دختر پسرهای لنگرودی

 

مرد لبه قایق را گرفت و به سختی خود را بالا كشید. آب از موهای بلند و سیاهش شره كرد و از دست‌ها و بازوهایش پایین رفت. دوباره تمام توانش را جمع كرد، خود را به داخل قایق چرخاند و به پشت دراز كشید. نفس عمیقی كشید، دست‌هایش را آرام زیر سرش گذاشت و چشم‌هایش را بست.
زن سینی چای را روی میز بالای سرش گذاشت و لبه تخت نشست.
_ چه موهای قشنگی. وقتی موهایت خیسند، سیاه‌تر به نظر می‌رسند و تابشان بیشتر می‌شود.
لبخند كوچكی روی لب‌های مرد نشست. زن سیگار روشن را بر لبش گذاشت و زیرسیگاری چوبی را روی سینه‌اش. مرد دست‌هایش را در هوا بالا برد. زن صورتش را نزدیك كرد تا دست‌های مرد شكارش كند...
مرد گفت: همیشه توی قایق سرعتش را بیشتر می‌كند.
زن به مسیر نگاه مرد نگاه كرد. عقربه ثانیه‌شمار ساعت دیواری به سرعت می‌چرخید.
_ همیشه.
انگشت‌هایش را از موهای مجعد مرد، نرم بیرون كشید.
_ خشك خشك شدی. كاش زمانی نبود.
لبخند كوچكی روی لب‌های مرد نشست. نفس عمیقی كشید و چشم‌هایش را باز كرد. به سختی از روی تخت بلند شد و لباس‌هایش را پوشید.
زن سینی چای را برداشت و به استكان‌های خالی خیره شد.
مرد پیشانی‌اش را بوسید و دوباره در آب آبی اقیانوس شیرجه زد.
mostafa robb
13/12/2009, 19:13
کلوت

 

گزارشات و نوشته‌های پراکنده‌ی در مورد شهر "کلوت" وجود دارد و من مجبورم با گرد هم آوردن این اندک اطلاعات تاریخ این شهر را بنگارم. کلوت شهری مجازی در دل کویر شهداد است، توی افسانه‌ها شهر خدایان خوانده شده و در بعضی روایات به شهر ارواح هم معروف است. من یک دیرینه نگارم، یک محقق، و از کویر می ترسم، از سکوت و بی برگی، از صداهای مادون صوتی که سرگردان در کویر می چرخند. اما حالا در موقعیتی قرار گرفته‌ام که باید در مورد ترس‌هایم بنویسم. من باید این گزارشات آمده در مورد کلوت را بخوانم و کنار هم قرار دهم و یک مقاله‌ی تاریخی-تحقیقی، بنویسم. استادم عندلیب، شش ماه قبل سکته کرد و بعد از رایزنی‌های بسیار، کار مانده‌اش به من واگذار شد. و حالا باید ویراستار مطلبی باشم که همیشه از آن فرار کرده‌ام. پدر من سالها پیش توی کویر برای همیشه ناپدید شد، و همین مطلب باعث گردید که حتی سالهای تحصیل‌ام هم از اردوها و سفرهای تحقیقی به کویر فراری باشم. اما گویا دیگر از این کار گریزی نیست. ماده‌ی خام من بخشی از خاطرات و یادداشت‌های پراکنده‌ای است که استادم برای گردآوری‌شان سالها زحمت کشیده. اما همه‌ی آن نیست.
ابتدا از گزارشات سرهنگ جاناتان همیلتون دریادار ناوگان دریایی بریتانیا شروع می‌کنم و سپس بقیه‌ی گفتنی‌هایی که در مورد کلوت آمده. گزارش‌ها مربوط‌اند به[415 sep 193] سرهنگ همیلتون در گزارشات‌اش در مورد کلوت نوشته است: از عجایب روزگار است. هنگام عبور از آن آدم تصور می‌کند که از وسط قصه‌های جن و پری می‌گذرد. عبادتگاها، صومعهها، بازارها، همه و همه به صورت کاملاً صبیعی اینجا درست شده‌اند و بدون اغراق عظمت‌شان پشت آدم را می لرزاند.
در صفحاتی از دفتر خاطرات سرهنگ همیلتون به تاریخ[ 18sep] همان سال آمده: الان ظهر است. از سه ساعت پیش که از کرمان بیرون زدم فعلاً به جای مشخصی نرسیده‌ام. ماشین‌ام دیگر طاقت راه پیمودن ندارد، خودم هم. قمقمه‌ی آبم پُر است و چند گالن هم آب و بنزین توی ماشین ذخیره دارم. از دور هیبت کلوت بر من نمایان شده. غبار مرموزی توی هواست و موج گرما تا بی‌نهایت جلوی چشم‌ام به رقص در آمده. اینجا مرکز شهداد است، باید به سمت گلدان‌های شرقی شهداد حرکت کنم. میلی در من برای پیاده سیر کردن مسیر بیدار شده. می‌خواهم خودم را در این سکوت ازلی ابدیِ گرم‌ترین نقطه‌ی زمین تنها ببینم. یک قمقمه آب برداشته‌ام و یک جیره غذای فشرده...[در این قسمت از گذارش سرهنگ یک خط‌خوردگی شبیه مارمولک به چشم می‌خورد] فضا چون قیر مذاب مرا در بر گرفته. جلوتر قلعه رموک در مقابل‌ام هویدا می‌شود. در ادامه‌ی خاطرات سرهنگ نوشته شده: انگار صدایی از دهانه‌ی قلعه رموک مرا به ست خودش می‌کشد. می‌ترسم. می‌خواهم برگردام، اما نمی‌توانم. دوباره میل‌های جوانی در من زنده شده‌اند. پاهایم سر خود عمل می‌کنند و از شنزار نرم جلوی دهانه‌ی رموک ترسان پا داخل می‌گذارم.
شن‌های آتشین زیر پایم وا می‌روند اما جلودار رسیدنم نیستند. ایستاده‌ام جلوی هیبتی اسطوره‌ای و به شدت کوچک می‌نمایم مقابل این همه عظمت پنهان. هیچ میلی به بازگشت ندارم.
بقیه‌ی خاطرات سرهنگ در گذارشات ارسالی‌اش به مقر بریتانیایی ناوگان دریایی بریتانیا در بوشهر ثبت شده‌اند. سرهنگ در گزارشات‌اش به کشف‌های جدیدی اشاره می‌کند که می‌توانند بزرگترین اتفاق بعد از استعمار هند و کلکته باشند. سرهنگ در یک تلسک شبانه به هنگ دریایی می‌نویسد: اینجا شب است. اما شب‌اش فقط شب نیست، انتهای زمان است، جایی که آسمان به زمین دوخته می‌شود.
سرهنگ گزارش می‌دهد که همان روز به جسد خشک شده‌ی یک گاو نر بر خورده که به علت سترون بودن محیط، بعد از قرن‌ها کاملاً دست نخورده باقی مانده و تجزیه نشده. سرهنگ نوشته که نتیجه و گزارش کامل کشف‌اش را فردا به طور کامل و رسمی اعلام می‌کند. اما دیگر گزارشی از طرف او ارسال نشده است.
دفترچه‌ی یادداشت و بقیه‌ی گزارشات ارسال نشده‌ی سرهنگ درون لندرووراش کشف شده‌اند. بیست و سه سپتامبر سرهنگ آخرین گزارش‌اش را به مقر بریتانیایی ارسال کرده. در این گزارش سرهنگ از وضعیت جسمی و غذایی‌اش خبر داده. "از سه گالن آب آشامیدنی فقط یک قمقمه آب مانده، جیره‌ی غذای فشرده به پایان رسیده است و هر لحظه خطر انفجار گالن‌های بنزین می‌رود. برای همین بنزین‌ها را زیر لندروور چال کردم و راه افتادم، تا لحظاتی بعد وارد مرکز کلوت می‌شوم.
بعد از این تاریخ گزارشی از سرهنگ همیلتون در دست نیست. گشت‌هوایی مستقر در کرمان برای پیدا کردن سرهنگ دو روز بعداش راهی بیابان‌های شهداد می‌شوند اما اثری از سرهنگ پیدا نمی‌کنند. توی گزارش گشت‌هوایی آمده که:لندروور را در منطقه‌ای به نام (گندم بریانَک) پیدا کرده اند. منطقه‌ای غیر طبیعی و مرموز که به علت شنزار بودن محیط امکان توقف گشت‌هوایی در آنجا نبوده، لندروور زیر تلی از شن‌های روان مدفون شده و قادر به حرکت نبوده. فردای همان روز گروهی چترباز اقدام به پریدن در منطقه می‌کنند، لندروور را هلی‌بورد می‌کنند ولی به رموک نمی‌توانند نفوذ کنند، توی شنزار گیر می‌کنند و بر می‌گردند.
مطالب بعدی مربوط‌اند به خبر ناپدید شدن سرهنگ همیلتون در کلوت که ارتباط مستقیمی با سندنگاری من ندارند. در ادامه به چند سند الحاقی بر می‌خورم مربوط به سالهای دور که باز هم به نوعی در ارتباط‌اند با گزارشات سرهنگ همیلتون. این اسناد، نامه‌ها و یادداشت‌های گروهبان مازلُف‌اند که در آن زمان، همکار و جزء دوستان نزدیک سرهنگ همیلتون در ناوگان دریایی به شمار می‌آمده. ما این نامه‌ها را به واسطه‌ی ارتباط با سفارت انگلستان و تلاش‌ها و نامه‌نگاری انجمن ایرانیانِ حافظ میراث پارسیِ، مستقر در لندن، با بازماندگان سرهنگ همیلتون به دست آوردیم. در واقع پرفسور عندلیب، کسی که قبل از من مسئول این سند‌نگاری بود این اقدامات را انجام داده بود اما پروسه‌ی ارسال این نامه‌ها و یادداشت‌ها بیشتر از باقی مانده ی عمر استاد من بود و حالا که این اسناد مقابل من قرار دارند حس دوگانه‌ی غرور و تأسف را همراه خود دارم. کاش استادم بود و کار مانده‌اش را به پایان می‌رساند.
گروهبان مازلُف در یادداشتی شخصی از وضعیت جسمی و روحی سرهنگ همیلتون نوشته است که همین دیروز کار ترجمه اش به پایان رسید. متن یادداشت به این شرح است: به گمانم سرهنگ دچار مالیخولیا و یا توهم عبور از میانسالی شده. همیشه ترسی مرموز را همراه‌اش دارد، شبیه حالت سربازهای برگشته از کلکته. سرهنگ این روزها همه اش در مورد مکانی اعجاب‌انگیز حرف می‌زند که به آن قلب گداخته‌ی زمین می‌گوید. انگار مشاعراش را کم کم از دست می‌دهد. دیگر نمی‌شود گفت سرهنگ، سرهنگ سابق است، به نقطه‌ای خیره می‌شود و بعضی مواقع چیزی یادداشت می‌کند. می‌دانم همه‌اش به آن کلوت لعنتی بر می‌گردد. کاش می‌توانستم فکر آنجا را از سرش بیرون کنم. کاش... اما افسوس که با تقدیر نمی‌شود جنگید.
