دختر پسرهای لنگرودی

 سلام فرنگیس
امروز صبحِ زود رسیدم تهران. توی گاراژ، داخل ماشینِ مصطفی نشسته بودم که داداش آمد. ماشینش همراهش نبود. می‌گفت توی گاراژه. مصطفی ما رو همراه خودش تا محل کارش برد. محل کارش کنار فلکه‌ای بود که یک ساعت گنده وسطش تیک تاک می‌کرد. بعدش سه تا اتوبوس سوار و پیاده شدیم تا رسیدیم خونه داداش. راستی آن خانمی که تو گاراژ قزوین مرا به او سپردی، زن نبود. مرد بود. از پلیس راه قزوین که رد شدیم روسریش را که به موهاش چسبیده بود برداشت. بعدش هم حسابی با دستمال رو صورتش کشید. بعد سبیل چسباند. حالم به هم خورد و می‌خواستم عق بزنم ولی خودم را نگه داشتم. وقتی زن داداش مرضیه را دیدم با آن موهای سفید و خنده‌های بدون دلیلش بیشتر حالم بد شد؛ مرضیه کلی موی سفید روی سرش در آمده. نمی‌دانم یکهو چِم شد که عق زدم تو بغلش. می‌خندید و دستاش رو بلند کرده بود به سمتِ دستشویی و حمام. ننه این جا دستشویی و حمامشون یکیه. یه بوی بدی هم می‌ده. بوی تیزی که نمی‌دانم از چی بود ولی حالم را بدتر کرد. شب که کنار امیر‌علی خوابیده بودم باز اون بو می‌خورد زیر دماغم. امیر‌علی می‌گفت ماله اون بشکه‌های سفید و سبزه که توی دستشوییه. ولی من هیچ وقت تو دستشویی این بشکه‌ها را ندیده‌ام. فکر کنم حق با داداشه: امیر‌علی بیش از حد خیالباقه. اصلن بچه‌های این جا همشون خیالباف هستند. آنها هم در مورد بشکه‌های رنگ و وارنگ حرف می‌زنند که شب‌ها راه می‌روند و بوی بد می‌دهند. بعضی‌هاشون هم عاشق آن بشکه‌ها شده‌اند و یکیشون هم که می‌گفت شب‌ها دور از چشم ننه و باباش می‌ره سر وقتِ بشکه‌ها و آنها را بو می‌کنه. می‌گه خیلی بوی خوبی می‌ده. ببخشید مادر این‌ها را برایت تعریف می‌کنم. ولی دلم نیامد برات دروغ بنویسم. راستی سلام من را به همه برسان. دلم برایت خیلی تنگ می‌شود. فعلن عرضی ندارم. این نامه را می‌دهم داداش تا بده به مصطفی که برایت بیاوره ده.
قربانت
دخترت فریبا


تهران- 21 مهر 86
فرنگیس سلام
حالت چطور است؟ دردت به سرم پاهایت هنوز درد می‌کند؟ بچه‌ها چه طور هستند؟ دلم برای ابو دیونه تنگ شده؟ باورت می‌شود؟ نمی‌دانم چرا یکهو یادش افتادم؟ هفت شب پیش داشتم ظرفها را می‌شستم. امیرعلی خواب بود. داداش داشت دم در با یک آقایی حرف می‌زد. داداش هی می‌گفت: «ندارم! به خدا ندارم. سهمیه خودم مگه چه قدره؟ منم زن و بچه دارم.» هر شب یکی دو تا می‌آن دم در و داداش همین حرف‌ها رو تکرار می‌کنه. کلی ظرف بود برا شستن. اول فقط صدایی گنگ و نامفهوم بود. شیر آب را بستم تا صدا را درست بشنوم. فایده نداشت. صدا بلند و بلندتر شد. از آشپزخانه آمدم بیرون. گیج و منگ وسط خانه به دنبال صدا می‌گشتم که داداش از کنارم رد شد و تنه‌ای بهم زد و رفت داخل دستشویی. در دستشویی که باز شد گوشهایم پر شد از صدای زن داداش که داد می‌زد: این منم تو این بشکه‌ها. دست‌های من تو این بُشکن. پاهایم تو این یکی. سرم هم تو اون یکی.
دویدم به طرف دستشویی. زن داداش کف دستشویی نشسته بود و تا چشمش به من افتاد خندید. از اون خنده‌هایی که ابو‌خُله وقتی خاله گل‌بهار اسماعیل رو به دنیا آورد، کرد. همه می‌گفتند اسماعیل مادر زاد کره. همه می‌گفتند اگه ده ما آن قدر پرت نبود، اگه مش‌حسن زنده بود، اگه خروس بانگ برنداشته بود، اگه اگه اگه اسماعیل کر نمی‌شد. داداش از توی دستشویی پرید بیرون و رفت طرفِ در. دست مردی رو که چند دقیقه قبل‌تر داشت باهاش حرف می‌زد، گرفته بود و کشید توی خانه. تو این فاصله مرضیه بشکه سبز و سفید را ریخت رو سر و هیکلش. من پاهایش را چسبیده بودم و التماس می‌کردم که نکن این کارُ ولی اون فقط می‌گفت: می‌بینی اینها پر از مرضیه‌ان. این بشکه‌ی سبزِ دست‌های منه. به سلامتی...
و بشکه رو روی سرش خالی کرد. اون پایین من عق می‌زدم و پاهای زن داداش رو با دو دست محکم چسبیده بودم.
«بدبخت عق می‌زنی. اینها تو هم هستی. تو اینها عقل‌های تو و خاله بهار و سَلمه، تمام هم ولایتیات هست. این بشکه سفیدِ عقلِ توِ. به سلامتی...
و بشکه رو روی سرش خالی کرد. داداش دست مردِِ غریبه رو ول کرد و پهنِ زمین شد. سرش را می‌کوبید به دیوار و می‌گفت: برو جمعشون کن. برو همش مالِ خودت. مردِ همان طور زل زده بود به من و زن داداش. هیچ نگفت تا داداش بلند شد و توی سینه‌اش ایستاد و گفت: مگه با تو نیستم؟ برو جمعشون کن. نمی‌بینی دارن می‌رن تو چاه.
نَنه باورت نمی‌شه که بگم داداش با یه حرکت مردِ غریبه را پرت کرد وسط حمام. بعد می‌گفت باید همشون رو لیس بزنی و با دو دستش خواست دهن مرد را که قفل شده بود، باز کند که چند تا از همسایه‌ها ریختند توی حمام. دست و پای داداش را گرفتند، از حمام بردنش بیرون. زن داداش فقط می‌خندید و موهایش را چنگ می‌زد. آن شب دیگه نفهمیدم چی شد. یک دفعه یادم افتاد به امیر‌علی. تا موقعی که نرفتم توی اتاقش باورم نمی‌شد که تو اون همه سر و صدا خواب باشد. پنجره اتاقش باز بود. سر و هیکلم خیس بود و همان بوی شب‌های پیش را می‌داد؛ خیلی خیلی نزدیک‌تر. کنار امیر علی دراز کشیدم و چشم که باز کردم نه امیر‌علی بود و نه شب.
مادرم، فرنگیس، باید برم دنبال امیرعلی، از مدرسه بیارمش. سر راه هم این نامه را می‌اندازم صندوق پست. به داداش اعتماد ندارم. فکر می‌کنم نامه قبلی را نداده به مصطفی تا برایت بیاوره ده.
دیگر عرضی ندارم.
دخترت فریبا

تهران- 25 آبان 86
سلام فرنگیس
دیروز زن داداش گم شد. مثل همیشه صبح خیلی زود داداش رفته بود بیرون. من نمی‌دونم داداش صبح به اون زودی کجا می‌ره. تاکسی‌اش هم که از روزی که آمدم توی گاراژ پارکه. امیر‌علی را بیدار کردم، ناشتا بهش دادم و بردمش مدرسه. وقتی برگشتم درِ خانه باز بود. زن داداش هم نبودش. تا شب که داداش برگشت هنوز امیدوار بودم که زن داداش برگردد. وقتی برای داداش داستان را تعریف کردم، زد تو گوشم. اول جا خوردم. و گفتم: به من چه. بشین تو خانه مواظب زنِ دیوونت باش. اونم گفت از جلوی چشمش گم شم. الان که فکر می‌کنم می‌بینیم آن سیلی حقم بود. شب‌ها قبل از این که بخوابم داداش به من می‌گفت: صبح که امیر‌علی را می‌بری مدرسه درِ خانه را قفل کن.
یادم رفت؟ یادم نرفت؟! نمی‌دانم! تو این مدت این جا آن قدر چیزای عجیب و غریب دیدم که مَحال نمی‌دانم من در را قفل کرده باشم و زن داداش مرضیه با یک کلید زاپاس در را باز کرده باشد. داداش می‌گه درِ این خانه فقط دو تا کلید داره؛ یکیش دستِ منه یکیش دست خودش. از شما چه پنهان از گم شدن زن داداش زیاد هم ناراحت نیستم. شب قبل از آن روزی که گم شود کنار امیر‌علی دراز کشیده بودم. داشتم به حرف‌های امیر‌علی فکر می‌کردم که ازم پرسیده بود: خاله، اون لباس قرمزت را چه کار کردی؟
همان موقع فهمیدم منظورش کدام لباس است. ولی خودم را به اون راه زدم و گفتم: کدام لباس قرمزه؟
- همان که خیس خیس بود. همان لباسی که باهاش تا صبح کنارم خوابیدی؟
مثل این که همه چی را می‌دانست و من بی‌خود داشتم به اون راه می‌رفتم: انداختمش دور. همان شب از همین پنجره.
امیر‌علی نیم خیز شد و با صدای بلند گفت: نباید این کار را می‌کردی؟ نباید این کار را می‌کردی. و ملافه سفید را کشید روی صورتش و دیگر هیچ چیز نگفت. باران زده بود و هوا بوی خاک ده را گرفته بود. داشتم به سیب‌های بالای ده فکر می‌کردم که یکهو دیدم درِ اتاق باز شد. بلند شدم و فقط جیغ کشیدم. زن داداش بود. یک طناب هم تو دستهایش بود. داشت می‌آمد طرف من و امیرعلی که خوابِ خواب بود. نمی‌دانم چرا تو همچین مواقع امیر‌علی از خواب بیدار نمی‌شه. داداش آمد و دستش را کشید که ببردش بیرون ولی او می‌خندید. داداش هم محکم زد تو گوشش. چشمهای مرضیه توی نور ماه برق می‌زد. اول دلم خنک شد ولی بعد که داداش گریه کرد و گفت: یا خدا شفاش بده یا از رو زمین برش‌دار، دلم برای هر سه‌شون سوخت. فرنگیس، داداش خیلی پیر شده. کلی موی سفید توی سرش سبز شده. فرنگیس من از این جا می‌ترسم. خیلی وقت نیست آمدم، ولی خیلی خسته‌ام. از همه چی این جا خسته شده‌ام. از بوق ماشین‌ها. از نور خیابان‌ها و مغازه‌ها که شب تا صبح روشن هستند. این جا کسی خواب نداره. همه خواب زده‌اند. من هم شب‌ها خواب به چشمام نمی‌یاد. داداش شب‌ها از تو یخچال چند تا قرص می‌یاره بیرون و می‌خوره. همان قرص‌هایی که به زور به خورد زن داداش مرضیه می‌داد و اونم همه قرص‌ها را تو دهنش جمع می‌کرد و بعد تف می‌کرد. داداش می‌گه برای این که شب‌ها خوابش ببره قرص‌ها را می‌خوره. ولی هر شب خودم صدای قدم‌هایش را می‌شنوم. شب تا صبح راه می‌ره و بعضی موقعها چیزهای نامفهومی می‌گه که من هیچی ازشون نمی‌فهمم. فرنگیس این جا کسی نیست که من باهاش حرف بزنم. امیر علی که خیلی کوچک است. تو رو خدا یه کاری کن من برگردم پیشت. دیروز داداش گفت مصطفی را دیده و گفته که تو سلام رسوندی. ازم خواست که اگر نامه جدیدی دارم به او بدهم که او هم بده مصطفی برات بیاوره ده. راستش را بخوای اصلن به حرف‌های داداش اعتماد ندارم. ولی چاره‌ای ندارم. نامه قبلی را که انداختم داخل صندوق پست، پیرمردی که روی صندلی روبرو نشسته بود خندید و گفت: تاریخ مصرف نامه‌ات که گذشته؟
من که نفهمیدم منظورش چیه. تمام مدت روز را به حرفهای پیرمرد فکر می‌کردم. فردا بعد از این که امیر‌علی را رساندم مدرسه، دوباره مسیرم را کج کردم به سمت پیرمرد و صندوق پست. ولی نه خبری از پیرمرد بود نه صندوق پست! به جای صندوق پست یک خانم جوان ایستاده بود. کلی آرایش کرده بود. یک دامن قرمز بلند پوشیده بود درست مثل دامن قرمزی که داداش همان سال اول ازدواجش برایم از شهر سوغات آورد. ولی همه چیش یک کمی عجیب غریب بود. خواستم بگویم که دیروز به جای او یک صندوق پست بود که یک نفر آرام بر روی شانه‌ام زد. سر که برگرداندم همان پیرمرد را دیدم. خندید و گفت: انتظار دیدن من را نداشتی؟ نمی‌دانستم باید چی بگویم. دلم می‌خواست ازش در مورد صندوق پست بپرسم که گفت: ارتباط این چنینی تاریخ مصرفش گذشته. تو آن صندوق پست پر بود از این ارتباط های تاریخ مصرف گذشته. دبلیو دبلیو دبلیو یو؟
و بدون این که دیگه به من توجهی کند با همان خانم جوان ایستاد حرف زدن. شروع کردم به دویدن. من که از حرف‌هاش چیزی سر در نمی‌آوردم. تا خانه داداش فقط دویدم.
فرنگیس،مادرم، یک کاری کن من زودتر برگردم. به محض این که نامه‌ام را خواندی بفرست دنبالم.
دیگر عرضی ندارم.
دختر تنهایت فریبا

تهران- 17 آذر 86
سلام فرنگیس
از راه دور صورت ماه‌ت را می‌بوسم. دیروز مرضیه پیدا شد. داداش کنار یکی از خیابان‌ها پیداش کرده بود. من هنوز ندیدمش. از وقتی که آمده خانه رفته تو اتاق و بیرون نیامده. لباس بلند قرمز من هم تنش بوده. ولی من که از پنجره اتاق انداخته بودمش بیرون! فردای آن روز هم پشیمان شدم. رفتم پایین پنجره ولی نبودش. تمام این‌ها را به داداش گفتم ولی داداش می‌گه خیالاتی شدم. فرنگیس، داداش رنگش مثل چادر تو سیاه سیاه شده. امروز صبح دیر از خواب بیدار شدم. هیچ کس در خانه نبود. نمی‌دانم کی امیرعلی را برده بود رسانده بود مدرسه. درِ اتاق زن داداش بسته بود و روی دسته در لباس قرمزم آویزان بود. ذوق زده شدم و برش داشتم. خیس نبود. دیگه آن بوی را بد هم نمی‌داد. پوشیدمش. روبروی آینه ایستادم و به خودم خندیدم. کمی گشاد شده بود. زن داداش از آخرین باری که دیده‌ایش خیلی چاق تر شده. لباسم یک بوی جدید گرفته بود. زیاد از بوی جدیدی که گرفته بود خوشم نیامد. خیلی خوش بو‌تر شده، ولی نمی‌دانم چرا خوشم نیامد! از این که لباس را پوشیده بودم، از خودم بدم آمد. لباس را از تنم در آوردم. تنم یه بویی گرفته بود. رفتم حمام. یک بشکه سبز گوشه حمام بود. دیشب که رفته بودم دستشویی حتا یک بشکه هم آن جا نبود. رفتم زیر دوش. توی آینه نگاه به سینه‌ام کردم. بهشان دست کشیدم. توی دستهایم جا نمی‌شدند. فکر کنم نسبت به موقعی که از دِه آمدم این جا، بزرگتر شده‌اند. موهایم را دست کشیدم و یاد آن موقعها افتادم که تو موهایم را شانه می‌کردی و بعد گیسشان می‌کردی. یکهو دیدم دستانم پر از مو شده است. باز موهایم را دست کشیدم. با هر بار دست کشیدن به موهایم چند تار مو از سرم جدا می‌شد. کف حمام نشستم و گریه کردم. موها از زیر پاهایم رد می‌شدند و توی راه آب می‌رفتند. لا‌به‌لای گریه‌ام صدای خنده شنیدم. گوش تیز کردم. خنده‌های زن داداش بود. فرنگیس شاید خنده‌ات بگیرد ولی خنده زن داداش بود که از توی راه آب بیرون می‌زد. گوشهایم دوباره پر شد از خنده‌های زن داداش. بشکه سبز رنگ را برداشتم و روی سر و هیکلم خالی کردم. نمی‌دانم چی شد که گفتم: اینها پر از فریباان.به سلامتی...
حمام پر شده بود از خنده. خنده‌های من که از توی دستهایم از توی پاهایم از توی کله‌ام از توی چشمهایم می‌زد بیرون. دیگه صدای خنده زن داداش را نمی‌شنیدم. بیرون آمدم و لباس قرمزم را پوشیدم. دوباره همان بو را گرفت. گرفتم خوابیدم تا الان. هنوز کسی نیامده خانه. فرنگیس خواب دیدم برف اول را آسمان زده. فرنگیس اگه برف بیاد راهها بسته می‌شه. آن وقت من چه کار کنم؟ این نامه را نمی‌دانم چه کار کنم. تا برف نیامده یک کاری کن.
فریبا

