دختر پسرهای لنگرودی

 فکر می‌کردم حالا که بعد از سالها برگشته‌ام خانه‌ی پدریم می‌توانم ارامش داشته باشم اما تمام تصوراتم نقش برآب شد. روزهای اول با شادمانی و خوش‌خیالی تمام اثاثیه قدیمی را بردم توی زیر زمین و درش را قفل گنده‌ای زدم. اتاقها را رنگ زدم. پرده‌های نو اویختم. گلدان‌های تر و تازه توی گلخانه‌ی جلوی ایوان چیدم. بهار بود. درخت گیلاس وسط باغچه شکوفه داده بود. یاسها غرق گل بودند. نازگل گفت: چه حوصله ای‌داری مامان و دسته‌ی چمدانش را کشید، چرخ‌هایش قرچ قرچ کردند روی موزاییک‌های حیاط و از دم در داد زد خداحافظ. شب اول برقها رفت. کلی دنبال کلید قفل زیر زمین گشتم. درش را که باز کردم دیدم بر و بر تماشایم می‌کنند. چارپایه را برداشتم و توی تاریکی رهایشان کردم.
روز بعد قالیچه کهنه‌ای را پهن شده روی ایوان دیدم. مشتی ارزن رویش بود و دو کبوتر داشتند تند تند به ارزن‌ها نوک می‌زدند. سیر که شدند پر زدند رفتند روی دیوار روبرویی. قالیچه را تا زدم بردم توی زیر زمینی. دوباره درش را قفل کردم. یک روز عصر که داشتم از خانه بیرون می‌رفتم دیدم تمام گلهای محمدی را چیده‌اند. یک گل روی شاخه‌ها نبود. به خودم وانمود کردم باد آمده است. اینطور بود که به یک زندگی مسالمت‌آمیز تن دادم. اما آنها روز به روز دایره‌اشان را وسیع‌تر کردند. گاهی کتاب‌هایم را کش می‌روند. لنگه جوراب‌هایم را؛ حتا کفش‌هایم را قایم می‌کنند. اوایل فکر می‌کردم دچار خیالات شده‌ام. حالات روانی پیدا کرده‌ام مثلا پارانویا و این چیزها. دیدم نه، از این حرفها گذشته است. میوه‌ام را جلوی رویم از توی بشقاب برمی‌دارند و گاز می زنند. اهمیت ندادم. حتا شال حریر آبیم را برداشتند. چروکیده و کثیف از زیر جاکفشی پیدایش کردم.
اما آنها به این موضوع قناعت نکردند. وقتی دیدند به وجودشان اهمیتی نمی‌دهم اقدامات جدیدی را شروع کردند. اینطور شد که اذیت و آزار شبانه‌شان شروع شد. شبها همین‌که چراغ را خاموش می‌کنم و به بستر میروم ناگهان ترقی لیوانی را روی زمین پرتاب می‌کنند و مرا از خواب بیدار می‌کنند. یا شیر آب را با فشار باز می‌کنند. یا برق هال را روشن می‌کنند. یا کبوتری را توی هال پرواز می‌دهند. از خواب می‌پرم و هراسان از این طرف به آن طرف می‌روم. پابرهنه روی خرده شیشه‌ها می‌دوم. شیر آب را یا در و پنجره را می‌بندم پرنده‌ی کوچک را که قلبش بدجوری می‌زند آزاد می‌کنم. شاپرکی را که خودش را به در و دیوار می‌کوبد رها می‌کنم. چاره‌ای ندارم. بعد از سال‌ها به خانه‌ی پدریم برگشته‌ام. از زندگی در آپارتمان متنفرم. عاشق گیاهان و کتابها و سکوت خانه‌های قدیمیم و آن باغی را که آنسوی کوچه پناهگاه همه‌ی رویاهای کودکیم بود دوست دارم.
بعد دست به توطئه‌ی دیگری زدند. جانور کوچکی را اجیر کردند که به اندازه‌ی یک سگ است کمی بزرگتر از یک گربه. همان‌طور پشمالو اما بی‌شکل. شبها از درز در یا پنجره‌ها وارد می‌شود و به تماشایم می‌ایستد. کافیست رویم را به طرفش برگردانم تا ناپدید شود. به سرعت برق زیر مبل می‌خزد یا پشت قاب عکسی پنهان می‌شود یا به شکل لکه‌ای بر دیوار منجمد می‌شود و تا سرگرم کار خودم شوم ظاهر می‌شود. در فاصله‌ای معین معمولا یک و نیم تا دو متریم می‌ایستد و به من خیره می‌شود. روی دو پا می‌ایستد و بسیار کمرنگ است. کمی مغموم و فوق‌العاده سریع است و فرصت هر گونه عکس‌العملی را از من می‌گیرد. آزاری نمی‌رساند. حس بدی به من دست می‌دهد، حس اینکه تحت نظر هستی. احساس پاییده شدن انگار تصویرت تو را از آینه یا از جام پنجره می‌پاید. مدتی از دستش عذاب کشیدم بتدریج با هم اخت شدیم. کم کم جلوتر می‌آمد و وقتی در حال مطالعه چرتم می‌برد سرش را روی زانویم می‌گذاشت و مثل یک گربه‌ی رام خرخر می‌کرد. اما یک شب اشتباها پایم را روی دمش گذاشتم. قهر کرد و رفت و هر چه منتظرش ماندم برنگشت. به جای او در یک شب وهمناک پاییزی موجود عجیبی را چسبیده به پنجره‌ی ایوان دیدم. موجودی شبیه انسان اما کاملا برهنه. بسیار لاغر با دست‌ها و پاهایی کاملا دراز و سری بزرگ و بدون مو و چشم‌هایی گرد و درشت. انتهای دست و پایش زوائد بادکش مانندی داشت که با آنها به شیشه پنجره آویزان بود. کوشیدم وانمود کنم که اصلا ندیده‌امش و به مطالعه ادامه دادم. بی آنکه حرکتی بکند چند ساعت در آن سرمای پاییزی مثل چسبکی روی شیشه باقی ماند. فردا صبح اثری از او نیافتم. شب بعد دوباره پیدا شد. حالا به نظر می‌رسید که در عمق چشم‌هایش حالتی شبیه نگاه ظهور کرده است. اما همچنان به شیشه چسبیده بود. شب بعد حرکات مرا از هال به آشپزخانه و بالعکس تعقیب می‌کرد. بتدریج در نگاهش شوق و کنجکاویی خاص پدید آمد... تا آخر پاییز چسبیده به پنجره باقی ماند. حالا بیشتر شبیه یک وزغ دراز لاغر، اما تبدار به نظر می‌رسید. گاهی وسوسه می‌شدم پنجره را باز کنم و او را به یک چای داغ مهمان کنم بخصوص که در نگاهش شراره‌هایی از میل به مصاحبت انسانی ظاهر شده بود.اما افسوس که دیگر دیر شده بود. آن شب اولین برف زمستانی بارید. و صبح روز بعد او را به شکل پوسته‌ی سفید خشکیده‌ای روی ایوان پیدا کردم.
