دختر پسرهای لنگرودی

 ان کلاورهاوس صورتی گرد مثل قرص ماه داشت. از این چهره‌هایی که حتمن معرف حضور شما هستند. قیافه‌هایی با گونه‌هایی فراخ و دور از هم که چانه و پیشانی در گونه‌ها ذوب شده‌اند تا صورتی کاملن گرد را بیافرینند. با دماغ پهن و کوفتی که کاملن قرینه متساوی‌الافاصله از اطراف صورت پهن شده است. مثل یک توپ خمیری که بزنی وسط سقف. علت تنفر من از او شاید این باشد که قیافه‌اش برایم روح آزار است. و من فکر می‌کنم که زمین نیز از اینکه او رویش راه می‌رود معذب است. شاید مادر من خرافاتی در مورد ماه داشته است و وقتی من را باردار بوده در زمانی نامناسب بر شانه غلط چرخیده باشد و به آن نگاه کرده باشد.

برای همین است که من از جان کلاورهاوس متنفرم. علت تنفر من از او آنچه که جامعه آنرا یک ناهنجاری یا بیماری می‌انگارد نیست.

او از شیطان تو دارتر و بارها مکارتر است. می‌گریزد پنهان می‌شود و جسورانه تورا به مبارزه می‌خواند. این مفهوم کلامی اوست. ما چنین افرادی را در مراحلی از زندگی خود تجربه کرده‌ایم. در اولین برخورد بسیار اطمینان‌بخش جلوه می‌کنند. کسی که ما هرگز تصویری از او در ذهن خود نداشته‌ایم ولی در همان اولین برخورد احساس می‌کنیم که از او متنفریم. چرا او را دوست نداریم؟ آه نمی‌دانیم چرا. بدون هیچ دلیلی او را دوست نداریم. این همه ماجراست. به همین دلیل من نیز از جان کلاورهاوس حالم به هم میخورد.

چرا یک مرد باید بی‌جهت خوشحال باشد؟ مگر اینکه ذاتن خوش بین باشد. اوه او همیشه دلخوش است و می‌خندد. همه چیز بر وفق مرادش است. حتی اگر فحش هم به او بدهی ناراحت نمیشود.

چقدر این شادی او حالم را دگرگون میکند. خنده دیگران ابدن من را نمی رنجاند.خنده دیگران باعث رنجش من نمیشود. همیشه قبل از اینکه او را ملاقات کنم عادت کرده ام به خودم بخندم.

ولی این خنده لعنتی او من را ویران میکند به جنونم می‌کشاند و هیچ چیزی مثل خنده او در دنیا روی اعصابم نمیرود. او با من تماس زیادی دارد و بیشتر اوقات به من گیر میدهد و مانع از رفتنم میشود. در خواب و بیداری با من است. قلبم را تکان می دهد و روحم را غژوغژ سوهان می‌زند.

حتی در شب نیز نیمتوانم از دست او در امان باشم و صبح با صدای شلاق خنده هایش که از ته گلو درمی‌آورد بیدار میشوم. از نظر او مشکلی وجود ندارد. این نفیر خنده‌اش حیوان زبان بسته را در چراگاه گسترده گمراه میکند.

او سگی داشت بنام مارس. یک حیوان عالی وحشی بود. نیم‌اسکاتلندی، نیمه‌شکاری که از مادر و پدر ارث کامل برده بود. مارس با او هماهنگ بود و بیشتر اوقات دنبال هم بودند.

همیشه پیجوی موقعیتی بودم که یکبار دست داد. حیوان را به طمع طعمه‌ای کنار کشیدم و قطعه گوشتی سم زده به او خوراندم. کلاورهاوس از مرگ حیوان تکان هم نخورد و خنده‌هایش از ته قلب مکررن شنیده میشد. صورتش مثل همیشه گرد قرص مهتاب بود. حتی انبار غلاتش را آتش زدم ولی فردای آنروز خوش و بی خیال به زندگی ادامه می داد.

از او پرسیدم؟ کجا میروی؟ او به سمت تقاطع میرفت.

