دختر پسرهای لنگرودی

 مامورین زن از اداره‌ی خدمات اجتماعی، بچه‌های استر را امروز، در پنج شنبه‌ای زیبا و برفی از او گرفتند. استر جلو خانه‌اش ایستاد و آن‌ها را تماشا کرد که همراه دو مامور روی صندلی عقب میتسوبیشی خانوادگی نشستند. متیوی چهارساله، گریه می‌کرد و گاهی پاهایش را در شکم ماموری که او را در بغل می‌برد می‌کوبید. استر به آنها گفت که مواظب یکدیگر باشند و مامور به استر گفت که نگران نباشد؛ آن‌ها مراقب خواهند بود که پدرشان مراقب بچه‌ها باشد. استر به آنها گفت که پدرشان حرامزاده‌ای بیش نیست و پشتش را به زن مامور کرد و در خانه را محکم به هم زد و تنها چیزی که توانست فریاد بزند، زد: Fuck you bitch!
حکم دادگاه چند ساعته اجرا شد. یکساعت برای این که ماموران به خانه استر بیایند و دو ساعت برای کارهای اداری، یکساعت برای تحویل بچه‌ها به پدر...
ما همگی یعنی همکاران او وقوع قریب این حادثه را پیش‌بینی کرده بودیم. و شاید برخی حتا تسریعش را آرزو. من شخصا فکر می‌کردم طبق قوانین ایالتی بچه‌ها را فقط وقتی از مادر می‌گیرند که او معتاد یا روسپی باشد. شاید هم به اندازه کافی از قوانین با خبر نبودم. اما آرزوی هیچ اتفاق خاصی را هم نداشتم. از استر اگر خوشم نیاید بدم هم نمی‌آید. ما فقط همکاریم. او در دنیای خودش زندگی می‌کند و من در دنیای خودم. شاید خارجی بودن هر دو ما در این عدم نزدیکی بی‌تاثیر نیست. شاید هر کدام ما آنقدر حوصله داشته و داریم که با کشور و فرهنگ و آدم‌های جدید سرو‌کله بزنیم. شاید هم هیچ یک از اینها نیست و فقط آن‌قدرها جذب هم نشده‌ایم. به هر صورت مطمئن بودم که علیه او شهادت نخواهم داد. این فکرِ سوزانا مدیر کتابخانه بود که گفت اگر از اداره‌ی مددکاری بیایند تحقیق، من واقعیت را می‌گویم. بعد همه‌ی ما هم گفتیم که ما هم واقعیت را می‌گوییم.
"اگه بیان بپرسن من می‌گم."
"منم می‌گم. دلم واسه‌ی این بچه‌ها خیلی می سوزه."
"من که می‌گم اینا با مادرشون نباشن براشون خیلی بهتره."
"بیچاره متیو."
"من که می‌گم، نه! هر چی هم که استر، مادر سر به هوایی باشه، بالاخره مادره."
گابریلا که هر یکشنبه صبح به همان کلیسایی می‌رفت که استر، گفت: "خودش می‌دونست که این روزا می‌رسن، دیر یا زود. بهش گفته بودم اگه از من بپرسن، نمی‌تونم دروغ بگم."
صدای متیو در تلفن توی گوشم می‌پیچد. تا می‌آیم بگویم: اینجا کتابخانه‌ی سنت‌ سوفیا...، حرفم را قطع می‌کند و با واژه‌های مریض و خسته و کودکانه می‌پرسد: "اشتر هست؟"
"متیو! تویی؟! اما مامی که اومد- اومد خونه -که قرص‌هاتو بده."
تا مدت‌ها به استر که نگاه می‌کردم صدای متیو را از دهانش می‌شنیدم. دلم می‌خواست استر کتابخانه را ول کند و برود خانه قرص‌های متیو را بدهد اما بعد یادم می‌افتاد که متیو دیگر با او زندگی نمی‌کند.