گشت‌هوایی چند روز دیگر هم در کلوت اقدام به گشت زنی می‌کند اما هرگز اثری از سرهنگ پیدا نمی کند. اسم سرهنگ هم به لیست قهرمانان ملی اضافه می‌شود، با این عنوان "مردی که جان‌اش را برای اعتلای وطن از دست داد!"
گزارش بعدی مربوط است به شخصی بومی به نام "سیره خان" اهل جفتان کوه که به تاریخ هزار و سیصد و پانزده شمسی به ثبت رسیده است. یعنی دو سال بعد از گزارشات سرهنگ همیلتون. گزارش در واقع مصاحبه‌ی یک روزنامه‌ی محلی است با سیره خان که با مقدمه‌ای نسبتاً شاعرانه از طرف گزارشگر آغاز می‌گردد: در شهداد طوفان می‌شود، شتر‌های سیره خان راه را عوضی می‌روند، فردا روز که می‌شود سیره خان خود را گیر افتاده میان نبکا‌های کلوت می‌یابد، با خود فکر می‌کند که دیگر کارش تمام است، بارها از عظمت رموک و کلوت شنیده، گرمای گندم بریانک را می‌شناسد، اما از پا نمی‌افتد، سیره خان شتر‌هایش را ول می‌کند و پا به دهانه‌ی رموک می‌گذارد، با دستاری سفید و تنی شرحه شرحه از تشنگی، آنجا پیکره‌ی گاوی دوکوهانه را می‌بیند که از پس بی‌آبی قرنها به مجسمه ای مرمرین مانند شده. سیره‌خان مسیر دهانه‌ی رموک را تا باروهای دهشتناک‌اش پی می‌گیرد و در منتهاالیه نبکا‌ها پیکره‌ی انسانی خشک شده را می‌بیند که ریشی بلند و انبوه و فراکی نظامی به تن دارد. چشم خانه‌ی پیکره خالی است و غباری شنگرفی از بدن‌اش می‌تراود.
در ادامه گزارشگر مصاحبه‌ای با سیره‌خان ترتیب داده. گزارشگر سوالی در مورد کلوت و موقیت جغرافیایی‌اش پرسیده؛ سیره‌خان کلوت را ده فرسخی جفتان کوه معرفی کرده. سیره خان گفته: کلوت اصل‌اش یک واژه‌ی بلوچی است که از دو واژه‌ی "کل" و "لوت" درست شده. کل به معنای آبادی و لوت به معنای دشت لوت است. تا آنجا که به یاد دارم نشنیده‌ام کسی راهش به آنجا افتاده باشد و زنده برگشته باشد. حالا چرا اسم‌اش را کلوت گذاشته‌اند برایم سوال است. سیره خان بلا فاصله حس و حال خود را بیان کرده و بعد گفته: شده بارها توی کویر راهم را گم کرده باشم و سر از جاهای ناشناخته در آورده باشم. باک به دل راه ندادم. اما کلوت نه. از همان موقع که طبق نشانی‌ها فهمیدم توی کلوت گیر افتادم دیگر هیچ امیدی به برگشت نداشتم. آنجا جای عجیبی است. وهم دارد، صخره‌های شنی مثل قارچ سر از زمین بیرون آورده‌اند. از قدیم افسانه‌های زیادی در مورد کلوت وجود دارد. بوداند کاروانهای صد شتره ای که با چندین بِپا و رعیت موهمه چیز همراشون راهشان به کلوت افتاده و هرگز بیرون نیومدن. خیلی‌ها به این اعتقاد دارن که اونجا نفرین شده. هیچ رَستنی و جانوری آنجا دیده نمی‌شود. هر کس آنجا بمیرد جسدش تا ابد دست نخورده باقی می‌ماند. سیره‌خان گفته: وقتی پیکره را آنجا دیدم، خواستم سوار شترش کنم و بیارمش کرمان اما هر چه زور زدم نتوانستم تکانش دهم. انگار که پاهاش چسبیده باشن به زمین.
سیره خان سه روز در کلوت سرگردان می‌شود. آبگاه سه نفر شترش را پاره می‌کند و می‌نوشد. روز چهارم کاروانی بیهوش در نزدیکی شهداد پیدایش می‌کند. گزارش روزنامه‌ی محلی در همین جا خاتمه یافته و بعد‌ها هم هیچ اشاره ای به سیره خان و ماجرای نجاتش نکرده است.
بقیه‌ی چیزهایی که در مورد کلوت، به‌عنوان مدرک در اختیار من است گزارش یک تیم باستان شناسی که پنج سال قبل اولین فاز لایه‌برداری از کلوت را انجام داده ولی به دلیل شرایط آب و هوایی در همان فاز اول متوقف شده است. گزارش از کشف یک درفش مفرغی و یک گودال که غالبِ تن یک حیوان را نشان می‌دهد و هم‌چنین یک جفت پوتین نظامی خبر می‌دهد که همه ضمیمه‌ی گزارش فاز اول لایه‌برداری شده‌اند. در گزارش گروه باستان‌شناسی آمده که تمام این کشفیات در یک مسیر و در دروازه‌ی قلعه رموک قرار گرفته اند و این نظریه را که امکان دست‌کاری و جعل وجود بعضی از این مدارک و کشفیات را قوت می‌بخشد.
و گزارش الحاقی دوم مربوط است به شکایت فردی به نام صفرخان، از بادیه‌نشینان جفتان کوه که از سیره خان شکایت کرده. ما این سند را از مرکز اسناد شهربانی سابق کرمان پیدا کردیم. صفر خان ادعای سیره خان را مبنی بر رفتن به کلوت و دیدن قلعه رموک کذب محض دانسته و آن را سرپوشی بر دزدیدن شترهای خودش توسط سیره خان دانسته. صفرخان تاکید کرده: دروغ محض است. از اول هم چشماش دنبال شترهای من بود. سیره خان شترها را برای سه روز از من اجاره کرده بود. حالا هر بلایی سر شترهای بی‌نوای من آورده خدا عالم است، مطمئن‌ام آنها را به کشتارگاه فرستاده و پولشان را بالا کشیده و این دروغ‌ها را سر هم کرده. چطور ممکن است کسی راهش به کلوت بیفتد و زنده برگردد؟! مگر همه‌ی آنهایی که اسیر کلوت شدند و مُردند چیزی از مردی و سخت‌جانی او، کم داشتن؟ اصلاً سیره خان چرا باید زنده برگردد؟ من می‌دانم که اینها همه‌اش دروغ پردازی است و به مقدساتم قسم می‌خورم که انتقام سه شتر نازنینم را از سیره خان می‌گیرم.
این‌ها همه‌ی چیزهایی است که در مورد کلوت به صورت مکتوب در اختیار دارم و حالا من به عنوان نویسنده‌ی این سند‌نگاری باید سر و سامانی به این اطلاعات بدهم. اما نمی‌دانم چطور و چگونه. شاید درست این باشد که به دست‌نوشته‌های استادام مراجعه کنم اما افسوس که وقت تنگ است و خانواده‌ی استاد عندلیب اجازه‌ی دست رسی به اتاق کارش را نمی‌دهند. من از کویر می ترسم. پدرم سالها پیش وقتی برای دیدن شبهای کویر به آنجا رفت، در همین کویر ناپدید شد و من از همان سالها این ترس را همراهم داشته‌ام و از کویر گریزان بوده‌ام، اگر تشویق‌های استادم در زمان بودنش و احساس دِین بعد از مرگش نبود هرگز این مسئولیت را قبول نمی‌کردم. هیچ ایده‌ای برای ادامه‌ی کار در ذهنم نیست. تنها کاری که می‌توانم انجام بدهم این است که این گزارشات را به همان صورت خام و پشت سر هم در یک مقاله بیاورم تا روزی که به دست‌نوشته‌های استاد دست‌رسی پیدا کنم.
mostafa robb
13/12/2009, 19:14
مو


اولین تار مو را زما‌نی پیدا کرد که داشت زیر تخت‌خواب‌ دنبال کرم لوسیونش می‌گشت. خم شده‌ بود و سرش را کرده‌‌ بود زیر تخت. خون توی سرش جمع شده بود و فکر می‌کرد الان است که نفسش بند بیاید. پنجره اتاق‌خواب باز بود و نسیم پاییزی خنکی که در اتاق می‌پیچید کف پایش را قلقلک می‌داد. داشت چمدان زیر تخت را به زحمت جابجا می‌کرد که دماغش شروع کرد به خاریدن، سرش را بالا آورد و آنجا بود که تار‌مو را که به دماغش چسبیده بود دید. یک تار‌موی بلند و بور. نشست روی تخت و به تار‌مو نگاه‌ کرد. کامیونی با سر‌و‌صدای زیاد از زیر پنجره عبور‌ کرد و شیشه‌های اتاق‌خواب را لرزاند. تار بلند مو زیر نور ملایمی که از پنجره اتاق‌خواب تو می‌آمد برق می‌زد. فکر‌کرد که حتما با باد از پنجره تو آمده‌. ناخودآگاه بلند ‌شد و پنجره را بست و این جریان را همان روز فراموش کرد؛ در واقع در آن زمان هیچ رابطه‌ای بین اتاق‌خواب و تار موی بلند و بور زنانه در ذهنش شکل ‌نگرفت.
دو سال از ازدواجشان می‌گذشت و هنوز همه‌چیز برای آنها مثل روز‌های اول خوب و دوست‌داشتنی بود. بعد از ازدواج با حمید بدون‌شک خودش را خوشبخت‌‌ترین آدم روی زمین می‌دانست و البته این را به هیچکس نمی‌گفت؛ حتی از یادآوری این جریان به خودش هم می‌ترسید. می‌ترسید که همه‌چیز خراب شود. خودش را لایق این همه خوبی نمی‌دانست و سعی می‌کرد به روی خودش نیاورد که زن خوشبختی است.
زمستان از راه رسیده بود و نیلوفر که همیشه زودتر از حمید به خانه می‌رسید داشت آشی را که از شب قبل بار گذاشته بود هم‌ می‌زد. آن روز در مهد سر یکی از بچه‌ها داد کشیده بود و داشت خودش را قانع می‌کرد که کار بدی نکرده است. معمولا کم پیش‌ می‌آمد که عصبانی شود و این را حتی نوزادان مهد‌کودک هم می‌دانستند و متاسفانه بعضی وقت‌ها از این قضیه سوءاستفاده می‌کردند. بقیه مربی‌های مهد خیلی حوصله نق‌و‌نوق بچه‌های مردم را نداشتند ولی نیلوفر بچه‌ها را دوست داشت، البته این دلیل نمی‌شد بچه‌ها از این قضیه سوء‌استفاده کنند.