و گفت:میروم قزل آلا

صورتش ماه شب چهارده بود. درست مثل نقطه های بدن قزل آلا

همچین وصله ناجوری کجا پیدا میشه؟ تمام محصولش در انبار در این زمستان سخت نابود شده و حالا خنده به لب و دلشاد راهی ضیافتی بود به خوردن ماهی قزل آلا که او عاشقش بود.

حتی به او فحش دادم با کمال خونسردی تو چشمم نگاه کرد و آنچنان خندید که جا خوردم.

او با لحن خاصی پرسید: چرا من باید با تو بجنگم؟ چرا؟ بعد مضراب خنده اش شروع میشد. و میگفت تو خیلی بامزه ای. هو هو. آخر منو مرگ میدی هی هی هو هو

"چکار باید بکنم؟ چقدر طاقت بیارم؟ چقدر ازو بدم میاد. از اینکه اسمش کلاورهاوسه. چه اسم مشمئزکننده‌ای. مضحک نیست؟ کلاورهاوس. حداقل میذاشتن اسمیت یا براون یا جانز. اما کلاورهاوس. به تلفظ مسخره‌اش دقت کنید. کلاورهاوس"

 "چه طور میتواند با این نام تاب بیاورد؟" من از شما می‌پرسم. حتمن پاسخ شما منفی خواهد بود من هم همینطور مخالف داشتن نامی هستم که دنیا عرصه تاخت و تاز اوست.

من حالا به خودم مباهات میکنم که انقدر ساده ام و فقط مرگ کلاور هاوس آرامم میکند.

اول این راهکار را در فکرم پروراندم و با خود گفتم: آنچنان به آنرا اجرا میکنم که به پشت سرم برنگردم و احساس شرمندگی نکنم.

من از ناسازگاری متنفرم از این ددمنشی. او حالم را بهم میزند چندش آور است تهوع آور است. کاشکی تیر میخورد خنجر میخورد تو کمرش یا چماق میزدند تو سرش. و این اسم زجر آورش "کلاورهاوس" را دیگر نمی شنیدم.

باید این کار را چنان پاکیزه و هنرمندانه انجام دهم که هیچ سو ظنی را بر نیانگیزد و هیچ بدگمانی را علیه من تحریک نکند.

برای خاتمه این عذاب باید مغزم را به کار می گرفتم. یک هفته این فکر توی سرم بازی میکرد تا آنرا تکمیل کردم و به مرحله اجرا رساندم. یک ماده سگ پشمالوی پنج ماهه خریدم و تمام وقت به تربیتش پرداختم. اگر کسی جاسوسی مرا میکرد درمی‌یافت که تمام هم‌وغم من در آموزش سگ بر تربیتش در آوردن اجسام پرتابی است. اسم سگ را بلونا گذاشتم و می‌اندختمش توی تشت آب. من چوب بازی را پرت میکردم توی آب و او نه تنها با آن چوبها ور میرفت بلکه بدون بازی کامل با آنها خارج نمیشد.

جالب این بود که بلونا بی توقف بازی میکرد و چوب بازی را با آخرین سرعت تحویل میداد.

 او را تمرین میدادم که هر گاه میدوم او در حالیکه چوب به دهان دارد دنبالم کند. حیوان آرامی بود و بازیهای پیشنهادی مرا با چنان اشتیاقی رضایت بخش یاد میگرفت.

بعد از آن در یک فرصت اتفاقی من بلونا را به جان کلاورهاوس معرفی کردم.

میدانستم چکار میکنم. من از نقطه ضعف او با خبر بودم. او از یک خطای خصوصی احساس گناه میکرد.

در پیشنهاد اینکه بلونا ما ل او باشد جوابش منفی بود. من انتهای قلاده را به دستش دادم. او میگفت: "نه آخه اینجوری که نمیشه" در حالیکه نیشش تا بناگوش باز شده بود و صورت گرد نفرین شده اش مقابلم بود.

آخه چه جوری قبول کنم؟ شما که یه جورهایی از من بدتون میاد. برای من چنین خطایی قابل بخشش نیست و با خنده حرفش را تمام کرد.

و در میان غرش خنده هایش پرسید: "حالا اسمش چیه؟"

من گفتم: "بلونا"

و او با مسخرگی گفت اوه چه اسم خنده داری.