در آن شب‌های دراز زمستانی بود که احساس یاس و تنهایی به سراغم آمد. گیاهان همه خشکیده بودند. نازگل تا عید نوروز برای تعطیلات نمی‌آمد. ساعت‌های طولانی کنار شومینه می‌نشستم و به شعله‌ی آتش خیره می‌شدم تا آنها دوباره آمدند. این بار به غیر انسانی‌ترین وضع اعتراض‌شان را اعلام کردند. همین‌که خوابم می‌برد ناگهان با موهای آشفته در درگاه اتاق ظاهر می‌شدند. خنده‌کنان جلوی آینه می‌نشستند. همین‌که هراسان سرم را زیر پتو می‌بردم روی سینه‌ام نشسته بودند. ملافه را دور گلویم می‌پیچیدند. وحشت‌زده و دست و پازنان از خواب بیدار می‌شدم و تا به خود می‌آمدم تشک مرا به کام می‌کشید و به اعماق بی انتهایی فرو می‌برد. روزهای آخر زمستان نزدیک شد. برفها آب شدند و ابرهای پر باران از راه رسیدند.
دیروز بعد از مدتها به خیابان رفتم. آدمها و مغازه‌ها را تماشا کردم. موقع برگشتن باران گرفت. شتابان در حیاط را باز کردم. و در راه پله‌ی زیر زمین پناه گرفتم. برق درخشید و تمام زیرزمین را روشن کرد. کلید را آوردم و قفل را گشودم. کارتن‌های چیده شده را وارسی کردم. از توی چمدان‌های قدیمی چند روتختی و رومیزی و دو تا مجسمه‌ی چینی پیدا کردم. دستم به ملافه‌ی روی مبل‌ها خورد. ملافه لغزید. مبل‌ها پیدا شدند. مبل‌های مخمل عنابی رنگ که از دوران کودکیم در خانه‌ی ما بودند. فکری به خاطرم رسید. مبل‌ها را کشان کشان از پله‌ها بالا بردم و توی هال پشت پنجره چیدم. با دستمال مرطوب برقشان انداختم. رومیزی کتان برودری‌دوزی مادر بزرگ را روی میز جلویشان انداختم. پنجره را باز کردم. رفتم توی حیاط به بنفشه‌هایی که خریده بودم آب بدهم وقتی برگشتم دیدم همه‌شان آمده‌اند... راحت و بی‌خیال با موهای شانه زده. مادر روسری سفید ابریشمی با گلهای درشت براق و برگهای ریز سبز به سر داشت. خانم سرابی کنارش پشت به من روی مبل نشسته بود و داشت دم گوش او چیزی می‌گفت. خانم مسنی با موهای کلاف کرده‌ی جوگندمی شق و رق روبرویش نشسته بود و بافتنی می‌بافت. آقای آرمان با کت و شلوار آبی روشن و کراوات نقره‌ای روی مبل کنار پنجره روزنامه می‌خواند. پدر از کتابخانه بیرون آمد. روبدشامبر قرمز تیره پوشیده بود. سبیل ناصرالدین‌شاهی داشت. تازه از خواب بعد از ظهرش بیدار شده بود... از چشم‌های سرخش می ترسیدم. با همه دست داد و به اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند. ژاله از راه رسید. توی آینه‌ی قدی خودش را ورانداز کرد. گل مویش را باز کرد و مثل اسبی که یالش را از روی چشمش می‌راند به سرش چرخشی داد.موهای خیس سیاهش توی هوا قوسی زدند و نگاهش به من رسید و در آنی از من گذشت. لبهایش به سرخی آلبالوهای نارس بود. موقر و سنگین به سوی مهمان‌ها رفت. سگ کوچک سفیدی کنار پایش می‌دوید.
حالا همه‌شان شاد و راضیند. من شبها راحت می‌خوابم. شیر آب چکه نمی‌کند. لامپ برق خودبه‌خود روشن و خاموش نمی‌شود. استکان‌ها از ارتفاع سبد سقوط نمی‌کنند. باد توی ناودان‌ها زوزه نمی‌کشد. شیروانی غروبها به ناله در نمی‌آید. نازگل هم همین روزها می‌آید مشهد.
mostafa robb
13/12/2009, 19:02
سه پاییز عجیب


همه چیز از آن صبح پاییزی شروع شد. همان موقع که در تاریک روشن اتاق سراسیمه از خواب پریدم. باز هم آن کابوس همیشگی به سراغم آمده بود. همان بیابان خشک پر از چاقوهای خون‌آلود. مثل همه شبها چشمه‌های خون از جای جایش می‌جوشید و کف می‌کرد و خاک تفدیده‌اش سرخ می‌شد. من وسط آن همه چاقو ایستاده بودم و فریاد می‌زدم. اما این بار با شبهای دیگر فرق داشت. چیز عجیبی داشت که قبلا ندیده بودم. این بار گربه سیاهی گردنم را به دندان گرفته بود و می‌فشرد. فریاد می‌زدم و از درد به خود می‌پیچیدم. خون از گردنم به بیرون فواره می‌زد که از خواب پریدم. از فرق سرم تا پشتم خیس عرق بود و لباس به تنم چسبیده بود. گیج و منگ بودم و احساس می‌کردم گردنم می‌سوزد. توی رختخواب نشستم. عقربه‌های ساعت را دیدم که در هاله‌ای از تاریکی برق می‌زدند. ساعت سه صبح بود. سکوت مرگباری بر همه جا سایه انداخته بود و صدایی جز تیک تیک مدام ساعت شنیده نمی‌شد.
سالها بود که در این ساعت بیدار نشده بودم. آخرین باری که بیدار شدم، پنج سال پیش بود. یک صبح پاییزی.