کمی از آش چشید و فکر کرد نمکش کم است. نصف قاشق نمک اضافه کرد و خواست دوباره امتحان کند ولی این کار را نکرد چون توی آش مو پیدا کرده بود. مویی بلند و بور. بیرون برف می‌بارید. این بار دیگر باد نمی‌وزید. پنجره‌ای هم باز نبود. سردش شد و همان‌جا روی زمین نشست. زن زیبایی بود. باریک‌ اندام و ظریف. آنجا روی زمین‌ سرد آشپزخانه، بی‌حرکت و ساکت، با تار‌مویی بور در دست، نشسته بود. شبیه یک مجسمه‌‌ی تاناگرا با شلوار جین و تی‌شرت. موهای خودش کوتاه بود و مشکی. لحظه‌ای به تمام دختر‌ها و زن‌های فامیل و دوست و آشنا فکر کرد؛ نه، بین زن‌هایی که می‌شناخت و با آن‌ها رفت‌و‌آمد داشت هیچ کدامشان موی بور ِ به‌ این بلندی نداشتند. پای غریبه‌ای در میان بود. کسی که به خانه‌شان می‌آمد و موهای زیبا و بوری داشت. به تار‌مویی زنی که در دست داشت فکر کرد و سعی کرد چهره‌اش را در ذهن مجسم کند. نمی‌توانست باور کند. به همه صبح‌هایی فکر کرد که با عشق از همسرش جدا می‌شد و سر کار می‌رفت و نمی‌دانست در خانه‌اش چه می‌گذرد. یک قطره اشک با سرعت از چشم راستش پایین افتاد. بلند شد و با عجله به اتاق‌خواب رفت. شروع کرد به گشتن. روی فرش، زیر بالش‌ها، روی تشک، و حین گشتن بی‌صدا به پهنای صورتش اشک می‌ریخت. چند تار موی دیگر پیدا کرد، روی فرشِ هال هم بود. همه موها را جمع کرد توی مشت چپش. دیگر گریه نکرد. نشست و به دمپایی‌های روفرشی شوهرش روی زمین خیره شد.
حمید کارمند بانک بود و اخلاق خوب و مسئولیت‌پذیری‌اش باعث شده بود که خیلی زود در کارش پیشرفت کند. تیپ‌ و قیافه‌اش معمولی بود و همیشه کت‌و‌شلوار می‌پوشید.خیلی تنوع‌طلب نبود و این را می‌شد از مدل ثابت موهایش از پانزده‌ سالگی تا الان فهمید و نکته مهمتر اینکه خیلی زن‌اش را دوست داشت و البته این را نمی‌شد از روی چیزی فهمید. بسیاری از مردان پنهان کردن عشق خود به همسرشان را یک امتیاز بزرگ تلقی می‌کنند؛ وجود دارد، ولی دیده نمی‌شود. شاید به این طریق عشق‌شان را خداگونه می‌کنند؛ عمق می‌دهند به این آفت ویرانگر بشری که داد‌و‌فریاد مرحوم اکتاویو پاز را درآورده بود که "عشق ویرانگر است، ویرانگر است، ویرانگر است".
هنوز به دمپایی‌های روفرشی شوهرش نگاه می‌کرد و دلش می‌خواست بخوابد؛ مگر نه اینکه خواب بهترین تسکین دهنده انسان در این‌جور مواقع است. صدای چرخیدن کلید، در قفل در از جا ‌پراندش. نمی‌دانست چه باید بکند. ترجیح داد سر جایش بنشیند و با او حرف بزند. سعی کرد ناراحتی‌اش را پشت کنجکاوی‌اش قایم کند.
به نظر تو این‌همه موی بلند و بور زنانه از کجا آمده؟ مرد پس از بررسی اجمالی تارهای مو، گیج و مبهوت به زنش نگاه کرد. این را زن می‌فهمید، اگرچه می‌دانست به خاطر علاقه‌ای که به ‌هر‌حال به شوهرش دارد ممکن است اشتباه کند، ولی چیزی در نگاه مرد بود که زن می‌شناخت. شوهرش هیچ‌وقت نخواهد توانست تا این‌حد خوب نقش بازی کند. باید جا ‌می‌خورد، رنگش می‌پرید، نگران می‌شد، صدایش می‌لرزید و بی‌خودی راه می‌رفت، ولی او فقط تعجب کرد. همین. باید بیشتر سؤال‌پیچش می‌کرد.باید مطمئن می‌شد. ظاهرٱ قضیه برای حمید هم اهمیت پیداکرده بود. این‌همه موی بلند گوشه ‌‌و ‌کنار خانه؟ نکند موی فرشته‌ای، جنی، چیزی باشد؟ هر دو خندیدند و بعد هر دو ساکت شدند و به هم نگاه کردند. بعد از نهار حمید رفت دوش بگیرد، ولی هنوز چند دقیقه‌ای از رفتنش نگذشته بود که فریاد بلندی کشید و برهنه از حمام بیرون آمد که: «فهمیدم این موها از کجا آمده.» چند هفته پیش کارگری از یکی از شرکت‌های کاریابی برای نظافت منزل به خانه‌‌شان آمده بود؛ دختری بود سفید و چشم‌زاغ که مدام روسری‌اش را تا بالای ابرویش پایین می‌کشید. آن روز آنها چند ساعتی بیرون از خانه بودند. نیلوفر هم یادش می‌آمد که دخترک ابروهای بوری داشت و روسری‌اش را تا بالای ابرویش پایین کشیده بود، خودش بود.
آن شب نیلوفر توی دستشویی، روبروی آینه کلی خودش را سرزنش کرد و به خودش قول داد که دیگر هیچ‌وقت زود قضاوت نکند و حدودٱ سه سال بعد توی همان دستشویی و روبروی همان آینه داشت آرام گریه می‌کرد. روز‌های سختی را پشت سر گذاشته بود. به توافق رسیده بودند که از همدیگر جدا شوند، بی سر ‌و ‌صدا. نه اینکه با حمید مشکلی داشته باشد، موضوع این بود که بعد از مدتی احساس کرد دیگر علاقه‌ای به شوهرش ندارد و وقتی فهمید حمید هم همین حس را نسبت به او پیدا کرده خیالش راحت شد. به ‌همین سادگی همه چیز تمام شده بود و اگر حالا روبروی آینه کوچک دستشویی آرام اشک می‌ریخت فقط به‌خاطر وابستگی‌ای بود که در این چند سال پیش آمده بود. آدمیزاد است دیگر، به پیراهن تنش هم دلبسته می‌شود چه برسد به یک آدم دیگر که به‌ هر‌ حال روزی عاشقش بوده یا این‌طور فکر می‌کرده. همه کارها بدون سر‌و‌صدا در کمتر از یک هفته انجام شد. حمید وسایلش را برداشت و رفت. نیلوفر هم خیلی زود به وضعیت جدید عادت کرد، آن‌قدر زود که از خودش بدش آمد.
بهار داشت از راه می‌رسید؛ این را از بوی خاکی که با باران می‌آمد می‌شد فهمید. شهر از خواب زمستانی‌اش بیدار شده بود و حالا می‌شد پنجره‌ها را باز کرد و نفس عمیقی کشید. با آمدن بهار نیلوفر حس می‌کرد جان دوباره‌ای گرفته. شروع کرد به خانه تکانی و با کارگری که برای این کار استخدام کرده بود افتاد به جان خانه و آن قدر شاد بود که متوجه نشد این کارگر همان دختر چشم زاغی است که چند سال پیش به خانه‌شان آمده بود. دختر روسری‌اش را مثل همان موقع تا بالای ابرویش پایین کشیده بود. همه جای خانه را برق انداختند و وقتی دختر داشت می‌رفت تازه شناختش. گفتم قیافه‌ات چقدر آشناست. چرا نگفتی؟ دختر که خیلی کم‌حرف بود فقط لبخند زد. زن برای دختر تعریف کرد که چگونه زندگی‌شان در آن مقطع به چند تار موی او بند بود و اگر نمی‌فهمیدند که آن موها از کجا آمده ممکن بود کار به چه جاهای باریکی بکشد. دختر با تعجب به حرف‌های زن گوش می‌کرد و قبل از اینکه برود با لبخند روسری‌اش را باز کرد و به زن توضیح داد که از هفت‌سالگی به بعد به‌خاطر یک بیماری موهایش ریخته و کچل شده و دوباره با لبخند روسری‌اش را تا بالای ابرویش پایین کشید. دختر رفته بود و کلید روی در داشت به آرامی تکان می‌خورد. نیلوفر هنوز پشت در ایستاده بود. هوا داشت تاریک می‌شد. به طرف در رفت. قفل در را انداخت، پنجره‌ها را بست و همه چراغها را روشن کرد. احساس کرد دماغش می‌خارد. نشست روی کاناپه و به صفحه خاموش تلویزیون خیره شد.
mostafa robb
13/12/2009, 19:15
رو به غرب

 

همه می‌گفتند یارو پیرمرده زده به سرش که می‌خواد این همه راهو واسه هیچ و پوچ بره. پسره اینو نمی‌گفت. می‌گفت: «ولشون کن بابا.» به من می‌گفت بابا با اینکه پسرم نیست. با اینکه از قوم و خویش‌هام و کَس و کارام هم نیست. گفتم: «باید برم پیش قوم خویشای زنم. زنم رو بردن پیش خودشون.»
اصلا همین پسره منو به این فکر انداخت که برم و زنم رو پیدا کنم. روز اول که پسره رو دیدم نشسته بود جلوی نانوایی شاطرعلی. خودم هم نشسته بودم جلو همون نانوایی و نون می‌خوردم و می‌دیدم چه‌طور یارو شاطره نعمت خدا رو می‌چپونه تو پلاستیک زباله و می‌گذاره کنار خیابون. پسره هم همین‌جور نشسته بود روی جدول و یه نون گذاشته بود رو پاهاش اما از نونه نمی‌خورد. به پسره گفتم: «نیگا کن چه‌طور نعمت خدا رو حروم می‌کنن. مردم حالی‌شون نیست چه گنجی دور و برشونه. اسمشو گذاشته‌ند آشغال اما از طلا هم بیشتر می‌ارزه.» بعد به پسره گفتم: «آشغال گنجه پسر.»
پسره گفت:«همین آشغالا؟»
بهش گفتم: «آره همین زباله‌ها، همین جنس منس‌ها. اینا پوله جان خودت.»