تهران- 13 دی 86
فرنگیس سلام

دیشب یکی از هم بازی‌های امیر‌علی مُرد. هنوز باورم نمی‌شه. عصر همان روز با امیر‌علی و چند تا دیگه از بچه‌های ساختمان تو محوطه نشسته بود و بازی می‌کرد و برایمان باز از بشکه‌های توی خانه‌اشان می‌گفت. می‌گفت مامانش با باباش سر این که این بشکه‌ها توی خانه باشند یا نباشند هَمَش دعوا می‌کنند. کنار امیر‌علی دراز کشیده بودم که صدای جیغ شنیدم. تا خودم رو جمع و جور کردم روسری رو سرم کشیدم و از اتاق زدم بیرون چند تا جیغِ ممتد دیگه شنیدم. در خانه باز بود. پله‌ها را دو تا یکی کردم و رفتم طبقه پایین ساختمان. غلغله بود. کلی آدم جمع شده بودند. مردم را کنار زدم. داداش کنارِ درِ خانه همسایه ایستاده بود و سرش را تکیه داده بود به دیوار. دو تا مرد سفید پوش دو سرِ تخت چرخ‌داری را گرفته بودند و به زور از چنگ زن همسایه کشیدند بیرون. زن جیغ می‌کشید و می‌گفت پسرم را نبرید. تخت چرخ‌دار که از کنارم رد شد همان بوی آشنای نامه‌های قبل خورد زیرِ دماغم. پسر روی تخت دارزکش خوابیده بود و ملافه را تا آن جا کشیده بودند روی صورتش که پاهای لختِ کوچکش زده بود بیرون. سرم گیج می‌رفت. چشمهایم روی آدم‌هایی، که دست روی بینی گذاشته بودند و به زن همسایه نگاه می‌کردند، سیاهی رفت. زن لبا‌س‌هایش را جر می‌داد. دو سه تا زنِ دیگه دورش کرده بودند. دماغم، سرم،دستام، چشمام پر بود از همان بو، که انگار تو هر سوراخ این ساختمان مخفی شده بود. پله‌ها را دوباره به طرف خانه بالا رفتم. یک راست رفتم تو دستشویی. شیر آب را باز کردم. سرم را زیرش گرفتم. سر که بلند کردم زن داداش را توی آینه دیدم که پشت سرم ایستاده و سیگار می‌کشید. دودِ سیگارش را به طرفم فوت می‌کرد. صورتش مثل گچ سفید شده بود. بهم نزدیک شد و دمِ گوشم زیر لب گفت: هنوز نامه می‌نویسی واسه نَنَت؟
نذاشت جواب بدم. لبش را روی گوشم کیپ کرد و گفت: این صحنه‌هایی را که دیدی می‌نویسی دیگه؟ عجب داستانیه نه؟ واسه فرنگیس خانوم می‌نویسی که هم‌بازی امیر‌علی بنزین خورد؟ می‌نویسی که پسرک عاشق بشکه‌های رنگ و وارنگ شده بود؟
تو آینه نگاهم کرد و سیگارش را دوباره لای لبش گذاشت و دودش را فوت کرد تو گوشم. نفسم بالا نمی‌آمد. سرش را تکان داد و گفت: گوش‌ت با من هست یا نه؟
سر که برگرداندم، زن داداش نبودش. اصلن از همان اول نبودش. شاید هم فقط تو آینه بود. تو اتاق که رفتم امیر‌علی خواب بود. دیگه فکر می‌کنم امیر‌علی هیچ وقت خواب نیست و همیشه خودش را به خواب می‌زند. کنارش دراز کشیدم و درِ گوشش لالایی خوندم. فکر کردم گوشش به من است ولی نبود. خودش گفت: خاله من گوشم به تو نیست. گوشم به صدای طبقه پایینِ. گوش تو هم با مامان نبود. اگه بود که حتمن آتیش می‌گرفتی. ملافه را کشید رو صورتش و تا صبح گوشهایمان پر بود از صدای گریه زنِ طبقه پایین ساختمان.
فرنگیس الان رادیو گفت فردا آسمون برف اول را می‌زنه. یک صندوق پست است که دو هفته است هر روز می‌رم بهش سر می‌زنم. تا حالا که از سر جاش جُم نخورده. کسی هم سر جاش سبز نشده. تصمیم گرفته بودم این نامه و نامه قبلی را بندازم تو این صندوق. ولی چه فایده برف که بزنه همه راهها بسته می‌شه. فکر می‌کنم خودم بیشتر به این نامه‌ها احتیاج دارم تا تو. ننه من دعا می‌کنم پیش‌بینی آسمون برفی درست از آب در نیاد.
خداحافظ فریبا

تهران - 9/ 11/ 86

سلام خدمت فرنگیس؛ مادر عزیزم
راستش خیلی شرمنگینم. غرض از نوشتن این نامه، این که چند روزی را اگر می‌توانی زمین و خانه میلک را ول کنید بیاید تهران. سهمیه بنزین یک ماه خودم را به مصطفی دادم تا هر جور شده، بیاید دنبالت. آمدنت به تهران فقط به خاطر فریبا است. هول نشو! به جان خودت، هیچ فکر نمی‌کردم آمدنش به این جا باعث شه این قدر به هم بریزه. فکر می‌کردم تو این اوضاع نابسامان می‌تونه کمک من باشه. هر چند، تا قبل از این که آسمون تهرون برفی بشه، کمک دستم بود. ولی نمی‌دونم چرا یکهو حالش تغییر کرد. خورد و خوراکش کم شده. رنگ به صورتش نمونده. چند مرتبه بردمش دکتر. ولی توفیری نکرد. دکتر قرص داد ولی به زور به خوردش می‌دم. شب‌ها نمی‌خوابد و همش کنار پنجره می‌ایستد. دیشب می‌خواست خودش را از پنجره پرت کند پایین. صبح هم که بهش گفتم قرار است تو بیای، مثل دیوانه‌ها رفت کف حمام را لیس زد و هی می‌گفت: «برو بشکه‌ها را از مصطفی بگیر. دماغم و سرم و دستام و گوشام تو اون بشکه‌ها است. حالا همشون سوخت می‌شه. نمی‌خوام فرنگیس بیاد.» بعد هم گریه و خنده‌اش قَروقاطی شد. من که چیزی از حرفهایش سر در نیاوردم. مرضیه هم بردم مریضخانه. شاید نتونم دیگه باهاش زندگی کنم. بیای اینجا، همه چیز را برایت تعریف می‌کنم. فقط زود جمع کنُ همراه مصطفی بیا تهران. تو می‌تونی کمک کنی.
قربانت برم.
mostafa robb
13/12/2009, 19:57
داستان: قاچاق


می‌گن جن داره. فقط رو دختر ننه‌ی خزئل اثر نمی‌کنه. هزارتا نخل پُر داره تو جزیره. می‌گن کارش ولی قاچاقه. گوسفند می‌بره، چایی می‌اره. دیگه چی می‌گن؟ خیلی چیزا. می‌گن یه خواهر داشته، رو خاطرخواهی برده‌اش وسط خور سرشه گذاشته رو سینش. هیچ کسم کاریش نکرده، یه چاقو داره اندازه شمشیر. اینه خودم دیدم. پارسال ماه عزا باهاش سر بز شیخ عبد برید. خون پاشید تو صورتش. با کی رفیقه؟ به همه می‌گه فقط با خودش. قاچاقچی رفیق نداره.
بازومه سفت می‌گیره، راس می‌گی؟ دروغم چیه .تو از کجا اینایه می‌دونی؟ گفتم که می‌گن، کی می‌گه؟ مردم. ول می‌کنه دستمه ، سوزش می‌ره تا تو استخون. پاشو گمشو بیرون.
تو پاسگاه باد می‌زنه، دلم شوره، اصلاً چرا اومدن دنبال مو بین ای همه آدم ریش و سیبیل‌دار .از بس ولم همه جا، هر چی می‌شه همه فکر می‌کنن یه سرش دست مونه. می‌رُم رو پل. آب نهر قهوه‌ایه، ملا محمد افتاده دنبال غاز، حتماً مریض بد‌حال آوردن پیشش، اونم حریف نیست ، می‌گه جن نیست، دیوه ، اژده‌هاس، وای به حال کسی که بگیرش... داد می‌زنه هوی؛ بیا کمک. تندی می‌رم سمتش، یه راس، یه چپ، می‌گیرم غازه، یَع چه صدای نکبتی داره. بیا عامو، خدا خیرت بده. می‌تونی یه چن تا نونم برام بگیری، نه. تف به غیرتت. وِلی چکار می‌کنی؟ می‌گم: بدهکارتم. فحش می‌ده می‌ره.
لنج داریم، امشب باید برگرده، فصل میگو، صید زیاد طول نداره، بو می‌کنه. آقام با دو تا از بچه‌های دائیم و برادر کوچکم رفتن. حالم از ماهی‌گیری بهم می‌خوره، هزار تا پروانه می‌خواد تازه بوش که بزنه به تنت دیگه برو نیس .حال آدمه بهم می‌زنه. دم خونمون ایستاده داره با ننم حرف می‌زنه. تا می‌بینم زود می‌بره حرفشه، چاقوش از زیر لباسش پیداس. ننم تا می‌بینم شروع می‌کنه غر‌زدن که چه کردی باز ، ای دفعه آقات می‌کشت. پاسگاه بودی؟ حال ندارم جوابشه بدم. نرسیده به اتاق دمپایی پرت می‌کنم می‌رم تو. عصر می‌رم آبادان.
رفتنیه آبادان جاده انگار تموم نمی‌شه ، اما برگشتن عین تیر می‌گذره. دم ایست بازرسی بازم می‌گیرنم. رئیس پاسگاه یه‌طوری نگام می‌کنه، انگار قتل کردم. گروبان از پشت می‌گیرم. چکار کردم آخه، خفه شو، خون کردی، چشام گشاد می‌شه. دیگه حرف نمی‌زنم. می‌ندازنم بازداشت. تو سلول نشسته. می‌چپم یه گوشه. چشاش پر رگ خونه. جرات ندارم حرف بزنم باش. هوی پسر، کجا بودی، آبادان. آقات اومد؟ نمی‌دونم؟ عصر لاپرت دادی؟ لاپرت چی؟ حرف نمی‌زنه. یه دفعه پهن می‌شه کف شروع می‌کنه نعره‌زدن. عین مرغ خودمه می‌کوبم به دیوار فکر کنم تمام سربازای پاسگاه ریختن تو سلول تا گرفتنش، تمام پیرنش پر کف و خاک شد. گروبان می‌گه سفت ببندینش ای نره‌خره. چشاش عین یه کاسه خونه. می‌رم سمت در به گروبان می‌گم، آخه مو که صبح پیش شما بودم بعدشم آبادان. رفتی خبرشون کنی؟ نه به خدا.
داد می‌زنم شاشم می‌آد سرکار. آدم خوبیه. در باز می‌کنه. تو دسشویی می‌زنه به سرم فرار کنم. اما نمی‌شه سوراخ هواکش کوچیکه. فیلم که نیس. برگشتنی ننمه میبینم اونم تو پاسگان، صداش می‌زنم . یکی می‌گه ای کدوم جهنمیه، کی آوردش بیرون؟ سرکار هلم می‌ده تو سلول. در قفل می‌زنه جلدی می‌ره. معنی‌دار نگام می‌کنه. محل بهش نمی‌دم. صدام می‌کنه که بیا سمتم. می‌گه آقات اینا دیشب تو خور سمت عراق غرق شدن، کسی نمی‌دونه، اینا فکر می‌کنن امشب می‌رسن با جنس قاچاق، تیز می‌شم تو صورتش. جن داره. در می‌آرم کفشه با زیرش می‌زنم تو صورتش، خون پخش می‌شه. سر بازه سفت گرفتم. ننم نمرده باشه خیلیه.
حالا دو روزه دنبالشونن. هیچ کس جنازه‌هایه نگرفته. ننم می‌گه باید بره بصره پیش عمم. شاید اونا یه کار کردن از او ور. تیز بره آقامه برداشتم از تو کمد. از صبح تا شب کشیک دادن خسته و تلخ می‌کنه آدمه. می‌دونم کار خود نامردشه. جن داره فکر کرده زورم داره هر کاری بخواد بکنه. همی زده ناکار کرده آقام اینایه نامرد. مردم می‌گن. جنسایه هم کشیده بالا. ملا دیروز می‌گفت حراج کرده درختاشه. به همه گفته توبه. دیگه خلاف نمی‌کنه. اصلاً می‌ره از این جا. تعجبم دائی و عاموام چیزی نمی‌گن بهش. بی‌غیرتن. شب از رو دیوار نصفه گلی می‌پایمش. بد زوره، یه دفع می‌خوره زمین. می‌پرم سمتش. تیزی می‌کشم. امونش نمی‌دم.
سرشه گوش تا گوش می‌زارم رو میز رئیس پاسگاه. یه طوری می‌ره عقب که انگار پتک خورده تو شکمش. می‌گم: دیگه کسی نمی‌تونه بگه ای پسره ول. فکر کردن بی‌غیرتیم. خیز بر می‌داره سمتم با کف تفنگ می‌زنه تو صورتم. احمق بی‌شعور همه چیزه خراب کردی. تو هیچ نمی‌فهمی.
می‌گن طنابش قهوه‌ایه. دختر ننه خزئلم اصلاً رضایت نمی‌ده. می‌گه صغیر دارم. نمی‌تونم. مو برا همه تو زندان تعریف کردم که جن نداشت طرف. تا آقام اینا بودن باهام خوب بودن همه. حرمت تعریفمه داشتن. اما حالا می‌خندن بهم. مو هی ادا شه در می‌یارم. کف‌ زندان. سرشه ایطوری بریدم. ایطوری کف کرده بود. زبونش ایطوری بود. اونی که مردم می‌گن بر خودشون می‌گن.
mostafa robb
13/12/2009, 19:58
داستان: خارجه نشین‌ها