قرارمان سه و نیم توی یک کوچه فرعی بود. من بودم و جمال و محمود.
تند و سریع از کوچه‌ها گذشتم تا به محل قرار رسیدم، محمود آمده بود و کنج کوچه در تاریکی به دیواری تکیه داده بود. هوا کمی سرد بود و سوز ملایمی می‌وزید. جمال هم آمد با ماشینش آمد. چراغ‌خاموش و بی‌صدا. همه جا سکوت بود و فقط صدای گاه‌به‌گاه جیرجیرکی به گوش می‌رسید. گویی خاک مرگ بر سر شهر باریده بود. آمده بودیم تا از فکری که هفته‌ها مغزمان را خورده بود و خواب و خوراکمان را گرفته بود، خلاص شویم. کوله‌پشتی‌هایمان از وسایلی که قبلا هماهنگ کرده بودیم، پر بود. دستکش و کلاه و چاقو و طناب هم داشتیم. فرصت زیادی نبود. روزها و ساعتها حرف زده بودیم، بحث کرده بودیم، داد زده بودیم و گاهی خندیده بودیم و چه شبهایی که در رختخواب غلتیده بودیم و از بی‌خوابی پهلو به پهلو شده بودیم. همان گوشه تاریک کوچه، حرفهای آخر را زدیم و با قدمهایی تند راه افتادیم.
باید دو تا چهارراه را رد می‌کردیم. خیابان سوت و کور بود. البته گاه گاهی ماشینی زوزه‌کشان می‌گذشت و ما در تاریکی گوشه پیاده رو شانه به شانه می‌رفتیم. وقتی رسیدیم. کنج چهارراه وارد تو رفتگی شدیم. کرکرهها پایین بودند و در شیشه‌ای بعد از آن، با قفلهایی عجیب بسته بود. هیچ وقت ویترین را اینقدر خالی ندیده بودیم. چند چراغ قرمز کوچک توی مغازه که مربوط به سیستم ایمنی بود، چشمک می‌زد. جمال تخصص قفل و ایمنی داشت. بد قلق‌ترین قفلها را باز و پیچیده‌ترین سیستم‌های ایمنی را خنثی می‌کرد. کوله‌اش را باز کرد و وسایلش را بیرون آورد. ساعتی با اضطراب و ترس گذشت، بالاخره کرکره و در شیشه‌ای و گاوصندوق‌ها گشوده شدند. برق سحر‌انگیز جواهرات چشم‌هایمان را کور کرد. حتی در آن تاریکی هم درخشش عجیبی داشتند. کوله‌ها را از انواع جواهرات پر کردیم و چنان سنگین شدند که با زحمت با خود بردیم. از چهار راهها که گذشتیم، دوباره به همان کوچه فرعی رسیدیم. سوار ماشین شدیم و چراغ‌خاموش از کوچه گذشتیم. از این سر شهر به آن سرش رفتیم. دوباره توی کوچه باریکی پیچیدم و جلوی در بزرگ زنگ‌زده‌ای ایستادیم. پیاده شدم و در را باز کردم. وارد حیاط خانه شدیم، هیچ‌کس نبود. مثل همیشه سوت و کور.
دستکش‌ها و کلاه‌ها را کندیم و وارد اتاق شدیم و فریادی را که در گلویمان خفه کرده بودیم بیرون دادیم و با هم رقصیدیم و کشتی گرفتیم. کوله‌ها را روی موکت اتاق خالی کردیم. مدتی توی جواهرات غلت زدیم و از ته دل خندیدیم. همه را تک تک نگاه کردیم و برق چشم‌هایمان را در تلالوی نورشان دیدیم. وقتی همه را به سه قسمت تقسیم کردیم، کوله‌ها دوباره پرشدند. و خوابیدیم. کوله‌ها را زیر سر گذاشتیم و خوابیدیم. یک عمر خستگی توی تنم بود ولی خواب به چشمم نمی‌آمد. به چشم جمال هم نمی‌آمد. ساعتی که گذشت، من و جمال نگاهی به هم کردیم و هر دو به محمود. برای هم، سری تکان دادیم و بلند شدیم. جمال چاقویی از جیب کنار کوله‌اش بیرون آورد و بالای سر محمود رفت. محمود در خواب بود و لبخندی گوشه لبش نشسته بود. به نظر می‌آمد در خوابی شیرین است. گاهی گوشه چشمش می‌پرید و لبخندش پر رنگتر می‌شد. چاقوی جمال بالا رفت، وقتی که پایین می‌آمد چشم‌های محمود باز شد و بین زمین و هوا مچ دست جمال را چسبید. با چرخشی بلند شد، گلاویز شدند و لحظه‌ای بعد جمال به پشت روی زمین افتاد و این بار محمود روی سینه‌اش نشست و چاقو را بالا برد.
وقتی چشم‌هایم را بستم و با دستهای لرزان چاقو را پایین آوردم، گرمی خون روی صورتم شتک زد. چاقویم تا دسته، میان دو کتف محمود جا گرفت و سرخی غلیظی پیراهن سفیدش را قرمز کرد.
ملافه‌ای دورش پیچیدیم و در صندوق عقب ماشین گذاشتیم. بیل و کلنگی از گوشه حیاط برداشتیم و به بیابان خشکی بیرون شهر رفتیم. گودالی کندیم و وقتی رویش خاک ریختیم، کوله‌ها را برداشتیم و رفتیم.
از همان شب بود که این کابوس لعنتی، آن بیابان خشکِ پر از چاقوهای فرو رفته در آن، و چشمه‌های خون، مهمان هر شبم شد.
اما کابوس آنشب پاییزی عجیب بود. چیزهای بیشتری دیدم. گربه سیاهی که بیخ گلویم را چسبیده بود و خون گرمی که بر سر و رویم می‌پاشید و من فریاد می‌زدم و در خود می‌پیچیدم و مچاله می‌شدم.
توی رختخواب نشستم. تمام تنم داغ و تبدار بود. مادر بزرگم همیشه می‌گفت هر وقت خواب بد دیدی شیر آب را مدتی باز بگذار تا کابوس را با خود بشورد و ببرد.
گیج و منگ بودم و تا به روشویی برسم چیزهایی را لگد کردم و گذشتم. وقتی شیر را باز کردم، یک قطره هم نچکید. خشکِ خشک بود. بارها بستم و باز کردم ولی قطره‌ای آب نیامد.
