دختر پسرهای لنگرودی

 دون‌ژوان توی دانشکده به او می‌گفتند دون‌ژوان. موهای فرق‌سرش کمی ریخته و پیشانی‌اش بلند شده بود. درعوض چشم‌های عسلی وحشی و نگاه تیز و خیره‌ای داشت که دخترها عاشق‌اش بودند. یکی از کم‌حرف‌ترین آدم‌هایی بود که تا آن روز دیده بودیم. اهل لاف‌زدن از هنرهایش نبود. خودمان همه چیز را می‌دیدیم. دانشجوی‌های فنی مهندسی یک بار او را دیده بودند که ساعت یازده شب با دختر سرهنگ بالازاده، لای درختان نارنج باغ پشت خوابگاه قدم می‌زده است. دختر هشتاد کیلویی فرمانده ژاندارمی که بسیاری از دانشجویان گستاخ و حتا چند تا از اساتید دانشکده‌ی‌ معماری به خاطر نگاه‌های بی‌شرمانه‌شان از او سیلی خورده بودند. دون‌ژوان قهرمان نرم کردن سنگ‌ترین دل‌ها بود. حتا پیردختران دانشگاه ملی او را با همه‌ی بی وفایی‌هایش به عشاق محجوب و خجالتی ترجیح می‌دادند. برای همین وقتی شنیدم دون‌ژوان با یک دختر لاغر و رنگ پریده‌ی ترم اولی ازدواج کرده، مثل آن بود که ببینیم راک‌فلر با کاسه‌ای برنجی توی کوچه‌های نازی‌آباد دوره افتاده و گدایی می‌کند. هر چند شاید چیزی که او در خشت‌خام می‌دید ما در آینه ‌هم نمی‌دیدیم. بعد‌ها فهمیدیم کلا شگفتی‌‌مان بی‌خود بوده، دون‌ژوان همچنان همان سلطان‌قلب‌ها بود و گه‌گاه خبر آخرین شاهکارهای او دهان به دهان می‌چرخید. مثل عشق خانم دکتر‌فرخ‌لقا که در پنجاه سالگی یک ملکه‌ی‌زیبایی بالقوه بود و می‌گفتند حتا یک‌بار می‌خواسته مطب دندان‌پزشکی‌اش را به نام دون‌ژوان بکند اما سرانجام از دختر بیست و سه ساله‌ی خود، که هم زمان عاشق چشم‌هایی ذوب کننده ‌ی مرد می‌شود، شکست می‌خورد. حالا سال‌ها از آن دوران می‌گذرد، خیلی از هم‌دوره‌ای‌ها مرده‌اند، مهاجرت کرده‌اند یا کلا گم و گور شده‌اند. اما هم‌چنان گاه چیزهایی از دون ژوان می‌شنویم. او کاملا کچل شده، دو بار دیگر ازدواج کرده و زن سوم‌اش بخشی از اموالش را بالا کشیده و ولش کرده است. هفته‌ی پیش چیزی شنیدم که مثل برخورد سیارکی به زمین محتمل اما باور ناپذیر بود. بین بچه‌ها شایع شده بود که دون‌ژوان از مردی افتاده است. می‌گفتند او از اساس آدم دیگری شده و بعد از ظهر‌ها برای یک مؤسسه‌ی خیریه مجانی کار می‌کند. دون ژوان از پدر فرانسیس پاک و بی‌خطرتر شده بود. هفته‌ی پیش بعد از مدت‌ها دون‌ژوان را در یک مهمانی دیدیم و فهمیدم واقعا چیز اتفاق افتاده است. چشم‌های عسلی‌اش خاکستری شده بودند و پوست‌ لخت سرش پر از لکه‌های قهوه‌ای بود. اصلا توجهی به چند تا خانم شاخصی که در مجلس حضور داشتند نداشت و فقط یک بند حرف می‌زد. اولین لیوان‌اش را که خود جملات‌اش تند و جویده‌تر شدند. بدتر آن هر پنج دقیقه یادش می‌رفت چه گفته و موضوعی تازه‌ای را از میان ماجرایی ناتمام پی‌می‌گرفت. تا موقع شام سعی کردیم رسم ادب را به جا بیاوریم و به ماجراهای تکه‌پاره او گوش دهیم که سقوط قسطنطنیه را به اعدام صدام حسین ربط می‌داد و از ترور کندی به خواص قرص‌های گیاهی تقویت کننده‌ی چینی می‌رسید. بعد از شام پیرمرد‌ها گوشه‌ی هال یک محفل کوچک مجردی درست کردند و دون‌ژوان درباره‌ی خواص تقویت کننده‌ی معجون دارچین و قهوه و خرما و زیبایی‌های جادویی مرلین مونرو حرف زد. هنوز سیگار دوم بعد از شام را روشن نکرده بودیم که هر کس از گوشه‌ای فرار کرد. دون‌ژوان کنار بار آشپزخانه تنها مانده بود، نور لوستر روی سرش می‌درخشید و او هم‌چنان حرف می‌زد. سر و ته مهمانی را زودتر از همیشه جمع کردیم. دون‌ژوان کنار بار نشسته بود، بیرون رفتن تک‌تک ما را که از مقابلش می‌گذشتیم با سر دنبال می‌کرد و هم‌چنان حرف می‌زد. اما تقریبا همه‌ ما برق عجیبی را که در چشمان خاکستری و خندان‌اش می‌درخشید دیدیم. دون‌ژوان لب‌هایش می‌جنبید و آشکارا در لذتی عظیم و وحشی شناور بود.
همسایه
سال‌ها بود زیر درخت بید چمباتمه می‌زد و سرش را روی زانوهایش می‌گذاشت. شبیه نوعی پرنده بود، با دماغی دراز و چشم‌های شبیه لوبیا که انگار هر کدام را از صورتی دیگر در آورده‌اند و کج و مأوج زیر پیشانی بیرون‌زده‌اش چسبانده‌اند. قدیمی‌ترها می‌گفتند ده سال است که هر روز می‌آید و از همسایه‌ای که بزهایش را دزدیده شکایت می‌کند. می‌گفتند همان سال‌ها چند بار دنبال همسایه‌اش فرستاده‌اند، اما دزد هربار به کوه زده و نشانی از او نیافتند. مرد هر روز با همان لباس‌های سیاه و ژنده می‌آمد، زیر سایه‌ی درخت بید، آن طرف حیاط پاسگاه می‌نشست و منتظر می‌ماند. جزئی از اموال اسقاط پاسگاه شده بود. فرمانده‌ی جدید که آمد، دستور داد سربازی با شاکی برود و تا همسایه‌‌اش را پیدا نکرده، برنگردد. دو روز بعد سرباز، پیرمردی قوزی و سفید موی را با خود آورد و توی بازداشتگاه انداخت. فرمانده به چشم‌های ریز و نامیزان مرد که هر یک به سویی می‌نگریست، نگاه کرد و گفت: دیگه برو! هیچ وقت این دور و برها نبینمت!
مرد از روی ریگ‌های سفید جاده‌، به سوی در آهنی پاسگاه راه افتاد. باد، لباس‌های ژنده و سیاه‌اش را تکان می‌داد. هر چند قدم که می‌رفت، برمی‌گشت و به ساختمان کهنه و آجری پاسگاه، زیر سایه‌ی درختان بلند بید نگاه می‌کرد. مرد از دروازه بیرون رفت و توی جاده راه افتاد. اما بعد دوباره برگشت، روی تخته سنگی سفید، آن سوی جاده‌ی خاکی نشست و به اتاقک بازداشتگاه خیره ماند. حالا هر روز با لباس‌های کهنه‌ی سیاه می‌آید، روی همان تخته سنگ چمباتمه می‌زند و از پشت تورهای سیمی حصار پاسگاه به دشمن دیرینه‌ی خود خیره می‌شود.
تاریکی
این‌جا، در تاریکی مطلق دراز کشیده‌ام. آن‌قدرتاریک که برای دیدن دست‌هایم باید آن‌ها را نزدیک صورتم بیاورم. ماه غروب کرده است. راه شیری چون غباری درخشان در امتداد آسمان پیدا است. سیگارم را که از لب برمی‌دارم شعله‌ی آن چون سفینه‌ای نورانی در آسمان حرکت می‌کند. سفینه‌ی شعله‌ور را میان ستاره‌ها نگه می‌دارم. انگشتانم و انتهای سیگار در تاریکی گم شده است. نور شعله‌ی آن فقط اندکی از ناخن‌هایم را روشن کرده است. شعله، میان توده‌ای سرخ موج می‌خورد و به سوی انتهای سیگار می‌لغزد. هم‌چون برجی با هزاران پنجره‌ی روشن. دوست دارم درون روزنه‌های این برج درخشان باشم، درون این شهر چراغانی، میان جشن نورهای لرزان در شعله‌ی سیگار. جایی در این نزدیکی سگ‌های وحشی خرناس می‌کشند. سگ‌ها هفته‌ی پیش یکی از نگهبان‌ها را که خوابش‌ برده بود، همین حوالی تکه تکه کردند. تا وقتی بیدار باشم، تا وقتی شعله‌ای روشن باشد آن‌ها نزدیک نخواهند شد.