من دندانهایم را به هم می‌ساییدم و از حرص روحیه شاد او روی هم می‌فشردم. من دندان کروچه می‌کردم. و گفتم: "او میتواند خانم مناسبی برای مارس باشد. شما که بهتر میدونید"

بعد ماه روشن سیمایش به سرخی گرایید و با شعف منفجر شد که: "خوب این سگ دیگری برای من باشد. خوب بیوه مارس باشد. هوهوهه‌هه و پلقی توی صورت من زد زیر خنده. به جهنم میرفتم از شنیدن این صدای خنده بهتر بود.

صبح روز بعد من مقصد اورا می‌دانستم، دنبالش راه افتادم و همراه با جان با گذر از مرتع و صعود از کنار درختان تازه روییده به بالای کوه رفتیم. در بالاترین صخره‌ها از خلال قله دو مایل آنطرفتر گستره آمفی‌تئاتر طبیعت بر فراز تپه‌ها جایی که روخانه با دره تنگ درگیر بود دیده میشد. رودخانه در استخری گرد آمده از سنگها آرام می‌گرفت.

مکاشفه دلپذیری بود. همه چیز آن پائین زیر دستم بود. پیپم را روشن کردم.

دقایقی سپری شد تا کلاورهاوس داخل نهر شد و بلونا هم از پی‌اش دوید. آنها بسیار سرحال بودند. پارسهای کوتاه و سرزنده و صداهایی که از عمق جانش برمی‌آمد در استخر طنین می‌انداخت. او جست‌و‌خیز میکرد. سر در آب میکرد و درمی‌آورد. جان از جیب پشتی‌اش چیزی درآورد که به نظر شمع کلفتی می‌آمد ولی من میدانستم که آن یک دینامیت است. حیله جان برای صید قزل آلا انفجار با دینامیت بود. او ماهیان را با دینامت میکشت.

دینامیت را به تنگی در نواری از کتان میپیچاند و فتیله‌گذاری میکرد. بعد از روشن کردن فتیله پرت میکرد داخل آب و منفجر میشد. بلونا مثل برق و باد او را تعقیب میکرد من هم از شادی فریاد میکشیدم. کلاور سر او داد میزد ولی سودمند نبود. به طرف او سنگ و کلوخ پرت میکرد ولی سگ شنا میکرد و پس از اینکه دینامیت را در دهان گرفت به سمت ساحل تغییر جهت داد. کلاورهاوس تازه متوجه خطر شده شروع به دویدن کرد.

با پیش بینی برنامه‌ریزی‌شده من سگ به ساحل رسید و انداخت دنبال جان. واقعن با شکوه بود.

همانطور که گفتم استخر در مجاورت "آمفی تئاتر بود. موجهای نهر بالا و پایین می‌پرید و بر کرانه‌های سنگی سر می‌کوبید. در آن اطراف و حوالی در میدان صخره‌ها و سنگها کلاورهاوس و بلونا سرگرم مبارزه خود بودند. تا بحال کسی را ندیده بودم به چنین سرعتی بیهوده بدود. او می‌دوید و بلونا با حالتی نمایشی دینامیت را به دهان گرفته بود. همینکه کلاور موفق شد دینامیت را بگیرد بلونا با دماغش به زانوی او زد. ناگهان برق جرقه‌ای دیده شد و دودی از میان انفجار درآمد و انهدامی ترسناک رخ داد. سگ و کلاورهاوس که لحظاتی قبل آنجا بودند از نظر پنهان شدند و جز حفره‌ای بزرگ در زمین چیزی دیده نمیشد.

رای هیئت منصفه مرگ تصادفی در ضمن ماهیگیری قاچاق بود. این رای را قاضی مسئول بررسی علت مرگ صادر کرده بود و همین است که من برای اجرای تروتمیز و هنرمندانه این نقشه به خودم میبالم. من به زندگی کلاورهاوس پایان دادم. در این موضوع هیچ بی‌کفایتی و حس درنده‌خویی و یا اثری از شرم دیده نخواهد شد و من ایمان دارم که شما هم اقدامات بنده را تائید میفرمایید. حالا دیگر نه خنده‌ی شیطانی او شنیده میشود و نه صورت گرد گوشت‌آلوی او نمودار می‌گردد. صورتی که همیشه مرا آزار میداد. حالا روزگاری آرام دارم و شبها به خوابی عمیق فرو میروم﷼