وقتی دوباره توی رختخواب خوابیدم، انگار خاری در چشمهایم فرو رفته بود. تا وقتی که هوا کمی روشن‌تر شد از این پهلو به آن پهلو چرخیدم.
این بار که به روشویی رفتم و شیر آب را باز کردم، آب می‌آمد. شک داشتم که دفعه قبل واقعا آن را باز کرده‌ام یا خواب دیده بودم. نفس کشیدن برایم سخت بود و نمی‌توانستم در خانه بمانم. لباس پوشیدم تا به بیرون بروم و هوایی بخورم.
توی حیاط که آمدم، چشمم به گربه سیاهی افتاد که روی دیوار کز کرده بود. وقتی مرا دید بلند شد و نگاهم کرد. چشمهایش براق بود و چنان عمیق نگاهم کرد که انگار مرا سالها می‌شناخت. مادر بزرگم این را هم گفته بود که نگاه کردن به گربه‌سیاه شگون ندارد. کاش نگاهش نمی‌کردم و چشمهایم را می‌دزدیم و می‌گذشتم. کاش به خانه برگشته بودم و در همان رختخواب لعنتی کز کرده بودم و پتو را به سرم کشیده بودم. اما نگاهش کردم و پخی کردم و قدمی به سمتش برداشتم. از جایش تکان نخورد، پشتش را بالا گرفت و خرناسه کشید و همچنان در چشمهایم خیره ماند.
اطراف را نگاه کردم تا سنگی، چیزی پیدا کنم و به سمتش پرت کنم که پیدا نکردم. از حیاط بیرون زدم و از کوچه گذشتم. گربه را دیدم که از دیوار پایین پرید و زودتر از من از کوچه گذشت و دور شد و دیگر ندیدمش.
به خیابان که رسیدم. همه جا، سوت و کور بود. سوز سردی می‌آمد و پوست صورتم را به نیش می‌کشید. سرم را توی یقه کاپشنم فرو برده بودم و دست در جیب، با قدمهای تند می رفتم.
به چهارراه که رسیدم از عرض خیابان گذشتم. به نیمه‌های خیابان رسیده بودم که صدای ممتد بوقی و بعد از آن ترمز کشداری درجا میخکوبم کرد. ناگهان بنز سفیدی ویراژکشان و زیگزاگ‌زنان به سمتم آمد. تا خواستم به خود بجنبم، دنیا به چشمم تیره و تار شد. لحظاتی در تاریکی گذشت. جلوی چشمهایم به تدریج روشن شد و اولین چیزی که دیدم مرد جوانی بود که با چشمان نگران نگاهم می‌کرد و لبهایش را به دندان می‌گزید. لحظات به کندی می‌گذشت که مرد جوان برخاست و به سمتی دوید که من دیگر ندیدمش و بعد از آن صدای زوزه ماشینی برخاست و چنان دور شد که دیگر چیزی نشنیدم. دوباره همه جا آرام شد، آسمان نزدیکتر شده بود و من هیچ چیزی را حس نمی‌کردم. لحظاتی بعد چند جفت چشم نگران را دیدم که بالای سرم هاج و واج نگاهم می‌کردند. و صداهای درهم برهمی در گوشم می‌پیچید. گوشه‌ای از آسمان از بین آدمهایی که بالای سرم ایستاده بود دیده می‌شد و من خیره به آن نگاه می‌کردم. بین چهره‌های حیران، صورت مردی را دیدم که آشنا بود. نگاهش با بقیه فرق داشت و مستقیم به چشمهایم زل زده بود. انگار قبلا دیده بودمش. خوب که دقت کردم، محمود بود. با همان چشمهای خاکستری. لبخند موذیانه‌ای گوشه لبش بود که چندشم شد.
مثل کسی که لباس تنگی را از تن بیرون آورده احساس سبکی می‌کردم. یک حس تعلیق و شناوری لذت‌بخش. از زمین کنده شدم و آرام آرام بالا رفتم. صدای درهم و مبهم مردم را می‌شنیدم که می‌گفتند: تموم کرده... نامرد زده و فرار کرده... کمک کنید بزاریمش توی ماشین.
بالا آمدم و از بین جعیت گذشتم. صدای همهمه هنوز توی گوشم بود و به تدریج کم می‌شد. نمی‌دانستم چه می‌گویند نمی‌خواستم هم بدانم که چه می‌گویند. من فقط در آن نشئه عجیب شناور بودم و بالا می رفتم.
مدتها از آن ماجرا گذشته. نمی‌دانم چقدر... اینجا حساب ماه و سال را ندارم. صبح زود بود که صدایم زدند. باز هم یک صبح پاییزی. برای اولین بار صدایم می‌کردند. حالا روی دیوار حیاط نشسته‌ام. سوز سردی می‌آید، اما من زیاد سردم نیست. پشت گوشم را می‌مالم و دور لبهایم را با زبان خیس می‌کنم. انتظار چقدر سخت است. یک ساعتی می‌شود که اینجا نشسته‌ام. روی دیوار سیمانی زبر است و دست و پایم درد گرفته. بالاخره یک چراغ دیگر هم روشن شد و مدتی بعد، در ورودی ساختمان باز شد و مرد میانسالی پا به حیاط گذاشت. روی دیوار بلند شدم و نگاهش کردم. آشنا می‌زد. خوب که دقت کردم یادم آمد همان مرد جوانی است که در آن صبح پاییزی بالای سرم ایستاد و به سرعت با ماشینش فرار کرد. پیرتر شده بود. موهای اطراف سرش به سفیدی می‌زد و گاهی سرفه می‌کرد. چشمهایش پف داشت و مضطرب بود. مثل کسی بود که خواب بدی دیده باشد. چشمش که به من افتاد، گردن کشیدم و توی چشمهایش خیره شدم. دلم می‌خواست از همان بالا بپرم و بیخ گلویش را به دندان بگیرم و خونش را بریزم.
لحظاتی نگاهمان در هم قفل شده بود که چند قدم جلو گذاشت و پخ پخ کرد. از جایم تکان نخوردم و همچنان نگاهش کردم. بقدر کافی عصبانی بودم که میدان را خالی نکنم. چند خرناسه کشیدم و کمرم را بالا دادم. نگاهش را از من گرفت و وارد کوچه شد. از روی دیوار جستی زدم و جلوتر از او دویدم. باید زودتر از او به سر چهارراه می‌رسیدم./
mostafa robb
13/12/2009, 19:08
نكته
داستان لازم نيست نوشته ي خودش باشد اما در صورت امكان خود را در يكي از شخصيت هاي داستان قرار دهيد...