در سالن فرودگاه مهرآباد، نشسته بودند روی دو صندلی کنار هم. هواپیمای ک. ال. ام هنوز از راه نرسیده بود. بیش از سه ساعت به وقت پرواز مانده بود. به نظر رضوان آمد، سالن به شلوغی شبی که برای استقبال صادق آمده بود، نبود. آن شب در نگاه آدم‌ها نوعی اشتباق می‌دید و امشب نوعی سردی و دلتنگی. فکر کرد همه آن‌ها که در سالن هستند یا مسافرند یا بدرقه کننده. زنی با شال بزرگ ترکمنی که شانه‌هایش را می‌پوشاند، کیف سیاهی روی شانه داشت و کیف مسافری را با دست می‌کشید، شانه به شانه مرد میانسالی که دو چمدان بزرگ را روی چرخ گذاشته بود و به جلو هل می‌داد، از جلویشان گذشتند. روی چمدان‌ها یک کیسه پلاستیکی پُر به رنگ آلبالویی تند بود.
صادق چمدان کوچک دستی را کنار خود روی زمین گذاشت. دو چمدان برزگش روی چرخ در دیدرس نگاهش بودند. گفت، «چیزی می‌خوری؟ قهوه یا چایی؟» و بی آن که منتظر جواب بماند، بلند شد و ایستاد. در چهره‌اش پریشانی بی نام و نشانی بود که رضوان را از نگاه کردن به او می‌رماند. چهره‌اش تکیده‌تر از روزهای پیش بود. با آن که اصلاح کرده بود، اما تیرگی اندوه و ناامیدی روی پوست صورتش نشسته بود. رضوان زود از نگاه چهره صادق گرفت و گفت، «برای خودت بگیر. من هیچ اشتها ندارم.»
دکه قهوه فروشی روبروشان بود. پسرکی چهارده، پانزده ساله با موهای سیاه فرفری و چشمانی که زیر ابروانی پرپشت به دورها خیره شده بود، پشت کانتین بود. مردی سی چهل ساله با ته ریش و موهای به بالا شانه زده دورتر، کنار ماشین آبجوش ایستاده بود و خیره بود به هیچ.
صادق گفت، «من باید یک قهوه بگیرم.» و رفت.
وقتی برگشت. دولیوان پلاستیکی آب داغ و دو بسته نسکافه و دو قاشق پلاستیکی دستش بود. رضوان نیم‌خیز شد و لیوان پلاستیکی آب داغ را از صادق گرفت.
- گفتم که من نمی‌خورم. چرا...
صادق به فاصله یک صندلی از رضوان نشست. لیوان را روی صندلی خالی بین خود و رضوان گذاشت و بسته نسکافه را در آن خالی کرد و به هم زد.
- بگذارش اینجا تا من برایت درستش کنم.
رضوان لیوان آب داغ را در صندلی خالی بین خود و صادق گذاشت.
لیوان قهوه به دست، خاموش به جلو خیره شدند. انگار فقط همین قهوه بود که رابط بین آنها شد تا چند کلمه‌ای رد و بدل کنند. حرف‌هایشان را در طول یک ماه گذشته زده بودند. گفتنی‌هایی که صادق را به ایران کشانده بود. همان چند روز هرچه را که باید به هم می‌گفتند و در این سال‌های جدایی در دلشان تل‌انبار شده بوه، گاه با دلخوری و گاه با نرم‌‌خویی و مهر به زبان آورده بودند. از آن به بعد، صادق بیشتر وقت خود را در خارج از خانه گذرانده بود تا یک ماه سفرش تمام شود و برگردد. بعد، بیشتر از گذشته و از خاطرات و از مامان و بابا که دیگر نبودند، حرف زده بودند. صادق از همان روزهای اول از آمدن پشیمان شده بود و هرروز که گذشته بود، خشم بیشتری در دلش تل‌انبار می‌شد. تلاش بسیار می‌کرد که خشمش را نشان ندهد اما گاه به کلامی و نیشی دل رضوان را می‌سوزاند و او را بیشتر و بیشتر به "خارجه نشین‌ها" اصطلاحی که خود صادق همان روزهای اول به زبان آورده بود، بدبین‌تر می‌کرد.
مردی میانسال با ته ریشی جو گندمی و ساکی به دست نزدیک آن‌ها ایستاد. با چشم سالن را زیرنظر گرفت. روی همه صندلی‌ کسی نشسته بود. مرد لَختی ماند و بعد روی صندلی بین آنها نشست بی آن که بپرسد، جای کسی هست یا نیست. صدای هن هن مرد و هیکل بزرگ و سنگینش فاصله بین صادق و رضوان را پر کرد. بیگانگی بین آنها عمق یافت. حرف دیگر مجال بروز نیافت. اما در درون آن‌ها جاری بود.
«چه خیال کردی؟ که ما خارجه نشین‌ها توی برج عاج زندگی می‌کنیم. خیال کردی خانه‌هامان قصرهای بلور است و نان و آبمان از آسمان می‌رسد. نه عزیزم. کاش بودی و می‌دیدی...»
صادق نیم نگاهی به رضوان انداخت اما از چهره‌اش چیزی ندید. پشت هیکل مرد پنهان بود. تنها دستهایش پیدا بود که لیوان قهوه در یک دست و دست دیگر درحلقه کیف سیاه چرمی‌اش بود که روی زانویش رها بود. صادق قهوه خود را جرعه جرعه می‌نوشید و توجهی به دور و بر خود نداشت. حرف‌های یک ماه گذشته مثل نواری تکه تکه از سرش می‌گدشت. هرچه تلاش می‌کرد، تا به گفت وگویی مرد نشسته بین خود و رضوان را از جا بلند کند و فاصله را پر کند، میسر نمی‌شد. کلام جاری در درونش حضور مرد را نادیده می‌گرفت. فاصله را از همان روز اول ورود حس کرده بود. صادق دیده بود که رضوان همان خواهری نبود که هیجده سال پیش دم در خانه پدری، همین خانه‌ای که او را به ایران کشانده بود، با او خداحافظی کرده بود و اشک ریخته بود و گفته بود، «دست خودم نیست. خوشحالم که می‌روی. فکر ما را نکن. برو و به فکر خودت باش.» آن موقع رضوان شانزده هم سال هم نداشت. اما مثل یک زن جا افتاده رتق و فتق کارِ خانه به او عهده بود. و این رضوان با آن رضوان تفاوت بسیار داشت. آن سرخوشی و طنازی سال‌های پیش در او مرده بود و پلاسیده شده بود. تلخ بود و کلامش پر از نیش و کنایه. پس چرا گفته بود، «بیا. بیا و خودت از نزدیک ببین و تصمیم بگیر.» و او آمده بود. آمده بود که خانه را بفروشد و با سهم خود در کانادا خانه‌ای هرچقدر کوچک بخرد. خانه‌ای که سه اتاق خواب داشته باشد تا سینا و مینا اتاق‌های جدا داشته باشند و این همه سر و کله هم نزنند. ناسلامتی هردو در سن بلوغ بودند. و حالا که مرد بینشان نشسته بود، فاصله‌شان انگار عمیق‌تر شده بود. رضوان این فاصله را از همان روزهای اول حس کرده بود و خودش را کنارتر کشیده بود.
خیال می‌کرد ما اینجا روی گنج قارون خوابیدیم و یا از آسمان برایمان پول می‌ریزد. خیال می‌کرد با چندرغاز حقوق پدر زندگی شاهانه داریم. همه‌اش توی تلفن از حقوق بازنشستگی پدر می‌گفت، که آره خوب شانس آوردی، نه کار کردی نه درس خواندی و حالام حقوق بازنشستگی داری. خُب اگه کار کرده بودم، اگه رفته بودم دنبال درس، اگه شوهر کرده بودم، کی مامان و بابا را جمع و جور می‌کرد؟ و حالا پیمان را چه کارش می‌کردم؟ بگذارمش و بروم؟ هیچ فکر کرده چه به سرش می‌آید؟
نبود و ندید که مامان بیچاره چی کشید. دوری دو تا بچه دق مرگش کرد. آره، مامان بیچاره را که شما دوتا کشتید. تو و فردوس تا تقی به توقی خورد، پا گذاشتید به فرار و مامان از غصه شما دق کرد و مرد. به دوسال نکشیده، آب شد و سکته کرد. یک سال تمام توی رختخواب افتاده بود. اگر من جمع و جورش نمی‌کردم، شما می‌کردید؟ و پیمان بیچاره، از همان موقع دچار افسردگی شد. شما که دور بودید و نمی‌دیدید. آن سال‌های جنگ و بمباران و گرانی و قحطی را که ندیدید. ندیدید که سال و ماه رنگ گوشت و برنج و میوه نمی‌دیدیم. حقوق بابا به پانزدهم ماه نرسیده تمام می‌شد. اگه فردوس بدبخت کمک نمی‌کرد. گاه و گداری چندرغازی برایمان نمی‌فرستاد، که ما باید می‌رفتیم گدایی. تو که هیچ. تا پات به خارج از کشور رسید عاشق شدی و هنوز بیست و دوسالت نشده عشق فریبا خانم کورت کرد. فکر می‌کردی حالا که ازدواج کردی نه فقط نباید کمکی بکنی انتظار داشتی خرج عروسی و پول حلقه و خرج ماه عسلت را هم باید ما برایت بفرستیم. اگر می‌دانستی همان ازدواجت چقدر مامان و بابا را داغان کرد. مثلاً رفته بودی که درست را ادامه بدهی و مهندس بشوی. مگر اینجا رشته مهندسی درس نمی‌خواندی. یادت می‌آید بابا با کدام پول تو و فردوس را فرستاد خارج؟ یادت که نرفته؟ فرش اتاق بالا را که یادگار پدرش بود و چقدر به آن دل‌خوش کرده بود، به ثمن بخس فروخت. کتاب‌های قدیمی را که افتخار خانواده‌اش بود و به دوست و آشنا نشان می‌داد تا به زبان بی زبانی بگوید که روزی روزگاری برای خودش کسی بوده و نام و اعتباری داشته، همه را چوب حراج زد و به قول مامان آتش زد. مامان بیچاره هم که هرچه طلا داشت به دلار خدا تومان تبدیل کرد و تقدیم قاچاقچی کرد، که شما را از مرز رد کند. همان چند تکه طلایی که در طول عمرش جمع کرده بود و دلش خوش بود که عروسی تو و پیمان و فردوس و من بده به زنان شما و ما. اما هم حسرت عروسی ماها به دلش ماند و هم حسرت طلاها. بابا مگر چه کاره بود؟ کارمند ساده کارگزینی اداره پست که وقتی مرد حقوقش کفاف خرج خانه‌اش را نمی‌داد. حالا هی یه من سرکوفت می‌زنی که حقوق بازنشستگی بابا را می‌گیرم. خوبه خودت آمدی و دیدی که خرج و دخلمان به هم نمی رسد. اگر به خاطر پیمان نبود...
آره پیمان هم بیمار شما شد. مخصوصاً تو. مگر چند سالش بود که شماها رفتید؟ ده سال. یادته؟ هنوز توی کوچه فوتبال بازی می‌کرد. یک بچه ده ساله، که با وعده وعیدهای تو خوش بود. خودت بهش قول می‌دادی که می‌بریدش کانادا. تا دبیرستان بود به شوق کانادا درس می‌خواند. اما کنکور نداد. دلش خوش بود که برادرش می‌بردش کانانا. کنکور هم می‌داد، قبول نمی‌شد. برفرض که قبول می‌شد، نمی‌توانست نام‌نویسی کند. با کدام پول؟ او هم به مواد کشیده شد. خیال کردی اینجا نگه‌داری از یک بچه بی مادر کار آسانی است. بچه‌ای که هیچ دلخوشی ندارد. بعد هم افسردگی گریبانش را گرفت. حالا هم که دیدیش. شده مثل یک پیرمرد هفتاد ساله. این یک ماه که اینجا بودی، چند بار دیدیش؟ دوبار؟ سه بار؟ من هم همان قدر می‌بینمش. آره، گفتی باید معالجه بشود. خیال کردی خودم نمی‌دانم. اما چطوری؟ با کدام پول؟ باید ببرمش بیمارستان دولتی. فکر کردی راحته؟ یا فکر می‌کنی پیمان با پای خودش می‌آید. کی را دارم که کمکم کند؟ هرکس را نگاه کنی گرفتار زندگی و دردهای بی درمان خودش است. خوبه خودت آمدی و یا چشم‌های خودت دیدی. والاٌ باز توی تلفن می‌گفتی، یعنی آنجا هیچ کس پیدا نیست که یک روز تو را کمک کند، پیمان را ببرید بیمارستان بستری کنید، افسردگی‌اش را معالجه کنید. می‌گفتی، افسردگی آنجا مثل سرما خوردگیه. خیلی‌ها مبتلاش هستند. یک مدت قرص می‌خورند، خوب می‌شوند. سرطان نیست که علاج نداشته باشد. می‌گفتی من همه کارها را سخت می‌گیرم. خیال می‌کردی من دانشگاه نرفتم و درس نخواندم که بازنشستگی بابا را داشته باشم. خیال کردی من دلم نمی‌خواست درس بخوانم. یک کارشناسی کوفتی بگیرم. حالا دختر هر بقال و چقالی کارشناسی ارشد که چه عرض کنم، چند تا دکترا دارد. برو توی دانشگاه‌ها تا ببینی چه خبر است. نصف بیشتر استادها زن‌های هم سن و سال منند. خُب اگر من هم رفته بودم دنبال دانشگاه و گرفتن مدرک، مامان را کی جمع و جور می کرد؟ تازه با کدام پول؟ با آن پول‌هایی که تو می‌فرستادی. پولی را هم که فردوس بدبخت می‌فرستاد، خرج دکتر و دوای مامان می‌شد. خدا پدر بابا را بیامرزد که مثل آب خوردن مرد. نه خرج روی دستمان گذاشت و نه زحمتی برایمان داشت. فقط همان خرج کفن ودفنش بود که آن هم کم نبود . خیال نکن مردن اینجا خرج ندارد. اینجا نفس کشیدن هم خرج دارد. خوبه که خودت آمدی و دیدی. دیدی که هزار تومان شده پنج تومان آن موقع که تو ایران بودی. می‌دانم پشیمانی که آمدی. آره خودم گفتم بیایی و ببینی. اگر نمی‌دیدی، خیال می‌کردی ما توی برج عاج زندگی می‌کنیم. هی می‌نوشتی که توی یک آپارتمان دو خوابه زندگی برایت سخت است. دوقلوهات بزرگ شده‌اند و اتاق جدا ندارند. مگر خودت اینجا بودی اتاق جداگانه داشتی؟ یادت که می‌آید؟ دوسال قبل از انقلاب این خانه را خریدیم. تاره از اجاره‌نشینی راحت شده بودیم. مامان بیچاره دلش خوش بود که اتاق پذیرایی دارد. دو اتاق بالا را گذاشته بود برای میهمان که هر وقت خواهرها و برادرهایش می‌آیند، پیش فک و فامیل آن‌ها خجالت نکشد. مثل آن همه سالی که توی دو اتاق اجاره‌ای درنظام آباد زندگی می‌کردیم. مگر یادت نیست توی همین خانه هم همه‌مان توی همین دو اتاق پایین می‌خوابیدیم. بعد که تو بزرگتر شدی اتاق عقبی طبقه بالا را برداشتی برای خودت و در وسطش را بستی. من و فردوس و پیمان همین طبقه پایین توی اتاق جلویی می‌خوابیدم و مامان و بابا اتاق عقبی. یادت که نرفته. خیال کردی وقتی تو رفتی خارج این خانه شد قصر هارون‌الرشید. فکر کردی این نود وهشت متر زمین توی اسکندری جنوبی را بفروشیم، چقدرش به تو می‌رسد. آره می‌دانم، تو و پیمان دو سهم می‌برید و من و فردوس یک سهم. اما با همان دو سهم و با دلار خدا تومان چقدر می‌شود؟ فکر می‌کنی می‌توانی توی کانادا یک آپارتمان سه خوابه بخری؟ اگر می‌توانی خُب بفروش. من حرفی ندارم. فردوس بیچاره که سهمش را داده به من. اما با پیمان چه کارکنم؟ ولش کنم گوشه خیابان؟ من که دلم نمی‌آید. تو دلت می‌ِآید؟ شاید هم بیاید. شما خارجه نشین‌ها مهر و مروت را از یاد برده‌اید. می‌خواهید که بچه‌هاتان اتاق خواب جدا داشته باشند. یادتان رفته که خودتان چهارنفری حتی بیشتر توی یک اتاق می‌خوابیدید و به فکرتان هم نمی‌رسید که باید اتاق خواب جدا داشته باشید. آره چندبار هم گفتی، بدهیمش دست معمار و بساز و بفروش که چهارطبقه بسازند و دو طبقه به ما بدهند. خُب، آن دوطبقه را چطور تقسیم کنیم. یکی برای تو یکی هم برای من و پیمان. اما پیمان که حاضر نیست روی مرا ببیند تا چه رسد به این که توی یک آپارتمان پنجاه متری با من زندگی کند. اگر بفهمد چنین خیالی داریم، بعید نیست دست به کارخطرناکی بزند. چه می‌دانم. دست خودش که نیست. مگر آن روز که ضبط صوت را از طبقه دوم پرت کرد پایین دست خودش بود. نباید پا روی دمش گذاشت. من که یاد گرفتم کاری به کارش نداشته باشم. شام و نهاری برایش حاضر می‌کنم. می‌آید پایین بی سرو صدا برمی‌دارد و می‌رود بالا. آن دو اتاق هم شده مامن پناه او. خدا می‌داند چند مدت است جارو و گردگیری نشده است. گاهی خودش می‌آید آشپزخانه جارو دستی را با خودش می‌برد. خودت که بودی و دیدی. این حرف‌ها دیگر گفتن ندارد. اگر توی تلفن می‌گفتم و یا نامه می‌نوشتم، خیال می‌کردی دروغ می‌گویم و یا از خودم در می‌آورم. خوب شد که خودت آمدی و دیدی. حالا هم ببخش که داری دست خالی برمی‌گردی. کدام خواهری بد برادر و یا خواهرش و یا حتی قوم وخویشش را می‌خواهد. خدا می‌داند چه آرزوها برای شماها داشتم. هم برای تو هم برای فردوس. همه‌اش فکر می‌کردم، تو و فردوس زندگی‌تان روبراه می‌شود و من و پیمان را هم می‌برید کانادا. بعد از مامان و بابا ما اینجا دیگر هیچ کس را نداریم. چطور بگویم، کسی دوست ندارد با ما رفت و آمد کند. سرو وضع خانه‌مان را که دیدی. پیمان هم که در دنیا را به روی خودش بسته و حاضر نیست کسی را ببیند. انگار که نفرین شده‌ باشیم. اما خُب تو و فردوس هم تقصیر ندارید. تو دیار غربت، آدم پوست می‌اندازد. آن موقع که نوشتی فردوس افسردگی گرفته و بیمارستان خوابیده، شب و روز نداشتم. همه چیز را از مامان پنهان می‌کردم. و آن بیچاره تمام روز چشمش به در بود که نامه تو یا فردوس برسد. وقتی نوشتی فردوس دچارافسردگی شده، اولش باور نکردم. یعنی جدی نگرفتم. چه می‌دانستم افسردگی هم یک مرض است که باید معالجه بشود. تا آن روز نشنیده بودم که کسی را برای افسردگی بستری کنند. وقتی برایت نوشتم این دیگر چه جور مرضی است که باید در بیمارستان خوابید. نوشتی افسردگی همان دپرشن است. بازهم دقیقاً نفهمیدم فردوس چه مرضی گرفته. فکر کردم شاید واقعاً دیوانه شده. آن وقت یقین کردم که مرض فردوس جدی است و از حد دلتنگی گدشته. طفلک، خدا می‌داند چقدر دلش برای مامان و بابا و مخصوصاً پیمان تنگ شده بود. چقدر دوستش داشت. یپمان هم همین طور. تا مدت‌ها نام آبجی فردوس از دهانش نمی‌افتاد و بعد... خُب معلومه که فراموش کرد. شاید هم نکرد. بعدا دیگر نام هیچ کدام از شما را نمی‌آورد. و اگر من از شما نام می‌بردم، می‌گفت، آن پفیوزها مامان را کشتند.
آره، مامان دق‌مرگ شما شد. بابا هم بعد از مرگ مامان و بعد از آن که شنید فردوس بستری شده، دوام نیاورد. آخر می‌دانی تا برایش نوشتی فردوس توی بیمارستان روانی بستری شده، بابا گفت، «مگر دیوانه شده؟» من که نمی‌توانستم معنی افسردگی و یا به قول تو دپرشن را برایش شرح دهم. من که نمی‌توانستم از قول تو بهش بگویم که افسردگی تو کانادا مثل سرما خوردگی است. راستش خودم هم این حرف‌ها باور نمی‌کردم. حالا...
نه صادق فهمیده بود که مرد بین آن دو، کی رفته و نه رضوان. هر دو غرق در فکرهایی بودند که مثل ابرهای پراکنده در آسمان از طرفی پیدا می‌شدند و در طرفی گم می‌شدند. صادق که بلند شد و روبروی رضوان ایستاد، نگاه رضوان مثل بیگانه‌ای روی او ثابت ماند و لحظاتی طول کشید تا پی ببرد صادق باید برود. صادق پالتو را روی دست انداخته بود و دسته کیف‌دستی را گرفته بود. دو چمدان بزرگ روی چرخ فرودگاه کنارش بود. در دوقدمی رضوان مثل کسی که بخواهد خود را معرفی کند، ایستاد و گفت، «دیگر باید رفت. از بلندگو اعلام کردند که باید به ترانزیت برویم.» رضوان گیج بود. انگار که از خواب آشفته‌ای بیدار شده بود. لیوان خالی قهوه دستش بود و یادش نمی‌آمد کی تمامش کرده است. صادق باید می‌رفت. بلند شد. بدنش خسته و کرخ بود اما خوابش نمی‌آمد. ذهنش گنگ و پریشان بود و نوعی دلزدگی، شرم، حسرت، بغض، احساسی غیرقابل بیان با او بود که راه حرف را بر او می‌بست. یک ماهی که صادق با او بود، احساس برادر- خواهری گذشته بازگشته بود. بارها و بارها به حرف نشسته بودند و از زیر و بم زندگی هم گفته بودند. صادق از سختی‌ها و مرارت‌ها گفته بود. از فریبا که او را از افتادن به دامان الکل و مواد و از همه بدتر تنهایی کشنده نجات داده بود. از سینا و مینا گفته بود که یازده سال بعد از ازدواجشان به دنیا آمده بودند. آن هم به خواسته فریبا که می‌ترسید سنش از چهل بگذرد و بچه‌دار نشود. عکس‌هایشان را آورده بود و گفته بود که آرزویش این است که روزی بچه‌ها را به ایران بیاورد. این را روزهای اول گفته بود و بعد...
رضوان فکر کرده بود، بعد دیگر این آرزو را از دل بیرون کرده بود. لابد به خود گفته بود، بچه‌هایش را کجا بیاورد؟ که خانه درب و داغان پدر بزرگ را ببینند. که دایی معتکف و نیمه دیوانه‌شان را ببینند و یا عمه‌ی زود پیر شده و خرافاتی‌شان را که فکر و ذکری جز نذر و نیاز و نماز و روزه و زیر لب دعا خواندن و نجس و پاکی کردن و صدقه دادن ندارد. و حال رضوان یقین داشت که صادق دیگر آرزوی آوردن بچه‌هایش را به ایران ندارد. لااقل تا وقتی او و پیمان زنده بودند، این آرزو را نداشت.
مثل آدم‌هایی که در خواب راه می‌روند و خیال می‌کنند همه چیز در خواب می‌گذرد، همراه صادق تا محل بازرسی بلیط و دادن چمدان‌ها رفت. چمدان ها که روی ریل قرار گرفت و پاسپورت که تایید شد، صادق کارت سوارشدن هواپیما را که گرفت، برگشت و او را نگاه کرد که چند متر دورتر ایستاده بود و غرق خیال خود بود.
خداحافظی‌شان بی اشک و آه بود. همدیگر را خشک و رسمی بغل کردند و زود از هم جدا شدند. هم ملاء عام آنان را زود از هم جدا کرد، هم کدورت ناگفته‌ای که مدتی بود بینشان نشسته بود. این جدایی برای رضوان مثل باری بود که زمین می‌گذاشت و برای صادق مثل مرضی که از آن می‌گریخت. در یک ماهی که اینجا بود، ترسی با او بود که بمیرد و فریبا و بچه‌ها تنها بمانند. فکر آن که دوقلوهایش بی پدر بشوند، شب‌ها خواب از چشم او می‌ربود. به خیابان که می‌رفت، دلش می‌خواست چهار چشم داشت. روبرو و پشت سر خود را هم نگاه می‌کرد. هربار می‌خواست از خانه بیرون برود، رضوان می‌گفت، «از خیابان که رد می‌شوی، دور وبرت را خوب نگاه کن. مخصوصاً مواظب موتورسکلت‌ها باش. قانون سرشان نمی‌شود.»
ترس به دل صادق می‌افتاد که اتومبیلی یا موتور سیکلتی به او بخورد و درجا بکشدش. حالا که همه آن خیابان رد شدن‌ها و آن ترافیک‌های سنگین و ساعات و دقایق طولانی را که در راه بندان‌ها گیر کرده بود، پشت سر گذاشته بود و هزاران موتورسیکلت و اتومبیل و اتوبوس و کامیون از پشت سر و روبرویش گذشته بودند و به او نزده بودند، خوشحال بود. مثل کسی بود که دو ماراتون طولانی‌ای را به پایان رسانده بود. مسابقه همه توان و انرژی او را گرفته بود. برگ برنده‌ای نداشت اما جان سالم به در برده بود و همین موفقیتی بود که فقط او معنی آن را می‌دانست.
وارد سالن ترانزیت که شد، دلش گرفت و بغض گلویش را فشرد. اما اشک مجال ریزش نیافت. غمش را خشمی تلخ کم رنگ کرد. چهره و هیکل رضوان با شکمی که کمی جلو آمده بود، با چشمانی که بر اثر بی‌خوابی و شاید کم خونی و یا دلیلی دیگر که او نمی‌دانست و یا نخواسته بود بداند، بیش از همیشه پف کرده بود، در ذهنش نشسته بود. چین‌های زودرس پیری دور دهان و دورچشم‌ها را اندک اندک دید. این رضوان با مانتوی قهوه‌ای چرک‌مرده که تا مچ پایش می‌رسید و روسری گلدار و اخمی دائمی برچهره، هیچ شباهتی به رضوان آن سال‌ها نداشت. سالی که او و فردوس از ایران رفتند. حجاب هنوز اجباری نشده بود، و صادق به یاد نمی‌آورد او را با روسری دیده باشد. دامن‌های کوتاه می‌پوشید و موهای بلند و روشنش را یا روی شانه می‌ریخت و یا دم‌اسبی می‌کرد. بر عکس فردوس که هیچ آرایشی نداشت و در بیست و سه سالگی حتی ابروهای خود را برنداشته بود، رضوان در شانزده سالگی هم آرایش می‌کرد. دختری شاد و بگو بخند بود. بیش از آن که به درس و تحصیل علاقه‌ای نشان دهد به تماشای سریال‌های تلویزیونی و فیلم‌های سیینمایی علاقه‌مند بود. حضور شاد و طبع بذله‌گوی و دست کمکش در کارهای خانه، او را عزیز پدر و مادر و خواهر و برادر کرده بود. برای مادر جارو و تمیزکاری می‌کرد. پیراهن‌های پدر و صادق و فردوس را می‌شست و اتو می‌کرد تا پولی از آن‌ها بگیرد و برای خود لباس مد روز و جواهرات بدلی بخرد. برخلاف فردوس که کم گوی و خجالتی و مطیع پدر و مادر بود، رضوان طبعی پرشور و طاغی داشت. و حال آن رضوان مرده بود و این رضوان بد اخم و زخم زبان زن با صادق غریبه بود.
دوری در سالن تزانزیت زد که زیاد شلوغ نبود. بیش از یک ساعت به وقت پرواز مانده بود. مقابل ویترین فروشگاه ایستاد. کمی پول ایرانی با خود داشت که فکر کرده بود، با آن چیزی برای بچه‌ها یا فریبا بخرد. اما دلزدگی‌اش او را از فروشگاه دور کرد. نه فقط از رضوان که از خود نیز بیزار بود. خود را روی یک صندلی انداخت. چرا آمدم؟ آن همه خرج و قرض روی دست خودم گذاشتم که چی؟ رضوان خانم دستم انداخته بود. طفلک فردوس گفت، نرو. گفت، چیزی دستت را نمی‌گیرد. شاید او بهتر از من خبر داشت. اما من باز دلم را خوش کردم که پولی دستم را می‌گیرد. اما چه پولی؟ شاید هم زیادی انتظار داشتم. اما رضوان هم خوب کلکی سوار کرد. مرا کشید اینجا که زندگیشان را ببینم و توقعم را کم کنم و یا نه اصلاً امیدم را ببرم. مال پدر بی مال پدر. من را بگو که چه خوش خیال بودم. فریبای بدبخت را دل‌خوش کرده بودم که با دست پر می‌گردم. خُب چه کار باید می‌کردم؟ نمی‌توانستم که با زور بیرونشان کنم. زور آن‌ها بیشتر می‌چربید. خواهر و برادرم هستند. اما چه خواهر و برادری؟ لابد من هم به چشم آن‌‌ها همینطور بودم و فردوس بیچاره. حق دارد که دور ایران را خط کشیده است. بی خود نیست که سهمش را داده به خواهرش. رضوان مگر چه کاره‌س که باید هم حقوق بازنشستگی بابا را ببرد و هم سهم فردوس را. حالا که سهم من و پیمان را هم صاحب شده. بیچاره فردوس. چقدر بدبختی کشید. مثلاً ما می‌خواستیم مملکت را آباد کنیم. جز این که زندگی خودمان را فدا کردیم کاردیگری از دستمان برنیامد. نباید ول می‌کردیم و می‌آمدیم. آره رضوان حق داشت. تا تق و توقی شد، پا گذاشتیم به فرار. اما اگر فرار نکرده بودیم. حالا کجا بودیم؟ بهشت زهرا یا گورستان خاوران؟ بهتر نبود؟ فردوس که جاش همان جا بود. من هم نمی‌توانستم قسر در بروم. جایی که حسن و مرتضی و مهران و بهروز و شهره و مریم و و و را ... حساب من و فردوس روشن بود. راستش حالا هم نمی‌دانم خوشحالم که زنده‌م یا... فریبا اگر بشنود، می‌گوید، باز که چسناله‌هات شروع شد. خوشحال باش که زنده‌ای. زندگی یک هدیه استثنایی است. آره، یک هدیه استثنایی است. اما نه برای ما. نه برای فردوس و یا رضوان و پیمان. برای آن‌ها که زندگی به کامشان است. من را بگو که خیال می‌کردم، ارث پدری بهم رسیده. بیچاره فریبا و بچه‌ها. چه دل خوش شده بودند و خیال می‌بافتند. حالا جوابشان را چی بدهم؟ رضوان خانم خوب ما را منترخودت کردی. هی به رخم کشیدی که شما خارجه نشین‌ها. خودم توی دهنش انداختم. «شما خیال می‌کنید ما خارجه‌نشین‌ها لای پر قو خوابیده‌ایم» و او هم جوابم داد، «شما خارجه نشین‌ها خیال می‌کنید ما مفت می‌خوریم و مفت می‌چریم.» خُب آره، مفت می‌خورید. کار که نمی‌کنید. نه خودت، نه پیمان. باید بیایید کانادا و ببینید کارکردن یعنی چی؟ توی سرمای بیست سی درجه زیر صفر. حرف زدن در باره‌ش ساده است اما... و پیمان بیچاره! چه به روز خودش آورده. نمی‌شد شناختش. مگر چند سالش است؟ یک بچه ده ساله بود که ما رفتیم. تا بوق سگ توی کوچه فوتبال بازی می‌کرد. بعد که می‌آمد خانه از سرو کول بابا بالا می‌رفت. حالا نگاهش که می‌کردم، دلم ریش ریش می‌شد. مثل پنجاه ساله‌ها توی خودش مچاله شده. اولش که نمی‌خواست خودش را نشان دهد. لابد از برادرِ از کانادا آمده‌اش خجالت می‌کشید. خیال می‌کرد من چه گلی به سر خودم زده‌ام. توی نگاهش چه حسرتی بود، وقتی پرسید، «کانادا خوش می‌گذره؟» گفتم، «باید بیایی و ببینی.» آره، باید می‌آمد و می‌دید. و رضوان خانم چه دل‌ خوشی داشت؛ که من پیمان را با خودم ببرم کانادا. چطوری؟ مگر کانادا خانه عمه من است. برفرض که بردم، چه کارش کنم؟ خودم از عهده خرج زن و بچه‌‌ام برنمی‌آیم. خدا پدر فریبا را بیامرزد. اگر او نبود، معلوم نبود کار من به کجا می‌کشید. با نق نق فردوس و بعد هم افسردگیش و خانه نشینی‌‌اش. هفته به هفته از اتاق خواب بیرون نمی‌آمد. خیال می‌کرد تا برسیم کانادا، هردومان را می‌برند و می‌نشانند سر کلاس دانشگاه. بیچاره سال سه داروسازی بود. با بورس دانشگاه درس می‌خواند. کم چیزی نبود. یکی دوسال دیگر برای خودش خانم دکتر می‌شد. قبول شدن توی دانشگاه مثل حالا نبود که توی هر ده کوره‌ای یک دانشگاه به اصطلاح آزاد دایر کرده باشند و دکتر و مهندس و کارشناس و کوفت زهرمار بی سواد بدهند بیرون. آن موقع که فردوس و من توی دانشگاه قبول شدیم، دوسال تمام شب و روز جان کندیم و دود چراغ خوردیم. فردوس بیچاره که همان سال اول قبول شد و از دولت بورس گرفت. من باز یک سالی پشت کنکور ماندم. اما خوب، دانشگاه شریف، مهندسی برق قبول شدم. کم چیزی نبود. و حالا...
حالا رضوان خانم ادعا می‌کنی که تقصیر خودم شد، نتوانستم توی کانادا مدرک مهندسی‌ام را بگیرم. نشستی کنار گود و می‌گویی لنگش کن. حوصله نداشتم برایت بگویم که درس خواندن توی کانادا پول می‌خواهد، خیال راحت می‌خواهد. وقت آزاد می‌خواهد، که من هیچ کدام را نداشتم. فریبا هم تشویقم کرد ولی نشد. برای ما که فرش مخمل پهن نکرده بودند. به دعوت ملکه انگلستان هم نرفته بودیم کانادا. ما پناهنده بودیم و تا پناهندگیمان قبول شود، و بتوانیم مثل یک شهروند کانادایی از مزایای تحصیل استفاده کنیم، چهار پنج سال طول کشید. اگر فردوس افسرده شد و کارش به بیمارستان کشید، تعجب ندارد. آنجا که همه درها به رویش بسته بود و از اینجا هم که فقط خبرهای بد می‌رسید. مامان سکته کرد، مامان مرد. بابا مرد، پیمان اله شد، بله شد. آخر من و فردوس بدبخت چه کار می‌توانستیم بکنیم. آره، فردوس داشت خودش را آماده می‌کرد که برود دانشگاه. تافل قبول شده بود. مجبور بود از اول شروع کند. ریز نمراتش را که نداشت. وقتی شنید مامان سکته کرده، دو جا کار کرد که برای رضوان خانم پول بفرستد. کار سنگین و فکر پریشان و دورافتادن از درس و تحصیل و به قول فروغ پایین رفتن از یک پله متروک، حاصلی جز افسردگی ندارد. وقتی خبردار شدم که کار از کار گذشته بود. اگر صاحبخانه‌‌اش به دادش نمی‌رسید که از دست رفته بود. یک شیشه قرص خواب را بلعیده بود و گرفته خوابیده بود. رضوان خانم، تو هم هی تلفن می‌کردی و می‌پرسیدی، پس این فردوس چه کار می‌کند؟ ما روی پولی که می‌فرستد، حساب می‌کنیم. خرج دوا و درمان مامان اله و بله... وقتی هم برایت نوشتم، فردوس مریض است. توی بیمارستان خوابیده، حرفم را باور نمی‌کردی. می‌پرسیدی، افسردگی دیگر چیه. منظورت دلتنگیه. خب، غربت دلتنگی هم دارد. دلت برای مامان بسوزد که یک طرف بدنش فلج شده یا برای من که شب و روزم را نمی‌شناسم. آره، رضوان خانم شما فقط به خودتان فکر می‌کردید. آن قدر سر فردوس بیچاره هوار شدید و بدبختی‌هایتان روی او تل‌انبار کردید تا از پا افتاد. اگر من از پا نیفتادم، اولاً که زیاد هم حرف‌هایت را باور نمی کردم. بعد هم فریبا را داشتم. فریبا پشت و پناهم بود. او هم مثل من آواره بود. پناهنده بود. مجبور شده بود، شبانه فرار کند. او هم برای خودش آدمی بود. دانشجوی رشته پزشکی. از یک خانواده آبرومند. از آن خانواده‌ها که در خارج از کشور هم تنهایش نگذاشتند و تا چندسال مرتب برایش پول می‌فرستادند. نه خیلی. آنقدر که توانش را داشتند. آره، اگر فریبا نبود، معلوم نبود کار من به کجا می‌کشید. فریبا تنها دلگرمی‌ام بود. عشق او مرا نجات داد. اما فردوس فقط به شماها فکر کرد. یک بار بهش گفتم، فردوس جان آن‌ها را به حال خودشان بگذار. به فکر خودت باش. داری پیر می‌شی. هرچه باشد آن‌ها توی آب و خاک خودشان هستند. مطمئن باش از گرسنگی نمی‌میرند. اما ما اینجا ممکن است از گرسنگی و یا حتی سرما بمیریم. چنان بهش برخورد که تا چند هفته با من حرف نمی‌زد. گفت، من هرچه دارم از آنها و آنجا دارم. تو با عشقت خوش باش. عشق من، مامان و بابا و رضوان و پیمان است. اگر آنها ناراحت باشند، من هم...
آره فردوس این جوری بود که این جوری شد. زندگی خودش را تباه کرد و کاری هم ازدستش برنیامد. خُب، من هم کاری نکردم. چه کار می‌توانستم بکنم. توقع رضوان خانم زیاده از حد است. ما خارجه نشین‌ها همین که بتوانیم گلیم خودمان را از آب بکشیم بیرون خیلی کرده‌ایم. فردوس که نتوانست. من‌ هم...
mostafa robb
13/12/2009, 19:59
داستان: یه حس عجیب