mostafa robb
13/12/2009, 19:42
داستان: پَرسه با چشم‌های نمناک


فقط برای این لحظه است که صبح زود، آفتاب نزده در زمستان و آفتاب پهن نشده در تابستان، بیدار می‌شود و بلند. کش و قوسی می‌رود که مثلأ ورزش کرده. می‌رود زیر آب سردِ سرد دوش و نفسش می‌گیرد، اول؛ بعد نفسی عمیق می‌کشد، چندبار. از حمام بیرون می‌آید و چند دقیقه‌ای راه می‌رود تا رطوبت پوست خشک شود. لباس می‌پوشد. با زن که بیدار شده و چای گذاشته، صبحانه می‌خورد و گاهی با یکی از بچه‌ها، که بیدار شده چون کلاس فوق‌العاده دارد در مدرسه یا دانشگاه؛ خداحافظی می‌کند و جلوی در، یک بار دیگر کیفش را وارسی که چیزی یادش نرفته باشد، اتومبیل را از پارکینگ بیرون می‌آورد و چراغ‌های پارکینگ را خاموش می‌کند و راه می‌افتد، اخبار رادیو را یکربع به یکربع گوش می‌دهد. همراه ترانه‌ها و آهنگ‌هائی که می‌شناسد زمزمه می‌کند، سر چهار راه به آن تاکسی که بی‌خیال جلویش می‌پیچد فحشی می‌دهد و از آن یکی که شعور ترمز کردن دارد، تشکر می‌کند. به پلیس جوان لبخندی می‌زند و یادش می‌آید که موبایلش را روشن نکرده و روشن می‌کند و اگر پیام کوتاهی آمده باشد، آن را پشت چراغ قرمزی می‌خواند و به جوکی که دوستی فرستاده لبخندی می‌زند. در پارکینگ اداره، زمستان‌ها دنبال جای آفتابگیر می‌گردد و تابستان‌ها، سایه. سلام‌ها را و خسته نباشید‌های اول صبح را تحمل می‌کند و جواب می‌دهد. بوی شب‌ماندگیِ پراکنده در راهروها را فرو می‌دهد، وارد اتاق می‌شود، سلام و علیکی و احوال‌پرسی می‌کند، کامپیوتر را روشن می‌کند میزش را دستی می‌کشد و، پرونده‌ها را و پوشه‌ها را از این ور به آن ور می‌گذارد و از آن ور به این ور، چای می‌نوشد و اگر حوصله داشته باشد، قهوه. یکی، دو روزنامه را ورقی می‌زند، سری به تأسف یا حیرت تکان می‌دهد و نمی‌دهد، وارد بحث با همکاران می‌شود و نمی‌شود، ‌تلفن می‌زند، به تعریف‌های همکاران از اتفاقات شب قبل و از جریان‌ها و ماجراهای همکاران دیگر گوش می‌کند و گاه دم به دمشان می‌دهد، به صحبت‌های آرام و خنده‌های ریز ریز همکار جوان در گوشی تلفن گوش نمی‌دهد، تذکرهای رئیس را و «ملاحظه می‌فرمائید»‌ها را می‌شنود، در جلسه‌ای شرکت می‌کند و حرف‌های هزار بار زده و شنیده را گوش می‌کند و می‌زند، شیرینی تولد‌ها و عروسی‌ها و خانه خریدن‌ها را می‌خورد، تلفنی به منزل می‌زند و به یکی دو آشنا؛ روزهائی که نهار مرغ می‌دهند یا کباب کوبیده، از حدود ساعت 11گوش به شادی همکاران دارد؛ از دو، سه پروژه و برنامه بازدید می‌کند، گزارش می‌نویسد، طرف‌های بعد از ظهر برگ تقویم را ورق می‌زند و برگ فردا را روی میز می‌گذارد، طرف‌های عصر خداحافظی‌ها وشوخی‌ها را تحمل می‌کند، در پارکینگ از بی‌شعوری کسی که اتومبیلش را طوری پارک کرده که او نمی‌تواند بیرون بیاید حرص می‌خورد، جلوی در پارکینگ یکی، دو تا از دوستان را سوار می‌کند و گوش می‌دهد به مرورِ همراه با شاخ و برگی که آنها از کارها و اتفاقات روز می‌کنند، به متلک‌ها و خنده‌هایشان و غیبت‌هایشان گوش می‌دهد و نمی‌دهد، سر راه پیاده‌شان می‌کند، جایی و زمانی تلفنش زنگ می‌زند و زنش سفارش‌هائی می‌دهد و او خرید‌ها را انجام می‌دهد، سر راه به کتاب‌فروشی می‌رود و کتاب‌های کنکور دخترش را می‌خرد، در پارکینگِ منزل، دستی به شیشه‌های اتومبیل می‌کشد، در خانه سراغ بچه‌ها را می‌گیرد، سوئیچ به پسر بزرگتر می‌دهد و پول به کوچکتر، به حیاط می‌رود و باغچه‌ها را – تابستان‌ها - آب می‌دهد و – زمستان‌ها- تمیز می‌کند، برای شام منتظر این پسر یا آن پسر می‌ماند، اگر میهمان داشته باشند کمکی به زن می‌کند و اگر دعوت باشند، لباس می‌پوشد و می‌روند، در خانه سر میهمان‌ها را گرم می‌کند و در میهمانی‌ها خوش زبانی؛ خمیازه می‌کشد، دست‌ها را به هم می‌مالد، اگر خانه باشند اخبار تلویزیون را نگاه می‌کند و به کلنجار رفتن بچه‌ها سر دیدن این برنامه یا آن گوش می‌دهد، واسطه می‌شود، به اینترنت سری می‌زند، نامه‌ای جواب می‌دهد، به سایت‌های سیاسی یا سکسی سرکی می‌کشد، کنار پنجره می‌ایستد و به شب، به باران، به برف، به باد، به گرما، به گربه‌ها نگاه می‌کند، ریش می‌تراشد تا فردا وقت کم نیاورد، دندان مسواک می‌کند و صورت می‌شوید و کرم به پوست می‌ما لد و نمی‌داند با چروک‌های زیر چشم و عمیق‌تر شدن چین‌های کنار بینی چه کند، سری به بچه‌ها می‌زند، چیزی می‌پرسد و جواب‌های سر بالا می‌گیرد، به اتاق خواب می‌رود و لباس برای فردا جور می‌کند؛ اگر دیر نشده باشد، چند صفحه‌ای کتاب می‌خواند و اگر زنش خواب نباشد، چند کلامی با هم حرف می‌زنند و بعد چراغ را خاموش می‌کند. بالش زیر سر را مرتب می‌کند، لحاف را اول تا گردن بالا می‌کشد، این‌ور آن‌ور می‌شود تا احساس کند در رختخواب جا افتاده است، مدتی به سقف نگاه می‌کند و به سایه‌هائی که باریکه نورِ راهرو از لای در، و نورِ کمرنگ از کوچه، روی سقف و بر دیوار‌ها انداخته‌اند.
سایه‌هاکه کم کم شکل می‌گیرند، این لحظه می‌رسد که لحاف را روی سر بکشد و نفسِ آرام، و آنگاه پَرسه‌ای بزند در دنیای خودش، گاه با نمِ‌ اشکی در چشم‌ها
mostafa robb
13/12/2009, 19:47
داستان: زیر سایه کرکس‌ها


یخ زده‌ام. تمام بدنم درد می‌کند. چشم‌هایم باز نمی‌شود و لکه‌ی خون روی لبم خشک شده است. حتی دهانم را هم نمی‌توانم تکان دهم. فقط روی برف‌ها افتاده‌ام و روی تنم را یخ و برف پوشانده است. تمام بدنم منجمد شده است. هوای سردی است و من فقط می‌توانم به شاخه‌های خشکیده‌ی بالای سرم که با برف پوشانده شده، نگاه کنم. جرأت برگرداندن سرم را هم ندارم؛ چون اگر برگردم به پایین دره پرتاب می‌شوم. حس عجیبی دارم انگار که سرما همه سلول‌های مغزم را هم خشکانده است. صدای کرکس‌ها و لاشخورها را می‌شنوم که منتظرند تا من چشمانم را ببندم و آن وقت با آ ن منقارهای تیز و کثیف‌شان تکه‌تکه‌های گوشت بدنم را برای جوجه‌های خود ببرند. گاهی وقت‌ها، صدای کلاغی به گوش می‌رسد که طعمه‌ای پیدا کرده است، هر آن می‌ترسم که همین کلاغ به بدن یخ زده‌ی من حمله‌ور شود. هیچ صدایی نیست نمی‌دانم چه‌طور باید با این مرگ تدریجی کنار بیایم. باورم نمی‌شود که این‌گونه بمیرم. همین دو روز پیش بود که به زمین و آسمان می‌پریدم. دستانم گرم بود و هوای بازدمم چه قدر خوب می‌توانست سرما‌ی طاقت فرسا را از دستانم بگیرد. باور نمی‌کنم همه چیز به همین زودی تمام شود. مگر من چند سال دارم؟ بیست و هشت سال عمر زیادی نیست. هنوز من و او با هم کار داشتیم. می‌خواستیم بچه‌دار شویم؛ بچه‌هایمان بزرگ شوند، مدرسه بروند، دانشگاه بروند. و بعد ما دو نفر تا ابد کنار هم بمانیم. روزهای خوبی را با هم گذرانده بودیم، ایکا‌ش این روز شوم و لعنتی پیش نمی‌آمد. لعنت به من.
کمی تکان خوردم. دستم جابجا شد. نمی‌دانم چه‌طور حس جابجایی‌اش را فهمیدم. اما فهمیدم که جابجا شد. پس هنوز نمرده‌ام. حالا برف شروع به باریدن کرده است. بلورهای سفیدش روی چشم و دماغم می‌نشیند. هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. نمی‌توانم آنها را کناری بزنم. بعد با خودم می‌گویم، خوب اشکال ندارد. لطیف است. بگذار بنشیند روی صورتم. اتفاقی که نمی‌افتد، فوقش کمی صورتم را می‌پوشاند. اما اگر زیاد شد چی؟ لابد همین جا زیر برفها دفن می‌شوم. هر چه باشد، بهتر از دفن شدن زیر خاک است؛ حداقل نرم است و سفید. ولی نه! همه‌اش این نیست؛ کرکس‌ها هم هستند: کرکس‌ها دست از سرم بر نمی‌دارند. چه مرگ رقت‌باری! ایکاش آن روز شوم پیش نمی‌آمد. نمی‌دانم چرا یکهو این تصمیم را گرفتیم. یکهو به سرمان زد که از همه دور شویم. گفتیم هرچه دورتر بهتر، تا به این کوهستان خراب‌شده، رسیدیم. به او نگاه کردم و گفتم: «جای خطرناکیه.» او گفت: «نه. ما اینجا از همه دوریم، دور و دورتر. مگر قرارمان این نبود که به جای دوری بریم؛ به جایی که دست هیچ کس به ما نرسه؟» توقف کردیم. کوله بارمان را برداشتیم، چیز زیادی همراهمان نبود فقط وسایل اولیه و ضروری. به من گفته بود که خانه کوچکی می‌سازیم، کلبه‌ای چوبی و در آن به دور از هیاهو زندگی می‌کنیم. خوشحال بودم چون دیگر نیازی نبود به هرکسی توضیح بدهم. خوشحال بودم چون با او بودم. با هم می‌خواستیم زیر یک سقف زندگی کنیم. همه چیز را برداشتیم و ماشین را به حال خودش رها کردیم نمی‌دانم چه بر سر آن آمد. فقط می‌توانم تکه‌های آن را از لابه لای این صخره‌ها ببینم. ماشین که تنها راه ارتباطی ما بود از بین رفته بود دیگر کسی نمی‌توانست جای ما را پیدا کند. هیچ کس دستش به ما نمی‌رسید. خندیدیم. بلند بلند هی خندیدیم و بعد صدای وحشتناکی آمد. ماشین سقوط کرده بود. باز هم خندیدیم. چه لذتی داشت. هم صدای انفجار ماشین و هم صدای ما که در دره می‌پیچید. دست هم را گرفتیم. هوا سرد بود اما من اصلا احساس سرما نداشتم. به سمت کوهستان به راه افتادیم. شک نداشتم که کار درستی کرده‌ام. این آخرین راه من بود باید برای نگه داشتن او از همه موانع می‌گذشتم و گذشتم و حالا به او رسیده بودم.