پسره ساکت شد و بروبر نگاهم کرد انگار چیز عجیبی بهش گفته باشم. من رفتم و پلاستیک زباله رو جِردادم و توش رو ‌گشتم بلکه منم یکی از این گنج‌ها رو پیدا بکنم یک بار پیدا کرده‌ بودم و بازم دنبالشم. بهش گفتم: «یه بار یه زنجیرِ طلا تو همین زباله‌ها جُستم. می‌دونی چه‌قدر می‌ارزید؟» پسره یه لقمه نون گذاشت تو دهانش و همین‌جور که می‌جوید گفت: « پَس‌ش دادی به صاحبش؟»
بهش گفتم مگه مغزِ شتر خورده‌م. بعد حالیش کردم که هرچی تو زباله‌های این شهر پیدا می‌شه مال منه. این قانون اینجاست. پسره گفت: «می‌فهمم.» و دیدم بیشتر از شاطرعلی که داد و بیداد راه انداخته بود که کوچه و جولوی مغازه‌ش رو به گند کشیده‌م می‌فهمه و اصلا آدم باکله‌یه. حتا بیشتر از خودم‌ هم حالیشه. گفتم: «هوی شاطرعلی عوض اینکه مث سگ پاشنه‌ آدم رو بگیری از این پسره که قد آدمِ پا به سن می‌فهمه بپرس که اینا چقدر می‌ارزن.»
شاطرعلی هرچی فحش بلد بود بارم کرد و خدایش گاله‌ش رو وا کرده بود و هرچی لایق فک و فامیلش بود گفت. اما من دیدم صورتش سرخ شده و چشم‌هاش زده بیرون. تا به این سن که رسیده‌م هیچ‌وقت ندیده‌‌م یه آدمی اینجور چشاش بزنه بیرون. فحش دادنش که تموم شد بهم گفت گورم رو گم کنم اگر نه مامور خبر می‌کنه تا بیاد و از تو خیابون جمعم کنه. بعد بهم گفت لاشخور.
من چیزی بهش نگفتم و یه نعلبکی گُل و مُرغیِ مَشتی که تو زباله‌هاش پیدا کرده بودم رو برداشتم و رفتم. ترسیدم اگه ‌بفهمه یه همچو چیزی تو زباله‌هاش پیدا کرده‌م چشاش از حدقه بزنه بیرون و بیافته جلوی پاش و حسابی جارو جنجال به پا بشه.
چرخ‌دستیم -یه چرخ دستی چهارچرخه که چرخ‌های آهنی داره- رو هُل دادم. چند قدم نرفته‌ بودم که دیدم پسره افتاده دنبالم. گفتم: «دنبال من می‌آی که چیکار کنی؟»
گفت: «می‌خوام قد تو پولدار بشم. می‌خوام یکی از همون گردن‌بند‌های طلا رو واسه خودم و زنم پیدا کنم.»
خندیم و گفتم: «زکی!»
همین‌جور که سرش رو می‌خاروند گفت: «انگار که حالیت نیست بالاخره یکی از همین دخترای چُسان فسان کرده عاشقم می‌شه و واسه خودم سروسامون می‌گیرم. می‌خوام یه چیزی داشته باشم بهش بدم. نمی‌خوام دستم زیاد هم خالی باشه. هرچند اون عاشق بی‌پولیم می‌شه.»
گفتم: «هرچی خیره.»
نمی‌شد بگم حرفِ بی‌ربط می‌زنه و دستِ کم تا این سنی که رسیده‌م از صد نفر نقل این جریان رو شنیده‌م و خودم هم به چشم خودم دیده‌م و با گوشت و پوستم حسش کرده‌م که یکی از همین زن‌ها عاشق یه آدم یک لاقبا ‌شده و دیده‌م چه‌جور دوتاشون جونشون واسه هم درمی‌رفته و دیده‌م که هیچ‌کدمشون به هم نرسیده‌ند. پسره پابه‌پام اومد و چرخ دستی رو همراهم هُل داد. گفت: «باورت نمیشه نه؟»
گفتم: «چرا باورم نشه.» و اونوقت جریان خودم و زنم رو اینجور واسش نقل کردم: «مگه جریان منو زنم رو نمی‌دونی. منم عاشق یکی از همین دخترا شدم و حتا باهاش ازدواج کردم. می‌خوام بگم به هم رسیدیم اما یه دفعه دختره رو، که زن من شده بود، از این شهر بُردند. بردنش یه جایی که می‌دونم کجاست. یعنی اولش نمی‌دونستم اما یه بار از اونجا واسم نامه داد و فهمیدم کجاست. و نامه‌ش هم الان همراهمه. توش نوشته که منتظرم می‌مونه تا برم پیشش و نوشته که دلش رو برده‌م و از این حرف‌ها.» و هیچ هم واسش چاخان پاخان نکردم.
پسره، از بس چرخ دستی سنگین بود، دو تا هُل نداده به نفس‌نفس افتاد هن زد و گفت: «می‌فهمم.»
گفتم: «اگه یه پول و پله‌ای گیرم بیاد می‌رم پیشش. نشونیش رو بهم داده.» و نامه رو از جیبم در آوردم و نشونش دادم. پسره نامه رو ازم گرفت و سرسری نیگاش کرد گمونم اونم مثل من خوندن و نوشتن بلد نبود.
گفت: «اگه بری منم همراه خودت می‌بری؟»
فکر کردم ممکنه وبال بشه. به صورت کوچولو و سیاه و آفتاب سوخته‌اش نگاه کردم و گفتم: «تا ببینیم.»
گفت: «به کارت می‌آم. دو نفر همیشه بهتر از یه نفره. می‌تونیم با هم زنت رو پیدا کنیم.»
دیدم بد حرفی نمی‌زنه.
از خیابون اسفالته انداختم تو یه جاده خاکی. تو این جاده عرق آدم در‌ می‌آد تا یه قدم چرخ‌دستی رو جلو ببره. از بین چندتا خونه زهوار دررفته نزدیک کارخونۀ خرابۀ شهر رد شدیم. از جلوی چندتا زن چاق و گُنده که دورِ هم کنارِ درِ یکی از خونه‌ها نشسته بودند و هرهر و کرکر می‌کردند و عینهو کنیز حاج باقر می‌لندیدند هم رد شدیم و بعد با هم چرخ‌دستی رو از یه سربالایی ملایم بالا بردیم و اونوقت کاروانسراهه تو دیدرس‌مان بود.
کاروان‌سرا را نشانش دادم و گفتم:
«خونه من اونجاست. همه می‌دونن.» و گمونم پسره نمی‌دونست.
گفت: «چه خونۀ بزرگی داری.» گمونم فهمیده بود آدم دست به دهنی‌م.
گفتم: «مال یکی از اینا بوده که زودتر از من و تو گنج پیدا کرده‌ند. اما حالا که مال منه. تو کجا شب و روز می‌کنی پسر؟»
پسره همین‌جور که چرخ‌دستی رو با من می‌کشید تا توی سراشیبی سرنخوره و ول نشه و همین‌جور واسۀ خودش نَره پایین گفت: «من که خونه درست و حسابی ندارم. اما شب‌ها می‌رفتم توی دکونِ شاطر‌علی می‌خوابیدم. مرد خوبیه و یه کف دست نون و یه لیوان چایی عینهو شاشِ خر می‌گذاشت جلوم و منم خوش بودم. اما حالا می‌خوام همراه تو بیام.»
سرازیری که تموم شد من و پسره به نفس نفس افتاده بودیم. با هم چرخ‌دستی رو هُل دادیم و از بین دیوارهای ریختۀ کاروان‌سراهه رفتیم تو. آخه دَر و پیکر درست و حسابی نداره و منم پول و پله‌ای نداشم که بدهم تعمیرش کنند یعنی داشتنش که داشتم اما باید می‌رفتم و زنم رو پیدا می‌كردم. تازه همه می‌گویند خرج کردن واسه همچو جایی آفتابه خرج لحیم است، که خدایش را بخواهید چرت و پرت می‌گویند.
چرخ‌دستی رو که نگه داشتیم پسره رفت رو چرخ‌دستی و کمک کرد گونیِ زباله‌ها رو پشتم بگیرم. من خم شدم و گونی رو کول گرفتم و دولا‌دولا رفتم و گونیه رو گذاشتمش تو یکی از اتاق‌هایِ کاروان‌سرا که مثل باقی اتاق‌هایِ کاروان‌سرا خرابه شده و در و پیکر درستی نداره. پسره هم همراهم اومد تو اتاق. یه نگاهی به در و دیوار و به گونی‌ها انداخت. با گونی که آورده بودیم پنج‌تا گونی زباله‌ داشتم. دستم رو به کمرم زدم و گفتم: «کلی می‌ارزن.»
پسره چیزی نگفت و یک کمی این پا و آن پا کرد و بعد گفت: «جای هست که برم و بشاشم؟»
گفتم: «هرجا خواستی هر کاری خواستی بکن. اینجا این‌جوریه جانم.» پسره رفت کنار دیوار اتاق شاشید. كارش كه تمام شد گفت: «اگه می‌ارزن چرا همین فردا نمی‌بری آبشون کنی و بریم بلکه زنت رو پیدا کنیم؟» من یه کم به خونه زندگیم و به جای خوابم نگاه کردم و دیدم بد هم نمی‌گه. این شد که همون موقع تصمیمم رو گرفتم.
شب رو با پسره تو همون اتاق سرکردیم و فرداش رفتیم و چهارتا از گونی‌ها رو فروختیم و پولش رو گذاشتم پَرِشالم و یکی‌ از گونی‌ها رو هم با دو تا پتوی پاره اما به دردبخور و دو دست لباسِ گرم واسه پسره و خودم عوض کردم و همون موقع هم راه افتادیم. قبل از اینکه از شهر بیرون بریم پسره گفت: «بریم از شاطرعلی هم خداحافظی کنیم.»
با اینکه زیاد چشم دیدن شاطره رو نداشتم به‌خاطر پسره رفتیم و ازش خداحافظی گرفتیم. شاطرعلی بهم گفت: «هر گورمرگی می‌خوای بری، برو؛ اما این پسره رو نبر بذار اینجا بمونه منم بهش کار یاد می‌دم. می‌گذارمش تو نانوایی چونه خمیر بگیره و واسه خودش کسی بشه. پیشرفت کنه. ازش یک شاطر در می‌آرم که بیا و سیاحت کن. جای خواب بهش می‌دم...»
تکیه داده بودم به چرخ‌دستی‌م که جلوی دکانش گذاشته بودم، درست زیر سایه‌بونِ راه‌راهِ برزنتیِ مغازه‌اش. گفتم: «به خودش بگو. ماشالا مردیه واسه خودش.»
پسره نشسته بود روی چرخ‌دستی گفت: «خوشترم با بابا برم. حالا هم اومدیم ازت خداحافظی بگیریم. آخه نون و نمكت رو خورده‌یم.»