تا بلكه داستان هيجاني تر به نظر برسد
و اما ميرويم سراغ داستان
شعر لبخند تو


سلام
آ‌ن‌روزها که شما تازه جن و پری را راه انداخته بودید، من هم سندرم کلمه گرفته بودم و مدام می‌نوشتم. یادش به‌خیر!
همان موقع یکی از داستان‌هایم را برای شما فرستادم: «جایی که ما تئاتر بازی می‌کنیم» و شما منتشرش کردید. ازم خواسته بودید که چیزی راجع به سابقه‌ی کاریم بنویسم و بفرستم و من هم نوشتم که به‌جز داستانی که رضا قاسمی از من منتشر کرده و دو سه کار دیگر در اینترنت، هیچ‌کار دیگری به عنوان سابقه‌ی کاری ندارم و در واقع شما معرف من هستید.
حالا هم درست همان‌طور است.
نمی‌دانم این سال‌ها را چه‌کار کردم.
داستان زیر در واقع یکی از داستان‌های مجموعه‌ای‌ست که می‌خواهم منتشر کنم. این داستان را برای شما فرستادم تا نظر شما را درباره‌اش بدانم و اگر مناسب دیدید زحمت انتشارش را در جن و پری بکشید.

 


شعر لبخند تو
برای جی
«لبخند تو...»
دو روز است که می‌خواهم شعری بنویسم که با لبخند تو شروع شود. هر جمله‌ای که فکرش را بکنی بعد از لبخند تو گذاشته‌ام اما به دلم ننشسته.
داشتم شعری می‌خواندم که لبخند تو آمد و دیگر نرفت.
دارم مریض می‌شوم.
تلویزیون را خاموش می‌کنم و می‌زنم به خیابان. سه چهار تا چهارراه را پیاده گز می‌کنم مگر باد پاییز حال و هوایم را عوض کند.
نمی‌کند.
لبخند تو که من حتی دوستش هم نداشتم دست از سرم برنمی‌دارد. من حتی نمی‌دانم تو کی هستی؟
شاید دختری بودی که سال‌ها قبل دیده بودمت و جور خاصی می‌خندیدی که من فکر کردم باید شعرش کنم.
شاید دختری هستی توی یک مجله مد و روی لب‌هایت یکی از آن خنده‌های سفیددندانی داری.
شاید به خوابم آمده‌ای.
شاید توی تاکسی کنارم نشسته بودی و با موبایل حرف می‌زدی و می‌خندیدی و من گوشه‌ی چشمم می‌دیدمت و فکر می‌کردم: چه خنده قشنگی!
شاید اصلا نمی‌خندیدی.
روی صندلی پارک می‌نشینم کنار پیرمردی چاق و قرمز. سیگاری می‌گیرانم و تکیه می‌دهم. باد می‌وزد و گوشم تیر می کشد. پسر ترکه‌ای و مو وزوزی‌ای کنارم می نشیند و به موبایلش فحش می دهد. روبه‌رویم دختری زشت و تنها به کفش‌هایش خیره شده. انگار دلخور باشد.
‌ناگهان فواره‌ها باز می‌شوند و باد آب را پخش می‌کند روی ما. همه به هم نگاه می‌کنیم: با دهان باز، سر و صورت خیس و چشم‌های متعجب. بعد لبخند می‌زنیم.
شاید این لبخند تو باشد.
و این هم شعر من.
mostafa robb
13/12/2009, 19:10
مادرم نام بیماری مرا گذاشته: عقب‌ماندگی. پدرم: معضل اجتماعی و برادرم: عشق. بیماری من بی‌شمار اسم دارد. هرکسی که می‌بیندم، پشت سرم چیزی سرهم می‌کند و می‌گوید: «حاضرم قسم بخورم اردلان فلان بیماری را دارد». ولی واقعا بیماری من چندان پیچیده هم نیست. خودکار ده رنگ سوگل این بیماری را به من انتقال داد و من بستر مناسبی بودم که ویروس خودکار ده رنگ آرام آرام در وجودم آشیانه و کشورگشایی کند. کشوری که وسعتش به اندازه‌ی روح و روان من بود.
مادرم می‌گوید: وقتی فامیل‌ها می‌آیند، توی صدتا سوراخ سنبه و پستو، خودتو قایم نکن. می‌ترسم فکر کنن یه عیب و ایرادی داری. پدرم روزنامه‌ای را که در دست دارد، تا می‌کند و می‌اندازد روی میز: خانوم بیا بخون بیا ببین اینجا چی نوشته؟ پسر جوانی شبانه مادر و پدرش را با چاقوی آشپزخانه به قتل رساند. میدونی چرا؟ پسره اعتراف کرده که دو ساله خودش رو توی خونه حبس کرده بوده.
مادرم می‌پرسد: چرا؟
پدرم که حالا نگاهش رفته روی شمعدانی‌های توی بالکن، می‌گوید: معضل اجتماعی. کار نبوده، استقلال نداشته، چه می‌دونم خانوم!؟ من فقط یه چیز می‌دونم اونم اینه که آدمایی که درگیر معضلات اجتماعی‌اند، اگر زود نجنبن می‌شن قاتل پدر و مادرشون.
برادرم که تازه از سرکار برگشته و دارد خودش را برای ضیافت شام با نامزدش آماده می‌کند، از مقابل آینه‌ی دستشویی رد می‌شود و وسط سالن می‌ایستد. بلند، جوری که صدایش هم به اتاق من بیاید و هم به گوش پدر و مادرمان برسد می‌گوید: نچ! اینا نیس. حکما یه لگوری‌ای چیزی این دااآشِمون رو گذاشته سرکار، به قول سیمین غانم: و درد من همه از عشق است.
کسی نیست که به برادرم بگوید: و درد من همه از عشق است را سیمین غانم نگفته است احمق!