گوشی را که گذاشتم آن قدرعصبانی بودم که کتابخانه با تمام کتاب‌هایش دور سرم می‌چرخید.
چند دقیقه‌ی بعد از در پشتی صدای کلیک کارت شناسایی، کلیک در، جرینگ جرینگ کلیدهای استر آمد. به در زل زده بودم و منتظر بودم که از روی صندلی‌ام بپرم. وارد که شد چشم‌های فیلیپینی‌اش می‌خندید. آدامس می‌جوید و دندان‌های سفید و خرگوشی از میان لب‌های درشتش برق می‌زد. خرامان به طرف میزش می‌آمد. بلند شدم و پریدم جلوش. چشمم به پاهای ورزیده و آفتاب سوخته‌ی قهوه‌ایش افتاد.
“من نمی‌دونم چکار می‌کنه که این همه مرد دنبالشن. با اون همه بدرفتاری که باهاشون می‌کنه- تره هم واسشون خورد نمی‌کنه.”
من و گابریلا همیشه پشت سر استر حرف می‌زدیم.
تشر زدم که: "استر! مگه تو وقت ناهارتو زودتر نگرفتی که بری خونه دوای متیو رو بدی؟!"
"آها، آها."
چرخید به طرف میزش. کیفش را گذاشت کنار کامپیوترش. ماوس کامپیوترش تکان خورد و مانیتور روشن شد. استر ندید.
"استر!؟"
هنوز سعی می‌کرد نگاهش را از نگاه من بدزدد.
"چی شده، متیو زنگ زد؟"
"استر!؟ چه طور می‌تونی؟! بچه‌ات داره توی تب می سوزه."
"منم همینو می‌گم- تبش شدیده!"
"تو هم همینو می‌گی...وای خدا!"
رئیسمان، کاترین میان چارچوبِ درِِ اتاق کارمان ظاهر شد. چشمم به دست‌های چاقش افتاد. از همان جا، پیشخوان جلو را هم می پایید.
"کجا بودی؟"
خنده‌ی مذبوحانه‌ی استر با دسته کلیدش رفت توی کشو میز.
"می‌خوای من برم جلو؟"
"نخیر، هنوز نه- کجا بودی، پرسیدم؟"
استر از کاترین حساب می‌برد. کاترین مادرخوانده‌ی بچه‌ها بود. مدت‌ها بود که با او کار کرده بود و درست بود که کاترین دو بار در امتحانی که برای انتخاب ریاست بخش می‌گذاشتند رد شده بود اما سوزانا رئیس کتابخانه موقتا این پست را به او داده بود چون او "از همه با تجربه‌تر و زرنگ‌تر" بود. به هرحال استر دو جانبه از او حساب می‌برد.
کاترین دستش را فرو برد لای موهای سیاهش و آهِ عمیقی کشید، سری تکان داد و بعد از کمی مکث و با تشر گفت: "کجا بودی؟ متیو سه دفعه زنگ زد. بعد نگو که مایکِ حرومزاده چنین و چنان، ها!"
"حرومزاده‌ست. همیشه می‌گم." و بلند خندید و تکیه داد به میز. صفحه‌ی مانیتور دوباره روشن شد.
"خونه که نرفته بودی. ما می‌دونیم خونه نرفته بودی. بچه‌ات داره می‌سوزه از تب."
این‌بار خنده‌ی مذبوحانه، به دست‌های استر در هوا و بعد به در و دیوار اتاق کار اصابت کرد.
"با میشل رفتیم ناهار بخوریم- دیر شد."
ما نمی‌دانستیم میشل کیست. فرقی هم برایمان نمی‌کرد. چشمم به چشم‌های کاترین افتاد که در و دیوار اتاق را چرخاند: "دری وری می‌گی، مثل همیشه."
در را به هم زد و رفت جلو.