دستم که بهش می‌خوره، یهو گوله می‌شه می‌ره. چشم ازش بر‌نمی‌دارم تا جایی که از نگاهم دور می‌شه، نمی‌بینمش. دستام رو به هم می‌مالم و آماده می‌شم. خودش کاریه! انگار که منتظر باشی، انتظار یه اتفاق یا این که یه لحظه رسیده باشه و تو می‌دونی لحظه بعد، قسمت خوش‌آیند یه روندِ از پیش تعین شده است. به هم می‌مالیشون. انگار که قراره اتفاق عجیبی بیفته و توی دلت داره قند آب می‌شه. هی این کار رو می‌کنم، یه ریتمی به خودش می‌گیره... دستام گرم می‌شه، می‌تونم حدس بزنم که کف دستم داره سوراخ می‌شه. انگار که پر از خون شده باشه. دست راستم خورد بهش، گوله شد و رفت. با چشم دنبالش کردم، ولی از نگاهم دور شد. نمی‌بینم کجاست. مسیر حرکتش رو هی نگاه می‌کنم ، ولی خبری نیست. یه گوشه‌ای... یه درزی... یه چیز زرد رنگ... یه چند تا نقطه سیاه. همین‌طور دستام رو به هم می‌مالم، با همون ریتم. احساس سوزش می‌کنه کف دستم، ولی ادامه می‌دم. انگار که هر چی بیشتر این کار رو بکنم، می‌تونم انتظار اتفاق عجیب‌تری رو داشته باشم! کف دستم داره می‌سوزه. شاید یه اتفاق بیفته، اتفاقی عجیب.
دیگه راحت نیست این مالیدن دستام به‌هم. نه این که دستام خسته شده باشه یا دیگه دوست نداشته باشم به هم بمالم‌شون! کف دستام به‌هم گیر می‌کنه، انگار که عرق کرده باشه، ولی مدام این کار رو می‌کنم. اینجوری مطمئن می‌شم که حتما اون اتفاق می‌افته. بوی غریبی به مشامم می‌خوره. چشمام رو تنگ می‌کنم و دنبالش می‌گردم. رفته اون گوشه! یا شاید اشتباه می‌کنم. اینجا آنقدر پر از همه چیزه که تشخیص دادنش سخته، همون اول باید مراقب می‌بودم. باید می‌دونستم که اگه دستت بهش بخوره یهو دیدی رفت و برنگشت. الان هم که دستام گیره، دنبالش گشتن با چشم هم که...!
دستام دیگه به هم چسبیده. یه سوزش عجیبی داره. بوی غذاست یا هر چیز دیگه. همه جا پر شده.
آدم که دو تا دست بیشتر نداره! نمی‌تونی تصور کنی اگه دستات به‌هم بچسبه چه جور احساسیه. انگار که خودت رو بغل کرده باشی و ول نکنی، یا این که ناشیونه کف دستات رو به هم رسوندی و شیرجه می‌زنی توی آب، ولی به آب نمی‌رسی. سطح آب رو نمی‌شکافی. همه‌اش توی هوا باشی، به سمت آب. سرت رو به پایین و پاهات رو به هوا. خون توی سرت جمع می‌شه و سرخ می‌شی. مثل همین الان. این از درد نیست ، نه این خونی که توی سرت جمع می‌شه از نبود اکسیژن نیست، یا از فشار زیاد یا از درد. از بابت اینه که پاهات هواست و سرت طرف آب. در حالت عادی که شیرجه می‌زنی توی آب این رو نمی‌فهمی، چون یه آن بیشتر طول نمی‌کشه، ولی اگه بپری به سمت آب و اصلا به سطحش نرسی که بشکافیش، این رو حس می‌کنی، حتی ممکنه سرت گیج بره و بخوری زمین. درست مثل این که دستات رو به هم بچسبونی. آنقدر به هم بمالی‌شون تا داغ بشن و بچسبن به‌هم.
پیداش نمی‌کنم. رفته یه گوشه برای خودش. همون اول باید مراقبش می‌بودم. الان هم که دستم بنده و نمی‌تونم دنبالش بگردم. با چشم هم که نمی‌شه دیدش، سرم هم داره جورایی گیج می‌ره و هی شدید و شدید‌تر می‌شه. ممکنه بخورم زمین. اگه اینطور بشه مث گُه می‌چسبم به زمین. دستام هم بنده و نمی‌تونم حائل کنم.
mostafa robb
13/12/2009, 20:00
داستان: سرم میان دست‌هایم راه می‌رود


