن دستشویی خم شد و عق زد.
روی آخرین پاگرد بود که مهرداد بهش رسید و دستش را چسبید: سارا! صبر کن!
– بذار برم!
– داری اشتباه می‌کنی!
صورتش را زیر شیر گرفت. دهانش را در آیینه‌ی دستشویی با گوشه‌ی آستین پاک کرد. چطور به خانه رسیده بود؟
– وای مامان! چقدر ماه بودی! اینو برش می‌دارم. باید قابش کنم بزنمش به دیوار اتاقم!
و عکس را از آلبوم درآورده بود: حالا هم ماهی! برای همینمه که بابا همین‌جور عاشقت مونده... یعنی می‌شه منم مثل تو بشم؟ کاش منم بتونم عین تو بشم!
خواهرش نوشته بود: «اون از عاقبت مادر، این از بخت و پیشونی من، حالا هم قصه‌ی تو...
قطره‌های آب را با کف دستش از چانه گرفت. باید پیدایش می‌کرد: هر گوری شد!
برگشت به‌اتاق. تلفن همراه را از کیف در آورد و شماره‌اش را گرفت. خاموش بود. پای مینا را دید که از زیر پتو بیرون زده بود. تصمیمش را گرفت.
راهرو روشن بود و سفید. درِ خروجی بخش را که باز کرد، سرما تیغ می‌زد. از پله‌ها سرازیر شد.
ماشینی از دور چراغ زد. دست تکان داد: دربست!
در عقب را باز کرد. سوار شد و نشانی داد.
تازه می‌فهمید چرا مادرش گذاشته بودشان و رفته بود.
کنار نانوایی بسته‌ی آن‌طرف خیابان، لحاف تکانی خورد و کسی به پهلو چرخید. چشم از پنجره برداشت. نبضش در گلویش می‌زد.
اول آباژوری را دور انداخت که همین چند ماه پیش برای اتاق خواب‌شان خریده بود. پرده‌های تازه را هم یادش رفت کجا گذاشته است. رختخوابش را هم به آشپزخانه برد و شب‌ها راحت‌تر خوابید. اول باید مینا کنکورش را می‌داد.
راننده نواری گذاشت: صدا که اذیتتون نمی‌کنه؟
تازه می‌فهمید چرا خواهرش گذاشته بود و رفته بود.
در آپارتمان را قفل کرده نکرده، مینا را از پله‌ها کشانده بود پایین.
– می‌شه یه خرده تندتر برین؟
مینا پله‌ها را با سروصدا بالا می‌آمد، کیف و کتابش را روی میز می‌انداخت و از سر و کول مهرداد بالا می‌رفت: عروسی که کردم بازم می‌ذاری روی زانوهات بشینم بابا؟
– شب‌کارین؟
نفهیمد و خودش را صاف کرد. از توی آیینه، چشم‌های راننده خیره نگاهش می‌کردند: چی گفتین؟
راننده صدا را کم کرد.
– عرض کردم: پرستارید و شب‌کار؟
و فرمان را به چپ و راست چرخاند. پیرمردی عصایش را در هوا تکان داد و از وسط خیابان پس دوید.
– چه خبرته؟ چرا این‌قدر تند می‌ری؟
راننده در آبینه لبخند زد و پیچید توی بزرگراه: مگه نگفتین عجله دارین؟
– نگفتم که خلاف برین!
شکوفه‌های زرد وسط بزرگراه برعکس مسیر می‌دویدند.
– بالاخره چه‌کار کنم؟ مگه خودتون نگفتین عجله دارین؟ خب، منم یه‌طرفه اومدم.
مهرداد با چشم‌های پف‌کرده از پشت میز صبحانه بلند شده بود.
– بابا، چرا هیچی نخوردی؟
– پروازم دیر می‌شه!
– کِی بر می‌گردی؟
– کارم که تموم شد. ان‌شاءالله اون‌ور سال.
– حالا نمی‌شه بعد از عید بری؟
– نمی‌تونم. پروژه نمی‌تونه صبر کنه. تو که نمی‌خواهی بابا ضرر کنه؟ حالا یک ماچ گنده بده به بابا.
– آخرش جوابمو ندادین. درست حدس زدم یا نه؟
سارا، چشم از شکوفه‌ها برداشت:حدس؟ چه حدسی؟
– این‌ را که توی بیمارستان کار می‌کنید؟ آخه قیافه‌تون خیلی خسته بود... راستی، چرا شوهرتون نمی‌آد دنبالتون؟
توی آینه لبخند زد: البته اگه شوهر داشته باشین...
سارا برگشت و از شیشه‌ی عقب به افق نگاه کرد. ابرهای خاکستری به‌هم خوردند و گوشه‌ی آسمان برق زد.
– جسارتمو ببخشید البته.
پشت چراغ قبل از ‌پل هوایی ایستاد. توی جیب کتش دست کرد و پاکت سیگارش را درآورد: دود که اذیت‌تون نمی‌کنه؟
شیشه‌ی پنجره را پایین کشید.
– بخاری‌تون کار نمی‌کنه؟
راننده خم شد و با دستک بخاری ور رفت: نه... یعنی باید نگاه کنم، انگاری یه‌خرده خرابه...
زیر پل ترافیک بود. حاجی‌فیرورها میان ردیف ماشین‌ها می‌رفتند، به تن‌شان پیچ و تاب می‌دادند و دایره‌های زنگی‌شان در هوا می‌لرزید.
– شیش‌تونو بکشین بالا، سیگارمو خاموش می‌کنم.
– آقا می‌شه لطفاً راه بیفتین! چراغ سبزه!
– خانم، راه بسته‌اس!
سیگار را پرت کرد بیرون و شیشه را بالا کشید و انبوه ماشین‌ها را با دست نشان داد.
– تصادف شده؟
آمبولانسی آژیرکشان از میان ماشین‌ها راه باز کرد و از کنارشان گذشت. راننده دنبالش راه افتاد: اینم از تعطیلی امروزمون.
– می‌شه دور بزنین؟
-دور بزنم؟ تو این راه‌بندون از کجا دور بزنم؟
– پس همین‌جا نگه دارین، پیاده می‌شم.
– وسط بزرگراه؟
– گفتم که پیاده می‌شم. نگه دارین!
اولین قطره‌های باران روی شیشه چکید.
– مطمئنین؟
– گفتم نگه‌دار!
– خیل خب بابا، بفرما!
راهنما زد و ماشین را نگه داشت.
مشتی پول مچاله روی صندلی جلو انداخت. در را باز کرد و پیاده شد. از میان ماشین‌ها گذشت و به پیاده‌رو رفت. زیر باران ریز ایستاد و نفس عمیق کشید، بعد برگشت و و برعکس مسیر، رو به پل عابر پیاده رفت. بالای پل که رسید نفس نفس می‌زد. دست به نرده ایستاد. بزرگراه خلوت شده بود. با چشم دنبال آمبولانس گشت. پیدایش نکرد. ماشین‌ها زیر آسمان خیس با سرعت می‌گذشتند.
mostafa robb
13/12/2009, 20:45
داستان: غروب گرم


هوا عجیب و غریب گرم شده است. امسال دیگر گرما شورشرا در آورده است. هنوز تابستان نیامده و این‌قدر هوا گرم ست. الان بیش‌تر از نیم ساعت است این‌جا کنار خیابان ایستاده‌ام منتظر تاکسی اما هنوز یک تاکسی خالی پیدا نشده است. خیابان‌ها شلوغ ست و مردم دارند از سر و کول هم بالا می‌روند. ماشین گیر نمی‌آید. حتا ماشین‌های شخصی هم نگه نمی‌دارند کسی را سوار کنند. با این که غروب است اما هوا دم کرده و خفه است و نرمه‌بادی هم حتا نمی‌وزد. عرق از سرتا پایم دارد می‌ریزد. دیگر دارم از گرما و سستی و رخوت بی‌حال می‌شوم و کم مانده بیفتم زمین. خدا کند ماشینی از راه برسد.
کمی جلوتر جمعیت زیادی ایستاده‌اند توی صف جلو یک بقالی. صفی طولانی است، حدود دویست سیصد متری می‌شود. نمی‌دانم این وقت روز توی این گرما برای چی صف کشیده‌اند. از بس خودم را با این مجله باد زدم دیگر از کت و کول افتادم. آن طرف چهارراه زنی با مانتوی سفید و کفش قرمز و عینک آفتابی به‌چشم ایستاده است. آرایش غلیظی دارد و موهای قرمزرنگش را که با کیف و کفشش سِت کرده است از روسری ریخته بیرون. هر کس از راه می‌رسد به او چیزی می‌گوید. تا حالا 10 تا ماشین جلو پایش ترمز زده‌‌اند اما او نه سوار شده است و نه محل به هیچ کدام‌شان گذاشته است. از ماشین‌های مدل بالا گرفته تا پیکان قراضه‌های اسقاطی و وانت و حتا موتورسیکلت برای او ترمز زده‌اند. بعضی تنها به زدن بوقی بسنده می‌کنند و بعضی سمج می‌شوند و می‌ایستند و با او حرف می‌زنند.
بوی گند و تعفن زباله و لجن جوی کنار خیابان همه‌جا را گرفته است. کوچه‌ها و خیابان‌ها پر از کیسه‌های سیاه زباله و سطل‌هایی است که بعضی‌شان واژگون شده است و بعضی کیسه‌ها هم پاره شده و زباله‌ها پخش شده وسط خیابان. عرق از سرتا پای شهر می‌چکد. از زیر بعضی سطل‌ها و کیسه‌ها آب زباله راه افتاده است و بوی تندی همه‌جا را گرفته است. چند تایی گربه‌ی لاغر و مردنی هم دور زباله‌ها پرسه می‌زنند. صدای بوق ماشین‌ها و اگزوز موتورسیکلت‌ها و گریه‌ی بچه‌ای که دنبال مادرش می‌دود، با شلوغی شهر در گرمای خردادماه و بوی لجن و تعفن در هم می‌پیچد. پراید سفیدرنگی جلو پای زن می‌ایستد و پسرکی حدود 20 سال از توی ماشین به زن می‌گوید: «افتخار می‌دید امشبو در خدمت‌تون باشیم؟» زن چیزی نمی گوید. پسرک کمی دیگر سماجت به خرج می‌دهد اما زن حرفی نمی‌زند و محل نمی‌گذارد. پیرمردی که کنارم ایستاده است و دارد خودش را می‌خاراند از من می‌پرسد ساعت چند است با بی‌حالی و کلافگی جواب می‌دهم: یک ربع مانده به هفت.
ناگهان صف جلو بقالی به هم می‌ریزد و چند نفر با هم در گیر می‌شوند. مرد سبیلو و چارشانه‌ای از توی صف داد می‌زند: «آخه چرا پارتی‌بازی می‌کنی؟ پس سهم ما چی می‌شه؟ تموم شد یعنی چی؟ پس اونا رو زیر میزت قایم کردی برای کی؟ گذاشتی ببری برای ننه‌ات؟» دو نفر دارند حسابی هم‌دیگر را کتک می‌زنند. چند نفری آمده‌‌اند تا از هم جداشان کنند. یکی می‌گوید: «بابا صلوات بفرستین. چرا کتک‌کاری می‌کنین؟». پژوی خاکستری‌رنگی جلو پای زن می‌ایستد و بوق می‌زند، مرد ریشویی شیشه را پایین می‌آورد و رو به زن می‌گوید: «خانوم جون خونه خالی هستا. سوار شو پس، زود باش». زن سر اش را بر می‌گرداند و چیزی نمی‌گوید.
دارم از پا می‌افتم از بس ایستاده‌ام. به ساعتم نگاه می‌کنم، هفت و نیم را نشان می‌دهد. تصمیم می‌گیرم پیاده راه بیفتم و بروم. اتوبوسی مملو از جمعیت ناله‌کنان و آهسته از جلو جمعیت منتظر می‌گذرد. از بس مسافر سوار کرده است دیگر دارد منفجر می‌شود. روی شیشه‌ی عقبی‌اش که خاک‌گرفته و خیلی کثیف است نوشته: بر قامت دل‌ربای مهدی صلوات. از دور صدای سمفونی شماره 9 بتهون بلند می‌شود. انگار هوای دم‌گرفته تکانی می‌خورد و نرمه‌بادی می‌وزد. صدای کامیون حمل زباله است. کامیون یواش‌یواش نزدیک می‌شود و چند رفتگر نارنجی‌پوش از عقب ماشین می‌دوند و کیسه‌های زباله را پرتاب می‌کنند درون کامیون و سطل‌ها را خالی می‌کنند و بعد همان‌جا کنار خیابان می‌اندازندشان. کامیون به‌آرامی حرکت می‌کند تا این که درست جلو زن سفیدپوش آن طرف چهارراه می‌ایستد. کارگران تمام زباله‌های خیابان را جمع کرده‌‌اند و کارشان تمام شده است و خودشان پشت کامیون آویزان شده‌‌اند تا کامیون حرکت کند. زن به‌آرامی از پله‌ی کامیون بالا می‌رود دست‌گیره را فشار می‌دهد در را باز می‌کند و روی صندلی کنار راننده می‌نشیند. در را محکم پشت سرش می‌بندد. کامیون به راه می‌افتد. صدای رادیوش در صدای سمفونی بتهون می‌پیچد و به خیابان می‌ریزد: این بانگ آزادی است کزخاوران خیزد / فریاد انسان‌هاست کز نای جان خیزد / آتشفشان قهر ملت‌های در بند ست.... ساعت 20 این‌جا تهران ست صدای جمهوری اسلامی ایران. کامیون به‌سرعت دور می‌شود و دود سیاه و غلیظاش خیابان و جمعیت را در خود فرو می‌برد.
mostafa robb
13/12/2009, 20:46
دود سیگارهای خارجی نرسیده به سقف کافه گودو شناور شده است. دود غلیظ و سیاه سیگار را که از سوراخ‌های بینی‌ات بیرون بدهی؛ خودت را هم بکشی نمی‌توانی جلو بالا رفتنش را بگیری تا این‌که برسد به سقف. دود سیگارها احتمالن از سقف کافه گودو هم می‌تواند عبور کند. چون اگر کافه تعطیل شود و تو آخرین مشتری باشی که از حجم پر دود کافه بیرون می زند فردا که در باز شود باز هم اثری از آن همه دود باقی نمانده است. کافه گودو پنجره که ندارد، فقط یک درِ پوسیده و زهوار در رفته. مشتری‌ها گفته‌اند (کافه گودو در اولین روز بازگشایی اش به همین شکل قدیمی و کهنه بوده است.)

آقا... آقا

روی تختخوابت دراز کشیده‌ای و به سقف زل می زنی. دو شبانه روز است که نخوابیده‌ای. اصلن نخوابیده‌ای. چهل و هشت ساعتِ تمام بیداری و این برخلاف شخصیت خواب‌آلود و تنبل تو است. در خودت احتمال بروز انقلابی را حدس می‌زنی. اما این چیزی است که تو حالا به آن نیاز داری. خواندن کتاب‌هایی که توی کتابخانه‌ات ورم کرده‌اند اولین چیزی است که به ذهنت خطور می‌کند. همیشه چند برگ نخوانده بودی که پلک‌هایت سنگین می‌شد و صدای خرناست اتاق را بر می‌داشت. خودت را از تخت می‌کنی و به کتابخانه‌ات وحشیانه هجوم می‌بری.

... با شما هستم آقا...

به کنج پارک می‌رسی. به پایانی‌ترین نقطه‌اش. جایی که نیمکتی خالی پشت به دیوار آسمان‌خراشی ایستاده است. دنج‌ترین جای ممکن پارک. تلفن همراهت را از لای خرت‌وپرت‌های درون کیفت بالا می‌کشی. صدای قلبت را به‌وضوح می‌شنوی. دستانت مثل دست‌های یک قاتل شروع به لرزیدن می‌کنند. آن‌قدر شماره را خوانده‌ای که از بر شده‌ای. هیچ‌ترین عدد را می زنی (صفر) و بعد بالاترین (نه) و بعد کمترین (یک) و بعد (دو) و...
صدای بوق اتصال را از آن طرف خط می‌شنوی. دوباره می‌شنوی. و بعد صدای نرم دختری (بفرمایید). منتظر جواب می‌ماند. آب دهنت را قورت می‌دهی و باز همان صدای نرم آن طرف خط (الو... بفرمایید...) صدای ممتد بوق اشغال در سرت می‌پیچد. موبایلت را توی خرت‌وپرت‌ها پرت می‌کنی و سرت را بین دست‌هایت می‌گذاری.

... مگه نمی شنوین؟!... آقا؟!

آقای دولتشاه استاد روانشناسی‌‌ات عینک ته‌استکانی را روی بینی درازش جابه‌جا می‌کند و شروع می‌کند به خاراندن پشت گوشش (ببین... گاهی آدم‌ها دچار بی‌خوابی می‌شن. بی‌خوابی در حالت معمولی تا چهل و هشت ساعت عادیه. اما این چیزی که شما می‌گین – یک هفته – کاملن غیرعادی به حساب می‌آد. این رفتار می‌تونه علت‌های مختلفی داشته باشه. مثلن فشارهای اجتماعی، فشارهای کاری، فشارهای درونی و...)
حرف استاد را قطع می‌کنی (ببخشید. آیا بروز این رفتار می‌تونه نشونه یک انقلاب درونی باشه؟)
به چشم‌هایت زل می‌زند (این چیزی که شما مطرح می‌کنین در علم روانشناسی جایگاهی نداره. به هر حال این یه بیماریِ خطرناکه و ممکنه شخصی که به این بیماری مبتلاست دچار حملات عصبی مثل حمله هراس شده که منجر به سکته مغزی می‌شه. البته این نوع سکته، سکته قلبی هم به حساب می‌آد چون اول قلبو از کار می‌ندازه. اگه شما کسی رو می‌شناسین بهش اطلاع بدین که به سرعت خودش رو به پزشک معرفی کنه)

با شمام... با شماهستم آقا

ساعت سه نیمه شب. توی اتاق راه می‌روی و به خودت می‌گویی (هر جور شده امشب باید خوابت ببرد.) تمام راه‌ها را برای خوابیدن امتحان کرده‌ای. موسیقی، فکر کردن، قرص خواب، تریاک. ولی هیچ‌کدام‌شان توفیری نکرده‌اند. مقابل ردیف کتاب‌ها سیخ می‌ایستی. توی این مدت همه را خوانده‌ای جز یکی. رمان «عشق» نوشته تونی موریسون برنده نوبل ادبیات. هیچ‌ئقت نتوانسته‌ای از صفحه بیست به بعد را بخوانی. هیچ‌وقت نتوانسته‌ای با این کتاب ارتباط برقرار کنی. کتابخانه را باز می‌کنی و عشق را بیرون می‌کشی...

آقا جان بلند شین...

کلید را که فشار می‌دهی بلبل پشت در صدایش در می‌آید و بعد از چند ثانیه مهدی در را باز می کند. دست می‌دهی و روی کاناپه ولو می‌شوی. مهدی روبرویت می‌نشیند. خیلی کم اتفاق افتاده به خانه او آمده باشی و او تنها باشد. شهوت‌رانی مهدی مانع از این می شود که او را تنها ببینی. تنهایی او فقط با دخترها معنی پیدا می کند. همیشه خانه‌اش بوی سیگار و بوی خوش مادینگی می‌دهد. می‌گویی (مهدی باور نمی‌کنی؟ یک ماه تمام میشه که نخوابیدم. اصلن نخوابیدم.)
از میان هاله دود رقیق جلو صورتش به تو زل می‌زند و می‌گوید (ولی چهره‌ت اینو نشون نمی‌ده. خیلی هم سرحال به نظر می‌رسی.)
دستی لای موهای بلندش می‌کشد و لم می‌دهد (یعنی امکان داره کسی یک ماه تمام بیدار بمونه؟ خب البته این می‌تونه عالی باشه. آدم می‌تونه شاهد خوابیدن و بیدار شدن یه شهر باشه. یه جورایی کار خدا هم همین شکلیه پسر.)
با دست دودها را کنار می‌زنی (ببین. برام فلسفه نباف. استاد روان‌شناسی‌مون گفته این یه بیماریِ خطرناکه و ممکنه منجر به مرگ شه)
به سیگار پکی می زند و دودش را از لای حرف هایش بیرون می دهد (تا حالا مشکلی داشتی؟ سر درد؟ سرگیجه؟ پایین اومدن تمرکز فکری؟ تا حالا از این مشکلات داشتی؟)
می گویی (نه... اتفاقن تمام کتاب هام رو خوندم. عشق رو تا به حال سه بار خوندم و از تموم پیچیدگی های اون کاملن سر در آوردم. حتی یک کلمه اساتید رو سر کلاس از دست نمی دم. انگار که خودم تدریس کنم. ولی به هر حال می ترسم. حرف های آقای دولتشاه استاد روانشناسی مون حسابی منو ترسونده. حرفاش برام آیته. باورت نمی شه. دلم برای کابوس های شبونه ای که از توی جا بلندم می کردن تنگ شده.)
مهدی سیگارش را توی زیر سیگاری له می کند (هرچند به نظر من این بیماری خیلی هم خوبه. ولی بهت یه پیشنهاد می کنم.) وقتی چشم های کنجکاو تو را می بیند با هیجان بیشتری ادامه می دهد. مهدی خوب می داند که حرف هایش می توانند چقدر تو را آرام کنند. (به نظر من فقط یه چیز می تونه تو رو از این حالت خلاص کنه. چیزی که تو همیشه ازش دوری می کنی. یه آرامش اصیل علاج درد توِِِِِ. درمون درد تو می دونی چیه؟... مریم... یه دختر خوشگل و مامانی. میگن پرستاره. کافیه بهش بگی مریضی. خودش می گه چیکار باید بکنی... احساس نفس کشیدن یه آدم دیگه به نزدیک ترین شکل ممکن تمام سیستم بدن رو متعادل می کنه. قهوه ات رو بخور سرد شد... هورت... هورت...)

... ای بابا مثل اینکه نمی شنوه...

دیگر کتابی برای خواندن توی کتابخانه نداری. از آخرین کابوسی که دیده ای چهل روز گذشته. صدای تیک تیک ساعت کوچک روی میز در مغزت راه می رود. توی کشو می گذاری. باز صدای تیک تیکش را می شنوی. انگار توی کله ات باشد. درون کمد زیر خروارها لباس می تپانی و باز تیک تیک تیک. سرت را با دو بالش پرس می کنی. تیک تیک ساعت مثل صدای قدم های دختر فاحشه ای در یک سالن خالی، توی سرت راه می رود. ساعت میزی را از کمد بیرون می کشی و از پنجره طبقه سوم، توی خیابان پرت می کنی. شیشه اش خرد می شود و با عبور چرخ اولین اتوموبیلی که می گذرد خردِ خاکِ شیر می شود. پنجره را می کوبی و باز روی تخت می خوابی. تیک تیک تیک. انگار به جای خانه توی یک ساعت زندگی می کنی. صدای تیک تیک از درز دیوارها توی اتاقت می پیچد. این بار صدای چرخ دنده های ساعت را هم می توانی بشنوی. کلافه می شوی.

آقای محترم بلند شین...

دود سیگارها با ریتم ملایم موسیقی موج برمی دارند و به سمت سقف کافه گودو، محل قرار همیشگی شان بالا می روند. به سیگار که پک می زنی سرخی انتها یا شاید هم ابتدای سیگار به لبهایت نزدیکتر می شود. دخترِ میز بغلی از پسری که روبرویش ایستاده می پرسد (چقدر اینجا کهنه به نظر می رسه) پسر چای اش را هورت می کشد و می گوید (اینجا از همون روز بازگشایش کهنه و قدیمی بوده. شاید تنها جای کهنه توی این شهر باشه که هیچوقت نو نبوده) و هر دو بی دلیل می خندند.
توی پارک سرت را از چنگ دست هایت خلاص کرده بودی و موبایلت را از لای خرت و پرت ها بیرون کشیدی. تند تند شماره ها را گرفتی. صدای بوق اتصال آمد و همان صدای نرم (بفرمایید) و باز آب دهنت را قورت دادی و دوباره همان صدای نرم (الو... بفرمایید). جواب ندادی. یعنی نمی دانستی چه باید بگویی. منتظر صدای بوق اشغال شدی. ولی نیامد. گفت (مریضی؟) و تو مثل یک عروس کم رو که سر سفره عقد جواب عاقد را بدهد گفتی (بَ بله) خنده اش را از پشت تلفن حدس زدی. (فردا شب ساعت نه. کافه گودو. روی کوچکترین میز کنار ستون وسط کافه. دو قهوه تلخ سفارش بده. یادت نره بدون شیر و شکر. راستی اسمت چیه؟) جواب دادی (امیر... امیر امیری) و خواستی بگویی که... صدای بوق اشغال بالا آمد.
حالا که ساعت به حوالی ساعت نه رسیده منتظرش نشسته ای. گارسون دو فنجان قهوه روی میز می گذارد و می رود. قهوه تلخ را تا نصف فنجان بیشتر نمی توانی تحمل کنی. طعم گسش توی دلت می زند. سیگار دوم را آتش می زنی. هر بار که درِ کهنه کافه باز می شود قلب تو محکم تر می زند و اگر مشتری خانم باشد محکم تر. صدای قدم های دختر فاحشه ای که توی خیابان خلوتی قدم بر می دارد در سرت راه می رود تا ناخودآگاه به در زل بزنی. در باز می شود. دختری با لباس های یک دست سفید در آستانه ظاهر می شود با یک کیف سیاه دسته کوتاه. به میز زل می زند و بعد به تو. روبروت که می رسد دستش را دراز می کند. دست می دهی و می پرسی (مریم؟) بدون آنکه جوابت را بدهد روبروت می نشیند و سیگارش را می گیراند. دستش روی انگشت های تو که می لرزند لیز می خورد. (خب آقای امیر امیری من آمدم) و لبخندی که می زند تو تا نزدیکی حالت مرگ پیش می روی. چیزی شاید در خلاف حمله هراس. با خودت می گویی که مهدی چقدر در وصف زیبایی این دختر کم لطفی کرده است. قهوه اش را که تمام می کند به سمتت خیز بر می دارد و یک وجبی صورتت متوقف می شود. دستش را از روی انگشت هایت به سمت بالا سر می دهد. شانه ات و بعد گردنت و آرام آنها را تکان می دهد. باز لبخند می زند و می گوید (می خوام توی این شونه ها گم بشم) و باز شانه هایت را تکان می دهد و باز محکم تر...

... چقد خوابتون سنگینه؟!

چشم هایت را باز می کنی و سرت را به اطراف می چرخانی. دست گارسون را روی شانه و گردنت احساس می کنی که تکانت می دادند. می گوید (خیلی وقته خوابتون برده. نمی خواستم بیدارتون کنم ولی ما باید کافه رو ببندیم.) چشمانت را می مالی تا باورت شود که خوابیده ای. به ساعت دیواری قدیمی کافه زل می زنی. ساعت از دوازده گذشته و صدای تیک تیک ساعت را دیگر نمی توانی بشنوی. نیمی از چراغ ها خاموش شده اند و کافه نیمه تاریک است. سمت پیشخوان می روی. یکی از گارسون ها مشغول دستمال کشیدن پیشخوان است. پول ها را از جیبت بیرون می کشی و می گویی (حساب ما چقد شد آقا؟) گارسون بدون آنکه نگاهت کند به تمیز کردن پیشخوان ادامه می دهد و می گوید (میز شما قبلن حساب شده) تقریبن داد می زنی (چی؟!) (گفتم که حساب شده. یه خانوم اومد میز شما رو حساب کرد و رفت. متاسفانه شما خواب بودین. یه خانم با لباس های یه دست سفید و یه کیف مشکی دسته کوتاه)
بدون خداحافظی از پیشخوان فاصله می گیری و به سمت درِ کهنه و قدیمی کافه گودو می روی. از کنار میزی عبور می کنی که گارسون دو استکان قهوه را از روی آن بر می دارد. یکی تا نیمه از قهوه و دیگری خالیِ خالی.
mostafa robb
13/12/2009, 20:48
فصل 1
[Only registered and activated users can see links]
کوتوله‌جن‌ها و پریان
تنها غذای کوتوله‌جن‌های سیاره‌ی پریان نوعی هویج وحشی جنگلی شبرنگ بود که فقط در شکارگاه‌های پریان می‌رویید. از زمان‌های دور، کوتوله‌جن‌ها در زیر خاک سیاره زندگی و کار می‌کردند و در مقابل آهن و مس و کانی‌های دیگری که به پریان می‌دادند، اجازه داشتند بر روی خاک بیایند و غذایشان را تهیه کنند.
داستان ما از آن‌جا آغاز شد که آتاخشیا، پادشاه بدجنس پریان، تصمیم گرفت به این معامله‌ی پایاپای پایان دهد و کوتوله‌جن‌ها را به بردگی بکشد: از آن پس، سرنوشت هر کوتوله‌جنی که بر روی خاک دیده می‌شد، بیگاری و زندان و مرگ بود.
نانیرو، دختر آتاخشیا، که از ستمکاری‌های او به تنگ آمده بود، به سراغ ملیگاسا، دانشمندی گیاه‌شناس رفت بلکه چاره‌ای برای کشت هویج وحشی شبرنگ در زیر خاک پیدا کند تا کوتوله‌جن‌ها مجبور نباشند برای تهیه‌ی غذا به روی خاک بیایند و اسیر شوند.
ملیگاسا موفق شد بذر جدید را به‌دست آورد و آن ‌را با کمک نانیرو در اختیار کوتوله‌جن‌ها قرار داد.
در گام بعدی، دو پری مهربان همه‌ی کوتوله‌جن‌های زندانی را فرار دادند.
وقتی خبر به آتاخشیا رسید، دختر و گیاه‌شناس را زندانی کرد. او خیلی دلش می‌خواست آن‌دو را بکشد و به این ترتیب به کیفر برساند. اما مرگ پری به دست پری ممکن نبود. بنابراین حکم به تبعیدشان از سیاره‌ی پریان داد. معنای تبعید هم جز این نبود که ملیگاسا و نانیرو باید فقط به نیروی بال‌هایشان از سیاره خارج شوند و در فضای بی‌کران برای خود جایی برای زندگی پیدا کنند.
آن‌ها هنوز نگران آینده‌ی کوتوله‌جن‌ها بودند. درست بود که آن‌ها بذر جدید را ساخته بودند، اما آیا کوتوله‌جن‌ها موفق به کشت آن خواهند شد؟
درست در همان لحظه‌ای که پر می‌گشودند تا به ‌سوی سرنوشت نامعلوم بروند، صدای سوت بلندی‌ را شنیدند.
آلساپار بود. یکی از کوتوله‌جن‌هایی که فراری داده بودند. از زیر خاک درآمده بود و صدایشان می‌زد.
پوستی سرخ و کک‌مکی، چشمانی درشت و سیاه‌رنگ، دماغی نوک‌تیز و کمی دراز و دهانی کوچک و ماتیک‌زده داشت. گوش‌های نوک‌تیز و کوچکش از زیر موهای بلندش که بر شانه‌ها می‌افتاد، بیرون می‌زد. لاغری و کشیدگی دست‌ها و پاهایش او را بلندقدتر از کوتوله‌جن‌های عادی نشان می‌داد.
بلوزی سرخ و خاک‌آلود و شلواری آبی به تن داشت. دو گیوه‌ی بلند و سیاه پوشیده بود، یک پارچه‌ی صورتی با خال‌های قرمز به دور سر بسته بود و پاکتی در دست داشت. از شادی در پوست خود نمی‌گنجید و هردم به هوا می‌پرید و پاکت را نشان می‌داد. بر پاکت نوشته شده بود: «بذر هویج جنگلی»
گفت: «موفق شدیم بذرها را بکاریم. من هم مسئول توزیع آن شده‌ام. امروز روز جشن است. اگر کار بزرگ شما نبود، هرگز موفق نمی‌شدیم!»
دو پری با تعجب به او نگاه کردند. کوتوله‌جن خنده‌کنان گفت: «حتماً می‌پرسید چه‌طور در دهکده‌ی تاریک ما بذرها جوانه زدند؟ خیلی ساده است: مزرعه‌ها را با مشعل‌های متعدد روشن کردیم تا بذرها نور و گرمای کافی برای رشد داشته باشند. حالا دهکده‌ی سرد و تاریک ما مثل خورشید گرم و نورانی شده. دیگر کسی گرسنه نمی‌ماند؛ همه هرچه‌قدر بخواهند هویج دارند!»
با دیدن چهره‌ی غمگین دو پری، داستان را پرسید. بعد گفت: «کاش این‌قدر بزرگ نبودید! آن‌وقت می‌شد پیش ما زندگی کنید!»
دو پری هیچ حرفی نزدند. اشک در چشمان آلساپار حلقه زد: «من نمی‌توانم بدون شما زندگی کنم!»
به آغوش نانیرو پرید. نانیرو موهای او را نوازش کرد: «گریه نکن عزیزم! آرام باش.»
کوتوله‌جنِ غمگین سرش را بلند کرد: «پادشاه نباید تنها دخترش را تبعید کند! چه‌طور می‌تواند این‌قدر بی‌رحم باشد؟»
نانیرو با مهربانی گفت: «مهم نیست. ما یک کاری می‌کنیم. خودت را این‌‌‌قدر ناراحت نکن.
– من هم با شما می‌آیم!»
نانیرو پاسخ داد: «نه، آلساپار، تو نمی‌توانی با ما بیایی. تو مسئولیت بزرگی را پذیرفته‌ای و باید به وظیفه‌ات برسی. حالا دختر خوبی باش و برگرد به خانه‌ات. بهجای گریه‌کردن، باید شادی کنی: دیگر لازم نیست بر روی خاک بیایید و شکار پریان شوید. فکر ما هم نباش! سرانجام جایی را برای زندگی پیدا می‌کنیم.»
آلساپار گفت: «از کجا مطمئن‌اید؟ من شنیده‌ام سیاره‌ی بعدی خیلی دور است. محال است زنده به جایی برسید!»
کوتوله‌جن راست می‌گفت، ولی نانیرو گفت: «نه، نه، ما بال‌های قوی داریم و حتماً پیش از آن‌که خستگی از پا درمان بیاورد، یک جایی را پیدا می‌کنیم. خب، دیگر خداحافظ.
– اما...
– ما رفتیم، خداحافظ!
– خداحافظ!»
آلساپار سرش را برگرداند و گریه‌کنان، دوان‌دوان به زیر خاک برگشت: هرچه بیش‌تر آن‌جا می‌ماند، خداحافظی و جدایی برایش سخت‌تر می‌شد.
چند ساعتی از پرواز دو پری گذشته بود.
با این‌حال، در فضای خالی، هیچ‌چیز نبود به‌جز سیاهی‌ای بدتر از تاریک‌ترین شب‌ها و سکوتی رعب‌انگیز. حتی سوسویی دیده نمی‌شد که پیام‌آور نجات آن‌ها از مرگ باشد.
دو پری بینوا نومیدانه به راه خود ادامه می‌دادند: کمی دیگر چشم‌هایشان از خستگی سیاهی خواهد ‌‌رفت، ظلمات اطراف را تیره‌تر خواهند ‌دید، بال‌هایشان از رمق خواهد افتاد: کاش پیش از مرگ به خواب فرو روند.
ناگهان سوسوی نور سیاره‌ای در دوردست نمایان شد.
جان تازه‌ای گرفتند و سریع‌تر بال زدند.