استر گفت: "منم همینو گفتم: بچه داره تو تب می‌سوزه. تبش بالاست." بعد گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. به متیو گفت که خیلی دوستش دارد و بهتر است که از رختخواب بیرون نیاید و اگر بابای حرامزاده و دوست دختر هرجایی‌اش آمدند به او سر بزنند، بگوید که دوایش را بدهند. چند بوسه‌ی تلفنی برایش فرستاد و گفت که به جاناتان بگوید مشق‌هایش را زود تمام کند: I love you son!
پشتم به او بود و داشتم دو ردیف کتاب داستانی را از روی ترتیب الفبای اسم نویسنده مرتب می‌کردم. اس بعد از آر، ای بعد از دی، ال بعد از... این کار چیدن کتاب‌ها خیلی کار بامزه‌ای‌ست. بعد از مدتی تکرار و تمرین، دست و چشم و مغزت چنان با هم همکاری می‌کنند که نگو. می‌توانی به هر چیز که می‌خواهی فکر کنی و تقریبا بدون اشتباه آن‌ها را کنار هم ردیف کنی. می‌توانی بگذاری ذهنت به هرجا که می‌خواهد سفر کند. می‌توانی بگذاری خوشه‌های خشم یا بینوایان، قانون، ربکا، جان شیفته، برشت، سرمایه، تو را ببرد به تاتر شهر... اتوبوس و صف بلیط... مدرسه، دانشکده، دوباره مدرسه، اعتصاب، اذهاری... بعد ناگهان صدایی پرتت می‌کند بیرون یا می‌کشدت به سطح و می‌اندازدت آن طرف آب یا کوه...مثل این که آن چیزها هیچوقت نبوده باشند. مثل این که همه‌ی عمرت استر را می‌شناخته‌ای.
استر گفت:"نوبت ماست بریم جلو."
بلند شدم و دنبالش رفتم. کاترین چند کتاب و مقداری کاغذ و خرت و پرت را از روی پیشخوان برداشت و بغل زد که ببرد به اتاق کار. در حالی که استر و من جایش را می‌گرفتیم. همین طور که می‌رفت، زمزمه کرد: "اگه مایک بفهمه..."
استر گفت: "منم همینو گفتم. مایک حرومزاده‌ست... بعدی، لطفا!"
زنی کارت عضویتش را جلو استر گذاشت و بریده‌ی روزنامه‌ی صبح را-بخش معرفی بهترین‌های این هفته‌ی لس آنجلس تایمز.
"لطفا اسم منو تو لیست انتظار این کتاب بذارید. خوندیش؟"
"نه. من کتاب نمی‌خونم."
ابروهای زن بالا رفت.
"تو کتابخونه کار می‌کنی، کتاب...؟!"
استر غش غش و با صدای بلند خندید اما زود جلو دهانش را گرفت که یعنی یادش رفته بود اینجا کتابخانه است.
"منم همینو می‌گم. تو کتابخونه کار می‌کنم اما خوندن دوست ندارم."
"اما اینو حتما باید بخونی."
اسم کتاب را تکرار کرد و رفت. چشمم به کفش‌های زن افتاد که بدن خرامان او را به طرف در می‌برد و از میان چهارچوب امنیتی می‌گذراند.
"تو خوندی؟"
"چی رو؟"
"مرد‌ها از مریخند، زن‌ها از ونوس."
گفتم "نه."
و طوری نگاهش نکردم که یعنی هنوز دلخورم.
"مایک حرومزاده که از جهنمه!"
نخندیدم. خودش خندید.
"سیلیکان."
می‌دانستم اشاره‌اش به {پس...تان‌های} درشت زن بود که حالا دیگر بیرون رفته بود. چشم‌هایم به صفحه‌ی کامپیوتر خیره مانده بود.
سوزانا از جلو پیشخوان رد می‌شد تا به بخش بچه ها برود.
"صدای خنده‌ات خیلی بلنده، استر! مت چطوره؟"
"منم همینو می‌گم. من همش می‌خندم اما... بچه خیلی مریضه."