مرحله‌ی نام‌گذاری روی بیماری دیر یا زود مدتش طی می‌شود. همیشه بایستی اقدامی پس از اتفاق صورت بگیرد. حالا دیگر مهم نیست اسم این بیماری چیست: عاشقی، عقب‌ماندگی و یا معضل اجتماعی؟ چیزی که مهم است خود بیماری است. بیماری ویروسی است که در بدن موجود زنده ای-که من باشم-، زندگی انگلی خود را ادامه می‌دهد و همه در معرض تهدید‌اند. بیماری پدر و مادر نمی‌شناسد. اهل معامله و نصحیت هم نیست. بیماری یک تهدید بزرگ علیه جامعه‌ی بشری است
برای همین است که پدرم در اتاق را می‌زند و مثل اجل معلق، داخل می‌شود: تا کی می‌خوای به این وضعیت ادامه بدی؟
خیره نگاهم می‌کند. چیزی نمی‌گویم
- پسرم عاقل باش. همه‌ی عالم و آدم ازت جلو زده‌اند. یه نگاه به این برادر نره خرت بنداز. گوش‌ات با منه؟
در سکوت به فرش زیر پایم نگاه می‌کنم.
- من با کارهای ارسلان موافق نیستم، اما خوب نگاه کن .ببین تو این چند سال چه پیشرفتی کرده! مگه همین چهار سال پیش توی بازار پادو نبود، حالا نگاه کن برای خودش گــُهی شده. گوش می‌دهی یا کر شدی؟
جوابش را نمی‌دهم.
از اتاق بیرون می‌رود و در را محکم می‌بندد. بعد دوباره در را باز می‌کند. سرش را از لای در توی اتاق می‌کند و می‌گوید: خیله خوب. حالا که این حوری شد، نه از هفتگی خبریه و نه از پول تو جیبی. می‌خواهی حمال بمونی، خوب بمون.

در را پشت سرش محکم به هم می‌کوبد و توی هال ولو می‌شود روی راحتی و فکر می‌کند: این ارسلان لندهور به زودی ازدواج می‌کنه و از این خونه می‌ره. من می‌مونم و این پسره‌ی دیوانه و مادرش. هیچ بعید نیست یک شبی که ما خوابیم این دیوونه بیاید سر وقت ما و هر دومونو رو بکشه. عجب ساده‌لوح بودم من، فکر می‌کردم اینا بزرگ می‌شن، می‌رون پی کارشون و منم دست زنم رو می‌گیرم، میرم یه گوشه‌ی دنیا استراحت. نخیر این جوری نمی‌شه. باید یه فکر درست و حسابی کرد، باید این معضل اجتماعی رو فرستاد تو اتاق‌های ایزوله.
مادرم وقت شستن ظرف‌ها در آشپزخانه به حرف‌های دوستش- شهین خانوم- فکر می‌کند:«پسرم چند وقتی بود که گوشه‌گیر شده بود. لام تا کام، حرف نمی‌زد. شب‌ها تا بوق‌سگ پیداش نبود، وقتی هم می‌اومد خونه فورا میچپید توی اتاقش». مادرم به شهین خانوم جواب داده بود:«ولی اردلان من اصلا پاشو از خونه نمی‌ذاره بیرون.» شهین خانوم هم جواب داده بود:«پس حتما کسی رو داره که براش مواد رو می‌اره». مادرم گفته بود:" اصلا کسی سر و سراغی ازش نمی‌گیره، چند باری هم که دوست های سابقش اومده بودند در اتاقش به روی اونا باز نکرد. منم داشتم جلوشون از خجالت آب می‌شدم.» شهین خانوم کمی فکر می‌کند، جوری انگار که مادام مارپل بخواهد معمای قتلی را کشف کند:«شک نکن که کسی هست که اون زهرماری رو براش می‌اره». و مادرم حالا وقت شستن ظرف‌ها فکر می‌کند و خاطرش می‌آید که گاهی نامه‌هایی برای من می‌آید: مجلاتی که آبون‌مانش هستم، دوستانی که نگران احوال من شده‌اند و البته توبیخ‌ها و... یکهو به جواب می‌رسد و بشقاب چینی‌ای که مشغول شستن‌ش است، می‌سُرد و می‌شکند. مادرم از آشپزخانه فریاد می‌زند: خدا لعنت‌ات کنه اردلان.
پسر شهین خانوم، خواهر کوچکش را به خاطر دو هزارتومن پول کشته بود
برادرم می‌گوید:«پدرِ من، مادرِ من! راهش این نیس. یه کمربند به من بدین تا آدمش کنم. به زور می‌برمش بازار. دو روز که باربری کرد، عشق و عاشقی از سرش می‌افته. و بعد با مشت می‌کوبد به در اتاقم: «وا کن نسناس، وا کن می‌گم. ببین عوضی اگه مجبور شم این در رو می‌شکونم و اگه در رو بشکونم، مجبور می‌شم که استخونای تو رو هم بشکونم. هان، نظرت چیه؟».
در اتاق را باز می‌کنم و خیره می‌شوم در چشمان ارسلان. آنقدر زل می‌زنم به سیاهی چشمان وقیحش که از رو برود.
شاید یا خودش فکر می‌کند: من دیگه الان زن دارم. این بابا هم که پاک قارطیده. ممکنه برای زنم مشکل دُرُس کنه. اصلا من رو سَ نَ نَ؟
و اما مرحله ی آخر. نام این مرحله درمان است. شاید حق با شماست که می‌گویید: بلافاصله بعد از تشخیص، مرحله‌ی درمان بایستی آغاز شود؛ ولی این فقط منطق است. من دکترهایی را دیده‌ام که اول درمان می‌کنند بعد تشخیص می‌دهند. بیماری من چیز نادری بود، برای همین اول خانواده، ایزوله‌ام کردند، بعد به فکر درمان افتادند. تا به حال کسی لوله‌ی تفنگ را به سمت‌تان گرفته است؟ اگر گرفته باشد می‌دانید که اولین کار فرار است. البته افرادی هستند که هر روز مگسک تفنگ‌ پیشانی‌شان را نشانه رفته است، آنها فرار نمی‌کنند ولی من منظورم همین خودمان است که بی‌تجربه‌ایم. بیماری من از بس که ناشناخته بود، شده بود جذام و جذامی را ایزوله می‌کنند، اما هر چه باشد انها پدر و مادر و برادر من هستند. نگرانم شده بودند و در من گوشت ریزی‌ای نمی‌دیدند. دستم را گرفتند و بردندم دکتر. دکتر خیلی زود خودمانی شد و مرا با اسم کوچک صدا کرد
-اردلان، خانواده‌ت از من خواسته‌اند یه مدتی بستریت کنم توی یه مرکز درمانی خوب.