فصل 2
[Only registered and activated users can see links]
سرزمین ارواح دوگانه
سیاره‌، سیاره‌ای سرسبز و خوش‌آب‌وهوا بود. شاهزاده‌خانم و گیاه‌شناس زیر درختی دراز کشیدند و به خواب رفتند.
چند ساعتی گذشت. ناگهان هفت جفت چشم از بوته‌های اطراف درخت بیرون آمدند و غریبه‌ها را دیدند. دست‌هایشان را بیرون آوردند و دو پری را لمس کردند. وقتی فهمیدند که آن‌ها زنده‌اند به آرامی از آن‌جا دور شدند. ساعتی بعد، صدای همهمه‌ای شنیده شد و اهالی آن سرزمین به دو پری حمله بردند و آن‌ها را به زندان انداختند.
زندان، اتاقی سنگ‌فرش بود و از دیوارهای ترک‌برداشته‌‌اش آب می‌چکید. در چوبی کهنه‌ا‌ی داشت. در کیپ نبود و صدای دایم جرینگ‌جرینگ چندین قفل و زنجیر می‌آمد.
چند ساعت بعد، صدای بازشدن زنجیرها برخاست و زندانبان غرولندکنان وارد شد. در یک دست، سطل آبی لجن‌آلود و در دست دیگر نیزه‌ی بلندی داشت. داد زد: «ایا یاغیان! برخیزید که گاه‌اندر دادگاهتان برپاست!»
زندانبان بدعنق، سطل آب را روی آن‌ها خالی کرد. دو پری هراسان از جا برخاستند.
پوست زندانبان سبز یشمی بود، دهانِ بی‌دندانش، رنگ خون داشت و چشمانش تخم‌مرغ‌شکل بود. دو پری که دقیق‌تر نگاهش کردند، متوجه شدند که او در اصل دست ندارد و موجودی شش‌پا است که از دو پای جلوش به‌عنوان دست استفاده می‌کند.
زندانبان فریاد زد: «بشتابید!»
نانیرو که از رفتار او ناراحت شده بود، با عصبانیت گفت: «کجا؟»
زندانبان لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: «به گاه‌اندر دادگاه ساسایی! ساسا را بر بیگانگان و یاغیان که بر او پا نهند رحم به دل هیچ نتواند گاه‌اندر شدن!»
در دادگاه، ملیگاسا و نانیرو روی صندلی متهمان نشستند و اندکی بعد، قاضی ساساها وارد شد. او نیز شکل و شمایلی همانند زندانبان داشت. بر سرش، کلاه‌گیس مخصوص قضات بود. کت و شلوار قهوه‌ای‌رنگ پوشیده بود و در زیر بازویش، دفترچه‌ی قطور چرمی و خاک‌خورده‌ای بود.
قاضی پشت میز نشست و مدتی طولانی کتاب قطور را ورق زد که کتاب قانون ساسا بود. آن‌گاه چکشش را برداشت، چند ضربه بر میز زد و گفت: «نهادن پا بر گاه‌اندر ساسا، بیگانه را جامه‌ی یاغی‌گری بر گاه‌اندر تن می‌پوشاند و یاغی را شایستگی تنها گسیل به گاه‌اندر نزیستن است، ویژه آن‌که مویاساهای دریدن‌پیشه را عبور یاغی از گاه‌اندر دهان به گاه‌اندر شکم، بقای عمر بوُد!»
ملیگاسا و نانیرو هنوز گیج حرف‌های قاضی بودند که به درون قفس پرتاب شدند. چشمشان به دو موجود خرطوم‌دار افتاد که پوست‌چروکیده‌ی بنفش و چشمانی جذاب داشتند.
قرن‌ها بود مویاساها غذایی نخورده بودند؛ چون هیچ بیگانه‌ای به ساسا نیامده بود و ساسایی‌های سنگ‌دل نیز حاضر نبودند به‌جز بیگانگان، خوراکی به آن‌ها بدهند. خرطوم‌های لزج مویاساها بر بدن دو پری نشست و همانند تلمبه پوستشان را مکید.
فریادهای تعجب ناگهانی آنان را به خود آورد: «آن نور چیست در آن گاه‌اندر! – تا به گاه‌اندر دهان شدند چنین شد! – نور! نور!»
گیاه‌شناس و شاهزاده‌خانم با تعجب یکدیگر را نگاه ‌کردند: هنوز سر جای خود بودند، پس نمرده بودند و مویاساها آنان را نخورده بودند. اما دیگر بدن هم نداشتند. پس مویاساها آنان را خورده بودند. نمرده بودند، اما خبری هم از بدنشان نبود.
ملیگاسا که گذشته از گیاه‌شناسی، در علوم خفیه هم تبحر داشت، ناگهان به یاد کتابی افتاد که سال‌ها پیش خوانده بود و در آن ماجرایی شبیه به ماجرای خودشان برای دو پری دیگر اتفاق می‌افتاد. کتاب از سیاره‌ی دوردست و هیولاهای نفرت‌انگیز آن حرف می‌زد.
ملیگاسا به نانیرو گفت: «فکر کنم فهمیده باشم چه بلایی سرمان آمده.
– چه بلایی؟
– مویاساها ما را خورده‌اند، یعنی بدن‌هایمان را خورده‌اند و نه خودمان را: ما بدن‌هایمان را از دست داده‌ایم و روح شده‌ایم.»
قاضی فریاد زد: «وای بر من! به گاه‌اندر ذهن فراموش کردم مویاساهای دریدن‌پیشه را توان کشتن پریان نیست.»
خوردن پری‌ها مویاساها را درنده‌تر یا به قول ساسایی‌ها «دریدن‌پیشه»تر کرده بود. شاید هم علت خشمشان از بقای پریان به شکل روح بود. نرده‌های قفس را شکستند، به ساسایی‌ها حمله بردند و همه را تکه‌تکه کردند؛ حتی به کتاب قانون ساسا که در دست قاضی بود هم رحم نکردند. هر‌چیز را که پیدا کردند خوردند.
دو پری روح‌شده سیاره را که شکارگاه مویاساها شده بود ترک کردند و پروازشان را در فضا از سرگرفتند. این بار بخت یارشان بود. دیری نگذشت که به دو سیاره‌ی دوقلوی سرسبز رسیدند که انگار هرکدامشان ماه دیگری هم باشد، دور هم می‌چرخیدند.
در یکی از سیاره‌ها فرود آمدند، همان جایی که بعدها سرزمین ارواح نام گرفت. قرن‌ها و قرن‌ها گذشت، درست بیست‌وهفت قرن. آن‌قدر زمان که بسیاری از ساکنان سرزمین ارواح دیگر نمی‌دانستند که همه‌شان فرزندان و نوادگان ملیگاسا و نانیرویند. افسانه‌های ارواح فقط از سفر پرماجرای شاهزداه‌خانم و گیاه‌شناس مهربانی حرف می‌زد که از همه‌ی فضا گذشته بودند تا سرزمین ارواح را ایجاد کنند.
راستی هم که مهربانی ملیگاسا و نانیرو به همه‌ی ساکنان سرزمین ارواح به ارث رسیده بود: در خوشی و به‌خوبی کنار هم زندگی می‌کردند.
صلح حاکم بر سیاره چنان بود که سرانجام شیطان را به خشم آورد. وقتی شیطانک‌های اعزامی‌اش هم در ایجاد تفرقه و دشمنی در سرزمین ارواح شکست خوردند، شیطان، هایرا، باهوش‌ترین شیطانک‌ها را نزد خود فراخواند تا با هم چاره‌ای بیندیشند.
مدت‌ها بود که هایرا در این باره فکر می‌کرد و نقشه‌ای هم کشید که با شیطان در میان گذاشت. هایرا پیشنهاد کرد که خودش و زن شیطانکی به اسم ماندوپی به شکل روح درآیند و با دو روح ازدواج کنند. چرا خودش و یک شیطانک زن؟
هایرا پاسخ داد: «هدف، کاشتن بدی در نهاد بچه‌هایی است که از ازدواجمان با ارواح به دنیا خواهند آمد. شاید ارواح زن در برابر شیطانک‌های مرد مصونیت داشته باشند یا بر عکس، ارواح مرد در برابر شیطانک‌های زن. با فرستادن من و ماندوپی، در حقیقت، شانسمان را برای موفقیت نقشه دو برابر می‌کنیم. وقتی بچه‌هایمان بزرگ شوند، حتی اگر ارواح به ماجرا پی ببرند و بدی در میان همه‌ی ارواح شیوع پیدا نکند، باز آن‌قدر روح آلوده شده‌اند که سرزمین ارواح دوگانه شود، یعنی در بخشی از سرزمین ارواح بدی رواج پیدا کند. بعدها این وظیفه‌ی ارواح بد خواهد بود که دیگر ارواح را به‌طرف بدی‌ها بکشند یا آن‌ها را از بین ببرند.»
شیطان که از زیرکی هایرا شگفت‌زده شده بود، موافقت کرد و قرار شد دو شیطانک پس از تولد بچه‌ها از کالبد روحی‌شان درآیند و به سرزمین خود برگردند و از آن پس، هایرا برای پاداش، مشاور اعظم و پرده‌نشین خاص شیطان شود.
نقشه‌ی هایرا و ماندوپی با موفقیت عملی شد. یازده سال بعد، دو شیطانک به سرزمینشان برگشتند و تنها دو کالبد روحی و هشت فرزند از خود بر جا گذاشتند.
اما هایرا اشتباهی کرده بود که نقشه‌ی شوم او را به‌سرعت برای ارواح افشا کرد: کالبدهای برجامانده از او و ماندوپی خال‌کوبی داشتند و بر خال‌کوبی‌ها نقش شیطان دیده می‌شد. ارواح تصمیم به در قرنطینه گذاشتن فرزندان هایرا و ماندوپی گرفتند و آنان را به سیاره‌ی مجاور فرستادند و تصمیم گرفتند تا بزرگ‌شدن بچه‌ها عده‌ای داوطلب مراقبتشان را در سیاره‌ی دیگر برعهده بگیرند.اما نقشه‌ی هایرا به‌هرحال موفق شده بود: اینک سرزمین ارواح دوگانه بود.
از آن پس این واقعه به واقعه‌ی هایرا مشهور شد و ارواح مهربان، میلگاسوان‌ها و ارواح بدجنس، یرسوها نامیده شدند.

فصل 3
[Only registered and activated users can see links]
اسنایک
قرن‌ها از واقعه‌ی هایرا گذشت. در سال 7398 روح‌پری، اتفاق عجیبی افتاد. در میان یرسوها، دختری به نام مایاناساساپ به دنیا آمد که برخلاف دیگر یرسوها خوب و مهربان بود.
وقتی مایاناساساپ هژده‌ساله شد، یرسوها که دیدند او هنوز مانند میلگاسوان‌ها رفتار می‌کند، او را از سیاره‌شان به سیاره‌ی دیگر فرستاندند. دختر جوان در گوشه‌ای از سیاره‌ی غریب نشست و شروع به گریه کرد. در همان موقع پسر جوانی به نام میکلا که از آن‌جا رد می‌شد، صدای گریه را شنید و با دیدن دختر تنها و غمگین دلش به حال او سوخت. پیشش نشست و سلام کرد. مایاناساساپ سر بلند کرد و چشمش به چهره‌ی سرخ میکلا افتاد.
آن‌ها ساعت‌ها و ساعت‌ها با هم حرف زدند. هرچه زمان بیش‌تر می‌گذشت، بیش‌تر از یک‌دیگر خوششان می‌آمد. در همان روز تصمیم گرفتند با هم زندگی کنند.
دو سال بعد، صاحب پسری شدند و اسم او را اسنایک گذاشتند. مایاناساساپ برای او یک جلیقه‌ی زیبا و سرخ‌رنگ دوخت و میکلا برایش کلاه قرمزی خرید.
وقتی اسنایک سه سال بیش‌تر نداشت، یرسوها که تاب سعادت مایاناساساپ، میکلا و فرزندشان را نداشتند، میلگاسوان‌ها را از هویت واقعی مایاناساساپ آگاه کردند.
بنا بر یک رسم کهن، یرسوهایی که به سیاره‌ی میلگاسوان می‌آمدند باید با پرتاب به ‌سوی ستاره‌ی دنباله‌دارِ تاریک اعدام می‌شدند که هر چهار روز یک‌بار از سپیده‌دم به مدت دوازده ساعت در اطراف دو سیاره می‌گشت.
پیش از دوگانگی سرزمین ارواح، ستاره‌ی دنباله‌دار تاریک، فقط جرم آسمانی زیبایی بود و ستاره‌ی زیبای سرزمین ارواح نام داشت.
اما در سال 3020 روح‌پری، در جریان حمله‌ی یک جنگجوی یرسو به نام کاروات به سرزمین میلگاسوان‌ها، چند میلگاسوان به ‌سوی ستاره پرتاب شدند و همگی مردند. از آن پس، ستاره‌ی زیبا، ستاره‌ی تاریک شد.
قرار شد اسنایک و پدر و مادرش دو روز بعد اعدام شوند.
وقتی آن‌سه را پرتاب کردند، درست چند لحظه پیش از برخورد، ستاره ناگهان مسیر عوض کرد، اندکی مارپیچ رفت و از سیاره دور شد. در همان هنگام، تخته‌سنگی فضایی‌ خانواده‌ی مایاناساساپ را گرفت و به سیاره بازگرداند.
سال 7421 روح‌پری بود، کم‌تر از چهار هزاره از نگارش نخستین تاریخ مدون ارواح پس از دوگانگی می‌گذشت و اگرچه اتفاقی که افتاد در یکی از کتاب‌های قدیم نجوم ارواح نوشته شده بود، اما نه یرسوها و نه میلگاسوان‌ها هیچ‌یک نمی‌دانستند ستاره‌ی تاریک هر هفت‌هزار سال یک‌بار، تغییر مسیر می‌دهد و برای یک سال از سیاره دور می‌شود.
میلگاسوان‌ها وقتی از دلیل آمدن مایاناساساپ به سیاره‌شان آگاه شدند خانواده‌ی او را بار دیگر بین خود پذیرفتند.
غیاب یک‌ساله‌ی ستاره‌ی تاریک و دل‌تنگی میلگاسوان‌ها از نبودنش باعث شد که هم حکم اعدام را لغو کنند و هم ستاره را از نو ستاره‌ی زیبا بنامند.
پنج سال از آن اتفاق گذشت. روز تولد اسنایک بود و همه‌ی خانواده به پیک‌نیک رفته بودند. صبحانه‌شان را خورده بودند و اسنایک سرگرم بازی بود که ناگهان لیز خورد و از سیاره به فضا پرتاب شد: تا مایاناساساپ و میکلا به خود بجنبند، کار از کار گذشته بود.

فصل 4
[Only registered and activated users can see links]
آشنایی با کوکوساپینا
اسنایک، ساعتی پس از پرتاب از سیاره‌ی میلگاسوان‌ها، هم‌چنان در فضا معلق بود: این‌بر و آن‌بر می‌شد، بالا و پایین می‌رفت و چرخ می‌خورد. کم‌کم داشت از این وضع خوشش می‌آمد که ناگهان بر سطح سرزمینی عجیب، لای بوته‌های انبوه فرود آمد. سرش را که بلند کرد، دید سیاره‌ی میلگاسوان‌ها و سیاره‌ی یرسوها فقط کمی بزرگ‌تر از توپ به نظر می‌رسند.
در سیاره‌ی بسیار بزرگ و پهناوری بود که اطرافش هزار و یک سیاره‌ی کوچک و بزرگ می‌چرخیدند. سیاره، مرکز یک بخش بزرگ کهکشانی بود و از سرزمین‌ها و شهرهای کوچک و بزرگ تشکیل می‌شد. ساکنان هزار و یک سیاره‌ی اطراف، اطلاع چندانی از این سیاره و ساکنان آن نداشتند و تا مدت‌ها فکر می‌کردند که خورشیدشان است، زیرا برق شن‌های بیابان‌ها و صحراهایش همانند آفتاب می‌درخشید.
در ادبیات هزار و یک سیاره، سیاره‌ی بسیار بزرگ، خورشید سوزان مرگ بود، زیرا گرانش نیرومند آن، گاه سبب لیزخوردن افراد می‌شد و هر کس بر آن می‌افتاد، دیگر رنگ زندگی را نمی‌دید. در سفرهای بین سیاره‌ای هم کافی بود مسافران نتوانند پرواز کنند تا اسیر گرانش سیاره شوند و سقوط کنند.
اما در ادبیات سرزمین ارواح دوگانه، سیاره‌ی بسیار بزرگ، سیاره‌ی زردنبوها بود، زیرا ارواح فکر می‌کردند حرف مردم هزارویک سیاره خرافاتی بیش نیست و سیاره محل سکونت تعداد بی‌شماری زردنبو است.
معمولاً ارواحی که از سیاره‌شان لیز می‌خوردند، در مسیرشان بر یک سیاره‌ی کوچک و نارنجی‌رنگ می‌افتادند، از مرگ نجات می‌یافتند و به کمک یک نردبان بلند و آبی به سیاره‌ی خود بازمی‌گشتند.
اما اوضاع این چنین نماند و یرسوهای بدجنس سیاره‌ی نارنجی را منفجر کردند تا هنگام حمله به میلگاسوان‌ها، آنان را به سیاره‌ی زردنبوها بیندازند و بکشند.
با انفجار سیاره‌ی نارنجی، ترکش‌های آن به‌طرف سیاره‌ی یرسوها پرتاب شد و نقشه‌هایشان موقتاً نقش بر آب شد.
کمی بعد، در بهار سال 3099 روح‌پری که به بهار سبز مشهور شد، در آن قسمت از سیاره‌ی بسیار بزرگ که زیر سیاره‌های یرسوها و میلگاسوان‌ها بود، هم یک جنگل کاج رویید و هم ناگهان بوته‌های انبوه زیادی پیدا شدند که همانند اتاقک‌هایی کروی بودند با سقف‌های پوشیده از برگ.
هنگامی که سابوت، سرلشکر یرسوها شیپور حمله زد، اسبش ناگهان رم‌ کرد، لیز خورد و هر دو به سیاره‌ی زردنبوها سقوط کردند.
با افتادن سابوت که پهلوان بزرگ و پرآوازه‌ی یرسوها بود، سربازانش ترسیدند و از حمله چشم پوشیدند. چند سال بعد سابوت برگشت و معلوم شد به‌خاطر جنگل و بوته‌ها هیچ‌کس با سقوط نخواهد مرد. اما قصه‌ی ناکام‌ماندن تلاش‌های یرسوها برای جنگ با میلگاسوان‌ها داستان دیگری است و بهتر است بر‌گردیم پیش اسنایک که درست در همین هنگام، وقتی روبه‌رویش را نگاه کرد، چهره‌ی وحشت‌زده‌ی موجودی را دید که به بوته پناه می‌آورد.
صورتی مانند صورت آدمیزاد با بینی‌ای بزرگ، چشمانی درشت و سیاه و موهایی مشکی داشت. یک دست در بالای سرش بود که می‌توانست هم دست راست و هم دست چپش باشد. پاهایش مانند پاهای عقاب بود. بلوزی بلند و سفید با دکمه‌های زرد و شلواری سبز پوشیده بود.
اسنایک جیغ کشید و از هوش رفت. آن موجود عجیب نیز که خیلی ناراحت و وحشت‌زده بود، با دیدن این وضع‌ شروع به گریه کرد.
اسنایک بلند شد و گفت: «نمی‌خواهد گریه کنی. من حالم خوب است. راستش این روش من برای شناسایی دوست از دشمن است.»
موجود عجیب که خیالش راحت شده بود، گفت: «چه مسخره!»
اسنایک که از خجالت سرخ شده بود گفت: «ببخشید!»
و هر دو خندیدند. اسنایک از او پرسید: «راستی ببینم اسم تو چیست؟
– من کوکوساپینام.
– کوکوساپینا، می‌شود کوکوسی صدایت بزنم؟
– اشکالی ندارد. اسم تو چیست؟
– من اسنایک‌ام.
– خب، من تو را همان اسنایک صدا می‌کنم.
– کوکوسی، می‌آیی با هم دوست شویم؟
– چرا که نه؟ تو چند سالت است؟
– امروز هشت سالم تمام می‌شود. تو چه‌طور؟
– هم‌سن‌ایم. راستی، از کجا آمده‌ای؟ به نظر نمی‌رسد مال این اطراف باشی.
– آره، من از آن سیاره می‌آیم.»
سیاره‌ی میلگاسوان‌ها و یرسوها را نشان داد و گفت: «آن صاعقه‌ی زرد، نشانه‌ی سیاره‌ی میلگاسوان‌ها و آن ضربدر قرمز هم نشانه‌ی سیاره‌ی یرسوهاست.»
کوکوساپینا با تعجب پرسید: «چه‌طور از این‌جا سردرآوردی؟»
اسنایک ناگهان به یاد پدر و مادرش افتاد، غمگینانه گفت: «از سیاره‌مان لیز خوردم.
– چه بد! ولی حالا خودت را نارحت نکن. من نمی‌گذارم غصه بخوری.
– خیلی ممنون دوست مهربانم. حالا تو چرا این‌قدر وحشت‌زده‌ای؟ چه شده؟ کسی دنبالت است؟
– آره.
– خب، اما نگفتی چرا وحشت‌زده‌ای؟
– دیاناسوری دنبال من می‌گردد.»
mostafa robb
13/12/2009, 20:49
داستان / گذر لوتی‌صالح


یک سال تمام بیکار بودم. بعد از هشت سال اداره‌بازی فشرده و یک‌نفس، فرصتی بود برای خوش‌گذرانی‌ها. صبح‌ها ساعت 11 بیدار می‌شدم. روزنامه‌ی صبح را که پشت در انداخته بودند می‌آوردم می‌خواندم. بعدمی‌رفتم بیرون. دو سه جا به هوای کار سر می‌زدم. اما زیاد جدی نبودم. اصل این کار الواتی بود که با این نمایش‌ها جوازش را به خود می‌دادم.
زمستان آن‌سال به من خیلی خوش گذشت. با احمد و غزنوی غذای‌مان را ظهرها در یک دکّه می‌خوردیم. بعد می‌رفتیم جایی که بست و بساط بود. پیش از غروب می‌آمدیم توی یکی از کافه‌های خیابان پهلوی می‌نشستیم و آبجو می‌خوردیم. بعد هم این که غزنوی عاشق بود و غزل‌های قشنگی می‌ساخت که می‌خواند. گاهی هم می‌زد به گریه.
و ما از پشت شیشه به خیابان زمستانی و منظره‌ی درخت‌ها و دکل‌های بلند تلویزیون روی تپه نگاه می‌کردیم، گوش می‌دادیم یا اغلب گوش نمی‌دادیم و درجا خاطرات‌مان را غرغره می‌کردیم. برگ‌های خشک از نور گلرنگ بعدازظهر در هوا پرواز می‌کردند. در بیرون سوز سردی بود که می‌شد خیالش را کرد. صدای میلیون‌ها گنجشک روی درخت‌های خیابان تودماغی و نومید بود.
یک شب هم رفتیم خانه‌ی مفتخری. احمد گفت: آدم محترمی است؛ مشتری زیاد ندارد. اغب دوستان او هستند. ما رفتیم به محله‌های کهن مرکز شهر. کوچه‌پس‌کوچه‌ها مثل روده در هم پیچیده بود. ممکن بود آدم نابلد چن بار برگردد به همان جای اولش. از زیر بازارچه گذشتیم. بیشتر دکان‌ها تعطیل بودند و تاریک. و تک‌وتوکی چراغ که فقط خودشان را روشن می‌کردند. از جلوی مسجد صدساله وزیر هم رد شدیم. تا پیچیدیم به گذر لوتی صالح که محل تقاطع آن معبرهای عجیب‌وغریب بود. و هنوز سکّوی لوتی و نوچه‌هایش برجا بودند. من نشستم روی سکو زیر سردر چراغدار. خیال نداشتم به خانه‌ی مفتخری بروم. صاحب‌خانه آمد بیرون. عرق‌گیر رکابی تنش بود و روی بازویش خالکوبی داشت. می‌شد نواده لوتی باشد. جوری نگاهم کرد که بلند شدم. به دستور آغا محمدخان قاجار گوش و دماغ لوتی را بریدند و او را به عتبات تبعید کردند. گناهش این بود که در مجالس خصوصی تقلید خواجه‌ی تاجدار را درآورده بود. معلوم می‌شود علاوه بر زور بازو، استعداد هنرپیشگی هم داشته است. بالاخره رفتیم خانه‌ی مفتخری.
mostafa robb
13/12/2009, 20:50
داستان / ایستگاه زرد

 

ساری، ایستگاه زرد، باران ریز و گرم. دسته‌های سفید پلاستیکی، تلق‌های رنگی. تلق سرخ: ایستگاه نارنجی. تلق آبی: ایستگاه سبز. تلق... آه! شفیقه دست‌های کوچکش را از هم دور می‌کند. عینک‌های پلاستیکی از لابه‌لای انگشت‌هایش آویزانند. سرش را بالا می‌کند. صورتش را زیر باران می‌گیرد. میان خیابان خالی و خیس می‌دود. فریاد می‌زند: «همه‌اش مال من است!» مادر در پی‌اش می‌دود. یقه‌اش را می‌گیرد و می‌کشد. با غیظ می‌گوید، «به سرت زده! نمی‌بینی خیابان است!» نگاهش می‌کنم، نه با غیظ، با حیرت. غریبه است. هروقت مادر خواهشی را رد می‌کند، یا دعوا می‌کند، غریبه می‌شود. شفیقه در حاشیه خیابان آرام راه می‌رود. دو باره دست‌های کوچکش را از هم دور می‌کند. عینک‌های پلاستیکی از لا به لای انگشت‌هایش آویزانند. سرش را بالا می‌کند. صورتش را زیر باران می‌گیرد. به آرامی می‌گوید، «همه‌اش مال من است!» پسرخاله نمی‌تواند دلخوریش را پنهان کند. کنجکاو می‌پرسد، «عینک‌ها را می‌گویی؟»
صدایش از حسد خشک و تیز شده است. جوابش را نباید زود بدهم. «پسرم پپه است. از همه یارو دوست‌هایش می‌خورد. شاید هم از دل‌رحمی‌اش است...» صدای خاله بود. شفیقه با حیرت سر بر می‌گرداند. وقتی می‌آمد، اول روی خوش نشان می‌داد. شفیقه باز گول می‌خورد. هرچه داشت پیش می‌آورد. پسرخاله همه‌ی اسباب‌بازی‌ها را می‌گرفت؛ اگر می‌شد آن قدر دست‌کاری‌شان می‌کرد تا عیب و ایرادی پیدا کنند. تا می‌آمد حرفی بزند، اخمش درهم می‌رفت؛ به نشانه قهر روی می‌گرداند. تا می‌توانستم جلو زبانم را می‌گرفتم. نه این که بترسم. «مهمان است. پسر‌خاله‌ات است. اگر می‌خواهی بازی کنی، نباید نق بزنی.» آخر نمی‌شود که همه‌ی اسباب‌بازی‌ها را بگیرد و فقط فرمان بدهد. باز صدای مادر است: «حالا که همبازی پیدا کردی باید بسازی؛ وگرنه تنها می‌شوی.» تنها بشود بهترست. از تاریکی، از مستراح ته حیاط، از سگ‌ها و گاو‌های خرابه می‌ترسد. از تنهایی نمی‌ترسد. پسرخاله تیله‌هایش را نشان می‌داد. به دستش اما نمی‌داد. چرا باید ساکت بمانم؟

ایستگاه دور بود. تمام راه عینکش را به رخ کشیده بود. یک دسته‌اش را میان دو انگشت می‌گرفت و در هوا تاب می‌داد عینک را به چشم می‌زد و با کیف سرش را این سو و آن سو می‌چرخاند.
«می دهی من هم به چشمم بزنم؟»
جوابی نمی‌شنید.
«فقط یک دفعه بده! زود می‌دهم.»
باز جوابی نمی‌شنید. در دل گفت: «جهنم!» و اشک توی چشم‌هایش پر شد. مادربزرگ عجله داشت. تا چشمش به دکان خرازی افتاد، پا سست کرد. مادر گفت: «مگر نمی‌گویید دیرتان می‌شود!»
مادربزرگ دست شفیقه را گرفت و کشید و زیر لب لندید: «ننه، چند تا می‌خواهی؟»
بهت‌زده نگاهش کردم.
«آقا، چند تا از این عینک‌ها داری؟»
«چهار تا.»
«هر چهار تا را بده!» مادربزرگ رو گرداند: «هر چهار تایش مال خودت، ننه. هیچ‌کدام‌شان را هم به آن پسره‌ی آب‌زیرکاه نده! همه‌اش مال خودت.»
دسته‌های پلاستیکی نرم و سفید، تلق‌های رنگی. رنگ سرخ: ایستگاه نارنجی. رنگ آبی: ایستگاه سبز. رنگ... سر بر می‌گرداند. پسرخاله با نگاه پرسان زل زده است.
«چی گفتی؟»
پسرخاله با غیظ داد می‌زند: «می‌گویم عینک‌ها را می‌گویی؟»
شفیقه لبخند می‌زند. دلش می‌خواهد لبخندش مثل لبخند پسرخاله موذی و مرموز باشد. لبخند من شادمانه است. با صدایی آرام می‌گوید: «ایستگاه‌ها را می‌گویم.» پسرخاله دهن کجی می‌کند. شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. رویش را برمی‌گرداند. عینکش را با حرص توی جیب شلوارش می‌چپاند.
مادربزرگ مهمان است. می‌روند تا ایستگاه بدرقه‌اش کنند. می‌رود تا به قطار تهران برسد. پسرخاله هم مهمان است. یکی دو روز دیگر او هم به شهرشان برمی‌گردد. مادر می‌ماند و شفیقه و شهر؛ باران و تلق‌های رنگی و ایستگاه زرد. دلم برای مادربزرگ تنگ می‌شود.

از خانه‌ی فرماندار برمی‌گشتند؛ حاشیه‌ی خیابان، زیر درخت‌های ابریشم. دست مادر گرم بود؛ دست‌های نمناک. نازیلا هم‌کلاسی‌اش بود. خانه نبود. خانم فرماندار هم خانه نبود. مادربزرگ نازیلا تعارف کرد؛ فقط یک بار. مادر بی‌تعارف تو رفته بود. اتاق پذیرایی بزرگ بود؛ آفتاب‌گیر و دلباز بود. رویه‌ی مبل‌ها اطلسی بود؛ نرم و پُرگل بود. آهسته دست‌هایش را روی دسته‌ی مبل کشیده بود. مادر نگران می‌پاییدش. مادر کوچک شده بود. توی مبل فرو رفته بود. مادربزرگ نازیلا بلند بود. آراسته بود؛ موهای خاکستری شانه‌خورده، عینک پنسی. خیاطی مادر را پسندیده بود. برای‌شان بستنی آورده بودند؛ بستنی وانیلی با بیسکوییت و چند دانه گیلاس. گیلاس بلور می‌درخشید. آب دهانش را آهسته قورت داده بود. گیلاس گرد بود؛ با پایه‌ی بلند و باریک و شفاف. انگشت‌هایش را نرم روی بلور سرد کشید. دو پیس نازک مادربزرگ نازیلا خاکستری بود؛ اتو کشیده بود.

چادر سیاه مادربزرگ چروکیده شده بود. موهایش زیر چادر کرک و آشفته شده بود. مادربزرگ کوچک شده بود. اگر مادربزرگ نازیلا را ندیده بود، با شوق و ذوق می‌پرید توی بغلش. با پشت دست جای بوسه‌ی آبدار مادربزرگ را از روی گونه‌اش پاک کرد. مادربزرگ نازیلا با مادر دست داده بود. مادربزرگ زیر لب جواب سلام مادر را داده بود. یک‌ریز قربان‌صدقه‌ی او می‌رفت. شفیقه دلگیر شده بود.

باران تند می‌شود. زمین و آسمان را به هم می‌دوزد. به کوک‌های ریز و درشت مادر می‌ماند، روی پیراهن ابریشمی خانم فرماندار. سرم را بالا می‌کنم. کوک‌ها از صورتم می‌گذرند. ابریشم‌های سفید و صورتی و نرم و آویخته را نمی‌بینم. ایستگاه زرد بزرگ‌تر می‌شود. از روی چادر سیاه و نمدار دست مادربزرگ را می‌گیرد. پسرخاله با ابرو‌های درهم از کنار پرچین‌های خیس و براق می‌گذرد. کف دست راستش را روی آن‌ها می‌کشد.دلم به رحم می‌آید. آفتابگیر چوبی پنجره‌ی اتاقی در آن سوی پرچین باز می‌شود. لامپ کوچک آویخته از سقف اتاق، زرد و روشن است. جوانی در چارچوب پنجره پیدا می‌شود. آکوردئونی بزرگ را در بغل دارد. نگاهش نه به باغ است، نه به خیابان، نه به آسمان و بارانش. آستین‌های پفدار پیراهنش با حرکت تند انگشت‌هایش روی شستی‌ها لرزشی خفیف دارد. شفیقه دلش می‌گیرد. پرنده‌های کوچک خاکستری سراسیمه از قاب پنجره بیرون می‌پرند. زیر باران ریز و بی‌رنگ، میان مه، آب می‌شوند. مادربزرگ دستم را رها می‌کند.

بخار نفسی، شیشه‌ی سرد را تار می‌کند. از درز پنجره سوز برف تو می‌زند. با نوک انگشت‌های یخ‌زده بخار را پاک می‌کنم. آجرفرش خیس، آسمان پوشیده، حوض بزرگ و خالی، کاج خسته. اتاق از نفس‌های کند و کشدار مادربزرگ سنگین است. طاقباز در رختخوابش دراز کشیده و دست‌ها را روی سینه‌ی دردناکش گذاشته است. گاهی پلک‌های پف‌کرده‌اش را باز می‌کند و به سقف بلند و سفید خیره می‌شود. گاهی لب‌های بادکرده و تیره‌اش تکان می‌خورد. صدای خش‌دارش کلفت شده است. با خودش حرف می‌زند. چرا آسمان سنگین شد؟ سنگینی ریه‌های پُرچرک و عفن طاقتش را طاق می‌کند. دست‌ها و پا‌ها پوک شده‌اند. این سقف ترک‌خورده لاله‌های گچی و گل‌های محمدی درشت پریده‌رنگ ندارد.
بیرون برف می‌بارد؛ لخت و بی‌صدا. پس پرده‌ی سفید و اریب پیرزن را می‌بینم، با شاشدان معیوب و حافظه‌ی خط‌خطی. زیر کاج چمباتمه زده است و کبریت می‌کشد. کبریت می‌کشد و ورق‌ها را برگ‌برگ می‌سوزاند. با دست‌های لرزان پرده‌ی برف را کنار می‌زند.

چه ایوان بلندی! شفیقه لب ایوان نشسته است. پاهایش را با بی‌تابی تکان می‌دهد: «بپرم؟»
کسی جواب نمی‌دهد. مادربزرگ کنار سماور چهارزانو نشسته است. گوشش به غل‌غل آب است.
«بپرم؟»
پدر روزنامه می‌خواند. مادر می‌رود و می‌آید. می‌رود و می‌آید و نگاه نمی‌کند.
«مادربزرگ، بپرم؟»
مادربزرگ می‌خندد: «اگر نمی‌ترسی، بپر!»
«اگر بپرم، دست و پایم می‌شکند؟»
«اگر بترسی، دست و پایت می‌شکند.»

شفیقه پرسید: «آخر چرا نپرم؟»
مادر با اخم گفت: «سنگ‌های کف حیاط را نگاه کن! دست و پایت می‌شکند.»
«تو که خودت همیشه می‌پری، حالا می‌ترسی؟»
«می‌ترسم که دست و پای تو بشکند.»
«مادربزرگ می‌گوید اگر نمی‌ترسی بپر.»
مادر زیرلب غرید: «دلش که نمی‌سوزد.»
«مادربزرگ ترسو نیست.»
«خیلی هم ترسوست. تو دیده‌ای که خودش از این ایوان بلند بپرد؟»

ندیده است. مادربزرگ از روز قیامت و جهنم هم خیلی می‌ترسد. خودش این را گفته است. برای همین هم هست که هیچ وقت نمازش قضا نمی‌شود. از آقا هم می‌ترسد. «مثل سگ از آقا می‌ترسد.» مادر این را آهسته گفته بود تا پدر نشنود. آقا را دیده بود. هیچ هم ترسناک نبود. شال سبز کمرش را باز کرده بود؛ دور کمر او حلقه انداخته بود؛ او را در حیاط دوانده بود. قلمدوشش کرده بود؛ به خیابان برده بود؛ برایش حلوا جوزی خریده بود.
«آقا، این بچه را لوس می‌کنید.»
«بگذار بفهمد که جدش، آن طور که توی گوشش خوانده‌اند، هیولا نیست.»
پدر سرخ شده بود. سرش را پایین انداخته بود. آقا بلند خندیده بود. شفیقه حسابی ترسیده بود.

«مادربزرگ، اگر هیولا بخندد، آدم می‌ترسد؟»
«پناه بر خدا، چه سؤال‌هایی می‌کنی ننه!»
مادربزرگ اگر جواب سؤالی را نمی‌داد، پرخاش هم نمی‌کرد. باز می‌شد سؤال دیگری کرد. آسمان لب‌به‌لب از ستاره بود. روشنایی چراغ سبز گلدسته‌ی مسجد چشم را می‌زد. بوی خاک نم‌خورده‌ی پشت‌بام، خنکای شمد، باد خوش شبانه، شیرینی آب‌نبات‌قیچی، صدای پُرافسوس مادربزرگ، و... افسون قصه‌ی دختر شاه پریان.
«مادربزرگ، آقا از مار غاشیه هم بدترست؟»
«استغفرالله... کدام آقا؟»
«ناراحت شدی؟»
«هی وای دختر، تو چقدر فضولی!»
«فضولی گناه است؟»
«بچه‌ها از گناه دورند، ننه. برای تو می‌گویم، فقط برای تو.»

مادر می‌رود و می‌آید. چرا بترسم؟
«پس می‌پرم.»
مادر می‌رود و می‌آید. بی‌آن که نگاهش کند، می‌غرد: «غلط می‌کنی!»
مادربزرگ اخم می‌کند.

«جلو روی مادرم این بچه را این قدر دعوا نکن! ناراحت می‌شود.»
مادر از غیظ سرخ شد. زیر لب لندید: «اگر این قدر دل‌نازک است، چرا تو را که پسر یکی‌یک‌دانه‌اش بودی، زیر دست این و آن انداخت و رفت!»
«باز شروع کردی!»
«مگر دروغ می‌گویم. بچه که مهریه نیست. مهر است. زنی که برای خلاصی خودش از بچه می‌گذرد، مادر نیست...»
«توی دنیا فقط تو مادری و بس.»
«مادرم که با تو می‌سازم و دم نمی‌زنم.»
مثل همیشه مادر جروبحث را شروع می‌کند و با گریه تمام می‌کند.

مثل همیشه بس که به سنگ‌فرش نگاه می‌کند، ترسش می‌ریزد؛ اما برای آن که مادر را نرنجاند، از ایوان نمی‌پرد. صدای در می‌آید. مادر می‌گوید: «بدو برو در را باز کن!»
به دالان که می‌رسد، صدای پدر بلند می‌شود: «صبر کن، خودم می‌آیم.»

لب‌های بادکرده و تیره‌ی مادربزرگ تکان می‌خورد.
«چیزی می‌خواهید؟»
سرش را تکان می‌دهد: «صدای در می‌آید.»
«خیال می‌کنید. فقط برف می‌آید.»
«برای تو برف می‌آید. برای من عزراییل است که می‌آید.»
رویش را از من برمی‌گرداند.
«مادربزرگ، انگار دیگر من را دوست ندارید.»
«تو هم وقتی به این‌جا برسی، دیگر کسی را دوست نداری، دختر جان. من دیگر بریده‌ام. چه توقعی داری!»

پدر هول شده است. این پا و آن پا می‌کند. آقا با روی خندان می‌گوید: «چرا مات‌تان برده؟ بروید کنار بیایم تو. از خستگی دارم از پا می‌افتم.»
پدر بلند می‌گوید: «شفیقه، بدو برو خبر بده آقا آمده!»
مثل باد می‌دود. پوست سفید مادر سفیدتر می‌شود. پوست تیره‌ی مادربزرگ کبود می‌شود. «یا ابوالفضل!» می‌دود توی اتاق. مادر دست‌پاچه دنبالش می‌رود: «می خواهید چی کار کنید؟»
«می‌روم توی کمد و در را می‌بندم تا وقتی که گورش را گم کند.»
مادر کمکش می‌کند: «اقلاً در را کمی باز بگذارید! دست به سرش می‌کنیم. دیگر توی اتاق که نمی‌آید.»
مادربزرگ با خشم می‌گوید: «نمی‌خواهم. این مار زخم‌خورده آخر نیشش را به من می‌زند.»
شفیقه حیرت‌زده میان ایوان ایستاده است و به آقا که بوکشان پیش می‌آید، خیره شده است.

«آقا را دوست نداشتی؟»
«آن وقت‌ها از دختر نمی‌پرسیدند که می‌خواهی شوهر کنی یا نه؛ چه رسد به این حرف‌ها. یک روز گفتند سید حیدری به محله آمده. روز دیگر مادرم گفت دیگر به مکتب‌خانه نرو، مشق و کتاب دیگر بس است، تو را نذر سید کرده‌ام...»
مادربزرگ به سرفه افتاد. نیم‌خیز شد و کاسه‌ی آب را به دست گرفت.
«آقا بد بود؟»
«ای ننه جان، چه حرف‌ها می‌پرسی! سید اولاد پیغمبر را نباید بد گفت. خب هر کس عیب و ایرادی هم دارد. گل بی‌عیب خداست. این سید خدا بذل و بخشش زیاد می‌کرد. دست بده داشت. دست بزن نداشت. از گل نازک‌تر نمی‌گفت. ولی خب... این که هر جا می‌رفت هم یکی را صیغه می‌کرد، خیلی تقصیر خودش نبود. عادتش شده بود. من می‌خواستم آزاد باشم. هر جا بروم، هر جا بیایم، هر کار بکنم. هی نگویم آقا چنین و چنان کرد، هی نترسم که چنین و چنان کردم. همین بود که یک روز به سرم زد و تا راهی سفر شد، سمسار آوردم و همه‌ی اسباب و اثاثیه را بارش کردم و بچه را هم به مادربزرگش سپردم و فرار کردم. رفتم حضرت معصومه، چند وقتی آن‌جا بست نشستم، مبادا بیاید و سرم را ببرد. خدا کمکم کرد. غیظ و جوشش بالاخره خوابید. بس که معصوم بودم... اما خب خط و نشان زیاد برایم کشیده...»

«مادربزرگ می‌ترسی؟»
بلند نمی‌گویم. اگر هم بشنود، جوابم را نمی‌دهد. آجرفرش کف حیاط سفیدپوش شده است. دیگر برف نمی‌بارد. پیرزن زیر کاج هنوز ورقه‌ها را برگ‌برگ می‌سوزاند. بخار نفسی، شیشه‌ی سرد را تار می‌کند.
لب‌های بادکرده و تیره‌ی مادربزرگ تکان می‌خورد: «سید حیدر، آمدی!»
پاها، پا‌ها سنگین و سنگین‌تر می‌شوند. گرمایی لزج پا‌ها را می‌پوشاند و لخت می‌کند. چرا نمی‌تواند آن‌ها را راه ببرد؟ چرا نمی‌توانند راهش ببرند؟ پلک‌های مادربزرگ بسته است. تابلو آن قدر نزدیک است که دید را تار می‌کند. دورترین تابلو‌ها را می‌گویم. خدایا، هنوز که پیر نشده‌ام!