شاطرعلی به ما گفت لااقل صبر کنیم تا تابستون بشه و بعد بریم و من گفتم الان هم هوا واسه سفرخوبه و زمستون نشده زنم رو پیدا می‌کنم و دوباره، اگه زنم گذاشت، برمی‌گردیم اینجا. شاطرعلی رو زمین تُف انداخت و گفت: «با این چرخ‌دستیِ لکنتی می‌خواهید برید؟»
پسره گفت: «خَرِ مُراده» و من نفهمیدم منظورش چی بود.
شاطر علی گفت: «اصلا هر غلطی خواستین بکنین. از ما گفتن و از شما نشنیدن.»
گفتم: «فقط بهم بگو غرب کدوم طرفه.» چون همه می‌دونستند زنم رفته طرف‌های غرب و گمونم شاطره نمی‌دونست.
چپ چپ نگاه‌م کرد و گفت: «خورشید هرجا غروب می‌کنه غربه و از هرجا طلوع می‌کنه شرقه.» به پسره گفتم: «فهمیدی چی می‌گه؟» پسره شانه‌هایش را بالاانداخت و گفت:
«گمونم فهمیدم.» و خیره شد به آفتاب.
ظهر بود اما هوا هنوز بفهمی نفهمی خُنک بود. آخرهای پاییز این دور و ورها شب‌هاش یه کم سرد می‌شه و سوز می‌آد و باید دور خودت پتو بپیچی اما ما که پتو داشتیم و نگرانیی نداشتیم. گفتم: «پس راست این جاده‌هه که تا اون کوهه که خورشید پشتش غروب می‌کنه رو بگیریم و بریم.»
و شاطر علی دوباره تف کرد و گفت: «خدا عقلت بده عجب خَری هستی. هر غلطی خواستی بکن.»
ما چیزی نگفتیم. بعد خودش گفت: «لااقل بذار چندتا نون بهتون بدم که یه دوسه روزی شکمتون رو باهاش سیر کنین بعد سقط شین.» و چندتایی نون تو یه مُشما گذاشت و داد به ما. و بعد من و پسره چرخ‌دستی رو هُل دادیم و آن وقت فکر می‌کردیم درست‌ترین کار دنیا اینه که بریم طرف غرب.
هنوز از شهر خارج نشده بودیم که به پسره گفتم: «مطمئنی می‌خوای همراهم بیای؟» آخه فکر می‌کردم دلش عینهو خودم واسه اینجا تنگ می‌شه اما من از خودم مطمئن بودم و هر بار فکر می‌کردم بالاخره زنمو می‌بینم قند تو دلم آب می‌شد. اما واسه پسره نگران بودم و یارو شاطره هم تو دلم رو خالی کرده بود. پسره همین‌جور که چرخ‌دستی رو هُل می‌داد گفت: «این‌جور خوشترم.»
این‌جور شد که افتادیم تو راهی که به غرب می‌رفت. اولش از بین خونه‌های نزدیکِ کاروان‌سراهه رد شدیم. همه‌جا ساكت و سوت و كور بود و تو اون وقت روز دیگه از زن‌های چاق و هرهر و کِرکِرشون خبری نبود چون تقریبا وقت ناهار بود. سربالایی ملایم رو به ضرب و زور بالا رفتیم و از سرازیری پایین رفتیم و از کنار کاروان‌سرا رد شدیم و یک ساعت بعد توی راه بودیم که بفهمی نفهمی کفش صاف بود و خوب می‌شد چرخ‌دستی رو روش هُل بدی. وقتی از کنار کاروان‌سرا رد می‌شدیم پسره بهم گفت: «نمی‌خوای بری و یه سری دوباره به کاروان‌سرات بزنی.»
گفتم: «چرا برم توش اونجا که مال من نیست و مال یکی از اعیوناست که حالا ولش کرده. چیزی که مال من این چرخ‌دستیه، این پتوه، این لباس‌هاست و اون زنجیره که واسه زنم پیداش کرده‌م.»
روز خوبی بود و هوا خُنک بود و یه بادی می‌آمد که آدم کیف می‌کرد. به پسره گفتم: «تو بشین رو چرخ‌دستی تا من هُلت بدم که خسته نشی.»
پسره گفت که جونشو داره و من بهش گفتم که نوبتی چرخ‌دستی رو هُل می‌دهیم. و اون هم رفت و نشست روی چرخ‌دستی. پاهاش رو آویزون کرده بود و تکون تکون می‌داد. بعد طاق‌باز دراز کشید روی چرخ‌دستی و نرمه ساعدش رو گذاشت رو پیشونیش و آسمون رو نگاه کرد. گفت: «من یه بار یک از این خانومای چُسان فسان کرده رو دیده‌م.» و بعد روشو به من کرد و ادامه داد: «اومده بود نون بگیره. موهای طلایی داشت و یه بویی می‌داد که...»
پریدم تو حرفشو گفتم: «که آدمو مست می‌کرد!»
گفت: «آره شاطرعلی هم همین رو گفت. گفت اینا از یه جایی که خیلی جای ماهیه اومدن و مالِ شهر و دیارِ ما نیستن و نفهمیدم گفت مال کجا هستند. گمونم همون جاییه که ما داریم می‌ریم.»
من چپقم رو از پَرِ شالم در آورده بودم و چاقش کرده بودم. داشتم واسه خودم دود می‌گرفتم. دود رو بیرون دادم و گفتم: «آره، ما داریم می‌ریم همون‌جا، جان خودت. همون‌جا که همه زن‌هاش چُسان فسانی و افاده‌ای‌ند. من این زن‌ها رو دوست دارم از همون وقتی که قد تو بودم می‌مُردم واسه این‌جور زن‌ها.» و پسره چشم‌هاش رو از شدت آفتاب تنگ کرده بود و خیره شده بود به من. گفتم: «چه‌طوری بود این زنه؟»
گفت: «موهاش تو آفتاب برقی می‌زد که بیا و ببین و پوستش هم از سفیدی عینهو کلوچ پنبه بود.»
پیش خودم گفتم این که زنم بوده. باز چُپقم رو کشیدم.
گفتم: «کاش منو صدا می‌کردی می‌دیدمش.»
گفت که اون موقع‌ها ما با هم دوست نبودیم. راست می‌گفت بیچاره. بعد به کوره‌های بلند آجرپزی که کنار جاده سربه فلک کشیده بودند و نوکشون رو آدم به زور می‌دید خیره شدیم و با هم چپق کشیدیم آخه پسره هم اهل دود و دَم بود و من می‌دونستم كسی كه از زن و زندگی حرف می‌زنه دیگه بزرگ شده و باید دود بگیره. کوره‌ها هم عین ما دود می‌کردند. حسابی هم بزرگ بودند. عینهو ماری بودند که رو دُم وایساده و از دهنش آتیش بیرون می‌آد.
به پسره گفتم: «اگه وقت داشتیم می‌رفتیم پیش کوره‌ها.» آخه کوره‌ها یک فرسخی از جاده دور بودند. پسره هم همین‌جور که نگاهشون می‌کرد و چپق می‌کشید گفت: «نه وقتی با زنت برگشتیم می‌ریم اونجا و با هم دیگه می‌بینیم‌شون و کلی می‌گردیم و صفا می‌کنیم.»
گفتم: «من یه بار که هم سن و سال تو بودم رفتم و یکشون رو دیدم.» و دروغ می‌گفتم. چون فکر می‌کردم خیلی بده آدم به این سن و سال رسیده باشه و یه کوره آجرپزی داغ رو از نزدیک ندیده باشه.
پسره گفت: «پس باید منم ببری.»
آروم گفتم: «تو رو نبرم کی رو ببرم!؟»
تا عصر چرخ‌دستی رو هُل دادم تا جایی که خورشید رفت طرف غرب و گم و گور شد. گاری رو هُل دادم طرف شانه راه و نفسی چاق کردم. پسره یه چشم خوابیده بود. به نظر سرحال می‌اومد. گفتم: «گشنه‌ت نشده؟»
گفت: «چرا خیلی.» همین جور که روی چرخ‌دستی روی دوپا نشسته بود و مُشمایِ نون رو باز می‌کرد خوابی رو که یه وقتی دیده بود برام تعریف کرد. خواب دیده بود که رسیده‌یم به همون‌جا که داشتیم می‌رفتیم طرفش.
گفتم: «آدم خواب چیزایی رو می‌بینه که هیچ‌وقت بهشون نمی‌رسه. ما که به اون‌جا می‌رسیم.»
پسره گفت: «آره می‌رسیم.» بعد دو تا نون در آورد و یکیش رو داد به من و یکیش رو هم خودش برداشت. ما نشستیم روی چرخ‌دستی و همین‌جور که می‌لنباندیم غروب رو نگاه کردیم. پسره گفت: «این غرب باید جای خوبی باشه که خورشیده همه‌ش می‌ره طرفش.»
گفتم: «آره جای خوبیه. واسه همین خورشیده شب‌ها می‌ره اونجا.»
غذامون رو که خوردیم. هردومون روی چرخ‌دستی دراز کشیدیم و پتو رو دور خودمون پیچوندیم. هوا هم یه کم سرد شده بود و سوز سردی می‌آمد. صدای جک و جونورهایی هم از تو بیابون می‌اومد که من نمی‌دونستم چه جونورهایی هستند و گمونم کفتار و گراز و گور و کوفت و زهرمار بودند که اینجور صدا می‌دادند. صدای عوعوی سگ‌ها از همه واضح‌تر بود. نا و رمق حرف زدن نداشتیم و در سکوت به صداها گوش دادیم تا خوابمون بُرد.
صبح کلۀ سحر بیدار شدم و پسره رو هم بیدار کردم. گفتم: «باید شب نشده به یه جایی برسیم‌. پاشو.»
پسره هم جَلدی خودش رو جمع و جور کرد و پتوها رو چپاند تو گونی‌ و آمد کمکم تا چرخ دستی رو با هم هُل بدهیم. کمرم یه کمی تیر می‌کشید آخه تا اون روز نشده بود که یه ریز چرخ‌دستی هُل بدم و فکر کردم خیلی خوب شد این پسره رو همراهم آوردم تا کمک دستم باشه و همینجور که می‌رفتیم ناشتایمون رو، که نون بود، خوردیم.
بیشتر راه حرفی نزدیم و همین‌جور چرخ رو هُل دادیم. گاهی چند کلمه‌ای با پسره راجع به اون‌جایی که پسره خوابش رو دیده بود و من گمون می‌کردم یه جایی تو غربه حرف می‌زدیم. تا دوباره شب شد و به فکرم رسید خوبه که آتیشی چیزی روشن کنم. کبریت هم آورده بودم و پسره گفت: «من می‌رم خار بکنم.» و تو تاریکی گم شد و منم کبریت رو از تو گونیه پیدا کردم و پسره که اومد آتیشی واسه خودمون روشن کردیم و تو کتریِ دود گرفته‌ای که آورده بودم چای درست کردیم و خوردیم. فقط حیف که قند و شیرینی نداشتیم. به پسره گفتم پسره گفت: «اما چایی محشریه و بهتر از اون آبِ کاهیه که شاطره به نافم می‌بست.» و راست می‌گفت چای مایه‌داری بود و جانِ آدم رو تو اون سوزی که می‌اومد گرم می‌کرد و بعد هر دو پتوها رو دور خودمون پیچیدیم و کنار همون آتیش خوابیدیم.