2:چیزهای کوچک/نویسنده: ریموند کارور/ترجمه: لاله حیدرزاده

از کلّه صبح، هوا خراب بود و برف، در آب گل‌آلود آب می‌شد. رگه‌رگه‌های نور، از چارچوب بلند و کوچک پنجره‌ای که به حیاط پشتی راه داشت، کم‌رنگ‌تر به نظر می‌آمد. بیرون، هوا رو به تاریکی بود و صدای سُر خوردن ماشین‌ها به گوش می‌رسید. درون اتاق هم، رفته‌رفته تاریک‌تر می‌شد. زن، تا نزدیکی در آمد و مرد، داخل اتاق خواب، مشغول جمع کردن لباس‌ها و اسباب اثاثیه‌اش بود.

زن گفت: «خوشحالم که داری میری؟ می شنوی؟ با توام»

مرد، همچنان، مشغول جمع کردن خرت‌و‌پرت‌هایش بود. زن گفت: «حروم‌زاده! می‌شنوی دارم چی بهت می‌گم.» وشروع کرد به گریه کردن: «چه جوری می‌تونی توی صورتم نگاه کنی؟ واقعن چه جوری می‌تونی!.»

زن، به عکس بچه که روی دیوار اتاق بود، نگاهی کرد و آن را برداشت. مرد، نگاهی به او انداخت. زن، چشمهایش را که از زور گریه خیس بود پاک می‌کرد. مرد، خیره به زن، گفت: «از گذشته حرفی بزنیم؟»

زن گفت: «فقط چیزمیزاتو جمع کن و برو بیرون» مرد جوابی نداد، چمدانش را بست. کتش را پوشید و قبل از اینکه چراغها را خاموش کند، به دوروبر اتاق خواب نگاهی انداخت و رفت به اتاق نشیمن. زن، داخل راهروی آشپزخانه ایستاده بود و بچه را بغل کرده بود.

مرد گفت: «بچه رو میخوام»

«دیونه شدی؟»

«نه! من، بچه رو می‌خوام. یکیو برای جمع کردن وسایل بچه می‌فرستم.»

بچه گریه می‌کرد و زن، سر بچه را داخل پتو پیچید و آرامش کرد. مرد به سمت زن برگشت.

زن گفت: «تو رو خدا!» و یک قدم به سمت آشپزخانه رفت.

مرد گفت: «من، بچه رو میخوام.»

زن گفت: «از اینجا برو، همین، فقط برو!»

زن برگشت به سه کنجی آشپزخانه و سعی کرد هر طوری که می‌تواند بچه را محکم در بغلش نگاه دارد. اما مرد سر رسید و کنار اجاق گاز داخل آشپزخانه، درست بالای سر زن، دستهایش را حلقه کرد تا بچه را بگیرد.

مرد گفت: «بذار با بچه از این جا برم»

زن با فریاد گفت: «فقط از این جا گورتو گم کن، همین.»

بچه جیغ می‌کشید و از زور گریه، صورتش قرمز شده بود. توی این کشمکش، آنها به گلدان توی آشپزخانه برخورد کردند و تلق، گلدان گوشه آشپزخانه، کنار اجاق گاز افتاد.

مرد، زن را به سمت دیوار هل داد، و می‌خواست هر جوری که هست، بچه را از چنگ زن در بیاورد و با تمام قدرت، دستهایش را دور بچه حلقه کرده بود.

مرد، گفت: «بذار با بچه از این جا برم.»

زن گفت: «داری بچه رو اذیتش میکنی.»

مرد گفت: «نه، اذیتش نمی‌کنم.»

پنجره‌ی آشپزخانه نوری نداشت. کورسویی، فقط. مرد، با یک دست، انگشتان زن را از هم باز می‌کرد و با دست دیگر، بچه را دور بازوانش به سمت خود می‌کشید.

زن، احساس کرد انگشتانش بی روح و سست شده، و بچه دارد ول می شود.

فریاد کشید: «نه!». و هنوز هم احساس می‌کرد دستهایش سست شدهاند.

زن، بچه را، یک‌وری روی بازویش نگه داشته بود و مرد هم، یک دستی، او را به سوی خود می‌کشید. مرد، دست بردار نبود، زن، احساس می‌کرد بچه دارد از دستهایش سُر می‌خورد. با تمام قدرت خودش را عقب کشید.