«پیر‌ها به چی فکر می‌کنند؟»
«پیرها؟ گمان نمی‌کنم پیر‌ها فکر کنند.»
«پس چی کار می‌کنند؟»
«پیر‌ها می‌بینند. دور‌ها را می‌بینند.»

به زمین انگار دوخته شده است، با بخیه‌هایی که مادر می‌زند.
«نوک انگشت‌هایم از نیش سوزن گز و گز می‌کند.»
«آخر چقدر می‌دوزی! الان دیگر پدر می‌آید. چقدر، چقدر می‌دوزی! آن هم برای مردم، برای همه.»
«فقط برای شما‌ها می‌دوزم. کی بزرگ می‌شوی بفهمی؟»
خواهر شفیقه پوزخند می‌زند. شفیقه، دل‌گیر، سرش را پایین می‌اندازد. در دل می‌گوید: «انگار من را می‌دوزی.»

پاها، پا‌های بسته، پا‌های دوخته؛ پا‌های سنگین، بی نای حرکت. این پا‌ها تکان نمی‌خورند؛ پیش نمی‌روند؛ مرا را پیش نمی‌برند. تخته‌بند شده‌ام، خدایا!

«نه پای پیش دارم، نه پای پس. چه کنم خدا، خدا، خدا!»
«مادر چند بار، چند روز، چند سال این حرف را می‌زنی؟»
مادر جواب نمی‌دهد. ریز می‌نالد و بی‌هق‌هق اشک می‌ریزد.
«خب چرا نمی‌روی؟ بگذار برو، مثل مادربزرگ!»
«کجا بروم؟ شما را بگذارم، کجا بروم؟ چطور بگذرم؟ حالا تو هم می‌گویی برو. اما نمی‌گویی کجا برو. آن وقت که جوان بودم، آن وقت که بچه بودی، چیز دیگری می‌گفتی...»

چیزی نمی‌گفتم. فقط نگاهش می‌کردم. نگاهی که آن‌قدر سنگین بود که تخته‌بندش می‌کرد.
خواهر شفیقه خودش را توی پستو، یا حیاط‌خلوت، یا آب‌انبار خالی زیرزمین گم‌وگور می‌کرد. بس که می‌ترسید از غضب پدر، بس که بیزار بود از زنجموره‌ی مادر. شفیقه نزدیک مادر نمی‌رفت. دور هم نمی‌شد. زانو‌هایش به لرز می‌افتاد. از پدر نمی‌ترسید. هیچ وقت از پدر نمی‌ترسید. برای همین هم بود، شاید، که هیچ از پدر کتک نمی‌خورد. خواهر شفیقه می‌ترسید. از کتک می‌ترسید. از پدر می‌ترسید. از دعوای مادر می‌ترسید. از تنهایی می‌ترسید. شفیقه از تنهایی نمی‌ترسید. اگر مادر می‌رفت، غصه می‌خورد. غصه‌ی تنهاشدن مادر را بیشتر می‌خورد تا غصه‌ی بی‌مادری خودش را.
«اگر مادر برود، نامادری می‌آید.»
«نامادری ترس ندارد.»
«اگر نامادری ترس ندارد، پس چرا گریه می‌کنی؟»
«گریه می‌کنم برای این که مادر گریه می‌کند.»

گریه می‌کند. پشتش را به دیوار فشار می‌دهد. زانو‌هایش را به هم می‌چسباند. میان ران‌هایش سست و بی‌قرار می‌شود. ران‌هایش را به هم می‌چسباند و فشار می‌دهد. فشار می‌دهد، اما، گرما بیشتر می‌شود. دست‌هایش هنوز کرخت نیست. انگشت‌های استخوانی‌اش به شکم و سینه‌ی مادر چنگ انداخته است. حرف نمی‌زند، اما، در دل یک‌ریز می‌گوید: «نباید بروی! نباید بروی!» پدر باز حمله‌ور می‌شود. مادر اشک می‌ریزد، نعره می‌زند، ناسزا می‌گوید. مادربزرگ میان چارچوب در ایستاده است؛ بی‌آن‌که نگاه کسی کند می‌گوید: «حالا اگر هم می‌خواهی از این خانه بروی، دست نگه دار تا مهمان‌ها بیایند و بروند، بعد!» مادر ساکت می‌شود. دست‌های شفیقه روی شکم مادر شل می‌شود. مادر سر او را روی سینه‌اش فشار می‌دهد. شفیقه دست‌هایش را دور کمر مادر حلقه می‌زند. گرمای شکم مادر، شوری اشک‌ها، شاخه‌های سنگین گیلاس، باد گرم و تلخ.

شیشه‌ی ماشین را پایین می‌کشد. باد گرم و تلخ تو می‌زند. هوای دوده‌ای را می‌بلعد. صدای موتور‌ها و همهمه‌ی خیابان حرف‌های پدر را آهسته می‌کند. چشم از روبه‌رو برنمی‌دارد. نمی‌خواهد نگاهش به صورت پدر بیفتد. چرا واهمه دارم؟ پدر گله می‌کند. از مادر گله می‌کند. یک‌درمیان حرف‌ها را می‌شنود. حرف‌هایی که هر چند وقت یک بار تکرار می‌شوند. حرف‌هایی که اگر هم تکرار نشوند، اگر هم به زبان آورده نشوند، ناشنیده نمی‌مانند. «چه خوب که رانندگی می‌کند!» آمد و شد سنگین است. هوای گرم و دوده ای شب تابستان سنگین است. حرف‌ها از همه سنگین‌تر است، «جوان که بود، این‌طور نبود. حالا انگار دارد از من انتقام می‌گیرد. فکر پیری من را نمی‌کند. چپ می‌رود، راست می‌آید، نیش می‌زند. نیش می‌زند. نیش می‌زند.»
به روبه‌رو نگاه می‌کنم، به چراغ‌های قرمز، دلم برای پدر می‌سوزد. با این همه این پدر نیست که نای حرکت را از من گرفته است. کدام بند مرا به گذشته می‌بندد، خدایا؟ مادربزرگ می‌گریزد؛ می‌دود. می‌دود؛ می‌گریزد. نگاهش، اما، به پشت سر است. نمی‌خواهم نگاهم به پشت سر باشد.

«خودم هم نمی‌دانم چرا این‌قدر زمین می‌خورم.»
«مادر جان، بس که سربه‌هوایی. حواست را جمع نمی‌کنی. گیجی.»
خواهر شفیقه می‌خندد. خنده‌اش شیرین است. نمی‌گزد: «پیش رویت را نگاه کن!»
پیش رویم را نگاه می‌کنم. ترسی از پشت سر ندارم، با این همه نمی‌توانم بدوم. زانوهایم ضعف می‌رود. درجا می‌زنم. شاید هم پیش می‌روم.

«چطور جرئت می‌کنی بگویی که می‌خواهی زن این جوانک جلنبر بشوی. اگر پدرت بفهمد...»
شفیقه از مادر هیچ نمی‌ترسد. هر چه مادر بیشتر صدایش را بالا ببرد، پُردل‌تر می‌شود. می‌گذارد مادر تا بخواهد دشنام بدهد، فریاد بزند، سرزنشش کند. سرآخر آرام بلند می‌شود و آرام می‌گوید: «گفتم که زنش می‌شوم و می‌شوم. چه بخواهید، چه نخواهید.»
رنگ مادر مثل گچ سفید می‌شود. شفیقه معطل نمی‌کند. از اتاق بیرون می‌آید و از خانه بیرون می‌زند. پس می‌شود دل را به این خوش کرد که گاهی، فقط گاهی، پیش رفته است؛ یا پس رفته است، شاید. پس یا پیش، تکانی خورده است.

«بیا برویم! فرار کنیم! حالا که تو از خانواده‌ات بریده‌ای، دیگر چرا دودلی؟ اگر بمانیم، دیر یا زود گیر می‌افتیم. می‌دانی که...»
شفیقه با بی‌حوصلگی روی از شوهرش می‌گرداند: «همه را می‌دانم. ولی نمی‌آیم. فرار کنیم که چی بشود، مگر نمی‌دانستی که سرکشی تاوانی دارد!»
«دیگر بس است!»
دیگر بس است. زمین و آسمان رنگ ریا خورده است. بوی عفن پنهان‌کاری پوست را از بیرون و درون می‌ترکاند.

مادر آب شده بود. چشم‌هایش نمناک، لب‌هایش دلمه بسته، پوست سفید و نازکش چین خورده، رگ‌های سبز دست‌های لاغرش... آه، من پیش رفتم. انگار پیش رفتم. یا خواستم که پیش بروم. چرا مادر باز مرا به پس می‌کشی؟
خواهر شفیقه می‌خندد. خنده‌اش تلخ نیست، سنگین است: «تو از باد و بروت پدر، یا از توپ و تشر مادر نترسیدی. راه خودت را رفتی. اما حالا چی می‌گویی؟ من که نقطه‌ضعف تو را می‌دانم. هر که به تو حمله کند، بی‌بروبرگرد می‌بازد. مادر اشتباه پدر را کرد. تو تا با زور روبه‌رو می‌شوی، جان می‌گیری؛ طوری که هیچ کس از پس‌ات برنمی‌آید. اگر هم‌زور نباشی، آن قدر پوست‌کلفتی می‌کنی که طرف را از رو ببری. اما تا با آدم ضعیف‌تر از خودت روبه‌رو می‌شوی...»
«بس است دیگر، تو را به خدا بس است.»

«مادر بس است دیگر، تو را به خدا بس است.»
مادر بچه را در بغل می‌فشرد و بی‌اختیار به پشتش می‌زند؛ اما بس نمی‌کند: «آخر تو که دیگر بچه نیستی. مادر هم شده‌ای، اما عقلت را کار نمی‌اندازی. مگر این بچه را برای دامن من درست کرده‌ای! کی دست از این کار‌ها و این فکر‌ها برمی‌داری؟ یک عمر خون دل می‌خوری، آخرش می‌فهمی که اختیار بچه‌ی خودت را نداری. حالا اختیار کار دنیا را می‌آیند می‌دهند دست تو و امثال تو...»
«بس است مادر! می‌دانی که من راه خودم را می‌روم.»
«آخر پدر جان، همیشه و همه‌جا این طور بوده و خواهد بود. توی دنیا یا باید توسری زد یا باید توسری خورد. راه وسط ندارد، دختر جان.»
«اما من می‌گویم که به این سادگی که نمی‌شود باشد. هر کی توسری بخورد، اولاً همیشه نمی‌خورد؛ ثانیاً اگر هم روزی توسری نزند، بالاخره جور دیگری که می‌تواند تلافی کند...»

شفیقه بلند نگفت: «پس آن قدر، پدر، کلافه شده ای که می‌خواهی سرت را به دیوار بکوبی. حالا... حالا دلم برایت می‌سوزد.»

خواهر شفیقه با بی‌حوصلگی گفته بود: «تو هم که همه‌اش دلت می‌سوزد. اگر برای مادر و این و آن نسوزد، برای مرغ هوا و ماهی دریا...»
«آخر تو که ندیدی چطور سر مادر را به دیوار کوبید.»
خواهر شفیقه مکثی کرده بود و بعد شانه بالا انداخته بود: «خب مادر زبانش را به کار انداخت؛ پدر هم دستش را.»

خانم جناب سروان بلند و چهارشانه و سبزه و لب‌کلفت بود. چشم‌هایش، اما، میشی بود و گاهی که رنگ غضب و قدرت نداشت، انگار می‌خندید. مادر گفت: «آخر خبر ندارد. اگر با شما بیایم سینما...»
خنده‌ی خانم جناب سروان هری فرو ریخت روی صورت شفیقه که روبه‌رویش ایستاده بود و سرش را بالا گرفته بود. خانم جناب سروان باکی از کسی نداشت. به همه‌ی پاسبان‌ها فرمان می‌داد. به خود جناب سروان فرمان می‌داد. به مادر هم فرمان می‌داد: «راه بیفت برویم. گفته‌ام پاسبان احمدی بلیت بگیرد. مگر از شوهرت می‌ترسی که می‌خواهی اجازه بگیری!»
بوی آجیل داغ، چراغ‌های رنگی روشن، پله‌های پهن سمنتی سینما، عکس‌های بزرگ بزرگ رنگ‌به‌رنگ، ناخن‌های بلند و سرخ خانم جناب سروان.

آخر شب مادر نالیده بود: «خودت هر شب می‌روی عیاشی، دم صبح می‌آیی. گناه که نکردم بچه‌هایت را بردم سینما. مگر تو از من اجازه می‌گیری، یا خبر می‌دهی...»
خواهر شفیقه به پچپچه پرسیده بود: «پس چرا جناب سروان از خانم جناب سروان حساب می‌برد؟»
«خانم جناب سروان از جناب سروان قوی‌تر است. ناخن‌هایش مثل ناخن‌های خانم پلنگه است.»

پدر می‌توانست هر جا که می‌خواهد برود و هرکار که بخواهد بکند. مادر نمی‌توانست. مادر نمی‌تواند. همین است؛ همین است که مرا به گذشته می‌بندد. مادر نمی‌تواند و با ناتوانی‌اش مرا سنگین می‌کند، مرا می‌بندد. رها نمی‌شوم از این بند، رها نمی‌شوم، خدایا!

************************************************** ************
عشق سرخ بود. هنوز به یاد می‌آورم رنگش را. آفتاب کویر پوست را می‌سوزاند. دانه‌های عرق از شقیقه‌ها روان می‌شد؛ به بناگوش می‌رسید؛ از گردن می‌گذشت؛ روی سینه می‌نشست. لب‌ها از خشکی می‌سوخت.
هم از بیرون می‌سوزد، هم از درون. شیشه را پایین می‌کشد. به پشت گردن دو مرد، یکی سرخ و یکی سبزه، نگاه می‌کند. هر دو قوز کرده‌اند. هر دو بی‌اعتنا به حضور سنگی او گرم صحبتند. این‌جا چه می‌کند؟ نرمه‌باد بی‌رمق، یاور نفس بریده نیست. گرد و غبار سوراخ‌های بینی را پر می‌کند. به عطسه می‌افتد. صدای قارقارک صدای عطسه را در خود می‌بلعد. آینه بیرونی ترک خورده و خاک گرفته است. تکه‌آینه‌ی شکسته‌ای را از کیف مشمایی داغ‌شده‌ی کنار دست بیرون می‌آورد. باید ببیند نفسی بیرون می‌آید یا نه. می‌خورد، می‌خوابد؛ می‌رود، می‌آید؛ نفس اما نمی‌کشد. آخر کدام هوا را به سینه بکشاند؟ کدام گل را ببوید؟ یک آن بوی خوش دختر کوچکش نرم در یادش می‌وزد. از دورترین، آبی‌ترین، و خنک‌ترین گوشه‌ی آسمان می‌آید؛ از فراز تن و جان مچاله‌شده‌اش می‌گذرد؛ به دور‌ترین، آبی‌ترین، و خنک‌ترین گوشه‌ی دیگر آسمان می‌رود. دلتنگ می‌شود.
مرد گفته بود، «بچه را هم می‌بریم.»
«با این گرما؟»
«شب‌های کویر خنک است.»
زن گفته بود: «با بچه نمی‌آیم.»
مرد پذیرفته بود. زن یک پله پایین آمده بود و پذیرفته بود بی‌میل خود به سفر برود. مرد هم به ناچار یک پله، تنها یک پله، پایین آمده بود و پذیرفته بود، گیرم با اکراهی آشکار، که دخترک را نبرند. شاید زن با سماجت پایان‌ناپذیر خود می‌توانست هم‌چنان، گام‌به‌گام، مرد را وادار به پذیرش آن کند که ما به ازای یک گام فقط یک گام است؛ مگر آن که دل‌خواسته و بی‌جبر زور باشد. بدین ترتیب اما، در این جنگ تن به تن، سر‌آخر برنده ای در کار نبود. هر دو به خاک می‌افتادند. هر دو ذره‌ذره تباه می‌شدند.
دانه‌های عرق فرو می‌ریزند – باران گرم، باران ریز و گرم. باران ریز و گرم بود و... دیگر یادم نمی‌آید. پوست چسبناک، دهان خشک، کام تلخ، لب‌های ترک‌خورده، و با این همه این کویری‌ست که دوستش داشته‌ام. باید به یاد بیاورم. تابلو چارچوب و قاب ندارد – چشم‌اندازی نا‌محدود که باران نور رنگش را دم‌به‌دم پریده‌تر می‌کند. این خورشید ریا نمی‌شناسد. عریان می‌کند. عریان می‌کند و می‌سوزاند. حالا دیگر فقط به یاد می‌آورم، هنوز، رنگ سرخ آن را؛ و به یاد نمی‌آورم، هنوز، آن چه را که میان باران ریز و گرم مرا به خود می‌خواند.
دانه‌های آب فرومی‌ریختند. کره‌ی کوچک آب سرد را میان مشتش گرفته بود. آن‌به‌آن آب را سردتر می‌کرد. فوران خشم را شاید می‌شد با سرمای آب فرو نشاند. باید تصمیم می‌گرفت. باید تن به تمکین نمی‌داد. پس باید خلاص می‌شد. اگر مرد خلاصی را نمی‌پسندد... کافی است شیر آب را ببندد؛ خودش را خشک کند؛ لباس‌هایش را بپوشد؛ از خانه بیرون بزند؛ و دیگر، دیگر هرگز برنگردد. می‌تواند برود جایی دور؛ آن‌قدر دور که اگر هم بخواهد... ناگهان مشتش باز می‌شود. دانه‌های سرد آب هم‌چنان فرو می‌ریزند. یخ می‌زند. گوش‌هایش انگار باز و بازتر می‌شوند. صدا یک‌باره هجوم آورد: صدای گریه، گریه‌ای آرام و معصومانه. پلک‌هایش را با تمام توان روی هم می‌فشرد اما، نگاه دخترک را می‌دید – نگاه غریبانه‌ی آن دو چشم بادامی کهربایی را. لب‌ها را می‌دید– لب‌هایی خیس از اشک، لب‌هایی لرزان. خدایا دخترش او را می‌خواهد. او را می‌خواهد. او را می‌خواهد.

دل‌تنگ پشت به دیوار می‌دهد. پا‌هایش را روی تخت چوبی، زیر سایبان سبز برگ‌ها، دراز می‌کند. آسمان روشن ماهان هنوز آرامش ناگفتنی شبانه را در خود دارد. پیاله‌ی چینی خنک پر از پالوده را میان دو کف دست می‌گیرد. بی‌آن‌که دل به حرف‌ها بسپارد، گوش‌هایش صدای گفتگوی مردان را می‌شنود. میزبان کنار منقل یله داده است. رستم‌خان ریزنقش و مفنگی است، اما سبیلی پُرصولت دارد. نگاهش هنوز از ته‌رنگ روزگار دور اربابی درخشان است. نوچه‌اش دوزانو نشسته است. نه مباشر است، نه نوکر خانه‌زاد. جاهل است. جوان است. بامعرفت است. یار و همدم و هم‌نشین و هم‌منقل است. هنوز هم میل می‌زند، هم کباده می‌کشد. زن سبدی میوه می‌آورد. زیردستی‌های بلوز سبز را پخش می‌کند. تکیده و بی‌گوشت و سوخته است. چشم‌هایش اما می‌سوزد – از حسرت نداشتن اولاد ذکور؛ یا از غصه‌ی داشتن هوو؛ یا شاید از دود عشقی سوخته. اربابی با موی جوگندمی، کیسه‌های متورم زیر چشم، سبیل فلفل‌نمکی آویخته، زخم‌معده‌ای ناسور، بواسیری مزمن، و دنبالچه‌ای دردناک؛ دختر رعیتی سیزده‌چهارده‌ساله با شانه‌های پهن، پستان‌های سفت و درشت و کفلی خودنما؛ و نتیجه‌ی کار: عقبه‌ای مذکر. از ضعف زن دلش به رحم می‌آید و از زبونی‌اش دل‌آزرده می‌شود.
باغچه‌های روبه‌رو: دو درخت انجیر کوتاه و سنگین و پوشیده در غبار؛ اطلسی‌های پریده‌رنگ. دو دم‌جنبانک با هم روی آجرفرش باریک میان دو باغچه می‌نشینند؛ با هم جست می‌زنند؛ با هم می‌پرند و میان شاخ و برگ‌ها ناپیدا می‌شوند. دهان غاز میان حوض سیمانی رو به خورشید باز مانده است. پاهایش میان جل وزغ‌ها گیر کرده است. خم نرم گردن درازش چشم را می‌نوازد. سر رو به آسمانش به آب مانده «نه» می‌گوید. غراب از گوشه‌ی باغ واق‌واق می‌کند. نوچه‌ی رستم‌خان ناسزایی می‌گوید. پاهایش را جمع می‌کند و هم‌چنان به غاز گچی که زردی می‌زند، خیره می‌ماند. بی‌اختیار سرش را بالا می‌برد؛ انگار می‌خواهد تا ابد «نه» بگوید. سنگینی نگاه مرد را روی صورتش احساس می‌کند. از جا نمی‌جنبد. ناگهان گونه‌هایش گُر می‌گیرد. گلویش تلخ می‌شود. یک‌باره بر می‌گردد و بی‌آن‌که سر خم کند، نگاه خود را به نگاه او می‌دوزد. از نگاه شیشه‌ای و سرد مرد یخ می‌کند. دوباره رو می‌گرداند.
«چرا ریاضی؟ همه‌ی دختر‌ها از پس آن برنمی‌آیند. تازه اگر هم بتوانند، آخرش چی؟ باز دکتر بشوی، یا معلم...»
سه ماه پدر «نه» گفته بود و شفیقه نه او را ناشنیده گرفته بود.
«اگر به این ازدواج تن بدهی، باید از خانه‌ی من بیرون بروی!»
شفیقه از خانه بیرون آمده بود؛ شاید چون مادر هنوز ناباورتر از آن بود که به زاری بیفتد.
پدر گفته بود: «باید دستت را توی یک جای دولتی بند کنی. وقتی گفتم مهندس هم بشوی، بی‌فایده است...» مرد گفته بود: «باید برویم، وگرنه...» پدر گفته بود... مرد گفته بود... پدر... مرد... پدر... مرد... شفیقه همه‌ی فرمان‌ها را شنیده بود و زیر بار نرفته بود.
شفیقه مگر چه کار کرده بود؟ یا چه کار می‌کند؟ یا چه کار خواهد کرد؟ ترازوی نامریی آن فرشته‌ی گمشده در خواب‌های دور را در دست می‌گیرد. سنگینی و سبکی همه‌ی حضورها، همه‌ی غیبت‌ها؛ همه‌ی توانایی‌ها، همه‌ی ناتوانی‌ها؛ همه‌ی زور‌ها و همه‌ی ضعف‌ها را وزن می‌کند. وسواس توازن؛ دغدغه‌ی برابری. کفه‌ی سنگین را سبک می‌کند؛ کفه‌ی سبک را سنگین می‌کند. شفیقه مگر چه کار می‌کند؟
سگ پارس می‌کند. نسای نان‌پز می‌آید. شفیقه بلند می‌شود. می‌خواهد نان‌پختن نسا را ببیند. نان می‌پزد. عرق می‌ریزد و نان می‌پزد. با لبه‌ی آستین عرق سر و صورتش را خشک می‌کند و نان می‌پزد. چشم‌هایش را تنگ می‌کند و نان می‌پزد: «خیلی پیر شده‌ام. خب، زن‌های دهاتی زود گل می‌کنند. زود می‌پلاسند. دوازده‌ساله خانه‌اش رفتم، خانم.»
«خانه‌ی کی؟»
«همان که اسمش شوهر بود. پانزده‌ساله به بغل گرفتم. بیست‌ساله هم آمدم بیرون.»
«دیگر نمی‌خواهی شوهر کنی؟»
«وقتی نان خودم را درمی‌آورم، شوهر را برای چی می‌خواهم خانم!»
آتش تنور شعله می‌کشد؛ رنگ می‌گیرد، رنگ می‌بازد. شفیقه زانو‌هایش را در بغل می‌گیرد. چانه‌اش را میان دو زانو می‌گذارد. هرم گرمای تنور توی صورتش می‌زند. صورت‌های خمیری لابه‌لای شعله‌ها می‌چرخند. نسا گرده‌های نازک نان را به سینه‌ی داغ تنور می‌چسباند. «آی سوختیم، آی سوخته شدیم.» صورت‌ها برشته نمی‌شوند.
حاج آقا ریش توپی دارد. نگاهش سنگین است: «خواهر شما؟»
«من، من حاج‌آقا طلاق می‌خواهم.»
«شما، شما خواهر؟»
«من، من نفقه‌ام را می‌خواهم.»
«من مهریه‌ام را می‌خواهم.»
«من بچه‌ام را می‌خواهم.»
آبدارچی با سینی چای وارد می‌شود. خمیر صورتش ترش شده است. با لگد در را پشت سرش می‌بندد و فحش می‌دهد. استکان‌ها لب‌پر می‌زنند. منشی به سینی چای نگاه می‌کند. خودنویس را روی دفتر می‌گذارد و خمیازه می‌کشد. خمیر صورتش ور آمده است.
«خیال می‌کنی مادر هر چی بیشتر فحش بدهی، پرونده‌ی دامادت را سنگین‌تر کرده‌ای!»
مرد به قی گوشه‌ی چشم منشی نگاه می‌کند. دود سیگارش را توی هوا فوت می‌کند. صورتش کش می‌آید. مستخدم تابلوی «سیگار نکشید» را نشانش می‌دهد. مرد با غیظ آخرین پک را به سیگار می‌زند. زن با نفرت صورتش را از دود سیگار دور می‌کند. بچه نق می‌زند و دامن مادرش را می‌کشد. زن بچه را به سوی مرد هل می‌دهد. بچه زانوی پدرش را بغل می‌کند. اشک زن سرریز می‌شود. خمیر صورتش وامی‌رود: لب‌ها، گونه‌ها، پیشانی، و چانه‌اش تکه‌تکه روی موزاییک کف اتاق می‌افتند و پخش می‌شوند. کف کفش مرد به زمین می‌چسبد.
«یک راه به من نشان بدهید، آخر!»
«خواهر، قانون می‌گوید پسر تا دو سال و دختر تا هفت سال می‌تواند در حضانت مادر باشد.»
«من بچه‌هایم را می‌خواهم.»
«هیچ غلطی نمی‌توانی بکنی. مگر در خواب ببینی‌شان.»
«برادر، شرم کنید!»
«اگر هم بمیرم، این جد پدری‌شان است که اختیاردارشان است، نه تو.»
«یک راه به من نشان بدهید...»
«... شاید عسر و حرج...»
عسر و حرج دیگر یعنی چه؟
یعنی دیوانگی؛ یعنی خودکشی؛ یعنی به چنگ و دندان خود را دریدن.
«خواهر حلیم باشید!»
پروانه‌ها پی چه می‌گردند؟ هرم گرما راه نفس را تنگ می‌کند. شفیقه روی پله‌ی موزاییک زرد می‌نشیند. سینه‌اش می‌سوزد. نفسش کند و کش‌دار و سنگین شده است، «چرا بچه‌ات را با خودت نبردی؟ نخواستی؟»
«خواستم. نگذاشت.»
«تو هم هیچ نگفتی؟»
«صبر کردم. ده سال. بعد که شوهرش داد، توانستم ببینمش. خیال می‌کنی جان خودم را خلاص کردم، کم بود خانم؟»
«مگر چی کارت می‌کرد؟ خرجی نمی‌داد؟ کتک می‌زد؟»
«فقط جان به سرم می‌کرد. خوار و خفیفم می‌کرد. خفتم می‌داد. به خیال خودش مردی می‌کرد.»
پروانه‌ها در روشنی روز، در این گرمای نفس‌گیر، پی چه می‌گردند؟ دو پروانه‌ی ریز لاجوردی؛ یا دو پروانه‌ی سفید با خال‌های سیاه؛ یا دو پروانه‌ی زرد. نسا عرق می‌ریزد و حرف می‌زند. حرف می‌زند و نان می‌پزد. شفیقه با نفس‌های سنگینش کلنجار می‌رود. زانو‌هایش را بیشتر در بغل می‌فشرد. صورت‌های خمیری کج‌وکوله می‌شوند. انگار دستی بی‌امان ورزشان می‌دهد. جایی دور، پس شیشه‌ای روشن، آن سوی دنیا، شکل می‌گیرند. مرد بچه‌به‌بغل بالای پشت‌بام ایستاده است. پایین تور را پهن کرده‌اند. آمبولانس آماده است. گوینده می‌گوید دادگاه از حکم خود بر‌نمی‌گردد؛ حتا اگر مرد خود را و بچه را در هوا رها کند. مرد از عسر‌ و حرج بی‌خبر است. می‌داند که جایش یا در گورستان است یا در تیمارستان. مرد تکان می‌خورد. نفس شفیقه بند می‌آید. نسا عرق می‌ریزد. نان می‌پزد و عرق می‌ریزد. عرق می‌ریزد و پیرتر می‌شود. آتش بالا می‌گیرد. هوا را می‌سوزاند. هوای سوخته، نفس گرفته، دست‌های لرزان، پا‌های بی‌رمق. دخترک خواب مادرش را می‌بیند. کدام بند، خدایا، کدام بند مرا به آینده می‌بندد؟

************************************************** **********

همین‌جا خاموش نشسته‌ام؛ روی نیمکتی لق و پایه‌دررفته. به روبه‌رو، به قطار هنوز ایستاده، یا به قطار به‌راه‌افتاده، یا به جای خالی قطار رفته نگاه می‌کنم. هوای دمدار و نم‌ناک و نفس‌گیر را فرو می‌دهم. ایستگاه پر و خالی می‌شود. مردم می‌آیند؛ می‌روند؛ می‌گذرند. شاید هیچ کس نمی‌ماند. شاید هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌ماند. ساعت دیواری همیشه بیدار است. عقربه‌ها همیشه می‌چرخند. در انبوه متراکم هوا و حرکت و هیاهو گیر کرده ام. آن که می‌رود، مرا نگاه نمی‌کند. آن که حرف می‌زند، صدای مرا نمی‌شنود.
«مگر نمی‌بینی؟ مگر نمی‌شنوی؟ جانمی جان!»
خواهر شفیقه فریاد می‌زند؛ پا می‌کوبد؛ به هوا می‌پرد؛ می‌خندد. شفیقه بی‌حرکت ایستاده است. آرام نگاهش می‌کند.
«دیدی آخر اجازه دادند. آخ، مادر جان، پس می‌توانیم با مادربزرگ برویم تهران. پس اجازه دادی.»
مادر گرم کار بود. چمدان بچه‌ها را می‌بست. با پشت دست عرق پیشانی سفید و بلندش را پاک کرد، «پدرتان اجازه داده.»
«شما نمی‌خواهید؟»
مادر خسته بود؛ یا دستپاچه بود؛ یا بی‌حوصله بود: «چرا، بروید تابستان را آن‌جا بمانید. بگردید. تفریح کنید. من هم این‌جا خستگی درمی‌کنم. نفس راحتی می‌کشم.» لبخندی زد. به زور لبخندی زد و نگاهش را از شفیقه دزدید.
پا‌های شفیقه سست می‌شود. خواهر شفیقه دست دور گردن مادر انداخت. پشت سر هم گونه‌های فرورفته‌ی او را بادکش می‌کرد. شفیقه حرصش می‌گیرد: «مثل دارکوب می‌مانی.»
مادر به زور لبخندی زد، «شیره‌ام را می‌کشی و می‌روی.»
«می‌خواهی من نروم؟»
مادر با اخم به شفیقه نگاه کرد: «نروی؟ تو که خیلی بیشتر از او دلت می‌خواهد بروی. تو که خیلی بیشتر تهران را دوست داری؛ هم تهران را، هم مادربزرگ را، هم سفر را.»
«باشد. می‌توانم نروم.»
مادر بیشتر اخم کرد: «باید بروی. باید مواظب خواهرت باشی. دو تایی با هم باشید، خیالم راحت‌تر است. شنیدی چی گفتم؟»
«شنیدم.»
صدای آب را که می‌رفت، شنیدم. صدای باد را که می‌گذشت، شنیدم. بوی خاک سوخته را شنیدم.
«تهران ابر دارد؟»
«آفتاب دارد.»
«باران ندارد؟ نارنج ندارد؟ دریا ندارد؟ جنگل ندارد؟»
«آفتاب دارد. کوه دارد. باغ وحش دارد...»
«دیگر چی دارد؟»
«خیابان‌های بزرگ، چراغ‌های رنگ‌به‌رنگ، پارک شهر، پشت‌بام و پشه‌بند. اتوبوس دوطبقه و فروشگاه فردوسی و پله‌های برقی، مادربزرگ و...»
خواهر شفیقه پکر شد: «حیف که من از میان این‌ها فقط مادربزرگ را دیده‌ام.»
«اگر مادربزرگ نباشد، هیچ کدام از این چیز‌ها را نمی‌توانی ببینی.»
خواهر شفیقه شانه بالا انداخت.
«اگر دوستش نداری، پس چرا می‌خواهی با او بروی تهران؟»
«معلوم است. چون می‌خواهم تهران را ببینم. مگر تو نمی‌خواهی؟»
«چرا، می‌خواهم تهران را ببینم. اما اگر مادربزرگ را دوست نداشتم، با او تهران نمی‌رفتم. تازه مادر تنها می‌شود.»
«خب بشود.»
«غصه می‌خورد. من نمی‌آیم. نه، من نمی‌آیم.»
«خب ما که همیشه آن‌جا نمی‌مانیم. برمی‌گردیم.»
«تا آن وقت چی؟»
تا آن وقت؟ تا کدام وقت؟ زمین می‌چرخد. آب می‌رود. باد می‌آید و می‌گذرد. خاک می‌ماند و ریشه‌های چغرش را سخت در بغل می‌گیرد. گیاه سبز می‌شود و از خاک بیرون می‌زند. آتش در خود می‌سوزد. بوی سوختگی مشام را پر می‌کند.
«ماندن بوی نا نمی‌دهد. بوی سوختگی می‌دهد. می‌دانستی؟»
«دوست شفیقه می‌خندد: «همین که بو می‌دهد، بس است.»
دل‌زده می‌گوید: «پس باید از هر بویی فرار کرد.»
دوست شفیقه با انگشت‌های باریک و ظریفش با شمعدان چینی روی میز ور می‌رود. پوست سفید و شادابش زیر نور شمع نازک و نارنجی می‌شود. چینی میان دو ابرویش می‌اندازد: «تو می‌دانی که من سر سوزنی دلم نمی‌خواهد بروم. تو هم فکرهایت را بکن. با ماندن تو چیزی عوض نمی‌شود. وقتی نمی‌توانی چیزی را درست کنی، باید قیدش را بزنی. وقتی نمی‌توانی چیزی را به دست بیاوری، باید دنبال چیز دیگری بروی. آن وقت خودش یک روز به سراغت می‌آید...»
«روزی که دیگر شاید هم نخواهمش! من چیزی را می‌خواهم، اما فقط برای خودم نمی‌خواهم، یا شاید اصلاً برای خودم نمی‌خواهم. گره کار هم همین‌جاست. می‌دانی دیشب چه خوابی دیدم؟ خواب آن سال وبایی را. قرنطینه‌ی مشهد که یادت هست. گوشه‌وکنار کوچه و خیابان، وبازده‌ها درازبه‌دراز افتاده بودند. محشر کبرا! پاهایم خواب رفته بود. خیلی‌ها از پا در آمده بودند. خیلی‌ها نشسته بودند. کسی بی‌جواز نمی‌توانست از شهر بیرون برود. نفسم از گرما، از بوی گند گرفته بود. تو باز می‌گفتی بیا برویم. می‌گفتی مگر از آمپول نمی‌ترسی. من انگار لال شده بودم. دل و روده‌ام داشت بالا می‌آمد. از جا کنده نمی‌شدم.»
«اه، این وسواس‌ها و دلرحمی‌های تو مایه‌ی عذاب است. فکر می‌کنی برای من بریدن آسان است. پریدن...»
«کاش فردا شب هم می‌پریدی.»
کوره‌راه مال‌رو، کوه تاریک. آسمان بی‌ماه و سرد، دل پُرتشویش.
دوست شفیقه سیگاری روشن می‌کند و می‌خندد، «حکایت راست و دروغ قاطرسواری من را که می‌دانی. ییلاق آن طرف کوه بود. راه مال‌رو، آفتاب داغ مرداد، کشاله‌های عرق‌سوز شده. پسر‌ها جلوتر می‌رفتند. مثل همیشه عقب می‌ماندم. بی‌انصاف از همان لب لب می‌رفت. خیس عرق می‌شدم. جرئت نداشتم پایین را نگاه کنم. ترس نفسم را می‌برید. قاطر سلانه‌سلانه می‌رفت؛ بی‌خیال، یا شاید هم غرق خیال‌های آن‌چنانی. یکهو می‌ایستاد؛ درست لب پرتگاه... فکرش را بکن... دو دست الاغی از پشت سر من بلند شود روی شانه‌هایم – دو دست الاغی جفتش را می‌گویم... خدایا... دندان‌هایم از ترس تیک‌تیک به هم می‌خورد. ناخن‌هایم را محکم توی گردن آن بیچاره فرو کنم تا کار جناب نر تمام شود. فکرش را بکن!»
شفیقه نه می‌خندد، نه حیرت می‌کند. بس که داستان را شنیده است: «حالا حکایت طور دیگری است. تو لب پرتگاهی و قاطر سوار توست. باید صبر کنی تا باز جناب...» ساکت می‌شود.
دوست شفیقه پیراهن‌ها را مچاله در چمدان می‌چپاند. حکایت تازه ناتمام می‌ماند.
وطن چیست؟ گاوی است که تا قیامت می‌توانی از آن اسکناس بدوشی؛ اگر البته موی دماغت نشوند. بوی دکان کله‌پزی، یا، غذای ملی است. بزم گلپا و کافه‌ی ساز و ضربی است. بستنی‌فروشی گل و بلبل است. آهنگ کرخت‌کننده‌ی دلی‌دلی است. بوی گند فاضلاب و عطر گلاب است. گل‌دسته و اذان و گنبد است. وطن کوچه‌ی تنگ و خاک‌آلودی‌ست که کودکی‌ات را در آن گم کرده‌ای. چین‌وچروک صورت مادر است.
مادرم پیر، مادرم فرتوت، مادرم بی‌تاب‌وتوان شده است. مادرم تباه شده است، خدایا!