زنم‌ می‌رود و تشت لباس‌ها را از حمام می‌آورد توی آشپزخانه و می‌گذارد روی ترازو. با دو انگشت، این‌طرف و آن‌طرف تشت را نگه‌ می‌دارد تا نیفتد و از بین‌ دست‌ها به عقربه نگاه می‌کند. لباس‌ها را یکی‌یکی داخل ماشین لباس‌شویی می‌گذارد؛ جیب‌ شلوارها را بیرون می‌آورد و آستین و یقه‌ی پیراهن‌ها را هم مرتب می‌کند و می‌گذارد داخل ماشین، انگار که بخواهد آن‌ها را در کمد لباس، بچیند تا بالا، روی هم. می‌رود سر چوب‌رختی کنار در، یقه‌‌ی لباس‌هایم را نگاه می‌کند و چندتایی از آن‌ را برمی‌دارد، مانتوی قهوه‌ای خودش را هم می‌آورد و توی تشت می‌ریزد. تشت را روی ترازو می‌گذارد. با این‌که هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کند و می‌داند هفت‌کیلو، چه اندازه لباس می‌کند، ولی وسواس امانش را می‌برد و این‌که اگر لباس‌ها به اندازه نباشد، هرگز تاب تقاتق دیوانه‌وار ماشین را ندارد که ده دقیقه آخر شروع می‌‌شود، مهیب و رعدآسا. همیشه سرم غر می‌زند که چرا به نمایندگی‌اش زنگ نمی‌زنم بیایند.
«تو هم هیچی‌ نگفتی؟»
گفتم؛ خیلی چیزها گفتم. گفتم که طاقتم دیگر طاق شده و نمی‌دانم چه کار کنم. مانده‌ام عاطل و باطل در برزخی از گناه؛ چه تضمین که ‌دست و پا بزنم و پایین‌تر نروم؟ اگر باز رهایم نکند، چه! هنوز تا عوارض پیری خیلی مانده است، من که سنی ندارم، فراموشی و حواس‌پرتی زود است که سراغم بیاید. اگر دوباره توی پیاده‌رو قاطی کردم و زمین و زمان را به فحش گرفتم، چه کسی پاسخگوست. رفته بودم که ریشه‌ی عذاب این چند هفته را بکنم. رفتم و نشستم پشت میز و چشم‌ در چشمش دوختم.
بهمن اسدی چیزی نخواست جز یک لیوان آب و من، برخلاف توصیه‌های دکتر و زنم، قهوه‌ی غلیظ ترک با شیر سفارش دادم که اسدی گوش تیز کرد که چه گفتم و دوباره گفتم، که قهقهه‌ای سر داد. مگر می‌شود که بعد از عمری، کاک بهمن کنارم باشد و نخواهم که لذتی از دنیا ببرم، آن‌طور که می‌خواهم؛ گور بابای پرهیز و سلامتی!
دراز می‌کشم روی راحتی و پاهایم بیرون می‌افتد. دنبال کنترل می‌گردم، که نیست. زنم ردیف سه‌گانه پودر لباس‌شویی را پر می‌کند، در ماشین را می‌بندد و دکمه‌ها را می‌زند: پنج بار. صدای آب می‌آید که داخل ماشین ریخته می‌شود. مرضیه با این‌که هیچ‌وقت بچه‌ای نبوده که سراغ ماشین برود برای خرابکاری، ولی زنم همیشه قفل کودک را فعال می‌کند. با دو انگشت، چند لحظه‌ دکمه‌‌های spin و option را نگه می‌دارد تا ماشین بوق کوچکی بزند و دکمه‌هایش قفل شود.
بلند می‌شوم و سیگاری روشن می‌کنم. زنم با صدای چخماق فندک، سرش را بلند می‌کند به سمتم. پکی می‌زنم و دودش را می‌دهم هوا و برای‌ رهایی از بار نگاهش، تند تند نگاه سرِ سیگار می‌کنم که دارد می‌سوزد، برای‌ این‌که بعداً کفرش دربیاید، خاکسترش را پنهانی توی لیوان می‌ریزم.
آخرین بار همین چند ماه پیش بود که رفتم بیمارستان سراغ یونس. پسر بزرگش روی تخت خالی، نشسته بود کنارش. مرا که دید پرید پایین. جعبه شیرینی را روی کمد فلزی کوچک کنار تخت‌ گذاشتم. یونس همه را خسته کرده بود، حتی زنش را؛ ولی پسر بزرگ که اسمش هیچ‌وقت یادم نمی‌ماند، همیشه بالای سرش بود، کارش را ول کرده بود برای او. اطرافیان، دیگر حوصله‌اش را نداشتند. پسرش می‌گفت اگر خوف سرزنش مردم نبود، همان هفته‌ای ده دقیقه‌ی ملاقات را هم نمی‌آمدند. یونس خواب بود. دستش را که گرفتم توی دستم، سرد بود و پر از کبودی بنفش سوزن سُرم. مراقب‌ سُرم بودم که از روی بازویش تا بالا رفته بود. پسر بزرگش رفت و از جایی از بیرون برایم صندلی آورد و خودش بالای سر پدر ایستاد. کسی توی اتاق نبود و او با دستمال عرق یونس را پاک می‌کرد. پایم خورد به چیزی، خم شدم زیر تخت. پسرش گفت: «سونده...»
جنازه‌اش را صبح آوردند حرم و طوافی کردند و همان‌جا نمازش را خواندند و تا گلزار تشییع‌ شد و چه جمعیتی! مرضیه، قاطی زن‌ها رفت و من با ماشین دور زدم و آمدم گلزار.
نشستم روی جدول کنار درخت‌ها و سیگاری جدا کردم. فندک. جیب‌هایم را گشتم، که نبود.
«بفرما اخوی!...»
گرد نازکی روی کفش‌های واکس‌ک خورده‌اش نشسته بود و شلوارش گشاد بود و ساسون‌دار و پیراهنش... و خودش. بشکنی زد و حالت فندک گرفت مقابلم.
«اسدی؟! کاک بهمن؟!»
برق از سرم پرید. مثل این‌که خدا آسمان را شکافته بود به خاطر من. کسی که می‌توانست مرا از شکنجه‌ی این چند هفته رها کند، حالا روبه‌رویم ایستاده بود.
سیگارم را توی لیوان خاموش می‌کنم که صدای جزّش بلند می‌شود. آمپر زنم، به‌مرور بالا می‌رود و وقتی رفت، خدا به داد برسد. همیشه همان اوایل دلخوری، از دلش درمی‌آورم. زبان‌ برایش می‌ریزم، مقصر هر که می‌خواهد باشد، باشد، من بایستی اول شروع کنم به نازکشی. مرضیه می‌گوید منت‌کشی نه، نازکشی! در همان نامزدی‌مان، از من خواست که من شروع کنم و من که داغ بودم، قبول کردم. زنم می‌گوید به خاطر قول نیست، شخصیت‌ات اینجوری است. حالا می‌خواهم حرصش را تا آخر دربیاورم. جوراب‌هایم را درمی‌آورم و روی مبل می‌اندازم و دراز می‌کشم روی موکت کف اتاق.
اوایل نشناختم‌اش. آمد و روی‌به‌روی‌ام نشست؛ روی زمین. جوان بود و دیلاق. سبیل نازکی هم داشت. سیاه سیاه. فارسی حرف می‌زد، فارسی خرمشهری. از من سیگار خواست. گشتم نبود. گفت می‌زنی جوان مردم را می‌کشی، حالا یک نخ سیگار هم نداری بهش بدهی؟
فردایش هم آمد. این‌بار سبزه بود و عربی حرف می‌زد. انگار چیزی گم کرده باشد همه جا را می‌گشت و با من حرف می‌زد و تندی می‌کرد. هرچه می‌خواستم بگویم، کلمات تا توی دهانم می‌آمدند، فقط. نمی‌توانستم چیزی بگویم. آخر دستم را گرفت و کشید و برد پشت بتون‌ها. پر از جسد بود. صف در صف. همه را با نظم خوابانده بودند کنار هم، ردیف به ردیف. هلم داد. نشستم کنارشان. همه سبیل داشتند نازک، و سبزه بودند. خواستم بگویم... که نبود، که ترسیدم تنها، که زنم بیدارم کرد و لیوانی آب داد دستم.
«چی شده باز...؟ هزار بار بهت می‌گم برو سراغ رفقات و تمومش کن این برنامه‌رو.»
سرم را ‌گذاشتم روی شانه‌ی مرضیه و او دست برد میان موهایم. دلم گرفته بود و می‌ترسیدم. بازویش را گرفتم و او نوازش‌ موهایم را آرام‌تر کرد. دلم پیچ‌خورد و یکهو بالا آوردم روی لباس‌ خوابش. صورتش درهم ‌شد.
موسیقی آرامی توی فضا بود. لیوان کوچک شیر را آهسته ریختم توی فنجان قهوه. مثل لکه‌ای سفید بر لجنزار اروند بمباران شده، روی سطح ماند. کمی دیگر ریختم، لکه‌ها، قطعه قطعه شدند، بسان نیلوفرهای روی مرداب اما سفید. همه‌ی شیر را خالی کردم و با قاشق همش زدم. تمام مدت نگاهم می‌کرد.
گفتم: «کاک بهمن بگو! تو را به خدا حرف بزن، بگو که من نکشتم‌اش، بگو.»
نگاهم کرد، لیوان را مثل شمعی میان دست‌هایش گرفته بود، انگاری که بخواهد با آن خود را گرم کند. گفتم: «جان بچه‌ات بگو.»
که با اخم سر بلند کرد، یعنی خفه‌ شو می‌گویم.
سرم را پایین انداختم، تند رفته بودم. حوصله‌ای برایش نمانده بود حتماً. دیگر پیر شده بود اسدی، سفیدی، دور سرش را گرفته بود و داشت به همه‌جا نفوذ می‌کرد: کاک بهمن در محاصره. صدای خنده‌ی دختر و پسری از پشت سرم می‌آمد، پسره ریز ریز می‌خندید و دختره بلند بلند حرف می‌زد و ریسه می‌رفت.
به هوای برادرم که یکهو بی‌خبر گذاشته و رفته بود خرمشهر، رفتم. که گیر افتادم میان حلقه‌های آتش و محاصره. بعدِ چند روز فهمیدم برادرم رفته اهواز. همه اسلحه می‌گرفتند من هم رفتم مسجد جامع، شناسنامه‌ام را‌ دادم به زن‌های توی مسجد و یک ام‌-یک یا به قول کاک بهمن، ام- چماق، بس که بد تیر می‌انداخت و گیر می‌کرد، گرفتم، همین را داشتند، هرچه بود داده بودند دست مردم. بچه‌ها را جمع کرده بودند توی خانه‌های پیش‌ساخته، ورودی جاده‌ی اهواز. تانک‌های عراقی افتاده بودند توی دشت و داشتند می‌آمدند سمت شهر. یکی آمد سمت من، که تو ساختمان انبار برق، پناه گرفته بودم: «این‌جا چکار می‌کنی، بدو کرَه! بچه‌ها کمکی می‌خواهند.» شلوار گشاد پوشیده بود و پیراهن بی‌یقه، ولی شال و سربند نداشت. گفتم: «تو کرد نیستی؟»
جوری نگاهم کرد که انگار بد و بیراه بهش گفته‌ام. افتادم دنبالش. یک 106 دستش بود و قطار فشنگ دور کمرش. چند نفر را از خیابان طالقانی با خودش همراه کرد. رفتیم پشت بلوک‌های پیش‌ساخته، کمین کردیم.
مورچه‌ای خودش را از میز بالا کشید و آمد کنار سینی ملامین. قاشق را از توی فنجان برداشتم و قطره‌ای برایش چکاندم. روی آب قهوه‌ای شناور شد.
زنم صندلی را می‌گذارد زیر پایش و آسیاب کوچک را از کابینت بیرون می‌آورد، اگر قبل‌ترها بود، مرا صدا می‌کرد تا دست دراز کنم سمت کابینت بالایی، بدون صندلی. تلفن زنگ می‌خورد. چشم‌هایم را باز نمی‌کنم. آن‌قدر زنگ می‌زند که زنم از توی آشپزخانه بلند می‌شود و راحتی‌ها و من را دور می‌زند و گوشی بالای سرم را برمی‌دارد. حتم هرچه خواسته به من گفته توی دلش یا در حال جمع‌آوری است تا یکهو سرریز کند و شمری شود که بیا و ببین. به درک! هرچه باداباد، این‌بار تا آخرش می‌روم.
گفت: «رفیعی نیامد چرا؟»
تنها پیشخدمت کافی‌شاپ را صدا کردم، که پیر بود، با موهای کاملاً سفید و لباس فرم:«گفتی آقای رفیعی کی تشریف میارن؟»
«عرض کردم، کار بانکی دارن گفتن یک ساعت به ظهر، خودشون رو می‌رسونن.»
بهمن اسدی ساعتش را نگاه کرد: «عجب بساطی به هم زده این رفیعی ‌ها؟ همان موقع‌ها هم زبل بود.»
و:«چندبار عراقی‌ها گرفتنش. فرداش می‌دیدیم توی خیابان فردوسی یا از پشت گمرک دارد می‌آید سمت ما، قبراق.»
بی‌حوصله‌تر از آن بودم که بگویم سال‌هاست که می‌آیم این‌جا، به این کافی‌شاپ، سنگ صبورم است رفیعی. درست است که آن رفیعی قبل‌ترها نیست، ولی هرچه باشد تکه‌ای از خاطرات من است که مانده، با این فرق که حالا تکانی به زندگیش داده و آن‌وقت‌ها تکانی به خودش می‌داد. همیشه تحویلم می‌گرفت و می‌گفت که هروقت احساس کردی، کم آورده‌ای بیا این‌جا، من از این تنگه‌ها گذشته‌ام بارها. چشمک رفیعی و خط لبخندش، که محو می‌شود در پیرنگ صورت. رفیعی می‌گفت تازه بازی را بلد شده است، پیش از هر بازی باید قواعدش را بدانی، وگرنه مثل خیلی‌های دیگر، جا می‌مانی.
لیوان را رها کرد اسدی و سرش را میان دست‌هایش که مثل گچ سفید بود، گرفت، شبیه این‌که بخواهد بچلاند توی لیوان. دست‌هایش را گرفتم توی دست‌هایم. یخ بود و سردی از دست‌ها به تمام تنش نفوذ می‌کرد. «کاش نمی‌آمدیم این‌جا...»
چند جوان با موهای سیخ، نشستند دور میزی پشت سر بهمن؛ شلوارهای گشاد و پیراهن‌های آستین کوتاه سیاه و اندامی. همین که نشستند سرها را نزدیک هم کردند، از چهار طرف و چیزی گفتند. صدای بلند خنده...
هفته‌ی پیش دوباره آمد. گفت: «بیچاره! تو منو زدی، با یه ام-یک. تو هموطنت‌ رو کشتی، یه ایرانی رو... قاتل!»
«قاتل» اکو شد و همه‌جا دهان باز کرد به تکرارش، بلوک‌ها، تیرهای آهن، آسفالت کف خیابان، آسمان، اسلحه‌ی توی دستم، که پرتش کردم، که خندید و صدایش روی همه‌ صداها لغزید.
سبیل نازک جوان، پرپشت شد و دستش ستبر. تنش از پیراهنش زد بیرون، ورم کرد و حفره‌ی توی سینه‌اش باد کرد و گلوله را انداخت بیرون و شروع کرد به لرزیدن، دراز به دراز، کف آسفالت.
مورچه از گرداب قهوه رها شد و رفت سمت لیوان اسدی و ردی از قهوه درست کرد. پیشخدمتِ جوان و قبراق آمد: «آقای رفیعی گفتن کارشون که توی گمرک تموم شد، خودشون رو می‌رسونن.» با دستمال لکه‌های قهوه را پاک کرد،‌ ولی مورچه‌ را ندید که لیوان بهمن را دور زده بود. به لیوان که رسید، دست نگه‌داشت. لکه‌ی خونی بین لیوان و کاک بهمن، به میز چسبیده بود. هر دو به اسدی نگاه کردیم. پشت دست‌ را به دماغ زد و نگاهش کرد. «چیزی نیست. یه خون‌ دماغ ساده‌اس.» رفت که بشوید. شکاف باریکی روی دیوار روبه‌رو. هیچ‌گاه نبود، یکهو دیدم آن‌وقت، اتفاقی. پیشخدمت را صدا ‌زدم.
مرضیه بابونه و گل ختمی را قاطی می‌کند و می‌ریزد توی آسیاب استیل و دکمه را می‌زند. قیییییییژ. قیییییییژ. شلال موهایش دور آسیابِ میان پاهایش، حصاری ساخته است. همیشه خوف آن را دارم که نکند گیر کند به تیغ آسیاب...
گفتم: «می‌دونی چیه؟»
«...»
«حکایت ما، حکایت اون مهره‌ی پیاده‌اس که وقتی با همه‌ی هم‌قطارهاش از صفحه پرت شد بیرون، تازه فهمید که مهره‌های ردیف اول اصلاً تکون هم نخوردن. همان‌طور سرجاشون موندن: قلعه و اسب و رخ و... با خودش می‌گه اگه بازی از نو شروع شه، می‌دونم چکار کنم...»
در آخرین خانه، تکیه دادم به دیوارهای سیمانی، ام-یک مثل بچه‌ای به سینه‌ام چسبیده بود. بچه‌ها توی خانه‌های جلویی کمین کرده بودند. کاک بهمن صورتم را توی دستش گرفت: «هواتَه دارم. باک نداشته باش!»
و رفت و گویی که چیزی یادش آمده باشد، برگشت: «غریبه‌ای... ها؟» لبخندم ماسیده بود گوشه‌ی لبم که خشک بود و می‌لرزید.
صدایی آمد یا من شنیدم؟ کسی گفت یا من احساس کردم؟ چطور کسی چیزی نشنید و من شنیدم؟ چو افتاده بود توی شهر که چند عراقی، با لباس محلی نفوذ کرده‌اند و خساراتی به خانه‌ها زده‌ و چند نفر را هم سر بریده‌اند!
«عراقی‌ان...بزنید، بزنید!»
یکی آمد توی تیررس من. همان‌جا که اسدی گفته بود هر جنبنده‌ای دیدی بزن. گفت، ولی بعدها فهمیدم که منظورش عراقی‌ها بودند، نه...
جوان آفتاب سوخته‌ای بود، با پیراهن سفید و شلوار مشکی. مرا نمی‌دید و دست‌هایش توی جیب شلوار بود. آن‌جا چکار می‌کرد، برای کمک آمده بود یا اصلاً داشته رد می‌شده، فقط همین؟ هنوز هم نفهمیده‌ام. کاش مرا ندیده بود. یکهو نگاهش افتاد به من که ام-یک را سمتش نشانه رفته‌ام. خدایا چرا این‌طوری شد. هول کرد و خواست دستش را از جیبش بیرون بیاورد و بگیرد بالا. یکیش درآمد و آن‌یکی ماند آن تو. زور زد، نشد. گمان برم داشت می‌خواهد کاری کند که ماشه را چکاندم و جوان پرت شد. چند تیر شلیک کرده بودم. از خانه‌های کناری، صدای شلیک آمد و پشت‌‌بندش همه ریختند دور و برش: «ئی ایرانیه بابا، ایرانی رو زدن...»
«عراقیه؟»
«چرت نگو!‌ عراقی نیست پس چیه؟»
«خود نامردشه. ببین وقاحت چشماشو.»
کاک بهمن هم آمد بالا سر جوان دیلاق، که من فرار کردم سمت شهر. فردا که آمدم هرچه گشتم نبود، به جای اینکه جوابم را بدهند، از من کار می‌کشیدند: برو مسجد کمک زن‌ها. بدو پشت خط‌آهن، کمک کن سنگر درست کنند. بپر کمک رفیعی. رفتم ولی رفیعی نگفت که او جوان را برده. انگار که دست‌به‌یکی کرده بودند، تا نفهمم چه گندی زده‌ام یا نه، حتماًً عراقی بوده و الا کس و کارش می‌آمدند سر وقتم. عشیره‌ای می‌ریختند سرم توی آن شلوغی و دخلم را می‌آوردند، آن‌وقت نه بعدها یا اصلاً همین حالا. دیگر یقین کردم که یک عراقی را زده‌ام؛ و رفتم پی برادرم.
بهمن می‌گوید: «بردیمش پلیس‌راه و از آن‌جا با ماشین بردنش بهداری.»
و این‌که: «ها پس چی؟ با ماشین همی رفیعی بردن.»
«ایرانی بود یا عراقی؟»
مکثی کرد. میزها دور کاک بهمن و من چرخیدند، با آدم‌هایش. پیشخدمت میانسال، دستی به پشت و سینی قهوه‌ای رو به جلو با سینه‌ی باد داده از بین آن‌ها عبور کرد و سینی را گذاشت روی میز ما. دیوارها کج و راست می‌شدند. سرم را میان دست‌هایم گرفتم.
«نمی‌دانم. نمی‌دانم. گمانم... هول نکن! رفیعی که آمد بپرس. اون بالا سرش بود. خو اصلاً برای همین آمدیم این‌جا...»
نگاه مضطربی به اطراف کرد.
همین که اوضاع کمی آرام شد. رفتم دنبال برادرم که رفته بود سمت بانه و از آن‌جا هم سردشت، با حاج یونس، که بعدها همان‌جا ماند و شیمیایی شد، در یک روستای کوچک لب مرز.
کتابفروشی آن‌سوی پاساژ را نگاه کردم، از پشت نئون‌های چشمک‌‌زن کافی‌شاپ. دختری در حال ورق زدن کتابی بود و کتاب‌فروش زیرچشمی می‌پاییدش. ساعتم را نگاه کردم، از هشت شب هم گذشته بود.
سیگاری درآوردم و فندک زدم. دودش را دادم هوا. دختری آمد پشت سر کاک بهمن نشست و میان دودهای من گم شد.
پیشخدمت کافی شاپ آمد سمت ما. دست ‌برد و سرش را ‌خاراند و دسته‌ای از موهای جوگندمی‌اش کنده ‌شد. موها را توی جیب پیراهنش گذاشت.
«دارم گیج می‌شم، مگه این‌جا یه پیشخدمت بیش‌تر نداره؟»
پیشخدمت خندید فقط: «عرض کردم که آقای رفیعی امروز صبح تشریف برده‌اند شهرستان و تا آخر هفته هم نمی‌آیند.»
«پس کی باید این پازل لعنتی رو کامل کنه؟»
پیشخدمت سرش را که به اندازه‌ای کف دست کچل شده بود، خم ‌کرد طرفم: «بعله؟!»
سیگار دستم بود و دستم دراز شده بود روی میز و زیر سرم که پهن شده بود رویش. دودش تا بالای سرم می‌رفت و محو می‌شد. سر بلند کردم بگویم اسدی! تو آن‌ شب نرفتی سراغش؟، که نبود، که رفته بود. دویدم سمت پیشخدمت جوان که داشت پودر نارگیل روی کافه ‌گلاسه می‌پاشید.
«میز را حساب کرد و رفت. این هم انعام من.»
زدم بیرون. تو پیاده‌رو نبود. چشم گرداندم توی خیابان. چندبار طول پیاده‌رو را رفتم و آمدم، نبود. چرا آمد و چرا رفت؟ هیچ‌وقت سر از کارش درنیاوردم.
زنم سرش را فرو کرده است توی دستگاه بخور و پارچه‌ای روی سرش، تنها قلمبه‌ی موهایش که با کش بسته شده، پیدا است. سرش را می‌آورد بالا. بخار به هوا پخش می‌شود. قطرات ریز از صورتش پایین می‌روند.
انگشت‌هایم هوس سیگار کردند. خودم را کناری کشیدم و نخی درآوردم. فندک. نبود. همه‌ی جیب‌های‌ام را گشتم، نبود. کافی‌شاپ. شاید آن‌جا، روی میز جا گذاشته‌ام. رفتم انتهای پاساژ. نبود. گفتم شاید طبقه‌ را اشتباه کرده‌ام. رفتم بالا. نبود. خم شدم و از روی نرده پایین را نگاه کردم. کتاب‌فروشی بود. رفتم. ولی روبه‌روی کتاب‌فروشی، ابزار رنگ و نقاشی ساختمان بود. رفتم سراغ کتاب‌فروش که هنوز داشت دختر را می‌پایید که خم شده بود و پوسترها را ورق می‌زد.
«ببخشید این روبه‌رو... اون‌جا...کافی شاپ بود، درسته؟»
«بعله؟!»
«اون‌ مغازه‌ی رنگ‌فروشی، کافی‌شاب نبوده... یعنی منظورم...قبلاً چطور؟»
کتاب‌فروش هاج و واج بود. دختره هم دست از کار کشیده بود و نگاهم می‌کرد.
چند بار کل پاساژ را زیر و رو کردم و دست‌آخر نشستم روی پله‌ی کنار مغازه‌ی ابزار رنگ و تکیه دادم به شیشه‌ی مغازه‌ای که تعطیل بود.
ماشین لباس‌شویی صدای مهیبی می‌کند و خاموش می‌شود. مرضیه می‌دود سمتش و من از بین پایه‌های مبل می‌بینمش که سراسیمه می‌آید سمت من با صورت خیس از قطرات بخار.
بلند شدم که بیایم. فندکی کنار نرده‌ها بود، سریع برش‌ داشتم. براندازش کردم. خودش بود و مورچه‌ای به آن چسبیده بود. با انگشت چرخاندمش. فکر کردم که مرده، ولی نه، تکان خورد و توی خودش مچاله شد و کش آمد.
mostafa robb
13/12/2009, 20:01
داستان: آخرین سه‌شنبه‌ی سال