-شما بهشون چی گفتی؟

- گفتم اول بایستی نظر تو رو بپرسم.
- نظر شما چیه؟
-جای بدی نیست. آرومه، هر روز ما بهت سر می‌زنیم و...
- و اگر نخواهم؟
-در اون صورت بایستی نظر پدر و مادرت رو جلب کنی.
از مطب که برمی‌گشتیم به برادرم گفتم: من رو دم آرایشگاه پیاده کن.
برادرم پرسید: اصغر رشتی یا حسن فوفول؟
پدرم گفت: حسن پول قرتی بازی‌هاش رو هم می‌ذاره رو دستمزدش. اما کار اصغر بهتره. ارزون‌ترم حساب می‌کنه.
مادرم گفت: ای قربونش برم. پسرم عاقل شده، می‌خواد بره موهاش کوتاه کنه.
گفتم: می‌روم سلمانی اصغر آقا.
وارد که شدم سلمانی خلوت بود. فقط پیرمرد طاسی روی صندلیِ -به قول بچه‌های محل- صندلی الکتریکی نشسته بود. اصغر بی‌پنبه‌کاری و گند‌زدن به موهای سر، مدل دیگری بلد نیست، اما من می‌خواستم خودم را به خانواده نشان بدهم. می‌خواستم بگویم خوب و سر به راه، شده‌ام و همه‌ی اینها را از ترس جایی مثل تیمارستان می‌کردم. نمی‌دانم چرا یکهو ویرم گرفت که حرف بزنم. چیزی بگویم. گپ و گفتگویی راه بیندازم. دلم می‌خواست بزنم توی گوش مریضی‌ام. اصل بیشتر مریضی‌ام احتمالا همین لال و پتی شدن بود. پس بایستی حرف میزدم.
پرسیدم: اصغر آقا شما دوره‌ی آرایشگری‌ام دیدید؟
نگاه غصبناکی به من انداخت و قیچی را گذاشت روی سر کچل پیرمرد.
جواب داد: ده نفر کارشناس دور و برم بودند. هی مدل می‌گذاشتند زیر دستم، می‌گفتند اصغر کوتاه کن. اصغر آلاگارسونی بزن. اصغر برآآد پیتی کن. همه‌اش رو کردم. این دیپلم رو ببین بچه جان، الکی نیست. گوش‌ات با منه؟
سرم را انداختم پایین و گفتم: بله.
صدایش در آمد: اصلا می‌دونی چیه؟ بهتره بری پیش اون حسن قرتی. من دست به موهات نمی‌زنم. شنفتی یا نه. د یالله پاشو بزن به چاک. به درکی گفتم و از آرایشگاه زدم بیرون.
به خانه برگشتم و پیش از آنکه مادرم فرصت گفتن "پس موهات" را پیدا کند، گفتم:"داشت می‌رفت ناهار. گفت بعدا بیا.» آن وقت، در حالی که«کیس» کامپیوترم را از سیم‌های متصل بهش جدا می‌کردم به برادرم گفتم:« می‌برمش پیش یونس، هم یه ویندوز جدید روش بریزه، بلکه هم باهاش یه دست فوتبال‌دستی زدم.» برادرم اوهوکی گفت و بعد سرش را خاراند: «ما امشب خونه‌ی یاسمن ایناییم، خونه‌ی بابا ننه‌ش، ولی یه کاریش می‌کنم... ببین اردلان بگو ۲۰۰۸ رو بریزه. «کیس» را زدم زیر بغلم و از خانه خارج شدم. هنوز به انتهای کوچه نرسیده بودم که سعید را دیدم. همکلاس دبیرستانیم بود، دیپلم را که گرفت، مستقیم رفت تاکسی تلفنی پدرش و راننده شد. تاکسی‌اش را نو کرده بود: پژو ۴۰۵ نقره‌ای. زد روی ترمز:«پسر تو کجایی؟ یه ساله که اصلا به چشم نمی‌آی». گفتم: کم سعادتیم سعید خان.
-اختیار داری. حالاکجا می‌ری؟
-دارم میرم این کامپیوتر رو درست کنم.
-منم میرم بنزین بزنم، حالا سوار شو بر‌سونمت.
-آخه من این وری می‌رم.
-بیا برادر! بیا ناز نکن، تا یه جا می‌رسونمت.

سوار شدم. شهر به نظرم عوض شده بود، حتی آدم‌ها. مسخره‌ام خواهید کرد، اما آسمان هم عوض شده بود: خورشید داغ‌تر از همیشه بود، ابرها کوپول شده بودند. آدم‌ها و طرز لباس پوشیدن‌شان، چه می‌دانم حتی افاده‌های صورت‌شان. سعید در صف نوبت بنزین ایستاد و من به اطراف نگاه کردم. بعد پیاده شد و به من گفت:«کیلومترشمار رو بخون». برایش خواندم. بنزین زد و سوار شد. بعد از ایستگاه نگه داشت و گفت: اردی جون من دارم میرم ناهار، قابلت رو نداره، از همه ۲۵۰۰ می‌گیریم، شما ۲۰۰۰ تومن بده». ماتم برده بود، مسیر دو برابر دورتر شده بود. این همه وقت علافی کشیده بودم و سرآخر بایستی پول هم می‌دادم. چند باری نگاهش کردم، بلکه خنده‌ای چیزی ببینم و فکر کنم دارد شوخی می‌کند. نه! خبری نبود. من حتی توقع داشتم به خاطر معطل کردنم در پمپ بنزین، معذرتی چیزی بخواهد. اصلا نمی‌فهمیدم. پول را گذاشتم روی سینی جلو پژو و به راه افتادم.
کاریش نمی‌شد کرد. تصادفا به آرایشگاه حسن نزدیک شده بودم. آرایشگاه هنوز همان دکور قدیمی را داشت. فقط کسی حسن را، حسن یا آقا حسن صدا نمی‌کرد. حِس یا حِسی بهش می‌گفتند. سابقا هر چه قدر که به حسن پول می‌دادی، می‌گرفت و می‌گفت خدا بده برکت،اما حالا وقتی یک پنج‌هزاری گذاشتم کف دستش،گفت: اردی جون قابلت رو نداره، شده هشت تومن، نداری هم باشه». سه هزار تومن دیگر هم روی پول گذاشتم و دادم دستش و به طرف خانه‌ی یونس رفتم. خوشبختانه در را رویم باز کردند فقط مادر یونس جوری نگاهم کرد که کفرم در آمد. نمی‌دانم چه جوری ولی اگر یونس پنج دقیقه دیرتر از توالت درمی‌آمد، صحنه‌ی دیگری را می‌دید. با یونس به اتاقش رفتیم. "کیس" را گذاشتم روی زمین و گفتم:« مهندس دست‌ات رو می‌بوسه». نگاهی به بالا و پایین "کیس" انداخت و گفت:«من نمی‌تونم»
-چرا؟
- در واقع می‌تونم ولی نمی‌کنم.