لعنت به این برف! دیگراز دانه‌های سپیدش خوشم نمی‌آید. چشما‌نم را نمی‌توانم باز نگه دارم. هی توی چشمم برف می‌رود، جوری‌که تمام صورتم را پوشانده است. کلاغی روی صورتم می‌نشیند. فکر می‌کنم که نمی‌داند من هنوز زنده‌ام. چشمانم را می‌بندم چون اگر ببیند که باز هستند آنها را از جا در می‌آورد. می‌خواهم تا آخرین لحظه چشمم را داشته باشم؛ هر چند که تا چند روز دیگر خوراک کرمها خواهد شد. هنوز برف بند نیامده است. صورتم لغزنده شده است مثل زمین اینجا که هی لیز می‌خوردم و می‌افتادم و او می‌خندید. گفتم: «مسخره‌ام می‌کنی؟» گفت: «نه ولی دیدن افتادنت لذت دارد خوشم می‌آید بیفتی.» بلند شدم و خودم را تکان دادم بعد اخم کردم و پشتم را بهش کردم. آمد طرفم دست‌هایش را دور کمرم گرفت و مرا محکم به طرف خودش کشید و گفت: «قهر نکن تازه اول راهیم.» نمی‌توانستم قهر کنم فایده‌ای نداشت من دیگر راه برگشت نداشتم و می‌دانستم که تا ابد همین جا می‌ما نم. به طرفش برگشتم و لبخند زدم. محکم مرا در آ غوش گرفت. بهش گفتم بس است همین جا می‌توانیم کلبه را بسازیم. گفت: «نه. باید بالاتر برویم. نوک قله باید برسیم.» خسته شده بودم. هوا سرد بود و خورشید کم کم داشت غروب می‌کرد. برای رسیدن به آن قله از دره‌ای باید می‌گذشتیم؛ دره‌ای بزرگ. گفتم: «همین جا خوبه، بیا همین جا بمونیم.» گفت: «نه. بالاتر. از این دره که بگذریم دیگه راهی نیست.» اما من می‌ترسیدم. می‌دانستم که از این دره نمی‌توانیم عبور کنیم. می‌دانستم اگر برای گذر از آن، قدم برداریم برای همیشه مرده‌ایم. ترسیدم اما وقتی به چشم‌های مطمئنش نگاه کردم شکم به یقین مبدل شد. یادم هست که گفته بودم هرجا بروی من هم همراهت می‌آیم برایم مهم نیست کجا بروی، فقط می‌خواهم کنار هم باشیم. حالا کنار هم بودیم در میان این کوهستان و میان این سرمای کشنده و این برف. دره‌ی عمیقی بود و برای عبور از آن باید از صخره‌ها رد می‌شدیم. دستانم یخ زده بود و نمی‌توانستم از صخره‌ها به خوبی بالا روم. به بالا، آن طرف صخره نگاه کردم. چیزی نمانده بود. با خودم گفتم که چه‌قدر عالی می‌شود اگر بالای آن قله‌ها خانه‌ای بسازیم. کلبه‌ای کوچک با دودکشی که همیشه از آن دود بیرون می‌آید. او رفته بود و من داشتم به قله نگاه می‌کردم. با صدای بلندی گفت: «پس چرا نمی‌یای؟» یکهو از رویا پریدم. بعد یادم هست که پایم لغزید و سنگی از صخره جدا شد. ترس برم داشت. چیزی نمانده بود که سقوط کنم. بعد او دستم را گرفت اما سنگ کوچک ول کن نبود. باز هم از صخره، سنگ دیگری جدا شد. گفت: «مواظب اومدنت باش اگر همین‌طوری بیای بهمن بزرگی درست می‌شه.» این جمله آخر بود. همان طور که به قله چشم دوخته بودم سنگ از زیر پایم در رفت. به طرفم آمد. شتابزده دستم را گرفت: «محکم دست من رو بگیر.» دستش را گرفتم، اما انگار نیرویی من را به سمت دره می‌کشید. دستش را کشید اما من محکم دستش را گرفته بودم. چندی نگذشت که دستم از دستش رها شد و بعد نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. چشم‌هایم را که باز کردم روی سنگ کنارم لکه‌های خون را دیدم و من کنار سنگ، جایی نیمه‌راه میان دره و انتهایش که رود یخ‌زده‌ای بود افتاده بودم. بعد صدای مهیبی شنیدم. انگار از سنگ کوچک بهمنی به وجود آمده بود و دیگر پس از آن صدای مهیب، از او صدایی نشنیدم. حالا من اینجا بودم.
کنارم سنگ سختی است و قله را نمی‌توانم ببینم. انجماد بدنم هر لحظه بیشتر می‌شود. می‌دانم که در این کوهستان فقط منم که انتظار مرگ را می‌کشم. دیگر چیزی حس نمی‌کنم. فقط سعی می‌کنم چشمانم را باز نگه دارم. گاه گداری تکه‌های برف، از شاخه‌ی درختی می‌افتد و برف‌های روی صورتم به کناری می‌رود. تشنه نیستم، گرسنه هم نیستم؛ انگار تمام اعضا و احشاء بدنم یخ زده است. با خودم می‌گویم این طور مردن بهتر است. این‌طور یخ‌زدن. چون دیگر چیزی متوجه نمی‌شوم. به آسمان چشم دوخته‌ام. می‌خواهم تکان بخورم تا آن قله‌ای را که قرار بود رویش کلبه‌ای بسازیم، ببینم.
mostafa robb
13/12/2009, 19:49
داستان: مالدورور


من کنت لوتره‌آمون بودم و در به در پی زن ایده‌آل. چه ماجراها که آدم تو جست‌وجوی زن ایده‌آل باهاشان برخورد نمی‌کند. سه زن را دیده بودم که روی ماه راه می‌رفتند. ماه بابت نقش رد پاهاشان کاغذ دیواری گردی بود.
اما حالا از گرسنه‌گی به حال مرگ بودم. آدم پی زن که می‌رود بیش از هر چیزی معده‌اش را به خطر می‌اندازد. معده‌ام نهنگ بیچاره‌ای بود. با معده‌ام اسکله‌ی شمالی جهان را گز می‌کردیم. اسکله‌ همه‌ی دیواره‌ی شمالی ِ جهان را می‌پوشاند. و اما اقیانوس بزرگ انتهای جهان! تصور بکنید که اسلکه زنی بود لمیده روی مبل، و اقیانوس سگ ِ بزرگ ِ خواب‌آلودش بود که پای مبل خوابیده بود و پاهای ظریف ِ زن را می‌لیسید و می‌لیسید.
فرمان‌روای ظلمات راسادور پیشاپیش سپاه‌ش می‌راند. این‌که یک فرمان‌روای ظلمات پیشاپیش سپاه‌ش اسب براند چیز غریبی است. راسادور کبیر زره‌ِ زنگ‌زده‌ای داشت. زره‌اش را از صفحه‌های کوچک فولاد سیاه به هم بافته بودند. صفحه‌های فولاد مثل بالکن‌های دل‌گیری بودند و راستش به نظرم آهنگر‌ها و خیاط‌های سرزمین سایه ایده‌شان این بوده که به نظر برسد فرمان‌روا راسادور یک برج مسکونی سیاه تن‌اش کرده.
اسب‌ش نقاب فلزی هولناکی دارد با دو تا شاخ بلند و صدای جرنگ جرنگ صفحه‌های زره‌اش ناقوس جنگ است. اگر چه فرمان‌روایان ظلمات اصولن نیازی به خورد و خوراک احساس نمی‌کنند و معده‌شان دژ سیاه مخروبه‌ای است؛ اما فرمان‌روا راسادور عادت‌ش بود که برای ایجاد هراس تو دل دیده‌بان‌های دشمن هم شده، موقع لشکرکشی غذای حسابی بخورد. بابت همین است که تو سپاه سایه همیشه گله‌ای از تانگورود‌ها را همراه می‌برَند. تانگورود یک‌جور آبزی‌است. قضیه‌اش این است که تانگورود جای پوست و فلس، مزرعه‌ای از خوراک‌های مختلف و متنوع دارد. یعنی پوستی دارد از صدف‌های آب‌پز با سس ِ قارچ یا پوستی با طعم ران بوقلمون با لیموی تازه و سبزیجات و یا پوستی که عین مرتعی از دنده‌کباب است. لابد حدس زده‌اید که طعم‌شان البته بسته به ژنتیک ‌و نژادشان است. تانگورود قوطی کنسروِ زنده‌ای است و تو لشکر‌کشی‌ها خوراک ارباب تاریکی می‌شود.
تو ملوان زبلی. ساعد‌هات دو تا دامن مجلسی است که تو کمد دوشسی، کنتسی چیزی آویزان است. چهل روز پیش یک مرغ آلباتراس شکار کردی. شمشیر بلندی داری که بی غلاف به کمرت آویخته و خال‌کوبی‌هات متحرک‌اند.
همین که تو آلباتراس لعنتی را می‌زنی، پرنده روی عرشه می‌افتد. فردای قضیه‌ی شکار، آسمان را ابر‌های تیره می‌گیرد و «بانوی بی‌سر و پا» - که کشتی کاپتان آنخ افسانه‌ای است – آماده‌ی طوفان می‌شود. کاپیتان آنخ کیسه‌هایش را باز می‌کند تا طوفان را ببلعند. بانوی بی سر و پا با کیسه‌های کاپیتان آنخ که باد‌ها را هورت می‌کشند غرق نخواهد شد. ملوان‌ها دسته‌جمعی می‌خوانند. بعد‌‌‌، از آسمان آلباتراس می‌بارد. از ابر‌ها پرنده است که می‌ریزد و عرشه‌ی بانوی بی سر و پا را آلباتراس‌های مرده بر می‌دارد و سینه‌ی اقیانوس انتهای جهان را لاشه‌های مرغِ‌ دریایی بر می‌دارد.
کثافت و بیماری بانوی بی سر و پا را لیس می‌زند و ملوان‌ها لثه‌هاشان آکواریوم میکروب شده. توی لعنتی خواننده‌ی عزیز، توی لعنتی بودی که آلباتراس را زدی. سرِ آلباتراسه‌ را می‌برند و می‌بندند دور گردن‌ت. تو ملوان زبلی و تو کشتی بلا زده‌ی کاپیتان آنخ داری به جنگ می‌روی!
و بعد...
مدت‌ها «و بعد» من مثل لوستر فلزی‌ای تو هوا معلق بود. ناگهان ادامه‌ی ماجرا دود شد. کنت لوتره‌آمون برای سیر کردن معده‌اش که نهنگ پلاسیده‌ای بود، اهریمنی را از سپاه ارباب راسادور شکار می‌کند. اما این‌که چطور باید شکار اتفاق بیفتد مسئله بود. یک‌جور شکار شایسته یا همچو چیزی. شکار مثل بقیه نشسته تو صندلی‌های زرشکی کنار مدیرعامل بارسلونا و دست‌هایش عرق کرده. یعنی منظورم این است شکار خیلی دور از دست‌رس بود. تا این‌که با آقایی ملاقات کردم.
آقا مثل باجه‌ی راهنمای نارنجی‌ای ایستاده بود. شکم‌ش تاقچه‌ی استیل بود. خیلی نزدیک به من ایستاده بود و فکر می‌کنم منظورش این بود که: «هی! یالا!‌ دستات رو می‌تونی بذاری رو این تاقچه‌هه. فک کن اومدی جلوی باجه! یالا!»
به نظرم یکی از این‌ها رو انتخاب کن. جواب می‌ده همیشه:
«استفاده از سوزن‌های بی‌هوش کننده که از یه دست‌گاه پرت می‌شه شبیه دستگاهی که نیویورک‌تایمز یک‌شنبه‌ها رو پرتاب می‌کنه.
-استفاده از شطرنج.
- استفاده از افسونی که از جده‌ی آدم ، به آدم ارث می‌رسه.
- استفاده از هر نوع بیماری.
- استفاده از نور‌افکن با نور ِ مستقیم.
- استفاده از کمند با چرخش ِ هفتاد دور در دقیقه.
- استفاده از جانی‌واکر.»
از آقا اگر بپرسی که این‌ها را از کجا آورده چه خواهد گفت؟ به نظرم بگوید «هاه! غصه‌ش رو نخور!‌ نقلِ ‌قوله! بزن تنگش! همیشه جواب می‌ده!»
آقای نارنجی عیسا مسیح شخصی من است اما من حالا ترجیح می‌دهم که فقط بگوییم کنت لوتره‌آمون یکی از آن اهریمن‌های عقب سپاه‌ را که روی مَرکب‌اش تلو‌تلو می‌خورد، شکار کرد. از خیر ماجرای شکار می‌گذریم!
«ازم یه تصویر بکش! التماس می‌کنم!»
قبل‌تر از این‌که اهریمن همچو جمله‌ی کوچکی را ادا بکند، خنجرم را بالا برده بودم که سینه‌اش را بشکافم و بخورمش. چه شکمی که سیر نمی‌کردم از قلب داغ‌ش. خنجرم را برده بودم بالا چون لابد فکر می‌کردم خنجرم از دور برق می‌زند و شبیه سوزن گرامافون است. اهریمن صفحه‌ی سی‌و‌سه دور «هم‌‌ذات پنداری با شیطان» بود.