قطار می‌آید؛ می‌ایستد؛ می‌رود. مردم می‌آیند؛ می‌روند؛ می‌گذرند. تخته‌بند نیمکت لق و پایه‌دررفته، تخته‌بند ایستگاه زرد شده‌ام. آن سوی خط، پیرزن با چهره‌ی ناپیدا و دست‌های لرزان کبریت می‌کشد. کبریت می‌کشد و ورق‌ها را برگ‌برگ می‌سوزاند.
mostafa robb
13/12/2009, 20:52
داستان / چراغونی


مقدمه: پیش از خواندن داستان بد نیست بدانید من این را نوشتم به سفارش زنده‌یاد کاوه گلستان عکاس به‌عنوان قسمتی از متنى براى یک فیلم که او به همین عنوان درست کرد. از من خواست چهار قطعه مونولوگ بنویسم با چهار صدای متفاوت همه درباره‌ی وقایع امروز ایران و آن‌چه در زیر می‌خوانید فقط یک قطعه از آن چهارتای فیلم اوست. سال‌‌ها بعد بعضی از این‌ها را به دوستی سپردم که در سایت اینترنتی چاپ کند چاپ شدند، اما با غلط‌های بسیار و آرایش‌‌های نابجا. دیروز که پس از مدت‌‌ها بالاخره تصمیم گرفتم کار اصلاح این قصه را انجام بدهم و دادم، ناگهان متوجه شدم روز دوم آوریل است یعنی روز چندمین سالگرد مرگ کاوه و فکر کردم چه حسِ مبارکی بوده ست، پس هم به گرامی‌یاد او و هم به نیت چاپ نسخه‌ی صحیحی از این متن مورد علاقه‌اش خوب است این را به چاپ دوباره بسپارم. خانه‌‌اش روشن
1386
*
بعد سیگار شدم
صداى پیچیدن ماشین توى کوچه
شنیدى؟
خب دیگه باید روپوشمم بپوشم راه بیفتم بقیه بمونه براى بعد شاید فردا شب اگه باز نصرت جون واسه‌م قرار نذاشته باشه
تو از او خوشت نمی‌آد او از تو هم در اما نصرت جون اگه نبود من هنوز آواره‌ى پیاده‌روها بودم
دلش مى‌خواد من روپوش رنگ‌به‌رنگ تنم کنم تنگ و کوتاه اما من می‌گم اگه قراره من چیزی سرم کنم تنم کنم روپوش و مانتو همه‌ش باید سیاه باشه سیاهِ سیاه تا ذِلتش یا شایدم لذتش بیاد رو دیده بشه
اگه او نبود حالا باید این‌قدر سگ‌دو می‌زدم تا یه ماشین درست حسابى جلوى پام ترمز کنه مثل‌ شب‌هاى اول بعد از اون تیپاى مامان که از خونه بیرونم انداخت
مرد اول پیر بود به خودم گفتم نباید بترسى نگاه انداختم به دور و بر پریدم بالا پرسیدم جا که دارى پدر جان؟ خندید رفت سمت شمال شهر
چه خونه‌اى همه چى درست گرم و نرم حسودیت‌ نشه کارى نکرد نمى‌کنه نمی‌تونه که بکنه غیر از این‌که دست بکشه به هیکلم با چشم‌هاى بسته نفس‌نفس بزنه خسته بشه تا یه ساعت بعد آروم بگیره و باز همین
عوضش من را با نصرت جون آشنا کرد
صداى ترمز ماشین بود توى کوچه؟
بالاخره تاکسى تلفنی هم رسید
لطفاً این‌جور نگام نکن مى‌دونى که تنها مرد زندگى‌م تویى حیف نمى‌تونى عقدم بکنى اما دندون‌پزشک امشبی
شنیدى؟ ماشین توى کوچه راه افتاد تاکسى نبود انگار نبود
بعد نصرت جون من را آورد این‌جا این اتاقِ روی پشت‌بوم شد اتاق من تا دیگه در‌به‌در خیابون‌ها نباشم که هی زرت و زرت دستگیر بشم و نصیحت بشنوم
داشتن مى‌بردنم پیش مامان با دستبند اما من کارى کردم که نبرن، رفتم توى نخِ یکی از مأمورا، اون که از بقیه پیرتر بود
طرف عاشقم شد با پوتین هیچ‌وقت پوتین‌هاشو از پاش در نمى‌آورد
بعد یه ماشین دیگه و من زود گریه مى‌کردم
گفتم من دختر سرهنگم راست گفتم اما دروغ بود که بابام توى جنگ شهید شده
خلاصه‌ش گفتن برو
باید برم
زیر چشمم چرا پُف کرده نکنه توى ذوقش بزنه خوشش نیاد
خوشش می‌آد
نصرت جون می‌گه یارو آدم حسابیه دندون‌‌پزشکه
واى یادم باشه بگم دندون‌هاى منم درست کنه
حالا فهمیدم چه کار کنم که مردها خوش‌شون بیاد و بهم بگن چشم‌هات چقدر قشنگه تنت چقدر ظریفه اما بعد که شب گذشت و صبح شد دیگه هیچ فقط مى‌خوان زود بزنم به چاک و برم
دارم مى‌رم
چرا این‌ها را می‌گم؟
تو اگه مثل آدمیزاد زبون براى حرف زدن داشتى چه خوب بود اما چى‌‌ها مى‌گفتى
شایدم هیچ نمى‌گفتى مثل حالا مثل وقتایی که با همیم
چه لذتى
چه بویى؟ از کجاس؟ نکنه همراهم بیاد بزنه توى ذوق اون خوشش نیاد خوشش می‌آد بوى تنم آخرین مد نگاه
به تو هم بپاشم
پاشیدم
خب دیگه بسه
پس این تاکسى سگ‌مصب چى شد؟ چقدر احمقن چرا با آدم روراست نیستن می‌گن منتظر باش اما واسه هیچ
اگه بگن یه ساعت طول می‌کشه آدم تکلیفش مشخصه
آدم تکلیفش مشخصه وقتى با پیرمردا هس با پول‌شون با خودشون نه مثل بعضی جوان‌ها که زل می‌زنن توى چشم آدم و یه چیزهایى شاعرانه مى‌بافن بدى‌ش اینه که بعضی‌‌شون قشنگ می‌گن اونوقت تا می‌خواى سر بذارى رو شونه‌ش گریه کنى به خودت می‌گى نه گور پدر همه چون مردِ من فقط تویى درسته هیچی نمى‌‌گى نگو نصرت جون از تو دل خوش نداره می‌گه بوى تو پیچیده توى ساختمان
‌این جور نیس. بوى تو همه‌ش همین‌جاس زیر پوست من از این آخرین مُد
اگه بناس دندون‌پزشکه هم با بقیه فرق نداشته باشه پس به چه دردم مى‌خوره غیر این‌که دندون‌‌هامو درست کنه؟
تنها فرق مردهای دیگه با خان‌آغا اینه که پیرهنم را جر نمى‌دن کاشکى مى‌دادن وگرنه وقتى بابام به پایه‌ى لخت مجسمه طناب‌پیچ بود همه‌شون ماشه را با هم کشیدن با خان‌آغا که سر و رو پوشیده بود
از حرف‌هاى من خسته شدى این‌جور رو برگردوندى رفتى توى خودت؟
خوب شد این سرخى زیر گردنم را دیدم به موقع
جاى خنج احمق پریشبی
باید جیزى بهش بمالم محو بشه محوِ محو هیچ اثرى نشونه‌اى نباید با خودم ببرم به خونه‌ى طرف امشبی باید تنها برمبرم که برنگردم
بازم بگم؟ خسته نشى
بخواى مى‌گم
اون روز لابه‌لاى مردم تنها بودم با ترس و لرز آفتاب هنوز سر نزده بود نور نورافکن پاشید روى بابا
اون روز مامان توى خونه مونده بود
من با موى پریشون پاى برهنه وول مى خوردم توى جمعیت که حلقه زده بود دور میدون مجسمه‌ى سقط‌شده
سیاهى چشم‌هاى بابا دنبال من دودو می‌زدند می‌خواستم گریه کنم زار بزنم
اما بغض توى گلوم سفت مونده بود
خان‌آغا فریاد کشید آماده! بعد اومد کنار مردهاى دیگه زانو زد گفت آتیش
مردم همراه با صداى گلوله‌‌ها چیزى گفتن کل زدن
بابا چپید توى خودش پیچید از دهنش خون شره کرد ولو شد نیفتاد
خان‌آغا دست کشید روى سرم انگشتاش روى پوست گردنم لرزید گفت حالا دیگه تو دختر من هستى نترس
بعد مامان شد زنِ خان‌آغا
مامان گفت از این به بعد خان‌آغا آقاى خونه‌ی‌ ماس دوستش داری
گاهى مامان مى‌رفت دکان قصابى توى تکه‌تکه کردن لاشه‌‌ها به خان‌آغا کمک مى‌کرد هنوز می‌ره
یه روزهایى هس که دلم براى مامان یه ذره مى‌شه مى‌رم دور دور دور مى ایستم خیره می‌شم به قصابى حالا مامانم واسه خودش شده یه قصاب درست حسابى
واه انتظار چقدر مزخرفه خفه شدم
هول دارم؟ هول ندارم نه این یه چیز دیگه‌اس مشخصه که دندون‌پزشکه هم مثل بقیه‌‌س
فرق فقط توى شغلشه مثل بقیه بوتیک‌دار مهندس راه نمایشگاه ماشین فرش‌فروش هنرمند کوفت و زهر مار همه‌ى همه مثل قبلى‌ها مثل بعدى‌ها
خدا کنه خونه‌ش گرم باشه یا لااقل اتاق خوابش گرم باشه اگه اتاق خواب داشته باشه
پس چى خیال کردى؟ بعضی ‌شون اتاق خواب روبه‌راه ندارن آدم را مى‌اندازن روى کاناپه
اگه دکمه‌هاى روپوشم را نبسته بودم بهت نشون مى‌‌دادم یکی از مُهره‌‌های کمرم سرخ شده تیر مى‌‌کشه درد داره گاهی مثل اون‌شب که خان‌آغا روى استخوان سینه‌م فشار آورد اما من به مامان چیزی نگفتم
مامان گفت توى آستین خودم بزرگ شدى پستون گنده کردى که شوهر من را غُر بزنى؟
مامان من را کتک زد من هم به او فحش دادم بهش گفتم لکاته
جیغش رفت هوا رخت‌هام را همه ریخت توى کوچه شونزده سالم بود
دست خان‌آغا گشت روى تنم اون‌شب مامان را برده بودند به بیمارستان بچه‌ی سوم خان‌آغا را به دنیا بیاره بازم پسر
گفتم نکن خان‌آغا مى‌ترسم گفت ترس نداره خوش اومدنیه خندید من جیغ کشیدم
پس خیال مى‌کنى از زن چى برمی‌آد جز جیغ کشیدن؟ چاک پیرهنم جِر خورد چه دردى مى‌سوختم استخون دستش یه تکه آهن بود روى تنم فشار مى‌داد فشار و درد رفت و اومد زیر نفس‌هاش بیهوش شدم بعد دیگه هیچ هیچ مثل هر شب مثل امشب دو-سه ساعت دیگه خونه یارو دندون‌پزشک
اگه یادم نره بگم دندون‌هام هم درست کنه
اون‌‌شب با خان‌‌آغا یه فرق دیگه‌م داشت ولی تو که معنى خون را نمى‌دونى مگه روزى سرت بریده بشه خدا نکنه واه اون‌وقت من تنها مى‌شم مثل حالا
وقتى دارم مى‌رم خونه‌ی یه مرد تازه از همیشه تنهاترم
تنها نمى‌گم چون بالاخره تو هستى پس می‌گم از همیشه خالى‌تر خالى؟
چه چرندیاتى مى‌‌بافم امشب! تاکسى تلفنى چقدر آدم را حیرون مى‌‌کنه شاید مقنعه‌م را بپوشم
بختم باز شه تاکسی مى‌‌خوام اینم مقنعه! اه خفه‌خون بگیره
داشتى موهام را دید مى‌‌زدى اى کلک
نه اصلاً به مرد تازه فکر نمى‌‌کنم هر سال عده‌اى بودن که خیال کرده‌م تازه هستن هرسالِ این چند ساله به مرد تازه فکر نمى‌‌کنم فقط پیش از رفتن خودم را خالى‌تر از همیشه مى‌‌کنم خالى براى پُرشدن بدون درد
دردت گرفت؟ بمیرم واسه‌‌ت دیگه نمى‌گم هیچ نمى‌گم اصلاً از چیز دیگه حرف مى‌‌زنم اگه ناچار باشم حرف بچه چیز دیگه؟
فعلاً که ناچار نیستم
چقدر با عینک سیاه توى خیابون راحت‌ترم چه روز چه شب
اه از پشت عینک چه ریختى هستى چه خنده‌داری همه جور رنگى هزار رنگ توى تاریکى
به جاى خالى باید مى‌‌گفتم تاریکى خب حالا مى‌گم
وقتى دارم می‌رم به خونه یه مرد تازه خودم را از همیشه تاریک‌‌تر مى‌کنم تا اگه طرف حتا کم‌سو نورى باشه ببینمش مشکى بور بلند کوتاه خلبان شوفر تاکسى
مامان گفت با همین ساطور دو شقه‌ت مى کنم اگه به من نگى خان‌آغا بهت چى گفته هرجایى
گفتم قول داده عقدم بکنه
راستی اگه یه روزی یکی عقدم بکنه دلم براى تو تنگ مى‌شه یه ذره می‌شه
اونی که مى‌‌خوام هر کی که هست دندون‌‌پزشک یا پاسبون یا هرکى که صبح ازم نخواد زود بزنم به چاک، پوتین‌هاش را از پاش دربیاره لااقل پیرهنم را جِر نده از فکرش بیام بیرون حالا فکر رفتنم باشم باید برم برم با هیچ
سرخى ناخن‌هاى بلندم را دوست دارى؟ پس سیر نگاه بکن که دارم مى‌پوشونم‌شون
سرخ مثل خون خودم بعد فواره‌ی خون روى سینه‌ى بابا زد بیرون سینه‌ش مثل انار نرم
شکافت
این هم از دست‌هام که فرو رفتن توى تاریکى
حالا بیچاره شوفر تاکسى تا سوار بشم آیینه‌ی روبه‌رو را جابه‌جا می‌کنه صاف رو به صورتم اما چى مى‌بینه؟ یه مشت تاریکى بعد دل مى‌بنده به وقتى دست مى‌برم کرایه‌ش را بدم که چى هس؟ چندتا اسکناس لاى تاریکى مثل حالا
وحشت نکن بال‌بال نزن آروم باش باش با هیچ
چراغ را خاموش کردم چیزى بهت نشون بدم با من بیا کارى نکن فقط زل بزن به تاریکى تکون نخور خیره بشو به من که تاریکم مثل خودت
حالا من پُک مى زنم به سیگار
چى مى‌بینى؟
یه نور بعد تو می‌آى به‌طرف نور به‌طرف من
وقتى می‌آى من دیگه تنها نیستم خالى نیستم تاریک نیستم هر دو روشنیم توى نور سیگار با همیم یه زن یه مرد اون که مى‌خوام بدون درد بدون دروغ بدون پوتین روى تنم مى‌سایى مى‌غُرى مى‌‌خندم نوک مى‌‌زنى به ساق پام رفت و اومد چه لذتى
بذار شوفر تاکسیه چندبار دیگه زنگ در را بزنه و منتظر باشه، دندون‌‌پزشکه با ساعتش ور بره منتظر باشه بذار، مردهایی که همه یکى‌َن امشب منتظر من باشن
منتظرِ این زن که دیگه تنها نیس. بشنون غش‌غش خنده‌‌هاش هواس، خالى نیس تاریک نیس
mostafa robb
13/12/2009, 20:53
داستان / موسا که بود؟


1
این ماجرای آشوبناک دردانگیزِ ژرف، ‌زمانی آغاز شد که حبیب می‌رفت برامان «خدا» می‌آورد و حبیب هر شش‌ماه یک بار می‌رفت و وقتی می‌رفت، وقتی ما راهش می‌انداختیم برود، یادش می‌انداختیم و اصرار اصرار که بگیرد بیاورد. می‌گفت «پو‌ل‌تان را حرام نکنید. خودتان بیایید از چشم‌تان می‌افتد.»
ما می‌دانستیم که هیچ‌وقت خدا هرچه می‌خواهد باشد از چشم نمی‌افتد. مورچه‌ها هم اگر خدای خود را اندازه‌ی یک بلدرچین بدانند باز هیچ‌وقت از چشم‌شان نمی‌افتد. حتا اگر شرمگاه هم داشته باشد. حتا اگر گاه چرتش هم ببرد. حتا اگر با کسی دعوا بیفتد و شاخک‌هاش کج و کوله شوند. یا مثلاً بوی عرق بدهد. خدای هر آدمی تا خودش بخواهد خداست و حتا اگر جوراب پاش کند بوی جوراب‌هاش هیچ‌وقت بوی گند جوراب نیست، بلکه بوی خداست. برای همین می‌گفتیم «پول جمع می‌کنیم می‌دهیم. تو چه کار داری، بیار.»
حبیب می‌رفت و با ایمانش مثل یک کولی با ساز زندگی می‌کرد و فقط وقتی می‌خواست برگردد می‌رفت بازار و چیزی که تا حال برامان نخریده بود می‌خرید و توی روزنامه‌هایی که عکس بازیگران قر و قمیش بالیوود داشت می‌پیچید.
ما می‌گفتیم بیاورد چون آن گوشه‌ی دفتر یک بوفه‌ی چوب بلوط گذاشته بودیم و زمان به زمان، برهه به برهه، تویش می‌‌چیدیم، مثلا کلکسیون خدا. خداهای چوبی و چینی، عاجی و کائوچو. شکل آدم، شکل فیل، شکل گاو. با آن پوزه‌های لاغر و شاخ‌های بلند بی‌انحنا. با آن کمرهای لاغر مردنی که دنده‌هاش از زیر پوست ‌زده بود بیرون...
ما می‌گفتیم بیاورد و با هر بار رفتن و آمدن حبیب، بوفه‌ی ما پرتر می‌شد و ما حوصله به خرج می‌دادیم تا پر شود، یک شکیبایی خاص. انگار بخواهیم معبدی برای فِرَق هندیان درست کنیم که هیچ کتابی ننوشته بود برای چه و چطور سر برآورده‌اند. از این هم متأسف بودیم که چرا بعضی هندی‌ها از خدای‌شان تصوری ندارند و جسمش‌ نکرده‌اند. حبیب می‌گفت که سر میز غذا که فلفل زبان و گلوشان را به آتش می‌کشد و کیف‌شان کوک می‌شود از‌شان می‌پرسم خدای‌تان چه‌جوری است. و آن‌ها مثل بچه‌های مدرسه‌ی استثنایی زل می‌مانند و شپق شپق پلک می‌زنند و لقمه‌های تند از مشت مشت فلفل‌شان را قورت می‌دهند. با این وضعیتی که حبیب تعریف می‌کرد هیچ امیدی نبود کلکسیون ما یک کلکسیون درست و درمان خدای هندیان باشد. و نشد. ولی چه کسی می‌توانست انکار کند تنها کلکسیون خدایی بود که بود. مثل قدیم‌های جاهلیان که گنده‌بت‌های لات و هبل و عزی و منات و بچه‌بت‌های ریز و درشت توی کعبه می‌چیدند. به همین خاطر می‌گفتیم بیاورد.
ما منتظر حبیب می‌ماندیم و قبل از این که رویش را ببوسیم خدا را از توی ساک برمی‌داشتیم و روزنامه‌ی مچاله را پس می‌زدیم و از خدای این بار آورده‌ رونمایی می‌کردیم. چه قشقرقی که راه نمی‌انداختیم. انگار یک عشیره‌ی ناامید عروسی دختر ترشیده‌اش را جشن گرفته‌ باشد. برای خودش آیینی بود. ولی خوب، انصاف را جلو خودمان را هم می‌گرفتیم که ذوق‌زده نشویم و نزنیم بترکانیم. از همین بود که وقتی یکی‌مان گفت خبر کنیم بچه‌های دانشکده بیایند ببینند تن در ندادیم و کلی توپیدیم و خشم‌آلود ماغ سرِ بدبخت کشیدیم. خطر داشت. می‌ریختند می‌گرفتندمان به اسم هزار فرقه. مگر کار بی‌خود قحط بود که بیاییم حد نهایت خریت را انتخاب کنیم.
حبیب ‌رفته بود آن‌جا، بریتیش کانسیل، زبان بخواند که آیلتسِ شش بگیرد. فکر می‌کرد چون ملت آن‌جا انگلیسی حرف می‌زنند زود راه می‌افتد. ولی بارها امتحان ‌داد و شش نشد. ما می‌دانستیم که حواسش پرت بود، یک‌‌جای دیگر بود، پیش «او» بود، به گمان ما، آن دختر. قرارش این بود بعدِ آیلتس بزند برود دانشگاه بیرمنگام، رشته‌ی مطالعات ادیان و مذاهب یا چیزی تو مایه‌های انسان‌شناسی دین که مثلا دین از کجا آمد مثل تبر شَتَرق بر انسان کوبید. وقتی پیش ما بود این‌طوری می‌گفت و همین‌طوری چیزی را به چیزی تشبیه می‌کرد: «شترق و شترق». ولی آن شب که رفتیم از فرودگاه آوردیمش، آن بار اول که بعد شش‌ماه بر‌گشت، گفت هنوز نمی‌داند دنبال چیست. یکی‌مان گفت نمی‌شود اسم آن چیزی که دنبالش هستی ندانی. باید بدانی. به درخت‌های کنار اتوبان و تابلوی تبلیغاتی وسط‌شان که تصویر روشن ساعت مچی رادو داشت نگاه می‌‌کرد. گفت فعلا مسیری است. دارد می‌رود و برای او همین سیلان‌اش مهم است. ما می‌خواستیم بیشتر حرف بزند. نزد. خودش را خواب زد که دیگر نپرسیم. ما هم نپرسیدیم و از حال و مقام سوال بیرون آمدیم.
فردا شبش رفتیم نشستیم توی گودی ساعی، آن‌جا که قفس طوطی‌هاست. ریش پروفسوری گذاشته بود. پیراهن آبی‌رنگ تنش بود. از همان‌جا آورده بود. خیلی ساده. انگار یقه آخوندی‌های خودمان. اما دکمه‌هاش تا گودی جناغ بیشتر نمی‌آمد. مثل پولیور سرت می‌کردی می‌کشیدی‌اش پایین دکمه‌ها را می‌انداختی. بی‌تکلف بود. ما محو پیراهن بودیم و اصلا حالیمان نبود. ولی حبیب داشت همخانه‌ای‌اش را که هتلداری می‌خواند و زندگی‌اش همه هتل بود و هتل، تعریف می‌کرد. گفت درس اصول تشریفات دارند که قاشق و چنگال را با چه فاصله‌ای از بشقاب و با چه زاویه‌ای دست بگیرند. لباس برای مجلس عزا چطوری بپوشند. گل هر کشوری چیست. بنفشه مثلا مال یونان ارکیده مال کجا. من داشتم به خودکارم پک می‌زدم و نگاهم روی بافت درشت پیراهن می‌رفت...
2
ده سال قمری اگر خاطرم خطا نرفته باشد از آن شب می‌گذرد. آن شب که من رفتم دفتر بمانم درس بخوانم. روال این نبود که شب‌ها توی دفتر بمانیم. تجاری بود، شب نمی‌شد ماند. یعنی قانون ساختمان بود. خانه‌مان‌ مهمان بود و فرداش امتحان جامع داشتم. رفتم ولی در آپارتمان دفتر را که باز کردم یک دختر نشسته بود جلو کلکسیون‌مان دست‌ها را به شیوه‌ی هندوها چسبانده بود به هم ورد می‌گفت. تاریک بود و دختر را تنها با نوری که از طبقات بوفه‌ی کلکسیون می‌زد می‌شد تشخیص داد. از این ساری‌ها انداخته بود. لابد حبیب از دهلی برگشته بود. صدا زدم «حبیب؟»
دختر سر بلند کرد خنده‌خنده نگاهم کرد. پرسیدم «کجاست؟»
به انگلیسی گفت «من تنهام.»
در را بستم کیف را گذاشتم روی میز.
توی تاریکی گفت «شرط بستیم با هم.»
کلید چراغ را زدم و رفتم همه اتاق‌ها را نگاه کردم. کسی نبود. گفتم «رفته بیرون؟»
از جاش بلند شد آمد دستش را دراز کرد. گفت «تو باید مرتضا باشی.»
دست دادم گفتم «بله.»
سر تکان داد پرسید «دلهره که نداری واسه فردا؟ اگه داری نیایش کن.»
گفتم «واسه فردا؟»
اشاره کرد سمت فیلی که توی بوفه بود. با خنده گفت «فرداتو این بهم گفت.»
دستم را کشیدم از دستش. فیل خرطوم چرخانده بود بالا، چروک چروک. پرسیدم «چی گفت؟»
گفت «امتحان جامعت رو دیگه.»
گفتم «امتحان جامع؟» حبیب بازی‌اش گرفته بود یا این؟ گیج‌ بودم. گفتم «خودش کجاست؟»
رفت از توی اتاق کاغذ آورد داد دستم. «خودش ایناها.» و خندید.
تای کاغذ را باز کردم. خط حبیب بود. نوشته بود:
سلام مرتضا جان.
این همان دختری است که تعریفش رو کردم برات. دلواپس نشو. فقط یه شرط‌بندی عجیب و غریبه. شرط بستیم سر خداش. لنگه‌شو واستون آوردم. توی کلکسیون دارید. قرار شده خواستش رو اجابت کنه امشب بیاردش اون‌جا پیش تو و ازت امضا بگیره که واقعا اون‌جا بوده. می‌بینی؟ به جای آیلتس رفتم تو نخ خدابازار این‌ها. این آی‌کیو‌ها از این خداهاشون حاجت می‌گیرن. می‌خوام یه پوزی بزنم ازشون که تا هندو هست و راجا نقلش بره دهن به دهن. بین خودمون بمونه منتظر روز مباهله‌ام تا کل بندازم. ولی خدای ما می‌زنه می‌ترکونه. تو چی می‌گی؟
نگاه کردم به چشم‌های دختر. نمی‌دانستم می‌دانست با کی رفاقت کرده یا نه. با انگشت ته نامه را نشان داد که امضا کن. یادت نرود امضا کن. خودکار از جیب درآوردم سر خودکار را با نیش کندم ولی یک آن دست نگه داشتم. خاطره‌ی موهای فرفری ژل‌زده‌ی حبیب، با خنده‌هاش و اخم‌هاش، توی آن پیرهن آبی هجوم آورد تا دلم برای حبیب تنگ شود. بعدش یک حدس به رنگ سرخ آمد. هراسان پرسیدم «حالش چطوره؟»
سرش را مثل هندی‌ها یک‌وری به راست تکان داد که «خوبه». بعد دخترانه، دخترانه، دخترانه پرسید «دوستش داری؟»
گفتم «من؟»
گفت «از منت بپرس ببین دوستش داری؟»
گفتم «دوستش هم دارم.»
ولی سرخی آن حدس هنوز توی کله‌ام بود و دختر جوری نگاهم می‌کرد انگار آن را می‌دید. انگار به یک تنگ پر ماهی نگاه می‌کرد و مدام چشم‌هاش روی صورتم می‌رفت و می‌آمد.
گفت «تمثیل بیارم نمی‌ترسی؟»
گفتم «چرا بترسم؟»
گفت «دو نفر دارند توی راهی می‌روند. یکی دوست توست و آن یکی دشمن. دشمن فقط این طرف جاده را نگاه می‌کند دوست آن طرف را. دشمن از گاوهای این طرف می‌گوید دوست از کفتارهای آن طرف. به من بگو تو که گاو را دوست داری دشمنی دشمن را به یاد می‌آوری یا نگاهت می‌رود سمت گاوها؟»
گفتم «چرا عادی نمی‌گی؟ چرا این قدر پوشیده حرف می‌زنی؟»
گفت «دیدی خوف برت می‌دارد اگه این‌جوری حرف بزنم؟»
گفتم «تو چرا این‌طوری هستی؟»
گفت «حبیب هم یه زمانی می‌ترسید.»
گفتم «معلومه که من گاوها را ترجیح می‌دم.»
گفت «خیلی‌ها وقتی از من می‌ترسند شروع می‌کنند به کتک‌زدنم. ولی خدای من نمی‌گذاره.»
منظورش همان فیل بود. گفتم «اصلا تو چه‌جور آدمی هستی؟»
خندید و گفت «من کنیز خدام هستم.»
3
بعدِ آن علمی که به تو رسید، اگر باز کسانی به ستیز برخاستند بگو بیائید ما فرزندان خود و شما فرزندان خود، ما زنان خود و شما زنان خود و ما جان‌های خود و شما جان‌های خود را بخوانیم آنگاه نفرین خدا را بر دروغ‌گویان بگذاریم[1].
4
دیگر هیچ چیز ندیدیم. تنها سرمایه‌‌ی همه‌مان خوابی‌ست که من دیدم، آن شب که چند سال بعد پشت دیوار حرم حضرت امیر روی کارتن خوابم برد. قاچاقی از مرز مهران رفته بودیم و توی جاده علائمی نبود و فقط راننده مقصد را بلد بود. نجف که رسیدیم آپارتمان کرایه کردیم اثاث‌مان را گذاشتیم رفتیم حرم، زیارت و نماز. یک سه رکعتی و یک دو رکعتی فریضه خواندیم. یک به یک مقابل ضریح ایستادیم امین‌الله خواندیم. به سختی خواندیم. عرب‌ها تنه می‌زدند. شلوغ بود. درگیری بود. آن روزها بود که عبدالمجید خویی پسر آیت‌الله خویی ترور شد. من گفتم شب می‌مانم حرم، شما بروید. بعد نماز صبح می‌آیم. یک جور خاص گفتم. الان یادم نیست ولی وقتی می‌گفتم یادم هست یک جور خاص می‌گفتم. رفقا رفتند. ماندم. توی حرم قدم زدم و سنگ‌های قبر را خواندم. خیلی نمی‌توانستم پیرامون ضریح بمانم. نمی‌دانم چرا. یک‌بار دیگر هم آن‌طوری شده‌ بودم، یعنی می‌شوم. شب اگر کنار دریا بایستم و موج‌های دریا کف‌آلود به ساحل بیایند یعنی سمت پاهای من، خوف برم می‌دارد. نگو به خاطر امنیت حرم را شب خالی می‌کنند می‌بندند. همه را هل دادند ریختند بیرون. با باتوم بر سر و کولمان زدند. صدای یکی را شنیدم گفت می‌خواهی برایت تاکسی بگیرم بروی پیش رفقات. گفتم نه. می‌مانم. تا صبح وقتی نمانده. سر و صورتش را با چفیه پوشانده بود و چشم‌هاش فقط بیرون بود. عرب‌ها می‌گویند «مُلثَم». قد رشید و هیکل عربی داشت. گفت چرا نمی‌روی پشت حرم؟ رفت از صندوق عقب یک پاسات داغون کارتن تاشده‌ برداشت آورد. گفت بگیرش. امشب را همان پشت سر کن. فقط نماز را که خواندی برو. نمان. کارتن را زدم زیر بغل حرم را مثل رودخانه‌ای که بخواهد تپه‌ای را دور بزند تا بیفتد دوباره توی سرازیر دور زدم. پشت حرم تاریک از سایه‌ی دیوار بود و مردم تنگ هم بودند. یک عده خواب. یک عده چراغ خوراک‌پزی‌شان هنوز شعله‌ی روشن آبی داشت. زن‌ها چادر روی صورت کشیده بودند. آن بیخ دیوار جای خالی‌ای بود که مثل پیشانی گاو ابلق سفید می‌زد. آن‌جا که رسیدم کارتن را دو دستی مثل چلوار جر دادم. منگنه‌های مسی‌رنگ کارتن پریدند هوا. یک بصراوی خودش گفت از بصره است گفت «این کارتن را نمی‌فروشی؟»
گفتم «پول، این وقت شب؟»
راه گرفت توی تاریکی گم شد. دست روی زمین کشیدم و سنگریزه‌هاش را جارو کردم. بعد کارتن را پهن کردم و پشتم را چسباندم و سرم را گذاشتم روی پاره‌آجر پای دیوار. ناگهان نمی‌دانم از کجا آن ملثم پیداش شد دست روی سینه‌ام چسباند گفت «چرا باز عصبانی هستی برادر؟»
گفتم «توی این سرما مردم را چرا بیرون ریختند.»
گفت «خونت را کثیف نکن. بخواب.»
بعد که رفت چشم‌هام را بستم و به خودم نهیب زدم می‌فهمی کجایی اصلا؟ بعد این را با خودم زمزمه ‌کردم:
خاک بود و آسمان
خاک بر آستان آسمان
و آسمان نظاره‌گر
خاک، من بودم
5
همه‌جا را آب گرفته است. دره‌ها آن‌قدر سیراب‌اند که آب تکان نمی‌خورد و موجی نمی‌زند. سرشاخه‌های درخت‌ها بعضی جاها از آب زده‌اند بیرون. مثل دست. و مه لای چنگ این دست‌ها گرفتار مانده. باد نمی‌وزد و ابرها در آسمان می‌جوشند. آب مثل اشک زلال، و گاوها و فیل‌ها روی آب شناور می‌روند. خرطوم‌ها ورم کرده‌اند. چشم‌ها باز مانده و مژه‌های گاوها زیر آب درشت‌ترند. انگار از زیر آب با خشم بیرون را نگاه می‌کنند. مرده‌اند و زنده می‌زنند. شاخ‌هاشان انگاری تاج‌اند گذاشته‌اند سرهاشان...
6
دو تا از آدم‌‌های سپاه بدر شانه‌هام را چنگ زدند تَعَل‌تَعل بردنم توی ماشین «هویت» خواستند. صاف گفتم «ندارم. قاچاق آمده‌ام.»
تربت حرم داشتم توی جیب. پیدا کرد و انگشت زد مزه‌مزه کرد. گفت «این چیه؟»
گفتم «خاک.»
بازداشت‌گاهِ پاسگاه پر مگس بود و صبح‌ها وزوزشان بیدارم می‌کرد. مدام می‌‌گفتم سوء تفاهم است، رفع می‌شود. هفته گذشت و نشد. بردنم دادگاه. به قاضی ‌گفتم دیگر خیلی جدی گرفته‌اید. همین الان باید آزادم کنید. همین الان تحویل پلیس ایران بدهید. ساکت گوش داد و بعد حکم را برید. رفتم زندان ابوغریب بغداد. ماه اول خبری نشد. فقط موقع غذا و دعوا با دیگران قاتی می‌شدم.
یک شب نیمه‌ی شب بود که هواداران صدر حمله آوردند و دیوار زندان را به رگبار بستند. بدری‌ها وحشت‌زده سرمان ریختند و گرفتندمان به کتک. کتره‌ای یکی را می‌گرفتند می‌بردند حیاط تیر توی چشم‌هاش خالی می‌کردند که بقیه فکر شورش به سرشان نزند. آن‌جا فاصله‌ی یک متر، این‌که این‌گوشه کنار راه‌پله ایستاده باشی یا توی دستشویی یا کنار در، سرنوشتت را رقم می‌زد. اگر توی دستشویی بودی کشته می‌شدی، اگر کنار در بودی فقط باتوم می‌خوردی. دلیل دیگری نداشت. من خیلی نترسیدم. توی ابوغریب آدم تا جایی می‌ترسد. تا یک آستانه‌ای. بعد تازه می‌فهمد اوضاع از چه قرار است و آن‌وقت این کتک‌ها و گلوله‌ها کیفورش می‌کنند مثل فرش که هرچه پا بخورد براق‌ می‌شود. باکیم نبود کجا بایستم. وقتی توی مملکت غریب اشغال‌شده توی زندان باشی سرنوشت برایت مسخره می‌آید. «مسخره» نمی‌رساند من از چی دارم حرف می‌زنم. نمی‌رساند.
از بچه‌های جیش‌المهدی یکی‌شان بو برد. تمیز فهمید که من دارم شروع می‌کنم به این که همه چیزم همه چیزم را یک‌دفعه در بر بگیرد. کسی می‌داند چه می‌گویم که آن‌جا بوده باشد. ناگهان می‌بینی همه چیز دارد همه چیز را به آغوش می‌کشد و مرزهایش را می‌خورد. یک معاشقه‌ی دیوانه‌وار بین همه‌چیز و همه‌چیز. آمد یواش پول توی جیبم ‌گذاشت و عربی گفت برای خودم از فروشگاه چیز میز بخرم. حتا سیگار. گفت سیگار بکش و با دودش بازی بازی کن. سرفه کن. فوت کن. نگذار تاریکی توی کله‌ات جمع بشود. فهمیدی؟
می‌گفتند مهندس است. توی عکس موهاش را تا شانه رسانده بود و یقه‌اش باز بود و کنار دختری ایستاده بود که موهای کوتاه بلوند داشت و شلوارک جین پاش بود و کف دستش آن سوی کمر مهندس روی نرده‌ی پل رودخانه‌ای نشسته بود‌. گفت همکلاسی‌اش بوده در آلمان. متهم به ترور، این مهندس هم بود. ازش پتو گرفتم. چون شب‌ها رو به سرما می‌گذاشت و می‌لرزیدم و آدم به هر بهانه‌ای که بلرزد ویرانی‌اش شتاب می‌گیرد.
یکی از همین شب‌هایی بود که بی‌لرز زیر پتو نفس می‌کشیدم. وقتی همه خواب بودند آهسته خزیدم رفتم پیشش. توی چشم‌هاش آرام فوت کردم تا پلک‌هاش تپیدن گرفت. توی گوشش گفتم «کار خودت بود، مهندس؟»
بلند شد نشست. چشم‌هاش را مالید، بعد فقط عاقل در سفیه نگاهم کرد و سری تکان داد. پاهاش را جمع کرد توی بازوهاش.
گفتم «فقط می‌خوام بدونم مهندس.»
آهسته گفت «آخه بچه‌جون، هیچ می‌دونی از من چی داری می‌پرسی؟ فکر می‌کنی من اگه این کارو کرده باشم می‌گم؟ یعنی جیش المهدی این قدر خامه؟»
گفتم «مهندس من دارم این‌جا دیوونه می‌شم. وسط این قاتل‌ها دارم دق می‌کنم. می‌خوام بهت تکیه کنم. بهم بگو تو زدی کشتی‌ش.»
گفت «دندون رو جیگر بذار اخی. تو که خلافی نداری. ظرف چند هفته آزادت می‌کنند می‌ری دنبال زندگیت. من هم آزاد می‌شم. ما با هم کلی قول و قرار مهمون‌بازی گذاشتیم. قراره منو ببری مشهد.»
گفتم «مهندس، به خدا قسم کار خودته. یه چیزی به من می‌گه کار خودته.»
خندید و دراز کشید یک وری و دستم را گرفت. «نگو این حرفو جانم. دیگه تکرارش نکن.»
گفتم «مهندس، اگه بگی کار خودت بوده عاشقت می‌شم به خدا. دست خودم نیست. می‌شم.»
سرم را گرفت فشرد به سینه‌اش. توی گوشم گفت «این ریختی حرف نزن بچه. نباید بگذاری شرایط به هم بریزدت. کنترل کن خودتو. اگه منم این‌طوری باشم که ظرف سه چهار روز انفرادی عاشق بازجوم می‌شم و اشاره کنه همه چی‌رو لو می‌دم. این عشق فریبه. فقط مال این خراب‌شده است. نباید بگذاری دلت رو به بازی بگیره. می‌فهمی؟»
سرم را تکان دادم.
گفت «دیگه نبینم به پیشواز جنون بری. باشه؟»
سرم را تکان دادم...
7
خاک بود و آسمان
خاک، من بودم
دختر هندی دیگر به ملاقاتم نیامد. بچه‌ها متفرق شدند. خاک بود. آسمان هم بود. ولی مهندس را کشتند. من هنوز هستم و سر حرف هستم و به پیشواز خیلی چیزها نمی‌روم. فقط با دمپایی بزرگ‌تر از پام و پیراهن گشاد به تنم کنار دیوارهای بلند ابوغریب قدم می‌زنم. یاد روزهای دانشگاه و خامی ما و حقیقتی که پشت همه‌ی هیاهوی ما بود و به کمین ما بود و ما را کشاند عراق و ما را از ما گرفت دیوانه‌ام می‌کند. گاهی با همین لباسِ زندان می‌برندم حرم و تا خود ضریح می‌روم.
تنها سرمایه‌ام خوابی است که هر روز به یادش می‌آورم تا فراموشم نشود. و چون به حرم حضرت امیر نزدیکم این را فهمیده‌ام که تعبیر آن خواب ربطی به حبیب و مباهله نداشت. فهمیده‌ام که خطاست اگر فیل‌ها و گاوها را همان فیل و گاو توی کلکسیون بگیرم.
تعبیر خواب این است که می‌گویم:
توی کلاس فلسفه نشسته‌ایم و آن‌جا یک پنجره هست. آن سوی پنجره چشم‌انداز یک رودخانه هست و باران مثل دم اسب می‌ریزد و روی آب را انگار به گلوله بسته‌اند، حباب حباب. این سوی پنجره ما هستیم که با لباس خشک و گرم نشسته‌ایم و دست روی دست سوار کرده‌ایم. کسی می‌پرسد موسا که بود؟
و تو شروع می‌کنی...
تو شروع می‌کنی...
شروع می‌کنی و می‌گویی موسا آنی که پیامبر بود نبود. توی بنی‌اسرائیل نبود. مادرش او را توی تابوت نگذاشت و رها نکرد توی نیل. فرعون نامی نبود که بخواهد سر نوزاد پسر ببرد. اسم برادرش هارون نبود. خواهر نداشت که برود دنبال تابوت و بپاید دست کی می‌افتد. نزد و کسی را نکشت که مجبور شود فرار کند مدین. توی راه دختران شعیب‌ نامی را ندید تا برای احشام‌شان آب بکشد از چاه. اصلا شعیب آن زمان نبود تا این ببیندش و برایش شبانی کند. شبان هم نبود. تورات هم کتاب او نبود. آن روزها وحی هم نبود. هیچ‌وقت از آتش هم صدایی نشنید که من پروردگار توام. وقتی شبان نباشد پس عصا هم نداشت. دستش هم هرگز سپید نشد. کسی را هم سوی خدا دعوت نکرد. برایش، دریایی نشکافت و کسی را از میان آب ابدا نگذراند. اسم طور به گوشش نخورده بود. چهل روز میقات هم نبود. سامری نامی هم نبود که گوساله‌پرستی را رواج بدهد در غیاب او. اصلا غیبتی نداشت.
mostafa robb
13/12/2009, 20:57
داستان / حلبچه زخمی روی سینه‌ی همه‌ی ماست!