- مشکلی پیش اومده؟ از دست من ناراحتی؟
یونس گفت:«نه بابا! فقط یه چیز بهت بگم. شانس آوردی این کیس رو دو روز جلوتر نیاوردی وگرنه دماغت خورد شده بود.» آماده‌ی هر دیوانه بازی‌ای بودم جز این. کم کم داشت دنیای واقعی برایم زنده می‌شد. نه اینکه نشناخته باشم‌اش، سعی کرده بودم در این یک سال فراموش‌اش کنم. برای همین شاید چیزهایی که من را شوکه کرد برای شما خیلی عادی و علی‌السویه باشد.
دست گذاشتم روی شانه‌ی یونس و گفتم:«بوکسوری؟ خب فهمیدم. حالا درستش کن. پولش رو می‌دهم.»
جواب داد:«اردلان مساله پول نیست. سه سال پیش یه دوستی "کیس"‌اش رو آورد پیش من. بعد خودش کابل‌های کیس من رو جدا کرد زد به مال خودش.»
گفتم: «من کابل‌ها هم همراهمه.»
جواب داد:«مساله این نیست. وقتی که داشت دوباره کابل‌ها رو وصل می‌کرد، هم به کیس‌ام لطمه زد، هم موس و کیبوردم رو داغون کرد. بعد هم گذاشت و رفت. من مجبور شدم چند ماه کم بخورم، کم بگردم تا بتونم دوباره کیس و موس و کیبورد بخرم.»
گفتم:«خسارت اونا هم در صورت بروز با من.»
- اردلان متوجه نیستی. من تا سه سال عصبی بودم. کم کم خود جریان از یادم رفته بود، فقط هرکی کیس‌اش رو می‌آورد برای تعمیر حرصی‌ام می‌کرد و باهاش گلاویز می‌شدم. تا حالا شنیدی که یه آدم به یه اسم خاص حساس باشه؟ بابای من خدا بیامرز به خرمالو حساس بود. کسی اگه می‌گفت خرمالو می‌زد پک و پوزه‌اش رو خورد می‌کرد، خودش هم نمی‌دونست چرا؟
کامپیوتر تعمیر نشد ولی یونس منتهای تلاشش را کرد که میزبان شایست‌ ای باشد.دست باندپیچی شده‌اش را نشان داد و گفت:«پریروز برای کاری مجبور شدم کابل ها رو از کیس جدا کنم. وقت جدا کردن ناخودآگاه قاطی کردم و با مشت کوبیدم به میز شیشه‌ای. وقتی خون داشت شر و شر از دستم می‌رفت، یادم افتاد که درست سه سال پیش یکی چه بلایی سرم آورده بود. می‌دونی چیه؟ از اینکه به جواب رسیده بودم احساس خوشی میکردم.»
یونس را با دلایلش تنها گذاشتم. وقت خروج از در دوباره نگاهم به مادرش افتاد. هنوز آن نگاه کفر درآر ناشناخته را داشت. سرم را انداختم پایین و از نگاه مادر یونس گذشتم.
نزدیک‌های خانه بودم که جودی و سگ پیرش را دیدم. واقعا نمی‌دانم اسم این دختر چیست! بچه‌های محله بهش می‌گفتند:جودی ابوت. فقط جودیِ گذشته حالا هرچه قدر که نزدیک‌تر می‌شد، از جودی بودنش فاصله می‌گرفت و شرون استونی، اسکارلت یوهانسونی چیزی می‌شد. وقتی بهم رسیدیم،خیلی ناخودآگاه گفتم:سلام.
جودی،سگ پشمالوی پیرش را ایست داد و گفت: اِ، سلام من فکر کردم تو رفتی آمریکا
گفتم: آمریکا؟ آمریکا چرا؟
جواب داد: چه می‌دونم. به تیپ‌ات می‌اد که بری امریکا.
پس از تیپ من خوشش آمده بود.
گفتم: نه این‌جام.(بعد در حالی که با انگشت دست آزادم به خودم و خودش اشاره می‌کردم ادامه دادم) ما می‌تونیم...
جودی پنجه‌ی کفشش را کشید روی زمین و به من نگاه کرد: اشکالی نداره. فقط بگم از همین حالا من بچه‌ها رو نگه نمی‌دارم.
گیج و ویج گفتم: بچه‌ها؟ بچه‌ها! نگه نمی‌داری؟
جواب داد: معلومه. من چه جوری میتونم 5-6 تا بچه رو توی فسقلی آپارتمان نگه دارم.
گفتم: 6-5 تا؟ و یکهو چشم‌ام به سگ پیرش افتاد.
خم شدم و "کیس" را گذاشتم روی زمین. بعد با سرعت هرچه تمام شروع کردم به دویدن در خلاف جهت حرکت جودی. دویدم چون متوجه شده بودم که منظور جودی، سگش و سگ فرضی من بوده است و من مثل احمقی خودم و خودش را دیدم. بعد ناخودآگاه خودکار ده رنگ سوگل جلوی چشم‌ام ظاهر شد. ده مغزی خودکار با یک استوانه و تنها یک سوراخ. کارکرد هر خودکاری مستلزم کنار رفتن خودکار دیگر بود. هیچوقت دو تا خودکار نمی‌توانستند روی یک صفحه کار کنند. خارج شدن هر کدامشان از دور با صدای تقی اعلام می‌شد، انگار که آن مغزی می‌ترکید و مغزی جدیدی جایش را می‌گرفت. بعد کم کم آرام شدم. نفس‌نفس‌های تند می‌زدم و انگار کسی آب یخ روی آتش درونم می‌ریخت. به انتهای کوچه که رسیدم دلیل انزوا طلبی‌ام را فهمیده بودم. ایستادم و پشت سرم را نگاه کردم: جودی و کیس در سکوت ایستاده بودند و سگ پیر با تعجب پارس می‌کرد.

Make a Free Website with Yola.