«من هرگز خودم رو ندیدم! خواهش می‌کنم قبل اینکه برم تو روده‌هات ازم یه چیزی بکش آقا!»
اهریمن دو تا بال چرمی داشت و پوست کلفتی هم داشت که به خاکستری می‌زد. دمل‌های روی پوست‌ش را می‌دیدم و چروک‌های روی پوست‌ش را. بعد از او بیست و دو تا پرتره کشیدم. پتره‌ها را با نوک خنجرم رو برف می‌کشیدم. تو تمام مدت اهریمن زیر آفتاب شمالی چرت می‌زد.
«اوه! یعنی من همه‌ی این سال‌ها این‌قد کریه و مزخرف بودم؟ اوه!»
و بال‌های چرمی‌ش را تا کرد تا دردش بیاید.
من با خودم خروار‌ها شلوار آورده‌م تا وقتی به زن ایده‌آل برخوردم به قد کافی متنوع و خوش‌لباس باشم. خروار‌ِ شلوار‌ها را روی پشت حمل کرده‌ام تا این‌جا.
تصمیم‌م را داشتم می‌گرفتم. او در تمام این سال‌ها همان‌قدر زشت بوده و چه کسی دل می‌کرد همچو چیزی را با پوست و دمل‌ش بخورد؟ حتا کنت لوتره‌آمون هم دل نمی‌کند. نه نمی‌کند!
من کنت لوتره‌آمون و چارلی چاپلینم. هر دو تا با هم. چون که همین حالا تصمیم گرفتم مثل جویندگان طلا باشم. جویندگان طلا دورش بخار دارد و حسابی برق می‌زند.
حالا تو شمال جهان مسطح‌ِ خودمان چرم می‌خورم. بال‌های اهریمن بد قیافه‌ی عزیز را با خنجرم جدا می‌کنم. اهریمنه شیون می‌کند و من بال‌ها را لوله می‌کنم. چرم خام لقمه شده می‌خورم و اهریمنِ ‌بیچاره رو به اقیانوس می‌دود و ناله می‌کند. روی پشت‌ش از زخم جای بال‌ها بخار بلند می‌شود بس که سرمای هوا زیاد است. مگر کسی به‌ش نگفته بال‌های لقمه شده‌‌اش حالا شده کفش‌های چرمی پخته تو جویندگان طلا؟ از همه‌چیز بخار بلند می‌شود.
«آتش» دور دهان کاپیتان آنخ مثل رد شیر، خشک شده بود و کبره بسته بود. کاپیتان آنخ خدای خواند فرمان «آتش آتش» بود. صد و سی فرمان آتش تو صد و سی‌تا لایه دور دهان‌ش خشک شده‌اند.
«آتش آتش!»
گلوله‌ها از سوراخ‌های تن بانوی بی سر و پا می‌پرند بیرون. توپ‌ها دود می‌کنند. توپ‌ها فنجان‌هایی هستند تو یک مهمانی عصرانه و ازشان بخار بلند می‌شود. بانوی بی سر و پا روی اقیانوس شمالی به پهلو خوابیده عین خرچنگ. کشتی‌ها برای جنگ باید عین خرچنگ بخوابند و این قضیه‌اش مثل قوانین خوابیدن زن‌ها موقع سکس است که باید این‌طوری یا آن‌طوری بخوابند، یا مثل قوانینِ‌ خوابیدن دروازبان‌ها وقت گرفتن توپ‌های زمینی محکم است یا مثل این قضیه است که سرباز‌ها وقت بمب‌باران باید توی گودی و روی شکم بخوابند.
تو فتیله‌ی توپ‌ها را روشن می‌کنی! بنگ بنگ!
«آتش آتش!»
و از ملوان‌ها یکی هست که هر بار وقت ِ آتش کردن شمشیرش را می‌کشد. بعد رو به دسته‌ی گلوله‌ها که تو هوا هستند می‌خواند:
آی گلوله‌ها! گلوله‌های گداخته!
چگونه‌است که هیچ سرما نمی‌شناسید شما
در جداره‌ی دندان یخی ِجهان؟
آیا قلب پلنگ‌های سیاه‌اید شما؟
آه! شما آری دسته‌ی قورباغه‌های آهنی هستید
که بسیار بالا پریده‌اند
تو خوشت آمده. ادامه‌اش می‌دهی:
«چگونه‌است که هیچ سرما نمی‌شناسید شما
و چگونه از برکه‌ی باروت می‌روید؟»
طرف خنجرش را بیرون می‌آورد و رو به تو تکان‌ش می‌دهد. طوری خنجر را می‌چرخاند که تو عقب بروی. عقب‌تر که می‌روی خیال‌ش راحت می‌شود. انگار تکه شعرش طناب حلقه شده‌ای بود رو کف عرشه و تو دوپایی روش ایستاده بودی. رشته‌های شعره توی خودشان جمع شده بودند. حالا تو عقب نشسته‌ای و شعرش دوباره منبسط شده:
آه گلوله‌ها گلوله‌ها
از هزاران آلت تابانِ ‌زنانه
که در افق طلوع می‌کنند
داغ‌ترید شما.
آی گلوله‌ها
که می‌رقصید روی میز‌های کثیف
خالکوبی کنید
نقش کالیپسو را
بر دشمن
بنگ بنگ!
دسته‌ی گلوله‌ها همه‌ی راه را تا سپاه ِ به صف شده‌ی فرمان‌روا راسادور بپر بپر می‌کند. دسته‌ی گلوله‌ها، بادبان کنده شده‌ای است که تو صورتِ ارتش سایه می‌خورد.
در سپاه راسادور کبیر کمان‌دار‌ها به کارند و خرده‌ساحر‌ها به کارند. گلوله‌های کاپیتان آنخ افسانه‌ای اندامِ‌ از بیخ کنده شده و تکه‌های یخ و خون را برمی‌خیزاند. دور هر گلوله‌‌ای را دست و پاها و رشته‌های خون می‌گیرد. هر گلوله‌‌ای یک‌جور خورشید سیاه است. سپاه به حال ِ شکست افتاده که فرمان‌روای ظلمات راسادور، شخص راسادور بالابلند، به میدان می‌آید. مثل بلند‌گوی یک‌جور گرامافون پیش می‌آید. عصاش را بلند می‌کند و هولناک‌ترین جادوش را می‌خواند.
توی اقیانوس که حالا از زور جادوی راسادور سیاه شده، گردابی به راه می‌افتد. گرداب درست زیرِ پای بانوی بی سر و پا است. گرداب کفش‌های بانو است که باهاشان روی زمین‌های خیس لیز می‌خورد. تو توی دردسر افتاده‌ای و اسفناج مثل پیرمرد توی یک شعر است که از ریش‌اش آب می‌چکد. همان‌قدر بی فایده و دور از دست و چیز‌هایی مثل این. ملوان زبل دارد غرق می‌شود و کاپیتان آنخ مفقود شده.
این‌جا اوجِ نبرد است و ما از این‌جا یک‌هو وارد نبرد شدیم. راسادور! راسادور بزرگ! فکر می‌کنی درست‌اش چی است؟ این‌جور وقت‌ها فلش‌بک کار آمد است. درست موقعی که قرار است اتفاق مهم‌ای بیفتد ناگهان کشتی آنخ را، در وضعیتی که پنج ثانیه مانده به نبرد داشته، پیش می‌کشیم وسط کار. ملوان زبل با چکمه‌های سیاه‌ش بالای لاشه‌ی ملوان‌های مرده از بیماری، راه می‌رود. ملوان‌های بیمار روی عرشه چادر زده‌اند. عرشه متن بریل است. یا مثلن می‌توانیم تو را نشان بدهیم قبل از فرمان شروعِ جنگ. روی ساحل جلوی سپاه‌ت هستی . داری سوار رو اسب رژه می‌روی. تو شیر ِآتش‌فشان‌های جهان را باز کرده‌ای. آچار بلندی دست‌ت گرفته‌ای و آن‌قدر چرخانده‌ایش که تمام ِ شیر‌های تمام آتش‌فشان‌ها باز شده است. شیر‌ِ آتش‌فشان‌ها مثل شیرهای آتش‌نشانی است که سرخ و کپل‌اند و البته تفاوت‌شان این است که تو شهر‌های جهنم ردیف شده‌اند. این‌طوری است که اهریمن‌ها سردشان نمی‌شود.
به نظرت کارِ‌ درست چیست؟ فلش‌بک کار درست است؟ می‌شود جای فلش‌بک درست در لحظه‌ی حساس توی ذهن یکی از آدم‌های اصلی قصه برویم. کلی خاطره آن‌جا هست که از کمر به هم چسبیده‌اند و دور آتش می‌چرخند. خاطره‌ها عین بادکنک‌های فروشی‌اند که نخ‌شان به یک نقطه‌ی مشترک گره خوده.
از زن‌هایی که خمیازه می‌کشند هیچ خوشم نمی‌آید. و زن‌هایی را خوش ندارم که خیاط‌ها خوش دارندشان. همیشه دوست داشته‌م با زن‌های قطبی بخوابم. لباس‌های پوستی‌شان به گشادی خانه‌هاشان است و زیر یک لایه پوست هیچ چیز نمی‌پوشند. تصویر مورد علاقه‌ام این است که لای لباس را مثل دری چیزی باز می‌کنم و داخل لباس می‌شوم. زن قطبی خیلی جثه‌اش بزرگ است. وقتی روی یخ نشسته باشد سر من به سینه‌هاش می‌رسد. توی لباس مقیم می‌شوم و رو به روی‌م سینه‌های او مثل دو تا لژ مخصوص تو سالن اپرا، آویزان است.
توی اقیانوس کشتی‌ِ سیاه بی‌نوایی است که دارد در هم میِ‌شکند و فرو می‌رود و توپ آژیرش مدام شلیک می‌کند. صدایی بلند می‌شود که آخرین جیغِ‌ کشتی ‌است و رزم‌ناو بی‌نوا به کلی توی گرداب می‌غلتد. کشتی رختی‌است توی ماشین‌لباس‌شویی و بوی عرق می‌دهد. یاروهایی که غرق می‌شوند چه می‌دانند که وقتی کشتی پایین می‌رود موج بزرگی از اعماق، گل و لای ِ تیره‌ای با خودش بالا می‌آورد؟ ملوان‌های غریق هیچ پدر و نیایی میان ‌ماهی‌ها ندارند. توی این فکرند که کسی را آن زیر نمی‌شناسند.
حالا گرداب به اوج که می‌رسد دو سر بزرگ ژولیده از آب بالا می‌آیند؛ دو ساعد بزرگ بالا می‌آید. دستی بالا می‌آید. کنت لوتره‌آمون تپانچه‌ش را بیرون می‌آورد و شلیک می‌کند. اول به سر‌ها شلیک می‌کنی که شروع کرده‌اند رو به ساحل شنا کردن. بعد سر و کله‌ی دو تا کوسه‌ی نر پیدا می‌شود. بال‌هاشان دو تا کروک‌موسیوی کالباس و کاهو است روی آب. کوسه‌ها مشغول ملوان‌های مرده و ملوان‌هایی می‌شوند که دارند فرار می‌کنند. کنت لوتره‌آمون ساعد‌های ملوان زبل را نشانه می‌رود! بنگ بنگ!
حالا سر و کله‌ی کوسه‌ی سوم پیدا می‌شود. کوسه‌ی ماده است و با دو تا کوسه‌ی نر درگیر می‌شود.