امروز در یک پنجشنبه‌ی برفی، تمامی تعقیب‌های مایکل (شوهر سابق استر) و دوست دخترش، تحقیقات ادراه‌ی مددکاری، دفاعیات وکلا و قضاوت قضات به پایان رسید و مایکل در دادگاه برنده شد، استر وسط روز، گریه‌کنان به کتابخانه آمد. سوزانا به او گفت ما همه می‌دانستیم---- چند دفعه گابریلا گفته بود که مایک موفق می‌شود بچه‌ها را از او بگیرد؟ چون مایک نقطه ضعف‌های او را می‌دانست و خوب او را می پایید. وکیل خوبی داشت. حالا هم درست نیست که او این‌طور اشک‌ریزان در کتابخانه بماند و بهتر است امروز را برود خانه. اما هرچه اصرار کردیم استر به خانه نرفت. در کتابخانه ماند و تا پایان شیفتش در اتاق کارمان گریه کرد. حتا در ساعت ناهار هم پشت میزش نشست و به عکس‌های متیو و جاناتان خیره شد و گریه کرد و دماغش را فین کرد. وقتی پیشنهاد کردم که برویم با هم ناهار بخوریم و گفتم که او باید قوی بماند و برای پس گرفتن بچه‌هایش بجنگد، خودم هم می‌دانستم که چرند می‌گویم و او برای همیشه آن‌ها را به مایک باخته است. یادم بود که هرگز از اداره مددکاری برای تحقیق نیامدند.
کاترین انگشت اشاره‌اش را بالا برد و با چشم‌های اشک‌آلود به استر گفت که به او هشدار داده بوده که این اتفاق خواهد افتاد و حالا چه خواهد کرد و آیا رفتن به کلوپ‌های شبانه و... ارزش داشت یا نه و یادش باشد که هر وقت متیو و جاناتان برای دیدن می‌آیند تلفن کند تا او هم ببیندشان. انگشت کاترین در هوا بالا و پایین می‌رفت. استر دماغش را با صدای بلند در دستمالش فین کرد و پرسید: "این یکشنبه می‌ای با من بریم کلیسا- می‌خوام دعا...؟"
کاترین با تعجب به او نگاه کرد و گفت: "ندیمه می‌خوای واسه کلیسا رفتن؟!"
گابریلا سرش را تکان داد، آه کشید و از اتاق بیرون رفت. من اما، شاید می‌شد بگویم: "استر می‌دانی که من ..." و شاید او حرفم را قطع می‌کرد و می‌گفت: "منم همینو می‌گم، تو کلیسا نمی‌ری، مسلمانی." و من شاید می‌رفتم که بگویم: "نه، من اصلا دین..." و شاید همین جا پشیمان می‌شدم و در دلم می‌گفتم "اه، چه اهمیتی داره استر راجع به من چی فکر کنه." اما کاترین چندباری زیرچشمی استر را نگاه کرد و مدادی را که در دست داشت روی میز پرت کرد و گفت: "به جهنم! می‌ام باهات."
mostafa robb
13/12/2009, 19:12
این سو و آن سوی مرز


- قیچی را چه کسی و کی اختراع کرد؟ کودکیِ مردی که روبروی من در اتوبوس نشسته بود، چطور بود؟ عاقبت ملحفه‌‌ی بالش من چه خواهد شد؟ آن درختِ گردویِ پیرِ خانه‌ی بابابزرگ را کی و چه کسی کاشته بود؟
- بس است کاذکوک! کلافه‌ام کرده‌ای با سئوال‌هایت.
- اگر چشم‌ام را ببندم، دنیای بیرون هجوم می‌آورد به درونم و اگر چشم‌ام را باز بگذارم، راه را برایش باز گذاشته‌ام.
پلک می‌زند کاذکوک، آرام. چشم را باز می‌کند و می‌بندد، آرام، خیلی آرام، مثل کسی که دارد کم کم بی‌هوش می‌شود.
- کاذکوک! رویا می‌بینی یا بیداری؟ هی کاذکوک با توام!