صبح انگار آسمون و زمین یه طورشون شده باشند کم‌کم دیدیم باد داره تند می‌وزه و شستم خبردار شد که ای داد داره طوفان می‌گیره و هنوز تو فکر بودم که چه بکنم و چه نکنم که طوفانه هرچی شن و ماسه بود هوا کرد. جوری که چشم چشم رو نمی‌دید و من هم پسره رو نمی‌دیدم. به پسره گفتم: «با دستمالی چیزی صورتت رو ببند تا بتونی نفس بکشی.»
خودم هم صورت و پَک و پوزم رو پوشوندم و کاری که کردم گاری رو کشوندم کنار جاده و دوتایی رفتیم زیر گاری و پتو رو کشیدیم روی سرمون تا طوفان تمام بشه. به پسره گفتم: «خوبی بابا؟»
پسره گفت که خوبه و گفت که بدتر از این رو هم حاضره تحمل کنه تا به اونجایی که خوابش رو دیده برسه. تا به اون زن‌های چسان فسان کرده و فیس و افاده‌ای‌ و خوش عطر و بو برسه و تا زن من رو که اون همه از وجناتش تعریف کرده بودم ببینه و بهش بگه «ننه»، بهش گفتم: «زن من انقدر جوونه که تو نمی‌تونی بهش بگی ننه.» و او گفت بهش می‌گه «آبجی.» و من بهش گفتم: «خُب این شد یه حرفی.»
آن شب یه چشم هم نخوابیدم و طوفان هم قطع نشد که نشد و از بخت ما نیمه‌های شب باران گرفت. باران شُرشُر و سیل‌آسا، مث دم اسب می‌بارید و از بین تخته‌های چرخ‌دستی می‌ریخت روی سر و تن ما که زیرش دراز کشیده بودیم. باران پتوهایمان و همه‌جایمان را خیس کرد. به پسره گفتم: «این‌جور از شر خاک و خُل‌ها راحت می‌شیم. بارون که بند بیاد می‌ریم همون‌جا که باید بریم و گمونم دو روز دیگه می‌رسیم اونجا.»
پسره هیچی نگفت و به جاش دو سه تا عطسه پشت سر هم کرد و به خودم گفتم داره سرما می‌خوره اگه تا حالا نخورده باشه.
طرف‌های ظهر فرداش بود که بارون قطع شد. پتو و لباس‌هامون خیس و تلیس شده بود و پسره هنوز بیدار نشده بود. پتو رو کنار زدم دیدم اونم بدجوری خیس شده و لُپش هم سرخ شده. دست زدم به پیشونیش عینهو تنورِ شاطرعلی داغ داغ بود.
آسمون که یه‌کم واشد اومدم بیرون پسره رو بغل کردم و گذاشتمش رو چرخ‌دستی و لباس‌هاش رو که خیس آب شده بود از تنش درآوردم و کُتم رو انداختم روش. گفتم: «خوبی بابا؟»
گفت: «چه تند می‌ریم. یه کم یواش‌تر برو بابا.» خواستم بهش بگم بابا اصلا ما جُنب نخورده‌یم. که بعد یه چیزهای دیگه‌ای گفت. گمونم داشت با زنِ زندگیش حرف می‌زد و می‌گفت: «چه بوی می‌دی.»
گفتم: «چی می‌گی پسر؟»
باز یه حرف‌هایی زد که من نفهمیدم. دیدم گوش‌دادن به حرف‌های پسره دردی از من و خودش درمون نمی‌کنه. به جای اینکه هذیون‌های پسره رو بشنوفم رفتم و چرخ‌دستی رو هُل دادم. اما اگه کوه تکون خورد چرخ منم تکون خورد. سفت چسبیده بود به زمین و فرو رفته بود تو گِل و شُلی که همه جا رو گرفته بود. دیدم زور بی‌خود زدن فایده‌ای نداره و باید هرجور شده از گِل و شُل درش بیارم و دیدم اگه یکی از آن آل و آشغال‌ها رو همراهم می‌آوردم خیلی می‌تونست کمک حالم باشه. اما حالا مجبور بودم با دست گِل‌ها رو کنار بزنم و چه مصیبتی هم بود و چه کثافت کاریی. هربار که یه پنجه گل رو از دور چرخ‌ها کنار می‌زدم می‌گفتم: «آشغال ثروته.»
تا شب گیرش بودم و شب که دوباره سوز سردی آمد تازه تونستم چرخ‌دستی رو از تو گِل‌ها در بیارم و دیگه نایش رو نداشتم که هُلش بدم و هرچی هم گشتم یه خارِ خشک و یه بغل هیزم به درد بخور پیدا نکردم که بشه آتیش ازش درست کرد و گرم شد و آخرسر همان‌جا کنار پسره زیر یه پتوی نم‌دار خوابیدم.
پسره تا صبح اراجیف می‌گفت. و خیال کردم تا فردا بهتر می‌شه. صبح شد بهتر نشد که نشد و به نظرم بدتر هم شده بود و تیک و تیک می‌لرزید و با وجودی که آفتاب حسابی گرم بود اما یارو پسره گرم بشو نبود. گفتم نکنه از دست بره. همین‌جور نشسته بودم و چشم‌های ماتش رو نگاه می‌کردم. تا کوه، تا غرب دو روز راه بود بلکه‌ هم بیشتر اما...
گفتم: «بابا می‌خوای برگردیم؟ این راه رو می‌تونیم بعدا هم بریم.» پسره هیچی نگفت و گفتم حتما راضیه و چرخ‌دستی رو برگردوندم و گفتم: «گور بابای دخترای چسان فسان کرده و خوش عطر و بو. می‌تونیم بعدا بریم سراغشون می‌تونیم بعدا بریم همون‌جا که تو خوابش رو دیده‌ی و می‌تونیم...»
اما باید حسابی پول جمع می‌کردیم واسه سفر به این درازی باید کفمون پُرپول باشه. اما حالا عجالتا باید برگردیم. و كشتی‌مون بدجور به گِل نشسته بود. به پسره که ساکت روی چرخ‌دستی‌م افتاده بود اینها رو گفتم. اما پسره نه تکون خورد و نه چیزی گفت و نه حتا ‌لرزید و فکر کردم حتما زیر این آفتابِ گرم خوابش برده و داره خوابِ زنش رو می‌بینه. و پُشتم رو کردم به جاده‌ای که به غرب می‌رفت و چرخ رو آروم هُل دادم و روندم طرف کاروان‌سراهه.
mostafa robb
13/12/2009, 19:17
پری پشت سد کرخه

 

تُرتاش گفت: «تو کز محنت دیگران بی‌غمی/ به زیر آوری چرخ نیلوفری را»
در روستای زُبیده زندگی می‌کنم. از محل سکونتم تا سایت مخابراتی که نگهبانی آن‌جا به عهده من است ده کیلومتر فاصله دارد. مجبورم از راه خاکی میان‌بری بگذرم که پشت سد کرخه کشیده شده است. هنوز هم این کار را می‌کنم. برای این که زودتر به خانه برسم این مسیر کوتاه را انتخاب کرده‌ام چون باید به درسم هم برسم.
یعنی پس از کلی خواهش و التماس بالاخره رییس دبیرستان دهخدا موافقت کرد که به طور غیر حضوری برای گرفتن دیپلم ثبت نامم کند. مجبورم برای امتحان هر دو ماه یک‌بار تا اندیمشک بروم. به همراه رجب ماهیگیر می‌روم و برم می‌گردند. او هفته‌ای یک بار برای فروش صید ماهی‌های خود به اندیمشک می‌رود و عصر همان‌روز بر می‌‌گردد.
خالد، شیفت شب را دارد و من از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر پُست را از او تحویل می‌گیرم. البته هر دو ماه یک بار جای خود را با هم عوض می‌کنیم. فرق من با عماد در این است که او پنجاه سال از خدا عمر گرفته و من سی سال. به قول خودش، دیگر عمرش را کرده و حالا آرزوی بزرگی ندارد جز این که بعد از مُردنش، اهالی شهرک، همت کنند و او را در کربلا به خاک بسپارند.
ترتاش گفت:«چقدر خوب می‌شد اگه مُلای بلخی وزیر فرهنگ تیمور لنگ می‌بود! یعنی تقسیم قدرت.»
کمر آفتاب داشت می‌شکست اما هنوز هوا تاریک نشده بود. بوی نخل‌ها در بهار با تابستان و زمستان فرق می‌کرد. بوی نرم و مطبوعی از خارک‌ها بیرون می‌زد که وقتی با نسیم بهاری قاطی می‌شد مثل بوی صبح زود برایم لذت بخش بود. این بوها را دوست دارم. یعنی از بوی خارَک بیشتر از خرما لذت می‌برم. بخصوص در این فصل از سال چون باعث می‌شود درس تاریخ را خوب بفهمم. یعنی تاریخ برایم می‌شود مثل جامعه شناسی.
تخیل‌ام به جوش ‌آمده بود و باعث می‌شد توی مسیری که می‌آمدم، به طرف یکی از مسیرهای فرعی که از راه اصلی انشعاب می‌گیرد و به روستاهای کنار سد کرخه متصل می‌شود راهم را کج کنم و تنم را به آب بزنم و از خنکی آن کیف کنم. وقتی خنک می‌شوم دیگر نبودن خورشید برایم زیاد مهم نیست. کمی دورتر از دریاچه‌ نخل‌ها با هم عشق‌بازی می‌کردند و گاهی اوقات هم از خود ناله سر می‌دادند. ناله‌ی آن‌ها با صدای عشق‌بازی‌شان فرق دارد. فکر می‌کنم آن‌ها برای نخل‌هایی گریه می‌کنند که در جنگ سوختند و مُردند. نخل‌ها هم مثل ما آدم‌ها روح دارند، مجبورند که زجر هم بکشند. به قول عماد، فقط جنگ می‌توانست آن‌ها را بخشکاند. جنس نخل‌ها از گِلِ ما آدم‌هاست. پدرم می‌گفت: زمانی که خدا دست به خلقت زد، از گِلی که آدم را با آن می‌ساخت اضافه ماند. با خودش فکر کرد: «حالا با این چکار کنم؟»
برای آن‌که پادشاه مخلوقاتش در هستی تک و تنها نماند ابتدا حوا را ساخت.