 

این‌که من دارم اینها را می‌نویسم شاید به خاطر این است که صدای جیغ‌ها و گریه‌های خفه و شلیک گلوله و شیهه‌ی اسب‌ها را که از آن لحظه در سرم پیچید روی کاغذ و لابه‌لای سطرها بریزم و یا این‌که تو که حالا آرام پاهایت را روی هم انداخته‌ای و لمیده به روی این مبل لهستانی سیگار می‌کشی، وقت خواندن این داستان کنار ما روی میز شام نشسته باشی و یا در بازسازی دوباره‌ی آن لحظه در داستان از سوراخ کلید اتاق 102 من را دید بزنی که شاید این بار دست‌هایش را بگیرم بناگوشش را ببوسم و بین سینه‌های برجسته‌اش را بو بکشم؛ اصلاً خودت لابه‌لای این کلمات بنشینی و ببینی که در راهرو طبقه‌ی دوم روی مبل‌هایی با رویه‌ی ساتن قرمز نشسته‌ایم که دارد از کوه‌های کردستان می‌گوید و این‌که انعکاس شیهه‌ی اسب‌ها چطور چیزی را از ته دلت بالا می‌آورد در گلویت می‌شکند و مزه‌ی گسی در دهانت می‌پیچد و من که مثل تو تکیه داده‌ام به مبل پکی عمیق از سیگارم می‌گیرم و نمی‌فهمم این باد از کدام گوشه‌ی راهرو یا از لای کدام در به صورت‌مان می وزد و هی فکر می‌کنم چشم‌هایش مثلاً شبیه کدام دره‌ی سبز و سیاه هورامان است. خودش را در مبل فرو می‌برد و نفسش را با صدا بیرون می‌دهد. از ناگزیری نوشتن صحبت می‌کند و این‌که هی‌چکس نمی‌تواند از آن اتفاق چیزی بفهمد. تا من فکر کنم کدام اتفاق، بلند می‌شود و از پله ها بالا می‌رود. باد در لابه‌لای چین‌های دامنش می‌پیچد و انگار تمام دشت‌های آن‌جا را در راه‌پله هتل ریخته باشند بوی آویشن و داوودی و لاله‌های خودرو از انحنای ران‌ها و کمرگاهش بالا می‌روند و اریب بر سینه و شانه‌هاش می ریزند.
حالا دیگر ناراحت نمی‌شوم در نور خیره‌کننده‌ی لامپ‌های نئون و روشنایی لیز و سرد مهتابی‌ها شعله‌ی کوچک شمع را بافندکش روشن کند و پچ‌پچ میزهای اطراف و دیگر مهمانان هتل روی میزمان بریزد و من که هی با تکه‌گوشت درون بشقابم ور می‌روم سرم را بلند می‌کنم و خنده‌ی ماسیده‌ی روی لب‌های خون‌رنگش آرامم می‌کند. کشیدگی انگشت‌ها و خطوط مورب چانه و صورت خواستنی‌ترش می‌کند. از داستان جدیدم می‌پرسد, می‌گویم که رغبتی به چاپ ندارم و بی اجازه‌ام در فلان نشریه چاپ شده است که می گوید: داستان باید فقط بازسازی این جهان متغیر باشد و در داستان است که می‌فهمی در کجای هستی ایستاده‌ای و این مقوله‌ای کاملاً شخصی است. می‌گویم که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام خودم را بشناسم و همیشه تکه‌ای از وجودم را جایی در نوشته یا داستانی جا گذاشته‌ام و حالا مانده‌ام که با این جمع اضداد چه کنم که یک‌هو و بی‌هوا با انگشت‌های کشیده دستم را می‌فشارد، می خندد و با ردیف دندان‌های سفید لب پایینی را می‌گزد. می‌ترسم از این‌که سرخی لب‌هاش بترکد و پشنگه‌های خون روی میز و رومیزی سفید بریزد.
صندلی را عقب می‌‌کشم و بلند می‌شوم. می‌گویم: خسته‌ام و باید بخوابم. اصرار می‌کند فردا قبل از ترک هتل حتماً ببینمش و باید برایش کاری انجام بدهم. از حجم سرسام‌آور پچپچه‌ها و نور خیره‌کننده‌ی لامپ‌ها سرم گیج می‌رود. جهش سریع خون را در رگ‌هایم حس می‌کنم و این‌که انگار بخواهد در شقیقه‌هایم فوران کند، زیر پوستم می‌دود. خودم را روی تخت رها می‌کنم و دست‌هایم صلیب‌وار از هم باز می‌شوند. سعی می‌کنم حجم خفه و گلوگیر هوا را در سینه فرو دهم. بلند می‌شوم و پنجره را باز می‌کنم. صدای ماشین‌ها و بوی دود و قرمزی تکه‌تکه چراغ چهارراه توی اتاق می‌ریزد و انگار سطح سیاه و چرب آسفالت تا طبقه‌ی سوم بالا می‌آید و به صورتم می‌خورد. پنجره را می‌بندم. روی مبل می‌نشینم و زل می‌زنم به آیینه و دستی که پاکت سیگار را برمی‌دارد و کبریت می‌کشد. چشم‌هایم را می‌بندم و گرمای خون را روی شقیقه و پوستم حس می‌کنم، انگار که هرم نفس‌هایش به صورتم بخورد و بسوزاندم، مثل همین حالا که خم شده‌ای و می‌خواهی ببوسی‌ام و سعی می‌کنی جلو ترکیدن این حجم خفه در گلویم را بگیری و من سعی می‌کنم برای تو از آن اتفاق بگویم و بنویسم و تو انگار که اتفاق کبوتری باشد و بخواهد توی صورت و روی شانه‌هات بنشیند، با حرکت دست هوا را پس می‌زنی و حتی چشم‌های گشاد و مردمک‌های درشت با بهتی که توی صورتت نشسته هم نمی‌تواند قانعم کند که فهمیده‌ای و یا دربازسازی دوباره و روایت آن اتفاق از سوراخ کلید اتاق 102نگاه‌مان می‌کنی و من می‌خواهم آن اتفاق را لابه‌لای کلمات این داستان و... زنده کنم و نمی‌توانم که تلفن زنگ می‌زند و انگار از جایی دور می‌گوید که نمی‌تواند بخوابد. بلند می‌شوم، از راهرو می گذرم، از پله‌ها بالا می‌روم و روبه‌روی در اتاق می‌ایستم. در را باز می کند، بادی که نمی‌دانم از کجا می‌وزد در لابه‌لای موهایش می‌پیچد و پرت می‌شوم در تابلوی مینیاتوری و کنار تخت سلطان دستم را دراز می‌کنم تا ساقی با چشم‌های ریز مورب و پیراهنی از جنس لاله‌های خودرو جامم را پر کند. دعوت می‌کند بنشینم و از قوری چینی گلدار توی استکان لب پرزده‌ای چای می‌ریزد. کنارم می‌نشیند، بویی غریب از شکاف یقه‌ی پیراهنش بر می‌خیزد که گیجم می‌کند. صدای شلیک و شیهه و رود رود زنی که انگار پسر کوچک مرده‌ای را در آغوش گرفته باشد در سرم می‌پیچد و تو که حالا سرت را می‌چرخانی تا بفهمی این صدا از کدام گوشه‌ی اتاق می‌آید شاید از سوراخ کلید اتاق 102 نگاه‌مان می‌کنی و حتماً سرت گیج می‌رود که دستم را می‌فشارد و به چشم‌هایم زل می‌زند. حس می‌کنم چیزی در گلویش می‌شکند که می‌توانم از زیر پوست شفاف گردنش آن را دید بزنم که در چشم‌هایش حلقه می‌زند و روی گونه‌هایش می ریزد.
می گوید که دیگر نمی‌تواند تحمل کند و با نوشتن هم محو نمی‌شوند و من هم می‌ترسم از این‌که بعد از نوشتن، این‌ها دست از سر من نیز بر ندارند و تو نتوانی بفهمی که این شیهه و شلیک و رود رود و بوی غریب از کجا می‌آیند و آن اتفاق را حتی از سوراخ کلید دری که در این کلمات بسته شده است هم نتوانی ببینی.
می‌گوید که دیگر نمی‌تواند و من انتخاب شده‌ام که ببینم. چیزی شاید حرفی یا کلمه‌ای روی لب‌هایم می‌ماسد که روبه‌رویم می‌نشیند و یقه‌ی پیراهنش را باز می‌کند. سرم گیج می رود. انگار تمام درها و پنجره‌های جهان را در چهارراه‌های بزرگ باز کرده باشند یا نور تمام لامپ‌ها و پروژکتورها را توی چشم‌هایم ریخته باشند در سرم چیزی می‌کوبد و در گلویم می شکند. از پشت پرده‌ی لرزان اشک زخم عمیق روی سینه‌اش را می‌بینم که بالاتر از پوست شفاف و نک گل‌کرده پستان‌هایش انگار چشمی گشاده دلمه‌دلمه خون می‌جهد و در شکاف بین پستان‌ها محو می‌شود و تکه‌های سوخته‌ی اندام‌ها و صورت‌ها و شقیقه‌های ترکیده در توده‌های خون غلت می‌خورند و محو می‌شوند دست‌های بریده و جنین‌های سوخته باصدای شلیک و شیهه و رود رود زنی که حالا هم معلوم نیست کدام گوشه‌ی اتاق نشسته و تو نمی‌بینی‌اش در سرم می‌پیچد و نمی‌دانم حلبچه و کردستان و خاک را در آوازهای کدام مرد خمــیده بر زین و برنو و تنبور می‌شنوم. حالا هم که دارم این‌‌ها را می‌نویسم و تو می‌بینی نمی‌دانم از کجای سینه‌ام دلمه‌دلمه خون بیرون می‌جهد و این صداها از کجای تنم شروع می‌شوند و تو هم که حالا مثل من بعد از آن اتفاق بلند شده‌ای و تلوتلوخوران به طرف در می‌روی شاید بعدها برای خودت بنویسی‌اش و سعی کنی خودت را ببینی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های حلبچه و نمی‌دانم کجای این جهان در اتاق کسی دیگر این‌ها را می‌نویسی و برایش می‌خوانی و هی فکر می‌کنی صدای رود رود این زن بر جنازه‌ی کودکش از چه زمانی در سرت پیچیده و کجا ممکن است خاموش بشود.
mostafa robb
13/12/2009, 20:58
داستان / داربست‌های خانه‌ی پشتی


آمده بود/ بگوید/ قرار است برود.
هوا سرد بود و او هرچه به دستش رسیده بود، پوشیده بود. پالتویی که وزنش تقریباً با خودش برابری می‌ و کلاه/کلاه/کلاهِ سبز که از بالای ابروها شروع می‌شد و تمام سرش را می‌پوشاند. شال‌گردن را تا روی دماغش کشیده بود بالا؛ بقیه‌اش را هم کرده بود توی پالتو. اگر منتظرش نبودم، تشخیص نمی‌دادم لیلاست. خودش را جمع کرده بود و روی دو پا، این‌ور و آن‌ور می‌کرد. در را که باز کردم با صدای لرزانی که از زیر شال‌گردن تقریباً نامفهوم شده بود، گفت: هنوز آیفونو درست نکردی؟ نه؟ گفتم: بیا تو. فاصله‌ی در حیاط تا پله‌ها را من جلو رفتم و صدای/صدای/صدایِ کفش‌های لیلا پشت سرم.
پشت تلفن/ گفته بود/ قرار است برود.
چایی که خوردیم سیگار کشیدیم. نگاهش به استکانش بود و نگاه من به انگشت‌های کشیده‌اش. خاکستر سیگارش را که خالی می‌کرد سرش را کج می‌کرد تا دود توی چشمش نرود. از چند باری که خواستم فندک را روشن کنم دوبار روشن نشد. وقتی پرسیدم چایی می‌خورد یا نه، جوابی نداد. سیگار دوم را داشتم روشن می‌کردم که گفت: چه خبره!؟ روشنش کردم، هرچند فندک چند باری بازی درآورد. لبخند می‌زد به من. لبخندش خشکید وقتی دوباره پرسیدم چایی می‌خورد یا نه. نگاهش به استکانش بود و نگاه من به انگشت‌های کشیده‌اش. تلفن زنگ زد.
تلفن زنگ می‌زد/ زنگ می‌زد/ زنگ می‌زد/
صدای کارگرهایی که داشتند داربست خانه‌ی پشتی را جمع می‌کردند اصلاً مفهوم نبود. زنگ تلفن با صدای‌شان قاطی شده بود و ریتم خاصی هم به صدای افتادنِ داربست‌ها داده بود. چند لحظه‌ای طول کشید، اما ریتم صدای داربست‌ها وزنگِ تلفن با هم قطع شدند. لیلا طوری توی صندلی جابه‌جا شد که انگار می‌خواهد چیزی بگوید. ولی حرفی نزد. خم شد و سیگار برداشت. گفتم: سیگاری شدی‌ها! فندک را تکان داد و چند بار امتحانش کرد. سیگاری که گوشه‌ی لبش بود بالا و پایین می‌رفت. صدایش شبیه پیرزن‌ها شده بود وقتی گفت: مهم نیست.
باید می‌رفت/ چون/ دیرش شده بود.
دستکش‌ها را که برداشت فهمیدم دیرش شده. کلاه و پالتویش را باید از اتاق برمی‌داشت. پشت سرش رفتم توی اتاق. پالتو را داد دستم و گفت: این کلاهه یادته ؟ داشتم با سرم تایید می‌کردم که صدای عجیبی از حیاط پشتی آمد. کارگرها کارشان را کرده بودند. حتماً یکی از داربست‌ها افتاده بود توی حیاط. لیلا دستم را گرفت وقتی خواستم بدوم به سمت حیاط.

لیلا رفت/ چون/ باید می رفت.
لیلا که می‌رفت صدای/صدای/صدایِ کفش‌هایش جلوم حرکت می‌کرد. استکان‌ها را شستم و میز را تمیز کردم. سیگارش را جا گذاشته بود/ جا گذاشته بود/ جاگذاشته بود. خواستم سیگار روشن کنم که فندک بازی درآورد. این بار دیگر قصد روشن‌شدن نداشت. اعصابم به‌هم ریخته بود. درِ حیاط پشتی را که بازکردم کلی گلدان شکست. کارگری که روی یکی از داربست‌ها نشسته بود، تقریباً سه چهار متری با من فاصله داشت. عذرخواهی کرد برای اتفاقی که افتاده. نگاهم به گلدان‌ها بود و نگاه کارگر به دستان من. فندک توی دستم بود. هرچه انرژی داشتم توی دستم جمع کردم و فندک را پرتاب کردم. کارگر مسیر فندک را با چشمانش تعقیب کرد. نگاهش همان مسیر را برگشت و به من خیره شد. گفتم: مهم نیست.
کارگرها رفتند/ چون/ داربستی برای جمع کردن نمانده بود.
نشستم پشت کامپیوتر که داستانم را تمام کنم اما از لیلا تنها کلاهش یادم مانده بود. با یک کلاه هم که نمی‌شود داستان نوشت. خیلی فکر کردم که گره کار کجاست. اما چیزی به ذهنم نرسید. خواستم کامپیوتر را خاموش کنم که تلفن زنگ زد.
تلفن زنگ می‌زد. زنگ می‌زد. زنگ می‌زد...
mostafa robb
13/12/2009, 20:59
خانه را همان روز اولی که برای دیدن آپارتمان می‌رویم، می‌بینم و به حامد نشان می‌دهم. از پنجره‌ی آشپزخانه که کوچه را نگاه می‌کنی، خانه اولین چیزی است که نگاه را به خود می‌خرد. یک ساختمان یک‌طبقه در زمینی که پانصد-ششصد متر مربع مساحت دارد. در دو سوی خانه دو ساختمان بلند سر از زمین درآورده‌اند؛ یکی با پنجره‌های هلالی و شیشه‌های زرد و آن دیگری با پنجره‌های مستطیل‌شکل دراز و شیشه‌های قهوه‌ای کم‌رنگ و چنان سر به آسمان می‌سایند که انگار می‌خواهند فضا را بر خانه تنگ کند. اما ساختمان و حیاط باوقار و محکم بر جای خود نشسته‌اند و گویی فقط از کمبود نور رنج می‌برند. سایه‌ی ساختمان‌های بلند این سوی کوچه نیمی از خانه را به سایه نشانده است.
حامد غرق دیدن آپارتمان است و دنبال عیب و ایرادهایش می‌گردد. آپارتمان از همان نگاه اول، همین که در را آقای رفعت باز می‌کند و خود اول وارد می‌شود و بعد من و بعد حامد، به دلم نمی‌نشیند. خالی است و باید بزرگ به نظر برسد، اما نیست. فکر این که آن همه خرت و پرت را کجا باید جا داد و فکر این که نسترن و پوریا باید یک اتاق داشته باشند، مرا از دل و دماغ انداخته است. آشپزخانه نیز کوچک است و با چند قفسه‌ی ‌دیواری نمی‌تواند حتی نیمی از ظرف‌های مرا جا دهد. و دیوار خالی، لابد برای یخچال و ماشین رختشویی است.
و من دلم گرفته است. محبور شده‌ایم خانه‌ی بزرگ‌مان را در کوچه‌‌پس‌کوچه‌های سبز دره‌ی شمال تهران رها کنیم و به این آپارتمان کوفتی دل خوش کنیم. خانه مال ما نبود، اما تا همین چند ماه پیش خیال می‌کردیم مال ماست. صاحبِ خانه، آقای دریامندی، که می‌گفتند دارایی‌اش از گنج قارون بیشتر بوده است، سال اول انقلاب از ایران رفته است و جرئت نکرده بازگردد و خانه را از ما بگیرد. شایع است که ثروت هنگفتی در بانک‌های خارج دارد و این خانه پانصد متری را در کوچه‌پس‌کوچه‌های سبزدره‌ی شمال تهران از یاد برده است و ما سال‌ها با همین خیال خوش بودیم. قبل از ما خانه در اجاره‌ی ناصرخان عموی حامد بود که وقتی به کانادا مهاجرت می‌کند، خانه را در اختیار ما می‌گذارد که تازه ازدواج کرده‌ایم. نه توان خانه خریدن داریم و نه توان پرداخت اجاره‌ی‌ سنگین. ناصرخان می‌گوید: «مال مفت است. صاحبش هم پیدا نیست. چه کسی بهتر از شما.»
و ما صاحبش می‌شویم. سال پشت سال می‌گذرد. نسترن و پوریا متولد می‌شوند و هرکدام برای خود اتاقی دارند. خانه‌های اطراف اندک‌اندک به دست معماران و انبوه‌سازان سلاخی می‌شوند و از آن غول‌های رنگارنگ سر از زمین درمی‌آورند. برای خانه‌ ما هم مشتری زیاد است و ما خدا را شکر می‌کنیم که خانه مال ما نیست تا وسوسه قتل و سلاخی آن به دل‌مان بیفتد.
و حالا این خانه، آن سوی کوچه با پرده‌های سفید کشیده، با حوض آب وسط حیاط، با باغچه‌هایی که در دو سوی حوض پر از گل‌های اطلسی و شمعدانی و صلبی و لادن و...
حامد دست روی بازویم می‌گذارد و می‌گوید:«چرا محو بیرون از خانه‌ای؟ قرار نیست همه‌ی کوچه را بخریم. آپارتمان را نگاه کردی؟ چطور بود؟»
و من نگاه نکرده‌ام. از همان دید اول آپارتمان به دلم نمی‌نشیند. خانه‌ی پانصدمتری‌ام با دویست متر زیربنا کجا و این آپارتمان هشتادمتری کجا؟
حامد می‌گوید: «خدا پدر آقای دریامندی را بیامرزد...»
آری فریبرز دریامندی، پسر صاحب‌خانه که پس از مرگ پدر به ایران آمده است تا اموال او را صاحب شود، پولی به ما می‌دهد که با صلح و صفا خانه را تخلیه کنیم و ما با همان پول می‌توانیم بخشی از قیمت این آپارتمان هشتاد متری را بپردازیم و بقیه را هم از این و آن قرض می‌گیریم و اگرنه...»
حامد می‌گوید: «وگرنه خدا می‌داند باید چه کار می‌کردیم.»
«با حقوق یکی‌مان نمی‌توانیم حتی یک آپارتمان چهل‌متری اجاره کنیم.»
«و با حقوق آن یکی خرج مدرسه‌ی نسترن و پوریا...»
حامد می‌گوید: «عزا نگیر. خدا را شکر کن. بالاخره صاحب‌خانه شدیم.»
دعوای نسترن و پوریا از همان لحظه‌ی اول شروع می‌شود.
«من با نسترن توی یک اتاق نمی‌خوابم.»
«زکی. تو خر کی هستی که تو را تو اتاقم راه بدهم.»
اتاق‌خواب‌ها را می‌دهیم به بچه‌ها و برای خودمان تختی می‌خریم که کاناپه می‌شود و مبل‌فروش می‌گوید، اسم خارجی‌اش سوفابد است و بازوبسته‌کردنش هر شب و صبج مکافاتی است که به نوبت گریبان من و حامد را می‌گیرد و اگر جمعش نکنیم، جولان‌گاه نسترن و پوریا می‌شود.
اسبات و اثاثیه‌ی دوازده سال زندگی در خانه‌ی پانصدمتری را که ساختمانی دویست‌متری داشت، تکه‌پاره می‌کنیم و ضروریات را از آن بیرون می‌کشیم و به زور در آپارتمان خیابان صفا، کوچه‌ی پروانه‌ها در یکی از محلات غرب تهران جا می‌دهیم. محله‌ای که از لبنیاتی سر کوچه می‌شنویم، روزی به خاطر سرسبزی و یاس‌های امین‌الدوله‌ی رهاشده‌اش روی دیوار‌ خانه‌های شمالی‌ زبان‌زد اهل محل آن حوالی بوده است.
ما که به این کوچه اسباب‌کشی می‌کنیم نه از یاس‌های امین‌الدوله خبری هست، نه دار و درختی از خانه‌های شمالی سر به درآورده است. در دو طرف کوچه، ساختمان‌های شش‌طبقه و پنج‌طبقه و به‌ندرت چهارطبقه با معماری‌ و رنگ و طرح مختلف و با پنچره‌هایی مثل آینه، تو را به تو می‌نمایاند و من که وارد کوچه می‌شوم خودم را دراز و لاغر و چاق و قلبنه، سبز و زرد و قهوه‌ای و نارنجی در آینه‌های گوناگون می‌بینم و گلوله‌ی دق توی گلویم بالا و پایین می‌رود.
حامد می‌گوید: «سخت نگیر. خدا را شکر کن.»
شکر می‌کنم. می‌ترسم بدتر شود و دعا می‌کنم بدتر نشود. دیده بودم که شد. پری و تقی مگر بی‌خانمان نشدند. مگر وقتی آپارتمان پنجاه‌متری‌شان را فروختند و پولش را در بانک گذاشتند که مثلاً وام بگیرند و آپارتمان بزرگ‌تری بخرند، قیمت خانه‌ها ناگهان چنان جهشی نکرد که نتوانستند همان پنجاه‌متری را هم بخرند. مگر پری مجبور نشد برگردد خانه‌ی مادرشوهر و به دو اتاق طبقه‌ی بالای ساختمان صدمتری‌شان در محله‌ی آب‌سردار قناعت کند. مگر نزدیک نبود در بیمارستان روانی بستری شود. مگر به قول خودش هر شب مشتی قرص اعصاب بالا نمی‌اندازد که بتواند کپه‌ی مرگش را بگذارد. پس من در مقایسه با پری و شاید خیلی‌های دیگر خوشبخت هستم. نباید سخت بگیرم. باید خدا را شکر کنم.
در خانه جابه‌جا می‌شویم و به تنگی جا و فشار در و دیوار و اسباب و اثاثیه عادت می‌کنیم. من که عادت نکرده‌ام. حامد و بچه‌ها شاید...
و حالا تنها دلخوشی‌ام تماشای خانه‌ی روبه‌رو است که انگار سر از زمین درآورده است تا خانه‌ی سبزدره را در ذهن من زنده نگه دارد. تا فرصت گیر می‌آورم، پشت پنجره‌ی آشپزخانه می‌ایستم و خانه‌ی آن سوی کوچه را نگاه می‌کنم. نام خانوادگی‌شان روی کاشی آبی نقش‌ونگارداری که در سمت راست در، روی دیوار آجری کوچه نصب شده، می‌خوانم. م. پیراسته.
کم‌کمک پی می‌برم خانم پیراسته زنی تنهاست که دو پسرش در خارج از کشور زندگی می‌کنند و گاه‌گاه برای دیدار مادر به ایران می‌آیند. خانم پیراسته را در حیاط خانه می‌بینم. موهای بلندی دارد که پشت سر جمع می‌کند. هیکلی درشت و تنومند دارد و کمی خمیده راه می‌رود. از آن بالا نمی‌شود حدس زد چندساله است، اما پیداست که سنی ازش گذشته است. زن لباس بلندی می‌پوشد و شال بزرگی روی شانه می‌اندازد اما سر را نمی‌‌پوشاند. پیداست که هنوز چهاردیواری، اختیاری را حق خود می‌داند و پروای نگاه همسایگان این سوی کوچه را ندارد.
آقای سلامت صاحب لبنیاتی سر کوچه از ساکنان قدیمی کوچه است و سال‌هاست که لبنیاتی‌اش احتیاجات مردم کوچه را فراهم می‌کند. آقای سلامت که موهای کم‌پشت فلفل‌نمکی‌اش را همیشه یک‌وری باز می‌کند و پیراهن‌های چرک‌مرده‌ی سفید می‌پوشد و وقتی حرف می‌زند، به چشمانت نگاه نمی‌کند. کم‌گوی است و به کمتر پرسشی جواب می‌دهد. از پسرش می‌شنوم که آنان نیز خانه‌‌ی چهارصدمتری‌شان را در مدخل کوچه کوبیده و از آن پنچ دستگاه آپارتمان بیرون کشیده‌اند تا او و برادرش هم مسکنی برای زندگی خود و خانواده‌شان داشته باشند.
کوچه‌هایی که از خیابان صفا منشعب می‌شوند، همگی نام شهید دارند؛ شهید مدرسی، شهید گل‌پرور، شهید صالحی، شهید مانی‌زاده و... و... و کوچه‌ی پروانه‌ها.
از ناصرآقا پسر آقای سلامت که در غیاب پدر، کار اداره‌ی مغازه را عهده‌دار است، می‌پرسم چطور این کوچه نام شهید ندارد؟ مگر شهید نداشته است؟
ناصرآقا گویا چندان اطلاعی از تاریخچه‌ی کوچه ندارد و یا دارد و دوست ندارد آن را با من که تازه یک هفته است به این کوچه اسباب‌کشی کرده‌ام، در میان بگذارد. شاید هم مرا زن فضول و کنجکاوی می‌داند که سرم به جایی بند است و می‌خواهم اطلاعات جمع کنم. خودش را با مشتری دیگری سرگرم می‌کند.
در دل از ناصرآقا می‌رنجم که مرا غریبه می‌داند. شیر و ماست و عسل و پنیر و دیگر خرت‌وپرت‌هایی را که خریده‌ام، برمی‌دارم و به خانه می‌روم. تا فرصتی می‌یابم به پشت پنجره می‌روم و خانه را تماشا می‌کنم. خودم را تا حدی خوش‌بخت حس می‌کنم که دیدرس نگاهم بسته نیست. خانه‌ی شمالی روبه‌رو و آسمان بالای آن و تکه‌ی کوچکی از کوه‌های درکه و دربند که در این فصل سال برف مختصری بر قله‌های‌شان نشسته است، دیدرس نگاهم را پر می‌کند.
هر روز ساعت سه بعدازظهر وقتی از آزمایش صدها و هزارها گونه میکروب و باکتری و کوفت و زهرمار در ادرار و گه و خون صدها مریض، کلافه و خسته به خانه می‌آیم، پیش از آن که نگاهی به داخل آپارتمان بیاندازم، هم‌چنان که مقنعه و مانتو را مثل پوسته‌ای اضافی از سر و تن می‌کنم و می‌گذارم که پوستم نفس بکشد، به پشت پنچره می‌روم و خانه‌ی آن سوی کوچه را نگاه می‌کنم. از همان روزی که شنیدم صاحب‌خانه زن مسنی است که پسرهایش خازج از کشور هستند، این ترس در دلم هست که زن بمیرد و پسرها برای تقسیم ارث بیایند و خانه را بفروشند و مالک جدید آن را بکوبد و به جای چشم‌انداز زیبای من غولی دیگر سر از زمین در‌بیاورد و آن تکه‌ی کوچک کوه را از دیدرس نگاه من پنهان کند. خانه و زن مرا یاد داستانی از فاکنر با عنوان «دسته گلی برای امیلی می‌اندازد.»
یک هفته است که در خانه‌ام. هفته‌ی پیش که داشتم سوفابد را می‌بستم، کمرم درد شدیدی گرفت و مجبور شدم بمانم خانه و استراحت کنم. دکتر برایم یک هفته مرخصی نوشت. حال دیگر زحمت باز و بسته کردن سوفابد نداریم. حامد روی نیمه‌ی باز آن می‌خوابد و من روی زمین. به قول معروف «زندگی را هر جور بگیری می‌گذرد.» و به قول فردوسی عزیز، «گهی پشت زین و گهی زین به پشت.»
امروز صبح حالم بهتر است. حامد را فرستادم از سبزی‌فروش محل چند کیلو سبزی بخرد که پاک کنم و خرد کنم و بگذارم توی فریزر. مدت‌هاست نه آش برای بچه‌ها پختم نه قرمه‌سبزی. چند ورق روزنامه روی میز آشپزخانه پهن می‌کنم و سبزی و آبکش را کنار دستم می‌گذارم و شروع می‌کنم به کار و گه‌گاه نگاهم به بیرون است و خانه‌ی روبه‌رو. زن را می‌بینم که از ساختمان بیرون می‌آید. مانتو و روسری پوشیده است و کیف سیاهی روی شانه دارد. پیداست که خیال بیرون رفتن دارد. نمی‌دانم با چه سرعتی چادر از میخ دم در می‌بردارم و خودم را به پایین می‌رسانم. به دم در که می‌رسم، خانم پیراسته دارد در خانه را قفل می‌کند. بی آن که منتظر شوم کار را به پایان برساند، سلام می‌کنم. در را قفل می‌کند و برمی‌گردد. مرا که می‌بیند، لختی می‌ماند. دوباره سلام می‌کنم و خودم را معرفی می‌کنم و می‌گویم که در طبقه‌ی سوم همین ساختمان زندگی می‌کنم و نزدیک سه هفته است که به این محل اسباب‌کشی کرده‌ام. در چهره‌اش هیچ نشانی آشکار نمی‌شود. انگار می‌گوید، خُب هستی که هستی. به من چه.
دستپاچه می‌شوم و می‌گویم: «شنیدم تنها زندگی می‌کنید. اگر کاری داشتید...»
به گفته‌ی خودم خنده‌ام می‌گیرد. من که برای کارهای ضروری خودم وقت کم می‌آوردم، چه کمکی می‌توانم به او بکنم. برّ و بر نگاهم می‌کند و هیچ نمی‌گوید.
این بار شرمنده از مزاحمت بی‌جایم می‌گویم: «می‌بخشید که مزاحم شدم. فکر کردم به عنوان همسایه...»
همان‌طور که به من خیره شده است و من در دل به خودم می‌گویم، لابد به خود می‌گوید، این دیوانه دیگر از کجا آمده است. چرا دارد زاغ سیاه مرا چوب می‌زتد؟
می‌گوید: «هم خوشحالم و هم تعجب می‌کنم. »
و باز می‌ماند و لابد در فکر. من هم می‌مانم که چرا خوشحال و چرا متعجب؟ ادامه می‌دهد: «پس از سال‌ها که در این کوچه زندگی می‌کنم، یکی از ساکنان جدید با من سلام و علیلک می‌کند و حال و احوال می‌پرسد. ساکنان قبلی یا از این کوچه رفته‌اند و یا مثل خود من پیر شده‌اند.»
این بار با لبخندی که مهربانی از آن می‌بارد، می‌گوید: «قدم‌تان روی چشم. من همیشه خانه هستم. هر زمان وقت داشته باشید، بیایید با هم چایی بخوریم. اگر بچه هم دارید، با خودتان بیاورید، توی حیاط بازی کنند.»
طنین صدای خانم پیراسته خوش‌آهنگ است و مثل مادر‌بزرگ خودم مهربان و پذیراست. کیف را روی شانه مرتب می‌کند و شال را روی سر بالا می‌کشد و می‌گوید: «خداحافظ شما. من همیشه خانه هستم. اگر خواستید فردا عصر.»
و من مثل کسی که قرار است به زیارت خانه‌ی کعبه برود، در دنباله‌ی حرفش گفتم: «وقتی بچه‌ها از مدرسه برگردند.»
لبخند می‌زند و می‌گوید: «بسیار خوب است.» و با قدم‌های سنگین و با‌وقار مثل کسی که گذر سالیان را بر دوش می‌کشد، دور می‌شود.
تمام روز چشمم به خانه‌ی روبه‌روست که مبادا خانم پیراسته از خانه بیرون برود و من نبینم. نکردم شماره‌ی تلفنش را بگیرم و قبل از رفتن زنگی به او بزنم. بچه‌ها که از مدرسه برمی‌گردند، دیگر نمی‌توانم صبر کنم. لباس مدرسه را از تن‌شان بیرون می‌کشم. آبی به دست و روی‌شان می‌زنم. دوچرخه‌های‌شان را از روی بالکن، از لای خرت‌وپرت‌های دیگر بیرون می‌کشم و با هم پایین می‌رویم. در این سه هفته هر وقت خواسته‌اند بروند توی کوچه دوچرخه‌سواری کنند، نگذاشته‌ام. مگر می‌شود دو بچه‌ی هشت‌ساله و ده‌ساله را تنها توی کوجه رها کرد.
آن روز دو کیک کشمشی و گردویی پخته‌ام که یکی را برای خانم پیراسته می‌برم. فکر می‌کنم، کیک خانگی بهتراز کیک‌های بیرون است.
زنگ در را که می‌زنم، صدایش را پشت آیفون می‌شنوم و در تقه‌ای می‌کند و باز می‌شود. بچه‌ها را اول با دوچرخه‌های‌شان می‌فرستم و بعد خودم وارد می‌شوم. حیاط از نزدیک بزرگ‌تر و با‌صفاتر است. داربست مو پربرگی دم در سایبانی درست کرده است که لابد زمانی محل پارک اتومبیلی بوده است. مثل خانه‌ی پدرم در تهران‌پارس، قبل ار آن که سلاخی شود. خانم پیراسته روی ایوان ایستاده است و ما را به داخل ساختمان دعوت می‌کند. اواسط پاییز است، اما درختان هنوز برگ دارند و برگ‌های زردی هم توی باغچه و حوض ریخته است. حوض کم‌عمق است و چند ماهی قرمز در آن به شنا مشغولند. باغچه‌ها از نزدیک به شادابی نگاهی از دور ندارند. اما اطلسی‌ها و لادن‌ها و شمعدانی‌ها هنوز گل دارند. در قسمتی از باغچه بوته‌های گوجه فرنگی روی زمین پخش شده‌اند و گوچه‌ فرنگی‌های قرمز وسبز و صورتی لابلای بوته‌ها پیداست.
کنار باغچه می‌ایستم. نسترن و پوریا سوار بر دوچرخه‌های‌شان کنار حوض مانده‌اند و محو تماشای ماهی‌ها شده‌اند.
پوریاست که می‌گوید: «مثل ماهی های خودمان.»
و نسترن ادامه می‌دهد: «کاش آورده بودیم‌شان این‌جا.»
خانم پیراسته مرا به درون دعوت می‌کند و به بچه‌ها می‌گوید که به داخل ساختمان بروند و شیرینی و چای بخورند. کیک گردویی و کشمشی‌ام تکه‌تکه می‌شود و همراه چایی صرف می‌شود. خانم پیراسته هم شیرینی و میوه روی میز گذاشته است.
خانم پیراسته مرا به اتاق پذیرایی راهنمایی می‌کند که پرده‌های کلفت و کشیده و مبل‌های استیل سنگینش پذیرا نیست. می‌گویم همین‌جا بهتر است. توی هال که چند مبل دسته‌چوبی و یک میز در وسط دارد و به آشپزخانه و اتاق‌ها راه دارد.
حانم پیراسته می‌گوید: «پس برویم این‌جا.»
و خود چلوتر راه می‌افتد و به اتاق کوچکی که پنچره بزرگش به ایوان باز می‌شود و چشم‌اندازش حیاط خانه‌است، وارد، می‌شود. روی مبلی که رو به حیاط است می‌نشینم. بچه‌ها کیک و چای می‌خورند و به حیاط می‌روند. از همان جا که نشسته‌ام می‌بینم‌شان که با شور و شوقی کودکانه روی دوچرخه‌های‌شان نشسته‌اند و رکاب می‌زنند. دلم می‌گیرد و فکر می‌کنم لابد خاطرات خانه‌مان در سبزدره‌ی تهران آنان را به شوق آورده است.
پرسشی که از روز اول اسباب‌کشی ذهنم را رها نمی‌کند، به زبان می‌آورم و حتی فکر نمی‌کنم که ممکن است فضولی باشد.
«چطور شد خانه‌ی شما هنوز از آسیب انبوه‌سازان در امان مانده است؟»
و برای آن که از میزان فضولی پرسشم بکاهم، ادامه می‌دهم:: «راستش من عاشق این‌جور خانه‌ها هستم. تا همین سه هفته‌ی پیش در چنین خانه‌ای زندگی می‌کردم. اما خب خانه مال ما نبود. مجبور شدیم ...»
تکه‌ای کیک برای من و تکه‌ای برای خودش می‌گذارد. چای را برمی‌دارم و منتظر می‌مانم.
می‌گوید: «آره. متأسفانه این جور خانه‌ها دیگر جزء آثار تاریخی شده‌اند. پسرهای من هر وقت به دیدنم می‌آیند به من اصرار می‌کنند که خانه را بفروشم و یک آپارتمان برای خودم بخرم و یا همین را بکوبم و من...»
وسط حرفش می‌دوم: «نه تو را به خدا این کار را نکنید.»
و به خودم فکر می‌کنم که آن تکه‌ی کوچک کوه و آن آسمان بالای خانه را از من دریغ نکنید.
با او صمیمی شده‌ام. انگار سال‌هاست می‌شناسمش و نزدیکی خاصی با او دارم؛ مثل یک خویشاوند نزدیک. می‌پرسم: «چطور شد این کوچه نام شهید ندارد. مگر شهید نداشته است؟»
سایه اندوهی در چهره‌اش می‌نشیند. چشمان درشتش را به نقطه‌ی نامعلومی می‌دوزد. آهی سینه‌اش را می‌شکافد و راه به بیرون می‌جوید. فنجان چای را زمین می‌گذارد و می‌گوید: «چرا نداشته است. داشته. پسر خود من. خواستند نام کوچه را با نام شهید پرهام پیراسته عوض کنند، شوهرم نگذاشت. شوهرم همین سه سال پیش عمرش را داد به شما.»
بی‌اختیار می‌پرسم:: «چرا؟»
می‌خواستم بپرسم چرا پروانه‌ها؟ پروانه‌ها چه مناسبتی داشته است. پرسشی که از روز اول ورود به کوچه در ذهنم بوده است و فرصت به زبان آوردن نداشته است.
می‌گوید: «نام کوچه را شوهرم انتخاب کرد. ما اولین خانواه‌ای بودیم که در این کوچه خانه ساختیم. کوچه تا وقتی بیشتر خانه‌هایش ساخته شده بود، نامی نداشت و به کوچه‌ی چهارمتری معروف بود. شهرداری که خواست کوچه را نام‌گذاری کند، شوهرم نام پروانه را پیشنهاد کرد و کسی هم حرف روی حرفش نزد.»
خنده‌ی شیرینی می‌کند. دندان‌های ردیف و درشت دارد. گونه‌هایش پر است و هنوز افتادگی پیری در آن‌ها به چشم نمی‌خورد. ابروانش کشیده و سیاه است. معلوم نیست رنگ‌شان کرده یا با مداد سیاه کرده است. فرق سر را از وسط باز کرده و موها را از عقب گیس کرده است. دستش بی‌اختیار به طرف قلبش می‌رود. انگار که بخواهد خاطره‌ای را از قلب خود بیرون بکشد. با همان لبخند شیرین که طعمی از اندوه بر آن نشسته است، می‌گوید: «شوهرم عاشق من بود. می‌خواست که نام من روی کوچه باشد.»
می‌پرسم: «پس چرا پروانه‌ها؟»
می‌گوید: «در آن زمان دو خانواده جوان هم بودند که نام دختران‌شان را به خاطر من پروانه گذاشته بودند. خودشان می‌گفتند آرزو دارند دختران‌شان مردانی مثل شوهر من پیدا کنند. می‌گفتند شنیدیم که شوهر تو بدون اجازه‌ی تو آب نمی‌خورد.»
دوباره می‌خندد. انگار یاد آن روزگاران دلش را شاد کرده است. در چشمانش قطره‌ی اشکی می‌درخشد. صدا در گلویش می‌شکند و ادامه می‌دهد: «واقعیت داشت. شوهرم عاشق من بود و هر کس ما را می‌شناخت، این را می‌دانست. وقتی شوهرم پروانه را برای نام کوچه پیشنهاد کرد من گفتم، من تنها پروانه‌ی این کوچه نیستم، دو پروانه‌ی کوچک دیکر هم هستند. و کوچه نام پروانه‌ها را به خود گرفت و کسی هم اعتراضی نکرد.»
به سکوت به خانم پیراسته نگاه می‌کنم. نگاهم ناگهان از خانم پیراسته به دیوار بالای سرش می‌افتد. در کنار عکس مرد مسنی که موهایی جوگندمی، لب و دهانی پر، چشمانی سیاه دارد، عکس پسر جوانی هم هست، که فقط چشم‌های سیاه و درشت پدر را به ارث برده است و بیشتر به مادر شبیه است که رویه‌روی من روی مبل دسته‌چوبی نشسته است.
می‌گوید: «پسرم است. سه هفته مانده بود دوران خدمتش به پایان رسد که جسد تکه‌تکه‌شده‌اش را برای‌مان آوردند.»
زبانم به هیچ سخنی باز نمی‌شود.
می‌گوید: «این کوچه خیلی شهید داد. بعضی‌ها در جنگ و بعضی‌ها...»
می‌خواهم بگویم، می‌فهمم. اما زبانم از گفتن مانده است.
چایی‌ام دارد سرد می‌شود. پشت پنجره بچه‌ها را می‌بینم که سر به دنبال هم گذاشته‌اند. در دل می‌گویم بازی کنید عزیزان من. به زودی همین هم از شما دریغ می‌شود.
خانم پیراسته می‌گوید: «می‌بخشید که ناراحت‌تان کردم. اما تاریخچه‌ی این کوچه همیشه آن‌قدرها تلخ نبوده است.»
آهنگ کلامش عوض می‌شود و ادامه می‌دهد: «وقتی تازه به این محل آمده بودم، زمین‌های دو طرف کوچه را خانواده‌های جوان و میان‌سال می‌خریدند و به دو سال نکشیده، کوچه پر شد از خانه‌های شمالی و جنوبی و بعد هم درخت‌ها و یاس‌های امین‌الدوله که سریع رشد ‌کردند و روی دیوارهای شمالی را ‌پوشاندند. تا وقتی کوچه اسفالت نشده بود، هر روز عصر هر کس جلوی خانه‌ی خود را آب‌پاشی می‌کرد و ما زن‌ها دم در می‌نشستیم و بچه‌های‌مان توی کوچه بازی می‌کردند و بعدها چند تا از همین دخترها و پسرها بزرگ که شدند، با هم ازدواج کردند. اما مصیبت از وقتی شروع شد که بعضی از خانواده‌ها به خارج از کشور کوچ کردند و یا به محلات بالای شهر رفتند و یا گرفتار مرض آپارتمان‌سازی شدند که پولی به جیب بزنند و یا مثل آقای سلامت که بچه‌هایش بزرگ شده بودند و باید ازدواج می‌کردند و توانای خرید مسکن نداشتند. این طوری بود که خانه‌ها تاراج شد و فقط خانه‌ی من مانده است. تا کی؟ معلوم است. تا وقتی من زنده‌ام. من که بمیرم...»
و من این بار به صدای بلند و از صمیم دل می‌گویم: «خدا نکند. خدا آن روز را نیاورد.»
و بدین سال دو سال و هشت ماه و یازده روز می‌گذرد. من و خانم پیراسته مثل مادر و دختر با هم صمیمی شده‌ایم. بیشتر عصرها را وقتی بچه‌ها از مدرسه برمی‌گردند و من دستی به سر و روی خانه کشیده‌ام، غذایی برای شب سر هم کرده‌ام، به دیدن خانم پیراسته می‌رویم. گاه ظرفی هم غذا برای او می‌برم و گاه او ظرفی غذا به من می‌دهد و می‌گوید: «زنی که بیرون از خانه کار می‌کند، فرصت پختن کوفته‌ی تبریزی و کتلت و آش رشته ندارد.» خانم پیراسته شده است مثل یکی از اقوام نزدیک من، نزدیک‌تر از عمه و خاله که در سال یکی-دو بار بیشتر فرصت دیدارشان را ندارم. اما خانم پیراسته را اگر هر روز نبینم هفته‌ای سه-چهار بار می‌بینم و در بیشتر میهمانی‌های خانوادگی ما دعوت دارد.
گاه و بی‌گاه می‌گوید: «کاش همه‌ی همسایه‌ها مثل تو بودند.»
و من در دل می‌گویم آن‌قدر که من به فضای خانه تو و آسمان بالای خانه‌ات و آن تکه‌ی کوه نیاز دارم، شاید تو به من نیاز نداری. اما خانم پیراسته نشان نمی‌دهد که من به او نیاز دارم، اوست که وانمود می‌کند به من نیاز دارد و تنهایی‌اش را پر می‌کنم.
آری این دوران خوش هم به پایان می‌رسد. سال سومی است که به کوچه‌ی پروانه‌ها اسباب‌کشی کرده‌ایم. خانه‌ی خانم پیراسته زندگی در آپارتمان را که با بزرگ‌شدن بچه‌ها به نظر می‌رسد روزبه‌روز کوچک‌تر می‌شود، برای‌مان تحمل‌پذیر می‌کند. هنوز زمستان سال سوم از راه نرسیده است. هنوز درختان برگ دارند و هنوز باغچه‌ها ویرانی را آغاز نکرده‌اند که یک صبح جمعه به صدای لا اله الله خودم را به پشت پنجره می‌رسانم. تابوتی روی دست چند مرد به طرف ماشین نعش‌کش که دم در خانه پارک کرده است، حمل می‌شود. چند زن و مرد سیاه‌پوش دنبال تابوت‌اند. به چشم‌به‌هم‌زدنی من و حامد هم خودمان را می‌رسانیم و همراه بدرقه‌کنندگان خانم پیراسته را به بهشت زهرا می‌بریم.
و حالا پسرهای خانم پیراسته آمده‌اند. در خانه آمد و رفت است. همین روزهاست که خبر فروش خانه شنیده شود و همین روزهاست که صدای بیل و کلنگ بلند شود. فکر ویران شدن خانه مثل فکر مرضی وحشتناک شب و روز با من است. روزی هزار بار به تکه‌ی کوه و آسمان بالای خانه نگاه می‌کنم و می‌گویم، خدایا آن را از من نگیر.
از سر کار برمی‌گردم. پسر خانم پیراسته را دم در خانه می‌بینم. دل به دریا می‌زنم. خودم را معرفی می‌کنم. فوری می‌شناسدم و از من تشکر می‌کند که با مادرش روابط صمیمانه داشته‌ام. می‌گوید مادرم این سال‌های آخر مرتب از شما می‌گفت و می‌نوشت؛ این که تنهایی‌اش را پر می‌کنید. حرف‌های مادر را تکرار می‌کند که چقدر اصرار کرده بودند ببرندش امریکا و او نرفته بود و گفته بود، همسایه خوبی دارد.
می‌پرسم: «خانه را معامله کردید؟»
پرسشی که از روز مرگ خانم پیراسته زبانم را می‌سوزاند و فکرم را فلج می‌کند.
می‌‌گوید:: «نه. چنین خیالی نداریم.»
شادی ضربان قلبم را تند می‌کند. و مردد می‌پرسم: «پس چی؟»
و بعد از پرسش خودم خجالت می‌کشم. لابد پسر خانم پیراسته هم در دل می‌گوید، چه فضول.
در چهره‌اش غم و غرور است. می‌‌گوید: «پدرم قبل از مرگش این خانه را به نام مادرم کرده بود. قاعدتاً پس از مرگ مادر این خانه باید به من و برادرم برسد. اما مادرم وصیت کرده است که این خانه باید همان‌طور دست‌نخورده باقی بماند و آن را وقف کودکستانی کرده که به زودی در این‌جا دایر می‌شود.»
ضربان قلب من تندتر شده است. یعنی ممکن است؟
پسر آقای پیراسته نمی‌تواند صدای ضربان قلب مرا که در گوشم دام‌دامی سنگین دارد، بشنود. اما شگفتی را در چشمانم می‌بیند و ادامه می‌دهد: «مادر من زن یک‌دنده‌ای بود. پدرم عاشقش بود و همان عشق...»
دنبال کلامش را نمی‌شنوم. عبور اتومبیلی رشته‌ی کلام او را می‌برد.
داستان را با اشکی که بی‌اختیار از چشمانم جاری است برای حامد تعریف می‌کنم.
حامد می‌گوید: «حال که دعایت مستجاب شد، باید هر هفته دسته‌گلی برای خانم پیراسته ببری.»
و من باز یاد داستان دسته‌گلی برای خانم امیلی می‌افتم. در جواب حامد می‌گویم: «نه من وقت آن را دارم که هر هفته به بهشت زهرا بروم و دسته گلی برای خانم پروانه پیراسته ببرم و نه خانم پیراسته به دسته‌گل من نیاز دارد. همین که توانسته خانه‌اش را از گزند انبوه‌سازان مصون نگه دارد و همین که باغچه‌های خانه‌اش پرگل باشند، برایش کافی است.»
‌mostafa robb
13/12/2009, 21:00
داستان / عیدی