و در همین گیرودار تصمیم اش را گرفت﷼

 

3:ساعات کاری من/نویسنده: گرولد اشپت/ترجمه از آلمانی: فاطمه عقیلی

سر در نمی‌آورم که اصلن چرا هفته‌هایی با پنجاه‌ودو تا یکشنبه باید شروع بشوند؟ البته شنبه و یکشنبه چیز دیگه‌ای هستند! هفته یعنی کار، کمبود خواب، نارضایتی و فرسودگی بعد از ساعات کار: هشت تا دوازده، دو تا شش. به علاوه اضافه کاری. تازه غروب جمعه اینها تمام می شود! تمام!

امّا صبح دوشنبه! کاش می‌توانستم از صبح دوشنبه بگذرم. دوشنبه، تعطیل! کاش پولدار بودم و حتی سه شنبه را هم تعطیل می‌کردم. با این حساب، جان اف کندی، اولین آدم فوق العاده خسته‌ای بود که می‌بایست بگه که من ناراضی هستم، ولی مسئله اینه که جی.اف.کی فقیر نبود. سورنسن _معاونش_ همیشه در مورد میلیونها پول صحبت می‌کرد.

ساعت نه صبح، خواب‌آلود، چشمها هنوز کاملن باز نشده، توی اداره‌ای که باید نمودار آماری تازه‌ای ارائه بشود. اینطوری:_ "شیب رو آدم نمی‌تونه در مقابل خط افقی بذاره..". آدم نمی‌تونه؟ بسیار خوب! اینکار رو نمی‌کنیم:_ "آمار...". من می‌گویم: "آمار مثل گذشته. خطوط افقی و خطوط شیبدار با هم جور در نمی‌آن"

کارمند جدید اداره هنوز خام است. اون نمیتونه بفهمه که اگر رئیس من... اون خیلی سخت از این چیزها سر درمی‌آورد. اما  کم کم می‌فهمد.یا شاید هم نفهمد. و شاید از اینجا برود. بفرمایید قربان! قرار است برود.

کار دیگری هم ما می‌توانیم بکنیم. تمام!تمامش کنیم.

معلم سابق من توی دانشگاه درس خوانده بود، احتمالن توی سوئیس، در دانشگاه رورشاخر. خیلی باعجله و پرتلاش درس نخوند، ولی به هرحال همه‌چیز رو به پیشرفت بود. او درسش را تمام کرد و مدرک دکترایش را هم گرفت.:- "بدین وسیله گواهی می‌شود که ..." و پشت بندش فشردن دستها و:- "تبریک....تبریک..."

از اول او درس می‌داد. ریز نقش بود و عصبی. و انگشتانش حساس بودند وخیلی پرتحرک.

او با خجالت میگفت که استعداد موسیقی دارد و این برایش یک اعتراف وحشتناک بود. او از این حرفش شرمنده شده بود و خودش را سرزنش می‌کرد. مقصر یک لیوان کوچیک شراب بود!

ناظم مدرسه او را سرزنش می‌کرد که در کلاسش اغلب آواز می‌خواند و خیلی چیزهای دیگر هم می‌گفت. از مدرسه در میرفت. همه آگهی‌ها و تبلیغ‌هایی که شکل و چاپ هیجان انگیزی داشتند، را توی همه روزنامه‌ها می‌خواند، ساعتها وقت می‌گذاشت ولی چیزی عایدش نمی‌شد. یک سال، دو سال گذشت ولی دیگر ادامه نداد، در واقع اینکار را متوقف کرد، چون دیگر نواختن پیانوی کهنه‌اش با – شاسی‌های سفید عاجی- را دنبال کرد، او این پیانو را توسعه داد، برای یک صدای انسانی پیانو را گسترش داد. دقیقن برای صدای من!

او معلم من شده بود. لاغر ومضطرب. با گردن باریک و ولع شدید. لبهایش بی‌اراده تکان می خورد.