- بیدارم یعنی دارم رویا می‌بینم. اسم‌اش همین است؟ یا این بیداری نیست و خواب است؟ خواب، بیداری، رویا، آگاهی، آگاهی به رویا، رویا بینیِ آگاهانه.
- بازی با کلمات است این‌ها کاذکوک! اگر بیداری، برو توی رویا و اگر توی رویایی برگردد. برگرد!
کاذکوک کف دست‌اش را می‌مالد به ملحفه؛ نرم.
- ولی من که دارم لمس می‌کنم.
- مگر توی رویا نمی‌شود لمس کرد؟ چند بار خواب دیدی، گربه چنگال به پایت می‌کشد، بعد بیدار که شدی، یعنی دوباره توی رویا که رفتی، دیدی چنگال یک گربه پایت را زخمی کرده؟
کاذکوک از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. نور ماه روی برفِ یخ‌زده آبی است، برف سفید سفید است، با چند تا جاپا.
- این جاپای شموم است، سمت خانه، مال امروز بعد ازظهر وقتی از بیرون برگشته بود.
بیرون سرد است. کاذکوک یک بار می‌لرزد، از سرما، از ترس و از تنهایی.
- کاذکوک شوفاژ را زیاد کنم؟
شوفاژ داغ است، بخارِ لیوانِ چای را می‌بیند. سیگارش دارد در زیرسیگاری دود می‌کند.
- من خوابم یا بیدار؟ خواب می‌بینم؟
- کاذکوک چایت یخ کرد. بخورش!
- آن روز که پدرم مرد، هوا بارانی بود؟ مادرم بار اول که دید وسط پایش خون سرازیر شده، شصت هفتاد سال پیش، چکار کرد؟ روز بود یا شب؟ گریخت به باغ؟ گریه کرد؟ این قندان از کجا آمده؟
- کاذکوک! کاذکوک! بیدار شو! داری خواب می‌بینی!
- بروم جلوی آینه!
در حمام است، جلوی آینه.
- این خودم هستم، خودِ خودم. این پیشانی پهن من است، این ریش روی چانه‌ام، این هم مسواکم.
کاذکوک قیچی را برمی‌دارد. با دست راست نوک‌ قیچی را می‌کند زیر پوست پشت دست چپ‌اش. پوست را می‌شکافد و نوک قیچی را می‌دهد بالا، مثل یک کوک خیاطی، نوک را دوباره می‌کشد بیرون. نه درد دارد نه سوزش. خون می‌زند بیرون. قطره قطره. و می‌چکد روی زیرانداز، زیر پاش.
- می‌بینی کاذکوک؟ تو بیداری! این خون است.
کاذکوک انگشت را می‌گذرد روی قطره‌ی خون، می‌برد طرف دهان، می‌گذارد روی زبان. خون شور است، نه مثل نمک، شوریِ خون.
- هیچ چیزی شوریِ خون را ندارد. شوریِ خون فرق دارد. این گلیم از کجا آمده؟ من خریده‌ام؟
- از خانه‌ی مشترک تو و شموم آورده بودی. پنج شش ماه پیش. وقتی قول داده بودی دیگر سراغِ شموم نروی، دیگر توی رویاهات بیدار نشوی. یادت نمی‌آید؟
- پس یعنی شموم هم رویش راه رفته؟ یادگاری شموم است؟ شموم کو؟
- شموم مُرده کاذکوک، تو تنهایی. توی خانه‌‌ات. زمستان است، دی‌شب برف باریده. نور ماه روی برف یادت هست؟ جای پای خودت روی برف؟ چای‌ات دیگر از دهن افتاده کاذکوک. نسکافه می‌خواهی برایت درست کنم؟ حوصله‌ ندارم قهوه درست کنم. دنگ و فنگ‌اش زیاد است. تازه نمی‌توانم زیاد تنهایت بگذارم. تو معلوم نیست، خوابی یا بیدار. نسکافه آسان است: آب جوش، لیوان، قاشق، برای تو شیر کم، شکر زیاد.