کوسه‌ی ماده یکی از نر‌ها را به دندان گرفته. کوسه نره پستانی شده توی دهن‌ش. من تپانچه را روی آن یکی کوسه‌نره نشانه می‌روم. بنگ بنگ! سوراخ سوراخ‌ش می‌کنم. خون‌ ملوان‌ها روی آب است و خون کوسه‌های نر. حالا فقط مانده کوسه‌‌ی ماده. چه کوسه‌ای. چه شکار‌چی‌ای. خوراک آب‌گوشت سردی رو اقیانوس چیده‌اند ماده‌کوسه‌‌ی دلبند!
کنت لوتره‌آمون به هیجان آمده و ایستاده دریا را تماشا می‌کند. بعد دو کوسه‌ی نر، زخمی، برمی‌گردند. دور ماده‌کوسه را می‌گیرند و تو دایره‌ای می‌چرخند. ماده‌کوسه گرد شنا می‌کند تا غافل‌گیر نشود. تو حالا توی دریا خواهی پرید کنت گرامی! از بالای صخره‌ها شیرجه می‌روی تو اقیانوس یخ. کوسه‌ی ماده دندان‌هاش را تو یکی از خصم‌ها فرو می‌کند. تو به کوسه‌ی دوم می‌رسی و خنجرت را تو شکم‌ش فرو می‌کنی. او بدنه‌ی آسیاب بادی است و تو پره‌هایش هستی.
دو کوسه‌ی نر که از میدان به در می‌شوند سمت ماده‌کوسه شنا می‌کنی. به او می‌چسبی و باله‌هایش گردنت ‌را می‌لیسد. روی پوزه‌ش را لیس می‌زنی. کمرش را محکم به آغوش می‌کشی. تو این‌طور خواهی بود. روی ساحل خداوندگار راسادور، ظلمات غالب، پیش خودش خواهد گفت: «تا امروز اشتباه می‌کردم! این دو از من شریرترند!».
و بعد کنت لوتره‌آمون برای معشوقه‌ش ترانه‌ای خواند:
گوش‌های تلخ
با درخشش زرد جرم
روشن می‌کنند شهری را که از تو آویزان است.
زنگار روی پیچ‌های تن!
زنگار روی زانو‌های تو را گرفته است.
پاکیزگی صورت!
از کپل‌های همه خاکستر می‌ریزد
امروز دلتنگ تو بودم که دندان‌هایت را بلیسم
از پیشانی همه نمک می‌بارید.
یک میلیون برگ روزنامه بر من چیره شدند
ستون فقراتم تمامی پایین تنه‌ی من بوده است
اما شکم تو که باز بشود
تمامی شهرک‌ها را غارت می‌کنیم
انبار می‌کنیم
از تو گله‌ی حیوان پرتاب می‌شود
غده‌ها‌ی ********‌ت چوب‌های از هم گسیخته‌اند
که از نوح و نوح به ارث برده‌ای
آن ران‌های کیفر کشیده‌؛ لاشه‌های دو [...] آویخته از تو با مفصل‌های سفیدت
mostafa robb
13/12/2009, 19:51
داستان: یخ و زرده‌ی تخم مرغ


در زمستان سالی که به خاطر سرمای بی‌سابقه و بارش برف گاه و بی‌گاهش، خوشبخت‌ترین مردم روی زمین بودیم؛ مجبور بودم سه روز در هفته به دندانپزشکی بروم، روی تخت سفید اهرم‌‌دار دراز بکشم و هفته‌ای سه روز دهانم را تا جایی که می‌توانستم باز کنم و دندان‌های خراب و حلق سیاه و زبان پُر زخم و تاولم را نشان دکتری بدهم که هیچ کدام از این‌ها برایش اهمیتی نداشت و حالش را به‌هم نمی‌زد.
حقیقت این بود که بیش از دو سال از خرابی دندان‌هایم و به دنبال آن درد استخوان شکنی که بعضی شب‌ها تا نزدیک صبح خواب را از من می‌ربود، آزار می‌دیدم. اما هر بار بهانه‌ای می‌آوردم. فکر می‌کردم روزی که روی تختِ سفید دندانپزشکی دراز می‌کشم، دست کم از درد گلو خلاص شده‌ام و خیالم راحت است که درد مزمنی که در دهانم می‌پیچد فقط به خاطر دندان‌هایم است و حالا پیش کسی آمده‌ام که با کمی زحمت می‌تواند دردم را درمان کند. اما آن روز صبح فقط به اندازه یک لحظه چشم‌هایم را از روی پاهایم برداشتم و سوراخ سفیدی را دیدم که میان ابرها درست شده بود و خورشید از همان یک سوراخ می‌تابید روی خیابان و ماشین‌ها نورش را برمی‌گرداندند به ساختمان‌های روبرو و ساختمان‌ها چنان نور را پخش می‌کردند که انگار آسمان باز شده است و ابری در کار نیست. همان یک لحظه کافی بود که با دندان‌هایم روی یخ زیر پایم فرود بیایم. تنهایی، پس از گرفتار شدن به دردی که جراحتی باعث آن شده است دردناک‌تر است. باید خودت دست‌هایت را بالا بیاوری و روی دهانت بگذاری. خودت حواست را جمع کنی و دنبال دندان‌های نازنینت بگردی و خودت آرام از میان خونی که قورتش می‌دهی و ته زبانت را شور می‌کند بگویی بدبخت شدم. می‌خواستم بمیرم. می‌گفتم مگر مرگ دردناک‌تر از این است؟ مگر وقتی آدم جان می‌دهد به دردی بیشتر از این دچار می‌شود؟ دندان دوم را که پیدا نکردم و مطمئن شدم که اگر ساعت‌ها هم بگردم نمی‌توانم آن را میان ذره‌های کوچک یخ پیدا کنم، نا‌امید شدم و همان‌جا از روی درد یا بدبختی‌ای که روحم را می‌خورد، روی یخ‌ها دراز کشیدم و سعی کردم با دماغم نفس بکشم و دهانم را بسته نگه دارم. مردی که از آن طرف خیابان من را زیر نظر داشت و چند بار خواست که به دادم برسد، سرانجام از خیابان رد شد و فقط یادم می‌آید که لحظه‌ای صدایش را شنیدم و بعد انگار خوابم برد. مطمئنم با صدایی که نشان می‌داد دلش تا انتهای روده‌اش سوخته است، گفت: «آقا جان با خودت چی کار کردی؟!»
روی تخت دراز می‌کشیدم و منتظر می‌ماندم دستیار دکتر که منشی او هم بود تلفن را بردارد و دکتر را از جایی که نمی‌دانستم کجاست و برای چه کاری می‌رود صدا بزند. بعد او به طرف من می‌آمد، کیسه بی رنگی را دور گردن من گره می‌زد و دنباله آن را روی سینه و دست‌هایم آویزان می‌کرد. من هر بار، در فاصله‌ای که دکتر بیاید و سرم را به طرف او بچرخانم و سلام کنم، به لحظه افتادنم روی یخ‌ها فکر می‌کردم. باز شدن حفره‌ای میان ابرها و تابیده شدن نوری زرد از میان آن چطور توانسته بود پاهای من را آن‌قدر ضعیف کند و با وجود کفش مناسبی که پوشیده بودم من را روی یخ‌ها بیاندازد؟! هنوز لحظه کوتاهی را که روی هوا معلق بودم یادم مانده. چقدر عجیب است این لحظه. می‌دانی اتفاق بدی برایت افتاده است و هیچ کاری نمی‌توانی بکنی جز اینکه منتظر بمانی بلایی که به سرت آمده کامل شود و بعد به دنبال چاره‌ای بگردی. مثل سوار شدن روی آبشار تندی می‌ماند که وقتی گوشه‌ای ایستاده بودی و نگاهش می‌کردی نمی‌دانستی چقدر می‌تواند خطرناک باشد. از بالای آبشار تا پائین آن چند ثانیه کوتاه راه است و میان راه کاری نمی‌شود کرد. (مگر چند بار آبشاری به آن بلندی را از نزدیک دیده‌ام و روی آن سوار شده‌ام؟) به گمانم بیشتر شبیه این است که روزی بی آنکه فهمیده باشی، ماشینی با سرعت به کمرت زده باشد و اکنون روی هوایی و لحظه‌ای دیگر روی زمین. من اگر تصادف کرده بودم، اگر روی هوا مانده بودم و با چشم‌هایم به شیشه ماشین نزدیک می‌شدم به چه چیزی نگاه می‌کردم؟ به چشم‌های راننده؟ که شاید زن سی ساله‌ای باشد با روسری قرمز و موهای قهوه‌ای و دهانی باز و صورتی که هنوز حالت پشیمانی به خود نگرفته است، یا به چشم‌های بچه چند ماهه‌اش که روی صندلی کناری نشسته است و جغجغه غول‌آسایی را می‌بیند که روی سقف ماشین پرت می‌شود.
بعد از آن روز همیشه احساس می‌کردم در فاصله هر قدمی که روی زمین برمی‌دارم دچار بلایی دردناک می‌شوم. از آن روز به بعد هر قدم برایم مثل پَر زدن توی آسمان است. مثل سوار شدن روی اولین موج‌های همان آبشار بلند است. سوار تاکسی که می‌شوم گمان می‌کنم که مردی با یک پتک سنگی روی صندلی عقب نشسته است و به محض بستن در، آن را روی دندان‌هایم فرود می‌آورد. توی آسانسور هر بار در خیالم برق می‌رود و من که همان لحظه می‌فهمم تلفنم را جایی جا گذاشته‌ام، همان‌جا می‌مانم تا خفه شوم. موقع روشن کردن تلویزیون برق می‌گیردم. کاسه دستشوئی به طبقه پائین فرو می‌رود و تا زمانی که کسی از خانه خودمان برایم شورت بیاورد، در‌ دستشوئی را به روی صاحب‌خانه باز نمی‌کنم.
جلسه هشتم، یعنی زمانی که دکتر دندان‌های تازه‌ام را در دهانم فرو کرده بود و نوبت به دندان‌های خراب و لثه کبودم رسیده بود، منشی بی‌آنکه پیش از آن یک کلمه حرفی با هم زده باشیم از من خواست زیپ کیفش را که بی دلیل گیر کرده بود باز کنم. در زمانی که گاهی زور می‌زدم و گاهی سعی می‌کردم از راهی منطقی در کیف را باز کنم او چند بار به من گفت که مواظب باشم کیفش را خراب نکنم. «اگه الآن درش باز نشه بهتر از اینه که زیپش پاره بشه.»
در کیف را باز کردم ـ زیپ هم خراب نشد. پارچه نازک قرمز رنگی میان دندانه‌های زیپ گیر کرده بود؛ شبیه حریر نازکی که با آن مو را می‌بندند. در کیف که باز شد یادم است لحظه‌ای از تعجب دسته‌های آن را در دست‌هایم گرفته بودم و به محتویات کیف زُل زده بودم. نفهمیده بودم کدام روش باعث باز شدن کیف شده بود. منشی کیف را از من قاپید؛ طوری که انگار شیشه عمرش را می‌قاپد.
از جلسه نهم به هم لبخند می‌زدیم؛ طوری که نشان دهیم یادمان مانده روزی کیفی بوده است که درش باز نمی‌شده و حریری قرمز رنگ میان زیپش گیر کرده بوده و ... اما در تمام جلسات بعد از آن روز که روی تخت دراز می‌کشیدم گاهی فکرهایی در سرم می‌آمد که اصلاً خوشایند نبودند. فکر می‌کردم شاید دستیار دکتر به خاطر آنکه می‌دانسته عملیاتی که آن جلسه باید در دهان من صورت بگیرد کمی دردناک است و من به دلیل اینکه تا به حال دندان نکشیدم ممکن است مضطرب شده باشم، سعی کرده با حقه کوچکی مثل باز نشدن زیپ کیفش حواس من را پرت کند و تا آمدن دکتر من را آرام بکند. از آن جلسه به بعد همیشه در آینه اتاق انتظار مطب نگاهی به خودم می‌انداختم و وقتی می‌دیدم رنگ صورتم به سفیدی می‌زند تقریباً مطمئن می‌شدم که آن روز گول خورده‌ام. شاید به این دلیل او به سرعت کیفش را از من قاپید که من فرصت نداشته باشم متوجه شوم که زیپ گیر کوچکی داشته است و می‌شده آن را با تکانی باز کرد.