- باز هم اضافه ماند. پس دوباره با خود گفت: «خب، حالا با این چیکار کنم!؟»
از مابقی گِل آدم، نخل‌ها را خلق کرد. به همین خاطر خیلی از ادراکات‌شان مثل ما آدم‌هاست. آن‌ها غصه می‌خورند، شاد می‌شوند، ازدواج می‌کنند و جشن عروسی می‌گیرند. حتا، بندری هم می‌رقصند! مثل رقص دختری که در حد فاصله‌ی غروب خورشید و سیاهی شب از وسط آب بیرون آمد! یعنی وسطِ وسط هم نبود، چند متر مانده به ساحلِ آن‌طرف دریاچه کش و قوس می‌کرد انگار که می‌رقصید! اولش فکر کردم دختری از روستای گلدشت است که شبانه آمده و تنی به آب زده است. وقتی شک بردم که احساس کردم لباسی به تن ندارد. دختران و زنان آن‌جا با لباس شنا می‌کنند.
- هفته‌ی دیگر قرار است ازدواج بکنم.
تُرتاش گفت: «کاشکی ابوعلی‌سینا به دربار غزنوی می‌رفت و همان‌جا به علم و حکمت خدمت می‌کرد. بهتر بود. بالاخره آینده‌ی شما که فقط تُو دست غزنویان نبود. شاید ابن‌سینای شما باید بیشتر آینده‌نگر می‌بود؟»
از وقتی که لیلا غرق شد من هم دیوانه شدم. یعنی این اعتقاد مردم است، نه من! پشت سد کرخه غرق می‌شد و من هیچ کاری از دستم بر‌نمی‌آمد تا برای او بکنم. بعضی‌ها گفتند این اثر موج خمپار‌ه‌هایی‌ست که زیر آب منفجر شده بود. بعضی دیگر مثل عماد و رجب می‌گفتند، عشق لیلا باعث شده تا شَقِ تو، پَق بشود!
مردم به چشم یک دیوانه به من نگاه می‌کردند و هنوز هم می‌کنند! مهم نیست. اصلا اعتقاد و نگاه مردم که هیچ، حتا برایم مهم نیست که آن‌ها، وجود دارند یا، نه! به دَرَک. مهم این است که می‌دانم در چشم‌های من هیچ ایراد و نقصی نیست. وقتی زیر آب بودم از صدای خمپاره فقط کر شدم که آن هم با دوا و درمان رفع شد. با فشار گوش‌هایم را محکم گرفتم اما فایده‌ای نداشت. زیر آب قاعده فرق می‌کند چون کوچکترین صدا حتا صدای برخورد دو سنگ‌ریزه آنقدر زیاد است که آدم را کلافه می‌کند و قدرت فکر کردن را از او می‌گیرد چه رسد به انفجار یک خمپاره! بازمانده‌های جنگ بودند که در زیر آب دفن شده بودند. شاید هنوز هم باشد؟ مثل مرتضا که در عملیات بستان مفقود شد و مادرش بی بی‌خدیجه هنوز منتظر است تا به خانه برگردد و رنگ اتاقش را خودش انتخاب کند. حتا برایش تلویزیون 27 اینچ سونی خریده و داخل اتاق زیر دالان گذاشته است و نمی‌گذارد عبدو پسر کوچکش که امسال چهل ساله می‌شود از آن استفاده کند و زن بگیرد.
مردم خُُل شدن من را اولش فقط پچ پچ می‌کردند اما از وقتی که آن پری دریایی را پشت سد کرخه دیدم خنده‌هایشان اضافه شد و پچ پچشان تبدیل شد به غلیظ خندیدن و مسخره کردن من.
شما هم شاید به من بخندید و مسخره‌ام کنید اگر برای‌تان بگویم، در یک غروب سه شنبه، داخل صندوق شیشه‌ای که روی بالکن پشت بام خانه‌‌ی‌مان دارم و توی آن کتاب‌هایم را نگه می‌دارم، یک جِن را دست‌گیر کردم. پنج روزِ تمام به چه کنم، چه کنم، وادارش کردم و نگذاشتم خودش را غیب کند! اول اسمش را به من گفت: « تُرتاش جنه.»
صیادی شغل دوم من است تا بتوانم تنهایی‌ام را با ماهی‌هایی که به دام می‌اندازم، تقسیم کنم. پری گفت:«مِهر» خودخواه‌تر از «تکبرِ» چون حاضر نیست با او همکاری کنه و همین باعث می‌شه تا در طول تاریخ بیگناهان قربانی حربه‌های قدرتمندان بشن.»
ترتاش گفت: «که چی؟»
راست می‌گفت؛ خب که چی؟!
- تصادف!
تقدیر، مرا انتخاب کرده بود و حالا به شکلی کاملاً عینی خودش را نشانم می‌داد و به ظهور می‌رساند. یعنی آروزهایم که در بازی زندگی نیمه راه مرا رها کرده بودند حالا برایم عینیت یافته‌اند.
پری دریاچه گفت: تمام زندگی می‌تواند خیال باشد، بجز عاشقی!
با توری که از رجب ماهی‌گیر قرض کرده بودم. پشت سد کرخه صیدش کردم! او اولین و آخرین موجود مجردی‌ست که شاید خداوند آفریده است تا من بتوانم دوباره لیلا را ببینم. مثل زنبیل خرمایی بود که چرخ نیسان رجب ماهیگیر از وسط آن عبور کرده باشد. فقط موهای پری بلندتر از موهای لیلاست.
قرار بود عید قربان او را به خانه‌ام بیاورم. مادرم گفت، بیاد اسماعیلِ ابراهیمِ خلیل، عید قربان روز مبارکی‌ست. ای ابراهیم، ابراهیم، ابراهیم، ای‌کاش لیلای من، مثل اسماعیل تو بود!
آخرین پنج‌شنبه مادرم از اُمِ لیلا اجازه‌اش را گرفت. با هم رفته بودیم تا برنامه‌های جشن عروسی‌مان را برای چندمین بار مرور کنیم. دوست داشتیم همه‌ی روزهای باقیمانده را در مورد عروسی حرف بزنیم. سیر نمی‌شدیم. او آهسته می‌خندید و قلب من خیلی نرم می‌پرید توی سینه‌ام. غریزه‌ی جوانی‌ام گل کرد و از قایق شیرجه زدم وسط سنگینی‌ِ آب. بعد طناب قایق را به کمرم گره زدم و به طرف ساحل آهسته و آرام شنا کردم. هنوز تا زیر گلویم توی آب بود که صدای خفیفی گفت: گُپ... و بعد هم هیچ! لیلایم نبود. هیچ صدایی نبود. سکوت، سکوت، سکوت، هیچ نخلی هم نبود، حتا هیچ انسانی.
- چقدر هوس خرما کرده‌ام!
اما حالا هست. همه‌ی اهل شهرک دیوانه شده‌اند، اما لیلا هست.
- تو چه می‌دانی لیلا کیست!
پری هم هست. پری، پری، پری! تو هم نمی‌دانی پری کیست!
ننه سکینه، مادرِ پدرم ‌گفت: «وقتی دیدی همه‌ی مردم یک کاری را تکرار می‌کنند، تو آن‌را نکن. عکس کاری که آدم‌ها می‌کنن عمل کن، می‌بینی که عاقبت بخیر می‌شی.»
حالا می‌فهمم ننه‌‌ی خدا بیامرزم چه می‌گفت! خُل شده‌اند و نمی‌دانند. بیچاره‌ها!
- ترتاش جنه.
دو هفته طول کشید تا هر دوی آن‌ها را به دام بیاندازم.
یعنی بعد از این‌که پری را گرفتم، دیگر به دام انداختن ترتاش جنه برایم کار زیاد سختی نبود. فقط کافی بود برای رسیدن به او گره‌هایی که بر سر راه خود داشتم را باز کنم، که کردم. راهش را، لیلا... ببخشید یعنی آن پری به من گفت. برای رسیدن به دنیای اجنه‌ها راه‌های مخصوصی هست. راه‌هایی که مثل معماهای طرح نشده می‌ماند. فقط باید بدانید کلمه‌ی «معما» معادل چیست؟ یعنی تصوری از آن در ذهن داشته باشید. البته من هم حالا ‌که کلی حوادث را از سرم گذرانده‌ام و از کم و کیف‌اش اطلاع دارم می‌توانم با گفتن نشانه‌هایی آن‌هم در قالب واژه‌هایی که انتخاب کرده‌ام و می‌کنم فقط برا‌ی‌تان آن‌ها را باز گو کنم، والا تنها دلیلی که می‌‌توانید با آن گفته‌های مرا درک کنید این‌است که خودتان دست به کار شده، جسارت کرده و پای‌تان را از حدی که این قانون و مرزهای انسانی برایتان معین کرده فراتر بگذارید چون حد و مرزهای آدمی به اندازه‌ی نگاه او به دنیا کوچک و خفه کننده‌اند، وسعت آن‌ها به اندازه‌ی مسافت شماره پلاک اتومبیل جلویی‌ شما در پشت چراغ قرمز است که با آن برخورد نکنید. و مهم‌ترین گره‌هایی که انسان امروز می‌تواند باز کند دلیل‌هایی‌ برای رفع اتهام یک خراش بر روی گلگیر یا بدنه‌ی ماشینی‌ست که با آن تصادف کرده‌اید.
برعکس باورهای مردم، زندگی از مابهتران بی‌نهایت زیبا و نسبت به زندگی ما آدم‌ها بِکر و دست اول است. گفتگوی با آن‌ها باعث شد به رازهایی پی‌ببرم. رازهایی که توانست نگاهم را به زندگی و خلقت به کلی عوض کند. برای تجربه‌ای که بدست آورده‌ام لازم نیست شما خیلی دور بروید فقط کافی‌ست از همان‌جایی که حالا هستید، نگاه‌تان را بر روی نقطه‌ی «هیچ» متمرکز کنید. یعنی بپذیرید، چیزی به نام «قطعیت» وجود نداشته و هیچ رویدادی صددرصد واقعی نیست. به عبارت دیگر تمام تصاویری که هر روز و شب از جلو چشمان‌تان در قالب زندگی می‌گذرد تنها شبحی از حقیقت موجود است. مثلاً اگر به شما بگویم اصلاً چیزی به عنوان مرگ در زندگی شما وجود ندارد و هر لحظه‌ که اراده کنید می‌توانید با اجداد خود نشست و برخاست کنید و گپی بزنید، به من چه می‌گویید؟ یا این‌که در بعضی مواقع آب در صد درجه‌ی سانتیگراد به جوش نمی‌آید و نتیجه‌ی دو ضرب در دو، مساوی با چهار نمی‌شود. من باور کرده‌ام که زندگی فقط تکه‌ای بی‌نهایت کوچک از یک جریان بی‌نهایت بزرگ‌ است که ما را در شکم خود دارد.