شروق با تکنیک تنفس. قفسه سینه آزاد، حنجره آرام، هیچ گرفتگی نباشه! آرام،آزاد... من اینکار را می‌کردم: "آااهااهااااا"

آرام، راحت و بدون انقباض. معلم من می‌گفت:- "از ماده خام صدای شما من می‌تونم یک قهرمان تنور بسازم" راضی بود. ماده خام صدای من اما عمیق‌تر و بم‌تر شد، تقریبن به طرز غیرانسانی بم.

:ـ "آها! می‌بینم که داره باریتون می‌شه! شاید هم باس باریتون!"

:ـ "از صدای شما ما یک اشتاینکوهل باس فوق‌العاده می‌سازیم. بله! حتمن! حتمن!باس! همینه!" او فریاد می‌زد. او کاملن به صدای من ایمان داشت، من در توفان می‌توانستم در مقابل یک کشتی بخار، در مقابل باد بخونم. تکنیک تنفس! کاملن رها! آرام و بدون هیچ انقباضی زیر آن بارانی!

آن موقع کمبود معلم داشتیم. یک بازرس آمد به مدرسه ما و سعی کرد معلم ما را قانع کند به قبول یک درآمد ثابت. به او پیشنهاد وقت آزاد، آزادی عمل و ساعات کاری بدون استرس داد. ولی او همه را رد کرد.

هنوز ولع شدیدی داشت. بد به نظر می‌رسید، زار و نزار و بینوا!

مدت کوتاهی بعد از آن، من برای اولین بار جلوی جمع آواز خواندم. نوامبر که بیاید شش سال از آن زمان می‌گذرد. آن وقت گفت:- "هنرجوی نمونه من!"بی‌قرار بود. چشمهایش مطمئن نبود. اما می‌دیدم که اوضاع داشت بهتر از پنج یا شش هفته قبل پیش می‌رفت. من و قطعه ساعت لووس در میانه موفقیت بودیم. پاپ و بیتل و... سلیقه جوانان را خراب کرده بود. اما بالاخره تشویق شد. من معلمم را تشویق کردم و او به جمعیت تعظیم کرد. لرزان و مضطرب. هفته بعد او را در اتاقش به دار آویخته پیدا کردند. با خودم خیلی فکر کردم. کلید و نکته اصلی ماجرا باید دانسته شود. وقتی برش داشتند، بدنش سرد شده بود. دکتر گفت:ـ "دمای اتاق معمولی و 12 ساعت از مرگ گذشته." پاهایش در بیست سانتمیتری زمین آویزان بود، بالای یک سوراخی در کف اتاق. از جورابش قطره‌ها می‌چکیدند، یک قطره چپ، یک قطره راست. تقریبن هر چهل ثانیه. سمت چپ سریعتر می‌چکید.

دلیل مرگ: خودکشی با طناب مستعملی مه در تورهای کوهستانی استفاده شده است. امضاء پای گواهی مرگ: دکتر هوگنتوبلر

هیچ خویشاوندی نداشت. چیزی برای به ارث بردن هم نبود. خبری از کسی نشد. چند تا صورتحساب کوچک برای پرداخت. دو تا پیراهن برای شست‌وشو و اطو و تعمیر، شد نود و شش تا فقط پول خورد. قبض آب هشت تا. با سه تا قبض آخری همه با هم سی‌وپنج فرانک و هفتاد. من دو تا از کتابها را برداشتم. متأسفانه فقط  تصاویر سیاه و سفید و یک سری طراحی‌های کلی.

هیچ پولی آنجا نبود. در واقع هیچی نبود. سرایدار چند تا تیکه مبلمان قدیمی را برداشت و یک دوره گرد حقه باز هم لباسهای کمی را که داشت به علاوه یک مجموعه از اتودهایش برداشت. خیلی سریع اتاق تمیز و مرتب شد. دو روز بعد مستأجر جدید آمد. یک آدم چاقتر و بزرگتر بدون کلاویه. من ماده خام صدایم را بلعیدم.

در آغاز، حرفهای آهسته و ملایم، ولی کم کم صحبتهای نه چندان ملایم را می‌شنیدم:ـ "او صداشو از دست داد...از وقتی اون معلم  دیوونه ..."