وقتی فروغ زنگ زد و گفت بابا رفته، چمدانش را هم برده آن‌قدر درگیر کارهای آخرسال بودم که به این فکر نکردم رفتن بابا ممکن است چه عواقبی در پی داشته باشد. هفته‌ی آخر سال بود و سه‌شنبه‌ی آخر سال هم که تعطیل بود و همین یک روز از فرصتمان کم می‌کرد و باید قبل از آن تمام حقوق و پاداش عقب‌افتاده‌ی کارمندان نوشته می‌شد و می‌رفت حسابداری. این بود که یک ساعت بعد وقتی ظرف ناهارم را گذاشتم روی میز کارم یادم افتاد به حرف فروغ و موبایل را از جیب درآوردم و شماره‌اش را گرفتم.
گفتم: کی رفته؟
گفت: از امروز صبح.
گفتم: از کجا فهمیدی رفته. شاید رفته دوری بزند و شب برمی‌گردد.
گفت: مثل این که حواست نیست. چمدانش نیست. چون همیشه می‌ذاشتش زیر تختش.
چمدان بابا که نباشد یعنی رفته و این را همه‌ی ما در این هفت سال خوب می‌دانیم. کافی‌ست چمدان بابا زیر تختش نباشد. آن‌وقت است که باید منتظر شویم تا همان روز یا یکی دو روز بعد از خانه‌ی یکی از ما، من، فروغ یا مهری زنگ بزند به بقیه و بگوید کجاست بی آن که توضیح بدهد چرا رفته و ما باید بفهمیم خسته شده مثلا از اضافه‌کاری‌های من یا ورقه تصحیح‌کردن‌های زنم نازی یا بچه‌ی مهری که خیلی شلوغ می‌کند یا محسن شوهر فروغ که فروغ نتواسته راضی‌اش کند که بعد از جروبحث آن شب پا پیش بگذارد، مثلا قلیانی چاق کند و در اتاق بابا را بزند و یک طوری از دلش دربیاورد.
انگار دوسال پیش بود که آمده بود خانه‌ی ما. به زنم که داشت ورقه تصحیح می‌کرد گفته بود فلسفه‌ی زندگی را کشف کرده و گفته بود چقدر ذهن خودت را درگیر این معادلات یک مجهولی و دو مجهولی می‌کنی. به‌ جاش بخند. به شاگردهات هم همینو بگو و گفته بود برو مسافرت. تنهایی برو یا با دوست‌هات. کاری هم به شوهرت نداشته باش.
شب که دراز کشیده بودیم زنم داشت حرف‌های بابا را می‌گفت و من خنده‌ام گرفت. گفتم: تو این حرف‌ها را قبول داری؟
گفت: اون قسمتش را که می‌گفت کاری به تو نداشته باشم آره!
گفتم: هرجور راحتی. یادم باشد یک چمدان هم برای تو بگیرم.
و پشتم را کردم بهش.
گفت: خودم دارم.
و بلند شد چراغ را روشن کرد. شب خواب دیدم تمام شماره حساب‌ها را اشتباه نوشته‌ام و رئیس اداره بالا سرم ایستاده و با غیظ دارد تسبیح‌اش را می‌چرخاند.
بابا تسبیح نداشت. مقید بود اول صبح بلند شود. با مراسمی خاص وسایل ریش‌تراشی‌اش را روی سفره‌ای کوچک پهن کند که مامان آن‌وقت‌ها که بود برایش بریده بود، آب جوش بریزد تو کاسه‌ی کوچک برنجی، فرچه را در آن خیس کند، خمیرریش بمالد روی آن و توی آینه‌ی دسته داری که به گردنش آویزان کرده نگاه کند و ریشش را بتراشد. هیچ وقت ندیده بودم صورتش را ببرد برخلاف من که هرروز زیر چانه‌ام را می‌بریدم. با این وجود همیشه در بساطش زاج داشت. یک بار بچه که بودم پرسیدم این چیه و گفت خون را بند می‌آورد. بعد که اصلاحش تمام می‌شد راه می‌افتاد می‌رفت نانوایی. امکان نداشت چهارروز پشت سر هم از یک نانوایی خرید کند. می‌گفت آردهاشون روز به روز خراب‌تر می‌شود. مهم هم نبود نانوایی کجا باشد بعضی وقت‌ها برای خریدن بیست تا نان می‌رفت آن سر شهر. وقتی برمی‌گشت من نمی‌دیدمش. زنم اگر خانه بود می‌دیدش و باید کارهاش را زمین می‌گذاشت، نان‌ها را تا می‌زد و چهارتا چهارتا می‌گذاشت تو کیسه فریزر و جاشان می‌داد تو یخچال. شب هم به من غر می‌زد که به بابات بگو ما که این همه نان نمی‌خوریم و من مثل همیشه می‌گفتم چکارش کنم. تفریح بابا خرید بود. همه‌ی بازار را می‌گشت تا آن چیزی را که می‌خواهد به بهترین قیمت پیدا کند.
زنم می‌گفت: تو درست ضد باباتی. هر کی هرچی انداخت بهت می‌خری.
من می‌گفتم: کی حوصله‌ی چونه زدن داره؟
تا حالا پیش نیامده بود بابا بی‌خبر برود. هفت سال پیش که مامان مرد همه دور هم جمع شدیم و بابا راضی شد هر چند ماه را خانه‌ی یکی از ما باشد به شرطی که خانه‌ی خودش را بفروشد و پولش را بین ما تقسیم کند تا سربار ما نباشد. ما هم در عوض اتاقی در خانه‌مان به او بدهیم. تا زمان مرگش البته. و این را خیلی جدی گفته بود. هر وقت از خانه‌ی ما خسته می‌شد می‌گفت می‌خواهم بروم خانه‌ی فروغ. من هم می‌رفتم براش بلیط شیراز می‌گرفتم و او هم شب چمدانش را برمی‌داشت، سوار تاکسی می‌شد و می‌رفت. از آن جا که حوصله‌اش سرمی رفت راه می‌افتاد می‌رفت پیش مهری. بلیط اصفهان را خودش می‌گرفت. فروغ می‌گفت بابا در دفتر ایران‌پیما دوستی پیدا کرده که بهترین جا را به او می‌دهد. ردیف دوم کنار پنجره. هم می‌تواند صدای موسیقی راننده را بشنود هم اگر هوا گرم شد زیر دریچه‌ی بالای سقف است.
یاد مهری افتادم و زنگ زدم به فروغ. گفتم نرفته پیش مهری؟
گفت: نه.
یادم آمد باید نان می‌آوردم از خانه. غذا کتلت بود. گفتم: صبر می‌کنیم تا فردا یا پس‌فردا.
گفت: اگر اتفاقی بیافتد چی؟
گفتم‌: بابا که سرحاله.
گفتم: به تو هم گفته بود که فلسفه‌ی زندگی رو پیدا کرده؟
گفت: نه. کی؟ بگو. شاید کلید حل ماجرا همین باشه.
گفتم: باز هم داری رمان آشپزخونه‌ای می‌خونی؟
گفت: خودتو مسخره کن.حالا می‌گی چی شده یا نه.
گفتم: خیلی وقت پیش به نازی گفته بود که باید به جای حل معادله‌های یک مجهولی و دومجهولی فقط بخنده. تازه بهش گفته هروقت حوصله‌اش سررفت منو ول کنه و بره مسافرت.
گفت: لابد دوباره رفته سر کتاب‌های فلسفه‌اش.
گفتم: دبیر باز نشسته همین می‌شه دیگه.
تلفن داخلی داشت زنگ می‌زد. موبایل را قطع کردم و برگشتم سرکارم.
شب به نازی گفتم چی شده. گفت چرا زنگ نمی‌زنی به مهری.
گفتم: حوصله‌شو ندارم.
گفت: خودم زنگ می‌زنم.
گفتم‌: سراغ منو گرفت بگو خوابیده‌ام.
بعید بود سراغ مهری برود. وضع شوهر مهری چندوقتی بود روبه راه نبود. با رئیس شرکتش مشکل داشت. مهری هم فقط غر می‌زد و انتظار داشت وقتی سرکار است بابا بچه‌اش را نگه دارد تا پول مهدکودک ندهند. بابا هم فقط یک ساعت حوصله‌ی بچه را داشت. بعد خسته می‌شد و دلش می‌خواست برود دراز بکشد رو تختش. از نق‌زدن‌های مهری هم بدش می‌آمد.
شب وقتی می‌خواستیم بخوابیم نازی گفت: حالا چی می‌شه؟
گفتم: یعنی چی چی می‌شه؟
گفت: نمی‌خواین به پلیس خبر بدین؟
گفتم: مگه بابا اختلال حواس داره یا فراریه که به پلیس خبر بدیم.
گفت: آخر چند روز دیگه عیده. من باید تکلیف خودمو بدونم.
گفتم: تکلیف چی رو بدونی؟
گفت: این که می‌ریم تهران خونه‌ی مامانم یا می‌مونیم اینجا پیش بابات یا می‌ریم اصفهان خونه‌ی مهری و سر مزار مامانت.
گفتم: این‌که شد معادله‌ی هزار مجهولی!
گفت: پس حلش کن.
گفتم: خودم هم نمی‌دونم.
گفت: نمی‌شه این‌طوری که.
گفتم: پس تو فقط نگران تعطیلات خودت هستی.
گفت: فقط اون نیست.
و بلند شد چراغ را خاموش کرد. اتاق تاریک شد. دست کردم آباژور کنار تخت را روشن کردم.
گفت: من واقعاً نگرانشم.
گفتم: چرا؟
گفت: آخه بابات هیچ‌وقت این‌طوری نبود.
گفتم: می‌ترسی این فلسفه‌ی آخری کار دستش بده.
گفت: به این شدت که نه... اما آره. می‌ترسم.
برگشتم طرفش. سایه‌ی آباژور رو صورتش افتاده بود. گفتم: تو می‌گی چکار کنیم؟
گفت: فکر کن ببین کجا می‌تونه رفته باشه. شاید... شاید رفته سر مزار مادرت. می‌دونی چند ساله نرفته.
سه سال بود که بابا بهانه می‌آورد و نمی‌آمد سر مزار. در خانه می‌ماند. هر جا که بود. به‌اش اصرار نمی‌کردیم. هرسال خودمان می‌رفتیم. در دامنه‌ی همان کوه که از دور پیدا بود وهر سال فقط مهری بود که می‌دانست مزار دقیقاً کجاست. ما که گم می‌شدیم. از بس قبرستان پر شده بود. بعد با گلاب سنگ را می‌شستیم و دسته گلی را پرپر می‌کردیم. من شیرینی را بین آنها که در قبرستان بودند می‌چرخاندم و بعد از یک ساعتی بلند می‌شدیم. من و نازی از همان‌جا راه می‌افتادیم طرف تهران. پارسال موقع خداحافظی مهری می‌گفت: شاید دوباره می‌خواد زن بگیره. این روزا زیاد می‌ره طرف زاینده‌رود. من خنده ام گرفت. گفتم: مگه این همه آدم که اون دور و بر می پلکن می‌خوان زن بگیرن؟
مهری گفت: نه. اما این روزا تا تلویزیون یک خبر بد پخش می‌کنه سریع پا می‌‌شه می‌ره تو اتاقش.
نازی گفت: چرا به مهری زنگ نمی‌زنی.
گفتم: مگه فروغ زنگ نزده. تازه اون احتمالاً الان داره می‌خنده. و دستم را انداختم دور گردنش و خودم را به‌اش نزدیک کردم. خودش را کنار کشید و گفت: شاید هم رفته پیش دوستی، رفیقی... و چشمک زد.
گفتم: اگه رفته باشه که خیلی جالب می شه. با فلسفه اش جور درمی آد.
گفت: من خوابم می‌آد شبه به خیر.
و لحاف را کشید رو سرش. من هم آباژور را خاموش کردم و خوابیدم.
فردا جمعه بود. چهارروز دیگر مانده بود تا عید. نازی پرده‌ها را شسته بود و حالا داشت اطوشان می‌زد. من باید شیشه‌ها را می‌شستم و روزنامه می‌کشیدم هرچند به گمانم کار مسخره‌ای بود وبعد از چند ساعت چنان خاکی روشان می‌نشست که فکر می‌کردی به عنوان ابله‌ترین فرد باید مدال بگیری. بعد نوبت جاروکشیدن خانه بود و زنگ زدن به قالی‌شویی که گفت قالی‌ها آماده‌ست و تا یک ساعت یگر می‌فرستدشان.
همه‌ی این کارها که تمام شد نوبت آشپزخانه بود و عوض کردن ********** هود و قبل از آن پاک‌‌کردن تمام روغن‌ها و چربی‌هایی که به ان چسبیده بود و تازه داشتم از شستن حمام فارغ می‌شدم که نازی با گوشی تلفن آمد دم حمام و گفت فروغ است.
با حوله دستم را خشک کردم و گوشی را گرفتم.
گفت: خبری شده از بابا؟
گفتم: اگه خبری شده بود که بهت زنگ می‌زدم.
گفت: تو رو خدا یک کاری بکن.
گفتم: بچه که نیست. تازه کجا دنبالش بگردیم.
گفت: خونه‌ی دوستی رفیقی...
گفتم: بابا که دوست دختر نداشت.
گفت: حالا که وقت شوخی نیست.
گفتم: اتفاقاْ شوخی نمی‌کنم. ببین فروغ - وشیر حمام را بستم- اگه به تو بگن بابا الان پیش یک خانمیه تو چکار می‌کنی؟
نازی داشت با تعجب نگاهم می‌کرد. فروغ گفت: تو چیزی می‌دونی که نمی‌خوای بگی؟
گفتم: نه. مثلا گفتم.
بابا دوست و رفیقی نداشت. چندتایی همکار بودند که بعد از بازنشسته‌گی هرکدام‌شان طرفی رفته بودند. معمولاً اگر خبری هم از هم می‌گرفتند عمده‌ی صحبتشان در مورد افزایش حقوق بازنشسته‌گان و حقوق معوقه و گروه پایه و از این جور حرف‌ها بود. هیچ وقت نبود پدر برود خانه‌ی دوستی. ترجیح می‌داد در اتاقش روی تخت دراز بکشد و کتاب بخواند. کتاب‌هاش هم همه قدیمی بودند. بعضی‌هاشان را حتی از زمان دانشسرا داشت. چندبار به توصیه‌ی نازی خواستم براش کتاب بخرم گفت ترجیح می‌دهد با همین نظریه‌های قدیمی خوش باشد. می‌گفت جدیدی‌ها همه آدم را مضطرب می‌کنند. هراز گاهی هم هوس قلیان می‌کرد و بعد از این‌که خاطره‌ای از قلیان کشیدن مادربزرگ می‌گفت قلیانی چاق می‌کرد و می‌نشست پای تلویزیون. عاشق فیلم‌های رازبقا بود. وقتی ببری گردن گوزنی را می‌گرفت می‌خندید و می‌گفت: تنازع بقا همینه دیگه. بعد بلند می‌شد قلیان را می‌گرفت با یک دست و با دست دیگر سینی را از زمین برمی‌داشت و می‌برد آشپزخانه.
به فروغ گفتم: بالاخره پیداش می شود.
گفت: حقوق این ماهشو گرفته؟
گفتم: فکر کنم حقوق بازنشسته‌ها رو ده روز پیش دادن.
گفت: وای! پس می‌تونه هرجا بخواد بره و خبری هم نده.
گفتم: چیه... تو هم نگران تعطیلاتی؟
گفت: خوب آره. فکر کردم امسال دیگه تعطیلات داریم. آخه محسن از قبل برای کیش بلیط و هتل رزرو کرده.
گفتم: نگران نباش. یک طوری می‌‌شه دیگه.
تا چند روز بعد لیست‌هایی که باید آماده می شد تمام شد و من هم تا پایان تعطیلات را مرخصی گرفتم و آمدم خانه. به نازی گفتم چمدان‌ها را ببند. می‌ریم تهران. الان خلوت‌ترین شهر ایرانه.
گفت: پس بابا؟
گفتم: نمی دونم. اگه کلید خونه باهاش باشه می‌آد خونه. براش یک یادداشت هم می‌ذاریم.
گفت: اگه کلید نداشت چی؟
گفتم: حتماً داره. اگر هم نداشته باشه می‌ره هتل تا برگردیم. حتما کارت بانکی‌اش باهاش هست. تازه اگه بخواد می‌تونه به موبایلم هم زنگ بزنه.
شب مهری زنگ زد. گفت: چیه؟ چرا نمی‌خوای با من حرف بزنی؟ هنوز از قضیه‌ی پارسال ناراحتی؟ آرش که بعدش ازت عذرخواهی کرد.
گفتم: چیزی نیست. فقط خسته‌ام.
گفت: شما امسال نمی‌آیین سر مزار؟
گفتم: نه. امسال رو مستقیم می‌ریم تهران.
گفت: فروغ هم که می‌خواد بره کیش.
گفتم: به سلامتی.
گفت: آرش هم پاشو کرده تو یک کفش که باید بریم شمال.
گفتم: خوب برید شمال.
گفت: پس کی می ره سر مزار مامان؟
گفتم: حالا یک امسال رو از دور براش فاتحه بفرستیم.
گفت: نمی شه که.
گفتم: چرا نمی‌شه؛ امتحان کنید.
بعد گفتم که کار دارم و خداحافظی کردم. شب زود خوابیدیم. نازی قبل از خواب بوسیدم و گفت: مرسی.
گفتم: چرا.
گفت: فکر می‌کردم امسال اصلاً نمی‌ریم پیش مامانم.
گفتم: چرا این‌طور فکر کردی؟
گفت: آخه پارسال گفتی سال تحویل سال بعدو هم باید سر مزار مامانت باشیم.
گفتم: حالا این سا ل تحویلو پیش مامان تو هستیم.
گفت: مرسی.
گفتم: شب به خیر.
صبح که بیدار شدم نازی از حمام درآمده بود. حوله ای دورش پیچیده بود و داشت با سشوار موهای خرمای‌اش را خشک می‌کرد.گفت: صبح به خیر.
دهانم خشک بود. دست تکان دادم براش و رفتم سر یخچال و بطری آب را سر کشیدم.
گفت: مهری زنگ زد. گفت باهاش تماس بگیری.
گفتم: بعد.
و رفتم تو حمام. صورتم را جلو آینه فرچه مالیدم. یاد بساط اصلاح بابا افتادم و زیر چانه‌ام را مثل همیشه بریدم. در را باز کردم و گفتم: نازی زاج نداریم؟
صداش از تو آشپزخانه آمد: زاج چیه؟
گفتم: همونا که شبیه نبات بودن . همونا که بابا تو بساط اصلاحش داشت.
از آشپزخانه امد بیرون. شلوار جین پوشیده بود با تی شرت بنفش. گفت: نه.
گفتم: می شه تو اتاق بابا رو نگاه کنی؟
و در حمام را بستم. سرم را گرفتم زیر دوش و حمامم که تمام شد خون هم بند آمده بود. حوله را پیچیدم دورم و آمدم بیرون. نازی گوشی را داد دستم. گفتم: نبود؟
گفت: چی؟
گفتم: زاج.
گفت: نه. صحبت کن. فروغه.
گفتم: سلام.
گفت: سلام. بابا زنگ زده به مهری.
صداش گرفته بود.
گفتم: خوب.
گفت: هیچی. به مهری گفته کلید خونه رو بذارین پیش نگهبان مجتمع. می‌خوام عید رو خونه‌تون باشم.
گفتم: یعنی می‌ره خونه‌ی مهری؟
گفت: آره.
گفتم: این چند روزه رو کجا بوده؟
گفت: نمی‌دونم. فقط از مهری خواسته کروکی مزار مامانو براش بکشه و بچسبونه به در یخچال.
گفتم: خوبه دیگه. بابا هم پیدا شد. حالا همه با خیال راحت می‌ریم تعطیلات.
گفت: اما من نمی‌رم.
گفتم: چرا؟ تو که می‌خواستی با محسن بری کیش.
گفت: نمی‌خوام بابا تنها باشه.
گفتم: نترس بابا فلسفه‌ی جدیدشو خیلی وقته پیدا کرده.
گفت: آره. برای همین هم هست که بعد از این چندسال می‌خواد بره سر خاک مامان.
گفتم: خوب دلش براش تنگ شده.
گفت: همین دلتنگی یعنی این که دیگه به فلسفه‌اش اعتقادی نداره.
نازی‌ چمدان‌ها را گذاشت دم در.
گفتم: ببین فروغ. ما داریم راه می‌افتیم. پیشاپیش سال نو رو به تو و محسن تبریک می‌گم.از تهران بهت زنگ می‌زنم.
گفت: یعنی تو نمی‌آیی؟
گفتم: نه. امسال رو می‌خوام مطابق فلسفه‌ی بابا شروع کنم.
نازی گفت: سوئیچ رو بده.
مانتوش را پوشیده بود و روسری بنفشی را که سه ماه پیش براش گرفتم سر کرده بود. روژ بنفش خوش‌رنگی هم مالیده بود به لب‌ها. سوئیچ را از جیب کتم درآوردم و دادم بهش و گفتم: داری می‌شی بنفشه. حواست هست؟
خندید و رفت بیرون. باید سرم را خشک می‌کردم. لباسم را می‌پوشیدم. سرم را که خواستم شانه کنم دیدم از بریدگی زیر چانه‌ام خون می‌آید. رفتم تو اتاق بابا. بابا دوست نداشت هیچ عکسی به اتاقش باشد. فقط ساعت روی دیوار بود و تختی که صبح به صبح مرتبش می‌کرد و کمدی که معمولاً هربار بابا می‌رفت خالی می شد از لباس‌ها و کتاب‌هاش. کشوی پایین کمد را باز کردم. کنار بسته‌ای تیغ و یک حوله‌ی تاشده قطعه‌ی کوچکی زاج مانده بود. زاج را برداشتم و از اتاق بابا آمدم بیرون.
mostafa robb
13/12/2009, 20:03
داستان: نگین قرمز انگشتر ماما