- کم. زیاد. چی کی زیاد است؟ کی کم است؟ این منم توی آینه. من بیدارم. من خوابم. من خواب‌گردم؟
کاذکوک به صورت‌اش دست می‌کشد:
- این چشمم، این دهنم. من هنوز زنده‌ام. فقط کاش می‌دانستم خوابم یا بیدار.
- بیا کاذکوک، بیا این چسب زخم را بگذارم روی زخم تا خون بند بیاید. چرا از این کارها می‌کنی کاذکوک؟ تو فردا باید بروی سر کار. به بقیه چه خواهی گفت؟
- بقیه؟
کاذکوک می‌رود روی بالکن. یک نخ سیگار روشن می‌کند. سردش می‌شود. برمی‌گردد پالتوش را برمی‌دارد، می‌گذارد روی دوش‌اش. برمی‌گردد روی بالکن. یقه‌‌ی پالتو را می‌زند بالا. دگمه‌های پالتو را می‌بنند، به آسمان نگاه می‌کند، آسمانی زمستانی، پرستاره و شبی یخی. به پنجره‌های خاموش و روشن خانه‌ها توی دل تاریکیِ شب نگاه می‌کند. بعد به خیابان.
- دگمه اختراع کیست؟ شموم چرا نمی‌آیی پس؟ چرا برنمی‌گردی؟ چقدر دیر کردی امشب؟ گفته بودی این بار زیاد نمی‌مانی. یادت هست با ترس و لرز رفته بودی؟ نکند امشب مُرده باشی شموم، از ترس؟ اگر مرده باشی من هم خودم را می‌کُشم شموم. من هم خودم را می‌کُشم، به جان تو. و اگر مرده باشی، به روح تو قسم من هم خودم را می‌کُشم، همین الان، همین امشب. بلافاصله.
از شیشه‌ی درِ بالکن به دیوار اتاق نگاه می‌کند. شموم از توی قاب عکس به کاذکوک لبخند می‌زند. بعد چشمک می‌زند. ایستاده زیر درخت، تکیه داده به دوچرخه‌ی کورسی‌اش، شلوار سفیدش پایش است. کوهی از مو روی سرش است. موهای شموم فری هستند، شانه نمی‌خورند.
- شموم همیشه وقتی ایستاده عکس می‌گیرد، کج می‌ایستد. شاهدش این عکس، مال وقتی ده دوازده سال داشت، با گوتک، برادرش. از گوتک چه خبر؟
- چاقو خورده، مُرده کاذکوک، خیلی وقت است. یادت رفته؟
- شموم وقتی بیاید، می‌گویم باز هم داستانِ اولین ماهی‌گیری‌اش با گوتک را برایم تعریف کند. اولین بار کی تو آن رودخانه شنا کرده بود؟ چه وقت بود؟
- آخ، کاذکوک! کاذکوک! به تو گفته بودند کار خطرناکی است، نباید وقتی تنهایی یا بدون بلد این کار را بکنی کاذکوک. روی آینه‌ی حمام، دمِ دستگیره‌ی در، روی سقف ِ بالای تخت، همه جا یادداشت چسبانده‌ای: «خوابم یا بیدار؟» هر روز طبق دستورالعمل تمرین کردی. روزی هزاربار از خودت پرسیدی: «خوابم یا بیدار؟» و روزی هزار بار به خودت گفتی: «خوابم. دارم رویا می‌بینم.» اما می‌دانستی که بیدار بودی. حالا گیر کردی، کاذکوک. نمی‌دانی خوابی یا بیدار. کار خطرناکی کردی از مرز رد شدی، تنهایی، این هم عاقبت‌اش. حالا چطور برت گردانم؟
- پس این شموم کجاست؟ بیاید بیدارم کند، اگر خوابم. اگر بیدارم پس چرا شموم دیر کرده؟ یخ کردم.
شموم برمی‌گردد به اتاق. سیگارش را توی زیرسیگاری میز اتاق خاموش می‌کند. چسب زخم را می‌بیند.