در یکی از همان روزهای سرمای بی‌سابقه، روی برف‌هایی که تازه باریده بود چند تخم مرغ شکسته را دیدم که شانه تخم مرغی کنارشان نبود. این منظره یقیناً نشان می‌داد که مرد یا زنی لحظاتی پیش زمین خورده و هر چه در دست‌هایش بوده به هوا پرت کرده است. اما زیر پایش هیچ یخی نبود که او آن را ندیده باشد. برف‌ها هم به هم نریخته و سیاه نشده بودند. چند متر جلوتر، نزدیک در خانه خودمان روی یخی که ده سانتی‌متری عمق داشت و نیمی از پیاده رو را پوشانده بود؛ زرده تخم مرغ گرد و تمیزی افتاده بود و کنارش چند جای کفش ردِ سیاهی باقی گذاشته بود. یعنی آن آدم یکی از تخم مرغ‌ها را نجات داده بوده و دوباره آنجا زمین خورده؟ پیاده‌رو مثل آسمان سفیدی شده بود که زرده تخم مرغ خورشیدش بود و جای کفش‌ها لکه‌های سیاه ابرهایی بودند که باد محوشان می‌کرد.
به خانه می‌آمدم تا مسواک بزنم و بعد به دندانپزشکی بروم. با وجود آنکه آن زمستان بیست و شش سالم بود و چند سالی می‌شد که دیگر به دانشگاه نمی‌رفتم، کار ثابتی نداشتم و طبیعتاً پولی درنمی‌آوردم. مادرم شال سیاهی دور سرش می‌پیچاند، دستش را دور بازوی من حلقه می‌کرد و با هم به دندانپزشکی می‌رفتیم. از جلسه چهارم دکتر فهمیده بود که درباره هزینه‌ای که درست کردن هر کدام از دندان‌هایم دارد نباید چیزی به من بگوید و خودش از اتاق بیرون می‌رفت و با مادرم حرف می‌زد و حتی چیزی از توافقشان به من نمی‌گفت. من نمی‌دانستم که حالا دندانی را می‌کشد یا پُر می‌کند. دهانم را باز می‌کردم و او میله پر سر و صدایی را روی دندان‌هایم می‌کشید.
از خانه که آمدیم بیرون زرده تخم مرغ سر جایش نبود. خیلی ناراحت کننده است وقتی منظره عجیبی را می‌بینی و از اینکه چیزی را پیدا کرده‌ای که معمولی نبوده است خوشحال می‌شوی و لحظه‌ای بعد دیگر آن را نمی‌بینی. فکر می‌کنی که خیال کرده‌ای و آن چیز اصلاً هیچ وقت نبوده است. آن تخم مرغ طبیعتاً دیگر به درد صاحبش نمی‌خورد و رفته‌گرها چند روز بود که از اتاقک هایشان بیرون نیامده بودند. شاید گربه‌ای، سگی یا کلاغی آن را بلعیده باشد. از کوچه که پائین می‌آمدیم کمی لیز خوردیم. چند لحظه بعد زن میان‌سالی درست همان‌جایی که ما لیز خورده بودیم، با آرنجش روی زمین فرود آمد و کیفش را زیر یکی از ماشین‌ها انداخت. مادرم روی یخ‌ها لیز می‌خورد و به طرف زن که روی زمین دراز کشیده بود می‌دوید و می‌گفت‌: « چی کار کردی با خودت خانم جان؟! » زن گردنش را بلند کرد و شنیدم که با بغض گفت: «بدبخت شدم.»
زن در کوچه خودمان زندگی می‌کرد اما نمی‌شناختیمش. دست راستش شکسته بود. زن‌ بی نوا می‌خواسته به آرایشگاه برود و به قول خودش دستی به ابروهایش بکشد و بعد کمی پیاده روی کند و باقی وقتش را جلوی مدرسه دخترش بماند تا مدرسه تعطیل شود. مادرم داوطلبانه فرشته نجات زن شد. من را به وسط خیابان فرستاد که داد و فریاد کنم و ماشینی بگیرم. با زن به بیمارستان رفتیم، پول‌هایمان را روی هم گذاشتیم و دستش را گچ گرفتیم. بعد آنها به مدرسه دختر رفتند و من به تنهایی به دندانپزشکی رفتم و چون وقتم گذشته بود یک ساعت منتظر ماندم. به خانه که برگشتم دیدم مادرم ،زن و دختر کوچکش را به خانه آورده است. دختر روی میز آشپزخانه نشسته بود و خیاری را ناشیانه پوست می‌کند و آنها کنار هم روی مبل دراز کشیده بودند و پاتیناژ نگاه می‌کردند. دخترک ظریفی با موهای طلائی و لباس آبی دور بازوها و میان پاهای مرد سیاه‌پوش و قوی هیکلی می‌پیچید و لیز می‌خورد. گاهی مرد او را به هوا پرت می‌کرد و درست به موقع می‌گرفتش و دوباره دور خود می‌چرخاندش. بعد دست‌های هم را می‌گرفتند و مثل شناگری که آب را کنار می‌زند و به سرعت جلو می‌آید، یخ را می‌شکافتند و لیز می‌خوردند. من تا موقع اعلام امتیازی که داوران به آنها می‌دادند جلوی تلویزیون ماندم. آنها کنار هم جلوی عکس بزرگی که به دیوار چسبانده بودند و زنی را نشان می‌داد که روی قله پُر برفی ایستاده است و دندان‌هایش پس از جویدن آدامسی که حالا جعبه آن را به طرف دوربین گرفته بود، مثل همان برف اطرافش سفید شده بود، نشسته بودند و نفس نفس می‌زدند. مرد گاهی دستش را دور کمر زن می‌پیچید و گونه او را می‌بوسید و زن هر چند لحظه برای دوربین دست تکان می‌داد و چشمک می‌زد. درست پس از اعلام نتایج دختر بوسه‌ای با دستانش به طرف دوربین فرستاد و با انگلیسی بدی گفت‌: to the all viewers at home. بعد همه ما لبخند زدیم. من که می‌خواستم مزه‌ای بریزم گفتم که آیا با وجود تحریم‌های تازه بوسه او شامل ایرانی‌ها هم می‌شود؟ مادرم و زن غریبه نکته سنجی ظریف من را چندان درک نکردند اما لبخند زدند. زن و مرد اهل جمهوری چک بودند.
جلسه دوازدهم جلسه پر درد و رنجی بود. ای کاش برای جرم گیری هم آمپولی به لثه‌های آدم فرو می‌کردند تا فقط صدای گوش خراش دستگاه جرم گیری بماند برای تحمل کردن. دندان‌هایم به اندازه درون کتری کهنه پیرزنی مهمان دوست جرم داشت. آنقدر که لوله‌ای که درون دهان می‌گذارند تا بزاق دهان را جذب کند و مانع قورت دادن آب شود، یک بار از جرم پر شد و دکتر مجبور شد آن را عوض کند. دستیار یک گوشه نشسته بود و تقریباً آن روز دست به سیاه و سفید نزد. فقط گاهی بلند می‌شد و نگاهی به دهان من و دست‌های دکتر که در آن فرو رفته بود می‌انداخت و دوباره سر جایش می‌نشست. این منشی‌ها دنیای غریبی دارند. فکر می‌کنند ملکه پادشاه خودکامه‌ای هستند که جز به شهبانویش به کسی اعتماد ندارد و آنها تمامی امور قصر را در دست گرفته‌اند و کسی بدون اجازه آنها نباید پایش را روی زمین جابجا کند. جدای از آن، این زنان همیشه اسیر تنشان بوده‌اند. تنشان به آنها فرمان می‌دهد که روزی نیششان را باز کنند و خوش خلق باشند و روزی ابروهایشان را در هم فرو ببرند و قیافه‌ای به خود بگیرند که انگار دنیا به آخر رسیده است. بعد از اینکه جرم گیری دندان‌هایم تمام شد، منشی برگه وقت هفته آینده را آورد و خیلی بی مورد از من خواست که یک بار نام و نام فامیلم را بلند و واضح بگویم که او روی برگه بنویسد. ابله انگار نمی‌توانست ناراحتیش را طور دیگری نشان دهد. پس از دوازده جلسه که به آنجا آمده بودم چطور می‌توانست نامم را یاد نگرفته باشد. من کار اشتباهی کرده بودم که باعث ناراحت شدن او شود؟ جرم زیاد دندان‌های من چه ارتباطی می‌توانست با او داشته باشد؟ وقتی هنوز از اتاق بیرون نیامده بودم چند بار فکر کردم که بد نیست اگر از او معذرت خواهی کنم و یا دلیل اندوهگین بودنش را بپرسم. اما ملکه به اندرونی بازگشته بود. همان اتاقی که اغلب درش بسته بود و گویا برای استراحت پرسنل فراهم شده بود و یا شاید تنها یک آشپزخانه کوچک بود که سعی می‌کردند آن را دور از چشم بیماران نگاه دارند.
همان روز دکتر برایم دهان شویه‌ای قوی تجویز کرد که مانع از پیشروی عفونت لثه‌ام می‌شد و من را برای جراحی آماده می‌کرد. محلول تند و بد بویی بود که زبانم را می‌سوزاند و چشم‌هایم را اشک آلود می‌کرد. گفته بود که تا یک هفته پس از هر بار استفاده جلوی آینه بأیستم، زبانم را بیرون بیاورم و اگر دیدم که رنگ آن بیش از حد قرمز شده است از استفاده آن دارو خودداری کنم. با وجود آنکه زبانم طوری می‌سوخت که انگار زخمی بزرگ آن را شکافته است، کوچکترین تغییر رنگی روی آن آشکار نمی‌شد.
جلسه سیزدهم باز هم تنها بودم. مادرم به خانه دوست تازه‌اش رفته بود. چند روز قبل هر دوی آنها فهمیده بودند که در دبیرستان بهار آزادی در خیابان معلم درس خوانده‌اند. اما مادر من پنج سال زودتر مدرسه را تمام کرده بود؛ یعنی زمانی که هنوز خبری از آزادی نبود که بهاری داشته باشد و نام مدرسه چیز دیگری بود. دختر زنی که ما در خیابان نجاتش دادیم به نظرم عقب افتاده می‌آمد. هیچ وقت نشنیدم چیزی بگوید و یا ندیدم که خودش را سرگرم کاری بکند که به سن و سالش بیاید. حتی دوست نداشت با یک خودکار یا ماژیک به جان گچ دست مادرش بیافتد. فقط دوست داشت جایی بنشیند، خیاری پوست بکند و نمک بزند و بعد آن را توی بشقابی بگذارد و برای مادرش ببرد. آن‌قدر خیار را موقع پوست کندن فشار می‌داد که از شکل می‌افتاد و آب سیاهی روی آن می‌نشست. ( امروز می‌دانم که هیچ کدام این‌ها دلیل خوبی برای عقب افتاده بودن یک بچه نیست! ) چند بار سعی کردم کتابی به او بدهم و کنجکاویش را جلب کنم تا شاید بتوانم صدایش را موقع خواندن کتاب بشنوم. اما از کتاب‌ها خوشش نمی‌آمد. حتی آن‌هایی که پر از عکس بودند. بارها به مادرم گفته بودم ، بچه‌ای که روی تابلوی کلینیک دندان‌پزشکی مسواکی در دست گرفته و می‌خندد، شبیه بچه دوست تازه یافته‌اش است اما همیشه در یافتن شباهت چهره‌ها با هم اختلاف نظر داشتیم. او می‌گفت بچه‌ها همه شبیه هم هستند اما لبخندهایشان فرق می‌کند. می‌گفت اگر یک روز در خانه بمانی و خنده‌اش را ببینی می‌فهمی که اصلاً شباهتی با این بچه ندارد.