توی آن صبح خاکستری که ماما مرد، تنها چیزهایی که برایم گذاشت همین خانه بود و سرویس فنجان‌های قهوه‌اش و همین انگشتر که توی دستم است. همین انگشتر باریک طلایی رنگ و نگینِ قرمز رویش که نمی‌دانم چطوری است وقت فال گرفتن همیشه انگشت شستم رویش را نوازش می‌کند. از ماما فقط همین‌ها مانده برایم، همین خرت و پرت‌ها و همین عادت نوازش نگین موقع فال گرفتن برای این و آن.
این که هی ازش می‌گویم برای این است که همین امروز، وقتی که فنجان صورتی رنگ سارا را توی دستم چرخاندم دیدم که هیچ نمی‌توانم بخوانمش. ابروهایم را کشیدم توی هم، بالا و پایینش کردم، چرخاندمش. هیچ چیز نبود، مطلقا هیچ چیز. نه لکه‌ی آشنایی، نه تصویری و نه حتی حسی.
انگشت شستم بی‌هوا رفت سمت نگین و پیدایش نکرد. جا خوردم. ترسیدم حتی یک لحظه، بعد گفتم: ای وای...
همانطور که دست‌هایم و فنجان تویش را بالا گرفته بودم چرخیدم دور خودم. نبود. سارا گفت: چی شد یهو؟
چیزی نگفتم. دویدم سمت آشپزخانه. عادت نداشتم به نبودنش. دویدم و دیدم که روی لبه‌ی ظرفشویی است. مثل آبی که روی آتش ریخته باشند، درونم آرام شد. آهسته برگشتم سمت سارا. لبخند زدم. گفتم: انگشتره نبودش. می‌دونی که، مال ماما بوده.
گفت اوهوم. نشستم. ناخودآگاه لبخند زدم و انگشت شستم سرید روی نگین انگشتر. فنجان سارا را گرفتم جلو چشم‌هایم و ناگهان همه چیز را دیدم.
تا جایی که یادم می‌آید همیشه داشتش، و قبل از آن هم همیشه توی دست مادر بزرگم بود. مثل سرنوشت‌های یک شکلی که نشست روی پیشانی‌مان، انگشتر باریک نگین قرمز هم خانه کرد توی انگشت میانی دست راست هر سه‌مان.
یادم است ماما، فنجان زن‌ها را می‌چرخاند و همیشه هم می‌پرسید: همه‌شو بگم ؟
می گفت و وقتی هم که همه‌شان می‌رفتند می‌نشست به گریه.
فکر می‌کردم که این اشک‌ها برای سرنوشتش است، برای تنهایی‌اش و بابایی که فقط توی آلبوم‌ها دیده بودمش و دراز بود و قشنگ هم نبود و ترکمان کرده بود.
بعدش به من گفت: مادرم منو تنها بزرگ کرد آنا، همون‌طور که من دارم تنها بزرگت می‌کنم. خدا هم می‌دونست که تو باید دختر بشی آنا جانِ من، فقط این انگشتر رو یادت نره دختر.
توی آن صبح خاکستری هم که مرد، همان صبحی که حقیقتا تنها شده بودم و بی‌کس، فقط چشم‌هایش را بستم، پیشانی مهتابیش را بوسیدم و بعد آهسته، انگشتر را از انگشت میانی دست راستش کشیدم بیرون. شرمگین بودم از این‌که حالا صاحب انگشتره منم، که هنوز یک ساعت هم نشده از رفتنِ مامان دارم انگشتر را از دستش می‌کشم بیرون. ولی خب،نمی‌خواست که فراموشش کنم و نکرده بودم.
جلو آینه که رفتم، غریبه‌ای آشفته مو و رنگ پریده دیدم. دست‌هایم را گذاشتم روی صورتم و وقتی که خواستم برشان دارم، چشمم افتاد به برق نگین قرمز توی آینه . و بغضم تازه ترکید.
بعدترش که دیدم توی خانه تنهایم، وقتی که سیاه‌پوش بودم و زن‌ها و دوست‌های ماما می‌آمدند دیدنم، فنجان‌های صورتی رنگ قهوه‌شان را از سر بی‌کاری می‌چرخاندم و حتی حواسم نبود که باید تعجب کنم از خواندن لکه‌های قهوه‌شان. فالشان را می‌خواندم و بعدش فکر کردم که همه این‌ها خیال‌پردازی است فقط.
اما با تنهایی، گذشت روزها و کم آمدن پول توی کشو، دیدم که نمی‌شود. گفتم که کار است دیگر، یک چیز‌هایی می‌گویم. روح ماما هم حتما کمکم می‌کند.
کم کم جمع زن‌ها توی خانه دوباره شکل گرفت، فنجان‌هایشان را دراز می‌کردند سمتم و من هم به خیال خودم فقط یک چیز‌هایی می‌گفتم و فکر می‌کردم که روح مامان دارد توی گوشم نجوا می‌کند، اما اشکشان را می‌دیدم و تکان دادن سرشان را که الحق دختر ماما هستم، مثل خودش دارم زندگی‌شان را می‌گذارم کف دستشان.
مبهوت نگاهشان می‌کردم که می‌روند فنجان‌هایشان را بشورند. بعد یاد مامان می‌افتادم و روحش که حالا داشت کمکم می‌کرد، چون قبل از مرگش هرگز، حتی یک بار هم نتوانسته بودم فال بگیرم و انگشت شستم با همه‌ی این فکرها نگین قرمز انگشتر را نوازش می‌کرد.
به سارا گفتم: ازدواج کردی بالاخره اما این شوهرت نبود‌ها؟
نگاهم کرد. توی فنجان، بختش پسر بلند بالایی بود با موهای بور. نشانش دادم. ندید. گفتم: این دوستت داشت واقعا، دروغ هم نمی‌گفت. بهت گفته بودم.
دستش را می‌کشید روی صورتش و گوش می‌داد. نیازی نبود که فنجان را بچرخانم. شوهرش داشت کتکش می‌زد. خودش فریاد می‌کشید. پسر‌ موبوره گم شده بود توی فال. گفتم: همه چیو بگم؟
سرش را تکان داد. زل زده بود به گلدوزی‌های رو میزی. حس کردم که شده‌ام ماما، شاید فقط یک حس بیخودیِ مسخره بود، ولم نمی‌کرد اما. حس کردم که دارم خرد می‌شوم. یک دختر موشرابی با شوهرش بود. خودش تنها نشسته بود توی خانه. گریه می‌کرد. تردید کردم ولی نمی‌شد نگفت. گفتم: شوهرت شیطنت می‌کنه. یه زن می‌بینم. با موهای کوتاه شرابی. چرا اینقدر بی‌تابی؟ گریه نکن وقتای تنهایی. خودتو می‌خوری سکته می‌کنی ها ؟
بغضش گرفته بود. دستش عصبی روی پوست صورتش بالا و پایین می‌رفت.
_ ولی هیچی این‌طوری نمی‌مونه. همه‌شو بگم دیگه؟
سرش را تکان داد. نفسم را جمع کردم. خطوط قهوه دروغ نمی‌گفت. یک راه بود که قطع شده بود وسطش. شوهرش توی رختخواب بود، با همان دختره‌ و موهای شرابی رنگش. نفسم را به سختی بیرون دادم و گفتم : تو ازش جدا می‌شی.
فنجان را گذاشتم توی نعلبکیش. دیگر حتی حال کارت انداختن هم نمانده بود. شستم را فشار دادم روی نگینِ انگشتر. بغضش ترکید و سنگین رفت سمت آشپزخانه. آب گرفت توی فنجانش. گفت: می‌دونی چیه آنا؟
کیفش را زیر و رو کرد و اسکناس‌ها را گذاشت روی اپن آشپزخانه. فین کرد توی دستمال کاغذی: دختره دخترخالمه. موهاشم شرابی رنگ می‌کنه.
لبخندی زد و گره روسریش را سفت کرد. وقتی که رفت، نمی‌توانستم جلو اشک‌هایم را بگیرم. اسکناس‌ها روی اپن بود، فنجانش توی جاظرفی و انگشتر ماما توی دست‌هایم.
مثل ماما، اشک ریختم و اشک‌ها به خاطر تنهایی‌ام نبود. به خاطر شوهری که حالا فقط مانده بود توی آلبوم و ترکم کرده بود هم نبود. خدا را شکر کردم که دختری ندارم، که هیچ بچه‌ای ندارم. و انگشت شستم با همه‌ی این اشک‌ها، نگین قرمز انگشتر را نوازش می‌کرد.
mostafa robb
13/12/2009, 20:04
داستان: صورتی های پشت پنجره


خاله این چند وقته آن قدر گریه کرده که چشم‌هایش کاسه خون شده. مادر هم همین طور، اصلا از وقتی که بنفشه خودش را سر به نیست کرد، آب خوش از گلوی هیچ کس پایین نرفته، بیشتر از همه محسن دیوانه شده. بنفشه غروب‌ها می‌آمد. با خواهرها می‌نشست توی ایوان، مادر یک سینی چایی می‌ریخت، دو متکای مخمل قرمز هم می‌گذاشت کنج دیوار، «چیه دخترها؟ این حرف‌های در گوشی و خاله خان‌باجی شما‌ها تمام شدنی نیست؟» صدای خنده دخترها که بلند می‌شد، محسن لای پرده را کنار می‌زد، زل می‌زد به پیراهن حریر صورتی که روی مرمر سینه چسبیده بود. بنفشه چادر را از روی شانه برمی‌داشت می‌انداخت روی سر و به پنجره‌ایی که دیگر کسی پشتش نبود نگاه می‌کرد. بنفشه غروب‌ها می‌آمد، محسن توی راهرو یااله که نه بیشتر وقت‌ها سرفه می‌کرد بعد می‌آمد توی ایوان کنارشان می‌نشست. مادر به ‌بنفشه نگاه می‌کرد، بنفشه رو می‌گرفت. دخترها با صدای بلند می‌خندیدند و مدام به هم می‌گفتند، «هیس...» مادر می‌زد روی پای یکی از دخترها، «خیله خب بس است دیگر.» یک استکان چایی می‌داد دست محسن، «ای بابا، تو جمع زن‌ها چه می‌خواهی؟ بیا چایت را بخور، برو دیگر.»
بنفشه چادرش را باز می‌کرد، باز حریر صورتی و سفیدی سینه‌اش می‌ریخت بیرون، دوباره رو می‌گرفت و می‌گفت: «چه‌کارش دارید خاله‌جان، ببخشید آقا محسن مزاحم شدم.»
موبایل محسن زنگ می‌خورد، جواب نمی‌داد. بعد می‌خندید،«اختیار دارید خانم.» مادر قندان را سر می‌داد طرف محسن، «یخ کرد، سرم رفت، صدای این زنگ کوفتی را قطع کن.» یکی از دختر‌ها می‌گفت: «نه به آن وقت‌ها که برای برداشتن گوشی تلفن و موبایل شیرجه می‌زدی، نه به‌حالا که انگار نمی‌شنوی! چیه قهر کردی؟»
«چه قدر حرف مفت می‌زنی، با کی باید قهر کنم؟»
«اصلا" چرا نمی‌روی بیرون؟»
بعد محسن چایش را هورت می‌کشید، گوشی موبایل را خاموش می‌کرد، می‌رفت توی اتاق و تا قبل از رفتن بنفشه چند باری لای پرده راکنار می‌زد. بنفشه رو می‌گرفت.
بنفشه یک ساعتی می‌نشست بعد می‌رفت و او تاغروب فردا منتظر بنفشه می‌ماند، بنفشه غروب‌ها می‌آمد اما از چند وقت پیش رفت و دیگر نیامد. حالا او همه‌ی غروب‌ها منتظر بنفشه می‌ماند، برای خودش یک صندلی چوبی دست دوم خریده، می‌گذاردش کنار پنجره و منتظر می‌نشیند تا بنفشه از راه برسد.
بعد از آن که بنفشه خودش را سر به نیست کرد تا چند وقتی غروب‌ها نیامد، اما تازگی‌ها غروب که بشود باز می‌آید. حریر صورتی‌اش روی زمین می‌کشد. ولی دیگر تنها نیست تمام پهنای کوچه باریکشان را دخترهایی گرفته‌اند که پیراهن‌های حریر صورتی دارند و روی دامن‌هایشان لکه‌ی خونابه است. هیچ کدام‌شان چادر و روسری ندارند، به جای آن دور گردن‌های بی‌استخوان‌شان که خم شده روی سفیدی سینه و لق لق می‌زند یک حلقه‌طناب گره خورده که دنباله‌اش روی زمین می‌کشد و خرت‌خرت صدا می‌کند. بعضی‌ حلقه‌ها را دست گرفته‌اند و توی همهمه‌ی گنگی نزدیک پنجره می‌شوند.
محسن بین آن همه صورتی دنبال بنفشه می‌گردد، باد پرده چرک را می‌کوبد توی صورتش. داد می‌زند: «بنفشه.»
مادر گریه می‌کند، می‌کوبد روی پاهایش «از وقتی بنفشه خودش را سر‌به‌نیست کرد، بچه‌ام دیوانه شده، هی گفتم وقتی بنفشه می‌آید، این یک طوری می‌شود ها!»
یکی از خواهرها انگشت‌هایش را می‌کند توی یک لیوان آب، می‌پاشد روی صورت و چشم‌های بسته‌ی محسن.
«بنفشه این‌جا نیست داداشی. بنفشه مرده، بلند شو این صندلی را بر‌دار از کنار پنجره.»
«چرا بنفشه این جاست، نگاه کن!»
خواهر به دختر بچه‌های ده ــ یازده ساله‌ایی نگاه می‌کند که توی کوچه توپ بازی می‌کنند.
«نه، بنفشه این جا نیست.»
«چرا این جاست، تو کوری!»
مادر فین می‌کند سر تکان می‌دهد، یعنی که چیزی نگو...
«تو می‌دانی چرا تنها نیست؟ نگاه کن همه این‌ها شبیه هم هستند، تو بگو بنفشه کدام یکی است؟!»
خواهر می‌رود. توپ بچه‌ها پرت می‌شود توی اتاق. یکی از دختر بچه‌ها دستش را به لبه‌ی آهنی پنجره می‌گیرد پایش را می‌گذارد روی آجرهای نیم‌بند شده و تکیده دیوار، «توپم را بده.»
محسن داد می‌زند: «بنفشه آمد تو!» و به حریر صورتی‌ایی نگاه می‌کند که دیگر آن قدر بالا رفته که لکه خونابه در تار و پود چین‌ها گم شده است. دست دختر را می‌گیرد. می‌خواهد بکشدش بالا که دختر جیغ می‌زند و بچه‌ها می‌دوند تا لب پنجره، محسن عربده می‌کشد پنجره را می‌بندد. داد می‌زند: «دست‌های بنفشه لای پنجره له شد!» مادر از صدای عربده و کوبیدن پنجره می‌دود توی اتاق، پشت پنجره دختر بچه‌ایی دست‌هایش را بین زانو گذاشته، گریه می‌کند. مادر پنجره را باز می‌کند توپ را می‌اندازد توی کوچه، «نازنین جان ببینم دستت را مادر، جانم، گریه نکن، بروید جلو خانه خودتان بازی کنید.» بچه‌ها می روند و کوچه خالی از بنفشه می‌شود.
مادر بغض می‌کند، «از وقتی بنفشه خودش را حلق‌آویز کرد، بچه‌ام دیوانه شده.»
اما محسن از غروب روزی دیوانه شد که به جای بنفشه، خاله آمد، نه روی قالیچه توی ایوان که وسط حیاط نشست، دو دستی کوبید توی سرش و داد زد: «بچه‌ام مرد!» محسن از همان روز دیوانه شد. شاید هم از چند روز پیش از آن که خاله بیاید دیوانه شده بود، همان وقتی‌که رفقایش تلفن کردند و گفتند: «پس تو کجایی الاغ، بیا ببین چه تکه‌ایی گیرمان افتاده.» همان وقت بود که خودش را رساند به یک باغ پرت حوالی کرج، خندید و گفت: «کثافت‌ها مگر قرار نگذاشته بودیم تک‌پری نکنیم! چرا منتظر من نماندید؟» آن‌وقت بنفشه را دید که دست و پایش را به تخت بسته‌اند و یقه پیراهن صورتی‌اش‌ روی سفیدی سینه جر خورده است.
mostafa robb
13/12/2009, 20:06
چل‌گیس، گالیور، سامورایی