حتی یک‌بار هم شاهد دعوایشان نبودیم اما تا تنها می‌شدند فریاد یکی‌شان به هوا می‌رفت. عیدی می‌گفت آقا او را می‌زند. ما که ندیده بودیم، اصلا آقا دستش جان نداشت که کسی را بزند. خانم حق را به عیدی می‌داد، می‌گفت آقا با عیدی لج است و یک‌بار که ما خانه نبوده‌ایم، آن‌قدر محکم کوبیده تو دهانش که لای دندان‌هایش پر خون شده.
آقا عصرها می‌رفت بنگاه مسکن حاج حسین. توی بعضی از معاملات پا در میانی می‌کرد، چای می‌خورد و سرش گرم می‌شد. جمعه‌ها که بنگاه تعطیل بود، خون خون خانم را می‌خورد. اصلا وقتی همه خانه بودیم کک به جانش می‌افتاد. عیدی را می‌فرستادیم توی کوچه با بچه‌ها بازی کند. بعضی‌ از آن‌ها روی خوش نشانش می‌دادند اما طاقت نمی‌آورد و زود برمی‌گشت خانه. بلد نبود با کسی بازی کند. توپشان را می‌گرفت و همان‌طور سیخ سیخ نگاهشان می‌کرد. هر چه داد می‌زدند: «بشوت» فقط نگاه می‌کرد. جانش به جان خانم بسته بود. خانم حمامش می‌کرد، دست و پای چرکش را کیسه می‌کشید، موهای لختش را شانه می‌زد، بدنش را چرب می‌کرد تا پوست نازکش خشک نشود. می‌گفت: «پوستش از بچه‌های دیگر نازک‌تر است، زود پیر می‌شود اگر دائم خدا چربش نکنم.» راست می‌گفت. تمام رگ‌های آبی تنش را می‌شد دید. خانم که تن دراز عیدی را لای حوله می‌پیچید، آقا چپ چپ نگاهشان می‌کرد. می‌دانستیم حسودی می‌کند. شباهت عیدی و آقا حرف نداشت. چشم‌های زاغ و دماغ درازشان عین هم بود اما آقا هر وقت عکس‌های جوانی‌اش را نگاه می‌کرد، می‌گفت خوش‌تیپ‌ترین جوان محله‌اشان بوده، وقتی می‌خواسته از درگاهی وارد شود، سرش را می‌خمانده بس که بلند قد بوده : «حالایم را نگاه نکنید که خم شده‌ام‌ و کژ و کوژ راه می‌روم.» می‌گفت اول بار خانم عاشقش شده. برایش نامه پرانی کرده، عشوه آمده، لای چادرش را باز کرده، آن‌‌قدر کرده و کرده تا آقا هم به چاهش افتاده : «اسیر چاه زنخدانش شدم.» یک‌بار فریده پرسید، یک بار هم من، که «خانم چاه زنخدان ندارد. مطمئنید خودش بوده؟» می‌گفت داشته. می‌گفت: «جوانی‌هایش صورتش طور دیگری بود.» جلوی خانم جرات نمی‌کرد این حرف‌ها را بزند. زمانی به تمام معنا مرد خانه بود، با کمربند می‌افتاد به جان خانم و روی حرفش کسی کلامی نمی‌گفت. بعد از تصادفش، خانم برایش سینه سپر کرد. آقا می‌گفت شیر که پیر شد همه لگدش می‌زنند حتی عیدی.
عیدی توی دنیای خودش سیر می‌کرد. خانم که می‌خوابید بالا سرش می‌نشست و خیره خیره نگاهش می‌کرد. بقیه اوقات آرام نبود. توپش را به در و دیوار می‌کوبید و کتاب‌های من و فریده را خط خطی می‌کرد. آقا کم آزارتر از همه بود. کمکی نمی‌کرد، صدایش هم درنمی‌آمد. خانم می‌گفت عیدی را می‌زند. ما که باور نمی‌کردیم. حتی آن‌بار که عیدی با چشم گریان پله‌ها را بالا آمد و کتف سرخش را نشانمان داد، باور نکردیم. آقا داشت باغچه را آب می‌داد و خانم می‌گفت با همان شلنگ کشیده توی گرده عیدی جانش.
یک‌بار سرزده رفتم بنگاه حاج حسین. می‌خواستم بسپارم، برای دوستی که تازه ازدواج کرده، آپارتمان جمع و جوری پیدا کند. آقا گوشه‌ای نشسته بود و زل زده بود به دیوار روبه‌رو. پرسید: «آقات طوریشه؟» گفتم نه. گفت چند روزاست که حرف نمی‌زند. خانم می‌گفت این‌طور موقع‌ها ادای موش مرده‌ها را در‌می‌آورد. به آقا گیر می‌داد که جمعه‌ها هم برود پیش حاج حسین. می‌گفتیم: «بابا به پیر به پیغمبر، جمعه‌ها همه جا تعطیل است.«روزهای تعطیل، خانم عصبانی بود. سینی چای را روی زمین می‌کوبید، درها را محکم می‌بست و از دم در اتاق آقا که رد می‌شد، بلند بلند فحش می‌داد. می‌رفت داخل و پنجره اتاقش را باز می‌کرد.» اتاقش را بوی گند برداشته.» حرف‌ها و متلک‌هایش تمامی نداشت. می‌گفت این عذاب خداوند است که آقا تو این سن و سال خانه نشین شده. رو به عیدی می‌گفت آدم که در جوانی‌اش هیزی کند، خانم‌بازی کند، زود به خاک سیاه می‌افتد. جهنمش از همین دنیا شروع می‌شود. عیدی به در اتاق آقا نگاه می‌کرد و می‌خندید. می‌گفت: «جهنم»
تا بالاخره آقا غیبش زد. یک روز جمعه بلند شد، سلانه سلانه تا دم در رفت، برگشت همه‌امان را نگاه کرد. فریده پرسید: «کجا؟» گفت می‌رود پیش حاج حسین. گفتیم لابد می‌رود خانه‌اش. شب که نیامد گفتیم لابد همان جا مانده. فردا شبش که نیامد، رفتیم بنگاه. کسی از او خبر نداشت. دلشوره گرفتیم اما خانم گفت ماها برویم سراغ کار و بارمان خودش می‌گردد پیدایش می‌کند. گفت می‌داند کدام گوری است. من دویدم تا به اتوبوس مدرسه‌ام برسم و فریده سر خیابان منتظر دوستش ماند. شب شاممان را خورده بودیم که فریده به در بسته اتاق آقا اشاره کرد: «شام نمی‌خورد؟» خانم گفت: «هنوز پیدایش نشده. به همه جا سپرده‌ام. حاج حسین می‌گوید حتمی رفته شهرستان.»
آقا هرگز برنگشت. تنها کسی که هیچ سوالی درباره‌اش نکرد عیدی بود. سه روز بعد از رفتن آقا، دفترهای نقاشی‌اش را توی صندوق آقا چید و جوراب‌های خاکستری آقا را پوشید و مدرسه رفت. خانم می‌گفت: «شما که خانه نیستید، به همه جا تلفن می‌کنم. به همه کلانتری‌ها خبر داده‌ام. فقط می‌خواهم پیدایش کنم تا یک تف گنده بیاندازم توی رویش.»
روال سابق، برخانه حاکم شده بود و خانم، تنومند بر جای مانده بود تا شناسنامه‌اش را با خنده به همسایه طبقه بالا که تازه آمده بودند، نشان دهد و با لهجه ناکجایی‌اش بگوید: «به خدا اسمم همین است. پدر خدا بیامرزم خواسته که خانم باشم... پسرم آزاری ندارد. توپ بازی می‌کند اما تا حالا شیشه کسی را نشکانده...همین ماه به دنیا آمد، چند روز مانده بود به عید. حالا دوازده سالش شده. بعد از چند شکم دختر زاییدن، تا شومبولش را دیدم، گفتم این عیدی من است. عقلش کمی شیرین است اما همه چیز را می‌فهمد. آزارش به مورچه نمی‌رسد...»
زبان می‌ریخت تا آپارتمانش از سکه نیفتد. عیدی را گربه ملوس و معصومی جلوه می‌داد و فریده زیر لب می‌گفت: «گربه کجا بود بابا؟ بگو میمون. بگو موش.» بعد دوباره خودش می‌گفت به خاطر چشم‌های زاغش می‌گوید. انگار که من گفته باشم، گربه کجا بود. گاهی گمان می‌کردیم سینه سپر کردن خانم زیاد هم به خانه‌نشینی آقا مربوط نمی‌شد، برمی‌گشت به زمانی که از قبل فروش زمین های پدرش توی روستا، پولی به هم زد و آپارتمان بالا را خرید تا اجاره ماهانه‌اش پتکی شود، توی سر آقا.
بعد از آقا نوبت فریده بود که کم حرف شود. می‌رفت و می‌آمد و گاهی شب را خانه دوست‌هایش می‌ماند. تلفن زدم پرسیدم: «چه می‌کنی؟ زنده‌ای؟ مرده‌ای؟» گفت تاریخ دقیق مرگش را بعدا به اطلاعم می‌رساند. گفت جایی یادداشت کرده، باید نگاه کند تا دقیقش را بگوید. از صرافتش افتاده بودم که با دفترچه‌ای سراغم آمد و تاریخی را برایم خواند. یادم نیامد درباره چه حرف می‌زند. مربوط به دوسال و نیم قبل می‌شد. گفت: «همین روز بود که مردم.» گفتم آهان! تا رها کند اما زبانش باز شده بود: «یادت است خانم کلاف پشمی داشت که چهارلا بود و میخواست بازش کند؟»
یادم بود. به نظر نمی‌آمد آن‌قدر بیخ پیدا کند اما همه‌امان را به کار کشید. من و آقا و فریده و عیدی هر کدام یک گلوله کوچک در دست داشتیم و نخ را دورش می‌پیچاندیم. کلاف چهارلا، دست خانم بود و آرام آرام بازش می‌کرد. به یکی‌مان می‌گفت: «دستت را شل کن.» به آن یکی می‌گفت: «تندتر بپیچ تا گه گره نشده.» گاهی گلوله‌هایمان را با هم عوض می‌کردیم و بسته به جایی که نخ‌ها در هم گره خورده بودند، به هم دور یا نزدیک می‌شدیم. آقا حال نداشت از جایش بلند شود، گاهی کون‌خیزه‌ای می‌کرد و کمی جایش عوض می‌شد، بیشتر، ما حرکت می‌کردیم. کلافی که دست آقا بود از همه گردتر و سفت‌تر بود، وقتی مجبور می‌شد با کسی عوضش کند، لجش می‌گرفت اما هر کلاف کج و کوله‌ای که دستش می‌آمد، خیلی زود گرد گرد می‌شد. عیدی هر و کر می‌کرد. وقتی می‌گفتیم: «نکش.» نخ را بیشتر می‌کشید و گره‌ها سفت می‌شد. خانم چند بار زد پشت دستش و من و فریده دیده بودیم که لبخندی روی لب آقا می‌نشست. گاهی خانم کلاف عیدی را از دستش می‌گرفت، راست و ریسش می‌کرد و دوباره به او برمی‌گرداند. ناهارمان را دیر خوردیم چون گلوله‌ها به آن زودی که خانم خیال کرده‌ بود، درست نشدند. فریده گفت: «آرزو کردم زلزله بیاید و ما، در همان حالت بمیریم.»
سفره که پهن شد. خانم چهار کلاف پشمی را روی پیشخوان سنگی آشپزخانه گذاشته بود و با لذت لقمه‌هایش را می‌جوید. فریده گفت: «ناهارمان را ساعت سه خوردیم. دلم می‌خواست کلافی که دست خانم بود تا ابد کش بیاید. گاهی نخم را بی‌خودی تاب می‌دادم تا گره بخورد. به عیدی چشمک می‌زدم که نخ را بکشد.»
خانم برعکس همیشه که هول بود و لقمه‌هایش را با زور آب پایین می‌داد، با آسودگی آن‌ها را بارها و بارها می‌جوید. فریده گفت: «فکر می‌کردم اگر زیاد به زلزله فکر کنم، اتفاق می‌افتد. حتی چند بار گمان کردم زمین زیر پایم می‌لرزد. سر سفره چشم‌هایم را بسته بودم و خیال می‌کردم در تنها لحظه‌ای که به هم متصل بودیم، مرده‌ایم.»
فهمیده بودم که حس خوبی تو فضا موج می‌زند، فهمیده بودم که گونه‌های آقا گل انداخته، خانم خوشحال است و همه انگار در جذبه کاری مشترک، در حال غذا خوردن، گاه‌گاهی به گلوله‌های روی پیشخوان نگاه می‌کنند. فهمیده بودم اما نه به خوبی فریده، برای همین او زودتر از من رفت و من روزی رفتم که مطمئن شدم دلم برای کسی تنگ نمی‌شود.


خانه آجر بهمنی دو طبقه آن سوی خیابان که در آهنی بزرگش را انگار تازه قرمز کرده‌اند (شاید به خاطر عید)، عبوسانه نگاهم می‌کند. به بهانه نگاه کردن سبزه‌ها و تنگ‌های ماهی که مغازه گل‌فروشی توی پیاده‌رو چیده، این پا و آن پا می‌کنم. نرده‌های طبقه دوم هم قرمز شده‌اند و آجرهای شکسته هره پشت بام، جایشان را به لبه سیمانی تر و تمیزی داده‌اند. چند لک سیاه که لابد یادگار چهارشنبه سوری دو، سه شب پیش است روی آجرهای دیوار حیاط، مثل لک روی لباس عید بد چشمی می‌کنند. پل آهنی ورودی خانه که جوی خیابان از زیرش می‌گذرد، هنوز کج و کوله است اما دیگر لق نیست چون زنی که با تنگ ماهی از رویش رد می‌شود، قدم‌هایش لرزان نمی‌شوند و از ترس از دست دادن تعادلش، ناگهان نمی‌ایستد. زن مانتوی سورمه‌ای دارد و یکی از زنگ‌ها را فشار می‌دهد. بعد از رد و بدل کردن چند جمله، در آهنی باز می‌شود و زن، تنگ ماهی را کف حیاط می‌گذارد، در را می بندد و از سمتی که آمده برمی‌گردد. چند لحظه بعد در باز می‌شود و پیرمردی که تنگ را بغل کرده، دو طرف پیاده رو را انگار در جست‌وجوی زن نگاه می‌کند و مرا می‌بیند. سرم را پایین می‌اندازم و از پسرک گلفروش قیمت سبزه‌‌ها را می‌پرسم. یکی را برمی‌دارم، دوباره سر جایش می‌گذارم. پیرمرد هنوز نگاهم می‌کند. داخل گل‌فروشی می‌روم و در حال نگاه کردن سبدهای گل از پشت شیشه، به این امید که پیرمرد به خاطر انعکاس نور، صورتم را تشخیص ندهد، نگاهش می‌کنم. هنوز تنگ به دست آن‌جا ایستاده. یکی از سبزه‌ها را می‌خرم و با عجله دور می‌شوم که زنی صدایم می‌کند. پیرمرد مرا با انگشت نشان زن سورمه‌ای‌پوش می‌دهد و من صورتش را می‌بینم که فریده است.
کیسه‌های خرید فریده توی پیاده‌رو پخش می‌شوند و پیرمرد با سرعتی که از سنش بعید است به طرفم می‌دود. سبزه به دست، بی‌حرکت ایستاده‌ام تا پیرمرد از خیابان بگذرد و شانه‌هایم را بگیرد و بگوید: «خانم مرد.» تا عیدی را تشخیص دهم که پوست چروکیده‌اش، بیست و دو سالگی‌اش را پنهان کرده. فریده چاق شده. بی‌اختیار در جستجوی سالهایی که بر من گذشته، به صورتم دست می‌کشم. با انگشت سبابه اخم وسط ابروهایم را صاف می‌کنم تا به زعم خودم جای مشت این سالها را محو کنم و از ترس این که با خیره شدن به چشم‌هایم ترک‌های قلبم را ببینند، نگاهم را می‌دزدم و می‌شنوم که فریده هم چند ماهی است برگشته و خانم خیلی وقت است که فوت کرده. حاج حسین برای عیدی مستاجر می‌آورده و مستاجرها با شرط و شروط حاج حسین به جای بخشی از کرایه، شام و ناهار عیدی را می‌داده‌اند. عیدی می‌گوید: «بلدم.» و شب برایمان املت می‌پزد تا آشپزی‌اش را به رخمان بکشد. به عیدی می‌گوییم به خاطر تولد تو برگشته‌ایم و شمع‌هایی را که خاموش نمی‌شوند بارها و بارها فوت می‌کند. دود فضا را پر کرده و عیدی خنده‌کنان شمع‌های دراز صورتی رنگ را فوت می‌کند. چشم چشم را نمی‌بیند. فقط جرقه شمع‌هایی را می‌بینیم که روشن می‌شوند تا دوباره خاموش شوند و دود کنند تا جرقه بزنند و روشن شوند تا خاموش شوند که دود کنند و دوباره جان بگیرند و روشن شوند که عیدی بخندد و فوت کند که شمع‌ها خاموش شوند تا دود کنند و روشن شوند و فوت کند و...
mostafa robb
13/12/2009, 21:02
داستان / ماری و دیگران


صبح یکشنبه بود. نیم ساعتی باریده بود و حالا دیگر داشت کم‌کم بند می‌آمد. از یک میهمانیِ شبانه برمی‌گشتم. هنوز سرخوش بودم: لبخند به لب و نرم‌نرم می‌رفتم طرف خانه. به عادت روزهای کودکی، خودم را می‌کشیدم زیر سایبانی که نبود. چشم روی پوسترها و اعلامیه‌های چسبیده به دیوار می‌چرخاندم و می‌گذشتم: تبلیغِ کنسرت‌ها و نمایشگاه‌ها، مسابقات فوتبال، الکل و سیگار. دست‌نوشته‌ای را هم با نوار چسب چسبانده بودند روی ناودانِ گل‌فروشیِ زیر ساختمان. لابد باز هم یکی گربه یا سگ‌اش را گم کرده بود‏. مکث کردم: دنبال خانه‌ای می‌گشتند که درست به مشخصات خانه‌ی من می‌خورد. احتمالن زن و شوهری با یک بچه‌ی کوچک. کاغذ نداشتم. شماره تلفن‌ها‌ را روی پاکت سیگارم نوشتم. فکرکردم: «این‌هم سندِ سقوط یا بازگشت تدریجی به روزمرگی.»
دوشنبه زنگ می‌زنم. نیستند. پیغام می‌گذارم، خبری نمی‌شود. صاحب‌خانه فشار را زیاد می‌کند. فقط تا آخر ماه فرصت دارم‌. وگرنه، باید کرایه‌ی سه ماهِ آینده را هم بدهم. یک هفته بعد دوباره زنگ می‌زنم. تلفن خانه جواب نمی‌دهد. این بار به تلفن همراه‌ زنگ می‌زنم. هست. دستپاچه می‌شود. و وقتی می‌گویم که تلفن خانه‌شان خراب است، هزار بار عذرخواهی می‌کند. دست و پا گُم‌کرده، می‌پرسد: «می‌توانم همین الان بیایم؟» لباس پوشیده بودم که بروم بیرون. می‌گویم: «من تا یک ساعت می‌توانم منتظرتان بمانم.» برای چندمین بار معذرت می‌خواهد.

ماری تیک دارد. عصبی می‌خندد. کمی چاق است. دایم حرف می‌زند. رنگ دندان‌هایش کبود است. لب‌های بسیار نازکی دارد، که به زحمت دیده می‌شود. ماری ابرویش را برنمی‌دارد، آرایش نمی‌کند. مثل آدمی که عادت دارد ناخن‌اش را بجود، مرتب دارد میخ‌چه‌های کف پاش را می‌کند‏. می‌گوید از روزی که سیگار را ترک کرده، این‌طور چاق شده. با تو که حرف می‌زند به گوشه‌ی دیوار نگاه می‌کند و وقتی به حرفت گوش می‌دهد به سقف اتاق. می‌گوید:«کله‌ام خراب دارد. دایم افکار مسخره‌ای به سرم می‌زند. همین سیب خوردن مرا ببین!» ماری سیب را با پوست و هسته می‌‌‌خورد.

به خانه نگاه نمی‌کرد، به کتاب‌ها و قاب عکس‌ها و تابلوهای نقاشی‌ها نگاه می‌کرد. مبهوت بود. بعدها گفته بود: «خودم را آماده کرده بودم با مرد شکم گنده‌‌‌ی سبیلوی ترکی روبرو بشوم با زنی چاق و قدکوتاه و دستمال به سر که پنج شش تا بچه‌ی قدونیم‌قد به دامن‌اش آویزانند.» دیدم ایستاده جلوی قفسه‌ی کتاب‌های فارسی و سعی می‌کند بفهمد که کتاب‌ها به چه زبانی‌ست، یا با کنجکاوی به عکسِ هدایت و فروغ نگاه می‌کند. می‌گویم: چیزی می‌نوشید؟ آب هست و شراب.
فورن می‌گوید: آب.
لیوان آب را می‌گذارم روی میز و برای این‌که خودم را معرفی کرده باشم، می‌گویم: به‌تر است، بنشینید و بخورید. ما ایرانی‌ها اعتقاد داریم باید نشسته آب خورد.
می‌نشیند روی صندلی. من هم می‌نشینم. بعدترها گفته بود:«وقتی لیوان آب را دادی دستم، با خودم فکرکردم: "این مرد گیس‌دارِ مو سفید، بی‌شک فرزانه‌ای است از شرق." و من گفته بودم: «لیوان آب را گذاشته بودم روی میز. تازه مگر حالا معتقدی که اشتباه کرده‌ بودی؟»
می‌گوید: شما چقدر کتاب دارید!

لیوان را برمی‌دارد، فط یک جرعه می‌خورد. می‌پرسد: هنرمندید؟
آلمانی که شکسته نفسی نمی‌داند چیست، تا بگویم: «یک چیزهایی می‌نویسم». می‌گویم: بله. می‌نویسم.
لیوان را می‌گذارد روی میز. بلند می‌شود، همان‌طور که دارد می‌رود سراغ کتاب‌های آلمانی، می‌پرسد: اجازه دارم بپرسم چی؟
بعدها وقتی به او گفته بودم «این ادب‌ِ دوزاری شما آلمانی‌ها دیگر خیلی اضافی‌ست، آخر "اجازه دارم بپرسم" دیگر یعنی چه؟» گفته‌بود: «ما غربی‌ها رُک هستیم، شما شرقی‌ها کنایه می‌زنید.»
– آشپزی!
– اوه! حتمن کتاب‌ آشپزیِ شرقی.
عنوان چند کتاب را که می‌خواند، شرمنده‌زده می‌گوید:
– ببخشید. خودم باید می‌فهمیدم.
الان هروقت می‌گوید: «تو آن روز دستم انداخته بودی.» می‌گویم: «این ناخودآگاه من بود که به جای من حرف زد. می‌بینی که یک نیم‌رو هم بلد نیستم درست کنم.»
برمی‌گردد، می‌نشیند روی مبل و می‌گوید: من فیلم می‌سازم، تئاتر عروسکی کار می‌کنم و عروسک‌سازم.
می‌پرسد: این‌جا که خانه‌ی خوبی‌ست. چرا می‌خواهید بروید؟
تا من از زندگی‌ام بگویم واز زندگی او بشنوم، بعد ازظهر چهارشنبه است. درست سر ساعت چهار بعدازظهر روز دوشنبه آمده بود، اوایل تابستان. با هم غذا خورده بودیم، شراب خورده بودیم، کنار دریاچه قدم زده بودیم و شب‌ها هرکدام‌مان در اتاقی جداگانه خوابیده بودیم.

ماری از آلمانی بودن‌اش شرمنده است. می‌گوید:«در مقابل یهودی‌ها و خارجی‌ها احساس گناه می‌کنم.» یک هفته پیش از مسافرت‌ اُروگوئه برگشته است، دو سال پیش از دوست پسرش جداشده و هنوز تنهاست. می‌خواهد بچه‌دارشود، می‌گوید:«تو نمی‌فهمی! بدن یک زن سی و پنج ساله که هنوز حامله نشده، فریاد می‌کشد که می‌خواهد آبستن بشود.» حالا می‌خواهد، به قول خودش سنتی زندگی کند. وقتی می‌گویم: «اُنه میش!» من نیستم!) قاه قاه می‌خندد و می‌گوید: «تازه دلت بخواد. مردها صف بسته‌اند در خانه‌ام. نمی‌بینی سه چهار ساعت سوار قطار می‌شوم تا هفته‌ای دو سه شب از دست‌شان فرار ‌کنم، بیایم این‌جا پیش تو؟»

یک شب که داشتیم در خانه‌اش در لایپستیگ شامی را که پخته بود، می‌خوردیم، اخم‌هایش را آورده بود پایین و گفته بود:تو به من توهین کردی، گفتی: در تو زنانگی نیست، مادرانگی است. چرا؟ خوک‌ِ بی‌ادب!
گفته بودم: آخر دٌو فردمتا کارتوفلن فقه سه قین! ای زنِ سیب زمینی‌خور لعنتی) نه ماتیکی مالیده بودی، نه ابرویی برداشته بودی، نه پیراهن خوش‌رنگی پوشیده بودی. زنانگی همین‌ چیزهاست دیگر جیگر.
گفته بود: شما ایرانی‌ها حتا دوست داشتن‌تان هم خون‌آلودست. آخر چطور می‌شود از فرط علاقه به کسی گفت جگر؟!
– وقتی می‌شود به کسی گفت "شپشِ من" چرا نشود "جگر" گفت؟
– فرانسوی‌ها شپش دوست دارند.
– بله، شما آلمانی‌ها «گنج» دوست دارید، گنجِ من.
گفته بود: ببخش. خودت گفتی، تاریخ کشورت خون‌بار است.
بعد همان دستی را که با آن سیگارش را در زیرسیگاریی که به شکل جمجمه بود، خاموش کرده بود، انداخته بود دورِ کمرم، سرش را گذاشته بود روی شانه‌ام، گفته بود: کاشکی همه‌ی خون‌خوارها مثل تو بودند. تو خیلی خوبی. می‌دانی چرا؟
– بله. می‌دانم. هر زنی شایستگی‌ِ دوستی با من را ندارد.
برگشته بود، توی چشم‌هایم خندیده بود و گفته‌بود: شما ایرانی‌ها علاوه برخون‌خوار بودن، دماغ سربالا هم هستید.
گفته‌بودم: خوب همین‌هاست که ترا عاشق من کرده دیگر جیگر.
– به من نگو جگر. چندشم می‌شود. درست مثل روزی که به نامِ یک غذای اصیل ایرانی، کله‌ی گوسفند گذاشتی جلوم.
گفته بودم: وقتی پاچه‌ی خوک، خوردن داشته باشد، چرا کله‌ی گوسفند نداشته باشد؟
– تو که می‌دانی من چقدر از پاچه‌ی خوک متنفرم.
– خُب چون تو هم مثل بقیه‌ی هم‌وطن‌هات بحران هویت داری.
– حالا می‌گذاری حرفم را بزنم یا نه؟
– حیف که ما هردو شهروند جامعه‌ای دمکراتیم و این‌جا آزادی بیان جاری و ساری‌ست. اگر در وطن اولم بودیم... بگو!
گفته بود: چون می‌توانی گوش بدهی و چون نویسنده‌ای. گلِ نرگسِ من.
از لایپستیگ یکی از کتاب‌های پاول سلان را خریده و فرستاده. در صفحه‌ی اولش نوشته:"شاهی‌جان، آن گل‌برگِ نرگسِ لای کتاب، مال باغچه‌ی خانه‌ی من است. ببین، هنوز بو می‌دهند؟»
می‌گوید: «همه می‌گوید: تو دیوانه‌ای! چطور جرات کردی چهل و هشت ساعت در خانه‌ی یک مردِ غریبه‌ی مجرد، آن‌هم خارجی بمانی؟ مادرم گفته است: "ماری شن! ماری شن! (آی ماری جان! آی ماری جان!) چه کارها که تو نمی‌کنی!"» می‌گویم: «نه در دیوانگی‌ِ تو شکی هست و نه در دیوانگی‌ِ من. پس خوشا حال ما دیوانه‌ها!»
مادر ماری به خواهرش می‌گوید: «دخترم ‌رفته بود، خانه بپسندد، صاحب خانه را پسندید.» و به من اشاره می‌کند.