من جلوی در مطب دندانپزشکی که با پنج پله به زمین می‌رسید ایستاده بودم و به تابلو نگاه می‌کردم. پانزده دقیقه زودتر رسیده بودم. هیچ وقت نشده بود که در آنجا قفل باشد. زنگ زدن هم فایده‌ای نداشت. با خودم فکر می‌کردم که درست است اولین مریض آن روز من هستم اما بعید به نظر می‌رسد که آنها فقط چند دقیقه پیش از من مطب را باز کنند. وسایل کار دکتر چنان مرتب و تمیز کنار هم چیده می‌شدند که معلوم بود دست کم نیم ساعتی برای جابجا کردنشان زمان صرف شده است. کنار در نشستم و سعی کردم حواسم را جمع کنم که چشمم دوباره به تابلوی دندانپزشکی نخورد و دندان‌های سفید بچه روی آن را نبینم. نیم ساعت از وقتم گذشته بود اما خبری از دکتر و یا حتی منشی‌اش نشد. یاد داستانی افتاده بودم که چند ماه پیش از آن روز در کتاب افسانه‌های سرزمین هندوستان خوانده بودم. داستانی را در ذهنم مرور می‌کردم که بسیار شبیه شرایط آن موقع‌ام بود. در آن کتاب نوشته شده بود در روزگار باستان، روزی مرد جوانی ( به گمانم نامش "ناچی کتا" باشد ) به سبب آنکه دیگر تمایلی به زندگی نشان نمی‌داده و می‌خواسته کسی جانش را بگیرد و راحتش کند، به سمت منزل خداوندگار مرگ می‌رود و چون خداوند مربوطه در خانه نبوده است مجبور می‌شود سه روز تمام بدون آب و غذا منتظر بماند تا پروردگار بی مبالات مرگ از سفر بازگردد و درد او را دوا کند. (در واقع ناچی کتا نذر کرده بود که اگر خدا به او فرزندی عطا کند، او تمام هستی خود را نثار خدایان گرداند و چون این آرزو محقق می‌شود او دست به ادای نذر می‌زند.) اما به محض اینکه خدای مرگ به خانه می‌رسد و جوان را می‌بیند از بی مسئولیتی خود شرمگین می‌شود و برای عذرخواهی، از جوان می‌خواهد که سه آرزو بکند تا او بی درنگ به اجابت انها مشغول شود. درست یادم نمانده است که آیا جوان دو آرزوی اولش را به زبان می‌آورد و آرزوی سوم را نامحتمل می‌بیند و یا اینکه در همان قدم اول از خدای مرگ نا امید می‌شود.
پسر می‌خواهد که از دنیای پس از مرگ بداند. از پروردگار مرگ می‌پرسد که پس از اینکه آدمیان می‌میرند به کجا می‌روند؟ اما خدای مرگ جوابی ندارد. می‌گوید: «از من نپرس که نمی‌دانم.» (این چه جور خداییست که نقصی دارد و در پاسخ سوالی ناتوان می‌ماند؟)
فکر می‌کردم ای کاش وقتی دکتر با ملکه پر افاده‌اش از راه رسیدند، برای عذرخواهی از من همان پیشنهاد خدای مرگ را بدهد و من از فرصت استفاده کنم. اما من چه آرزویی داشتم؟ می‌ترسیدم از او بپرسم که کار دندان‌های من کی تمام می‌شود و یا چند جلسه دیگر مجبورم به مطب بیایم و او سرش را پائین بیاندازد و بگوید: «از من نپرس که نمی‌دانم.»
دکتر حوالی ساعت چهار آمد. منشی همراهش نبود. عذرخواهی خشکی از من کرد و با هم وارد مطب شدیم. (از این نوع برخورد که با مشتری مثل مزاحم رفتار می‌کنند بی‌زارم.) تمام چراغ‌ها خاموش بود و از گرد و خاک اندکی که روی صندلی‌های اتاق انتظار نشسته بود می‌شد حدس زد که مطب بیش از یک روز تعطیل بوده است. شرایط آن‌قدر غیر معمول بود که تا وقتی روی تخت سفید دراز کشیدم به فکر دستیار دکتر نیافتاده بودم. چه اتفاقی برای او افتاده بود؟ مریض شده بود؟ به مرخصی رفته بود؟ آن جلسه بسیار طولانی‌تر از جلسات قبل شد. دکتر برای آوردن هر وسیله مجبور بود از روی صندلیش بلند شود، دنبالش بگردد ، آن را ضد عفونی کند و دوباره سر جایش بنشیند. گاهی که نور تند چراغ‌های بالای سرم می‌گذاشتند نگاهی به صورت او بیاندازم به وضوح می‌توانستم خشم را در چهره‌اش تشخیص دهم. فکر می‌کردم شاید دستیار کسالتی پیدا کرده و از دکتر خواسته است که چند روزی به مطب نیاید. یعنی آنقدر حضورش در مطب مهم بود که بدون او دکتر مجبور بوده روز پیش کارش را تعطیل کند و امروز با تأخیر به مطب بیاید؟ نمی‌توانستم از دکتر چیزی بپرسم. او از وقتی فهمید اختیار دندان‌هایم دست خودم نیست و باید درباره هزینه درست کردن آنها با مادرم حرف بزند، دیگر هیچ چیز به من نمی‌گفت. وقتی او داشت جای خالی یکی از دندان‌هایم را با خمیر سفید رنگی پر می‌کرد نمی‌دانم چرا غرق در تصوراتی شده بودم که هیچ معنای خاصی نداشتند. منشی را با لباس خواب کرم رنگی روی تخت خواب دو نفره بزرگی می‌دیدم که ملافه‌های سفید را دور خودش پیچانده و دست‌هایش را دور بالش نرمی گره کرده و به خواب عمیقی فرو رفته است. هر از گاهی غلتی می‌زند و سرش را روی بالش جابجا می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد.
جلسه بعد زن سفید پوش تازه واردی نامم را روی کارت ویزیت مطب نوشت. (جای کاغذها و مهرها و پرونده بیمارها را من از او بهتر می‌دانستم.) او دختر جوان بیست و یک یا دو ساله کم حرف و مضطربی بود که به نظر نمی رسید بتواند به زودی به کار تازه اش عادت کند. دکتر به مادرم گفته بود که منشی قبلی را اخراج کرده است. زن حقوق بیشتری می‌خواسته و دکتر نه تنها نمی‌توانسته حقوقش را اضافه کند بلکه از او رضایت کامل نداشته و سرانجام کارشان به جدایی کشیده است.
در هفته‌های پایانی آن زمستان، هوا دیگر سرمای گذشته را نداشت. خیلی کم پیش می‌آمد که روی یخ‌های نازک خیابان تخم‌مرغ‌های شکسته، کیف پول‌های گمشده یا چیز دیگری که نشان از زمین خوردن کسی داشته باشد پیدا کنم. دوستی مادرم با زنی که خانه‌اش در کوچه خودمان بود هر روز بیشتر می‌شد. هر دو آنها متوجه شده بودند که در یک تالار مراسم ازدواجشان را برگزار کرده‌اند. مادر و پدر من در تالار مولن روژ در خیابان شمیران عروسی گرفته بودند و آن زن هفت سال بعد همانجا در تالار سپیده در خیابان شریعتی پشت سفره عقد نشسته بود. آنها فکر می‌کردند که همه زندگیشان به هم شبیه است و مادرم تنها چند سال زودتر وقایع را پشت سر می‌گذارد. فقط دیر بچه‌دار شدن زن همسایه ترتیب‌ها را به هم زده بود. با کمال تعجب دختر او هم مثل من در بیمارستان رسالت به دنیا آمده بود. ( اما وقتی من بچه بودم هنوز کسانی بودند که آن بیمارستان را به نام رویال تهران می‌شناختند. ) زن گاهی با ما به دندانپزشکی می‌آمد و سرانجام وسوسه شد تا بدهد دکتر نگاهی به دهانش بیاندازد. اما او کارش به اندازه من طولانی نبود. من که در آن زمستان به اندازه قیمت یک رنوی دو در فرانسوی اوایل دهه هفتاد میلادی پول خرج دندان‌هایم کرده بودم دیگر آهی در بساط نداشتم. یک ماه بود که به خاطر دندان‌های شکسته و درد مداوم، معشوقه آن سال‌هایم را ندیده بودم. از آن پس مجبور بودیم در هر ملاقاتی که داشتیم فقط با هم راه برویم و حرف بزنیم. اما به خاطر آنکه بهمان سخت نگذشته باشد من یک نام دهان پر کن برای ملاقات‌هایمان گذاشتم و به او گفتم که ما تصمیم گرفته‌ایم به پیاده‌روی‌های دیر پایان دست بزنیم. (مگر قبل از آن روزها چه می‌کردیم؟ در کدام مهمانی دست‌هایمان را دور کمرهای یکدیگر پیچانده بودیم و عکسی گرفته بودیم و در عکس از خوشی قهقهه زده بودیم؟ به کدام سینما رفته بودیم و از دیدن کدام‌‌ یک از جدیدترین فیلم‌های روز دنیا کیفور شده بودیم؟ به کدام موزه‌ها و گالری‌ها رفته بودیم؟ چه نمایشی بود که ما آن را ندیده باشیم و حسرتش را خورده باشیم؟ روی ساحل کدام دریا دراز کشیده بودیم تا آفتاب بگیریم و بدن های قهوه‌ایمان را نشان مردم بدهیم؟ مگر اصلاً از دستمان چه کاری بر‌می‌آید جز اینکه در صف رستورانی بأیستیم و نوبتمان که شد تنمان را تا خرخره از خمیر پیتزا پر کنیم و بعد به خانه‌هایمان برویم؟ مگر در شهرمان کار دیگری هم می‌شود کرد جز پیاده روی‌های بی هدف و مرور کردن آرزوهای بچگیمان و شمردن آنهایی که وقت برآورده شدنشان گذشته است. که آن هم همیشه با ترس همراه است. گاه و بی گاه باید از هر ماشین استیشنی که در خیابان از کنارمان می‌گذرد بترسیم. باید مواظب باشیم موقع حرف زدن کسی صدایمان را نشنود. مبادا چیزی گفته باشیم که کسی را بیازارد و ...)
جلسه آخر پانزده دقیقه بیشتر طول نکشید. دکتر نگاهی به جای بخیه‌های لثه‌ام که تقریباً خوب شده بودند انداخت و بعد یک آرواره گچی را در دست‌هایش گرفت و شکل صحیح مسواک زدن را یادم داد. از مطب که بیرون آمدم باران گرفت. باران بعد از برف مثل تنقلات بعد از غذا بیهوده است. حکم دل خوش‌کنک را دارد و بود و نبودش فرقی نمی‌کند. موقع پائین آمدن از پله‌ها نگاهی به تابلوی آبی و درخشان مطب انداختم. دوباره و به عادت آن دو ماه اخیر از سر ترس چشم‌هایم را به پاهایم دوختم تا احتمال لیز خوردنم را از بین برده باشم. دوست داشتم پیش از آنکه برای همیشه دندان‌پزشکی را ترک کنم خبری از عاقبت دستیار دکتر به گوشم می‌رسید. فکر می‌کردم که چه بلایی سر ملکه‌ای که از قصر رانده می‌شود می‌آید. آیا پادشاه دیگری حاضر می‌شود او را به زنی بگیرد و اختیار کاخش را به دست او بسپارد.