- مگر من زخمی‌ام؟ من کی زخمی‌ شده‌ام؟
- وقتی داشتی سعی می‌کردی برگردی، کاذکوک.
کاذکوک پالتو را درمی‌آورد، می‌اندازد روی پشتی صندلی. می‌ایستد کنار تخت، روی پای چپ. کنترل را از روی میز برمی‌دارد. تلویزیون را روشن می‌کند. کانال به کانال عوض می‌کند. می‌رسد به کانالی که پیرمردی دارد راجع به تکنیک‌های کنترل رویا حرف می‌زند، دارد به زبانی بیگانه حرف می‌زند که کاذکوک بلد است. کاذکوک نمی‌فهمد پیرمرد چه می‌گوید. صدایش نامفهوم است. تعجب می‌کند کاذکوک. می‌ترسد. کانال عوض می‌کند. عکس شموم توی قاب بالای تلویزیون است. دارد به زیر پایش، به صفحه‌ی تلویزیون نگاه می‌کند. می‌خندد. کج ایستاده، ایستاده روی یک پا، پای چپ، دست‌ها آویزان. دارد رویای آخر‌اش را برای عکاس تعریف می‌کند، طرز ایستادن‌اش در رویا را به او نشان می‌دهد. سیگارش کو پس؟ می‌نشیند روی تخت.
- من و شموم دیگر توی این تخت جا نمی‌گیریم.
- آفرین کاذکوک! داری برمی‌گردی. بیرون‌اش کن تا بتوانی برگردی.
کاذکوک تلویزیون را خاموش می‌کند. به بیرون نگاه می‌کند. تاریک است.
- شب است. هوا تاریک است. سرد است. دلم یک رویای گرم می‌خواهد، گرم و آفتابی.
- دیگر خسته‌ام کرده‌ای. حوصله‌ام را سر برده‌ای کاذکوک. یا همین الان برمی‌گردی به این‌جا و حالا یا تلفن می‌زنم به پلیس و بیمارستان.
- نه، اول می‌روم با قیچی رگ دستم را می‌بُرم. اگر خون فوران زد، یعنی بیدارم. آن وقت کاذکوک می‌فهمد شموم مرده است.
می‌رود حمام. قیچی را برمی‌دارد. شاهرگ دست‌اش را قیچی می‌کند و نرم نرم برمی‌گردد به اتاق. می‌نشیند روی تخت. سر شاهرگ را می‌گذارد بین دو لب، روی دهانِ باز. حالا خون چکه کرده روی شلوارش. شلوار سفیداش.
- شوری خون یا شوری نمک فرق می‌کند. خیلی اساسی.
به انتظار مرگ یا بیداری دراز می‌کشد روی تخت. به سقف نگاه می‌کند. یادداشت را می‌بیند: «خوابم یا بیدار؟»
- من خوابم. نه، بیدارم. اگر خوابم، می‌خواهم بیدار شوم و اگر بیدارم می‌خواهم به پلیس و بیمارستان زنگ بزنم بیایند مرا ببرند بلکه این زخم را بخیه بزنند. من فردا چطور کار کنم؟ باید مرخصی بگیرم. بقیه نباید بفهمند. هیچ کس نباید بفهمد مگر شموم. شموم. البته اگر هنوز زنده باشد و اگر دیگر نیاید توی خوابم. باز هم قیچی ندهد دستم. شم وو مممم. شش ممم. شش. ش.
به خواب می‌رود. خواب می‌بیند، توی خواب، خواب می‌بیند.
می‌میرد. همین الان. در خون خودش غرق نمی‌شود. خون فقط لباس و ملحفه‌ها را رنگی می‌کند، به رنگِ قرمزِ خونی. یکی دارد به کاذکوک یا به شموم یا به گوتک یا به شما یا به او یا به من می‌گوید: تا خشک نشده مزه‌اش را امتحان کنید! شوری خون فرق می‌کند

Make a Free Website with Yola.