فقط باید اعتمادش را به دست می‌آوردم. برای این‌کار مجبور بودم ابتدا از نقطه ضعف تُرتاش استفاده کنم؛ به مرور زمان با جلب اعتماد او توانستم کلید نگاه کردن به سرزمین‌شان را پیدا کنم. آن هم به خاطر این‌که ترتاش پذیرفت من هم آرزوهایی دارم و برای رسیدن به آن‌ها امیدوارم. مثلاً آرزوی ملاقات دوباره‌ی همسرم باعث شده است تا بعضی وقت‌ها دست به شیطنت بزنم. البته از نوع شیطنتی که هرگز به دیگران صدمه نمی‌زند.
می‌توانم به جاهایی سفر کنم که به فکر هیچ دانشمند و متفکری نرسیده و نمی‌رسد. حالا دیگر به سادگی یک جرعه آب خوردن به جهان مردگان سَرَک می‌کشم! یعنی باور کرده‌ام که تا آن‌ موقع آرزوها و ایده‌آل‌‌هایم فقط در دنیای کوچک من به نظر بزرگ و آرمانی آمده است و من در حالت شهود انگار که شوکه شده باشم به کوچکی جهان خودم پی بردم! متوجه شده‌ام در نقطه‌ی صفرِ زندگی آرمانی‌ام قرار گرفته‌ام و باید از آن عبور کنم.
- نقطه‌ی صفر؟!
وقتی که خط و مداری نباشد تا تکلیفم را با آن روشن کنم در هر نقطه‌ای که باشم، بی معناست. اصلاً، «نقطه» بی‌معناست. من هیچ نیستم، هیچ نبوده‌ام! «صفر» بودن فقط یک قرارداد است و برای رها شدن از آن می‌بایست از دنیای اجنه‌ها می‌گذشتم، که راهش را هم تُرتاش گفت. یعنی مجبورش کردم بگوید وگرنه آن‌قدر همان‌جا در صندوق کتاب‌هایم نگه‌اش می‌داشتم و توی گوشش«بسم‌الله» می‌گفتم تا نابود شود. با شنیدن این اسم از ترس مثل بید به خود می‌لرزید. علتش را نمی‌دانست، ولی می‌ترسید!
ترتاش گفت: غریزی‌ست.
گفت: نه این که خود بسم‌الله خطرناک باشد، نه! بلکه ترسیدن از او در سرشت ما اجنه‌هاست. از کودکی یاد می‌گیریم. در مدرسه و دبیرستان حتا بیشترِ دروسی که باید آن‌ها را در دانشگاه پاس کنیم، انواع و اقسام راه‌های دوری جستن از این اسم اعظم است. یعنی تا آن‌ واحدها را نگذرانیم اجازه نداریم به دنیای آدم‌ها سَرَک بکشیم.
می‌گفت: تکرار این اسم باعث می‌شود تا به آن عادت کنیم و دیگر، نترسیم.
می‌گفت: اگر نترسیم به آدم تبدیل می‌شویم.
گفتم: مگر ما چه خطری می‌توانیم برای شما داشته باشیم؟ تازه آدم‌ها که از بردن اسم جن بیشتر وحشت دارند!
ترتاش گفت: انسا‌ن‌ها که اولش آدم نبودند، جن بودند! گوش‌های‌شان به شنیدن و زبان‌شان آهسته آهسته به گفتن بسم‌الله عادت کرد و بعد شدند، انسان. یعنی، خدا هُل‌شان داد توی دنیا و به نان و آب و هوا محتاج‌شان کرد.
ترتاش گفت: گاهی وقت‌ها برای این‌که شما را از خود دور کنیم مجبوریم تا داخل ذهنتان رسوخ کنیم و شما را هنگام فکر کردن به اشتباه بیاندازیم والا جابجایی خود به خودی وسایل منزل‌ فقط تصور غلطی‌ست که شما دارید. و یا صداهای نامفهومی که گاه به گاه به گوشتان می‌رسد و حرکت اجسام که کار ما نیست! کار طبیعت است. آن‌هم طبیعتی که شما در آن زندگی می‌کنید.
عشق تُرتاش به پری دریاچه باعث شده بود تا مجبور باشد برای رسیدن به او و دیدنش از دنیای آدم‌ها عبور کند.
سال‌ها بود این‌کار را می‌کرد تا این‌که من درست سر ساعت هشت و چهل و سه دقیقه‌ی یک سه‌شنبه شب‌ زمستان متوجه او شدم و به کمین‌اش نشستم.
- عشق آبی؟
پری، جایی در این دنیا زندگی می‌کند به نام دریاچه. دریاچه‌ای که پشت سد کرخه قرار دارد. هنوز هم زندگی می‌کند. اولش تعجب کردم چون این دریاچه از نهرها و رودخانه‌های کوچکی تشکیل شده است که هیچ راهی به آب‌های آزاد ندارد. بعضی از این رودخانه‌ها از میان شهرها و روستاهای کوچکی عبور می‌کند که حد فاصله‌ی کوه دماوند تا رودخانه‌ی دز قرار گرفته‌اند. یعنی از شمال تا جنوب ایران.
- جن عاشق؟
ترتاش مال دنیایی با ساختاری لطیف‌تر است. آن‌قدر لطیف و نازک که چشمان ما از دیدن آن عاجز است. البته یک روز می‌رسد که جهان ما با آن‌ها یکی بشود! یعنی سرزمین اجنه‌ها با دنیای آدم‌ها به هم بچسبد و شکل جدیدی از جامعه‌ی مدنی را بوجود بیاورد که البته هنوز از چگونگی و جزئیات آن اطلاعی ندارم. ولی می‌دانم که می‌توانیم با آن‌ها مراوده‌ی اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی داشته باشیم.
خیلی ساده است. اجنه‌ها ابزار این کار را دارند. حالا هم که قرار است ترتاش با زعفرجنی رهبر اجنه‌های عالم، رایزنی کرده و از طرف آدم‌ها و البته خودش، توجیه‌اش کند تا تفاهم نامه‌‌ای مبنی بر«زندگی دو جانبه» با آدم‌ها را امضاء کند. البته این به سود اجنه‌ها نیست چون امضای این تفاهم‌نامه باعث می‌شود، عنصر زمان در زندگی آدمیان همین‌طور عمر کوتاه‌شان بسیار وسیع و پهناور گردد اما در عوض، دنیای اجنه‌ها به مراتب کوچک و کوچک‌تر می‌شود. نمی‌دانم چطور و چگونه این کار صورت می‌گیرد؟ این دیگر به زرنگی و نوع گفتمانی دارد که ترتاش باید بتواند آن‌را به انجام برساند. چون از میان آن‌ها لااقل او که به آرزویش می‌رسد!
هنوز ترتاش جنه منتظر است تا زعفر جنی قبول کند که او با پری دریاچه ازدواج کند و پری برایش بچه‌ای بزاید که نه انسان باشد، نه پری و نه جن.
ترتاش گفت، به یک چیز فکر می‌کند. یک شانس!
تُرتاش گفت: ممکن است اجنه‌هایی هم باشند که دل به دختران آدمیزاد ببندند.
گفتم: فکر نمی‌کردم شما عضوی به نام قلب داشته باشید!
ترتاش گفت: قلب؟!
گفتم: مگر تو عاشق نیستی؟
گفت: عشق برای من مثل مرگ برای شماست.
تعجب کردم.
گفت: ازدواج من با دختری که پشت سد کرخه زندگی می‌کند باعث می‌شود نوع جدیدی از خلقت در هستی شکل بگیرد. بچه‌ی ما می‌تواند مثل شما لذت عاشق شدن را تا بی‌نهایت تجربه کند چون دیگر نه جسم است، و نه حس. موجود مجردی‌ست که فقط عاشق است. یعنی برای عاشق شدن نیاز به شخص دیگری ندارد. از تنهایی خسته نمی‌شود. خدا نیست ولی مثل خداست.
ترتاش گفت:«ما هم یه ابن سینا، یه سعدی و یه مُلای رومی داریم که نه توی بلخ و نه بخارا زندگی می‌کنن. اونا توی دربار زعفرخان مشغول تحصیل و خدمت به اجنه‌هان.»
نمی‌فهمم. چه می‌گوید؟! اصلاً برایم مهمم نیست او دنبال چه چیزی می‌گردد.
گفتم: فقط کاری کن که بتوانم دوباره با لیلا باشم.
گفتم: تنهام. تنهام. تنهام. می‌دانی تنهایی یعنی چه؟ سه بار تکرار کردم اما نمی‌دانم متوجه شد یا نه؟
او از عاشق شدن گفت. او از عشق گفت. گفت و گفت...
وقتی دیدم چقدر معصومانه سخن می‌گوید، من هم باورش کردم. پذیرفتم که عاشقی فقط مال من تنها نیست. فهمیدم، عشق مثل شهر بزرگی‌ست که برای ورود به آن هیچ‌کس جز خودم نمی‌تواند اجازه‌‌اش را صادر کند. شهری که به اندازه‌ی خدا پُر معناست؛ به وسعت هرچه که فکر می‌کرده‌‌ام و از هویت‌‌ام به من ارث رسیده است و دائم مرا اسیر دغدغه‌ها می‌کند و بعد به وعده‌هایی می‌برد که در تمام قصه‌های آسمانی و اساطیری شنیده‌ام و هنوز هم می‌شنوم. شهری که مَتَل‌های کودکی‌ام از آن‌جا می‌آمدند و هنوز هم می‌آیند.
پری دریایی گفت: من از دوگانگی خسته شده‌ام.
گفتم: دوگانی؟!
گفت، باید یادم باشد که در سرزمین دیگران، ممکن است باور کنم که حالا دیگر، من خدا هستم. خدا بوده‌ام. یا این‌که خدا شده‌ام. گفت: ممکن است چنان محو زیبایی زندگی بشوی که خدا را فراموش کنی. گفت: باید تکلیفت را روشن کنی، اگرنه مثل من بین انسان و ماهی گرفتار و سردرگم می‌شوی گفت: دوگانگه بودن موجب نابودی می‌شود. نمی‌گذارد درست فکر کنی. قدرت تمرکز را از تو می‌گیرد.
هنوز پری منتظر است تا تُرتاش بیاید و او را به دنیای اجنه‌ها ببرد و با او ازدواج کند و او را صاحب موجودی تازه بکند که نه جن باشد و نه پری.
- نگویم؟
لیلا می‌گوید: هیچ نگو!
هنوز مردم بلند بلند پچ پچ می‌کنند. هنوز پنج‌شنبه‌ها وقتی همه جا تاریک می‌شود، من می‌روم و پشت لاشه‌ی تانک نفربری که حدود پنجاه متر از سد کرخه فاصله دارد می‌ایستم و وقتی پری‌ می‌آید تا برایش از تُرتاش بگویم.
شما چقدر خودتان را آماده کرده‌اید چون هنوز منتظرم تا دنیاهای جدیدی را که برای‌تان گفتم به شما نشان بدهم. اما باید اول از جِن شدن نترسید.

Make a Free Website with Yola.