هوا آنقدر سرد نبود که دکمه‌های کتم را ببندم. باد بی رمقی مثل زمستان هر سال تنها کمی گونه‌ها و پیشانیم را می‌سوزاند و محو می‌شد. در این فکر بودم که وقتی دوباره با معشوقه‌ام در بعد از ظهر همان روز به پیاده‌‌روی رفتیم به او بگویم که این زمستان را هرگز نمی‌توانم فراموش کنم و مطمئنم بعدها هر چیزی از سرما در داستان‌هایم بنویسم از همین زمستانی که گذراندیم آذوقه داشته‌ام. از زمستانی که دو ماه تمام برف و یخ خیابان‌ها را پوشانده بود و تنها باران آخر سال از پسشان برآمد و آبشان کرد.
mostafa robb
13/12/2009, 19:52
داستان: سایه

 


یک نوع جنبش نرم در درونم آرام آرام بالا آمد. سرفه‌ام گرفت.هُلُپی چیزی به قد و قامت ده سانت از دهانم پرت شد، افتاد وسط اتاقِ درهم و برهمم. صدای بمی داد. مثل صدای له شدن مگس. گلویم درد گرفته بود. با دستم آن را گرفتم و مالیدم. با چشم گشتم ببینم این چی بود از دهانم پرید بیرون؟! ترسیده بودم. چشم چرخاندم. وسط اتاق لا‌به‌لای شلوغی کتاب و کاغذ، یک موجودی بود لزج و کثیف که می‌جنبید. ترسیدم. خودم را جمع کردم گوشه‌ی تخت و اندک زمانی فقط نگاهش کردم و از هر جنبش‌اش دلم هُری می‌ریخت که نکند بیاید طرف من. مدتی گذشت و موجود فقط با صدای لزجی خودش را جمع کرد. تقریباً آن هم بی‌حرکت بود. انگار من را نگاه می‌کرد. هر چند چشمی در آن نمی‌دیدم، اما حس می‌کردم به من زُل زده. ملغمه‌ای بود از چیزی سیاه و لزج که شکل خاصی نداشت. مثل یک جوهر روی زمین ریخته شده‌ی جاندار. کم کم به خودم جرات دادم، گفتم«تا ابد که این طور نمی‌شه. باید بکشمش ببرم دکتر ببیندش. شاید انگلی چیزی گرفتم!» هر چند این فکر برای خودم هم مسخره بود اما دلم می‌خواست خودم را یک جوری توجیه کنم. آرام پاهایم را که در شکمم جمع کرده بودم باز کردم آمدم لبه‌ی تخت. موجود در خودش جمع شد و بیشتر بین کتاب‌ها فرو رفت. من از حرکت ایستادم. آب دهانم را به سختی قورت دادم. از فکر این که نکند تعداد بیشتری از آنها در بدنم باشند تنم لرزید و حالت تهوع گرفتم. زیر زیری نگاهی به اطراف کردم، وسیله‌ای در دسترس نبود که کار‌آمد باشد. نه دمپایی و نه چیز سفتی. دلم را زدم به دریا. دمپایی آن طرف اتاق، نزدیک در بود. بلند شدم. موجود با صدای وِلِج و وِلِج‌ی خود را بین کتاب‌ها مخفی کرد؛ اما هنوز سنگینی نگاهش را حس می‌کردم. آرام از کنار تخت رد شدم و خودم را به دمپایی رساندم. دمپایی را بلند کردم و به سمت موجود بین کتاب‌ها نشانه رفتم. پرت کردم. به کتاب‌ها خورد.خودم داشتم از ترس می‌مردم. قلبم داشت از سینه‌ام می‌زد بیرون. کمی صبر کردم. دیدم نه. نه صدای حرکتش می‌آید نه خودش دیده می‌شود. به گمانم مرده. آرام به سمتش رفتم، کتاب‌ها را با نک انگشت کنار زدم. یک دفعه دنیا در برابرم تیره و تار شد. نعره‌ایی کشیدم بلند! دیوانه شده بودم. از ترس خودم را به در و دیوار زدم و دست‌هایم را در هوا تکان تکان دادم. موجود پریده بود روی صورتم. هر چی سعی کردم جدایش کنم نشد. چشم‌هایم جایی را نمی‌دید.نفسم بند آمده بود. دستانم دیگر زور نداشت. دیدم دارم خفه می‌شوم. سرم را کوبیدم به دیوار. دفعه اول صدای جِلِز موجد آمد. خودش را بیشتر در پوستم فرو کرد. فریاد زدم و دوباره سرم را کوبیدم و کوبیدم...کوبیدم. موجود کنده نشد. جریان گرمی را روی پوست گردنم حس کردم. دست مالیدم،یک مایع گرم بود؛ یا خون من بود یا خون آن موجود کثافت. درد حس نمی‌کردم. نفس‌ام دیگر تمام شده بود. دستم به هرچی روی میز می‌رسید، می‌کوبیدم به آن موجود. افاقه نداشت. دستم خورد به خودنویسم. بلندش کردم و با تمام قدرت کوبیدم به موجود. موجود جمع شد و افتاد. تا از صورتم جدا شد، نفس عمیقی کشیدم و ناگهان درد تمام وجودم را گرفت و در چشمانم خلاصه شد. ناخوداگاه دستم را به سمت چشمانم بردم. از یکیشان خون بیرون می‌زد. وحشت کردم. خودنویس هم خونی بود. فریاد زدم. سرم گیج می‌رفت.آن قدر دور خودم چرخیدم که افتادم روی زمین و دیگر هیچ نفهمیدم. چشم که باز کردم در بیمارستان بودم. دکتر هم بالای سرم چیزی به یک پرستار می‌گفت، راجع به دوز دارو. گفتم چه بلایی سرم آمده؟ گفت: آه،به هوش آمدید؟با خودتان چه کار کردید؟متاسفم،اما مجبور شدیم چشم راستتان را تخلیه کنیم. جمجمه هم ترک برداشته. دکتر کمی مِن مِن کرد و بعدبا احتیاط پرسید شما سابقه‌ی بیماری روانی دارید؟ مات و مبهوت نگاهش می‌کردم اما بعد عصبانی شدم و گفتم: آقا خودتون دیوانه‌اید و بعد تمام ماجرا را تعریف کردم. دکتر و پرستار نگاه‌هایی رد و بدل کردند و دکتر گفت: فعلا دوز داروهایش را بالا ببرید تا آمبولانس برسد. گفتم منو کجا می‌خواهید بفرستید؟ گفت: تیمارستان... البته، البته موقت.تا سلامتی‌اتان را بدست بیاورید.خواستم داد بزنم که من سالمم و این تویی که انگار نفهمی...، که پرستار چیزی در سرم‌ام ریخت و من همه جا را تار دیدم. این‌بار که به هوش آمدم در اتاقی بودم کاملاً سفید. نه میزی داشت، نه پنجره‌ای. دستانم بسته بود. درون چشم راستم حس بدی داشتم، انگار چیزی در آن حرکت می‌کرد؛ جوری‌که صدای حرکت لزجش برایم آشنا بود. قلبم از حرکت ایستاد. فریاد زدم: اینجاست. اینجاست، توی چشممه.کمک! پنجره‌ی کوچک درون در باز شد و صورت فردی پشت آن ظاهر شد و سریع بسته شد و در اصلی با صدای باز شدن قفل، باز شد. دو مرد سفید پوش به همراه زنی که او هم سفید پوشیده بود، آمدند تو. من فریاد می‌زدم کمک می‌خواستم. مردها آمدند و مرا بی‌حرکت نگه داشتند و زن چیزی در بازویم فرو کرد و من باز هم در میان فریاد‌هایم خفه شدم. تمام مدت خواب می‌دیدم که آن موجود سیاه در من رشد می‌کند و اول هر دو چشمم بعد مغز و دهانم و در آخر از درون رگم ریخت در قلبم و من یکباره شدم خود آن موجود. چه حس خوبی بود. حس قدرت. از تخت پایین خزیدم و ریختم کف زمین و مثل جویباری سیاه روی زمین سفید اتاق جاری شدم، تا کنار در و از زیر شکاف پایین در سریدم بیرون. راهرویی بود دراز و پر از در و همه سفید. مردی از انتهای راهرو ظاهر شد.به سمت من می‌آمد.خود را در سایه گلدان کنار پنجره پنهان کردم. مرد که از کنارم گذشت خودم را ریختم در سایه‌اش و آرام از کفش‌هایش رفتم تو و خودم را از پاچه‌ی شلوارش کشیدم بالا و آرام ریختم در سوراخ گوشش و از آنجا رفتم توی جمجمه‌اش. چه قدر گرسنه بودم و مغزش چه قدر گرم بود. بوی خون زد توی دماغم و من... بیرون که آمدم سیر بودم. مغزش مزه‌ی خاک می‌داد، اما خوب بود. دوباره خودم را ریختم در سایه‌اش و در پشت اولین گلدان قایم شدم. مرد تا انتهای سالن رفت و باز برگشت و دوباره رفت و برگشت و دوباره... همان زنی که آن آمپول کذایی را به من زده بود پیدایش شد. ایستاد و با تعجب مرد را نگاه کرد.صدایش کرد مرد اما باز به رفت و آمدش ادامه داد. زن قدمی به عقب رفت و دوستش را صدا زد. مرد را به او نشان داد و هر دو با هم پچ پچ کردند و رفتند و بعد از مدتی زن با یک آمپول و دوستش با یک برانکارد برگشت. دوست زن، مرد را گرفت و زن آمپول را فرو کرد در بازوی مرد. مرد شل شد و از حرکت ایستاد. آنها او را پرت کردند روی برانکارد و بردند. من ترسیدم و خودم را جمع کردم که مبادا باز هم از آن آمپول‌ها به من هم بزنند. سریدم رفتم در اولین اتاق که نزدیکم بود و در سایه دیوار قایم شدم. اتاقی بود مثل اتاق خودم با این تفاوت که پنجره هم داشت و یک زن ِ تنها روی تنها تخت اتاق نشسته بود و به دیوار روبه‌رویش زل زده بود. آرام خزیدم تو. زن حرکتی نکرد. ازکناره‌ی دیوار خزیدم طرفش. زن همچنان روبه‌رویش را نگاه می‌کرد. از لبه‌ی تخت بالا رفتم. خواستم بروم داخل شلوارش که ناگهان با یک حرکت سریع من را گرفت و در هوا چرخاند و کوبید زمین. سرم گیج می‌رفت. تا خواستم خودم را جمع کنم،با جفت پاهایش پرید رویم. آه از نهادم خارج شد. مرا بلند کرد گفت: سایه‌ها... سایه‌های لعنتی. گره‌ام زد به میله‌ی تخت و مدام می‌گفت :سایه‌ها... سایه‌های لعنتی. پرستاری آمد و او را برای هواخوری برد بیرون. زن مرا در جیبش فرو کرده بود و محکم فشارم می‌داد. به حیاط رفتیم. چاله‌ایی کند و مرا تپاند در آن و با سنگی کوبید به من و از حال رفتم. الان هفته‌هاست که این زیرم. زیر خاک. دارم سعی می‌کنم خودم را خلاص کنم اما تا می‌آیم تکان بخورم، سرم می‌خورد به سنگی که فکر کنم آن افریته گذاشته رویم. نمی‌دانم چیکار کنم؟

Make a Free Website with Yola.