من این پچ‌پچ‌ها را می‌شنیدم و همه شایعه‌ها را. من دیگر معلم بهتری پیدا نکردم، البته اگر می‌خواستم، می‌توانستم. ولی همانطور که گفتم من صدایم را بلعیده بودم. شغل خوبی پیدا کردم. بد نیست. در یک اداره آمار کار می‌کنم. شاید دیگر هیچ وقت در جمع نخوانم. به ندرت می‌خوانم. حداکثر پنهانی... گاهی اگر رادیو یک قطعه خوب از یک کر مردانه پخش کند همراه با آن سوت می‌زنم، خودبه‌خود می‌آید!

قبرش؟ جایی در کنار دیوار بیرونی قبرستان، شاید هم زیر یک سرو که در باد زوزه می‌کشد. ناله می‌کند. متأسفانه نتوانستم آن موقع با او باشم. من دنبال کار بودم و هنوز در شوک بعد از اولین اجرایم. بیشتر از آنچه که فکرش را می‌کردم.

از سه شنبه بهتر می‌شود. از سه شنبه غروب فقط سه روز دیگر باقی می‌ماند. پنج روز در هفته داریم. هشت تا دوازده. چهارده تا هیجده. کار زیاد. وقتی برای تکنیکهای تنفسی نداریم. هیچ چیزی برای دوشنبه، تعطیلی باقی نمانده! فقط عصبانیت و انقباض و در عین حال وقت آزاد هم نیست. خیلی کم می‌توانی به حال خودت باشی و اما تعطیلات، چهارهفته در سال. هیچ جهش بزرگی نیست. اما دو سال قبل ریمینی.واین تابستان سنت مالو و زمستان هم که کمی اسکی و در در شنبه‌های زیبا کمی ماشین‌شستن و چمن‌زدن. یکی دو تا آبجو، عصرها تلویزیون...

خوشبختانه اینها هستند!﷼


-----------

نویسنده  معاصرمتولد 1933 در سوئیس:Gerold Späth ,1966

ریمینی،شهری در ایتالیا،,Rimini

سنت مالو,St.Maloشهری در فرانسه.

Die Uhr ,Loewes,اثری از کارل لووس آهنگساز آلمانی

Rorschach,شهری در سوئیس

باریتون و باس باریتون و اشتاینکوهل باریتون و تنور طبقه‌بندی صداهای مردانه در اپرا هستند که به ترتیب به معنای صدای وسط، بم وسط، خیلی بم و بلندمی‌باشند.


این داستان از کتاب زیر انتخاب شده است.داستان به زبان آلمانی می باشد.و ترجمه از متن آلمانی انجام شده است.

 

نام کتاب:Deutsche Kurzprosa der Gegenwart(نثر معاصر آلمانی)

نام نویسنده:Gerold Späth،

نویسنده سوئیسی ودر قید حیات

 

.........

فهرست آثار شماره یک
بهمن ۹۰

داستان کوتاه: مرد کارهای نیمه تمام
داستان بلند: کافه پاریس

شعر 1: پنجه
شعر 2: بیایید از اول مرور کنیم
شعر 3: آبستن دوران
شعر 4: چشمهایت بنفش
شعر 5: سایه ی زنی در من

داستان ترجمه 1: صورتی مثل قرص ماه
داستان ترجمه 2: چیزهای کوچک
داستان ترجمه 3: ساعات کاری من

شعر ترجمه 1: خداحافظ
شعر ترجمه 2: زنان گمشده
شعر ترجمه 3: گمشده
شعر ترجمه 4: ماه بدر و فریدا

نقد 1: نقدی بر مجموعه داستان "دو تا نقطه"
نقد 2: گذر از سکانس های ممنوع
نقد 3: تولیدی ادبی و ساختمند در داستان پارسی

گزارش: هم‌پالکی‌های جویس و تعطیلی کتابناک

سردبیر: علیرضا اجلّی
با آثار: علم ناز حسن زاده، آبتین غلامپور، معصومه میرابوطالبی، مریم حبیبی، نیلوفر انسان، لادن جمالی، پروانه حسین زاده، علی امینی، لاله حیدرزاده، فاطمه عقیلی، فرهاد خاکیان دهکردی، افسانه نجومی، حمیدرضا اکبری شروه و روح الله کاملی
شماره اول ماهنامه کافه داستان با همکاری "جایزه ادبی لیراو"

Make a Free Website with Yola.