 

نام قهرمان‌های قصّه‌ی من هستند. آن‌ها که شاید عاشق هم بشوند، به جنگ دیو و غول بروند،پیروز بشوند یا خیلی تراژیک و دوست داشتنی شکست بخورند.

جمله‌ی قصار: آدم‌خوارها، درباره‌ی آدم‌خوری کتاب نمی‌نویسند. آن‌ها، فقط آدم را می‌خورند با دندان‌های‌شان.
دیگر سبک‌ها و گونه‌های ادبی و غیرادبی چیزی نیستند به جز دستورهای آشپزی. کدام آشپز است که به راستی آن‌قدر شجاع باشد که میزان نمک و فلفل را طبقِ دستور رعایت نکند و عاشق شکست خوردن‌های تراژیک و کلاسیک باشد؟
ارجاع به خود: این قصّه چه‌طور باشد بهتر است؟ کدام طورش را بیش‌تر دوست دارید؟ عاشقانه؟ جنگ‌جویانه؟ تخیلی؟ سیاسی؟ من از قهرمان‌هایم این‌جا برای شما چه اتفاق‌ها و حادثه‌هایی بسازم که سرخوش و شاد و شنگول بشوید و من را دوست داشته باشید؟ الان می‌خواهم یک غول عجیب را وارد قصّه‌ام کنم که چشم‌هایش شبیه قهوه‌جوش باشد و دست‌هایش مثل پنیر پیتزای ورقه‌ای و شکم و سینه‌اش را از روی شکل تلویزیون‌های پلاسما ساخته باشند؛ برای این‌کار کلی استامینوفنِ پودر شده می‌خورم.
چندصدایی بودن: گالیور کفش‌هایش را می‌پوشد. این نام یک برنامه‌ی آموزشی تلویزیونی برای بچه‌های پیش دبستانی‌ست. گالیور نشسته و پاهایش را کرده توی کفش و هزار و یک کوتوله بندِ بلندِ کفش‌هایش را که شبیه به دیوار چین و رود نیل است، می‌بندند و گاهی رویش پاتیناژ و سرسره‌بازی می‌کنند.
برج‌ها می‌درخشند

بر چلیپای شانه‌های تو
همیشه عاج‌دار من!
محبوب‌م
با آن گونه‌های برفی
که شبیه به آتش‌فشان فوجی‌ست
(شعری از گالیور. برای فلرتیشیا؟)
بندها بسته می‌شوند چنان که دردها آغاز می‌شود. گالیور برمی‌خیزد و پای در راه جاده‌ای عجیب می‌گذارد. جاده‌ای هم‌چون خط ِکمر تو صاف؛ چل‌گیسِ من!
برنامه تمام می‌شود. گله‌ای از بچه‌های کودکستانی مثل سیلی از بادبادک روی زمین‌های سرد و سیاه شهر کشیده می‌شوند و شهر، پرواز می‌کند؟ سقوط می‌کند؟ کله می‌کند؟ هیچ‌کدام؟

آیرونی: هاهاهاها. این صدای خنده‌ی قصر مخوف بود که دها‌ش باز شده بود و شده بود شبیه به تنورهای نانوایی. از ته تنور، چل‌گیس با آن صدای تِنور می‌خواند:
بمون همون‌جا حسنم

برو تو نخ ِ تن‌م
دیوِ شب که آشپزه
داره پیتزا می‌پزه
حسن، با چشم‌های گشاد به ته قصر نگاه می‌کرد. به نگاهش چل‌گیس شبیه پیتزای مخصوصی بود با کلی گوشت و پیاز و ژامبون و سوسیس.
دلش می‌خواست سفارش غذا بدهد اما تلفنی با خودش نداشت. گوش‌هایش را هشت بار پیچاند، بعد با صدای باسش زنگ زد و سفارش غذا داد. قصر، چل‌گیس را مثل یک خلطِ خونی یا یک تفِ آب‌دار پرتاب کرد جلوی حسن. آن قصر تا سال‌ها رستوران و پاتوقِ محبوبِ حسن شد. با آن سرعت اعجاب‌آور در به هم رساندن عشاق جوان‌سال حشری.
پارودی: چل‌گیس بسته شده بود به زنجیر و زجر می‌کشید. در آن همه آتش و دود چه می‌توانست بکند جز خواندن آواز؟ به‌خصوص وقتی می‌دید محبوبش پای آن طلسم‌کده‌ی سیاه ایستاده و با چشم‌های ناراحت و خشم‌گین و عاشق، تماشایش می‌کند و نمی‌داند از کدام راه برای نجاتش باید بیاید. چل‌گیس به زحمت، با گلویی سوراخ و سرخ شروع کرد به آواز خواندن. در میان صدای سازهایی که چیزی جز چوب‌های سوخته و گچ‌های سست نبودند که ثانیه به ثانیه می‌افتادند روی موهای ابریشمی‌اش.
کمکم کن حسنم

یخ زده قلب و تنم
دیوِ شب خیلی خزه
داره من رو می‌پزه
چل‌گیس، حسن‌ش را دید که چه‌طور شبیه به یک ساموایی مناسکِ پیش از مبارزه را انجام می‌دهد؛ آن‌قدر جدی و ترسناک که قصرِ مخوف ترسید و بدون مقاومت او را انداخت در آغوشِ محبوبش که در هم پیچ بخورند،تاب بخورند، آب بخورند.
استفاده از کلیشه‌ها: گالیور می‌دوید و می‌دوید و بندِ کفشش آرام مثل زبان دراز یک راس گوسفند لای کفش می‌پیچید. دمِ درّه بود و بندها آنقدر به هم و به کفش پیچیده شده بودند که افتادن محتمل‌ترین اتفاق بود و مرگ گالیور قابل پیش‌بینی. ناگهان لب درّه، صدای فلرتیشیا مثل سمفونی فوق‌العاده‌ای از باخ ابتدا آرام و بعد چون غرش سازهای زهی در رختخوابِ خیسِ هوا پیچید.
«گالیور!مواظب باش!»
گالیور ایستاد. بندها متوقف شدند و کفش‌ها از لای روزن‌های باقی مانده نفس کشیدند. درّه چون اتفاقی نیفتاده سر جای خود ایستاده بود. گالیور، به عقب نگاه کرد و لبخند زد.
گِلام:«من می‌دونم!... من می‌دونستم!»
توجه به سطح: من همیشه از بچه‌گی آرزو داشتم داخل جعبه‌ها زندگی کنم. همیشه دوست داشتم بدانم آن تو چه خبر است. می‌خواستم به سرّ کادوهای تولد زودتر از باز شدن و لاشی شدن‌شان پی ببرم اما کدام جعبه و کادو را سراغ دارید که قد و اندازه‌شان به آدم گیریم که بچه بخورد؟ برای همین هم نمی‌دانم در زیرِ کاغذِ براقِ کادوی گالیور چه بود.
اشتباه نشده و شما مخاطبانِ عزیز هم اشتباهی نیامدید. این‌جا باید لاو استوری تعریف می‌کردم و روایت‌گر سکانس کادو دادن گالیور و اشکِ شوق فلرتیشیا بودم. اما خب چون بلد نبودم و نیستم، شما را گول زدم و بعد مثل یک برّه‌ی معصوم اعتراف کردم. حالا با من هر کاری که می‌خواهید بکنید.
نگاه به گذشته: چل‌گیس،گالیور،سامورایی.
چل گیس: عشق مثل عاجِ فیل می‌مونه. گنده،دست و پاگیر و سنگین برای خودت؛ قیمتی، برای دیگران. کندن‌ِ دردناکش خودت‌و راحت می‌کنه؛ دیگران رو خوش‌بخت.
گالیور: لی‌لی‌پوت مثل دندون‌ِ شیری من بود. اونقدر کوچیک و سبک که نفهمیدم تو کدوم روز از زمانِ بلوغم از تو دهنم افتاد.

سامورایی: یک سامورایی همیشه آماده‌ مرگه.حتا وقتِ کشتنِ دشمن‌ش.


معلوم نیست چرا در گذشته ملت‌ها و مردم و نویسنده‌گان به جملات قصار علاقه داشتند و آن را نماد باحالی و فضل می‌دانستند؟ نسخه‌های خطی و تاریخی هیچ‌کدام پاسخ این پرسش را ندارند. آن‌قدر که مورخان مشغول نوشتن جملات قصار بوده‌اند.

نفی کاراکتر: مارک خمیر دندان گالیور چیست؟
سایز سوتین چل‌گیس چند است؟
سامورایی با چه تیغی سرش را می‌تراشد؟
صدای حسن فالش است یا خیر؟
دیو قصّه‌ی ما چه رنگی‌ست؟
فلرتیشیا موها‌ش را با چه چیزی می‌بندد؟
مساحت لی‌لی‌پوت چند متر مربع است؟
قصر مخوف چند در دارد؟
ما چیز زیادی از کاراکترهای‌مان نمی‌دانیم. شخصیت‌پردازی ما ناقص است. کاراکترها برای کارهای‌شان روان‌شناسی و تعریف مشخصی ندارند. به این روایت‌ها توجه کنید.
گالیور پول‌های فلرتیشیا را می‌دزدد.
سامورایی شمشیرش را می‌اندازد داخلِ اسید تا مثل بستنی‌قیفی، زیر نور خورشید آب بشود.
قصر، صبح‌ها شهربازی می‌شود و شب‌ها فاحشه‌خانه.
حسن با مرلین مونرو به سمت سواحلِ قناری فرار می‌کنند.
فلرتیشیا در غذای گالیور سم می‌ریزد.
چل‌گیس نمایش‌نامه‌ی هملت را تک‌نفره اجرا می‌کند.
وااااااااااااااااای! رفقای مخاطب! چه دنیای هیجان‌انگیز و اعجاب‌آوری. دیش دارام دیش. دیش دارام دیش. این صدای کفش‌های سیندرلاست که والسی عاشقانه را برای افلیا می‌نوازد.
عامه‌پسندیسم: در آخرِ این قصّه همه‌ی زوج‌های جوان و عاشق به هم می‌رسند و یکدیگر را می‌بوسند. آن‌هایی که طلسم هستند، آزاد می‌شوند. سیاهی‌ها بدون جراحی پلاستیک و زیبایی به سفیدی می‌زنند. یک ترانه‌ی پاپ می‌شنویم با این ترجیع‌بند:
ناز چشماتو نداره ماه براق تو ایوون
به خوش‌آهنگی تو نیس؛ سمفونی باد و بارون
یک جایی از قصّه، یک صحنه‌ی سکسی تماشا می‌کنیم. مثلن دختر و پسر داخلِ وانِ حمام به هم چسبیده‌اند.
پدرها و مادرها با فرزندان‌شان دوست می‌شوند. قهرمانِ قصّه از چنگال اعتیاد نجات پیدا می‌کند. آدم فضایی‌ها به سیاره‌شان برمی‌گردند.
حالا به نمونه‌های خاص‌تر من توجه کنید:
سامورایی، شمشیرش را می‌کشد. جلوتر از همه، اول صف همه‌ی اسب‌های خوش ماهیچه و جوان، جان وین است که شش‌لولش را تمیز می‌کند. سامورایی، چشم بسته و شمشیر کشیده به صف جایزه‌بگیرها و وسترن‌کارها و اسب‌های‌شان می‌زند. آخرین نفر جان فورد است که با زخمی عمیق روی پائین‌تنه‌اش، زمین می‌افتد و جان می‌کند.
گالیور با کاپیتان لینچ درگیر می‌شود. آآه! گاز دندان‌های سفید و براق تو چه می‌کند؛ فلرتیشیا؟ کاپیتان لینچ می‌افتد روی زمین و گالیور با نقشه‌ی گنج که جا به جا از علامت‌های تنِ فلرتیشیا پُر است، فرار می‌کند.
چل‌گیس و حسن کچل به هم می‌رسند و این آخر قصّه است. گوش کنید:
ماه منی چل‌گیس‌کم
یاسِ سپید خیس کم
مونده روی گونه‌ی تو
رد زبون و لیس‌کم


فانتزی: از پاهای گالیور، چشم‌هایی عجیب روئید که شبیه به‌گیلاس‌های روی ژله بود. از زیر زمین، از کنار آچارهای گوشت خوار و خوردکننده و چند کاره، گوش و دهان و پستان و دست و چشم فلرتیشیا بود که بیرون می‌آمد.
سامورایی، شمشیرش را کرده بود مثل قالیچه سلیمان و سوار بر آن روی آسمان که از بالش‌های هشت گوش آبکی پُر بود می‌تاخت و زیر پاهایش آدمک‌های ساطوری شکل که به جای دهان و صورت، روده‌ای به درازی جاده‌ی ابریشم داشتند، یکی یکی نفله می‌شدند.
از میان دندان‌های چل‌گیس سفینه‌هایی کوچک و نقره‌ای رنگ آرام‌ آرام مثل حباب‌های کف صابونی درشت جلو چشمان حسن کچل می‌چرخیدند و چشم‌های حسن شده بود مثلِ سیم ویدئو‌یی عجیب که تصاویرش از داخلِ سینه‌های سیندرلا پخش می‌شود. حیف که سیندرلا در قصّه‌ی ما نیست. وگرنه لباسش را بالا می‌زدیم و حتمن عجیب‌ترین تصاویر و اتفاقات عمرمان را می‌دیدیم.

لذت بخشی: همیشه این سخت‌ترین موقعیّت است. هیچ‌وقت نمی‌شود سرِ از کار مخترعان پاپ‌کورن و کوکاکولا و این قبیل چیزهای فوق‌العاده در آورد. من شاید وقتی بتوانم برق را دوباره اختراع کنم یا فرمولِ پنسیلین‌ را بفهمم، اما هیچ‌وقت آدم مناسبی برای درست کردن یک تفریحِ عمومی نیستم. این‌طور آدم‌ها برایم همیشه شبیه به کمد آقای ووپی هستند. پُر از ایده‌های متناقض و درهم برهم و جذاب و عالی. خیلی دوست داشتم من هم یک دانه کمدِ آقای ووپی داشتم یا اصلن خودم کمدِ آقای ووپی بودم. کُمُدی که وقتی درش باز می‌شود، انگار بهترین شهربازی دنیا افتتاح شده. اما الان لااقل من در کمدم چیزی به جز یک مشت رخت و لباس و دو مدل ادکلن و چند جفت جوراب ندارم.
لباس‌هایم روی مارپیچ لیز آنجلینا جولی
ماشینی‌ست که به ته دره سقوط می‌کند
و ادکلن‌هایم، آآآآه! لب‌خند جورج کلونی را کج می‌کند
جوراب‌‌هایم را برای خودم برمی‌دارم
که توپ می‌شوند، گوله می‌شوند،گل می‌شوند
چیزی می‌شوند برای بازی و سرگرمی‌ام
هو...هو ... هو... هُله... هُله...هُله
گوش کن! می‌شنوی؟
صدای هیاهوی هواداران من است.

ناپایداری اثر هنری: تاریخ ِساخت: ده/بهمن/هشتاد و شش
تاریخ ِ انقضا: یک سال بعد از باز شدن!
لطفن از قرار دادن قصّه در جاهای خشک و منتقدخیز بپرهیزید.
موارد تشکیل دهنده: هوش، استعداد، ذوق،باحالی و انواع محرک‌های مجاز و غیر مجاز؛ با حضور افتخاری لیکور.
لطفن بعد از مصرف در سطلِ آشغال بیندازید.
شهر ما، جای آثارِ هنری ارزش‌مند نیست!

افشای تکنیک: ژوزه مورینو در مصاحبه‌ای گفته: بگذار تیم حریف تکنیک و تاکتیکت را بفهمد و این‌طوری سرگرم بشود و آن‌وقت با یک شوت ناگهانی غافل‌گیرش کن.
مسئله این است که شوت ناگهانی، چیزی لو دادنی نیست. مثل مقررات راهنمایی راننده‌گی یا قواعد سینما، کتاب چاپ شده و آموزشی ندارد. این قصّه، پُر از شوت‌های ناگهانی‌ست. مثلا چه کسی فکر می‌کرد در آخر ماجرا، چل‌گیس و گالیور عاشق هم بشوند و سامورایی و فلرتیشیا هم یک باند مخوف قاچاق اعضای بدن تاسیس کنند؟ کدام دروازه‌بان را می‌شناسید که بتواند، قهرمانان قصّه‌ی مرا مهار کند؟

حضور ِ مولف در اثر:
مثل ورجه وورجه‌ی گاوها
روی شیشه‌های شیر
مثل جای دست خدا
روی توپ گل شده‌ی مارادونا
مثل گلوله‌ی بیلی بت‌گیت
توی حفره‌های مغز ِ خرفت‌ها
مثلِ من لای جیغ‌های دوستْ دخترم

غذای آشپزی شده تویی حامدا
در این رستوران پا در هوا

Make a Free Website with Yola.