پیراهنِ سفیدِ نخی و شلوارِ آبی‌ نفتی‌اش اتوکشیده‌اند و سخت تمیز. آستین پیراهن‌اش را دوبار، به دقت و به یک اندازه تا زده بالا. جای عینک روی دماغ با آن چنان دقتی تعیین شده و سرجایش آن‌چنان محکم تعبیه شده که لیزخوردن که هیچ، حتا ذره‌ای تکان هم محال است. سرش طاس است. پشت تلفن از من خواسته بود، نقشه‌ی خانه را برایش توصیف کنم. گفته بودم از عهده‌ی من برنمی‌آید. به‌تر است خودش بیاید و ببیند.
در را که بازکردم‏، خودش را معرفی کرد. دست‌اش را درست مثل یک مامور تحقیق به طرفم درازکرد. فقط مانده بود کارت شناسایی‌اش را نشانم بدهد. بابتِ تاخیر دو دقیقه‌ای‌اش عذرخواهی می‌کند. می‌گویم: بیاید داخل.
وارد که می‌شود، به پاهای برهنه‌ام نگاه می‌کند و می‌گوید: کفش‌ام را دربیاورم؟
می‌گویم: لطفن.
با اکراه، انگار علاوه بر دیدن خانه، تکلیف دیگری را هم به او تحمیل کرده‌ام، با نوک انگشتانِ شصت و اشاره، زانوی لنگه‌ی راستِ شلوار را می‌گیرد و کمی بالا می‌کشد. بعد پای راست‌اش را می‌گذارد روی پله‌ای که به طبقه‌ی بالا می‌رود. خم می‌شود تا بند کفش‌اش را بازکند. به کفش‌اش نگاه می‌کنم: خدای من! دریغ از یک ذره خاک. بندِ سیاه کفش‌اش مرتب و یک دست و ظریف بسته شده. باید وقت زیادی صرف یافتن و انتخاب بند کفش کرده باشد. بندهای یک لنگه را با تانی، یکی یکی بازمی‌کند. بلند می‌شود. تمام مراسمِ بازکردنِ بند را دوباره روی کفشِ پای چپ انجام می‌دهد. جوراب‌اش سفید سفید است، مثل پرقو. می‌گوید: نقشه‌ی خانه را ندارید، نه؟
می‌گویم: نه.
می‌گوید: پس لطفن یک تکه کاغذ به من می‌دهید؟
می‌پرم یک صفحه‌ی دست نخورده آ4 می‌آورم. به «متشکرم»‌اش چنان وزنی می‌دهد که یعنی "بسیار خوب، می‌توانیم شروع کنیم."کاغذ را که از دستم می‌گیرد و خودکارش را از جیب پیراهن‌اش بیرون می‌آورد. می‌گویم: کتابی، چیزی می‌خواهید بگیرید زیر کاغذ؟
تلفنِ همراه‌اش زنگ می‌زند. به من می‌گوید:
– فکر بدی نیست.
و در گوشی می‌گوید، الان در خانه‌ای هست که قرار بوده امروز ببیند. فعلن وقت ندارد. بعدن خودش تماس می‌گیرد. به گمانم زن‌اش بود.
می‌دوم به نشیمن. آلمانی‌ِ ‌دمیان هسه دمِ دست است. آن را، با آن رنگ‌ِ آبی‌ِ آسمانی‌‌ِ روی جلدش، می‌دهم دست‌اش. به هیچ‌وجه توجه‌اش را جلب نمی‌کند. یا شاید هسه را مزاحم کار ما می‌بیند؟ با لحنی که گویی پشیمان شده و ترجیح می‌دهد فورن راه آمده را برگردد، اما ادب و وقتی که برای آمدن به اینجا صرف کرده، مانع‌اش شده‌اند، می‌گوید: می‌توانیم شروع کنیم.
و به دنبال من وارد آشپزخانه می‌شود. دیدن تل‌انبار ظرف‌های نشسته در ظرف‌شویی چهره‌اش را در هم می‌کشد. به پنجره‌ اشاره می‌کند و می‌پرسد: جنوبی‌ست؟
می‌گویم: من اصولن در زندگی از بابت جهت‌یابی و جهت‌گیری مشکل دارم.
شوخی من نمی‌خنداند‌اش. حتمن با خودش گفته: «لازم نبود، بگویی. می‌بینم.» دست را به چانه می‌برد و سر را به زیر. چشم‌هایش را تنگ می‌کند و می‌گوید: بله.
و من می‌فهمم: «چه آدم‌هایی پیدامی‌شوند! چطور ممکن است آدم جهت‌های جغرافیایی را نداند؟» دیگر دارد حوصله‌ام را سرمی‌برد. ‌چیزهایی زیر لب زمزمه می‌کند. دارد جهت‌یابی می‌کند. نقشه آشپزخانه را می‌کشد. وقتی داریم از آشپزخانه بیرون می‌آییم، دم کمد آشپزخانه می‌ایستد. در خوب بسته نشده، لایش کمی باز مانده. لبه‌ی دیگ مانع شده که کیپ بسته بشود. دست‌اش را می‌گذارد روی دستگیره‌ی کمد و می‌گوید: اجازه دارم؟
می‌گویم: بفرمایید! خواهش می‌کنم.
در را که بازمی‌کند، من فورن خم می‌شوم و دیگ را هل می‌دهم داخل کمد. در را خودم می‌بندم. سرتاپای کمد را براندازمی‌کند. احساس می‌کنم، خیالش راحت شده است. از آشپزخانه که بیرون می‌آییم، با احتیاط قدم برمی‌دارد، انگار دارد از جایی رد می‌شود که همین چند لحظه پیش یک لیوان بلورِ نازک، تکه تکه شده. از قرار در آشپزخانه چیز یا چیزهایی به کف جوراب‌اش چسبیده است. در حمام، لوله‌ی شیر دستشویی را تکان می‌دهد. با نوک انگشتِ اشاره پرده‌ی رنگ و رورفته‌ی حمام را کمی کنار می‌کشد و به داخل وان نگاه می‌کند. می‌گوید: کاشی‌کاری ست.
منظورش دیوار حمام است. من، انگار به خواستگاری‌ام آمده باشد، می‌ترسم، مبادا بعد از آن فضاحت در آشپزخانه، حالا موهای جمع شده در وان را ببیند. انگار خودش هم به غریزه یا بنا بر تجربه‌ی آشپزخانه فهمیده بود که احیانن با بیش‌ترکنارزدن پرده، منظره‌ی چندان خوشایندی نصیب‌اش نخواهد شد، پرده را ول می‌کند. سروته‌ی بازرسی از اتاق کودک را با یک نگاه سریع از همان دم‌ِ در هم‌می‌آورد. لابد بچه ندارد. من جلو و او به دنبالم برمی‌گردیم به نشیمن. نقشه‌ی نشیمن را می‌کشد. دم در اتاق خواب مکث می‌کند. تردید دارد وارد شد. تربیت‌ِ آلمانی‌اش به او آموخته که اینجا حریم خیلی خیلی خصوصی دیگران است. در را برایش بازمی‌کنم، در چارچوب می‌ایستم. کاش می‌شد به آلمانی گفت: «بفرمایید داخل. سربریده آن‌جا قایم نکرده‌ام.» می‌گویم: بفرمایید داخل، چیز پررمز و رازی آن‌جا نیست.
بی‌انصاف حتا یک لبخندِ کم‌رنگ هم نمی‌زند. می‌گوید: اجازه دارم؟
تکرارمی‌کنم: خواهش می‌کنم، بفرمایید.
کاغذ وکتاب‌های پراکنده در اطراف تشک به خرابی مزاج‌اش اضافه می‌کند. مستقیمن به طرف پنجره می‌رود. سریعن برمی‌گردد و با لحنی بازجویانه می‌پرسد: شما چکاره‌اید؟
می‌خواهم بگویم، «می‌خواهی مرا اجاره کنی یا خانه را؟» می‌گویم: در حوزه‌های فرهنگی کارمی‌کنم.
می‌گوید: بله.
از این جواب‌ِ دیپلماتیک‌ِ من راضی نیست. بازهم ادب‌ِ آلمانی‌اش مانع می‌شود، بیش‌تر بپرسد. بدم نمی‌آید بدانم چکاره است. اما چهره‌ی جدی‌اش مانع غیرقابل عبوری است.
به سرعت از اتاق نشیمن رد می‌شود. وارد بالکن می‌شود. آن‌جا می‌ایستد، یک‌بار دیگر چشم بسته و دست به چانه و سربه زیرافکنده، مشغول محاسبات جغرافیایی می‌شود. نقشه‌ی بالکن را که می‌کشد، برمی‌گردد به نشیمن، در آستانه‌ی در بالکن می‌ایستد و گویی دارد ماکت خانه را از دور تماشامی‌کند، به تکمیل‌کردن نقشه‌اش می‌پردازد. سرک می‌کشم. با حروف اختصاری اسمِ هر اتاق را در کادرش نوشته. شماره تلفن و آدرس صاحب‌خانه را پشت نقشه‌اش می‌نویسد، دمیان را می‌گذارد روی میز غذاخوری توی نشیمن، نقشه‌اش را چهارتا می‌کند، می‌گذارد جیبِ پیراهنش و خودکار را می‌دهد دستم. شک ندارم که خودکار بسیار خوبی است. می‌گذارم جیبم. می‌پرسد: اگر مانعی نیست، مایلم بدانم چرا می‌خواهید از این خانه بروید.
به حلقه‌ی ازدواج‌اش نگاه می‌کنم و می‌گویم: این خانه دیگر برای من بزرگ و گران است.
به عمد نمی‌گویم من و زنم از هم جدا شده‌ایم. اصلن از او خوشم نیامده. مشغول اجرای مراسم کفش‌پوشان که می‌شود، می‌گوید: باید با زنم حرف بزنم. نقشه خانه را دارم. خبرتان می‌کنم.
و می‌رود.
می‌دانم به صاحب‌خانه زنگ نخواهد زد. تقریبن مطمئنم.

وقتی پشت تلفن می‌پرسد، آیا در ساختمان، خارجی زیاد زندگی می‌کند، با تحکم می‌گویم: همه‌ی ساکنین خانه خارجی‌اند.
می‌گوید: نمی‌دانم آیا می‌توانم در ساختمانی که خارجی…
نمی‌گذارم ادامه بدهد و قطع می‌کنم.

مصطفی با لهجه‌ی غلیظِ عربی می‌پرسد: می‌شود ماهواره بست؟
می‌گویم: تمام همسایه‌های تُرک‌ِ من ماهواره دارند.
خوش‌حال می‌شود. موقع خداحافظی می‌گوید: سلام و علیکم.
من می‌گویم: و علیکم السلام.
قرارمی‌گذارد، نمی‌آید. انتظار هم نداشتم بیاید. خارجی‌ها معمولن قرارمی‌گذارند ونمی‌آیند. معطلی ترک و روس و لهستانی را زیاد کشیده‌ام.

زن ومرد سن و سال‌داری هستند، بگیر پنجاه و پنج، شصت. زن ماتیک قرمز خوش‌رنگی به لب‌هایش مالیده و پیراهن سیاهی به تن دارد که رویش چند تا گل درشت با گل‌برگ‌های قرمز – کمی تندتر از رنگ ماتیک لب‌اش – خودنمایی می‌کند. مرد کت و شلوار وارفته‌ای به تن دارد، کیفی آویزان دوش‌اش است. اگر تا یکی دو روز دیگر ریش‌اش را نتراشد، ریش پرفسوری‌اش دیگر دیده نخواهد شد. شیشه‌ی عینک‌اش کثیف است. اتاق‌خواب را که می‌بینند، مرد دست‌ها حلقه به پشت، سرک می‌کشد روی کتابی که کنار تشک در سمت چپ افتاده است. عکس چخوف را پشت جلد می‌بیند. می‌گوید: چخوف می‌خوانی؟
می‌گویم: بله.
یک قدم برمی‌دارد، به این‌طرف تشک نگاه می‌کند، 1001 nights را پشت جلد هزارویک شب می‌خواند. می‌گوید: همراه با هزار ویک ‌شب؟
– بله.
– ترکیب خوبی‌ست.
زن می‌گوید: شوهرم کارگردان تئاتر است.
بعد به قفسه‌ی کتاب‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید: اجازه دارم چیزی از شما بپرسم؟
می‌گویم: «بازهم کتاب‌ها؟» می‌گویم: بفرمایید.
می‌گوید: افغانی هستید؟
می‌گویم: تقریبن. ایرانی هستم.
می‌گوید: من چند سال پیش فارسی یادگرفته بودم، اما حالا فراموش کرده‌ام.
حتمن در جوانی‌اش چند وقتی با یک مرد افغانی بوده. وارد نشیمن می‌شویم. جلوی میزکارم می‌ایستد، به عکس گلشیری نگاه می‌کند. سعی می‌کند نوشته‌ی بالای عکس را بخواند. نمی‌تواند. برایش می‌خوانم: "دیوار و سقف خانه‌ی من همین هاست که می‌نویسم." برای مرد ترجمه می‌کنم. می‌پرسد: شما هنرمند هستید؟
می‌گویم: نویسنده‌ام.
زن در مدرسه‌ی موسیقی‌ِ روبروی خانه‌، موسیقی درس می‌دهد. می‌گویم: این یکی از علت‌های اصلی جدایی من و همسر سابقم بوده. گفتم: "می‌خواهم همه‌ی زندگی‌ام را وقف نوشتم بکنم، هستی؟" گفت: "نه". و با هم خدا حافظی کردیم.
مرد می‌گوید: درست است. باید جنبید. بین دوتا صندلی نمی‌شود نشست. آدم باید تکلیف‌اش را زود روشن کند.
به موهایم دست می‌کشم و می‌گویم: البته در مورد من کمی دیر شده، اما نه خیلی زیاد.
زن خوش‌حال به مرد می‌گوید: تو همیشه چه می‌گویی؟
مرد به بالای قفسه‌ی کتاب‌ها، به تابلوی بوسه‌‌ی کله نگاه می‌کند و می‌گوید: پشت‌کارداشته باش!
می‌گویند: فردا خبرت می‌کنیم که خانه را می‌خواهیم یا نه. چه ساعتی زنگ بزنیم؟
می‌گویم: من تا یک خوابم، از دو به بعد لطفن.
و می‌روند.
آیا به صاحب‌خانه زنگ می‌زنند؟

چند دقیقه بعد زنگِ درِ آپاتمان را می‌زنند. از توی چشمی آقای شلتوکی را پشت در می‌بینم. با من چکاردارد؟ آقای شلتوکی سال‌هاست در طبقه‌ی آخر ساختمان با زن آلمانی‌اش زندگی می‌کند. یک بار که می‌رفتم ایران، دمِ درِ خانه هم‌دیگر را دیده‌بودیم، گفته‌بود: «خوش به حال‌تان!» گفته بود به خاطر تشابه اسمی با کسی که بعداز انقلاب اسم‌اش در لیست ساواکی‌ها بوده، به ایران نمی‌رود. از دو ماه پیش، که زنِ سابقم رفته بود دمِ درِ آپارتمان‌شان برای خداحافظی، دیگر با من حرف نمی‌زند. هروقت به هم برمی‌خوریم، تند تند سلام و علیکی می‌کند و رد می‌شود. در را بازمی‌کنم.
– سلام شهرام خان!
– سلام، آقای شلتوکی. حال‌ِ شما؟
و غیرو. سرش را می‌آورد جلو، ابرو را کمی می‌کشد پایین و طوری که موش دیوار نشنود، با کنجکاوی‌ِ تام می‌پرسد: آقای اخوی، نیم ساعت پیش زن و مردی دنبال زنگِ شما می‌گشتند و می‌گفتند می‌خواهید خانه‌تان را کرایه بدهید.
– بله، من دوماهی هست دنبال مستاجر می‌گردم.‌
قیافه‌ی متعجبی به خودش می‌گیرد و نگاهی امیدوار به آسانسور می‌اندازد. صدایش را پایین‌تر می‌آورد. انگار دارد خیلی بی سروصدا فضولی می‌کند، می‌گوید: اِه! چرا؟
– من و خانمم از هم جدا شده‌ایم.
دوباره به آسانسور نگاه می‌کند و با تعجب می‌گوید: اِه!
می‌خندم: خوب دیگه پیش میاد آقای شلتوکی!!
گردنش را که حکایت از تاسفی عمیق دارد، کج می‌کند. به پرزهای پاپاکنِ دمِ در چشم می‌دوزد و می‌گوید: بله، بله. پیش می‌آید.
من می‌فهمم: "به من چه!" می‌گویم: آره دیگه.
و با زهم می‌خندم. آقای شلتوکی هنوز ایستاده دم در و یک چشم‌اش به آسانسور است. می‌گویم: "سر و گوش‌اش را آب داده، حالا منتظر است آسانسور برسد." می‌گویم: دمِ در که بد است آقای شلتوکی. بفرمایید تو.
حالا دیگر با خیال راحت‌ به آسانسور نگاه می‌کند. انگار رسیده است. اما نرسیده است. صدای رسیدن و باز شدنِ درِ آسانسور را نشنیده‌ام. می‌گوید: اتفاقن دختر ما هم دنبال خانه می‌گردد. البته خانه دارند ها، اما می‌خواهند بیایند نزدیک‌ِ ما.
– خوب چه بهتر! من سه ماه است که دنبال ناخ میتر (مستاجر) می‌گردم. به دخترتان خبر بدهید، بیاید خانه را ببیند.
آقای شلتوکی سرش را می‌برد طرف آسانسور و می‌گوید: هر اخوی زاگت: ویر کوّنون اُنس دی ونونگ اَن زهن. آقای اخوی می‌گوید می‌توانیم آپارتمان را ببینیم.)
بعد از این همه سال، این برای اولین بار است که در یک جمله‌ی آلمانی اسم‌ام درست تلفظ می‌شود. همه می‌گویند: آکاوی، آک هاوی، آکافی و خیلی چیزهای دیگر. من دیگر به همه‌شان عادت کرده‌ام. حتا وقتی خودم هم می‌خواهم خودم را معرفی کنم، می‌گویم آکافی. صدای زنانه‌ای از داخل آسانسور می‌گوید: ناین، ویر وُلن نیشت شتورن. (نه! نمی‌خواهیم مزاحم بشویم.)
سرم را کمی از در خانه می‌برم بیرون و رو به آسانسور که داخل‌اش را نمی‌بینم، بلند می‌گویم: ناین، زی شتورن دوخ گارنیشت.» (نه! شما اصلن مزاحم نیستید.)
ناگهان زن و مرد جوانی می‌آیند بیرون. آقای شلتوکی معرفی می‌کند: ماینه توختر اُند ایقه…» (دخترم و …)
می‌ماند. مانده است چه بگوید؟ دخترم و شوهرش؟ دوست پسرش؟ ادامه نمی‌دهد. فقط لبخند‌اش را پهن‌ترمی‌کند. من می‌فهمم: "خودت که می‌دانی، اگر شوهرش بود، می‌گفتم." می‌آیند تو. شلتوکی مرا معرفی می‌کند و برای‌شان توضیح می‌دهد که من می‌خواهم از این خانه بروم. اما نمی‌گوید چرا. با همه دست می‌دهم. همان دم در می‌ایستند. تربیتِ نیمه‌ ایرانیِ دخترش می‌گوید: زول ایش ماینه شوهه آوس تسیهن؟ (کفشم را دربیاورم؟)
– وقه نت. (لطف می‌کنید.)
خم می‌شود وبند کفش‌ِ کتانی‌‌اش را بازمی‌کند. مردِ جوانِ همراه او، مثل دامادی که مثل همیشه تکلیف‌اش را به پدرزن‌اش محول می‌کند، دست‌ها را روی سینه‌اش حلقه کرده، راست و ساکت ایستاده است و بربر ما را نگاه می‌کند. شاید نمی‌خواهد در کار دو خارجی و یک نیمه خارجی دخالت کند. تا وقتی هم که رفتند صدایی از خودش درنیاورد. اختیار را داده بود دست پدر عروس. می‌گویم: اس ایست گناو وی بای هرن شلتوکی.این‌جا هم درست مثل منزل آقای شلتوکی هست.)
و تمام تلاشم را بکاربردم که شلتوکی را بدون لهجه‌ی شمالی‌ام تلفظ کنم. حالا در چهره‌ی آقای شلتوکی حماقت‌ و شگفتی به هم آمیخته است. این حماقت که چرا این قبلن به فکرِ خودش نرسیده و شگفتی از کشفی که دم دست بود و پیداش نکرده بود. برای اطمینان خاطر از همان دم در سرکی به آشپزخانه و راهروی به سمت حمام و توالت می‌کشد و می‌گوید: اِه! راس می‌گین ها! اس ایست گناو وی بای اُنس. دان براخون ویر اُنس دی وونوگ نیشت اَن تسو کوکن. (اِه! راست می‌گویید ها! درست مثل خانه‌ی ماست. پس لازم نیست ببینیم.)
جمله‌اش حتا یک غلط هم ندارد، اما لحن‌اش کاملن ایرانی است. انگار می‌خواست بگوید: "عجب خری هستم من! خُب معلومه خانه‌ی ما هم درست مثل اینجاس. آقا، بی‌خیال."
و رفتند که به صاحب‌خانه تلفن بزنند.
یکی دو روز بعد تکه کاغذی در صندوق پُستی‌ام پیدامی کنم. رویش با خودکار قرمز نوشته شده: «جناب آقای اخوی عزیز، با عرض معذرت دخترما خانه‌ی دیگری پیداکرده. با عرض معذرت، شلتوکی.» من همان‌جا در زیرش می‌نویسم: «مخلصیم قربان!» و می‌اندازم‌اش داخل صندوق پُست‌اش.

دوپسر جوان‌ِ همجنس‌باز‌ِ آلمانی خانه را می‌بینند و درجا می‌گویند، از خانه خوششان نیامده.

آقای ُرشدی لهجه‌ی غلیظ اصفهانی دارد. پشت تلفن می‌گوید: شما را یک شرکت به ما معرفی کرده. از اسم‌تان فهمیدم که ایرانی هستید.
قرارمی‌گذارد و با زن‌ و دختر دو ساله‌اش می‌آید. آقای رشدی، کت و شلوار دوخت ایران به تن دارد. دست راست‌اش می‌لرزد. عینک کلفتی به چشم دارد و ته ریشی به صورت. بیشتر از سی سال نباید داشته باشد. زن‌اش از خودش جوان‌تر است. به عروس‌های پستی می‌ماند. آتیه به هرچه که می‌رسد، دست می‌کشد. گاهی پدر و بیش‌تر مادرش می‌گوید: «آتیه! دست نزن! مال عمویه.» و من مرتب تکرارمی‌کنم: «کاریش نداشته باشید. چیزی این‌جا نیست که خراب‌اش کند.» مادرش که مشغول بازدید از حمام بوده، آتیه درون انباری، جاروبرقی را روشن می‌کند. صدای جارو برقی که بلند می‌شود، مادرش می‌پرد و فریاد می‌کشد: «واه! خدامرگم بده! چی‌کارمی‌‌‌کنی آتیه؟» آتیه پستانک به دهن، نشسته بود کنار جارو، سرش را بلندکرده بود و غش غش به مادرش می‌خندید. می‌گویم: «کاریش نداشته باشید خانم. از صدای جارو خوشش آمده. خراب نمی‌شود. بگذارید مشغول باشد.» آقای رُشدی کتاب‌ها را که می‌بیند، می‌گوید: «آقا! شما چقدر کتاب دارید! دانشجو هستید؟» می‌گویم: «نه! کتاب‌بازم.» می‌گوید: «آقا، ما چهار تا دانه کتاب داریم، این دوستان‌ِ ما دارند خفه‌مان می‌کنند، که شما چقدر کتاب دارید.» خانم رشدی از آشپزخانه چندان راضی نیست.
می‌روند که فکرهاشان را بکنند و به صاحب‌خانه تلفن بزنند.

شما دنبال خانه نمی‌گردید؟
mostafa robb
13/12/2009, 21:03
وقتی در قرمزرنگ را دیدم که طاق‌باز بود، و باد پرده‌ای را که پشتش آویزان بود تکان می‌داد، ایستادم و خیره‌اش شدم. دلهره‌ای سینه‌ام را گرفته‌بود. فکر کردم نمی‌توانم تو نروم. نشستم. در باز، با آن پرده‌ی سبز، من را می‌خواست.
می‌ترسیدم. کف دست‌هایم را گذاشتم زمین و چهارده تا شنا رفتم و سر پانزدهمی حس کردم یکی دارد نگاهم می‌کند. بلند شدم و سراسر کوچه و آسمانش را نگاه کردم و کسی را ندیدم.
درِ باز، انگار ولم نمی‌کرد. آرام به طرفش رفتم و خواستم پرده را کمی پس بزنم، که باد پیش از من آمد و برای چند لحظه‌ای پسش زد و گذشت؛ و من توانستم آسمان مستطیلیِ پشت در را ببینم که طولش هفت متر و عرضش یک و نیم متر بود. مساحتش، دویست بار کوچک‌تر از قطعه زمینی بود که دایی، پشت خانه‌اش داشت و می‌گفت که آن را برای شهاب‌سنگی نگاه داشته که هم‌زمان با مرگ او، روی زمین می‌افتد.
پرده را پس زدم و رفتم تو. دالانی بود که بعد از هفت متر به سمت چپ می‌پیچید. از دالان گذشتم و به حیاط رسیدم. برای لحظه‌ای، بوی شدید کتاب‌های تازه‌چاپ درسی مثل مشتی به بینی‌ام خورد، و من حیرت‌زده، محکم به دیوار پشت سرم خوردم و با تکانی که به دیوار گلی دادم، کرمی که تا ارتفاع زیادی از آن بالا رفته بود پایین افتاد، و من سرم را بلند کردم. در مقابلم، پنج متر دورتر از من، تکیه‌داده به دیوار ساختمان گِلی، دختری روی چهارپایه‌ی آهنی زنگ‌زده‌ی کوچکی نشسته بود. بلوز و دامنی مشکی پوشیده بود و روی زانوهای به‌هم‌چسبیده‌اش، سینی مسی بزرگی، پر از کرم داشت. کرم‌های کوچک و سفید و درهم‌لول، و او در حالی‌که لحظه‌ای چشم‌های سیاه سرمه‌کشیده‌اش را از من برنمی‌داشت، کرم‌ها را یکی‌یکی‌ به دهان می‌گذاشت و می‌جوید. خونِ کرم‌ها از دو گوشه‌ی لب‌هایش جاری‌ بود و دو باریکه‌ی خون، زیر چانه‌اش به هم می‌رسید و در یک خط، از بلوزش پایین می‌‌رفت.
بالای‌ سر دختر، نیم‌متر بالاتر، دریچه‌ای بود به اندازه‌ی دریچه‌ای که دامن دختر و پاهایش با زمین خاکی‌ حیاط می‌ساخت، و از پشت دریچه، زنی که موهایش به رنگ تیرآهن بود و تکه‌پارچه‌ای قرمزرنگ از بالای لب‌ها به پایینِ صورتش را پوشانده بود، خیره و شاید مهربان، نگاهم می‌کرد.
دختر، از کرم‌خوردن دست برداشت و آرام به دیوار تکیه‌داد و چشم‌هایش را بست، و من حس کردم از دو طرف، دو نفر بازوهایم را گرفتند. احمقانه، تقلایی‌ کردم که فوراً فهمیدم بی‌فایده است و من فکر کردم که حتا اگر به خاطر آن دختر هم باشد کاری‌ نمی‌کنم.
دو پیرمرد بودند، و یکی‌شان عینک آفتابی به چشم زده‌بود. سرم را پایین انداختم و دوباره آن کرمِ پایین‌افتاده را دیدم که روی زمین می‌خزید و وقتی پیرمردها من را به طرف دختر می‌کشاندند، مطمئن بودم که پیرمرد سمت چپی کرم را لگد خواهد کرد؛ اما او بی‌آن‌که به پایین نگاه کند، با دقت از رویش قدم برداشت.
به مقابل دختر رسیدیم و پیرمردها با قدرتی فوق‌العاده، مثل گلوله‌ نمدی، به پشت، روی زمینم انداختند و دست‌ها و پاهایم را محکم گرفتند. دختر چشم‌هایش را باز کرد و سینی کرم‌ها را کنار پاهای من، روی زمین و مقابل چشم‌های پیرمرد عینکی گذاشت. به رویم خم شد. کمی مکث کرد، و بعد لب‌های لرزان و خونی‌اش را محکم روی لب‌هایم گذاشت. لب‌هایش طعم گِل و باران می‌داد. لب‌هایم را می‌مکید، و فکر کردم که اگر من هم لب‌هایش را نمکم، او ریه‌هایم را به داخل سینه‌اش خواهدکشید. قطره اشکی که از چشم چپش بیرون آمد و روی چشم راستم چکید، ازگوشه‌ی چشمم به پایین سرازیر شد، وارد گوشم شد و بعد از لاله‌ی گوشم به زمین افتاد. این‌همه، آن‌قدر برایم عادی می‌نمود که ترس بَرَم داشت.
دختر بلند شد و در حالی که از فرط گریه، لب‌های خونی‌اش به هم می‌خورد، به دیوار تکیه‌داد و پیرمردها رهایم کردند.
یک تار موی دختر، روی صورتم افتاده‌بود و قاطی ابروی چپم شده‌بود. به بهانه‌ی مالیدن چشم‌هایم، تار مو را قاطی موهایم کردم. زنِ مو تیرآهنی دهن‌بسته‌ی پشت دریچه که همان‌طور خیره و مهربان نگاهم می‌کرد به آرامی گفت: برو!
بلند شدم و خودم را تکاندم. گفتم: خداحافظ...
کسی جوابم را نداد، و من وقتی‌که از حیاط بیرون می‌رفتم، کرمِ افتاده از دیوار را دیدم که له شده بود. وارد دالان که شدم، شروع به دویدن کردم و فکر کردم کسی حق ندارد به من بخندد. از در بیرون زدم. در حال دویدن، با دست چپ موهای سرم گرفته بودم تا باد تار موی دختر را نبرد. بعد از پنج بار پیچیدن از کوچه‌های سر راه به خانه رسیدم. در، مثل همیشه باز بود. وارد حیاط شدم. پیرمرد صاحبخانه‌ام مثل همیشه، پشت به در حیاط، داشت در کرت‌های سبزی‌اش دنبال چیزی می‌گشت، یا شاید هم داشت چیزی را چال می‌کرد.
از پله‌ها بالا رفتم و در اتاقم را به روی خودم بستم. آینه‌ام سر جایش نبود. کسی بَرَش داشته بود. وقتی جلوی پنجره رفتم تا در شیشه موهایم را نگاه کنم، پیرمرد صاحبخانه‌ام را دیدم که به مستراح می‌رفت.
تار مو دیده نمی‌شد. اما مطمئن بودم که هنوز قاطی موهایم است. به خاطرم رسید که پیرمرد گفته بود در جوانی، در یک مغازه‌ی سلمانی، شاگردی کرده و حتا چند بار و بی هیچ دلیلی، از من خواسته بود موهای سرم را بتراشد. از اتاق بیرون زدم و به حیاط رفتم و در حالی که به خاک تازه زیر و رو شده‌ی گوشه‌ی چپ کرتِ سبزی پیرمرد نگاه می‌کردم، به انتظار بیرون آمدنش ایستادم.
پیرمرد، چند بار خواسته بود پیرزنی را که خانه‌اش کنار مسجد محله بود نشانم دهد، و من هیچ‌وقت حوصله‌اش را نداشته بودم و هر بار هم پیرمرد از من دلگیر شده بود. می‌گفت که می‌خواهد ازدواج کند. حکایت می‌کرد که چند ماه پیش، یکی از دوستانش مرده بوده، اما چون یکی را نداشته تا خبر مرگش را به دیگران بدهد، کسی هم از مرگش خبردار نشده بوده؛ تا این‌که پس از چند روز، مردمِ به‌جان‌آمده از بوی تعفن مردار، ردِ بو را پی گرفته و لاشه‌ی ازهم‌گسیخته‌اش را در اتاقکش یافته بودند. پیرمرد می‌گفت نمی‌خواهد مثل او بمیرد. می‌گفت دوست دارد کسی را داشته باشد تا دیگران را از مرگش باخبر کند؛ و زنی را که می‌خواست، گویا پیرزنی بود که هر روز عصر، دم در حیاط خانه‌اش در کوچه‌ی مسجد می‌نشست و نگاه‌های خیره و حریص پیرمرد را به گرمی پاسخ می‌داد؛ و من، با آن‌که بارها از کوچه‌ی مسجد گذشته بودم، ندیده بودمش.
کار پیرمرد در مستراح به درازا کشیده‌بود و من فکر کردم نکند پیرمرد همان‌جا مرده باشد، و با لذت فکر کردم که در این صورت خبر مرگش را به کسی نمی‌گویم تا بوی گندش، همه‌ی دنیا را پر کند.
به طرف مستراح رفتم و پشت در چوبی‌اش گوش ایستادم. صدایی نمی‌آمد. درِ مستراح کوتاه بود. سرم را جلو بردم و تو مستراح، پیرمرد را دیدم که به حالت نشسته، سرش را روی آفتابه‌ی مسی گذاشته بود و نفس‌نفس می‌زد. توانستم تو سوراخ سنگ مستراح، چشم خون‌آلودی را ببینم که از پایین در پیرمرد زل زده بود.
صدایش زدم. از این‌که دید نگاهش می‌کنم تعجب نکرد، همان‌طور که من، با دیدن چشم چپش که از حدقه در آمده و در سوراخ سنگ مستراح افتاده بود تعجب نکردم.
حفره‌ی چشم چپش خونی بود، خونی خشک‌شده.
گفتم: موهایم را بزن! می‌زنی؟
در حالی‌که لب‌هایش می‌لرزید گفت: من مرد نیستم!
و من یادم آمد که می‌دانستم او مرد نیست. یک بار که مثل همیشه داشت با کرت‌های سبزی‌اش ور می‌رفت، به طرف من برگشت که داشتم مثل همیشه، دانه‌های بدبوی کود شیمیایی را که جلوی پنجره‌ی اتاقم ریخته بود جمع می‌کردم، و گفت که مرد نیست؛ اما بعدها فراموش کرد که به من گفته مرد نیست و یک بار گفت که تا حالا با چهارده تا زن خوابیده و سر پانزدهمی، برادر زن سر رسیده و او ناچار شده زن را رها کند.
گفتم: اما موهایم را که می‌توانی بزنی؟
گفت: قیچی ندارم.
و حس کردم که با لذت حدس زده که من چه خواهم گفت.
گفتم: با تیغ بزن!
لبخندی زد و من، دندان‌های سالم و سفیدش را دیدم.
گفت: باشد!
وقتی‌ که داشت بیرون می‌آمد گفت: اما به یک شرط.
و چون می‌دانست که نمی‌پرسم چه شرطی، ادامه داد:
– باید با هم برویم و همای من را ببینی.
گفتم: می‌آیم.
و او فوراً بسته‌ای تیغ از جیبِ سمتِ راست شلوارش درآورد و در حالی‌که آشکارا خوش‌حال بود، گفت: بنشین!
نشستم و سرم را پایین انداختم. کف حیاط، این‌جا و آن‌جا، دانه‌های سفید و کوچک کودِ شیمیایی ریخته بود و من فکر کردم که ممکن نیست پیرمرد این‌قدر احمق باشد و نداند که هر کسی می‌داند که دو کرتِ کوچک سبزی به این همه کود که هر روز در حیاط می‌ریخت و تا فردا جمع و روانه‌ی سطل زباله می‌شد، نیازی ندارد؛ و در همین حال، به دنبال تار موی دختر مشکی‌پوش، آن‌قدر محو موهای ازبیخ‌زده‌ی سرم بودم که نفهمیدم چه زمانی بر ما گذشت.
اما پیرمرد، کارش را تمام کرده بود و در حالی‌که دستش را روی سر صاف و بی‌مویم می‌لغزاند گفت: مثل هندوانه‌ای است که توش هروئین مخفی کرده باشند!
بلند شدم. گفتم: آینه‌ام تو اتاق نبود.
گفت: من آینه دارم.
و به طرف اتاقش رفت. روی زمین خم شدم و موها را به هم زدم. تار موی دختر نبود. اما من مطمئن بودم که در حال دویدن نیفتاده بود.
پیرمرد برگشت. جارو را از گوشه‌ی حیاط برداشت و موها را جارو کرد. وقتی‌که در سطل آشغال را می‌گذاشت و در حالی‌که حدقه‌ی خالی چشم چپش را با دست می‌مالید، گفت: حالا برویم سراغ همای من!
گفتم: برویم.
و فکر کردم که لزومی ندارد فراموش نکرده باشد که برای آوردن آینه رفته بود.
در کوچه، نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت: مگر نگفتم لب‌هایت را پاک کن؟
گفتم: مگر چه عیبی دارند؟
گفت: خونی‌اند.
گفتم: نگفته بودی.
گفت: گفتم. دو بار.
گفتم: حتا آینه را هم نیاوردی.
به طرفم برگشت و با تنها چشمش به صورتم و شاید هم به لب‌هایم خیره شد. قطره اشک بزرگی از حدقه‌ی خونی چپش بیرون آمد.
گفت: معذرت می‌خواهم...
و من فکرکردم که وقتی داشت موهایم را می‌زد به خوبی شنیدم که گفت لب‌هایم را پاک کنم و چیزی نگفتم.
گفت: خوب!... دیگر برویم. همای من نباید بیشتر از این منتظر بماند.
و دوباره راه افتادیم.
همایش دم درِ قرمزِ ضدّزنگ‌خورده‌ای، روی تکه حصیری رنگ‌و رو رفته نشسته بود و تسبیحِ دانه‌درشت آبی‌رنگی را با دست چپش می‌گرداند. سه متر و نیم آن‌طرف‌تر، در مسجد بود که آبی بود و چوبی و باز.
پیر مرد، با دیدن پیرزن دستپاچه شد و رنگ از رویش پرید، و لبخندی که فکر کردم از روی ترس است روی لب‌هایش نشست.
گفتم: برایت خواستگاری کنم؟
نگاهم کرد. لب پایینی‌اش می‌لرزید و مثل زبان سگ پیر گرسنه‌ای‌، انگار از دهانش آویزان بود. دانه‌های ریز و زردرنگ عرق یا شاید هم آب بینی، لای موهای تنک و کم‌پُشت سبیل کوچکش دیده‌می‌شد.
پیرزن نگاهمان می‌کرد. جلو رفتم و به او و درِ مسجد نزدیک‌تر شدم و حس کردم که پیرمرد، سرعت گرفت و دور شد.
بادی سرد آمد و سر بی‌مویم را قلقلک داد. رو به رویش نشستم. بوی خون تازه می‌داد.
گفتم: سرم را خوب تیغ زده‌ام؟
انگشت‌های چاق و نرم دست راستش را روی پوست لخت سرم لغزاند. داشت خنده‌ام می‌گرفت.
گفت: او برایت تراشیده است؟
و به جایی که قبلا پیرمرد ایستاده بود، اشاره کرد. نگاه کردم و پیرمرد را ندیدم.
گفتم: بله او.
گفت: همای من است!
گفتم: حاضری ازدواج کنی؟
گفت: بله!
گفتم: کی؟
گفت: همین حالا!
و تن چاق و گوشت آلودش، از خنده‌ای بلند، به لرزه افتاد.
گفت: اما او مرد نیست!
دست‌هایم را گرفت و به گونه‌هایش چسباند. چشم‌هایش را بست و دست راستش را دور گردنم انداخت و من را به طرف خودش کشید. صدای مهره‌های تسبیح را هنوز هم می‌شنیدم. بوی آهن زنگ‌زده و کتاب‌های تازه‌چاپ درسی می‌داد. بوی خون. دستش را دور گردنم پیچانده بود و دو انگشت اشاره و وسط دست چپش را روی لب‌هایم گذاشته بود، در حالی‌که سنگینی مهره‌های تسبیح را روی چانه‌ام حس می‌کردم. پوست انگشت‌هایش مزه‌ی خط‌کش چوبی‌ام را می‌داد که وقتی یک روز، دایی برای خط کشی دفترش از من خواست و من آن را به او دادم، او با دیدنش و شاید هم با دیدن جای دندان‌هایم رویش، آن را از پنجره به بیرون پرت‌کرد...
پیرمرد صدایم می‌کرد. سرم را بلند کردم. پیرزن لبخند می‌زد. وقتی‌که می‌خواستم بلندشوم نتوانستم.
پیرمرد و پیرزن کمکم کردند.
خسته بودم و در آن لحظه حس کردم که نمی‌توانم حتا یک قاشق هم از آشِ همیشه‌گی پیرمرد یا تکه‌ای‌ از جوجه‌ی نحیفِ کباب‌شده‌اش بخورم. یا مثل همیشه به پیرمرد بگویم که وقتی جیوه‌ی پشت آینه‌ام را می‌خراشد، با سر و صدایش ناراحتم نکند.
پیر مرد، پیرزن را هم کمک کرد که سر پا بایستد و سر انگشت‌های دست راستش را بوسید و با مهربانی آشکاری پرسید: پسر خوبی است. نه؟
پیرزن گفت: خیلی‌...
و من، بهتم زد. از جیب سمت راست شلوار پیرمرد، تار موی سیاه دختر بیرون آمده بود.
پیرمرد گفت: سر و وضعت را مرتب کن!
و من گریه‌ام گرفت، و حس کردم که انگار گونه‌هایم از پولادند. تار موی دختر را از جیب پیرمرد بیرون‌آوردم و بوسیدم، و همان‌طور روی لب‌های شاید خونی‌ام نگه داشتم.
پیرزن به شتاب تار مو را از دستم گرفت و قاطی موهای خودش کرد؛ و من احساس کردم که پیرمرد به جای او پشیمان شد، چون موهای پیرزن به رنگ تیرآهن رنگ‌نخورده بود و موی دختر، سیاه سیاه.
سینه‌ام انگار پر از اشک بود. رویم را برگرداندم و شنیدم که پیرزن داشت می‌گفت که حیف لب‌هایش خونی است، باید برایش پاک کرد.
باد سرِ بی‌مویم را قلقلک می‌داد، و من از جلوی در مسجد گذشتم و شروع به دویدن کردم.
می‌دویدم و خودم را نمی‌فهمیدم. خواب بودم انگار.
به کوچه‌شان رسیدم و ایستادم. قلبم انگار می‌خواست بیرون بپرد.
چندین‌بار، کوچه را بالا و پایین رفتم: آخرکدام در بود؟
درها همه باز بود. اما هیچ‌یک، دالانی در پی نداشت. و هیچ‌یک، قرمز نبود.
کوجه خلوت بود. و من به آرامی کوچه‌های سر راه و پنج پیچ آن‌ها را رد کردم و به خانه برگشتم. گونه‌هایم از پولاد بودند. و یاد مادر افتادم که شبی داشت لحافم را پینه می‌زد و به دایی گفت که یک لنگه گوشواره‌اش را گم کرده، و پدر که نمی‌دانست دایی گربه‌ای دارد به رنگ طلا، به مادر گفته بود که فردا برایش گوشواره‌ای دیگر خواهد خرید...
وارد حیاط شدم. و وقتی که داشتم درِ اتاقم را پشت سرم می‌بستم، صدای خنده‌های پیرمرد و پیرزن را شنیدم که از آن ورِ حیاط، از کنار کرت‌های سبزی می‌آمد و من وقتی وارد حیاط شده بودم، ندیده‌بودمشان...
(روز نود و ششم)
پدرم آمد.
این دومین بار بود که می‌آمد، و این‌بار شکسته‌تر.
کت و شلوار آبی روشنی به تن داشت و عینک سیاه به چشم. هر دو نوی نو. شبیه خوابی بود که در بچه‌گی می‌دیدم و یک ذره‌اش هم یادم نمانده بود.
خیره نگاهش کردم و او که فهمید، عینکش را برداشت. حدقه‌ی چشم راستش خالی‌ بود. نپرسیدم چه اتفاقی برایش افتاده و او پره‌های‌ بینی‌اش را بازتر کرد و آهی کشید. از چشم سالمش قطره آبی بیرون آمد که شک کردم اشک باشد.
گفت: یک شب کتاب‌هایت را ورق می‌زدم. با هر کتابی که دست می‌گرفتم بغضم می‌ترکید و گریه‌ام می‌گرفت. لای چند کتابت پروانه گذاشته بودی. زیر بعضی کلمات خط کشیده بودی که اشک نمی‌گذاشت بخوانمشان. کتاب‌ها را در قفسه گذاشتم و رفتم و خوابیدم. شب را هم فقط خوابِ تو و کتاب‌هایت را دیدم. صبح که بیدار شدم چشم راستم از حدقه در آمده و روی لحافم افتاده بود.
یادش رفته بود که می‌دانم سواد خواندن ندارد. شاید هم وانمود می‌کرد که یادش رفته. و من حتا یادم بود بار پیش که آمده بود دنبالم، گفته بود لحافش را با لحاف من عوض کرده است.
گفت: مژگان‌های قشنگ مادرت از زور گریه ریخته‌اند. توی غذا، همیشه یکی دو تا مژگانش را پیدا می‌کنیم. گریه که می‌کند از دهان و گوش‌‌هایش خون می‌زند بیرون. زده به سرش. پا برهنه توی‌ کوچه و خیابان راه می‌رود و وقتی به خانه برمی‌گردد، دراز به دراز می‌افتد، و من با موچین مورچه‌هایی را که لای ترک‌های پاهایش رفته و له شده‌اند بیرون می‌کشم.
گفتم: برای گفتن این‌ها آمده‌ای‌؟
– پسرم نمی‌خواهم به گریه‌ات بیندازم.
و ناگهان، چشم‌های من پر از اشک شد، و فکر کردم که پدر توی دلش دارد به حماقتم می‌خندد. و او در حالی‌که وانمود می‌کرد دستپاچه شده، دستمالِ قرمزرنگِ همیشه‌گی‌اش را از جیب راست شلوارش در آورد و به دستم داد. بوی خانه‌مان و بوی کتاب‌هایم، تنم را لرزاند. دستمال را به خودش پس دادم.
گفت: نمی‌خواهم به گریه‌ات بیندازم. اما آخر کمی هم فکر کن. تا کی می‌خواهی این‌طور آواره باشی؟ دور از ما... دور از دوست‌هات... دور از شهرمان. مگر من و مادرت چه گناهی کرده‌ایم که باید به آتشت بسوزیم؟ آخر مگر پیش ما چی کم داری؟ ها؟
گفتم: این چمدان چیه که آورده‌ای؟
از هیجان افتاد. اگر کمی بیشتر به حرف‌هایش گوش می‌دادم، آن‌قدر به خودش حق می‌داد که زیر گوشم بزند. متوجه شدم که از زیر دکمه‌ی پایینی کتش، مورچه‌ای بیرون آمد و به طرف دکمه‌ی بالایی رفت، و او که نگاهش را به من دوخته بود، نگاهم را خیره به کتش دید.
گفت: این کت و شلوار را با پول دوربین عکاسی تو خریده‌ام.
و بعد، انگار چیز مهمیی یادش آمده باشد، لبخند نامربوطی زد:
– این چمدان را می‌گویی؟ چیزهایی برایت آورده‌ام.
چمدان را باز کرد. پر بود از نامه. همه داخل پاکت. پاکت‌های نو. برای اولین بار پس از آخرین خوابی که سه ماه و پنج روز پیش دیدم، دلم خواست لبخند بزنم.
گفتم: نامه‌رسان شده‌ای؟
خنده‌ی بلندی کرد و من کمی دلم به حال خودم سوخت.
گفت: بله پسرم. نامه رسان شده‌ام. فقط به خاطر تو!
نگاه التماس‌آمیزی کرد و من، توانستم چرک زیر پیراهنش را حس کنم که حتما دست کم سه ماه و هفت روز بود عوضش نکرده بود.
گفت: این‌ها نامه‌های دوستانت هستند. دویست تا نامه! دل همه‌شان برات تنگ شده. در این یک ماه و خورده‌ای که ترکمان کرده‌ای هر روز سری به ما می‌زنند.
داشت دروغ می‌گفت. سه ماه و پنج روز بود که فرار کرده بودم. بار اول هم که آمده بود همین یک ماه خورده‌ای را گفته بود و آن‌وقت هم دروغ گفته بود.
گفت: به خاطر تو همه‌ی مردم شهر با ما مهربان شده‌اند.
دست‌های لرزان و همیشه نم‌دارش را جلو آورد و سر بی‌مویم را به آرامی گرفت. سرش را جلو آورد. حدقه‌ی خالی‌اش پر از آب یا شاید هم اشک بود.
گفتم: هیچ‌وقت بر نمی‌گردم. تو هم برو گم شو.
و باز همان مورچه را دیدم که این‌بار از زیر دکمه‌ی بالایی کتش بیرون آمد و به طرف دکمه‌ی پایینی رفت. بلند شد. دو گوشه‌ی لب‌های کبودش را دو کپه‌ی شیری‌رنگِ کف، پوشانده بود.
گفت: تقصیر آن کتاب‌های لعنتی است!
و من چیزی نگفتم.
گفت: حرف آخرت بود؟
چیزی نگفتم و رویم را برگرداندم و در آینه‌ی بزرگِ پیرزن، که جزئی از جهیزیه‌اش بود که با خود به خانه‌ی پیرمرد آورده بود و عصر همان روز ازدواجشان به من بخشیده بود، خودم را دیدم و با دیدن سر بی‌مو و لب‌های خونی‌ام، احساس آرامش کردم.
گفت: هر وقت برگردی... ما خوش‌حال می‌شویم... خداحافظ.
و بیرون رفت.
چمدان، وسط اتاق، باز بود.
از بیرون، پدر به شیشه‌ی پنجره زد. برگشتم و نگاهش کردم. به اولین گلدانِ روی نرده‌های‌ ایوان اشاره کرد و بلند، و مطمئن بودم که به عمد بلند، داد زد: پول را برایت روی این گلدان می‌گذارم.
و مشتی اسکناس در آورد و بدون شمردن، روی گلدانِ بی‌گُل گذاشت و بعد از مکث کوتاهی، انگار که چیز بی‌اهمیتی‌ می‌خواهد بگوید، گفت: کلاهی هم برای خودت بخر. و... خون روی لب‌هایت را هم پاک کن. این‌طور به آدم‌کش‌ها شبیهی.
برای اولین بار بود که گوژِ پشتش را می‌دیدم. به چشم نمی‌آمد. اما بود. گوژپشت بود. و از این‌که این‌قدر با من مهربان شده بود، دلم به حال خودم سوخت.
خسته بودم. خسته و شاید... شاد.
بلند شدم و خواستم چمدان را ببندم. قفل چمدان خراب بود. نمی‌دانم پدر چطور تا این‌جا و با این وضع آورده بودش. دو دستی بلندش کردم. سبک بود. بوی چسب زخم می‌داد. بوی زخم و چسب. دست‌هایم را ول کردم و چمدان افتاد و مثل دهان گوسفندی تازه‌ذبح‌شده، باز شد و نامه‌ها ولو شدند روی موکتِ قرمز رنگِ کف اتاق. زیپ شلوارم را باز کردم و شاشیدم رویشان. بوی چسب، بیشتر شد. و بوی آهن می‌آمد، آهن زنگ‌زده. از داخل چمدان، یک ستون مورچه بیرون می‌آمد، خیسِ شاش. و هر یک، چیزی به دهان داشت. انگار پای سوسک. یا شاید مژگان. مژگان‌های مادرم.
بیرون رفتم. پیرمرد صاحب‌خانه، داشت مثل همیشه چیزی را درکرت‌های سبزی‌اش چال می‌کرد.
گلدان را نگاه کردم. خبری از پول نبود.
گلدان را برداشتم و محکم به طرف پیرمرد انداختم.
در حالی‌که از پله‌ها پایین می‌آمدم، دیدم که با ترکیدن گلدان و حتا چند لحظه بعد از آن، پیرمرد، در حالی‌که وانمود می‌کرد ترسیده، به عقب چرخید و زمانی‌که داشتم به طرف درِ حیاط می‌رفتم، از پشت سر صدای خواب‌آلودش را شنیدم که می‌گفت: چیزی نمی‌گویم. فقط به خاطر تو. و اِلا...
در حیاط را بستم و پا در کوچه گذاشتم. سینه‌ام، انگار پر از گِل و باران بود.
آن‌وقت‌ها، مادر تعریف می‌کرد که دایی گفته این‌روزها بزرگترین تصمیم زندگی‌اش را عملی‌ می‌کند. و بعد با پدر می‌خندیدند. جدی‌اش نمی‌گرفتند. در خلوت خانه‌مان، و کمی پنهان از من، تحقیرش می‌کردند، اما در ظاهر جز لبخند تحویلش نمی‌دادند. و دایی این را به خوبی می‌فهمید، اما آن‌ها نمی‌فهمیدند. و آن‌ها هم یک روز فهمیدند که او با کسی و از جمله با آن‌ها شوخی ندارد... که او هیچ‌وقت، با هیچ‌کس شوخی نداشته.
آن‌روز، مادر خُمره‌های ترشی را گذاشته بود حیاط، و عصر که دایی آمد، برای بردنشان به زیرزمین، از او کمک خواست. با آن‌ها به زیرزمین رفتم. در خنکای کرختی‌آور زیرزمین، به دیوار سنگی زیر پنجره تکیه‌داده‌بودم و نگاهشان می‌کردم. ناگهان موشی از زیر پایم بیرون پرید و به طرف آن‌ها رفت. مادر فریادی کشید و خود را به دیوار چسباند. موش، یک‌راست به طرف دایی رفت و او تکان نمی‌خورد. در چشم‌های مادر، ترس و چندش بود. دایی نگاهی به من کرد و چشمکی زد که نه آن‌وقت معنایش را فهمیدم و نه بعدها. پای چپش را روی دم موش گذاشت. خم شد. موش را گرفت و بالا برد. موش، انگار منتظر چیزی بود. و بعد، دایی در برابر چشم‌های حیرت‌زده‌ی من و مادر، و در حرکتی سریع، شکم موش را به دندان درید. خون به صورتش پاشید و جیغ نازک و شیشه‌ای موش در زیرزمین پیچید. مادر به زمین غلطید و فواره‌ی خاکستری‌رنگی از استفراغ، از دهانش بیرون زد؛ و دایی پشت سر هم فریاد می‌زد: گرفتمت! گرفتمت... و من احساس کردم یکی دارد دندان‌هایم را خورد می‌کند. از پله‌های سردِ زیرزمین بالا دویدم و در حیاط، کنار کرت‌های سبزی و در میان بوی تند تره و جعفری، که سبزی‌های محبوب پدر بودند، نشستم. نسیمی آرام می‌وزید و عرق تنم را خشک می‌کرد. و من... از فرط شادی، بله... از فرط شادی و آرامش، آرام آرام به گریه افتادم... و شش روز بعد بود که دایی تصمیمش را عملی کرد.
از خانه، خانه‌ی پیرمرد، یا خانه‌ی خودم زیاد دور نشده بودم و وقتی نگاه کردم، دیدم مقابل در خانه‌ای هستم که پیرزن، پیش‌تر در آن زندگی می‌کرد و سه متر و نیم آن‌طرفتر، درِ مسجد بود، که هنوز هم باز بود و آبی‌رنگ.
در حالی‌که سعی می‌کردم نوشته‌های روی در خانه‌ی قبلی پیرزن را بخوانم، فکرکردم کاش می‌توانستم تمام لحظه‌های گذشته‌ی زندگی‌ام را روی یک سینی بزرگ بریزم و بعد یکی‌یکی به دهان بگذارم و بجوم و خونشان از دو گوشه‌ی لب‌هایم جاری شود...
بادی سرد می‌آمد و سر بی‌مویم را قلقلک می‌داد.
نمی‌دانم چند ساعت آن‌جا ایستادم. پاهایم درد می‌کرد. به آرامی برگشتم، در حالی‌که فکر می‌کردم نوشته‌های عربی روی درِ ضدّزنگ‌خورده‌ی خانه‌ی قبلی پیرزن نباید برایم مهم باشد، پس به پیرزن و حتا به پیرمرد هم ربطی ندارد که من چرا بیرون رفته‌ام. وارد حیاط شدم و این‌بار هم، مثل دو بارِ گذشته در این نود و شش روز، یک‌راست به طرف اتاق پیرمرد رفتم که شبیه اتاق خودم بود در خانه‌ی پدرم. بار دوم، که پانزده روز پیش بود و من فورا متوجه اشتباهم شده‌بودم و می‌خواستم برگردم، پیرمرد من را دید و در اتاقش را باز کرد. دستپاچه شدم. اما او با لبخندی مهربانانه جلو آمد، دست‌هایم را در دست‌های نم‌دارش گرفت و بعد خندید.
- آمده بودی انتقام بگیری؟
گفتم: انتقام چه؟
گفت: آخر آن‌بار هم که تو آن دوستت را با خودت آورده بودی، من پشت درِ اتاقت گوش ایستاده بودم و مواظبتان بودم.
دروغ می‌گفت. من هیچ دوستی نداشتم و کسی را هم با خودم نیاورده بودم.
گفتم: کدام دوست؟
گفت: همان دختر مو سیاه!
فریاد زدم: دروغ می‌گویی...
گفت: اولش می‌خواستم سرت داد بزنم که خانه‌ی من جای این کارها نیست. اما بعد وقتی دیدم که با هم یک کلمه هم حرف نزدید و به هم نزدیک هم نشدید، چیزی نگفتم. خواهرت بود؟
لبخند احمقانه‌ای در گوشهی‌های کف‌کرده ی لب‌هاش جا خوش کرده بود.
دست‌هایم را از نمِ دست‌های نرمش رهانیدم و یقه‌ی چرکی پیراهن سبزش را گرفتم.
– کثافت... من تحمل هیچ دوستی را ندارم. اگر از جایی فرار کرده ام، به خاطر این بوده که نخواسته‌ام با کسی دوست باشم. تو دروغ می‌گویی. فهمیدی؟
و پیرمرد که نفسش گرفته بود، به آرامی گفت: فهمیدم... راست می‌گویی... من اشتباه کرده‌ام...
و من رهایش کرده بودم...
و این‌بار هم، در روز نود و ششم از سکونتم در خانه‌ی پیرمرد، به اشتباه، به طرف اتاق او رفتم و باز هم، زمانی که متوجه شدم و خواستم برگردم، در باز شد و این‌بار، به جای پیرمرد، سر و موی آشفته و تیرآهنی‌رنگ پیرزن بیرون آمد و من دیدم که چه‌قدر پیر و چروکیده است، و چه‌قدر هم آشناست.
با مهربانی گفت: بیا تو!
و در را بیش‌تر باز کرد.
دوباره گفت: بیا تو!
و خودش برگشت توی اتاق. به دنبالش من هم رفتم. پیرمرد، در گوشه‌ای نشسته بود و داشت کتابی را توی چمدانِ سوغات پدر می‌گذاشت. ظاهرا در نبودِ من به اتاقم رفته بود و برش داشته‌بود. نمی‌توانستم داخل چمدان را ببینم و نمی‌دانم نامه‌ها را هم با خودش آورده بود یا نه. کتابی که می‌خواند، کتاب درسی بود. از پشت جلدش فهمیدم. اتاقشان بوی خون تازه و آشِ پر از تره و جعفری همیشه‌گی‌اشان را می‌داد.
پیرمرد با دیدنم بلند شد. آینه‌ی گرد کوچکی را که کنار دستش، روی موکت قرمزرنگِ کفِ اتاق افتاده بود، گذاشت لای کتاب درسیِ داخل چمدان و درِ چمدان را بست؛ و من صدای بسته‌شدن قفلِ چمدان را به خوبی شنیدم، و او در حالی‌که با سر سلام می‌داد، با شتاب از کنارم گذشت و از اتاق بیرون رفت و در را با صدایی محکم، پشت سرش بست.
پیرزن جلو آمد و من فهمیدم که باید حس کنم عاشقش هستم. و فکر کردم که پیرمردِ لعنتی یک‌چشم، پشتِ در اتاق، به عمد، با صدایی که من بشنوم، نفس‌نفس می‌زند و پنجه به دیوار می‌کشد تا من بدانم که او دارد نفس‌نفس می‌زند و پنجه به دیوار می‌کشد...
... شاید هوا داشت تاریک می‌شد. شاید چند ساعتی آن‌جا بودم، شاید چند سالی. یک‌هو فهمیدم که باید بروم. پیرزن که فهمید، بلند شد و پرده‌های سبزرنگِ اتاق را کنار زد. به طرف در رفتم.
پیرزن گفت: اما یادت باشد که لب‌هایت را حتماً پاک کنی. مگر نمی‌بینی که خونی‌اند؟ این‌طوری شبیه‌ آدم‌کش‌ها هستی.
جوابش را ندادم. در را باز کردم و بیرون رفتم. پیرمرد، که انگار گوش ایستاده بود و سخت منتظر بود، با دیدنم، به طرفم آمد. حدقه‌ی خالی‌اش، پر از اشک بود.
گفت: ما دوستت داریم... با ما بهتر باش... تو جای پسر من هستی...
و سر بی‌مویم را بوسید...
... آن‌وقت‌ها... آن روز، شش روز پس از استفراغ مادر و خُرد شدن دندان‌های من، دایی به خانه‌مان آمد. موهایش ژولیده بود و چشم‌های سیاهش گودرفته و خیس. غیر از من، کسی اشک‌هایش را ندید و او هم با کسی حرفی نزد. رفتیم پشت بام. پناه‌گاهِ همیشه‌گی من، که به آسمان و شهاب‌سنگ‌های کم‌عمرش نزدیک بود.
گفت: دیروز همه چیز را فهمیدم... و گریه کردم...
دست‌هایم را گرفت و سرم را به سینه‌اش فشرد. بوی سیاهی چشم‌هایش را می‌داد. بغض، گلویش را گرفته بود.
گفت: کتاب‌ها ویرانم کردند...
گفت: کتاب‌ها وادارم کردند تا این‌جا را بیایم...
سرخ شد. خم شد و موهای پرپشتم را بوسید.
– نه... نه... نمی‌خواهم تو هم... تو هم مثلِ من...
مکث کرد. طولانی. چشم‌هایش به هیچ‌جا خیره نبود.
گفت: من امروز قسم خوردم... باور می‌کنی؟ قسم خوردم که... که تمام کتاب‌های دنیا را بسوزانم...
حس کردم سردش شده، و دست‌های کوچکش را به دهانم نزدیک کردم و در آن‌ها دمیدم. خندید.
گفت: از سرما می‌سوزم... سردم است و حتا آتشِ همه‌ی کتاب‌های‌ دنیا گرمم نمی‌کند.
گفتم: کتاب‌ها بیش‌تر از لحظه‌های ما هستند.
گفت: اما من حس می‌کنم که بیش‌تر از کتاب‌ها هستم.
و باز خندید و دست‌هایم را بیش‌تر فشرد و باز هم بغضش ترکید.
باز هم موهایم را بوسید. چیزی نگفتم. شاید از بس‌که احمق بودم چیزی نگفتم. و او رفت. با همان موهای ژولیده و چشم‌های گود رفته و اشک‌آلود.
عصرِ همان روز که از مدرسه بر می‌گشتم، انبوهی از مردم را دیدم که دورِتنها فلکه‌ی شهرِ کوچکمان جمع شده بودند. از لابه‌لای هیکل‌های عرق‌کرده، خودم را به میانه‌ی فلکه رساندم.
یکی، که کت وشلوارِ آبی روشنی به تن داشت، با ولع تعریف می‌کرد: خودم از مغازه دیدم. آمد و همین‌جا ایستاد. چند بار دور خودش چرخید. خندید. رقصید. و بعد خودش را آتش زد...
دایی بود. و هیچ شهاب‌سنگی به شهرمان نخورده بود. و من فکر کردم که خاکسترش چه‌قدر کم، به خاکستر کتاب‌هایش شباهت دارد.
(روز صدم)
درِ حیاط را به روی سگ پیر گرسنه‌ای‌ که دنبالم کرده بود، بستم و از پله‌ها بالا رفتم. پشتِ درِ اتاقم گوش ایستادم، در حالی‌که فکر می‌کردم لولای در که کمی باز شده و به خوبی جای خراشِ انبردست و چاقو روی آن دیده می‌شد، شبیه فک‌های گوسفندِ تازه‌ذبح‌شده‌ای است که از هم دریده باشند و بعد به زور به هم چسبانده باشند.
از توی اتاق، صدای نفس‌نفس زدن و گریه شنیدم. شناختمش. دستگیره را پیچاندم. در، باز بود. پیرزن که داشت خودش را در آینه‌ی بزرگِ هدیه‌ی خودش نگاه می‌کرد و شاید هم دنبالِ تصویرهای قبلی احتمالی من در آینه بود، با شتاب برگشت و به طرفم آمد. عرق کرده بود.
گفتم: قرار بود امروز را کاری به کارم نداشته باشید!
چشم‌هایش اشک‌آلود بود و چین پیرِ زیرِ گلویش می‌لرزید.
گفت: همایم را دستگیر کردند!
– کی؟ کجا ؟
– نیم ساعت پیش. یکی از مامورها گفت از طرف آگاهی آمده‌اند.
– آخر برای چی؟
– نمی‌دانم. نگفتند. ولی همای من پاک‌ترین آدم دنیاست. تو می‌روی دنبالش؟
– بله. حتما.
لبخند زد. آشناتر از همیشه شده بود برایم. گفت: دوستت دارم. ما هر دو دوستت داریم.
گفتم: من هم دوستتان دارم.
گفت: پس زودتر برو و سری به زندان بزن. ببین جرمش چیست و کی آزاد می‌شود. برایش شهادت بده.
گفتم: همین حالا.
آهی کشید و لبخند دیگری که وانمود می‌کرد از سرِ آسودگی است روی لب‌های‌ کبودش نشست.
بیرون آمدم و مژگان‌های مادرم یادم آمد و مورچه‌های بی‌چاره‌ای را که با فشارِ موچین پدر، له می‌‌شدند و نمی‌دانم چرا فکر کردم که دارد باران می‌بارد و من باید پاچه‌های‌ شلوارم را بالا بزنم.
در حالی‌که از درِ بازداشت‌گاه می‌رفتم تو، فکر کردم که چرا نباید تا به حال در حیاطِ خانه‌ی پیرمرد به دنبال بقایای یک دالان خراب‌شده گشته باشم.
از دالانِ بازداشت‌گاه گذشتم که به طرف چپ پیچ می‌خورد و به نظرم رسید که پا روی بازمانده‌ی سیمان یا ماسه‌ای گذاشتم که به تازه‌گی جمع کرده بودند.
در انتهاب دالان، نگهبانی، و شاید مسئول بازداشت‌گاه، پشت میزی آهنی و ضدزنگ‌خورده نشسته بود و کتاب می‌خواند. کتاب درسی بود. از رنگ جلدش فهمیدم.
جلو رفتم و سلام کردم.
سرش را به آرامی بلند کرد و با مهربانی پرسید: شما مستاجرِ قهرمانِ پیرِ ما هستید؟
گفتم: بله.
شرم‌آلود لبخند زد: اگر خاطره‌ای را برایتان تعریف کنم، ناراحت نمی‌شوید؟
و چون فهمید که می‌خواهم بروم، بی‌درنگ گفت: یک‌بار، بچه که بودم، مادرم برایم جوجه‌ای خرید!
پرسیدم: یک... جوجه‌ی نحیف؟
سرِ شوق آمد: بله بله... یک جوجه‌ی نحیف و لاغر!
و بعد دوباره جدی شد: آمده‌اید از صاحب‌خانه‌تان خبر بگیرید؟
گفتم: آمده‌ام خاطره‌ی شما را بشنوم!
و روی تنها چهارپایه‌ی فلزی زنگ‌زده که ظاهرا مخصوص ملاقات‌کننده‌ها بود، نشستم.
باز هم لبخند زد: آره... خیلی لاغر بود. خیلی دوستش داشتم و او هم من را دوست داشت. اما یک‌روز که داشتم آش نذریِ پیرزن همسایه‌مان را می‌خوردم و پدرم مثل همیشه داشت جیوه‌ی پشت آینه‌ی کوچکش را می‌خراشید، جوجه‌ام پرید توی آش و سوخت. بیرونش که آوردم موهای نرمش می‌ریخت. از منقار کوچکش خون بیرون زده بود و بعد از چند لحظه مرد. می‌خواستم دفنش کنم. می‌خواستم تابوت داشته باشد. قوطی کفش پدرم را تابوتش کردم و تو کرتِ سبزی گوشه‌ی حیاطمان و میانِ تره‌های نو رسته دفنش کردم. چند روز بعد که رفتم و بیرونش آوردم تابوتش پر از مورچه و آب شده بود.
و من که فکر می‌کردم اگر آن جوجه زنده می‌ماند، هیچ‌وقت منقار خونی‌اش را پاک نمی‌کرد پرسیدم: و جوجه؟
خندید و دندان‌های سالم و سفیدش را به رخم کشید: دزدکی کبابش کردم و به مادرم گفتم که پیرزن همسایه برایمان فرستاده. جالب است نه؟
گفتم: خیلی.
گفت: می‌دانید چرا صاحب خانه‌تان بازداشت شده؟
فکر کردم که دلش می‌خواهد بپرسد چرا تا حالا ازدواج نکرده‌ام.
گفت: به جرمِ قاچاق هرویین! وحتما اعدام می‌شود.
گفتم: می‌توانم ببینمش؟
گفت: به این شرط که یک خاطره‌ی دیگر هم برایتان تعریف کنم. یک‌بار وقتی‌که تو استخر زندان شنا می‌کردم یکی از توی آب پایم را کشید و من هم‌...
بلند شدم و گفتم: خاطراتتان آن‌قدر جالب است که اگر همه‌اش را گوش کنم، می‌ترسم با هم دوست شویم و راستش دیگر حالِ آواره‌گی دوباره را ندارم.
گفت: حق با شماست. اما سعی کنید زیاد بیرون نروید. راستش‌... در این قضیه پای شما هم به میان آمده.
نمی‌دانم چرا لبخند زدم. شاید هم ترسیدم. و شاید هم فکر کردم دارد دروغ می‌گوید.
گفتم: حتما... خداحافظ!
گفت: خداحافظ... ضمنا بهتر است لب‌هایتان را هم پاک کنید. این‌طوری شبیه آدم‌کش‌ها شده‌اید!
زمانی‌که از بازداشت‌گاه بیرون می‌آمدم، دیگر به خوبی فهمیده بودم با سیمان و ماسه چه می‌کرده‌اند.
خیابان‌ها خلوت بود. و من فکر کردم که حتا اگر او همه‌ی زندگی احمقانه‌اش را هم برایم تعریف می‌کرد من مجبور نمی‌شدم دوباره آواره شوم.
برای اولین‌بار پس از سه ماه و ده روز، دلم خواست بدانم ساعت چند است. پیرمرد صاحب‌خانه‌ام ظاهرا به زودی اعدام می‌شد و من فکر کردم که اصلا بعید نیست در یکی از شب‌های گذشته، وقتی از اتاقش بیرون می‌آمدم، گفته باشد که بعد از مرگش و بعد از این‌که پیرزن خبر مرگ او را به جهانیان اعلام کرد، با پیرزن ازدواج کنم تا او هم بتواند پیش از گندیدن و تجزیه شدن، دفن شود و دیگران به موقع از مرگش آگاه شوند؛ و حتا شاید از من خواسته باشد پول‌هایش را برایش بشمارم و من فکر کرده‌باشم که کم‌کم موهای سرم سرک کشیده‌اند و از او خواسته‌باشم تیغ‌هایش را آماده کند. و یکهو ماتم برد. زیر پاهایم کرمی داشت می‌خزید. نشستم و نگاهش کردم و سرم گیج رفت. آن‌طرف‌تر کرمی دیگر می‌خزید و آن‌طرف‌تر کرمی دیگر. کوچک و سفید و درهم‌لول.
به شتاب ردِ کرم‌ها را گرفتم. کرم‌ها به ردیف و دنبالِ هم روی آسفالت می‌خزیدند. پیدا کرده بودم! و زمانی‌که به کوچه‌ای پیچیدم که ندانستم سمت چپِ خیابان است یا راست، در آن سر کوچه دختری چادری را دیدم که در مهتابِ کوچه، تنها، سایه‌ای بود و به شتاب می‌رفت. و زمانی‌که باز هم نمی‌دانم به کدام سمت پیچید، کرمی را دیدم که از چادرش پایین افتاد و روی آسفالتِ کوچه خزیدن گرفت. دختر ناپدید شد و من دویدم. به دنبالش می‌دویدم و می‌دانستم که آن نگهبان یا مسئولِ بازداشت‌گاه، از پشتِ سرم می‌آید و کرم‌ها را یکی‌یکی جمع می‌کند.
سرِ کوچه پیچیدم و باز هم دختر را دیدم که این‌بار در چند قدمی‌ام داشت می‌رفت. به طرفش دویدم و در مقابلش ایستادم. ایستاد و با حیرت نگاهم کرد.
...خودش بود... چند تار موی سیاهش تا روی چشم‌های سیاه‌ترش پایین آمده بود. زیبا بود. با همان لب‌های خون آلود که فورا به لبخندی باز شد، اما تنها برای چند لحظه. و بعد دوباره همان حیرت و شاید ترس.
نگاهی به پشتِ سرمان کرد و با صدایی که جز زمزمه‌ای نبود گفت: خواهش می‌کنم برو!
گفتم: کجا بروم؟
گفت: نمی‌دانم. اما برو! برو!
نفس‌های ترس‌آلودش در کوچه می‌وزید و تنم مور مور می‌شد.
گفتم: سال‌هاست که دنبالِ توام. حالا بروم؟
گفت: تو نمی‌دانی. باید بروی. اگر... اگر دوستم داری... برو!
و من گفتم: دوستت ندارم...
آرام به دیوارِ گِلی خانه‌ای که کنارش ایستاده بودیم و تنها خانه‌ی روشنِ آن کوچه بود، تکیه داد وسرش را پایین انداخت.
گفت: پس... پس از من چه می‌خواهی؟
و بعد بغضم ترکید و هر چه فکر کردم، چیزی یادم نیامد. و او هم یکهو به گریه افتاد و من در مقابلش زانو زدم.
گفتم: نمی‌دانم... نمی‌دانم از تو چه می‌خواهم... بارها و بارها از کوچه‌تان گذشتم، اما پیدایت نکردم. بارها با آن زنک پشتِ دریچه همخوابه شدم اما نتوانستم سراغی از تو بگیرم... من... من... حالا که پیدایت کرده ام، بروم؟
پاهایش را در آغوش گرفته بودم و او می‌لرزید.
سرم را بلند کردم و گفتم: نگاه کن! لب‌هایم را هنوز هم پاک نکرده‌ام.
نگاهم می‌کرد. و خونِ خشکیده‌‌ی روی لب‌هایش قاطی اشک‌هایش شده بود.
گفت: نمی‌دانم... من و تو نمی‌دانیم... و... و انگار همه می‌دانند... آن‌ها می‌دانند... این کابوسِ خونین را آن‌ها نوشته‌اند... من و تو را...
نشست. در آغوشم نشست. و زانوهای لاغرش به سینه‌ام چسبید. هنوز هم به دیوار تکیه داشت. انگشت‌های خونی‌اش را به گونه‌هایم کشید، چشم‌هایش را بست و سرش را روی شانه‌ام گذاشت. و من در حالی‌که با همه‌ی حس‌هایم می‌دانستم که پیرزن و پیرمرد صاحب‌خانه‌ام، دست در دستِ هم و از آن سرِ کوچه به سویمان می‌آیند، لب‌های خونی‌ام را روی لب‌های خونی‌اش گذاشتم و چشم‌هایم را در بوی سیاهی موهایش بستم.
... بادی سرد سرِ بی‌مویم را قلقلک می‌داد. برکفِ کوچه، چادری مشکی بود وسطلی سوراخ، که کرم‌ها یکی‌یکی از آن بیرون می‌خزیدند.
بر چادر، نشانِ انبردست و چاقو بود.
خواستم پیرمرد و پیرزن را که داشتند به کوچه‌ی بعدی می‌پیچیدند صدا بزنم، اما پدر که حالا دیگر فهمیده بود که آن‌روز من نه به کت و شلوارِ آبی روشنش، که به مورچه‌ی زیر دکمه‌های بالا و پایین کتش نگاه می‌کردم، گفت: دیگر لازم نیست صدایشان کنی.
و من فکر کردم که اگر آن نگهبان یا مسئولِ زندان _ که حالا کنار پدر ایستاده بود _ به خاطر کشتنِ دختر از من تشکر کند، پدر حق خواهد داشت به داشتنِ پسری مثلِ من بنازد.
و زمانی‌که بلند شدم، در آخرین تلاش، دلم خواست احساس کنم که خاکسترم شبیه خاکستر کتاب‌هایم خواهد بود، اما تنها توانستم چشمِ چپم را که از حدقه درآمده و زیر پاهایم افتاده بود، با لذت له کنم...

Make a Free Website with Yola.